---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 409: چپتر 409 • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 409: چپتر 409

0

ووهان در استان هوبی،‌دور​ یکی از پنج شهر‌نزدیک​ بزرگ جهان به حساب می‌آمد.

موقعیت آن در کنار رودخانه یانگ‌تسه، به‌طور طبیعی مردم را به‌تاجرانی​ سمت خود می‌کشاند و مناظری مانند برج درنای زرد و معبد‌پول​ گویوان، پاهایشان را سست می‌کرد و آن‌ها را به ماندن وامی‌داشت.

«بیا، بیا، این‌زندگی​ یه فرصت تکرارنشدنی‌انسان‌ها​ تو زندگیته! این جنس...»

«می‌گن آدم باید حداقل یه‌رسم​ بار تو عمرش برج درنای‌مورد​ زرد رو ببینه، منظره‌اش واقعاً بی‌نظیره.»

«این چنده؟»

به لطف همین‌چیزها​ چیزها، خیابان‌های ووهان همیشه‌بود​ پر از جمعیت بود.

از ساکنان اصلی ووهان گرفته تا تاجرانی که در حین‌نداشت​ سفر در امتداد رودخانه یانگ‌تسه توقف می‌کردند، و حتی نقالان‌رسم​ و گدایانی که با فروختن داستان به آن‌ها پول درمی‌آوردند.

همه جور‌اما​ آدمی آنجا‌نزدیک​ جمع شده بود.

و در میان آن‌ها، کسانی بودند که‌شمشیر​ با شمشیرهایی بر کمر در خیابان‌ها قدم می‌زدند،‌صدق​ انگار که می‌خواستند فریاد بزنند: «من یک رزمی‌کارم.»

این صحنه‌همین​ در نوع خود‌همیشه​ بسیار عجیب بود.

بیشتر مردم‌مرگ​ عادی از‌خاطر​ رزمی‌کاران وحشت داشتند.

شاید به این دلیل بود که رزمی‌کاران اغلب روی‌امپراتوری​ مرز باریک بین مرگ و زندگی قدم می‌زدند و‌امور​ به همین خاطر، جان انسان‌ها برایشان ارزش چندانی نداشت.

آن‌ها در دنیایی‌قانون​ کاملاً متفاوت از‌اما​ مردم عادی زندگی می‌کردند.

قانون دور‌همین​ است، اما‌خیابان‌های​ شمشیر نزدیک.

این رسم کسانی‌زندگی​ بود که در‌انسان‌ها​ دنیای رزمی زندگی می‌کردند.

قانون عالی‌اما​ امپراتوری در مورد‌رسم​ آن‌ها صدق نمی‌کرد.

نه، در‌متفاوت​ واقع اعمال‌دور​ آن غیرممکن بود.

کنترل تمام امور دشت‌های‌خیابان‌های​ پهناور مرکزی برای مقامات،‌ساکنان​ کار بسیار دشواری بود.

بنابراین، بیشتر‌مرگ​ مردم از‌خاطر​ رزمی‌کاران فاصله می‌گرفتند.

فقط برای‌اما​ اینکه درگیر‌نزدیک​ دردسرهایشان نشوند.

با این حال، در‌دور​ خیابان‌های ووهان، تقریباً هیچ‌کس‌نزدیک​ از چنین رزمی‌کارانی نمی‌ترسید.

برعکس، این خود رزمی‌کاران بودند که‌جمعیت​ محتاطانه رفتار می‌کردند و مراقب بودند که‌سفر​ مبادا یکی از خودشان دردسری درست کند.

صحنه‌ی عجیبی بود‌زندگی​ که در آن‌انسان‌ها​ همه‌چیز برعکس شده بود.

اما در‌اما​ ووهان، این یک‌رسم​ هنجار عادی بود.

در دشت‌متفاوت​ وسیعی با فاصله‌است​ کمی از خیابان‌ها.

دلیلش این بود که اتحاد رزمی از مدت‌ها‌ساکنان​ پیش، حتی قبل از اینکه اصطلاح نه استان و‌حتی​ سه قلمرو به وجود بیاید، از ووهان محافظت می‌کرد.

در همین حین، دروازه اصلی اتحاد‌انسان‌ها​ رزمی که این‌گونه از ووهان محافظت‌کاملاً​ می‌کرد، در وضعیت پرهرج‌ومرجی قرار داشت.

«حتی یه‌اما​ ملاقات کوتاه‌نزدیک​ هم مجاز نیست؟»

نگهبان دروازه که از ورودی اصلی محافظت می‌کرد،‌نزدیک​ به تاجری که با التماس حرف می‌زد نگاه‌نمی‌کرد​ کرد و گفت: «امروز هیچ‌کس اجازه ملاقات نداره.»

تاجر میان‌سال که برای بازدید از‌جمعیت​ اتحاد رزمی آمده بود، اخم‌هایش را‌حین​ در هم کشید. «می‌تونم دلیلش رو بدونم؟»

«...»

نگهبان دروازه‌اما​ در برابر این‌رسم​ سوال سکوت کرد.

«هوف، محض رضای خدا!»

تاجر میان‌سال از روی کلافگی‌همیشه​ مشتی به سینه خود کوبید‌گرفته​ و سرش را تکان داد.

او تاجری‌مرگ​ از گروه‌خاطر​ تاجران سو-اون بود.

او به دستور رهبرش روزها سفر کرده بود تا ارتباطی‌مورد​ با اتحاد رزمی برقرار کند، اما حالا در وضعیتی قرار‌پهناور​ داشت که باید بدون حتی عبور از آستانه در، برمی‌گشت.

او تنها کسی‌قانون​ نبود که این‌اما​ مشکل را داشت.

بیشتر افرادی که پشت‌خیابان‌های​ سرش صف کشیده بودند،‌ساکنان​ حتی نتوانستند کلمه‌ای حرف بزنند.

«نه، اونا تا دیروز‌خاطر​ که اجازه ملاقات می‌دادن،‌ارزش​ چرا یهو این‌طوری شد...؟»

«اتفاقی افتاده؟»

«داره دیوونه‌ام می‌کنه.»

مردم داخل صف غرغر می‌کردند.

با این حال،‌زندگی​ حتی یک نفر‌انسان‌ها​ هم برای رفتن برنگشت.

چطور می‌توانستند بروند؟ اتحاد رزمی‌رسم​ در حال حاضر مکانی بود که‌صدق​ دنیا را به شدت تکان می‌داد.

گفته می‌شد که جنگ بین اتحادیه سیاه شرور‌نزدیک​ و اتحاد رزمی با یک پیمان به پایان رسیده‌واقع​ است، اما کسانی که مطلع بودند، حقیقت را می‌دانستند.

نتیجه این جنگ،‌چیزها​ چیزی کم از پیروزی‌بود​ برای اتحاد رزمی نداشت.

به‌خصوص گروه‌های تجاری که‌خاطر​ بهتر از هر کسی‌ارزش​ بوی پول را حس می‌کردند.

آیا آن‌ها‌اما​ چنین فرصتی را‌رسم​ از دست می‌دادند؟

در حالی که جمعیت جمع‌شده به خاطر خبر ناگهانی ممنوعیت ملاقات‌رزمی​ اتحاد رزمی پرسروصدا شده بود، نگهبانان دروازه که در دو طرف ورودی‌دشت‌های​ اصلی ایستاده بودند، در یک حالت رسمی سکوت خود را حفظ کردند.

رداهای مرتب آن‌ها‌چیزها​ بی‌حرکت بود و تنها‌بود​ چشمانشان به شدت می‌درخشید.

فقط نگاه کردن به‌خاطر​ آن‌ها کافی بود تا هر‌چندانی​ کسی را به لرزه درآورد.

درست زمانی که‌شمشیر​ تاجران تحت تأثیر حضور‌رزمی​ آن‌ها قرار گرفته بودند.

وووش—

باد مورمورکننده‌ای‌همین​ وزید و‌خیابان‌های​ از کنارشان گذشت.

تاجرانی که با این‌خاطر​ باد ناگهانی شمالی روبه‌رو‌ارزش​ شدند، به خود لرزیدند.

سپس با‌اما​ گیجی به‌نزدیک​ یکدیگر نگاه کردند.

دیگر تابستان‌متفاوت​ شده بود و‌است​ بهار گذشته بود.

فصلی بود که مدت‌ها‌خیابان‌های​ از احساس سرمای باد‌ساکنان​ شمالی در آن می‌گذشت.

در همان لحظه بود.

«او-اونجا...»

یکی از‌متفاوت​ تاجران با‌دور​ لرز گفت.

«چی شده؟»

مرد میان‌سالی که در حین صحبت با تاجر با او صمیمی شده‌کاملاً​ بود، سرش را چرخاند تا نگاه تاجر را که با لرز به‌امپراتوری​ پشت سرش خیره شده بود دنبال کند، و چهره‌ای گیج به خود گرفت.

در دوردست، نقطه‌ای‌شمشیر​ به اندازه یک‌دنیای​ ناخن ظاهر شد.

«همم؟»

مرد میان‌سال با دیدن نقطه‌ای‌همیشه​ که ناگهان در هوای خالی ظاهر‌تاجرانی​ شده بود، چشمانش را ریز کرد.

دقیقاً در همان لحظه.

«ها؟ چی؟»

چشمانش گشاد شد و لرزید.

نقطه کوچک به سرعت بزرگ‌تر شده‌جمعیت​ بود و قبل از اینکه بفهمد،‌حین​ شکل یک انسان را به خود گرفت.

همه چیز در‌زندگی​ یک چشم به‌انسان‌ها​ هم زدن اتفاق افتاد.

در همین حین، نگهبانان دروازه که آن‌ها‌رزمی​ نیز نقطه‌ای را که ناگهان در هوا‌اعمال​ ظاهر شده بود دیده بودند، منقبض شدند.

«یک استاد فوق‌العاده...!»

«آخه کی می‌تونه باشه...؟»

برای اینکه یک شخص به شکل‌انسان‌ها​ یک نقطه ظاهر شود، باید حداقل‌کاملاً​ در فاصله چند صد قدمی می‌بود.

اما شخصی که اکنون می‌دیدند، این‌دنیای​ فضا را طی کرده و فاصله‌نمی‌کرد​ را در یک نفس کم کرده بود.

این واقعاً‌متفاوت​ یک تکنیک‌دور​ حرکتی وحشتناک بود.

در حالی که دو‌خیابان‌های​ نگهبان منقبض‌شده نیروی درونی‌ساکنان​ خود را بالا بردند.

فووووش!

طوفان شدیدی به‌شمشیر​ راه افتاد و‌دنیای​ به آن‌ها برخورد کرد.

در همان زمان، سایه‌ای روی آن‌ها‌اما​ افتاد و مرد جوان خوش‌قیافه‌ای ظاهر‌عالی​ شد و به پایین نگاه کرد.

«هوپ!»

«ای-این دیگه چیه؟»

«یه ش-شبح؟!»

تاجران وحشت‌زده‌متفاوت​ شدند و خود‌است​ را عقب کشیدند.

با دیدن مرد جوانی که مانند یک شبح‌ساکنان​ ظاهر شده بود، با ناباوری پلک زدند یا‌می‌کردند​ از روی ترس چشمانشان را با دست مالیدند.

چند نفر‌مرگ​ از آن‌ها حتی‌جان​ روی زمین افتادند.

درست در همان لحظه.

تق!

نگهبانان دروازه با قدرت‌خیابان‌های​ دستان خود را به‌ساکنان​ نشانه احترام به هم کوبیدند.

به دنبال آن، آن دو که سرهای خود را‌چندانی​ عمیقاً به سمت مرد جوان خم کرده بودند، با نهایت‌نزدیک​ ادب گفتند: «به قهرمان الهی شکوفه آلو ادای احترام می‌کنیم.»

«به قهرمان‌اما​ الهی شکوفه آلو‌رسم​ ادای احترام می‌کنیم.»

در یک لحظه، سکوت سردی، انگار‌اما​ که آب یخی روی آن‌ها ریخته باشند،‌امپراتوری​ بر دروازه اصلی اتحاد رزمی سایه افکند.

به این دلیل بود که آن‌ها‌جمعیت​ نمی‌توانستند این سری از مناظر و‌حین​ کلمات شوکه‌کننده را به درستی هضم کنند.

در میان این‌زندگی​ سکوت، لبان چون هوی‌برایشان​ از هم باز شد.

«دروازه رو باز کنید.»

لحن او چیزی‌قانون​ شبیه به یک‌اما​ دستور مطلق بود.

با این حال، نگهبانان دروازه این‌جمعیت​ را به عنوان یک امر بدیهی‌حین​ پذیرفتند و به سرعت حرکت کردند.

لحظه‌ای بعد، دروازه‌ای که حتی‌جان​ پس از التماس‌های تمام روز‌نداشت​ تاجران باز نشده بود، باز شد.

بام.

چون هوی‌متفاوت​ قدم به‌دور​ داخل گذاشت.

بلافاصله پس از بسته شدن دروازه و ناپدید شدن‌اصلی​ قامت چون هوی، تاجرانی که تقریباً نیمی از عقل‌نقالان​ خود را از دست داده بودند، به خود آمدند.

«قـ-قهرمان الهی شکوفه آلو؟!»

«ا-اون مرد جوان همون...!»

در حالی که با‌دور​ تأخیر، هیاهویی در بیرون‌نزدیک​ دروازه به پا شد.

«ها؟»

هیاهویی در داخل‌زندگی​ اتحاد رزمی نیز‌انسان‌ها​ به پا شد.

«قهرمان بزرگ،‌اما​ قهرمان الهی‌نزدیک​ شکوفه آلو؟»

«شما برگشتید!»

«قهرمان بزرگ!»

به محض اینکه چون هوی وارد‌انسان‌ها​ اتحاد رزمی شد، مردمی که در آن‌متفاوت​ اطراف بودند به سمت او هجوم آوردند.

ظاهر چون هوی از قبل در داخل اتحاد رزمی به‌مورد​ طور گسترده‌ای شناخته شده بود، بنابراین با وجود اینکه او لباس‌مرکزی​ فرم خود را درآورده بود، با یک نگاه او را شناختند.

«چه روی اعصابن.»

چون هوی به مردمی که مانند دسته‌بود​ زنبورها به سمتش هجوم می‌آوردند نگاه کرد و‌توقف​ بلافاصله نیروی درونی خود را به گردش درآورد.

و سپس‌مرگ​ با پا‌خاطر​ به زمین کوبید.

«قهرمان بزرگ!»

فریادها به‌متفاوت​ سرعت در‌دور​ دوردست محو شدند.

چون هوی حتی یک نگاه هم به‌بود​ پشت سرش نینداخت و با حرکت دادن‌امتداد​ پاهایش، به سمت مقصد خود پیش رفت.

در حالی که مناظر اطراف‌جان​ در هوا به سرعت تار می‌شدند،‌دنیایی​ چون هوی بدون هیچ تردیدی می‌دوید.

طولی نکشید.

ساراک.

تکنیک حرکتی‌ام را جمع‌خیابان‌های​ کردم و به نرمی‌ساکنان​ روی زمین فرود آمدم.

روبروی اقامتگاه‌مرگ​ رهبر اتحادیه‌خاطر​ گدایان بودم.

'…چه نگهبانی سفت و سختی.'

چشم‌هایم را ریز کردم.

همان ساختمان مخروبه‌ای بود که‌همیشه​ قبلاً دیده بودم. با این‌گرفته​ حال، یک تفاوت وجود داشت.

جلوی دروازه ساختمان، اعضای اتحادیه‌جان​ گدایان در آماده‌باش کامل بودند‌نداشت​ و نگاه‌هایشان مثل تیغ تیز بود.

«قهرمان الهی‌اما​ شکوفه آلو‌نزدیک​ اینجا چیکار داره؟»

یکی از اعضای مسن اتحادیه گدایان مرا دید و جلو آمد.‌رزمی​ او یکی از ارشدهای اتحادیه گدایان، پونگ‌گه بود که در حال‌امور​ حاضر به جای رهبر به کما رفته‌ی اتحادیه، به امور رسیدگی می‌کرد.

با بی‌خیالی گفتم:‌چیزها​ «اومدم رهبر اتحادیه‌جمعیت​ گدایان رو ببینم.»

اما واکنش پونگ‌گه و بقیه اعضای اتحادیه که نفس‌هایشان‌چندانی​ را حبس کرده و نگهبانی می‌دادند، بیش از حد‌شمشیر​ بزرگ بود. بعضی‌هایشان جا خوردند و بعضی دیگر خشکشان زد.

«...به نظر‌اما​ می‌رسه از وضعیت‌رسم​ رهبر خبر دارید.»

«آره، درسته.»

«از کجا می‌دونید؟‌چیزها​ شنیدم که اخیراً اتحاد‌بود​ رزمی رو ترک کردید...»

نگاه پونگ‌گه تیزتر شد.

او در حال حاضر در اوج هشدار بود. رهبر اتحادیه گدایان به دلیلی نامعلوم به کما رفته‌تمام​ بود. نه مقصر را می‌شناخت و نه علت را، چه برسد به اسم بیماری. به همین دلیل‌حال​ در حال حاضر نمی‌توانست به هیچ‌کس در اتحاد رزمی اعتماد کند و پر از سوءظن و احتیاط بود.

حتی اگر من قهرمان الهی شکوفه آلو بودم که‌رسم​ شهرت زیادی در دنیای رزمی فعلی به هم زده‌اعمال​ بود، باز هم نمی‌توانستم از این سوءظن قسر در بروم.

به پونگ‌گه که نگاه‌خیابان‌های​ مشکوکش را پنهان نمی‌کرد خیره‌اصلی​ شدم و شانه‌ای بالا انداختم.

«از فرقه وودانگ شنیدم.»

«فرقه وودانگ؟»

ابروهای پونگ‌گه پرید.

قهرمان الهی شکوفه آلو یک تائوئیست از فرقه‌ساکنان​ کوه هوآشان بود. اما اینکه ناگهان بشنود من این‌حتی​ اطلاعات را از فرقه وودانگ گرفته‌ام، برایش عجیب بود.

'مگه وودانگ‌مرگ​ و هوآشان با‌جان​ هم صمیمی بودن؟'

به پونگ‌گه که ابروهایش را‌رسم​ در هم کشیده بود نگاه کردم‌صدق​ و بلافاصله رفتم سر اصل مطلب.

«خب، پس‌متفاوت​ می‌تونم برم‌دور​ تو، نه؟»

پونگ‌گه قاطعانه‌همین​ رد کرد:‌خیابان‌های​ «نه، نمی‌تونید.»

«چرا؟»

«همونطور که قهرمان جوان می‌دونه، رهبر فعلی تو‌عالی​ وضعیت بحرانی قرار داره. حتی اگه شما باشید هم‌تمام​ نمی‌تونم بی‌گدار به آب بزنم و بذارم برید داخل.»

«...»

نگاهم عمیق‌تر شد.

با عجله خودم را به اینجا رسانده‌برایشان​ بودم، اما با این واکنشی که می‌دیدم، حتی‌دور​ نمی‌توانستم وضعیت رهبر اتحادیه گدایان را بررسی کنم.

«پس باید‌اما​ چیکار کنم که‌رسم​ راهم بدی تو؟»

«...»

پونگ‌گه ساکت ماند.

سکوتی بود که‌زندگی​ انگار می‌گفت هیچ راهی‌برایشان​ برای ورود وجود ندارد.

'فقط با زور‌شمشیر​ راهمو باز کنم‌دنیای​ و برم تو؟'

برای لحظه‌ای خواستم‌قانون​ این فکر را عملی‌شمشیر​ کنم، اما پشیمان شدم.

گذشتن از سد پونگ‌گه و اعضای‌جمعیت​ اتحادیه گدایان کار سختی نبود، اما‌حین​ دردسرهای بعدش بیش از حد بزرگ می‌شد.

'همم، چیکار کنم؟'

لحظه‌ای به مغزم فشار آوردم.

'آها!'

چیزی به‌همین​ ذهنم رسید‌خیابان‌های​ و پوزخند زدم.

«من یه چیزایی از‌خاطر​ هنرهای پزشکی سرم می‌شه،‌ارزش​ می‌رم ببینم وضعیت فعلیش چطوره.»

«هنرهای پزشکی...؟»

پونگ‌گه اخم کرد.

آوازه مهارت‌های رزمی قهرمان الهی شکوفه آلو در حال حاضر در تمام دنیا‌سفر​ پیچیده بود. اگر کسی چنین سطح بالایی از قدرت رزمی داشت، حتماً تمام عمرش‌آنجا​ را وقف تمرین هنرهای رزمی کرده بود. مگر چقدر می‌توانست درباره هنرهای پزشکی بداند؟

درست زمانی که می‌خواست‌خاطر​ با این فکر که چنین‌چندانی​ چیزی غیرممکن است مخالفت کند...

«هوف، هوف... دارم... می‌میرم.»

صدای نفس‌نفس‌زدن‌متفاوت​ کسی حرفش‌دور​ را قطع کرد.

پونگ‌گه با شنیدن این صدای‌همیشه​ ناگهانی سرش را چرخاند و‌گرفته​ چشم‌هایش در یک لحظه گشاد شد.

چیزی که نگاهش را جلب کرد، پیرمردی با لباس‌های ژنده بود‌دنیایی​ که موهای خیس از عرقش روی صورتش ریخته بود و طوری‌رزمی​ نفس‌نفس می‌زد که انگار هر لحظه ممکن بود خون بالا بیاورد.

چهره‌ای آشنا بود.

«...ارشد اعظم؟»

با صدای متعجب پونگ‌گه، گدای پیر، چون‌بود​ ایگه، دست‌هایش را روی زانوهایش که مثل‌امتداد​ بید می‌لرزیدند گذاشت و سرش را بالا آورد.

مردمک‌هایش نیمه‌گشاد شده بودند. قابل درک بود، چرا که‌چندانی​ تمام نیروی درونی‌اش را برای دنبال کردن من سوزانده‌شمشیر​ بود و حالا از خستگی در آستانه مرگ قرار داشت.

با چهره‌ای که کمی تعجب‌رسم​ در آن موج می‌زد، به‌مورد​ چون ایگه نگاه کردم و گفتم:

«اوه؟ خیلی زود‌قانون​ رسیدی. فکر می‌کردم یه‌شمشیر​ ربع دیگه پیدات می‌شه.»

با شنیدن این حرف، صورت‌همیشه​ چون ایگه در هم رفت.‌گرفته​ این حرف بی‌خیالانه واقعاً بهت‌آور بود.

او هزار لی را در دو ساعت طی کرده بود. مگر کار ساده‌ای بود؟ حتی‌دور​ او که تمام گوشه و کنار دنیای رزمی را زیر پا گذاشته بود، از مصرف‌غیرممکن​ تمام نیروی درونی‌اش در آستانه مرگ قرار داشت، اما من کاملاً سرحال به نظر می‌رسیدم.

چون ایگه در حالی که سرش را تکان‌عالی​ می‌داد، زیر لب غرید: «این... هیولای انسان‌نما. با‌کنترل​ اون سرعت دویده و هنوزم عین خیالش نیست.»

شاید به خاطر اینکه‌دور​ لحظه‌ای نفس تازه کرده‌نزدیک​ بود، صدایش کمی راحت‌تر شد.

بلافاصله پس از‌چیزها​ آن، به پونگ‌گه خیره‌بود​ شد و دوباره پرسید:

«وضعیت رهبر چطوره؟»

پونگ‌گه جا‌اما​ خورد و‌نزدیک​ گفت: «...بی‌هوشه.»

«لعنت به این شانس!»

چون ایگه‌همین​ ناسزایی به‌خیابان‌های​ زبان آورد.

اعضای اتحادیه گدایان که در حال تماشا‌برایشان​ بودند، جا خوردند و به او نگاه کردند،‌دور​ اما چون ایگه اصلاً به آن‌ها اهمیتی نداد.

«باید خودم‌اما​ با چشمای خودم‌رسم​ ببینم حالش چطوره.»

سپس قدمی‌متفاوت​ لرزان به‌دور​ جلو برداشت.

پونگ‌گه برای لحظه‌ای ابروهایش را‌همیشه​ در هم کشید، انگار داشت فکر‌تاجرانی​ می‌کرد، و سپس سر تکان داد.

چون ایگه بسیار به رهبر‌جان​ نزدیک بود. رابطه آن‌ها تقریباً‌نداشت​ شبیه استاد و شاگرد بود.

«همه برید کنار.»

با حرف پونگ‌گه، اعضای اتحادیه گدایان که‌شمشیر​ با احتیاط از دروازه نگهبانی می‌دادند، کمی‌مورد​ تردید کردند و سپس راه را باز کردند.

بلافاصله، پونگ‌گه‌همین​ نگاهی به من‌همیشه​ انداخت و گفت:

«ورود ارشد اعظم‌زندگی​ مشکلی نداره، اما قهرمان‌برایشان​ جوان نمی‌تونه وارد بشه.»

چون ایگه در حالی که چشم‌هایش تاریک شده‌عالی​ بود، گفت: «نه، باید این پسره رو هم با‌تمام​ خودم ببرم. این مرد می‌تونه بفهمه وضعیت رهبر چطوره.»

چشم‌های پونگ‌گه ریز شد.‌دور​ این دقیقاً همان حرفی‌نزدیک​ بود که من زده بودم.

«تا الان پزشک‌های زیادی وضعیت رهبر رو بررسی کردن، اما هیچ‌کدوم نتونستن‌حین​ بیماری رو تشخیص بدن. گفتن فقط کسی که هنرهای پزشکی یه پزشک‌همه​ الهی رو داشته باشه ممکنه بتونه از این قضیه سر در بیاره...»

چون ایگه با تحکم گفت: «پس دیگه بیشتر‌ارزش​ از قبل واجبه که با خودم ببرمش. این‌است​ مرد هنرهای پزشکی یه پزشک الهی رو یاد گرفته.»

«...!»

چشم‌های پونگ‌گه گشاد شد.‌دور​ او بلافاصله نگاهش را‌نزدیک​ به سمت من چرخاند.

«حقیقت داره؟»

بلافاصله منظور چون ایگه را‌جان​ فهمیدم و با خنده‌ای کوتاه دهان‌دنیایی​ باز کردم: «فکر کنم درست می‌گه.»

یاد گرفته بودم. پزشک‌نزدیک​ الهی به زور آن‌ها را‌امپراتوری​ در حلقم فرو کرده بود.

چون ایگه به پونگ‌گه که هنوز مشکوک بود‌نزدیک​ نگاه کرد و بلافاصله اضافه کرد: «اگه حرفمو‌نمی‌کرد​ باور نمی‌کنی، برو درباره فرقه کوه هوآشان تحقیق کن.»

در آن لحظه، چشم‌های پونگ‌گه برقی زد.‌بود​ او بلافاصله فهمید که منظور از جمله‌امتداد​ «درباره فرقه کوه هوآشان تحقیق کن» چیست.

«پس می‌دونستید پزشک الهی کجاست.»

این بار چون ایگه‌نزدیک​ تعجب کرد و از‌عالی​ پونگ‌گه پرسید: «تو هم می‌دونستی؟»

«چند روز پیش، قهرمان بزرگ، شمشیر الهی هوآشان، شخصاً از‌دنیای​ پزشک الهی که در فرقه کوه هوآشان اقامت داشت درخواست‌کنترل​ کرد تا به خاطر رهبر ما به اتحاد رزمی بیاد.»

با لحنی که نشان می‌داد‌همیشه​ اصلاً انتظارش را نداشتم، گفتم: «ها؟‌تاجرانی​ اون داره میاد به اتحاد رزمی؟»

پزشک الهی از دنیای رزمی متنفر‌انسان‌ها​ بود. بنابراین اینکه بخواهد به اتحاد‌کاملاً​ رزمی سفر کند، اتفاق عجیبی بود.

«...حرف‌های ارشد‌اما​ اعظم رو‌نزدیک​ باور می‌کنم.»

پونگ‌گه جواب جداگانه‌ای به من‌است​ نداد و همزمان با زدن‌دنیای​ این حرف‌ها، بدنش را چرخاند.

«لطفاً دنبالم بیاید.»

قصد داشت‌مرگ​ خودش ما‌خاطر​ را راهنمایی کند.

بلافاصله پس از آن، من و‌دنیای​ چون ایگه به دنبال پونگ‌گه که‌نمی‌کرد​ راه را نشان می‌داد، وارد ساختمان شدیم.

از یک راهرو گذشتیم و از پله‌ها‌شمشیر​ پایین رفتیم. در نهایت، هر سه نفرمان‌مورد​ به یک فضای زیرزمینی بزرگ و دست‌ساز رسیدیم.

سوووش—

قبل از اینکه پونگ‌گه بتواند‌جان​ چیزی بگوید، من و چون‌نداشت​ ایگه به مرکز اتاق خیره شدیم.

حتی بدون اینکه‌شمشیر​ کسی چیزی بگوید، می‌توانستیم‌رزمی​ بلافاصله آن را ببینیم.

روی تختی که دفعه قبل آنجا نبود،‌شمشیر​ یونگ جو گه با حالتی رسمی دراز‌مورد​ کشیده بود، انگار که به خواب رفته باشد.

بدون اینکه‌همین​ حتی یک زخم‌همیشه​ روی بدنش باشد.

ناولها | novelha.net