---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 85: فصل ۸۵ • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 85: فصل ۸۵

0

در اعماق قلب اتحاد رزمی.

در اتاقی ساکت و غرق در‌واقعاً​ آرامش، مردی میانسال قلم‌موی خود را‌چشمان​ روی ورقه‌ای سفید به حرکت درمی‌آورد.

خش... خش...

چند بار این حرکت را تکرار‌افتاد​ کرده بود و با ضرباتی ملایم،‌سپس​ خطوطی طولانی روی کاغذ کشیده بود؟

طولی نکشید که نقاشی زنده‌ای‌لبانش​ از یک ارکیده، سرشار از‌بیرون​ طراوت، روی صفحه سفید نقش بست.

مرد میانسال با لبخندی‌آورد​ حاکی از رضایت به‌فکی​ نقاشی کامل‌شده نگاه کرد.

«همم. این‌حالا​ یکی خیلی خوب‌بیایی​ از آب درآمد.»

قلم‌مو را زمین گذاشت‌تار​ و سرش را بالا‌ابهت​ آورد. چهره‌اش واقعاً خیره‌کننده بود.

خط فکی‌خارق‌العاده‌اش​ کشیده و بینی‌لبانش​ استخوانی و بلند.

و چشمان ملایمش؛ به راحتی می‌شد‌واقعاً​ حدس زد که در جوانی، مردی‌چشمان​ بی‌نهایت خوش‌قیافه و زبانزد بوده است.

ظاهر و هاله منحصربه‌فردش‌بیرون​ به وضوح نشان می‌داد که‌تمام​ او یک انسان معمولی نیست.

قهرمان شمشیر‌کمی​ قلب و عدالت؛‌صورتش​ رهبر اتحاد رزمی!

شخصیتی افسانه‌ای که تنها با یک شمشیر به مقام‌می‌توانی​ رهبری اتحاد رسیده بود و حتی اتحاد نه فرقه‌موهایی​ نیز مجبور بودند در برابرش سر تعظیم فرود آورند.

وووش...

نسیمی وزید و موهای مرتب بسته‌شده‌اش‌محض​ را کمی شل کرد، به طوری‌موهایی​ که چند تار مو روی صورتش افتاد.

این اتفاق تنها‌طوری​ بر ابهت و‌افتاد​ حضور خارق‌العاده‌اش افزود.

سپس، لبانش‌خارق‌العاده‌اش​ به آرامی از‌لبانش​ هم باز شد.

«حالا می‌توانی بیرون بیایی.»

به محض اینکه حرفش‌بیرون​ تمام شد، مردی در‌حرفش​ حیاط خالی ظاهر شد.

با موهایی که نیمی سفید و نیمی سیاه بود،‌حضور​ تشخیص اینکه او پیرمرد است یا میانسال، غیرممکن به نظر‌بیایی​ می‌رسید. او با نگاهی آرام به نقاشی جوهری خیره شد.

«زنده‌تر از قبل شده است.»

مرد با‌سرش​ دقت نقاشی ارکیده‌چهره‌اش​ را بررسی کرد.

با اینکه فقط با جوهر کشیده شده‌اینکه​ بود، اما چنان سرشار از زندگی بود که‌تشخیص​ تقریباً شبیه یک ارکیده واقعی به نظر می‌رسید.

رهبر اتحاد با چشمانی‌تار​ که خطوط خنده در اطرافشان‌حضور​ نقش بسته بود، لبخند زد.

«به لطف توست. به نصیحتت گوش کردم‌باز​ و قلم‌مو را مثل یک شمشیر در‌حرفش​ دست گرفتم، و نتیجه‌اش این اثر زیبا شد.»

«خوشحالم که‌سرش​ کمکی کرده‌آورد​ است، رهبر اتحاد.»

این مرد که پس از سال‌ها‌محض​ انزوا برای ملاقات حضوری با رهبر‌موهایی​ اتحاد آمده بود نیز شخصیتی معمولی نبود.

او استراتژیست‌کمی​ نظامی اتحاد رزمی‌صورتش​ بود؛ جگال گونگ.

حتی زمانی که قبیله جگال اتحاد را ترک‌حالا​ کرده بودند، او به تنهایی باقی مانده بود. کسی‌خالی​ که به عنوان مغز متفکر اتحاد رزمی شناخته می‌شد.

«با این‌سرش​ حال، واقعاً‌آورد​ جالب نیست؟»

رهبر اتحاد‌حالا​ قلم‌مو را‌بیرون​ رها کرد.

تق...

قلم‌مو که هنوز خیس از‌لبانش​ جوهر بود، روی کاغذ غلتید‌بیرون​ و نقاشی کامل‌شده را لکه‌دار کرد.

اما به نظر‌بالا​ می‌رسید او دیگر‌واقعاً​ علاقه‌ای به آن ندارد.

در عوض، سرش را‌بیرون​ بالا آورد و به‌حرفش​ نقطه‌ای در هوا خیره شد.

نگاهش روی مسیر منتهی به‌صورتش​ میدان مبارزه تمرینی قفل شد‌خارق‌العاده‌اش​ و با صدایی آرام گفت:

«چه کسی می‌توانست پیش‌بینی کند که یک متخصص عالی‌رتبه‌می‌توانی​ در قلمرو رزمی آسمانی، نه از عمارت شمشیر یا‌موهایی​ فرقه صدای پاک، بلکه از فرقه هوآشان ظهور کند؟»

«همه چیز تقصیر من است.»

استراتژیست به‌حالا​ سرعت سرش‌بیرون​ را خم کرد.

«گمان می‌کردم فرقه هوآشان در‌صورتش​ حال زوال است و خیلی‌خارق‌العاده‌اش​ عجولانه توجهم را از آن‌ها برداشتم.»

«نه، من هم‌افزود​ اگر بودم همین‌آرامی​ کار را می‌کردم.»

رهبر اتحاد‌سرش​ به نرمی‌آورد​ لبخند زد.

«اگر این را پیش‌بینی‌بیرون​ کرده بودی، شک می‌کردم‌حرفش​ که نکند یک جاودانه باشی.»

او این حرف‌طوری​ را با لحنی‌افتاد​ شوخ‌طبعانه بیان کرد.

اگر یک متخصص عالی‌رتبه در قلمرو رزمی آسمانی در‌می‌توانی​ عمارت شمشیر، فرقه صدای پاک، یا هر یک از‌موهایی​ اعضای اتحاد نه فرقه ظاهر می‌شد، هیچ‌کس تعجب نمی‌کرد.

آن‌ها مدت‌ها بود که قدرت‌چهره‌اش​ خود را افزایش می‌دادند و اکنون‌بلند​ در نقطه اوج خود قرار داشتند.

اما فرقه هوآشان متفاوت بود.

فرقه‌ای بود که از زمان تراژدی خونین یولیم، جایی که‌خارق‌العاده‌اش​ جانشین برجسته‌شان معروف به شمشیرزن شکوفه آلو و محافظان شمشیر شکوفه‌اینکه​ آلو را یکجا از دست دادند، در مسیر زوال قدم برمی‌داشت.

فرقه‌ای که‌خارق‌العاده‌اش​ هر لحظه ممکن‌لبانش​ بود فرو بپاشد.

«می‌گویند ماهی گندیده هم هنوز ماهی است. گمان می‌کنم معنای‌استخوانی​ یکی از اعضای اتحاد نه فرقه بودن همین باشد. نمی‌توانی‌زبانزد​ قدرتی را که در طول زمان انباشته شده، نادیده بگیری.»

رهبر اتحاد به‌می‌توانی​ آرامی زمزمه کرد و‌اینکه​ سپس از استراتژیست پرسید:

«شنیده‌ام که اتحادیه‌طوری​ گدایان با فرقه هوآشان‌اتفاق​ ارتباط برقرار کرده است.»

«بله.»

«فکر می‌کنی فرقه هوآشان بتواند‌چهره‌اش​ نقش عمارت شمشیر یا فرقه‌استخوانی​ صدای پاک را بر عهده بگیرد؟»

«همان‌طور که می‌دانید، پس از تقابل شمشیر با قدیس شمشیر انتهای جنوبی، نام شمشیر الهی‌تشخیص​ شکوفه آلو در آسمان‌ها طنین‌انداز شده است. و هفت شمشیر شکوفه آلو نیز به رهبری‌جوهر​ تک‌شکوفه سرخ آلو، مهارت‌های چشمگیری از خود نشان داده و در حال کسب شهرت هستند...»

چشمان استراتژیست باریک شد.

«نه فوراً، اما با گذشت زمان، باور دارم‌حالا​ که می‌توانند. به خصوص حالا که با اتحادیه‌حیاط​ گدایان متحد شده‌اند، این زمان کوتاه‌تر هم خواهد شد.»

«این پاسخ توست؟»

رهبر اتحاد در سکوت به‌بیایی​ استراتژیست خیره شد، و او‌حیاط​ نیز بی‌صدا سر تکان داد.

پس از لحظه‌ای طولانی،

«هاهاها.»

رهبر اتحاد با‌بالا​ صدای بلند شروع‌واقعاً​ به خندیدن کرد.

سپس، هاله‌اش را جمع‌بیرون​ کرد و ریش بلند‌حرفش​ و زیبایش را نوازش کرد.

«من هم همین‌طور فکر می‌کنم. فرقه هوآشان اکنون‌ابهت​ شتابی از خود نشان می‌دهد که می‌تواند به‌حالا​ پای عمارت شمشیر و فرقه صدای پاک برسد. اما...»

ناگهان فضای اتاق تغییر کرد.

گرمای پیشین ناپدید شد و‌چهره‌اش​ جای خود را به سرمایی داد‌بلند​ که مانند یخ دور استراتژیست پیچید.

«اما یک جای کار می‌لنگد.»

ابروی استراتژیست کمی پرید.

«موضوع چیست؟»

«قدیس شمشیر انتهای جنوبی‌آورد​ در آن مبارزه تمرینی‌فکی​ از تمام قدرتش استفاده نکرد.»

«...منظورتان این است که‌بیرون​ در برابر شمشیر الهی‌حرفش​ شکوفه آلو آسان گرفت؟»

«دقیقاً.»

صدای رهبر اتحاد آرام بود.

«و شایعاتی که‌بالا​ پخش شده نیز‌واقعاً​ کاملاً دقیق نیستند.»

چشمانش مانند‌حالا​ یک پرتگاه‌بیرون​ عمیق شد.

او درباره خدای مرگ‌تار​ سفید می‌دانست. سطح او،‌ابهت​ و استادش را می‌شناخت.

به همین دلیل بود که شایعه‌آرامی​ کشته شدن خدای مرگ سفید به دست‌اینکه​ شمشیر الهی شکوفه آلو را باور نمی‌کرد.

«از آنچه من می‌بینم، وقتی او خدای مرگ‌فکی​ سفید را شکست داد، حتماً کسی از پشت‌حدس​ پرده به شمشیر الهی شکوفه آلو کمک کرده است.»

استراتژیست که متوجه‌می‌توانی​ منظور رهبر اتحاد شده‌اینکه​ بود، به آرامی گفت:

«...من بررسی‌اش می‌کنم.»

با این حرف، رهبر‌سپس​ اتحاد افکارش را رها‌حالا​ کرد و لبخند محوی زد.

«هاها. اگر خودت‌بالا​ شخصاً وارد عمل‌واقعاً​ شوی، خیالم راحت می‌شود.»

رهبر اتحاد به‌می‌توانی​ آرامی از جای‌محض​ خود بلند شد.

همان‌طور که به سمت حیاطی که گل‌ها‌اتفاق​ در آن شکوفه داده بودند قدم برمی‌داشت،‌آرامی​ نقاشی ارکیده را لمس کرد و پرسید:

«وضعیت اتحاد‌خارق‌العاده‌اش​ سیاه شرور‌سپس​ چطور است؟»

«آن‌ها هیچ حرکتی نکرده‌اند.»

«همم، پس حتی سقوط قلعه‌بیایی​ شبح سفید هم برای متزلزل‌حیاط​ کردن رهبر اتحادشان کافی نبوده است.»

اگر کسی که این دو‌صورتش​ نفر را خوب می‌شناخت این مکالمه‌افزود​ را می‌شنید، از تعجب شاخ درمی‌آورد.

هر چه باشد، رهبر اتحاد‌لبانش​ سال‌ها بود که پایش را‌بیرون​ از اقامتگاهش بیرون نگذاشته بود.

و استراتژیست؟ او هم غیبش زده‌واقعاً​ بود و همه‌چیز را به شاگرد‌چشمان​ و معاون استراتژیستش، سول گوم، سپرده بود.

با این حال، الان طوری‌بیایی​ حرف می‌زدند که انگار از سیر‌خالی​ تا پیاز اتفاقات بیرون خبر داشتند.

«مشکلی تو برنامه می‌بینی؟»

استراتژیست سرش را تکان داد.

«هیچی. یه سری پیچیدگی‌ها بود، ولی همه‌چیز داره‌فکی​ نرم و روون پیش می‌ره. با این سرعت، اتحاد‌جوانی​ نه فرقه تو کمتر از ده سال پودر می‌شه.»

رهبر اتحاد در حالی که‌بیایی​ دست‌هایش را پشتش گره کرده‌حیاط​ بود، کمرش را صاف کرد.

«هاها، همه‌چیز‌کمی​ داره خوب‌تار​ پیش می‌ره.»

نگاهی به استراتژیست انداخت.

چهره‌اش آرام بود.

اما رهبر‌حالا​ اتحاد می‌توانست‌بیرون​ آن را ببیند.

عزم و اراده عمیقی‌تار​ که پشت آن چهره‌ابهت​ نقاب‌مانند پنهان شده بود.

«پس بیا شروع کنیم.»

آخر شب.

گوشه لب‌های چون هوی در حالی که‌اتفاق​ انرژی سرد باقی‌مانده در بدنش را با تمرین‌باز​ هنر الهی شکوفه آلو جذب می‌کرد، بالا رفت.

بالاخره اثرات تکنیک‌های تنفس روزانه‌اش‌لبانش​ در طول اقامت در اتحاد‌بیرون​ رزمی داشت خودش را نشان می‌داد.

«آره، باید همین‌طوری باشه.»

چون هوی که‌می‌توانی​ از نیروی درونی جمع‌آوری‌شده‌اش‌اینکه​ راضی بود، لبخند زد.

انرژی یین از ساختار یین خالص سه روح،‌ابهت​ که فقط در کتاب‌های مسخره این دوران درباره‌اش خوانده‌می‌توانی​ بود، خالص‌تر و تمیزتر از هر چیز دیگری بود.

«فقط حدود پنج بخش دیگه‌لبانش​ مونده. باید بتونم تو سه‌بیرون​ چهار روز همه‌اش رو جذب کنم.»

چون هوی با احساس انرژی سردی که هنوز در گوشه‌ای‌استخوانی​ از دانتیان پایینی‌اش جا خوش کرده بود، تکنیک تنفس خود‌زبانزد​ را به پایان رساند و به آرامی چشمانش را باز کرد.

سش—

لبخندش با نگاه‌طوری​ کردن به اتاق جادار‌اتفاق​ و بزرگ عمیق‌تر شد.

همین یک روز پیش، توی یک سوراخ‌موش‌باز​ درب‌وداغان اقامت داشت. اما حالا، یک اتاق‌حرفش​ مجلل و باشکوه از او استقبال می‌کرد.

آن دوئل‌سرش​ با فرقه‌آورد​ انتهای جنوبی.

هرچند با مساوی تمام شد، اما قدیس شمشیر انتهای جنوبی پا‌خالی​ پس کشیده بود و اقامتگاهی که در نتیجه‌ی آن به دست‌جوهری​ آورد، کلاً در یک سطح کاملاً متفاوت از آن خرابه‌ی قبلی بود.

«حالا این شد‌طوری​ یه جایی که آدم‌اتفاق​ بتونه توش زندگی کنه.»

در حالی که داشت از‌لبانش​ اتاق جدیدش لذت می‌برد، نور آبی‌رنگ‌بیایی​ ماه از پنجره به داخل تابید.

نگاهش ناخودآگاه‌سرش​ به بیرون‌آورد​ کشیده شد.

رودخانه‌ای نقره‌ای را در آسمان‌بیایی​ تاریک دید و صحنه‌ای از مبارزه‌خالی​ تمرینی امروز در ذهنش تداعی شد.

انرژی درونی‌ای شبیه به یک‌صورتش​ کهکشان روان، و تکنیک حرکتی‌ای که‌افزود​ انگار از آن رودخانه عبور می‌کرد.

چشمان چون هوی با‌سپس​ یادآوری هنرهای رزمی قدیس‌حالا​ شمشیر انتهای جنوبی عمیق‌تر شد.

سپس، به حرف آمد.

«خب، چی‌حالا​ تو رو‌بیرون​ کشونده اینجا؟»

در همان لحظه—

سش—

شبحی زیر‌سرش​ نور آبی‌آورد​ ماه ظاهر شد.

قدیس شمشیر انتهای جنوبی بود.

«با اینکه حضورم‌طوری​ رو مخفی کرده‌افتاد​ بودم، متوجهم شدی؟»

«اوه، یعنی داشتی مخفیش می‌کردی؟»

چشمان قدیس شمشیر گشاد شد.

«یعنی از همون اول می‌دونستی؟»

«عجیب نیست اگه نمی‌فهمیدم؟»

تعجب در‌خارق‌العاده‌اش​ چشمان قدیس‌سپس​ شمشیر درخشید.

او به قلمرو رزمی‌آورد​ آسمانی رسیده بود و دیگر‌بینی​ با طبیعت یکی شده بود.

با این حال، این مرد جوان که‌اینکه​ به زور بیست سالش می‌شد، از همان‌سیاه​ ابتدا حضور او را حس کرده بود.

این فراتر‌کمی​ از حد‌تار​ تصور بود.

«یونگ جو گه بی‌وقفه‌سپس​ ازت تعریف می‌کرد. به‌حالا​ نظر می‌رسه اغراق نمی‌کرده.»

«ها؟ کی؟»

ابروهای چون‌حالا​ هوی در‌بیرون​ هم گره خورد.

«این چیزی‌کمی​ نبود که‌تار​ توافق کرده بودیم.»

او معامله‌اش با‌افزود​ یونگ جو گه‌آرامی​ را به یاد آورد.

در ازای حل و فصل‌چهره‌اش​ مشکلات گذشته بین فرقه‌هایشان، قرار بود‌بلند​ اطلاعات مربوط به او پاک شود.

اما حالا، قدیس شمشیر‌بیرون​ می‌گفت که یونگ جو‌حرفش​ گه درباره‌اش حرف زده است.

«اون روباه پیر که نمی‌آد‌صورتش​ فقط برای لو دادن اطلاعات،‌خارق‌العاده‌اش​ معامله رو به هم بزنه...»

چشمان چون هوی ریز شد.

«رهبر اتحادیه گدایان چی گفت؟»

«گفت ممکنه تو آینده کسی باشی‌محض​ که برای لقب بهترینِ زیر آسمان رقابت‌نیمی​ می‌کنه. هرچند که شاید یکم زیاده‌روی باشه...»

«خب، پر بیراهم نگفته.»

قدیس شمشیر‌خارق‌العاده‌اش​ برای لحظه‌ای‌سپس​ زبانش بند آمد.

بهترینِ آینده‌ی زیر‌بالا​ آسمان، آن هم با‌خیره‌کننده​ تأیید رهبر اتحادیه گدایان.

اگر این حرف به‌بیرون​ بیرون درز می‌کرد، غوغای‌حرفش​ بزرگی به پا می‌کرد.

معمولاً، آدم‌ها از‌طوری​ روی فروتنی چنین‌افتاد​ چیزی را انکار می‌کردند.

«هاه، همین‌طوری راحت قبولش کرد.»

چون هوی بدون هیچ تردیدی آن‌واقعاً​ را پذیرفته بود. نه، طوری حرف‌چشمان​ می‌زد که انگار بدیهی‌ترین چیز دنیاست.

«هاها.»

خنده‌ای از دهانش پرید.

«اعتماد به نفسش بی‌نظیره.»

شاید چون هنوز‌بالا​ جوان بود، این‌واقعاً​ جسارتش حس تازه‌ای می‌داد.

«دقیقاً همون‌طور‌حالا​ که رهبر‌بیرون​ اتحادیه گدایان گفت.»

قدیس شمشیر مکالمه‌ی‌طوری​ همان روز صبح‌افتاد​ را به یاد آورد.

بعد از مبارزه تمرینی، یونگ جو گه‌باز​ در حالی که اطلاعات را تحویل می‌داد،‌حرفش​ خیلی گذرا به چون هوی اشاره کرده بود.

انگار که‌سرش​ می‌خواست توجه او‌چهره‌اش​ را جلب کند.

در ابتدا فکر می‌کرد این‌بیایی​ هم یک تلاش دیگر برای‌حیاط​ دستکاری و بازی دادن است.

«کسی که تو هوآشان باید‌صورتش​ واقعاً حواست بهش باشه، شمشیر الهی‌افزود​ شکوفه آلو نیست، بلکه اون بچه‌ست.»

همان یک‌خارق‌العاده‌اش​ جمله او را‌لبانش​ متقاعد کرده بود.

و حالا، به‌بالا​ نظر می‌رسید رهبر‌واقعاً​ اتحادیه گدایان حق داشت.

حس کردن حضورش،‌می‌توانی​ نگرش پر از‌محض​ اعتماد به نفسش.

اگر مهارت‌های رزمی‌ای که‌تار​ یونگ جو گه از آن‌ها‌حضور​ حرف می‌زد را هم داشت...

«با تحرکات اتحاد سیاه شیطانی‌لبانش​ و انجمن آسمان پرواز، حتماً‌بیرون​ بهشت داره بهمون کمک می‌کنه.»

سقوط قلعه شبح‌بالا​ سفید و تحرکات‌واقعاً​ انجمن آسمان پرواز.

تعادل نه استان‌می‌توانی​ و سه قلمرو‌محض​ داشت ترک برمی‌داشت.

«بالاخره یه جنگ راه می‌افته.»

قدیس شمشیر فقط‌افزود​ این را حس‌آرامی​ نمی‌کرد—او مطمئن بود.

دنیای رزمی با قدرت‌آورد​ اداره می‌شد. صلح هیچ‌وقت‌فکی​ نمی‌توانست برای همیشه دوام بیاورد.

«تو همچین دورانی،‌می‌توانی​ ظهور یه نابغه تو‌اینکه​ اتحاد نشونه‌ی خوبیه. اما...»

چشمانش برق زد.

فقط یک‌خارق‌العاده‌اش​ چیز باقی‌سپس​ مانده بود.

«پس، دلم می‌خواد با چشمای‌چهره‌اش​ خودم ببینم که آیا واقعاً‌استخوانی​ همچین قدرتی داری یا نه.»

او به‌حالا​ چون هوی‌بیرون​ نگاه کرد.

با اینکه لباس‌های هوآشان را به‌افتاد​ تن داشت، رفتار و گفتارش بیشتر شبیه‌لبانش​ یک رزمی‌کارِ دنیادیده بود تا یک تائوئیست.

«آیا قلب درستی داره؟»

مهارت مهم بود، اما در یک‌واقعاً​ فرقه صالح، داشتن قلبی درست و‌چشمان​ پاک از آن هم مهم‌تر بود.

«با چشمای خودت ببینی؟»

چشمان چون هوی نیمه‌باز شد.

او از زمان‌افزود​ مبارزه تمرینی‌شان به قدیس‌باز​ شمشیر علاقه‌مند شده بود.

سطح رزمی‌اش، تکنیک‌هایش.

و حالا،‌حالا​ قدیس شمشیر خودش‌بیایی​ داشت پیشنهاد می‌داد.

چون هوی پوزخند زد.

«باشه. می‌خوای مبارزه کنیم؟»

چهره قدیس شمشیر ملایم شد.

«نه، مبارزه‌حالا​ تمرینی دیگه‌بیرون​ خیلی زیاده‌رویه.»

او رد کرد.

«پس چی پیشنهاد می‌دی؟»

قدیس شمشیر لبخند محوی زد.

سپس، با صدایی پایین گفت:

«تا حالا چیزی‌طوری​ به اسم مباحثه‌افتاد​ شمشیر به گوشت خورده؟»

ناولها | novelha.net