چپتر 1098: فصل ۱۰۹۸ - غرش فرقه شیطان آسمانی
0گروهی از افرادپیرامون در امتداد جاده اصلیمیکرد با سرعتی سرسامآور میتاختند.
صد سوارکار، در حالی که اسبهایشانسواران را بیامان به جلو میراندند، ستون غلیظیکهنه از گرد و غبار به هوا برمیخاست.
با هر گامی که برمیداشتند، زمینپیرامون چنان با خشونت زیر پایشان میلرزیدرهبر که گویی زلزلهای سهمگین در راه است.
شاید به همین خاطر بود.
کسانی که جلوتر در مسیر جاده اصلی حرکت میکردند، بامردی نزدیک شدن این گروه ابرو در هم کشیدند، اما همگیخون زبان به کام گرفتند و لب از لب باز نکردند.
علتش ظاهر وظاهر سر و وضعسواران غریبِ این سواران بود.
بیشتر آنها وضعیتی رقتانگیز داشتند؛ لباسهایی کهنه، پاره و ژندهمیکرد بر تن کرده بودند، اما از نحوه تاختن و مهارتبرای شگفتانگیزشان در مهار اسبها، حدس زدن هویتشان اصلاً کار دشواری نبود.
این تعداد گدا که دورجایگاه هم جمع شوند و باگرفتن چنین تسلط خیرهکنندهای اسب برانند؟
در تمام این دنیا تنهاکنونی یک جا وجود داشت که چنینعین کسانی را در خود جای میداد.
«اتحادیه گدایان.»
افراد تیزهوش و زیرک به محضپیرامون دیدن آنها بیدرنگ راه را خالی کردندمردی و نفسها را در سینه حبس نمودند.
شایعات و حرفوحدیثهاعین پیرامون اتحادیه گدایانِاتحاد کنونی بیداد میکرد.
مرگ رهبر اتحادیه گدایان، مردی کهبیداد در عین حال جایگاه رهبر اتحادحال رزمی را هم بر عهده داشت.
و برای گرفتن انتقام خونغریبِ او، اتحادیه گدایان رسماً بهرقتانگیز اتحاد رزمی آسمانی ملحق شده بود.
از این رو، دیدن اعضای اتحادیه گدایان که اینچنینبیداد بیپروا و آشکارا دستهجمعی جابهجا میشدند، نشانه محکم ورزمی آشکاری از وقوع یک فاجعه یا حادثهای بزرگ بود.
«این بارمردی دیگه چهحال بلایی نازل شده؟»
«یه روزِ آرومپیرامون و بیدردسر همبیداد بهمون حروم شده.»
بیشتر رهگذران در دلوضع سری تکان داده وآنها زبان به تأسف گزیدند.
این اتفاقات ماجراینمودند یک روز یاپیرامون دو روز نبود.
رویدادهای اخیر دنیای رزمی هر باراتحاد چنان طوفانی به پا کرده بودخون که تمام جهان را تکان میداد.
دیگر داشت بیشپیرامون از حد فرسایندهبیداد و عذابآور میشد.
اما درست در همان لحظه.
«دمتون گرمحبس که راهشایعات رو باز کردید.»
«عجله داریم،مردی عذرخواهی ماحال رو پذیرا باشید.»
حتی در حالی که با شتاب از کنار مردمرهبر میتاختند، قدردانی و مراتب احترام خود را نسبت بهگرفتن کسانی که مسیر را باز کرده بودند ابراز میکردند.
حتی چند تن از آنها بر روی اسبهایآنها در حال تاخت، دستها را روی هم گذاشتهکرده و رسم تواضع و احترام را به جا آوردند.
شاید به خاطرنمودند همین ادب وپیرامون متانت غیرمنتظره بود؟
چهرههای درهمکشیده بسیاریعین از مردم اندکی آرامرزمی گرفت و نرم شد.
«با این حال،پیرامون اتحادیه گدایان هنوزمبیداد همون اتحادیه گدایان اصیله.»
خشم مردم فروکش کرد وغریبِ با تأخیر نگاههای کنجکاو خودرقتانگیز را به سمت دیگری معطوف کردند.
«ولی اوناحبس که جلودارنشایعات دیگه کیان؟»
چشمها به سوارانی افتادحال که در رأس وعهده طلایهدار این جمعیت بودند.
برخلاف اعضای ژندهپوش اتحادیه گدایان، آنها جامههایی پاکیزه و فاخرمردی بر تن داشتند؛ به نظر میرسید نه تنها در صف اولرسماً قرار گرفتهاند، بلکه هدایت کل این کاروان بزرگ را رهبری میکنند.
«پس داریعلتش میگی اتحادوضع پانگو سقوط کرده.»
ارباب درخشش ستارهای، شاگرد ارشد رهبر اتحاد سیاهکنونی شرور، نگاهی به ارشد اتحادیه گدایان انداخت کهجایگاه این اطلاعات حیاتی را به دستشان رسانده بود.
ها یونِ باد و موج.
زنی که حضورش در اتحادیه گدایان—تشکلی که به طور سنتی مردانه و تماماًجایگاه از متکدیان تشکیل شده بود—پدیدهای بسیار نادر به شمار میآمد و توانسته بود تابیپروا جایگاه والا و شامخِ ارشد بالا برود، دستی به موهای ژولیده و آشفتهاش کشید.
او لبخندعلتش معذب ووضع دستپاچهای زد.
«میگن رهبر اتحاد سیاه شرور، جنگجوی... جنگجویگدایانِ بزرگ، ارباب آسمان سیاه، تونسته رهبر اتحادعین پانگو رو زمین بزنه و شکستش بده.»
او هنگام خطاب کردن وجود مطلق فرقه نامتعارف، یعنی ارباب آسمانانتقام سیاه، با عنوان پرشکوه «جنگجوی بزرگ» لحظهای تپق زد و زبانش گرفت؛میشدند همین صحنه باعث شد ارباب درخشش ستارهای پوزخند نرم و تمسخرآمیزی بزند.
ماجرای مضحک و عجیبی بود.
اینکه ارشد اتحادیه گدایان، ستون استوار اتحاد نه فرقه،وضعیتی وجود مطلق و هراسانگیز فرقه نامتعارف یعنی ارباب آسماننحوه سیاه را یک جنگجوی بزرگ و قابل احترام خطاب کند.
درست درحبس همان اوضاعشایعات و احوال.
«باورنکردنیه. رهبر اتحاد پانگو، شانگگوانجایگاه هوانری، استادی بود که زمانیگرفتن بیچونوچرا بر سرزمینهای بیرونی حکمرانی میکرد.»
صدایی خشک، سردپیرامون و بیپرده دربیداد هوا طنین انداخت.
سی-ریانگ ایل-ریانگ، استاد قهاری که او نیز برای یاری رساندن به اتحاد سیاهکهنه شرور به جمع آنها پیوسته بود، چشمانش را باریک کرد و با لحنی حرفاصلاً زد که گویی به هیچ عنوان نمیتوانست چنین چیزی را در کلهاش فرو کند.
«اگه راست باشه و شایعات حقیقت داشته باشن که اون مشت الهی لرزاننده آسمانها رو فقط با یه ضربهعهده ناکار کرده، پس قدرت و هنر رزمی ارباب آسمان سیاه خیلی فراتر از حد و مرز پیشبینیهای ماست. شانگگوان هوانریفاجعه اونقدر مرد خطرناکی بود که پنج ارباب ظالم سرزمینهای بیرونی مجبور شدن برای مهارش با هم دست به یکی کنن.»
«این به نفعمونه. اون یهجایگاه متحد قابل اعتماده که مسیرگرفتن و هدفش درست همراستا با ماست.»
شاه چرخان سابقپیرامون دارما این کلام رامیکرد به حرفهای پیشین افزود.
او که در عمل فرماندهیغریبِ و رهبری این ستون رارقتانگیز پیش میبرد، تکشانهای بالا انداخت.
سپس باحبس گوشه چشم نیمنگاهیحرفوحدیثها به پهلویش انداخت.
چشمانش با خیره شدن به زنیاتحاد که ماسک مخوف و قیرگون یاکشا بهرسماً صورت زده بود—یاکشا سیاه—سرد و تاریک شد.
«ولی این زنپیرامون یکی نیست که بشهمیکرد بهش ذرهای اعتماد کرد.»
از همان اولین باری که چشم جوبیشتر هان به یاکشا سیاه افتاده بود، حسی ناخوشایند،ژنده سنگین و نگرانکننده از وجود او حس میکرد.
هر دفعه که نگاهش با او گره میخورد، چی رعدمیکرد دارمایی که طی سالهای دراز در بدنش ذخیره و صیقلبرای داده بود، بیمهابا به آشوب کشیده میشد و بیقراری میکرد.
«فعلاً باید این حس روجایگاه بذارم کنار. چیزهای واجبتری هستنگرفتن که باید در اولویت قرار بگیرن.»
تصمیم گرفت در حالگدایانِ حاضر چشمهایش را بهمرگ روی شک و تردید ببندد.
هرچند این زن به شدت بوی سوءظنبیشتر میداد، اما تمام هوش و حواسشان بایدپاره معطوف به جامعه نه آسمان باقی میماند.
علاوه بر همه اینها.
«گل آسمان شمشیر... اگه اون گذاشتهاتحاد این زن همراه بشه، پس حتماًخون خطر آنچنان جدی و غیرقابل مهار نیست.»
درست در همان اثنا.
شوووف!
ناگهان سرِحبس یاکشا سیاهشایعات بالا پرید.
و نوری که از چشمانش، از میان روزنههایعهده تاریک ماسک فلزیاش دیده میشد، به طرز وهمانگیزشده و وحشتآوری مشتعل گشت و به لرزه افتاد.
مردمکهای چشمانش چنان در کاسهکنونی میلرزید که گویی وحشتی مرگبارمردی تمام وجودش را بلعیده بود.
«اون... اون دیگه چیه...؟»
با دیدن این واکنش ناگهانی و غریب، بقیهکنونی افراد حاضر نیز ناخودآگاه سرهایشان را بالا گرفتند،جایگاه اما بیشترشان مات و مبهوت سرشان را کج کردند.
دلیلش ساده بود:عین هیچکس چیزی دراتحاد آسمان یا دشت نمیدید.
اما یک نفرپیرامون بود که وضعیتشبیداد با همه فرق داشت.
«...!»
گوشههای چشمان جو هانشایعات به یکباره از شدتکنونی بهت تا بناگوش کشیده شد.
سپس، ضربهای روحی و شدیدجایگاه به او وارد شد وگرفتن با تمام توان گلویش فریاد کشید:
«لعنتی! از بینپیرامون اینهمه موقع، چرا حالامیکرد و چرا دقیقاً اینجا!»
«چی شده؟ موضوع چیه؟»
با سؤال ناگهانی هیوک ریون-چان، جو هانگدایانِ مثل باد از اسبش به زیر پریدعین و محکم با پا به زمین کوبید.
«انرژی شیطانی!»
او غرشکنان، با صداییگدایانِ آمیخته به غرش شیریمرگ خردکننده و رعدآسا نعره کشید:
«فرقه شیطان آسمانیظاهر توی قلعه آسمانسواران سیاه ظاهر شده!»
آتش الهیِ هونام.
برای مردم کوچه و بازار و بازرگانان معمولی، شهرستان آتشگرفتن الهی فقط یکی دیگر از صدها شهرستانی تلقی میشد کهآشکارا حین سفر و عبور از ولایت هونام باید از آن میگذشتند.
اما درحرفوحدیثها دنیای رزمی،گدایانِ معنایش تفاوت داشت.
چرا که اتحادیه سیاه شرور—که زمانی اتحادیهای از فرقههای نامتعارفرقتانگیز بود و اکنون خود به یک فرقه بدل شده بود—پایگاهش راشگفتانگیزشان در آنجا بنا کرده و نفوذ خود را به همهجا میگستراند.
و درست در همین لحظه،حرفوحدیثها قلعهای که در مرکز شهرستانمیکرد آتش الهی برپا شده بود.
پایگاه اتحادیه سیاه شرور، که به «قلعه آسمانعهده سیاه» شهرت داشت، زیر سلطه تنشی قرار گرفته بوداعضای که از هر زمان دیگری شدیدتر به نظر میرسید.
«... مگه چقدر از تموم شدنبیداد جنگ با اتحاد پانگو میگذره؟ که بهجایگاه این زودی دوباره این بساط راه بیفته.»
«اوضاع بههمریختهست. واقعاً افتضاحه.»
کسانی که تکنیکهای چشمیشان را برپیرامون فراز دیوارهای بلند قلعه آسمان سیاه بهمردی کار گرفته بودند، چشمانشان را باریک کردند.
تکتک آنهامردی با یکدیگرحال تفاوت داشتند.
نه تنها جامههایشان، بلکه شیوهکنونی کنترل انرژی درونی و حتیمردی ریتم تنفسشان نیز متفاوت بود.
چرا که به دستور استراتژیست نظامی، تنها افرادی با تکنیکهایرقتانگیز چشمی برجسته از میان فرقههایی که تسلیم اتحادیه سیاه شرورمهارت شده بودند، برگزیده و در اینجا گرد هم آمده بودند.
از این رو،نمودند هیچ چیز درپیرامون میانشان یکدست نبود.
اما تنشی که با تماشایجایگاه صحنه پیش رویشان در تنشانگرفتن میجوشید، برای همگی یکسان بود.
برهوتی پهناور و بیکران.
تمام جهاتعلتش زیر ووضع رو شده بود.
نه، اینحبس صحنهای ازشایعات خود جهنم بود.
زمینی که تا همین چند روز پیش در آرامش بهگرفتن سر میبرد، در نقاط گوناگون دهان گشوده و شکاف برداشتهآشکارا بود، و اجساد در میان این درزها پراکنده شده بودند.
نه یکی، نه دو تا.
بهسادگی به صدها تن میرسیدند.
کسانی که تنها یک روزحرفوحدیثها قبل در نبرد خونین بامیکرد اتحاد پانگو جان باخته بودند.
شاید به خاطرعین اینکه روزی دراتحاد چله تابستان بود.
سرعت پوسیدگی وپیرامون تجزیه اجساد وحشتناکبیداد به نظر میرسید.
انواع و اقسام حشراتوضع بر روی خون تیرهآنها و دَلَمهبسته هجوم آورده بودند.
نسیم ملایمی که بر آن میوزید، بویگدایانِ تعفنی را با خود میآورد که ناخودآگاهعین بینی هر زندهای را از انزجار مچاله میکرد.
تنها نگریستن بهعین آن منظره هم مورزمی بر تن سیخ میکرد.
اما اکنون، دیدهبانانی که بر فراز بارویمیکرد قلعه ایستاده بودند، تمام توجهشان را به جایرزمی آن منظره، به نقطهای کاملاً متفاوت دوخته بودند.
«چه شوم و هولناکه.»
کسی زیرحبس لب باشایعات خودش زمزمه کرد.
و این فقط حرف او نبود؛اتحاد بلکه بازتاب افکار تمام کسانی بودخون که در آنجا گرد آمده بودند.
موضوع بوی تعفنپیرامون وحشتناکی نبود کهبیداد مدام مشامشان را میآزرد.
بلکه درباره جزر و مدی قیرگون بود کهآنها از سپیدهدم امروز ناگهان برهوت را فرا گرفتهکرده و آن را به صحنه محشر مبدل ساخته بود.
موجی که گویی قلعه آسمانحرفوحدیثها سیاه را در محاصره خودمیکرد میفشرد و در بر میگرفت.
با اینکه خورشیدعین بالا آمده واتحاد روز روشن شده بود،
اما سایههای سیاه و قیرگونِ افکندهبیداد بر نقاط گوناگون تنها عمیقتر میشدندحال و سراسر برهوت را یکپارچه میپوشاندند.
«... اینا یه مشت دیوونهان.»
«اینکه از کله سحرشایعات تا الان یه کلهکنونی همچین انرژیای رو پخش کنی...»
«شنیده بودم فرقه شیطانی پرجایگاه از متعصبهای کلهخرابه، ولی ظاهراًگرفتن شنیدهها پیش واقعیت لنگ میندازه.»
چشمان همگانحرفوحدیثها با شدتیگدایانِ هولناک درخشید.
با نگاههایی که به مدد تکنیکهایسواران چشمی تقویت شده بود، ماهیت آنلباسهایی سیاهی قیرگون را به چشم میدیدند.
انرژی بسیار متراکمی بود.
انرژی غلیظ و ناآرامکنندهای که ذاتاً تنفرشانرزمی را برمیانگیخت، همچون مرکب بر بوم هواآسمانی پاشیده میشد و چنین صحنهای را رقم میزد.
اما آنچه بیش از هر چیز باعثمیکرد میشد با بهت زبان به دهان بگزند، هزارانرزمی نفری بودند که این انرژی را ساطع میکردند.
کسانی که ردای یکدست سیاه، همرنگ با همان انرژی ساطعشده بر تن داشتند،کهنه در فاصلهای مشخص آنها را به محاصره درآورده بودند، و از لحظهای کههویتشان در جایگاههای خود مستقر شده بودند، ذرهای از حالت سجده کامل تکان نخورده بودند.
نه تنها دستنمودند و پایشان، بلکه حتیگدایانِ سرهایشان نیز بیحرکت بود.
آنان مدتی بسیار طولانی،حال به اندازه دو ساعت،عهده کاملاً بیحرکت مانده بودند.
اگر مدام از خود انرژی ساطعبیداد نمیکردند، هر کسی ممکن بود آنهاحال را با اجسادی بیجان اشتباه بگیرد.
«ولی آخه این دیگهوضع چه کوفتیه؟ نکنه یهآنها جور مراسم آیینی فرقه شیطانیه؟»
«نمیدونم. ما از کجا باید بدونیم؟ ما که از فرقه شیطانی چیزی حالیمون نیست.عین ولی رسم و آیین باشه یا نه، یه چیز رو خوب میدونم، اونم اینه کهاینچنین حماقته! خرج کردن این همه نیروی درونی جلو چشم دشمن، عقل از سر آدم میپرونه.»
همگان بامردی این کلامحال موافق بودند.
اگر صرفاًحرفوحدیثها بیحرکت میماندند،گدایانِ مسئلهای نبود.
اما برای ساطع کردن چنان انرژی شیطانیِبیشتر غلیظی که شکل و کالبدش با چشمپاره دیده میشد، مصرف نیروی درونی اصلاً شوخیبردار نبود.
«اگه فقط قضیه رو کِش بدیم، برتری با ماست. شاگردهای فرقهمرگ شیطانی هر چقدر هم ترسناک باشن، بعد از خالی کردن این همهخون انرژی شیطانی دیگه حال و روز رو به راهی واسه جنگیدن ندارن.»
با اینکه صحنه محاصرهحال شدن توسط فرقه شیطانی رابرای میدیدند، همگی خاطری آسوده داشتند.
گویی شکستحرفوحدیثها در قاموسگدایانِ ذهنشان نمیگنجید.
چرا که آنان در جریان نبرد با اتحادآنها پانگو، دلاوری و مهارت رزمی خارقالعاده رهبر اتحادیهکرده سیاه شرور را با چشمان خود دیده بودند.
«فرقه شیطانیحبس هر خریشایعات که میخواد باشه.»
«همین که رهبرعین اتحادیه پاشو بذارهاتحاد وسط، کار همهشون تمومه.»
با یادآوری رهبر اتحادیه سیاه شروربیداد که مهارتی الهی در هنرهای رزمی بهجایگاه نمایش گذاشته بود، لبخندی بر لبانشان نشست.
«حتی اگهعلتش پای شیطان آسمانیغریبِ در میون باشه...»
کلام مردی کهنمودند سخن میگفت نیمهکارهپیرامون در گلویش خشکید.
فقط او نبود.
چهره تمام کسانی که آسودهخاطر دربیداد حال گپ زدن بودند، در همانحال لحظه درهم کشیده و خشک شد.
زیرا تمام پیروان فرقه شیطانی که بهبیشتر صف نشسته بودند، همگی همزمان سرهایشان راپاره بالا آوردند و به آنها چشم دوختند.
نخستین جنبشحبس پس ازشایعات دو ساعت سکون.
آنگاه، هزاران جفت چشم که همچون اخترانرزمی شب میدرخشیدند، از دل فضایی که درآسمانی انرژی شیطانیِ قیرگون غرق شده بود پدیدار گشتند.
لحظهای بعد.
چکه، چکه، چکه—!
خون از چشمان کسانی کهحرفوحدیثها با تکنیکهای چشمی آنان رامیکرد زیر نظر گرفته بودند، فوران کرد.
مرگی ناگهانی و غافلگیرکننده.
در همان هنگام،
در تالار بزرگ اعماق قلعهغریبِ آسمان سیاه، حدود ده دوازدهرقتانگیز نفر گرد هم آمده بودند.
ارباب قصر الهی گویوان، اربابحرفوحدیثها عمارت کوهستانی موج تاریک، رهبرمیکرد فرقه هاینان و دیگر بزرگان.
نامدارترین اساتید اتحاد سیاه شرور—که اکنون به فرقهای واحدبرای بدل گشته بود—در حالی که به رهبر اتحاد سیاه شرور،بیپروا تکیهزده بر جایگاه رفیع چشم دوخته بودند، لب فروبسته بودند.
هیچیک راحرفوحدیثها یارای سخنگدایانِ گفتن نسنجیده نبود.
نه، حتیعلتش نفسهایشان نیز درغریبِ کمال احتیاط برمیآمد.
سلسلهمراتبی سختگیرانهحبس و تسلیمناپذیرشایعات شکل گرفته بود.
چرا که رهبر اتحاد سیاه شرور، سر رهبر اتحادبرای پانگو را—کسی که حتی با اتحاد نیروهای تمامی آنهااینچنین نیز شکستناپذیر مینمود—تنها با یک ضربه خرد کرده بود.
«اوضاع چطوره، استراتژیست؟»
استراتژیست نظامی اتحاد سیاه شرور،غریبِ مغز شیطانی اژدهای خفته، بیدرنگ بهداشتند رهبر اتحاد سیاه شرور پاسخ داد:
«هنوز همهچی مثل قبله.»
«یک آیین؟»
«هنوز مشخص نیست...»
[هبوط شیطان آسمانی]
ناگهان، طنین صدایی ذهنهایشان راحرفوحدیثها لرزاند و آنان که نشستهمیکرد بودند، سراسیمه بر پا خاستند.
آن صدا،مردی نوای یکحال تن نبود.
آوای بیشمار مرد و زن، پیر و جوانمرگ بر یکدیگر فرود آمده، به کالبد صدایی واحد درآمیختهبرای و در سراسر قلعه آسمان سیاه طنینانداز شده بود.
هیچ نیروی درونیظاهر یا قدرتی درسواران آن دمیده نشده بود.
اما درست به همین دلیل،حرفوحدیثها بس هولناکتر مینمود و انزجاریمیکرد غریزی را در جانشان بیدار میکرد.
«این دیگه...»
«چه کوفتیه؟»
همگی، به جز رهبر اتحادغریبِ سیاه شرور، از صندلیهای خودرقتانگیز برخاسته و با شتاب سر چرخاندند.
از پنجرهحبس سر به فلکحرفوحدیثها کشیدهی تالار باشکوه،
میشد دید که سیاهیِحال قیرگونی با درخششی تیرهعهده در حال گسترش است.
آسمان نیلگونحرفوحدیثها داشت به کامکنونی ظلمت فرو میرفت.
خورشید تازه به اوجوضع فلک رسیده بود، اما جهانوضعیتی در شبی قیرگون غرق میشد.
به معنای واقعی کلمه،شایعات طغیانی بر آسمان وکنونی سرپیچی از اصول طبیعت.
پدیدهای فراطبیعی که از انرژیجایگاه شیطانیِ هزاران استاد و متخصصگرفتن فنون رزمی شیطانی پدید آمده بود.
«جادوگریه...؟ نه، غیرممکنه.»
ارباب قصرعلتش الهی گویوان اخمغریبِ در هم کشید.
امکان نداشت جادوگری باشد.
او در انواع فنون جادوگری، هنراتحاد شبح ممنوعه و حتی هنر تسخیرخون روح دست برده و مهارت یافته بود.
اینکه چنین جادوی عظیم وکنونی قدرتمندی در حال گستردن باشدمردی و او از آن بیخبر بماند؟
مهمل بود.
درست در همان لحظه.
[تسلیم ده هزار شیطان]
بار دیگرحرفوحدیثها آن صداگدایانِ موج برداشت.
نوایی بس آرام و متین.
لرزشی که بیش از آنکهحرفوحدیثها به گوش رسد، گویی بر ذهنهایشانمرگ نقش میبست، تمام وجودشان را برانگیخت.
هو-وووک—!
موجی کوچک گسترش یافت،گدایانِ گویی چیزی بر سرمرگ جهان فرود آمده باشد.
صحنهای کهعلتش نهتنها غریب،وضع بلکه تکاندهنده بود.
لحظهای فرا رسید که نهفقط دهانپیرامون ارباب قصر الهی گویوان، بلکه دهانرهبر تکتک تماشاگران از حیرت باز ماند.
«از شاگردان فرقهعین شیطانی بودنم معلومه،اتحاد بویی از ادب نبردن.»
رهبر اتحاد سیاه شرور با چهرهایبیداد خونسرد، چانهاش را بر دست تکیهحال داد و اندکی سرش را بالا برد.
در همان حال،ظاهر نگاهش را بهسواران سقف دوخت و افزود:
«بیهیچ معرفیحبس و هماهنگیشایعات سرزده میان.»
از سوی دیگر،عین مابقی افراد در جایرزمی خود خشک شده بودند.
به جای بالاپیرامون بردن سر، سرهایشانبیداد را به زیر افکندند.
همگی استادانی بودند که از قلمروسواران نهایت رزمی فراتر رفته و بهلباسهایی قلمرو رزمی آسمانی پای نهاده بودند.
حواس آنانحبس به غایت تیزحرفوحدیثها و شکوفا بود.
و درست بهعین همین دلیل، در سکوترزمی محض فرو رفته بودند.
«چیزی داره...»
«... می... اد.»
این حسحبس در قلمرو پیشبینیحرفوحدیثها و گمانهزنی نمیگنجید.
سرنوشتی حتمی بود؛ به حتمیت مرگی که ازعهده لحظه تولد گام به گام نزدیک میشود، و رویدادیاعضای چونان قوانین لایتغیر طبیعت که هرگز دگرگون نخواهد شد.
«...»
در حالی که سکوت خفقانآور سنگینترسواران میشد، آن موج بر فراز قلعهلباسهایی آسمان سیاه متمرکز شد و آنگاه.
هوووک—!
امواج گردآمدهمردی ناگهان ازحال هم پاشیدند.
همگام باحرفوحدیثها کنار رفتنگدایانِ انرژی شیطانیِ قیرگون.
ارباب قصر الهی گویوان با خواندن نشانهای درآنها آن دگرگونی نفسگیر، با شتاب شروع به اجرایکرده هنر رزمی بر پایه جادوگری در کف دستانش کرد.
موضعی تدافعی کهنمودند از سر واکنشپیرامون غریزی پدید آمد.
درست پس از آنکه طنین تیزی خبررزمی از فعال شدن هاله محافظ تقویتشده باآسمانی جادوگریاش، یعنی موضع تور آسمانی گویوان داد.
ناگاه.
سووش.
ارباب قصر الهی گویوان لمسحرفوحدیثها سنگینی، چونان دستی شفاف رامیکرد بر تارک سر خود احساس کرد.
لمسی کهمردی بدون هیچگونهحال هشداری فرود آمد.
چشمان ارباب قصر الهی گویوان از حسیمیکرد که از میان موضع تور آسمانی گویوان اورزمی نفوذ کرده بود، از فرط شوک گشاد شد.
غرایزش آن حقیقت را دریافتند.
مرگ.
پاوو—!
فشار سنگین بر سرش شدتکنونی گرفت و تمامی پیکرش با قساوتعین در هم کوبیده و خرد شد.
پایانی کهعلتش در کسری ازغریبِ ثانیه رقم خورد.
ردای سپید یکدست او به کف زمین چسبیدهکنونی بود و در گرداگرد آن، پاششهای خون و تکههاییاتحاد از آنچه زمانی کالبد او بود، به چشم میخورد.
«...!»
حاضران با دیدن آن جسد که دیگرمیکرد هیچ نشانی از پیکر انسانی در آناتحاد نمانده بود، نفس در سینههایشان حبس شد.
درست در همان دموضع که وحشت سراپای وجودشانآنها را در کام خود میکشید.
«انتظارم طولانیحبس شد، خاندانشایعات تیانفونگ هانگ.»
صدایی خروشانمردی فضا راحال پر کرد.
ترک، ترق، قژژژ—
بر سقف تالارظاهر باشکوه از پیش شکافهایبیشتر باریکی نقش بسته بود.
سرانجام.
کرااااش!
سقف با غرش مهیبی متلاشی شدبیداد و آسمانی پدیدار گشت که اثری ازجایگاه حتی یک لکه ابر در آن نبود.
اما در اینظاهر لحظه، چنین چشماندازیسواران در دیدگانشان جای نمیگرفت.
در میانهی آسمان.
وجودی ماورایی، در حالی که خورشیدِاتحاد روشناییبخش جهان در پسِ پشتش قرارخون داشت، به آنان چشم دوخته بود.
پیچیده در سیاهیِ قیرگونی کهکنونی حتی بر نور خورشید نیزمردی سایه میافکند، چنان والا و مغرور.
«زمان وعدهدادهشده سرانجام فرا رسید.»
وجودی طغیانگر بر آسمان،شایعات که چرخ گردون راکنونی به مبارزه طلبیده بود.
شیطان آسمانی درعین قلعه آسمان سیاهاتحاد تجلی یافته بود.