چپتر 87: چپتر ۸۷
0«برادر کوچکتر!»
«به اینتبدیل زودی داری میری؟آسمان یکم زود نیست؟»
چون هوی که وسایلش را جمع کرده بود، با نگاهینمونده به هیون دو، هیون جین و محافظان شمشیر شکوفه آلوزیر که با عجله خودشان را رسانده بودند، سر تکان داد.
«رهبر فرقهاینجا احضارم کرده،خودشون باید برم.»
هیون دو با احتیاط گفت:خودشون «اما بهتر نیست قبل ازدنبالشان راه افتادن یکم آماده بشی؟»
«میگن تاتبدیل تنور داغه بایدآسمان نون رو چسبوند.»
هرچند این حرف را با قاطعیت زد،حال اما در حقیقت، چون هوی پیش خودشببینم فکر میکرد که زمانبندی از این بهتر نمیشود.
«به هر حال دیگهخودشون چیزی نمونده که بخوامچیز تو اتحاد رزمی ببینم.»
دلیل آمدنش به اتحاد رزمی این بودکنن که هنرهای رزمی فرقههای وابسته به آنچشم را زیر نظر بگیرد و بررسی کند.
اما به جای اینکه درک عمیقتری از هنرهای رزمیخودشون پیدا کند، فقط مجبور شده بود با یک مشتچشم دردسر و کارهای روی اعصاب سر و کله بزند.
«اگه هیچ نتیجهایفکر نداشت، تا الاننمیشود ولش کرده بودم.»
سرش را کمیبعدش بالا آورد وکنن به عمارت نگاه کرد.
فقط چهار روز آنجابعدش مانده بود، اما همینزندگی مقدار هم برایش راضیکننده بود.
«هوآشان پایه و اساس لازم برای تبدیل شدنبعدش به بزرگترین فرقه زیر آسمان رو چیده. ازتمام اینجا به بعدش رو خودشون میتونن جمع کنن.»
چون هوی سر تکان داد.
در این زندگیبعدش فقط دو چیز بودزندگی که به دنبالشان میگشت.
اینکه تمام هنرهایاینجا رزمی دنیا رامیتونن به چشم ببیند.
و اینکه هوآشانشدن را به بزرگترین فرقهاینجا زیر آسمان تبدیل کند.
«بالاخره فرقهایهخودش که بهشمیکرد تعلق دارم.»
در همان لحظه،بعدش محافظان شمشیر شکوفهکنن آلو جلو آمدند.
«مراقب خودت باش.»
«از مسیر اصلی منحرف نشو.»
در حالی کهفکر حرف میزدند، نگاهینمیشود گذرا به آنها انداخت.
در چهرههایشان نگرانی دیده میشد،میتونن اما رد محوی از یکمیگشت لبخند هم روی لبهایشان بود.
«اوهو.»
«نکنه فکر کردین حالا کهآسمان من نیستم میتونین تو تمریناتونمیتونن شل بگیرین و جیم بزنین؟»
«این چهخودش حرفیه میزنیمیکرد برادر کوچکتر!»
«شل بگیریم؟ عمراً!»
«اصلاً حرفشم نزن!»
آنها با دستپاچگی فریاد زدند، درست مثل بچههاییبعدش که موقع دروغ گفتن مچشان گرفته شده وتمام حالا با وحشت سعی در پنهان کردنش دارند.
«از همین قیافههاشونفکر معلومه که میخواستننمیشود به خودشون استراحت بدن.»
چون هوی با تماشایخودشون لبهایشان که به شکلیچیز معذب میلرزید، پوزخندی زد.
«اگه همینطوری به تمرین ادامه بدینمیتونن و دفعه بعد ببینم هیچ پیشرفتیتمام نکردین، شدت تمرینات رو میبرم بالا.»
عرق سردی برشدن تن محافظان شمشیرچیده شکوفه آلو نشست.
«همم؟ چرا اینقدر مضطرب شدین؟»
چون هوی این راخودشون پرسید و خودش راچیز به کوچه علیچپ زد.
«ا... اما تو کهبعدش نمیتونی واقعاً بفهمی ما پیشرفتچیز کردیم یا نه، مگه نه؟»
«آ... آره. اینکهشدن تمرین میکنیم دلیل نمیشهاینجا که حتماً بهتر بشیم.»
«دقیقاً به خاطرفکر همینه که باید شدتحال تمرین رو بیشتر کنیم.»
چون هوی با قاطعیت گفت.
«اگه بعد از اون همخودشون پیشرفتی نکنین، مجبوریم تمرینات رو ازمیگشت اینم وحشتناکتر کنیم، اینطور فکر نمیکنین؟»
محافظان شمشیرتبدیل شکوفه آلو چشمانشانآسمان را محکم بستند.
همین الان هم تمریناتمیکرد آنقدر طاقتفرسا بود کهدیگه مغزشان از کار میافتاد.
و حالا اوبعدش داشت در موردکنن سختتر کردنش حرف میزد؟
«چیه؟ خوشتون نمیاد؟اینجا پس گمشین بیرونمیتونن و ولش کنین.»
«نـ... نه!»
«ما سخت تمرین میکنیم!»
آنها با عجله جواب دادند.
چون با شناختی که از شخصیتمیتونن چون هوی داشتند، میدانستند که ممکنتمام است واقعاً مجبورشان کند بیخیال همهچیز شوند.
«پس اگه دفعهشدن بعد مهارتهاتون بهتر نشدهاینجا بود، خودتونو آماده کنین.»
«آ... آره...»
«فهمیدیم...»
با حرفهای مداوم چون هوی،خودشون محافظان شمشیر شکوفه آلو بادنبالشان ناامیدی سرهایشان را پایین انداختند.
«تنهایی مشکلی برات پیش نمیاد؟»
هیون دوخودش به چونمیکرد هوی نزدیک شد.
در ابتدا میخواستبعدش همراه چون هویکنن برگردد، اما نمیتوانست.
«ما تازه با اتحادیهبعدش گدایان متحد شدیم. نمیتونمزندگی همینطوری ول کنم و برم...»
در حال حاضر، نماینده واقعیآسمان هوآشان در اتحاد، رهبر فرقهمیتونن نبود، بلکه هیون دو بود.
اگر او میرفت، جایگاهی که هوآشاننمیشود با اینهمه سختی به دست آوردهاتحاد بود، ممکن بود دوباره متزلزل شود.
«به نظرت شبیه بچههام؟»
«هاها.»
هیون دوتبدیل با معذببزرگترین بودن خندید.
در حقیقت، حرفهایش بهمیکرد این خاطر نبود کهدیگه نگران چون هوی باشد.
«فقط امیدوارماینجا هیچ دردسریخودشون درست نکنه...»
با شناخت کامل از شخصیتخودشون و قدرت رزمی چون هوی،دنبالشان نگران بود که مبادا اتفاقی بیفتد.
«لطفاً، فقطتبدیل هیچ حادثهایبزرگترین به بار نیار.»
تازه آن موقع بود که چوننمیشود هوی فهمید چرا هیون دو اینقدراتحاد بیقرار است و خندهای کوتاه سر داد.
«حالا میبینماینجا اوضاع چطورخودشون پیش میره.»
فیشــ
پرده مهرهدار در ورودیمیکرد یک مسافرخانه کوچک در شهرستانچیزی اویچانگ با صدایی تکان خورد.
پرده رنگورورفته به کنار رفتمیتونن و چون هوی را بامیگشت لباسهای رزمی خاکستریاش نمایان کرد.
«عجب جمعیتی.»
شاید به این خاطربزرگترین که نزدیک غروب بود،بعدش مسافرخانه پر از مشتری بود.
«هاهاها! بعدش من...»
غیژژژــ
داخل مسافرخانه، فضا پر از همهمهمیتونن صداها، به هم خوردن ظرفها وتمام صدای نواختن ساز از گوشهای بود.
آنقدر پر سر و صداآسمان بود که گوش آدم را بهکنن درد میآورد، اما اتمسفرش آزاردهنده نبود.
همین شلوغی خودش مدرکی بودزمانبندی که نشان میداد این مسافرخانهنمونده جای درست و حسابی است.
علاوه بر آن، بویخودشون غلیظ و مطبوع غذاچیز اشتهایش را تحریک میکرد.
«اما اصلاًچیده جای خالیبعدش پیدا میشه؟»
در حالی که در ورودی پرچیده سر و صدا ایستاده بود، سرش راچیز چرخاند تا فضای داخل را برانداز کند.
با اینکه مسافرخانه نسبتاًمیکرد بزرگ بود، حتی یک صندلیچیزی خالی هم به چشم نمیخورد.
اینجا تنها مسافرخانه در مسیر جادهکنن اصلی به سمت شانشی بود، برای همینچشم همیشه پر از مسافر و رهگذر بود.
«فکر میکردم بالاخرهاینجا میتونم تو یهمیتونن مسافرخانه استراحت کنم...»
اخمهای چونتبدیل هوی دربزرگترین هم رفت.
«برم یه جای دیگه؟»
درست زمانیاینجا که میخواست مسافرخانهمیتونن را ترک کندــ
«خوش آمدید!»
صدایی ازتبدیل پشت سرشبزرگترین به گوش رسید.
سرش را چرخاند و پیشخدمتی بانمیشود چهرهای شاداب را دید که بااتحاد چشمانی خندان به او نگاه میکرد.
«همراه کسی هستید؟»
«نه.»
«تنها جاهایتبدیل خالی طبقه دومآسمان هستن. مشکلی نیست؟»
او سر تکان داد.
پیشخدمت که خیالش راحتخودشون شده بود، سریع او رادنبالشان به طبقه بالا راهنمایی کرد.
«از این طرف.»
وقتی نشست،تبدیل پیشخدمت بهبزرگترین سمتش برگشت.
«چی میل دارید سفارش بدید؟»
«بهترین غذااینجا و نوشیدنیتونخودشون رو بیار.»
«اونا خیلیچیده گرون هستن...بعدش مشکلی که ندارید؟»
وقتی پیشخدمت با نگاهی که کمی تردید در آنخودشون بود این را پرسید، چون هوی با بیخیالی کیسهایچشم بیرون آورد و یک سکه نقره به او داد.
«نـ... نقره؟!»
چشمان پیشخدمت که تاخودشون آن لحظه لبخندی مؤدبانه بردنبالشان لب داشت، ناگهان گرد شد.
«همین الان آمادش میکنم!»
از ترس اینکه مبادابزرگترین سفارشش را لغو کند،بعدش با عجله دور شد.
«چای شما.»
در این فاصله، پیشخدمتخودشون دیگری یک قوری گرمچیز و یک فنجان آورد.
در حالی که منتظربعدش غذا بود، جرعهای اززندگی چای با عطر تلخش نوشید.
«چقدر ازتبدیل اون موقعبزرگترین گذشته بود؟»
«ممنون که منتظر موندید!»
پیشخدمت با عجله ازخودشون پلهها بالا اومد وچیز بشقابی رو روی میز گذاشت.
«این ماهی بخارپز معروف ووچانگ ازمیتونن استان هوبیه. همین امروز صبح صیدتمام شده، پس باید خیلی تازه باشه.»
اوه؟ این؟
چشمهای چون هوی گشاد شد.
ماهی بخارپز ووچانگ خیلی معروف بود،کنن اما به این هم شهرت داشتدنیا که درست کردنش دردسر زیادی داره.
«بوی خوبی میده.»
ماهی که تمیز بخارپز شده بود،چیده با سبزیجات و سس قرمز پوشونده شدهچیز بود و عطرش دماغش رو قلقلک میداد.
اما این همهچیز نبود.
پیشخدمت بعدش یهبعدش بطری مشروب همکنن روی میز گذاشت.
بطری دستساز و زمخت بهخودشون نظر میرسید، اما غرور تویدنبالشان چهره پیشخدمت کاملاً مشخص بود.
«و این همشدن شراب میوهایه کهچیده سرآشپزمون شخصاً دم کرده.»
چوبپنبه روخودش با صدامیکرد بیرون کشید.
با یه صدای تق نرم،میتونن عطر دلپذیری تو هوا پخشمیگشت شد و دهنش رو آب انداخت.
«خوبه.»
«مگه نه؟»
پیشخدمت لبخند درخشانی زد.
«تنهاتون میذارم.اینجا اگه چیزی لازممیتونن داشتید صدام کنید!»
و با عجله دور شد.
تق—
چون هوی بلافاصله چاپستیکهاشمیکرد رو برداشت و یه تیکهچیزی از ماهی رو گذاشت دهنش.
«خوشمزهست.»
لبخندی روی لبهاش نشست.
بعد یهتبدیل قلپ از شرابآسمان میوهای سر کشید.
«خوب شد اونفکر لباسهای مسخره فرمنمیشود رو عوض کردم.»
یه لبخنداینجا رضایتبخش ناخودآگاه رویمیتونن صورتش شکل گرفت.
اولین کاری که بعد از ترک اتحادکنن رزمی کرد، این بود که بره بهچشم یه لباسفروشی و یه ردای جدید تنش کنه.
همین و بس.
برای اینکه از جلب توجهزمانبندی به عنوان یه تائوئیست خلاصنمونده بشه و بتونه آزادانه حرکت کنه.
«اینطوری دلم میخواد قبلخودشون از برگشتن، یه مدتچیز طولانیتری تو دنیای رزمی بگردم.»
درست وقتی که داشت ازخودشون این سفر رضایتبخش لذت میبرد ومیگشت به فکر عقب انداختن برگشتش بود—
«امم، ببخشید قربان.»
پیشخدمت با تردید صداش کرد.
با چهرهای معذب، نگاهیخودشون به پشت سرش انداختچیز و با احتیاط پرسید.
«ا-امیدوارم دردسری براتون نداشته باشه،خودشون اما مشکلی نیست اگه چنددنبالشان نفر سر میز شما بشینن؟»
«بشینن سر میز من؟»
چون هوی بهفکر گروهی که پشت سرشحال ایستاده بودن نگاه کرد.
سه نفر بودن، همگی لباسهایمیتونن فاخری پوشیده بودن که شبیهمیگشت بچهپولدارهای خانوادههای قدرتمند به نظر میرسیدن.
«هر کاری دلتون میخواد بکنید.»
«ممنونم.»
پیشخدمت عمیقاً تعظیم کرد.
بعد با یهبعدش لبخند درخشان روکنن به گروه کرد.
«لطفاً اینجا بفرمایید.»
«ممنون کهتبدیل اجازه دادیدبزرگترین بهتون ملحق بشیم.»
زنی که وسط ایستادهمیکرد بود، با صدایی آرومدیگه تشکر کرد و نشست.
با وجود لباسهای پرخودشون زرق و برقش، حالت چهرهاشدنبالشان سرد و تقریباً مورمورکننده بود.
«ممنون.»
«تشکر!»
مرد و زنی کهمیکرد به نظر میرسید همراهانشدیگه باشن، تو دو طرفش نشستن.
«چی میل دارید سفارش بدید؟»
«خب...»
در حالی که اونا داشتنآسمان سفارششون رو به پیشخدمت میدادن،میتونن چون هوی به خوردنش ادامه داد.
بعد از اینکه پیشخدمت رفت—
قورت.
فقط صدای خوردن ماهیبعدش بخارپز ووچانگ و نوشیدنزندگی شراب میوهای به گوش میرسید.
تق.
چون هوی بعدفکر از تموم کردن غذاش،حال از جاش بلند شد.
شمشیری رو که بهخودشون صندلیش تکیه داده بودچیز به کمرش بست و رفت.
با رفتن اون، نگاهبعدش گروهی که در سکوتزندگی غذا میخوردن تغییر کرد.
«اون یه رزمیکار بود.»
مرد جوان خوشقیافه زمزمه کرد.
با اون لباس ابریشمی مجلل،میتونن حالت جدی چهرهاش باعث میشدمیگشت شبیه یه نقاشی به نظر برسه.
«نظرت چیه؟»
زن سردچهره پرسید.
مرد جوان مردی رومیکرد که تازه باهاش غذادیگه خورده بودن به یاد آورد.
«من که چیزی حس نکردم.»
اون فقط یهاینجا آدم معمولی بودمیتونن که شمشیر حمل میکرد.
«احتمالاً از اوناست که برایآسمان احتیاط در برابر راهزنهای تومیتونن مسیر، یه شمشیر با خودشون برمیدارن.»
«پس نیازی نیست نگران باشیم.»
زن فوراًاینجا علاقهاش روخودشون از دست داد.
«امشب همینجا میمونیم.»
با شنیدن حرفش، دختر جوانیآسمان که چهرهای بامزه و چشمهایمیتونن درشتی داشت با هیجان گفت.
«یعنی امشب تو چادر نمیخوابیم؟»
«درسته.»
«آخ جون!»
«اما بانویتبدیل من، اینبزرگترین یکم خطرناک نیست...»
مرد جوانخودش سعی کردمیکرد اعتراض کنه.
«نه.»
زن سردچهرهچیده حرفش روبعدش قطع کرد.
«میدونم خطرناکه، اماشدن برای سفر پیشچیده رو باید استراحت کنیم.»
مرد جوان وقتیفکر دید زن کوتاهنمیشود نمیاد، آهی کشید.
«من میرماینجا اتاقها روخودشون آماده کنم.»
تو سکوت نیمهشب،شدن چون هوی چشمهاشچیده رو باز کرد.
نور ماه روشنفکر بود و همهجا درحال سکوت فرو رفته بود.
جیرجیر گهگاه حشرات بیرونخودشون از پنجره، فقط باعث میشددنبالشان سکوت متروکتر به نظر برسه.
چون هوی آروماینجا از جاش بلندمیتونن شد و نشست.
«کاری کردمتبدیل که بخوام موردآسمان شبیخون قرار بگیرم؟»
کمی بهش فکر کرد.
اما نه،اینجا هیچ دلیلیخودشون وجود نداشت.
«هر جورچیده فکر میکنم، دلیلیخودشون براش پیدا نمیکنم.»
چشمهای قیرگونش تاریکی رو شکافت.
«پس ایناخودش اینجا چهمیکرد غلطی میکنن؟»
تو همون لحظه—
ووش!
تندبادی وزید وشدن چند سایه ازچیده تاریکی بیرون اومدن.
همزمان، بارانیخودش از خنجرهامیکرد باریدن گرفت.
یه شبیخون ناگهانی بود، امامیتونن چون هوی طوری حرکت کردمیگشت که انگار از قبل منتظرش بود.
دستش مثل بالاینجا زدن یه پروانهمیتونن به حرکت دراومد.
خنجرهای تیزتبدیل به سمت اونآسمان حرکت کشیده شدن.
«واسه همچین مهارتهایفکر داغونی، خنجرهای خیلینمیشود خوبی دستتون گرفتید.»
خنجرها که احتمالاً توسطخودشون یه استادکار ساخته شدهچیز بودن، هاله تیزی داشتن.
با بیخیالی یکی ازبعدش اونا رو بالا انداخت وچیز با انگشتش بهش تلنگر زد.
تینگ!
تیغه رعد پرنده شلیک شد.
مثل یه صاعقه، تیغهخودشون از بدن مهاجمها وچیز حتی دیوار عبور کرد.
«آخ!»
وقتی یکی از مهاجمها ناله کرد و تلوتلوبعدش خورد، چون هوی نیت قتلی رو از پهلوتمام حس کرد و انگشت اشارهاش رو بالا آورد.
شترق!
صدای مورمورکنندهای تو فضا پیچید.
مهاجمی که به سمتش هجومخودشون آورده بود، با یه سوراخدنبالشان روی پیشونیش به زمین افتاد.
بوم!
بقیه که شاهد این قتلعامزمانبندی تو کسری از ثانیه بودن، بابخوام ناباوری آب دهنشون رو قورت دادن.
«اون یارو شیم وی-جین بود؟»
یکی ازچیده مهاجمها زیربعدش لب زمزمه کرد.
ابروی چون هوی پرید.
«چی؟ شیمخودش وی-جین؟ اونمیکرد دیگه کدوم خریه؟»
«چی؟»
«اون شیم وی-جین نیست؟»
چشمهای قاتلها لرزید.
«اما اونخودش که بامیکرد اونا بود...»
«یعنی ممکنه به جزخودشون شیم وی-جین یه استادچیز دیگه هم اونجا باشه؟»
با اونا؟
در حالی که بهبزرگترین زمزمههای عجولانهشون گوش میداد،بعدش فکری از ذهنش عبور کرد.
همون گروهی کهفکر دیشب باهاشون سرنمیشود یه میز نشسته بود.
«نکنه هدف اصلی اونا بودن؟»
حالا دیگهچیده قضیه روبعدش فهمیده بود.
اما اینتبدیل چیزی روبزرگترین عوض نمیکرد.
«تنها چیزی که مهمهمیکرد اینه که این حرومزادههادیگه به من حمله کردن.»
چون هوی با چشمهاییخودشون سرد به قاتلها خیره شددنبالشان و با لحنی هشدارآمیز گفت:
«چه اشتباه کرده باشیدبعدش چه نه، تقاص حمله کردنچیز به من رو پس میدید.»