---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 403: عمارت دائو آسمانی • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 403: عمارت دائو آسمانی

0

در مسیر کوهستانی بلندی در قله تیانژو‌سرش​ از کوه وودانگ که انگار می‌خواست ابرها‌خیره​ را لمس کند، دو پیکر به چشم می‌خوردند.

آن‌ها جاودانه‌روشنگری​ موک یوپ و‌حالی​ چون هوی بودند.

‘بدجور منتظر این لحظه‌ام.’

چون هوی که پشت سر جاودانه موک‌روشنگری​ یوپ حرکت می‌کرد، قدم‌هایش به سبکی و‌دقیقاً​ شادابی نسیم کوهستانی بود که گهگاه می‌وزید.

قدم‌هایش پر از هیجان بود.

‘درک و بینش‌درک​ جانگ سان‌فنگ... یعنی‌خودش​ چی می‌تونه باشه؟’

نیشخند نرمی‌می‌شد​ روی لب‌های چون‌جور​ هوی نقش بست.

انتظارش هر لحظه بیشتر می‌شد.

یه هنر رزمیه؟‌قدرتمند​ یا یه جور‌تحریک​ روشنگری و درک عمیق؟

در حالی که با خودش فکر می‌کرد‌فکر​ که جانگ سان‌فنگ، بینش و درکش را‌گفت​ دقیقاً به چه شکلی به جا گذاشته است.

جاودانه موک یوپ‌هنر​ در حالی که‌روشنگری​ می‌ایستاد گفت: «رسیدیم.»

روبروی آن‌ها یک اقامتگاه تائوئیستی بزرگ‌جور​ و باستانی با کاشی‌های سقف قرمز‌فکر​ قرار داشت که حسابی چشم را می‌گرفت.

شبیه به دیگر اقامتگاه‌های‌دانتیان​ تائوئیستی بود که تا‌بالا​ به حال دیده بود.

ظاهراً هیچ‌روشنگری​ چیز خاص‌عمیق​ و دندون‌گیری نداشت.

اما به محض اینکه‌رزمیه​ چون هوی پایش را‌عمیق​ آنجا گذاشت، حسش کرد.

از همان اقامتگاه به ظاهر معمولی،‌جور​ یک چیز شدید و قدرتمند داشت‌فکر​ دانتیان بالایی او را تحریک می‌کرد.

چون هوی سرش را‌دانتیان​ بالا آورد و به تابلوی‌آورد​ زیر لبه‌ی بام خیره شد.

عمارت دائو آسمانی.

برخلاف بقیه تابلوهایی که با دقت بررسی‌درک​ کرده بود، این یکی هیچ قدرت بودایی‌شکلی​ یا حضور معنوی خاصی در خود نداشت.

در واقع، راحت می‌شد گفت که هیچ اثری‌درک​ از هنر یا ویژگی‌هایی که از تابلوی یک‌گذاشته​ ساختمان مهم انتظار می‌رود، در آن دیده نمی‌شد.

اما همان‌طور که‌قدرتمند​ می‌گویند، هر کسی‌تحریک​ به اندازه درکش می‌بیند.

چون هوی بلافاصله متوجه شد.

‘مسیرهای شمشیر.’

چنان به تابلو خیره‌هنر​ شد که انگار می‌خواست با‌عمیق​ نگاهش آن را سوراخ کند.

با اینکه فقط یک خطاطی ساده به‌سرش​ نظر می‌رسید، اما عمق مسیرهای شمشیری که‌خیره​ در آن نهفته بود، اصلاً قابل اندازه‌گیری نبود.

کلمات نوشته شده روی آن، یعنی‌خودش​ «دائو آسمانی»، طوری بود که انگار داشت‌می‌ایستاد​ مستقیم به ذهن و قلبش ضربه می‌زد.

‘خوشم اومد...‌می‌شد​ همون اول کاری‌جور​ بدجور جذبم کرد.’

در حالی که‌می‌شد​ یک گوشه دهان‌جور​ چون هوی بالا رفت.

غیژ—

جاودانه موک یوپ‌درک​ در را هل‌خودش​ داد و باز کرد.

با صدای منحصر به فرد یک در‌درک​ چوبی قدیمی، بوی کتاب‌های باستانی مخلوط با هوا‌گذاشته​ از فضای باز شده به بیرون سرازیر شد.

داخل آن‌بیشتر​ تمیز و‌هنر​ مرتب بود.

قفسه‌های کتاب در همه طرف‌بالایی​ به هم فشرده شده بودند و‌زیر​ تا لبه پر از کتاب بودند.

هیچ چیز دیگری وجود نداشت.

«دنبال من بیا.»

جاودانه موک‌بیشتر​ یوپ از آستانه‌رزمیه​ در عبور کرد.

چون هوی‌شدید​ بلافاصله او‌دانتیان​ را دنبال کرد.

چون هوی با قدم گذاشتن روی‌خودش​ تخته‌های چوبی که جیرجیر می‌کردند، به‌است​ سرعت اطراف خود را از نظر گذراند.

ده‌ها کتاب‌می‌شد​ چشم او‌رزمیه​ را گرفت.

مشت تایجی، شمشیر ملایم‌هنر​ پیچیده دور انگشت، لگد‌درک​ هفت ستاره و بیشتر...

این‌ها کتابچه‌های هنرهای‌قدرتمند​ رزمی بودند که بدجور‌سرش​ دهانش را آب می‌انداختند.

‘مشت تایجی و لگد هفت ستاره رو که‌درکش​ قبلاً تو کتابخانه شیطان آسمانی دیدم، پس می‌تونم‌روبروی​ لگد هفت ستاره رو بعداً یه نگاهی بندازم.

هاه؟ شمشیر وحشی سه‌رزمیه​ قطع‌کننده هم اینجاست؟ شنیده‌عمیق​ بودم تکنیک شمشیر بدکی نیست...’

چون هوی به‌می‌شد​ سرعت آن‌ها را‌جور​ در ذهنش دسته‌بندی کرد.

قصدش این بود که بعد از دیدن بینش‌های‌بالا​ جانگ سان‌فنگ، یک دوری در کتابچه‌های رزمی فرقه‌دائو​ وودانگ بزند و حسابی آن‌ها را بررسی کند.

درست همان‌طور که چشمان چون‌حالی​ هوی در حالی که به کتابچه‌های‌گذاشته​ هنرهای رزمی اطراف نگاه می‌کرد می‌درخشید.

غیژ—

صدای قدم‌هایی‌بیشتر​ روی تخته‌های‌هنر​ چوبی شنیده شد.

این صدای تنها حضور‌دانتیان​ دیگر در داخل عمارت دائو‌آورد​ آسمانی بود که نزدیک می‌شد.

به زودی، یک تائوئیست میانسال‌حالی​ با چهره‌ای صمیمی ظاهر شد‌شکلی​ که لبخند گشادی بر لب داشت.

«منتظر بودم، رهبر فرقه.»

«آیا آماده‌سازی‌ها کامل است؟»

«همه چیز آماده شده است.»

با پاسخ پرانرژی تائوئیست میانسال،‌حالی​ جاودانه موک یوپ سرش را چرخاند‌گذاشته​ و به چون هوی نگاه کرد.

«از الان به بعد،‌رزمیه​ این برادر کوچکتر شما‌عمیق​ را راهنمایی خواهد کرد.»

«هاه؟ تو باهام نمیای؟»

چون هوی‌شدید​ سرش را‌دانتیان​ کج کرد.

بینش‌های جانگ سان‌فنگ‌درک​ باید برای فرقه‌خودش​ وودانگ خیلی مهم باشد.

اما اینکه رهبر فرقه‌رزمیه​ به همین راحتی او‌عمیق​ را ترک کند... عجیب بود.

«متأسفانه، من الان کاری دارم که باید‌روشنگری​ انجام دهم، بنابراین برای من سخت خواهد‌دقیقاً​ بود که شما را شخصاً راهنمایی کنم.»

چشمان چون هوی باریک شد.

اما بلافاصله شانه‌ای بالا انداخت.

حالا مگر فرقی هم می‌کرد‌جور​ رهبر فرقه بماند یا برود؟ مهم‌فکر​ فقط همان بینش‌های جانگ سان‌فنگ بود.

جاودانه موک یوپ دوباره سرش را چرخاند‌روشنگری​ و با تائوئیست میانسال طوری صحبت کرد‌دقیقاً​ که انگار به او هشدار جدی می‌دهد.

«فراموش نکن‌شدید​ که او یک‌بالایی​ روز فرصت دارد.»

«فقط نصف روز نیست،‌عمیق​ یه روز کامله. دوباره که‌دقیقاً​ می‌شنومش، واقعاً یه تصمیم غیرعادیه.»

تائوئیست میانسال‌می‌شد​ سرش را‌رزمیه​ تکان داد.

اینقدر تعجب‌آور بود.

همین که کتابخانه مخفی فرقه وودانگ، یعنی عمارت دائو آسمانی را‌زیر​ به یک غریبه نشان می‌دادند خودش به اندازه کافی حیرت‌انگیز بود، چه‌کرده​ برسد به اینکه اجازه دهند یک روز کامل آزادانه در آن بچرخد.

احتمالاً سابقه چنین‌درک​ چیزی در تاریخ طولانی‌فکر​ فرقه وودانگ وجود نداشت.

«پس، او‌می‌شد​ را به‌رزمیه​ خوبی راهنمایی کن.»

«نگران نباشید.»

پس از دیدن پاسخ پرانرژی تائوئیست میانسال در حالی‌آورد​ که به سینه خود می‌کوبید، جاودانه موک یوپ بلافاصله‌برخلاف​ چرخید و در آن سوی قفسه‌های کتاب ناپدید شد.

در حالی که‌درک​ فقط آن دو‌خودش​ نفر باقی مانده بودند.

«اهم، از ملاقات شما خوشحالم.»

تائوئیست میانسال بلافاصله دستانش‌هنر​ را در یک حرکت‌درک​ محترمانه به هم گره زد.

«من موک چونگ‌قدرتمند​ هستم. مدیریت این عمارت‌سرش​ دائو آسمانی با منه.»

چون هوی به موک چونگ که پس از‌درکش​ معرفی با چشمان درخشان به او خیره شده‌روبروی​ بود نگاه کرد و دهانش را باز کرد.

«منم چون هوی‌ام.»

«خوشبختم.»

موک چونگ که‌قدرتمند​ لبخند می‌زد، بلافاصله‌تحریک​ بدنش را چرخاند.

«پس، بدون هیچ حرف اضافه‌ای،‌حالی​ شما را به بینش‌های به‌شکلی​ جا مانده از جاودانه راهنمایی می‌کنم.»

چون هوی که از‌رزمیه​ حرکت سریع موک چونگ راضی‌حالی​ بود، او را دنبال کرد.

چقدر راه رفتند؟

تا زمانی که‌قدرتمند​ آن‌ها از ده‌ها‌تحریک​ کتابچه هنرهای رزمی گذشتند.

«همین‌جاست.»

موک چونگ‌می‌شد​ ناگهان قدم‌هایش‌رزمیه​ را متوقف کرد.

جایی با‌بیشتر​ یک در‌هنر​ چوبی قدیمی بود.

چشمان چون‌شدید​ هوی به‌دانتیان​ روشنی درخشید.

او به جایی‌درک​ رسیده بود که‌خودش​ بی‌صبرانه منتظرش بود.

درست زمانی که چون هوی یک‌روشنگری​ قدم به جلو برداشت، موک چونگ که‌دقیقاً​ دستگیره در را گرفته بود، صحبت کرد.

«می‌خوای تنهایی‌بیشتر​ بری تو؟ یا‌رزمیه​ با هم بریم...»

چون هوی حرفش‌قدرتمند​ را قطع کرد و‌سرش​ گفت: «تنهایی می‌رم تو.»

آخه واسه چی‌درک​ باید با این‌خودش​ یارو می‌رفت داخل؟

«می‌فهمم.»

موک چونگ، انگار که انتظار چنین‌جور​ پاسخی را داشت، با آرامش پاسخ‌فکر​ داد و به صحبت ادامه داد.

«با این حال،‌قدرتمند​ یه قانونی هست‌تحریک​ که باید رعایت کنی.»

در حالی که صحبت می‌کرد، موک‌خودش​ چونگ دستگیره در را کشید و‌است​ لحظه‌ای که در بسته باز شد.

شوااا—

جریانی از هوای‌می‌شد​ خالص و شفاف‌جور​ به بیرون سرازیر شد.

یک انرژی مقدس و خالص، کاملاً پاک از هر‌آورد​ گونه انرژی کدر و چرکی که معمولاً در محل زندگی‌بقیه​ آدم‌ها جمع می‌شود، تمام فضای داخل را پر کرده بود.

سپس، لبان‌روشنگری​ موک چونگ‌عمیق​ تکان خورد.

«به هیچی آسیب نزن.»

با این آخرین کلمات، موک‌رزمیه​ چونگ در کنار در باز‌حالی​ ایستاد و راه را باز کرد.

چون هوی‌شدید​ از آستانه‌دانتیان​ در عبور کرد.

سپس، در‌روشنگری​ درست پشت‌عمیق​ سرش بسته شد.

سوییش—

چون هوی‌بیشتر​ قدمی به‌هنر​ جلو برداشت.

با این کار، انرژی‌ای که‌بالایی​ در داخل حس کرده بود،‌تابلوی​ او را در بر گرفت.

نقطه طب سوزنی تاج‌عمیق​ چون هوی باز شد و‌دقیقاً​ آگاهی‌اش تا دوردست‌ها گسترش یافت.

به دنبال آن،‌هنر​ ناگهان انرژی از‌روشنگری​ کف پاهایش بالا آمد.

لحظه‌ای بعد.

هوووک!

شکل چون هوی‌درک​ لرزید و به‌خودش​ جلو حرکت کرد.

در یک چشم به هم زدن،‌روشنگری​ چون هوی با به نمایش گذاشتن‌درکش​ نهایت رانش رایحه پنهان، به مرکز رسید.

'پس این بینش جانگ سان‌فنگه.'

چشمان چون‌شدید​ هوی به‌دانتیان​ درخشانی برق زد.

در آن اتاق جادار،‌عمیق​ یک ستون سنگی غول‌پیکر‌درکش​ به پهلو افتاده بود.

و روی‌می‌شد​ آن ستون، رد‌جور​ شمشیر دیده می‌شد.

آن‌ها نماد‌بیشتر​ تایجی را‌هنر​ شکل داده بودند.

'یعنی جانگ‌شدید​ سان‌فنگ اون پلاک‌بالایی​ رو نوشته بود؟'

چون هوی لحظه‌ای‌درک​ که آن را‌خودش​ دید، متوجه شد.

دست‌خط روی پلاک مسیر‌رزمیه​ مشابهی با رد شمشیرهای‌عمیق​ حک شده روی ستون داشت.

سسسک—

با تکیه بر شهودش،‌دانتیان​ گوشه‌های دهان چون هوی به‌آورد​ یک پوزخند گشاد کشیده شد.

همزمان، نیروی درونی هنر الهی شکوفه آلو‌فکر​ مانند شعله‌ای زبانه کشید و نقاط طب‌گفت​ سوزنی اطراف چشمانش را یکی یکی پر کرد.

یک تکنیک چشمی‌هنر​ که به اوج‌روشنگری​ بینش رسیده بود.

مردمک‌هایش که با چنان سرعتی حرکت‌جور​ می‌کردند که هیچ پس‌تصویری به جا‌فکر​ نمی‌گذاشتند، شروع به خواندن رد شمشیرها کردند.

این ضربه‌شدید​ از کجا‌دانتیان​ شروع شده بود؟

کجا به پایان رسیده بود؟

این یک‌می‌شد​ مسیره، یا‌رزمیه​ یه نیت پشتشه؟

مسیرهای شمشیری که از رد‌رزمیه​ شمشیرهای درون نماد تایجی حس‌حالی​ می‌کرد، داشتند او را تحریک می‌کردند.

مسیری که‌شدید​ درک می‌کرد‌دانتیان​ ساده بود.

فقط یک‌روشنگری​ دایره می‌کشید،‌عمیق​ و یک موج.

اما لحظه‌ای که آن‌ها برای‌جور​ تکمیل نماد تایجی در هم‌خودش​ تنیده شدند، رنگ به خود گرفت.

سیاه و‌بیشتر​ سفید، یین‌هنر​ و یانگ.

این انرژی تایجی بود.

برای یک لحظه، از رد شمشیرهایی‌خودش​ که تایجی را به جا گذاشته‌است​ بودند، پس‌شعله‌های یک آتش آبی‌رنگ سوسو زد.

این یک‌می‌شد​ پدیده عجیب‌رزمیه​ و مرموز بود.

بام!

ناگهان، دانتیان بالایی‌قدرتمند​ چون هوی به‌تحریک​ شدت به هم ریخت.

همان‌طور که مسیرهای شمشیر را که وارد‌فکر​ قلمرویی غیرقابل درک شده بودند درک می‌کرد،‌گفت​ ذهنش از شدت حرارت به سفیدی گرایید.

'تایجی؟ یک مبدأ واحد؟ یا...'

با این‌بیشتر​ فکر، به آرامی‌رزمیه​ چشمانش را بست.

تاریکی عمیقی‌شدید​ در دیدش‌دانتیان​ ذوب شد.

سوووش—

همزمان، انرژی اطراف توسط چون‌جور​ هوی جذب شد و یک‌خودش​ گردش پایدار را شکل داد.

این یک تغییر خاموش بود.

چون هوی‌شدید​ چشمانش را بست‌بالایی​ و تمرکز کرد.

به وضوح انرژی خالصی را‌حالی​ که به طور پیوسته در‌شکلی​ بدنش انباشته می‌شد، درک می‌کرد.

افکار چون‌می‌شد​ هوی به‌رزمیه​ سرعت شتاب گرفتند.

کاری که قصد‌می‌شد​ انجامش را داشت،‌جور​ نوعی تشریفات بود.

اینجا، نه.

به طور دقیق‌تر، او قصد داشت از‌فکر​ انرژی ستون استفاده کند تا توهمی از‌گفت​ روح نخستین جانگ سان‌فنگ را متجلی کند.

درست در همان لحظه.

ششش—

تاریکی عمیق مانند یک‌دانتیان​ سراب درخشید و به‌بالا​ شکل یک انسان درآمد.

پیرمردی با‌روشنگری​ ظاهری لاغر‌عمیق​ و استخوانی بود.

در دست پیرمرد، که لباس فرم سفید‌درک​ خالصی به تن داشت و با تاریکی‌شکلی​ در تضاد بود، یک شمشیر قرار داشت.

'جانگ سان‌فنگ.'

برای یک‌شدید​ توهم، بیش از‌بالایی​ حد واضح بود.

آن‌قدر پر از‌درک​ سرزندگی بود که‌خودش​ واقعی به نظر می‌رسید.

طبیعی بود.

چون آن یک تجسم بود.

سپس، چشمان پیرمرد،‌قدرتمند​ جانگ سان‌فنگ، با‌تحریک​ او گره خورد.

گوشه‌های چروکیده چشمانش‌درک​ عمیق‌تر شد و لبخندی‌فکر​ روی لبانش نقش بست.

لبخندی آرام و بی‌خیال بود.

ذهن چون‌بیشتر​ هوی با حرارت‌رزمیه​ سفیدی شعله‌ور شد.

توهم یک استاد عالی‌مقام و‌بالایی​ بی‌نظیر داشت ذهنش را داغ‌تابلوی​ می‌کرد و آن را تحریک می‌ساخت.

سپس، آستین‌روشنگری​ جانگ سان‌فنگ‌عمیق​ تکان خورد.

مچ دست سفیدی که با بالا رفتن آستین‌عمیق​ نمایان شد، تکیده بود، اما چون هوی که‌است​ روبروی او قرار داشت، نیت عظیمی را حس کرد.

انگار که‌بیشتر​ تمام جهان‌هنر​ فشرده شده باشد.

این یک‌شدید​ نیت خردکننده‌دانتیان​ و شدید بود.

'زودتر کپیش کن.'

چون هوی‌می‌شد​ ناگهان دستش‌رزمیه​ را دراز کرد.

یک دست خالی‌می‌شد​ بود که هوا‌جور​ را چنگ می‌زد.

اما آن دست به‌دانتیان​ طور طبیعی حالت گرفتن یک‌آورد​ شمشیر را به خود گرفت.

در تاریکی، چون هوی به‌حالی​ یک شمشیر فکر کرد و‌شکلی​ به زودی، شکوفه ماه شکل گرفت.

در آن لحظه، لباس‌های جانگ سان‌فنگ‌روشنگری​ به اهتزاز درآمد و شمشیر در‌درکش​ دستش یک مسیر واحد را رسم کرد.

رد شمشیرهای‌بیشتر​ حک شده‌هنر​ روی ستون.

این تایجی بود.

امپراتور شمشیر‌می‌شد​ تایجی تمام حواسش‌جور​ را متمرکز کرد.

در ذهنش، تنها وردهای شمشیر‌رزمیه​ خرد تایجی را که سال‌های‌حالی​ طولانی صیقل داده بود، مرور می‌کرد.

هوی! هوی!

لبه لباس‌های آبی‌رنگش به اهتزاز‌حالی​ درآمد و شمشیر چوبی در‌شکلی​ دستش در هوا شناور شد.

کوچک‌ترین تزلزلی‌می‌شد​ در حرکاتش‌رزمیه​ وجود نداشت.

یک حالت بی‌نقص.

مجموعه‌ای پیوسته از فرم‌های بی‌شکل.

با شمشیر چوبی در دستش، امپراتور شمشیر تایجی با هماهنگی‌شکلی​ در حال بافتن تکنیک‌های متعدد شمشیر فرقه وودانگ بود و‌باستانی​ آن‌ها را به عنوان یک کل واحد به نمایش می‌گذاشت.

طوری به نظر می‌رسید‌رزمیه​ که انگار فقط یک‌عمیق​ تکنیک شمشیر واحد است.

جاودانه شمشیر وودانگ‌می‌شد​ به امپراتور شمشیر‌جور​ تایجی خیره شد.

نگاه تیز و آبی‌رنگش، که با‌تحریک​ نیروی درونی هنر الهی تایجی عجین شده‌بام​ بود، حرکات امپراتور شمشیر تایجی را می‌خواند.

'به خاطر همینه که شمشیر‌حالی​ خرد تایجی رو نقطه اوج‌شکلی​ تمام تکنیک‌های شمشیر فرقه وودانگ می‌دونن؟'

واقعاً چیز مرموزی بود.

مهم نبود که تکنیک‌های شمشیر فرقه وودانگ چقدر‌درک​ شبیه به هم بودند، بافتن آن‌ها به یکدیگر و‌است​ اجرایشان به عنوان یک کل واحد کار دشواری بود.

وگرنه چرا باید‌قدرتمند​ تکنیک‌های شمشیر به‌تحریک​ صورت جداگانه تقسیم می‌شدند؟

اما حالا، شمشیر خرد تایجی‌حالی​ مرزهای بین تکنیک‌های شمشیر فرقه وودانگ‌گذاشته​ را کاملاً در هم شکسته بود.

این هماهنگی تایجی‌هنر​ بود که در شمشیر‌درک​ چوبی دمیده شده بود.

فرم‌های تکنیک‌های مختلف شمشیر بدون‌رزمیه​ هیچ حس ناهماهنگی با یکدیگر‌حالی​ ترکیب شده و به نمایش درمی‌آمدند.

«در عوض، قدرت شمشیر خرد‌بالایی​ تایجی باید با مهارت کسی که‌زیر​ از اون استفاده می‌کنه متناسب باشه.»

جاودانه شمشیر وودانگ بلافاصله نقاط قوت و‌فکر​ ضعف شمشیر خرد تایجی را که امپراتور شمشیر‌رسیدیم​ تایجی در حال اجرای آن بود، درک کرد.

این شمشیر‌می‌شد​ به دنبال‌رزمیه​ هماهنگی بود.

این یک توانایی برجسته بود، اما به‌روشنگری​ این معنا بود که شخص باید در‌دقیقاً​ تکنیک‌های شمشیری که یاد گرفته بود، استاد می‌شد.

مهارت شمشیرزن مطلق بود.

«جالبه. اگه‌روشنگری​ به درستی‌عمیق​ روش مسلط بشه...»

درست زمانی که جاودانه شمشیر وودانگ به‌درک​ شمشیر خرد تایجی و امپراتور شمشیر تایجی که‌گذاشته​ آن را بازیابی کرده بود، علاقه نشان داد.

ناگهان سرش را چرخاند.

به سمت قله تیانژو بود.

«این...»

چشمانش با‌می‌شد​ نوری درخشان‌رزمیه​ برق زد.

از بالای قله تیانژو، که‌رزمیه​ در ابرهای غلیظ پوشیده شده‌حالی​ بود، یک نیت متعالی احساس می‌شد.

ناولها | novelha.net