چپتر 257: چپتر 257
0«این یارو همون استراتژیست نظامیه؟»
چون هوی با دقت بهتلاطم مردی که تازه از درزمانی وارد شده بود، نگاه کرد.
«چه قیافه عجیبی داره.»
مرد موهای بلندی داشت که نیمیاولین سیاه و نیمی سفید بود ونصفهونیمهاش آنها را پشت سرش بسته بود.
اصلاً نمیشد فهمید پیرمردمدتی است یا در سنینذهنش میانسالی به سر میبرد.
«اما جگال...؟»
درست در همان لحظه کهذهنش چون هوی در افکارش غرق بودزمانی و سرش را کج کرده بود...
یونگ جو گه بازمانی لحنی تند پرسید: «چیآمده تو رو کشونده اینجا؟»
در چند سال گذشته، او همراه باآرام رهبر اتحاد در انزوا به سر بردهزمانی بود و در اعماق اقامتگاهش پنهان شده بود.
اینکه حالا یکدفعه مسیر کاملاً متفاوتی را پیشنهادقبلاً بدهد و اینطور شخصاً آفتابی بشود، یونگ جوکوتاه گه را پر از شک و احتیاط کرده بود.
اما با وجود برخورد تند یونگتلاطم جو گه، استراتژیست نظامی با آرامش حرفاولین زد، انگار اصلاً ککش هم نگزیده بود.
«مگه میتونستمقبلاً مهمونهای دعوتشدهامزمانی رو منتظر بذارم؟»
استراتژیست که به آنها نزدیک شده بود، جواب یونگ جوفقط گه را داد و بعد نگاهش را به هیون دوکوتاه دوخت و دستهایش را به نشانه احترام به هم گره زد.
«خیلی وقتهظاهرش که همدیگهذهنش رو ندیدیم.»
هیون دو سر تکانآرام داد و با یک احوالپرسیقبلاً معمولی جواب داد: «...مدتی میشه.»
ظاهرش آرامقبلاً بود، اما ذهنشبرای در تلاطم بود.
او فقط یک بار قبلاً این استراتژیست راذهنش دیده بود، همان زمانی که برای اولین باراولین با رهبر اتحاد به اتحاد رزمی آمده بود.
و آنظاهرش هم یک دیدارتلاطم خیلی کوتاه بود.
«اینکه انزوای نصفهونیمهاشظاهرش رو بشکنه وتلاطم شخصاً بیاد اینجا...»
با اطمینان از اینکهزمانی این یک مسئله عادی نیست،دیدار قلبش مثل یخ سرد شد.
درست در همانمعمولی لحظه، جگال گونگظاهرش سرش را چرخاند.
چشمهایش با دیدن چون هویتلاطم به شدت لرزید، اما خیلی زودبرای آرامش خودش را به دست آورد.
«من جگالمیشه گونگ هستم، استراتژیستذهنش نظامی اتحاد رزمی.»
چون هوی به مردی که لقباولین و اسمش را اعلام کرده بودنصفهونیمهاش نگاه کرد و با لحنی بیتفاوت پرسید:
«جگال؟ از قبیله جگالی؟مدتی ولی قبیله جگال کهذهنش عضو جامعه آسمان پروازه.»
با این سوال، یونگذهنش جو گه با چهرهای ناباورانهدیده به چون هوی خیره شد.
این یک حقیقت کاملاً شناختهشده بود که وقتی قبیله جگالدیده از اتحاد جدا شد، جگال گونگ با آنها نرفت وبشکنه در مقام خودش به عنوان استراتژیست نظامی اتحاد رزمی باقی ماند.
این یک دانش عمومی برای هراولین کسی بود که حتی مدت کوتاهینصفهونیمهاش را در دنیای رزمی گذرانده باشد.
یونگ جو گه بامدتی لحنی سرزنشآمیز گفت: «توذهنش حتی این رو هم نمیدونی؟»
اما چونظاهرش هوی اصلاً بهتلاطم روی خودش نیاورد.
«چون نمیدونم میپرسمظاهرش دیگه. اگه میدونستمتلاطم مگه مرض داشتم بپرسم؟»
با این حرفهای گستاخانه و پر ازرزمی اعتمادبهنفس چون هوی، دهان یونگ جو گهبیاد از تعجب باز ماند و زبانش بند آمد.
«...این اولین باریه کهمدتی با کسی روبهرو میشم کهتلاطم از وضعیت من خبر نداره.»
استراتژیست همظاهرش در دلشذهنش جا خورده بود.
اما تعجبش را قورتآرام داد، به چون هویبار نگاه کرد و جواب داد:
«من الان عضودیده قبیله جگال نیستم،اولین اما یه زمانی بودم.»
«آها، که اینطور.»
چون هوی که به نظرتلاطم میرسید قضیه را گرفته، استراتژیست رابرای از سر تا پا برانداز کرد.
«این قبیله جگالظاهرش چطوری اینقدر پرتلاطم از آدمهای بااستعداده؟»
آنجا جایی بود که هم یک متخصص بینظیر مثلدیدار ارباب ظالم را داشت و هم جگال سونگ-هیون کهنیست در سن کم روی تشکیلات تسلط پیدا کرده بود.
و حالا علاوهمعمولی بر آنها، این استراتژیست،آرام جگال گونگ هم بود.
آنها یک قبیله بینقص بودند کهفقط هم در هنرهای رزمی و هماولین در علم و دانش سرآمد بودند.
«حداقل جای شکرش باقیه. نمیدونم چرا با هم چپ افتادن، اما اگهبرای این یارو هم با قبیله جگال میموند، تبدیل به یه مانع گندهعادی برای فرقه کوه هوآشان میشد تا بتونه بزرگترین فرقه زیر آسمان بشه.»
در حالی که چون هوی بااولین نگاهی ارزیابانه به استراتژیست خیره شدهنصفهونیمهاش بود و درباره قبیله جگال فکر میکرد...
استراتژیست با لحنی ملایم پرسید: «...آیاظاهرش شما قهرمان جوان، قهرمان الهی شکوفهقبلاً آلو، ارباب جوان چون هوی هستید؟»
«خودمم.»
«شما از اونظاهرش چیزی که فکرتلاطم میکردم جوانتر هستید.»
استراتژیست همانطور که حرف میزد،برای سریع چون هوی را ازکوتاه سر تا پا برانداز کرد.
او جوان بود، خیلی جوان.
«شنیدم که این جوانسازی نیست. در اینبار صورت، اون استادیه که تو این سنآمده کم تونسته امپراتور جنگل سبز رو شکست بده...»
چشمهایش بینهایت عمیق شد.
«حتی پدر من همزمانی تو این سن بهآمده چنین قلمرویی نرسیده بود.»
ذهن استراتژیست شروع به کار کرد وآرام ناخودآگاه چون هوی را با ارباب ظالم،زمانی یکی از هشت خدای رزمی، مقایسه کرد.
«شاید بتونه به یه متخصصتلاطم بینظیر تبدیل بشه که حتی ازبرای هشت خدای رزمی هم فراتر بره...»
استراتژیست که از این فکرذهنش ناگهانی جا خورده بود، سریعدیده آن را از ذهنش بیرون کرد.
«نه، غیرممکنه. مهم نیست تو این سن کمآمده به چه قلمروی خیرهکنندهای رسیده باشه، قلمرو هشتمسئله خدای رزمی چیزیه که فقط خودشون میتونن بهش برسن.»
او کارهای هشتمعمولی خدای رزمی راظاهرش به یاد آورد.
آنها انسان نبودند.
آنها چیزیمیشه فراتر ازآرام دنیای فانی بودند.
آنها موجوداتیقبلاً بودند که برازندهبرای لقب «خدا» بودند.
«حتی اگه نتونه بهمدتی سطح اونها برسه، قطعاًذهنش مهارتهای فوقالعاده حیرتانگیزی داره.»
نگاه استراتژیستظاهرش دوباره روی چونتلاطم هوی متمرکز شد.
حتی اگر نمیتوانست به قلمرو هشت خدایفقط رزمی برسد، این استعداد را داشت کهرزمی تا آخر مسیر آنها را دنبال کند.
اگر الان دوران هشت خدای رزمی نبود،رزمی قدرت رزمی او برای رقابت بر سربیاد لقب قویترین فرد زیر آسمان کافی بود.
«باید با دقت زیر نظرش داشته باشم. اگه متحدمون بشهفقط که هیچ، اما اگه احتمال داشته باشه که به یهکوتاه دشمن تبدیل بشه، باید همین الان تو نطفه خفهاش کنم.»
درست در همانآرام لحظه که چشمهای استراتژیستبار سرد و بیرحم شد...
یونگ جو گه در حالی کهتلاطم به استراتژیست زل زده بود، گفت: «خب،اولین فقط اومدی یه سلامی بکنی و بری؟»
استراتژیست با بیتفاوتی به یونگ جواولین گه نگاه کرد که جوری رفتارنصفهونیمهاش میکرد انگار اینجا تالار شخصی خودش است.
«به چیاحوالپرسی اینطوری زل زدی؟میشه چیزی رو صورتمه؟»
«نه، قربان.»
استراتژیست که میدید یونگ جوذهنش گه خودش را به کوچهدیده علیچپ زده، به حرف آمد.
«زمانبندی عالیایه. قصددیده داشتم جداگانه بهاولین دیدنتون بیام، رهبر.»
«چی؟»
یونگ جو گه که از اینفقط حرف غیرمنتظره جا خورده بود، بااولین چشمهای گشادشده به استراتژیست خیره شد.
استراتژیست به آرامیظاهرش از هیون دوتلاطم پرسید: «اجازه هست بشینم؟»
هیون دو از این سوال ناگهانیاولین کمی تکان خورد، اما خیلی زودنصفهونیمهاش با آرامش جواب داد: «مشکلی نیست.»
«ممنونم.»
استراتژیست نشست، به سه مردیتلاطم که دور میز بودند نگاهزمانی کرد و شروع به صحبت کرد.
«فردا صبح زود،ظاهرش جلسه بزرگ دنیایتلاطم رزمی برگزار میشه.»
«همم.»
هیون دو از برگزاری اینقدرمیشه سریع و غیرمنتظره جلسه بزرگ،فقط نالهای را در گلویش خفه کرد.
یونگ جو گهآرام از آن طرف غرغربار کرد: «چرا اینقدر زود؟»
با این حال،ظاهرش از درون بهتلاطم شدت مضطرب بود.
«...دلیلی برایقبلاً اینهمه عجلهزمانی وجود داره؟»
او به خودش افتخار میکرد که تمام اطلاعاتذهنش دنیا را جمعآوری و مدیریت میکند، اما چند نفریرزمی بودند که نمیتوانست کاملاً از کارشان سر در بیاورد.
و یکی از آنها،ذهنش همین مردی بود کهقبلاً الان روبهرویش نشسته بود.
در همانمیشه لحظه، استراتژیستآرام لب باز کرد.
«عجله کردم تا جاسوسهایی کهبرای به اتحادمون نفوذ کردن، نتوننکوتاه هر غلطی دلشون میخواد بکنن.»
کلماتی که از دهانشمدتی خارج شد، برای باز ماندنتلاطم دهان هر کسی کافی بود.
«جا... جاسوس؟»
چشمهای هیون دو از شوک گرد شد،فقط در حالی که نگاه یونگ جو گهرزمی با بیقراری به اینطرف و آنطرف میدوید.
«جاسوس؟ این دیگه چه چرتوپرتاییه...»
«شما کهاحوالپرسی ازش خبر دارید،میشه مگه نه، رهبر؟»
«چی؟ من میدونم؟»
با این سوال آرامآرام استراتژیست، یونگ جو گه سرشقبلاً را خاراند و جواب داد:
«اصلاً معلومقبلاً هست داری دربارهبرای چی حرف میزنی...»
استراتژیست که میدید یونگ جومیشه گه همچنان خودش را بهفقط ندانستن میزند، چهرهاش سرد شد.
«هوی.»
...هوی؟ اون دیگه چه کوفتیه؟
درست در همان لحظه کهبرای چون هوی با شنیدن اینکوتاه کلمه ناگهانی چانهاش را مالید...
فوووش!
هاله یونگ جوآرام گه به طرزفقط وحشتناکی تغییر کرد.
رفتار بیخیال قبلیاش جایشآرام را به فشار سنگینی دادقبلاً که روی استراتژیست آوار شد.
یونگ جو گهدیده با لحنی تنداولین پرسید: «از کِی میدونستی؟»
هالهای بود که میتوانست نفسمیشه یک رزمیکار معمولی را بند بیاورد،بار اما استراتژیست خم به ابرو نیاورد.
«کمی بیشتر از ده سال.»
«...حرومزاده. تمام اینظاهرش مدت میدونستی وتلاطم خفه خون گرفته بودی؟»
«اگه حرکتیقبلاً میکردم، خودشونزمانی رو مخفی نمیکردن؟»
یونگ جو گهمعمولی با شنیدن اینظاهرش جواب بیتفاوت، نوچنوچ کرد.
«یعنی میخوای بگی خودتذهنش رو قایم کردی تا اونادیده هر غلطی دلشون میخواد بکنن...»
«دقیقاً.»
استراتژیست حرف یونگدیده جو گه را قطعرزمی کرد و ادامه داد:
«و به لطف همینمدتی کار، حالا فرصتی ساختم تاتلاطم دمشون رو به تله بدن.»
«...دم؟ منظورت چیه؟»
«میدونی هدفشون چیه؟»
با این سؤالدیده استراتژیست، چشمهای یونگاولین جو گه تاریک شد.
«فروپاشی نهاحوالپرسی استان و سهمیشه قلمرو، مگه نه؟»
«...؟!»
هیون دو که تا آن موقعتلاطم ساکت بود و نمیتوانست سر ازبرای حرفهایشان دربیاید، با چشمهای گشادشده نگاهشان کرد.
«مـ-منظورتون چیه؟»
استراتژیست به هیون دویمدتی گیج و مبهوت نگاه کردتلاطم و با صدای پایینی گفت:
«همونطوره که گفت. جاسوسهایی که دنبال فروپاشی نهقبلاً استان و سه قلمرو هستن، به اتحادمون نفوذکوتاه کردن. هدفشون احتمالاً فروپاشی یا غصب اتحاد رزمیه.»
دهان هیونمیشه دو ازآرام تعجب باز ماند.
در همین حین، گوشهای چون هویاولین تیز شد. با هر کلمهای کهنصفهونیمهاش از دهانشان درمیآمد، داستان داشت جالبتر میشد.
«اوهو، پس همونایی که قدیس شمشیرظاهرش و چون ایگه قبلاً ازشون حرفقبلاً میزدن، حتی تو اتحاد هم نفوذ کردن؟»
در حالی که او داشتتلاطم شنیدههای گذشتهاش را مرور میکرد،زمانی استراتژیست به توضیحاتش ادامه داد.
«و اونا نمیتونن این نشست بزرگ دنیای رزمی رو از دست بدن.برای جنگ با اتحاد سیاه شرور بهشون اجازه میده تا اهدافشون رو پیشعادی ببرن. احتمالاً به هر قیمتی که شده سعی میکنن یه جنگ راه بندازن.»
با شنیدن ایندیده حرف، اخمهای یونگ جورزمی گه در هم رفت.
حق با او بود.
اما این یعنی...
«یعنی میگی بین کساییآرام که قراره تو نشستبار بزرگ شرکت کنن، جاسوس هست؟»
«دقیقاً.»
چهره یونگاحوالپرسی جو گهمدتی سفت شد.
کسانی که در اینذهنش نشست بزرگ شرکت میکردند، ازدیده معتبرترین اعضای اتحاد رزمی بودند.
فکر اینکه بینظاهرش چنین آدمهایی جاسوستلاطم وجود داشته باشد...
«هرطور که حساب کنی، شرکتکنندههای ایناولین نشست حداقل در سطح ارشدهای یهنصفهونیمهاش فرقه مقام دارن. چطور ممکنه جاسوس باشن...»
«اونا از خیلی وقت پیش نفوذ کردنآرام و ریشههای عمیقی تو اتحادمون دارن. وزمانی مخفیانه دارن برای فروپاشی اتحاد رزمی کار میکنن.»
با وجود اینکه یونگ جو گه طوریبار حرف میزد که انگار باورش سخت است،آمده استراتژیست با قاطعیت حرفش را رد کرد.
«مگه همین چند لحظهآرام پیش نبود که خودت،بار رهبر، فهمیدی جاسوسها وجود دارن؟»
«...»
با این طعنهمعمولی مستقیم، یونگ جوظاهرش گه ساکت شد.
سپس استراتژیست بهآرام هیون دو نگاهفقط کرد و ادامه داد:
«و با اینکه هنوز کاملاً مطمئن نیستم، اما حادثهقبلاً خونین یولیم، جایی که شمشیرزن شکوفه آلو و محافظان شمشیرنصفهونیمهاش شکوفه آلو کشته شدن، هم ممکنه کار اونا بوده باشه.»
بام!
هیون دو دستش رامدتی محکم روی میز کوبیدذهنش و از جا پرید.
«راست میگی؟»
هیون دو دندانهایش را به همتلاطم سایید و با چشمهایی که از نیتاولین قتل برق میزد، به استراتژیست خیره شد.
«همونطور که گفتم،دیده فعلاً فقط یه شکه.رزمی اما احتمالش وجود داره.»
«داری چرتوپرت نمیگی که، هان؟»
«مقامم رو بهآرام عنوان استراتژیست نظامیفقط روش شرط میبندم.»
هیچ جوابیمیشه نمیتوانست ازآرام این واضحتر باشد.
«...قژژژ.»
هیون دو دندانهایشمعمولی را روی همظاهرش فشرد و دوباره نشست.
سپس با صدایی سرد گفت:
«پس چرا مخفیش کردی؟ اگهذهنش ما به دست جاسوسها همچین بلاییزمانی سرمون اومده، باید به فرقهمون میگفتی...»
استراتژیست سرش را تکان داد.
«اگه فقط بر اساسمدتی شک و گمان حرفذهنش میزدم، باعث هرجومرج نمیشد؟»
ابروی هیون دو پرید.
«پس چرا الان داری میگی، وقتیتلاطم هنوز هم مطمئن نیستی؟ نکنه الانبرای قصدت اینه که هرجومرج راه بندازی؟»
صدای هیونقبلاً دو در یکبرای لحظه بالا رفت.
این مسئلهای بود کهمدتی با سقوط قلعه شبحذهنش سفید تمام شده بود.
فرقه کوه هوآشان تازه داشتتلاطم سعی میکرد از زیر سایهزمانی حادثه خونین یولیم بیرون بیاید.
و حالا، داشت به او گفتهتلاطم میشد که شاید تمام اینها نتیجهبرای نقشه یک نفر دیگر بوده است.
چطور میتوانست عصبانی نباشد؟
استراتژیست با نگاه بهمدتی هیون دوی خشمگین، باذهنش لحنی آرام جواب داد:
«چون اگه این بارذهنش جاسوسها رو بگیریم، میتونیمقبلاً حقیقت رو کشف کنیم.»
تازه آن موقع بود که هیون دوفقط فهمید چرا استراتژیست اینقدر زود داستان هوآشانرزمی را وسط کشیده، و نگاهش را سخت کرد.
«...به بیان دیگه،دیده داری ازمون برایاولین گرفتن جاسوسها کمک میخوای.»
لبهای استراتژیست کمی کج شد.
اما این لبخندآرام آنقدر کوتاه بود کهبار فقط یک نفر دیدش.
«اوهو، داره نیشخند میزنه؟»
چون هوی با چشمهاییزمانی که کمی سرد شدهآمده بود، به استراتژیست خیره شد.
«تو ایناحوالپرسی وضعیت دارهمدتی نیشخند میزنه؟»
چون هوی که حس کردهتلاطم بود کاسهای زیر نیمکاسه است، بابرای دقت استراتژیست را زیر نظر گرفت.
اما استراتژیست که انگار اصلاًذهنش متوجه نگاه چون هوی نشده بود،زمانی دوباره با همان صدای آرام گفت:
«دقیقاً.»
هیون دو بدون هیچمدتی تردیدی جواب داد: «خیلیذهنش خب. ما کمک میکنیم.»
از آنجایی که این موضوع بهفقط کوچکترین شاگردش مربوط میشد، حالا قلباولین هیون دو در شعلههای خشم میسوخت.
«زیادی عجله نمیکنی؟ظاهرش باید قبل ازتلاطم تصمیمگیری یکم فکر کنی...»
یونگ جو گه با عجله پرید وسط حرفش تادیدار نصیحتش کند، اما محال بود این حرفها به گوشنیست هیون دو که از خشم کور شده بود، برسد.
«باید چیکار کنم؟»
«اگه تو نشستآرام بزرگ از نظر منبار حمایت کنی، همین کافیه.»
«فقط همین؟»
«همین کفایت میکنه.»
«اما فکر نمیکنم فقط بامیشه پا پیش گذاشتن من، اوضاعفقط همونطوری که تو میخوای تغییر کنه.»
«جاودانه، توظاهرش هنوز از وضعیتتلاطم اتحاد خبر نداری.»
استراتژیست لحظهای مکث کردآرام و بعد نگاهش رابار به سمت پنجره چرخاند.
«لطفاً یهقبلاً نگاه بهزمانی بیرون بنداز.»
با این حرف غیرمنتظره، هیونمیشه دو و چون هوی با کنجکاویبار سرشان را از پنجره بیرون بردند.
در همان لحظه.
«وااااااه!»
«هوآشان اینجاست!»
سیلی از تشویقمعمولی و فریاد بهظاهرش سمتشان سرازیر شد.
«این دیگه چیه؟»
چون هوی که ازآرام این فریادهای کرکننده گیج شدهقبلاً بود، به بیرون نگاه کرد.
بیرون، جمعیتقبلاً بیشماری جمعزمانی شده بود.
بیشترشان رزمیکارهای جوانی بودند که همان نگاهی راذهنش در چشمهایشان داشتند که او در طول سفرشاولین بارها در چشمهای اعضای نیروی ویژه قهرمانان دیده بود.
«اون شمشیر الهیآرام شکوفه آلو وفقط قهرمان الهی شکوفه آلوئه!»
«رهبر اتحادیه گدایان همآرام اینجاست! اما اون نفریبار که اونجاست... هوک! اـاستراتژیسته؟!»
در حالی که صدای نفسهایبرای حبسشده از همهجا بلند میشد،کوتاه ابروهای یونگ جو گه پرید.
«...تو خبرشون کردی؟»
«من فقط اعلام کردم که شمشیر الهی شکوفه آلودیده و قهرمان الهی شکوفه آلو به اتحاد رزمی رسیدن.نصفهونیمهاش با این حال، همه دارن میان اینجا تا ببیننشون.»
استراتژیست لبخند محوی زد.
«و اینا همهشون نیستن.»
به محض اینکه حرفش تماممیشه شد، گروهی از افراد دیده شدندبار که داشتند به سمت تالار میآمدند.
«شائولین وظاهرش صدای پاک،ذهنش و... کونلون؟»
چشمهای هیون دو گشاد شد.
فقط آنها نبودند.
پشت سرشان، رزمیکارهایی از اتحادمیشه نه فرقه، به جز اتحادیهفقط گدایان، هم داشتند نزدیک میشدند.
استراتژیست با دیدن آنهاذهنش که با قدمهایی استوارقبلاً نزدیک میشدند، دهان باز کرد:
«همونطور که میبینی، درآرام حال حاضر مرکز اتحاد، جاییقبلاً نیست جز فرقه کوه هوآشان.»