---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 257: چپتر 257 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 257: چپتر 257

0

«این یارو همون استراتژیست نظامیه؟»

چون هوی با دقت به‌تلاطم​ مردی که تازه از در‌زمانی​ وارد شده بود، نگاه کرد.

«چه قیافه عجیبی داره.»

مرد موهای بلندی داشت که نیمی‌اولین​ سیاه و نیمی سفید بود و‌نصفه‌ونیمه‌اش​ آن‌ها را پشت سرش بسته بود.

اصلاً نمی‌شد فهمید پیرمرد‌مدتی​ است یا در سنین‌ذهنش​ میانسالی به سر می‌برد.

«اما جگال...؟»

درست در همان لحظه که‌ذهنش​ چون هوی در افکارش غرق بود‌زمانی​ و سرش را کج کرده بود...

یونگ جو گه با‌زمانی​ لحنی تند پرسید: «چی‌آمده​ تو رو کشونده اینجا؟»

در چند سال گذشته، او همراه با‌آرام​ رهبر اتحاد در انزوا به سر برده‌زمانی​ بود و در اعماق اقامتگاهش پنهان شده بود.

اینکه حالا یک‌دفعه مسیر کاملاً متفاوتی را پیشنهاد‌قبلاً​ بدهد و این‌طور شخصاً آفتابی بشود، یونگ جو‌کوتاه​ گه را پر از شک و احتیاط کرده بود.

اما با وجود برخورد تند یونگ‌تلاطم​ جو گه، استراتژیست نظامی با آرامش حرف‌اولین​ زد، انگار اصلاً ککش هم نگزیده بود.

«مگه می‌تونستم‌قبلاً​ مهمون‌های دعوت‌شده‌ام‌زمانی​ رو منتظر بذارم؟»

استراتژیست که به آن‌ها نزدیک شده بود، جواب یونگ جو‌فقط​ گه را داد و بعد نگاهش را به هیون دو‌کوتاه​ دوخت و دست‌هایش را به نشانه احترام به هم گره زد.

«خیلی وقته‌ظاهرش​ که همدیگه‌ذهنش​ رو ندیدیم.»

هیون دو سر تکان‌آرام​ داد و با یک احوال‌پرسی‌قبلاً​ معمولی جواب داد: «...مدتی می‌شه.»

ظاهرش آرام‌قبلاً​ بود، اما ذهنش‌برای​ در تلاطم بود.

او فقط یک بار قبلاً این استراتژیست را‌ذهنش​ دیده بود، همان زمانی که برای اولین بار‌اولین​ با رهبر اتحاد به اتحاد رزمی آمده بود.

و آن‌ظاهرش​ هم یک دیدار‌تلاطم​ خیلی کوتاه بود.

«اینکه انزوای نصفه‌ونیمه‌اش‌ظاهرش​ رو بشکنه و‌تلاطم​ شخصاً بیاد اینجا...»

با اطمینان از اینکه‌زمانی​ این یک مسئله عادی نیست،‌دیدار​ قلبش مثل یخ سرد شد.

درست در همان‌معمولی​ لحظه، جگال گونگ‌ظاهرش​ سرش را چرخاند.

چشم‌هایش با دیدن چون هوی‌تلاطم​ به شدت لرزید، اما خیلی زود‌برای​ آرامش خودش را به دست آورد.

«من جگال‌می‌شه​ گونگ هستم، استراتژیست‌ذهنش​ نظامی اتحاد رزمی.»

چون هوی به مردی که لقب‌اولین​ و اسمش را اعلام کرده بود‌نصفه‌ونیمه‌اش​ نگاه کرد و با لحنی بی‌تفاوت پرسید:

«جگال؟ از قبیله جگالی؟‌مدتی​ ولی قبیله جگال که‌ذهنش​ عضو جامعه آسمان پروازه.»

با این سوال، یونگ‌ذهنش​ جو گه با چهره‌ای ناباورانه‌دیده​ به چون هوی خیره شد.

این یک حقیقت کاملاً شناخته‌شده بود که وقتی قبیله جگال‌دیده​ از اتحاد جدا شد، جگال گونگ با آن‌ها نرفت و‌بشکنه​ در مقام خودش به عنوان استراتژیست نظامی اتحاد رزمی باقی ماند.

این یک دانش عمومی برای هر‌اولین​ کسی بود که حتی مدت کوتاهی‌نصفه‌ونیمه‌اش​ را در دنیای رزمی گذرانده باشد.

یونگ جو گه با‌مدتی​ لحنی سرزنش‌آمیز گفت: «تو‌ذهنش​ حتی این رو هم نمی‌دونی؟»

اما چون‌ظاهرش​ هوی اصلاً به‌تلاطم​ روی خودش نیاورد.

«چون نمی‌دونم می‌پرسم‌ظاهرش​ دیگه. اگه می‌دونستم‌تلاطم​ مگه مرض داشتم بپرسم؟»

با این حرف‌های گستاخانه و پر از‌رزمی​ اعتمادبه‌نفس چون هوی، دهان یونگ جو گه‌بیاد​ از تعجب باز ماند و زبانش بند آمد.

«...این اولین باریه که‌مدتی​ با کسی روبه‌رو می‌شم که‌تلاطم​ از وضعیت من خبر نداره.»

استراتژیست هم‌ظاهرش​ در دلش‌ذهنش​ جا خورده بود.

اما تعجبش را قورت‌آرام​ داد، به چون هوی‌بار​ نگاه کرد و جواب داد:

«من الان عضو‌دیده​ قبیله جگال نیستم،‌اولین​ اما یه زمانی بودم.»

«آها، که این‌طور.»

چون هوی که به نظر‌تلاطم​ می‌رسید قضیه را گرفته، استراتژیست را‌برای​ از سر تا پا برانداز کرد.

«این قبیله جگال‌ظاهرش​ چطوری این‌قدر پر‌تلاطم​ از آدم‌های بااستعداده؟»

آنجا جایی بود که هم یک متخصص بی‌نظیر مثل‌دیدار​ ارباب ظالم را داشت و هم جگال سونگ-هیون که‌نیست​ در سن کم روی تشکیلات تسلط پیدا کرده بود.

و حالا علاوه‌معمولی​ بر آن‌ها، این استراتژیست،‌آرام​ جگال گونگ هم بود.

آن‌ها یک قبیله بی‌نقص بودند که‌فقط​ هم در هنرهای رزمی و هم‌اولین​ در علم و دانش سرآمد بودند.

«حداقل جای شکرش باقیه. نمی‌دونم چرا با هم چپ افتادن، اما اگه‌برای​ این یارو هم با قبیله جگال می‌موند، تبدیل به یه مانع گنده‌عادی​ برای فرقه کوه هوآشان می‌شد تا بتونه بزرگ‌ترین فرقه زیر آسمان بشه.»

در حالی که چون هوی با‌اولین​ نگاهی ارزیابانه به استراتژیست خیره شده‌نصفه‌ونیمه‌اش​ بود و درباره قبیله جگال فکر می‌کرد...

استراتژیست با لحنی ملایم پرسید: «...آیا‌ظاهرش​ شما قهرمان جوان، قهرمان الهی شکوفه‌قبلاً​ آلو، ارباب جوان چون هوی هستید؟»

«خودمم.»

«شما از اون‌ظاهرش​ چیزی که فکر‌تلاطم​ می‌کردم جوان‌تر هستید.»

استراتژیست همان‌طور که حرف می‌زد،‌برای​ سریع چون هوی را از‌کوتاه​ سر تا پا برانداز کرد.

او جوان بود، خیلی جوان.

«شنیدم که این جوانسازی نیست. در این‌بار​ صورت، اون استادیه که تو این سن‌آمده​ کم تونسته امپراتور جنگل سبز رو شکست بده...»

چشم‌هایش بی‌نهایت عمیق شد.

«حتی پدر من هم‌زمانی​ تو این سن به‌آمده​ چنین قلمرویی نرسیده بود.»

ذهن استراتژیست شروع به کار کرد و‌آرام​ ناخودآگاه چون هوی را با ارباب ظالم،‌زمانی​ یکی از هشت خدای رزمی، مقایسه کرد.

«شاید بتونه به یه متخصص‌تلاطم​ بی‌نظیر تبدیل بشه که حتی از‌برای​ هشت خدای رزمی هم فراتر بره...»

استراتژیست که از این فکر‌ذهنش​ ناگهانی جا خورده بود، سریع‌دیده​ آن را از ذهنش بیرون کرد.

«نه، غیرممکنه. مهم نیست تو این سن کم‌آمده​ به چه قلمروی خیره‌کننده‌ای رسیده باشه، قلمرو هشت‌مسئله​ خدای رزمی چیزیه که فقط خودشون می‌تونن بهش برسن.»

او کارهای هشت‌معمولی​ خدای رزمی را‌ظاهرش​ به یاد آورد.

آن‌ها انسان نبودند.

آن‌ها چیزی‌می‌شه​ فراتر از‌آرام​ دنیای فانی بودند.

آن‌ها موجوداتی‌قبلاً​ بودند که برازنده‌برای​ لقب «خدا» بودند.

«حتی اگه نتونه به‌مدتی​ سطح اون‌ها برسه، قطعاً‌ذهنش​ مهارت‌های فوق‌العاده حیرت‌انگیزی داره.»

نگاه استراتژیست‌ظاهرش​ دوباره روی چون‌تلاطم​ هوی متمرکز شد.

حتی اگر نمی‌توانست به قلمرو هشت خدای‌فقط​ رزمی برسد، این استعداد را داشت که‌رزمی​ تا آخر مسیر آن‌ها را دنبال کند.

اگر الان دوران هشت خدای رزمی نبود،‌رزمی​ قدرت رزمی او برای رقابت بر سر‌بیاد​ لقب قوی‌ترین فرد زیر آسمان کافی بود.

«باید با دقت زیر نظرش داشته باشم. اگه متحدمون بشه‌فقط​ که هیچ، اما اگه احتمال داشته باشه که به یه‌کوتاه​ دشمن تبدیل بشه، باید همین الان تو نطفه خفه‌اش کنم.»

درست در همان‌آرام​ لحظه که چشم‌های استراتژیست‌بار​ سرد و بی‌رحم شد...

یونگ جو گه در حالی که‌تلاطم​ به استراتژیست زل زده بود، گفت: «خب،‌اولین​ فقط اومدی یه سلامی بکنی و بری؟»

استراتژیست با بی‌تفاوتی به یونگ جو‌اولین​ گه نگاه کرد که جوری رفتار‌نصفه‌ونیمه‌اش​ می‌کرد انگار اینجا تالار شخصی خودش است.

«به چی‌احوال‌پرسی​ این‌طوری زل زدی؟‌می‌شه​ چیزی رو صورتمه؟»

«نه، قربان.»

استراتژیست که می‌دید یونگ جو‌ذهنش​ گه خودش را به کوچه‌دیده​ علی‌چپ زده، به حرف آمد.

«زمان‌بندی عالی‌ایه. قصد‌دیده​ داشتم جداگانه به‌اولین​ دیدنتون بیام، رهبر.»

«چی؟»

یونگ جو گه که از این‌فقط​ حرف غیرمنتظره جا خورده بود، با‌اولین​ چشم‌های گشادشده به استراتژیست خیره شد.

استراتژیست به آرامی‌ظاهرش​ از هیون دو‌تلاطم​ پرسید: «اجازه هست بشینم؟»

هیون دو از این سوال ناگهانی‌اولین​ کمی تکان خورد، اما خیلی زود‌نصفه‌ونیمه‌اش​ با آرامش جواب داد: «مشکلی نیست.»

«ممنونم.»

استراتژیست نشست، به سه مردی‌تلاطم​ که دور میز بودند نگاه‌زمانی​ کرد و شروع به صحبت کرد.

«فردا صبح زود،‌ظاهرش​ جلسه بزرگ دنیای‌تلاطم​ رزمی برگزار می‌شه.»

«همم.»

هیون دو از برگزاری این‌قدر‌می‌شه​ سریع و غیرمنتظره جلسه بزرگ،‌فقط​ ناله‌ای را در گلویش خفه کرد.

یونگ جو گه‌آرام​ از آن طرف غرغر‌بار​ کرد: «چرا این‌قدر زود؟»

با این حال،‌ظاهرش​ از درون به‌تلاطم​ شدت مضطرب بود.

«...دلیلی برای‌قبلاً​ این‌همه عجله‌زمانی​ وجود داره؟»

او به خودش افتخار می‌کرد که تمام اطلاعات‌ذهنش​ دنیا را جمع‌آوری و مدیریت می‌کند، اما چند نفری‌رزمی​ بودند که نمی‌توانست کاملاً از کارشان سر در بیاورد.

و یکی از آن‌ها،‌ذهنش​ همین مردی بود که‌قبلاً​ الان روبه‌رویش نشسته بود.

در همان‌می‌شه​ لحظه، استراتژیست‌آرام​ لب باز کرد.

«عجله کردم تا جاسوس‌هایی که‌برای​ به اتحادمون نفوذ کردن، نتونن‌کوتاه​ هر غلطی دلشون می‌خواد بکنن.»

کلماتی که از دهانش‌مدتی​ خارج شد، برای باز ماندن‌تلاطم​ دهان هر کسی کافی بود.

«جا... جاسوس؟»

چشم‌های هیون دو از شوک گرد شد،‌فقط​ در حالی که نگاه یونگ جو گه‌رزمی​ با بی‌قراری به این‌طرف و آن‌طرف می‌دوید.

«جاسوس؟ این دیگه چه چرت‌وپرتاییه...»

«شما که‌احوال‌پرسی​ ازش خبر دارید،‌می‌شه​ مگه نه، رهبر؟»

«چی؟ من می‌دونم؟»

با این سوال آرام‌آرام​ استراتژیست، یونگ جو گه سرش‌قبلاً​ را خاراند و جواب داد:

«اصلاً معلوم‌قبلاً​ هست داری درباره‌برای​ چی حرف می‌زنی...»

استراتژیست که می‌دید یونگ جو‌می‌شه​ گه همچنان خودش را به‌فقط​ ندانستن می‌زند، چهره‌اش سرد شد.

«هوی.»

...هوی؟ اون دیگه چه کوفتیه؟

درست در همان لحظه که‌برای​ چون هوی با شنیدن این‌کوتاه​ کلمه ناگهانی چانه‌اش را مالید...

فوووش!

هاله یونگ جو‌آرام​ گه به طرز‌فقط​ وحشتناکی تغییر کرد.

رفتار بی‌خیال قبلی‌اش جایش‌آرام​ را به فشار سنگینی داد‌قبلاً​ که روی استراتژیست آوار شد.

یونگ جو گه‌دیده​ با لحنی تند‌اولین​ پرسید: «از کِی می‌دونستی؟»

هاله‌ای بود که می‌توانست نفس‌می‌شه​ یک رزمی‌کار معمولی را بند بیاورد،‌بار​ اما استراتژیست خم به ابرو نیاورد.

«کمی بیشتر از ده سال.»

«...حروم‌زاده. تمام این‌ظاهرش​ مدت می‌دونستی و‌تلاطم​ خفه خون گرفته بودی؟»

«اگه حرکتی‌قبلاً​ می‌کردم، خودشون‌زمانی​ رو مخفی نمی‌کردن؟»

یونگ جو گه‌معمولی​ با شنیدن این‌ظاهرش​ جواب بی‌تفاوت، نوچ‌نوچ کرد.

«یعنی می‌خوای بگی خودت‌ذهنش​ رو قایم کردی تا اونا‌دیده​ هر غلطی دلشون می‌خواد بکنن...»

«دقیقاً.»

استراتژیست حرف یونگ‌دیده​ جو گه را قطع‌رزمی​ کرد و ادامه داد:

«و به لطف همین‌مدتی​ کار، حالا فرصتی ساختم تا‌تلاطم​ دمشون رو به تله بدن.»

«...دم؟ منظورت چیه؟»

«می‌دونی هدفشون چیه؟»

با این سؤال‌دیده​ استراتژیست، چشم‌های یونگ‌اولین​ جو گه تاریک شد.

«فروپاشی نه‌احوال‌پرسی​ استان و سه‌می‌شه​ قلمرو، مگه نه؟»

«...؟!»

هیون دو که تا آن موقع‌تلاطم​ ساکت بود و نمی‌توانست سر از‌برای​ حرف‌هایشان دربیاید، با چشم‌های گشادشده نگاهشان کرد.

«مـ-منظورتون چیه؟»

استراتژیست به هیون دوی‌مدتی​ گیج و مبهوت نگاه کرد‌تلاطم​ و با صدای پایینی گفت:

«همون‌طوره که گفت. جاسوس‌هایی که دنبال فروپاشی نه‌قبلاً​ استان و سه قلمرو هستن، به اتحادمون نفوذ‌کوتاه​ کردن. هدفشون احتمالاً فروپاشی یا غصب اتحاد رزمیه.»

دهان هیون‌می‌شه​ دو از‌آرام​ تعجب باز ماند.

در همین حین، گوش‌های چون هوی‌اولین​ تیز شد. با هر کلمه‌ای که‌نصفه‌ونیمه‌اش​ از دهانشان درمی‌آمد، داستان داشت جالب‌تر می‌شد.

«اوهو، پس همونایی که قدیس شمشیر‌ظاهرش​ و چون ایگه قبلاً ازشون حرف‌قبلاً​ می‌زدن، حتی تو اتحاد هم نفوذ کردن؟»

در حالی که او داشت‌تلاطم​ شنیده‌های گذشته‌اش را مرور می‌کرد،‌زمانی​ استراتژیست به توضیحاتش ادامه داد.

«و اونا نمی‌تونن این نشست بزرگ دنیای رزمی رو از دست بدن.‌برای​ جنگ با اتحاد سیاه شرور بهشون اجازه می‌ده تا اهدافشون رو پیش‌عادی​ ببرن. احتمالاً به هر قیمتی که شده سعی می‌کنن یه جنگ راه بندازن.»

با شنیدن این‌دیده​ حرف، اخم‌های یونگ جو‌رزمی​ گه در هم رفت.

حق با او بود.

اما این یعنی...

«یعنی می‌گی بین کسایی‌آرام​ که قراره تو نشست‌بار​ بزرگ شرکت کنن، جاسوس هست؟»

«دقیقاً.»

چهره یونگ‌احوال‌پرسی​ جو گه‌مدتی​ سفت شد.

کسانی که در این‌ذهنش​ نشست بزرگ شرکت می‌کردند، از‌دیده​ معتبرترین اعضای اتحاد رزمی بودند.

فکر اینکه بین‌ظاهرش​ چنین آدم‌هایی جاسوس‌تلاطم​ وجود داشته باشد...

«هرطور که حساب کنی، شرکت‌کننده‌های این‌اولین​ نشست حداقل در سطح ارشدهای یه‌نصفه‌ونیمه‌اش​ فرقه مقام دارن. چطور ممکنه جاسوس باشن...»

«اونا از خیلی وقت پیش نفوذ کردن‌آرام​ و ریشه‌های عمیقی تو اتحادمون دارن. و‌زمانی​ مخفیانه دارن برای فروپاشی اتحاد رزمی کار می‌کنن.»

با وجود اینکه یونگ جو گه طوری‌بار​ حرف می‌زد که انگار باورش سخت است،‌آمده​ استراتژیست با قاطعیت حرفش را رد کرد.

«مگه همین چند لحظه‌آرام​ پیش نبود که خودت،‌بار​ رهبر، فهمیدی جاسوس‌ها وجود دارن؟»

«...»

با این طعنه‌معمولی​ مستقیم، یونگ جو‌ظاهرش​ گه ساکت شد.

سپس استراتژیست به‌آرام​ هیون دو نگاه‌فقط​ کرد و ادامه داد:

«و با اینکه هنوز کاملاً مطمئن نیستم، اما حادثه‌قبلاً​ خونین یولیم، جایی که شمشیرزن شکوفه آلو و محافظان شمشیر‌نصفه‌ونیمه‌اش​ شکوفه آلو کشته شدن، هم ممکنه کار اونا بوده باشه.»

بام!

هیون دو دستش را‌مدتی​ محکم روی میز کوبید‌ذهنش​ و از جا پرید.

«راست می‌گی؟»

هیون دو دندان‌هایش را به هم‌تلاطم​ سایید و با چشم‌هایی که از نیت‌اولین​ قتل برق می‌زد، به استراتژیست خیره شد.

«همون‌طور که گفتم،‌دیده​ فعلاً فقط یه شکه.‌رزمی​ اما احتمالش وجود داره.»

«داری چرت‌وپرت نمی‌گی که، هان؟»

«مقامم رو به‌آرام​ عنوان استراتژیست نظامی‌فقط​ روش شرط می‌بندم.»

هیچ جوابی‌می‌شه​ نمی‌توانست از‌آرام​ این واضح‌تر باشد.

«...قژژژ.»

هیون دو دندان‌هایش‌معمولی​ را روی هم‌ظاهرش​ فشرد و دوباره نشست.

سپس با صدایی سرد گفت:

«پس چرا مخفیش کردی؟ اگه‌ذهنش​ ما به دست جاسوس‌ها همچین بلایی‌زمانی​ سرمون اومده، باید به فرقه‌مون می‌گفتی...»

استراتژیست سرش را تکان داد.

«اگه فقط بر اساس‌مدتی​ شک و گمان حرف‌ذهنش​ می‌زدم، باعث هرج‌ومرج نمی‌شد؟»

ابروی هیون دو پرید.

«پس چرا الان داری می‌گی، وقتی‌تلاطم​ هنوز هم مطمئن نیستی؟ نکنه الان‌برای​ قصدت اینه که هرج‌ومرج راه بندازی؟»

صدای هیون‌قبلاً​ دو در یک‌برای​ لحظه بالا رفت.

این مسئله‌ای بود که‌مدتی​ با سقوط قلعه شبح‌ذهنش​ سفید تمام شده بود.

فرقه کوه هوآشان تازه داشت‌تلاطم​ سعی می‌کرد از زیر سایه‌زمانی​ حادثه خونین یولیم بیرون بیاید.

و حالا، داشت به او گفته‌تلاطم​ می‌شد که شاید تمام این‌ها نتیجه‌برای​ نقشه یک نفر دیگر بوده است.

چطور می‌توانست عصبانی نباشد؟

استراتژیست با نگاه به‌مدتی​ هیون دوی خشمگین، با‌ذهنش​ لحنی آرام جواب داد:

«چون اگه این بار‌ذهنش​ جاسوس‌ها رو بگیریم، می‌تونیم‌قبلاً​ حقیقت رو کشف کنیم.»

تازه آن موقع بود که هیون دو‌فقط​ فهمید چرا استراتژیست این‌قدر زود داستان هوآشان‌رزمی​ را وسط کشیده، و نگاهش را سخت کرد.

«...به بیان دیگه،‌دیده​ داری ازمون برای‌اولین​ گرفتن جاسوس‌ها کمک می‌خوای.»

لب‌های استراتژیست کمی کج شد.

اما این لبخند‌آرام​ آن‌قدر کوتاه بود که‌بار​ فقط یک نفر دیدش.

«اوهو، داره نیشخند می‌زنه؟»

چون هوی با چشم‌هایی‌زمانی​ که کمی سرد شده‌آمده​ بود، به استراتژیست خیره شد.

«تو این‌احوال‌پرسی​ وضعیت داره‌مدتی​ نیشخند می‌زنه؟»

چون هوی که حس کرده‌تلاطم​ بود کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است، با‌برای​ دقت استراتژیست را زیر نظر گرفت.

اما استراتژیست که انگار اصلاً‌ذهنش​ متوجه نگاه چون هوی نشده بود،‌زمانی​ دوباره با همان صدای آرام گفت:

«دقیقاً.»

هیون دو بدون هیچ‌مدتی​ تردیدی جواب داد: «خیلی‌ذهنش​ خب. ما کمک می‌کنیم.»

از آنجایی که این موضوع به‌فقط​ کوچک‌ترین شاگردش مربوط می‌شد، حالا قلب‌اولین​ هیون دو در شعله‌های خشم می‌سوخت.

«زیادی عجله نمی‌کنی؟‌ظاهرش​ باید قبل از‌تلاطم​ تصمیم‌گیری یکم فکر کنی...»

یونگ جو گه با عجله پرید وسط حرفش تا‌دیدار​ نصیحتش کند، اما محال بود این حرف‌ها به گوش‌نیست​ هیون دو که از خشم کور شده بود، برسد.

«باید چی‌کار کنم؟»

«اگه تو نشست‌آرام​ بزرگ از نظر من‌بار​ حمایت کنی، همین کافیه.»

«فقط همین؟»

«همین کفایت می‌کنه.»

«اما فکر نمی‌کنم فقط با‌می‌شه​ پا پیش گذاشتن من، اوضاع‌فقط​ همون‌طوری که تو می‌خوای تغییر کنه.»

«جاودانه، تو‌ظاهرش​ هنوز از وضعیت‌تلاطم​ اتحاد خبر نداری.»

استراتژیست لحظه‌ای مکث کرد‌آرام​ و بعد نگاهش را‌بار​ به سمت پنجره چرخاند.

«لطفاً یه‌قبلاً​ نگاه به‌زمانی​ بیرون بنداز.»

با این حرف غیرمنتظره، هیون‌می‌شه​ دو و چون هوی با کنجکاوی‌بار​ سرشان را از پنجره بیرون بردند.

در همان لحظه.

«وااااااه!»

«هوآشان اینجاست!»

سیلی از تشویق‌معمولی​ و فریاد به‌ظاهرش​ سمتشان سرازیر شد.

«این دیگه چیه؟»

چون هوی که از‌آرام​ این فریادهای کرکننده گیج شده‌قبلاً​ بود، به بیرون نگاه کرد.

بیرون، جمعیت‌قبلاً​ بی‌شماری جمع‌زمانی​ شده بود.

بیشترشان رزمی‌کارهای جوانی بودند که همان نگاهی را‌ذهنش​ در چشم‌هایشان داشتند که او در طول سفرش‌اولین​ بارها در چشم‌های اعضای نیروی ویژه قهرمانان دیده بود.

«اون شمشیر الهی‌آرام​ شکوفه آلو و‌فقط​ قهرمان الهی شکوفه آلوئه!»

«رهبر اتحادیه گدایان هم‌آرام​ اینجاست! اما اون نفری‌بار​ که اونجاست... هوک! اـ‌استراتژیسته؟!»

در حالی که صدای نفس‌های‌برای​ حبس‌شده از همه‌جا بلند می‌شد،‌کوتاه​ ابروهای یونگ جو گه پرید.

«...تو خبرشون کردی؟»

«من فقط اعلام کردم که شمشیر الهی شکوفه آلو‌دیده​ و قهرمان الهی شکوفه آلو به اتحاد رزمی رسیدن.‌نصفه‌ونیمه‌اش​ با این حال، همه دارن میان اینجا تا ببیننشون.»

استراتژیست لبخند محوی زد.

«و اینا همه‌شون نیستن.»

به محض اینکه حرفش تمام‌می‌شه​ شد، گروهی از افراد دیده شدند‌بار​ که داشتند به سمت تالار می‌آمدند.

«شائولین و‌ظاهرش​ صدای پاک،‌ذهنش​ و... کونلون؟»

چشم‌های هیون دو گشاد شد.

فقط آن‌ها نبودند.

پشت سرشان، رزمی‌کارهایی از اتحاد‌می‌شه​ نه فرقه، به جز اتحادیه‌فقط​ گدایان، هم داشتند نزدیک می‌شدند.

استراتژیست با دیدن آن‌ها‌ذهنش​ که با قدم‌هایی استوار‌قبلاً​ نزدیک می‌شدند، دهان باز کرد:

«همون‌طور که می‌بینی، در‌آرام​ حال حاضر مرکز اتحاد، جایی‌قبلاً​ نیست جز فرقه کوه هوآشان.»

ناولها | novelha.net