چپتر 391: شمشیر الهی تایجی
0«شمشیر الهیحرف تایجی و تکنیکمیدونه درونی دو اصل…»
«…مال جامعه نه آسمانن؟»
صدای استاد اعظمجواب تایگوک و چونگفت ایگه در هم آمیخت.
قیافههایشان بهماجرا طرز وحشتناکی درجواب هم رفته بود.
هر چه بحث جلوتر میرفت، بالحنی سرازیر شدن مداوم اطلاعات جدید، ذهنهایانگار حقیرشان بیشتر و بیشتر آشفته میشد.
اما در اینآرامش میان، واکنش منخودش کاملاً متفاوت بود.
پس ایناآرامش هنرهای رزمیداد جامعه نه آسمانن؟
چشمانم از رویگذاشتم علاقه مثل نورداد ستارهها برق میزد.
از قبل هم به خاطرمیدونه یادگیری جادوگری فرقه خون، بهنشان این موضوع علاقهمند شده بودم.
اما اینکه فکر کنم تکنیک درونی دو اصل کهعضو آگاهی را به دو نیم تقسیم میکرد هم متعلقراسته به جامعه نه آسمان بود؟ این دیگر واقعاً جالب بود.
برای من که تشنه دانش رزمی بودم،گذشته این امیدی بود که میتوانست بیشتر ازنیست… هر چیز دیگری عطشم را سیراب کند.
گوشه لبمماجرا کج شدآرامش و پوزخندی زدم.
«به نظر میاد اینفقط یارو ارتباط عمیقی بابلافاصله جامعه نه آسمان داره.»
بر اساس حرفهای جاودانهجواب شمشیر وودانگ، دست رویگذشته بخشهای مشکوک ماجرا گذاشتم.
جاودانه شمشیر وودانگ با آرامشخودش جواب داد: «خودش گفت که تویعنی گذشته عضو جامعه نه آسمان بوده.»
«همم، یعنی الانگذاشتم دیگه با جامعهداد نه آسمان نیست…»
«دقیقاً. اما اینکه اینفقط حرف راسته یا نهبلافاصله رو فقط خودش میدونه.»
جاودانه شمشیر وودانگآرامش این را باخودش لحنی مبهم گفت.
بلافاصله بهآرامش حرفش واکنشداد نشان دادم.
«انگار خودت هم شک داری؟»
«هر کسی که چیزی ازمیدونه جامعه نه آسمان بدونه، ایننشان موضوع براش عجیب به نظر میرسه.»
جاودانه شمشیر وودانگآرامش در حالی که اینگفت را میگفت، پوزخندی زد.
لبخندی از سر سرگرمی بود.
«جامعه نه آسمان همیشه هر وقت حس میکردن قراره لو برن، باهمم قطع کردن دمشون هویتشون رو مخفی میکردن. اما اینکه همچین آدمای محتاطیبلافاصله بذارن کسی که از جامعه جدا شده همینطوری آزادانه واسه خودش بگرده…»
«این مشکوکه.»
حرف جاودانهگذاشتم شمشیر راجواب تأیید کردم.
قطعاً هیچ منطقی نداشت.
بعد با بیخیالی اضافه کردم:
«پس بقیهحرف حرفاش همفقط ممکنه دروغ باشه.»
اگر یک دروغآرامش در کار بود، بایدگفت به همهچیز شک میکردم.
«این ادعا که شمشیر الهی تایجی و تکنیکعضو درونی دو اصل مال جامعه نه آسمانن، و بقیهراسته قصههایی که درباره جامعه بافته هم میتونه الکی باشه…»
«داستان مربوطماجرا به جامعهآرامش نه آسمان حقیقته.»
جاودانه شمشیر وودانگ سوءظنهایفقط بعدیام را قطع کردبلافاصله و سرش را تکان داد.
نگاهش به سمتآرامش استاد اعظم تایگوکخودش و چون ایگه چرخید.
جاودانه شمشیر وودانگ که تا آن لحظهگذشته با نگاهی خالی به آن دو خیرهنیست… شده بود، دست از زیر چانهاش برداشت.
«اگه دروغ بود، این یکیجواب و اون یکی تا الانعضو بیخیال جامعه نه آسمان شده بودن.»
صدایش لرزیدحرف و درفقط فضا پخش شد.
انتقال صدایگذاشتم ششگانه، چیزی شبیهداد به انتقال صوت.
ارادهاش به شکل صدا تجلیخودش پیدا کرد، دور آلاچیق سادههمم پیچید و در هوا معلق ماند.
بلافاصله پس از آن، دوباره سرشداد را چرخاند تا مستقیم به منهمم نگاه کند و لب باز کرد.
«اگه اطلاعات مربوط به جامعه نه آسمانمبهم دروغ بود، نیازی نبود که اونا بهداری تحقیقاتشون ادامه بدن و بیان دیدن من.»
«…»
استاد اعظمآرامش تایگوک و چونخودش ایگه ساکت ماندند.
این یک توافق سکوت بود.
در حالی که نگاهمفقط را بین آن سه نفرحرفش میچرخاندم، چشمانم را ریز کردم.
هر چه بیشتر بهجواب حرفهای جاودانه شمشیر وودانگگذشته گوش میدادم، بیشتر کنجکاو میشدم.
«اون یارو کیه؟»
صاحب شمشیر الهیگذاشتم تایجی و تکنیکداد درونی دو اصل.
او شخصیتی به همانفقط اندازه جذاب و مرموزِبلافاصله خود جامعه نه آسمان بود.
همین که شمشیر الهی تایجی و تکنیک درونی دو اصل را به جاودانه شمشیر وودانگنیست… تحویل داده بود، به خودی خود او را به شخصیت جالبی تبدیل میکرد، اما او حتیچیزی اطلاعاتی درباره جامعه نه آسمان فاش کرده بود؛ جناح پنهانی که هیچکس از آن خبر نداشت.
اگر همانطور که میگفت عضو جامعه نه آسمان بود،بوده جای تعجب داشت، اما اگر این حرف دروغ بودفقط و عضو آن نبود، ماجرا حتی حیرتانگیزتر هم میشد.
این یعنی او از وجود جامعه نه آسمان که هیچکس دیگریبوده از آن خبر نداشت آگاه بود، و بدون کمک هیچ سازمانی،لحنی صاحب شمشیر الهی تایجی و تکنیک درونی دو اصل شده بود.
سپس، جاودانهحرف شمشیر وودانگ بهمیدونه نرمی پاسخ داد:
«اسمش رو نمیدونم. اما خودشداد رو کسی معرفی کرد کهبوده آسمانها رو ثبت میکنه، ثبتکننده آسمانی.»
«ثبتکننده آسمانی؟»
چشمانم را ریز کردم.
لقبی بودحرف که تا بهمیدونه حال نشنیده بودم.
با گیجی،گذاشتم بلافاصله نگاهم راداد به پهلو چرخاندم.
به استاد اعظم تایگوک وخودش چون ایگه نگاه کردم، اماهمم آنها هم فقط اخم کرده بودند.
یه آدم ناشناس؟
با استاد اعظم تایگوکفقط و چون ایگه تأییدبلافاصله کردم و بلافاصله دوباره پرسیدم:
«پس چرا این ثبتکنندهجواب آسمانی درباره وجود جامعهگذشته نه آسمان به تو گفت؟»
«بهم گفت که جامعه نه آسمان توگذشته ایجاد نه استان و سه قلمرو نقش داشتهدقیقاً تا من رو از دنیای رزمی بیرون کنه.»
«ها؟»
اخم کردم.
درک این کلماتآرامش در آنِ واحدخودش برایم سخت بود.
«مگه نگفتی هدف جامعه نهخودش آسمان نابودی نه استان و سهیعنی قلمرو و احضار هشت خدای رزمیه؟»
«باید یکیماجرا از اینآرامش دو تا باشه.»
جاودانه شمشیرحرف وودانگ شانهایفقط بالا انداخت.
«یا اون دروغ گفته، یا باخودش گذشت زمان، حالا دلیلی برای نابودی نهالان استان و سه قلمرو به وجود اومده.»
با شنیدنآرامش این حرف،داد چشمانم برقی زد.
«به عبارت دیگه، مردی که بهش میگن ثبتکنندهگفت آسمانی یا میخواسته تو و جامعه نه آسمان رودقیقاً به جون هم بندازه، یا واقعاً نگران تو بوده.»
«جوابش هنوز نامشخصه.»
«همم.»
چشمانم را ریز کردم.
در حال حاضر، نمیشدآرامش نیت ثبتکننده آسمانی راگفت در آن زمان فهمید.
اما به دلایلی، به نظر میرسه اونمبهم بیشتر برای رسوندن اطلاعات درباره جامعه نه آسمانکسی اومده باشه تا پس گرفتن شمشیر الهی تایجی.
غرق در افکارم،آرامش خیلی زود سرمخودش را تکان دادم.
«…تقریباً هیچچیز واضحی وجود نداره.»
سپس زیر لب غرغر کردم.
با این انتظار آمده بودم که چیزهای دندانگیریبلافاصله درباره جامعه نه آسمان بفهمم، اما چیزی کهچیزی گیرم آمد خیلی کمتر از حد انتظارم بود.
«اطلاعات دیگهای هم هست؟»
این را پرسیدم، در حالیخودش که با رگهای از ناامیدیهمم به جاودانه شمشیر وودانگ نگاه میکردم.
«مثلاً اینکهماجرا جامعه نهآرامش آسمان کجاست…»
«اون دو تاراسته بیشتر از منلحنی در این باره میدونن.»
جاودانه شمشیر وودانگ نگاهشجواب را به استاد اعظمگذشته تایگوک و چون ایگه دوخت.
«استاد ارشد، چرا تاداد الان این اطلاعات روعضو به اشتراک نذاشته بودید؟»
استاد اعظم تایگوک با دریافتجواب این نگاه، به جاودانه شمشیر وودانگبوده چشمغره رفت و لب باز کرد.
صدایش که مملو ازفقط کینه بود، با لحنیبلافاصله تند به گوش رسید.
جامعه نه آسمانآرامش یک سازمان بهشدتخودش دقیق و محتاط بود.
اگر حس میکردند دمشان در حالگفت گیر افتادن است، آن را قطع میکردنددیگه و هرگونه ردی را از بین میبردند.
گفته میشد تعداد دمهاییآرامش که به این شکل قطعگذشته شده بودند به صدها میرسید.
بنابراین، با وجود دههها جستجومیدونه و کندوکاو، اطلاعاتی که جمعآورینشان کرده بودند بهشدت ناچیز بود.
تنها سهگذاشتم قطعه اطلاعاتجواب قطعی وجود داشت.
اینکه جامعه نه آسمان یک جناحگفت پنهان بود که ریشههایش بسیار طولانیتر ازدیگه حد انتظار در تاریخ کشیده شده بود.
اینکه هدف فعلیشان نابودی نه استانداد و سه قلمرو، بازگرداندن هشت خدای رزمییعنی به دنیای رزمی، و ایجاد آشوب بود.
و اینکه اعضایشانراسته در سرتاسر دنیایلحنی رزمی پراکنده بودند.
این تمامگذاشتم چیزی بودجواب که داشتند.
اما کلماتی که جاودانه شمشیر وودانگگفت به زبان آورده بود، اگر زودترالان آنها را میدانستند، میتوانست سرنخهای بزرگی باشد.
و با اینگذاشتم حال، او این اطلاعاتخودش را پنهان کرده بود.
«این اولینحرف باریه کهفقط میبینم اینقدر عصبانیه.»
چون ایگه که مدتها بود استاد اعظم تایگوک را میشناخت، باهمم چشمانی متعجب به او نگاه کرد؛ او در حال دیدن روییمبهم از این پیرمرد بود که هرگز تا به حال ندیده بود.
اما ازآرامش طرف دیگر، بهخودش او حق میداد.
استاد اعظم تایگوک که از خطراتداد «جامعه نه آسمان» آگاه بود، مدتهاهمم برای کشف هویت آنها تلاش کرده بود.
حتی زمانی که بدنامیاشفقط بیشتر شد و فرقهبلافاصله وودانگ به او پشت کرد.
او همچنان به مسیرش ادامه داده بود،گفت فقط به این هدف که جامعه نه آسماننیست… را رسوا کرده و آنها را بیرون براند.
اما اینکه جاودانه شمشیر وودانگ، همان کسی که برای اولین باریعنی نام جامعه نه آسمان را به زبان آورده بود، چنین اطلاعاتبلافاصله مهمی را پنهان کرده باشد... غیرممکن بود که باعث خشم نشود.
با این حال، جاودانه شمشیرجواب وودانگ در برابر این خشمعضو سوزان، بینهایت آرام و خونسرد بود.
«چرا باید بهراسته چیزی جواب بدملحنی که ازم پرسیده نشده؟»
«منظورت از این حرف چیه...!»
موجی از خشمجواب در وجود استادگفت اعظم تایگوک فوران کرد.
حرفش را قطعگذاشتم کرد و لب پایینشخودش را محکم گاز گرفت.
درست بود که همانطور که اولحنی میگفت، سؤالی نپرسیده بود، اما اهمیتانگار و سنگینی این موضوع کاملاً فرق داشت!
«این مسئله به خاطر کلداد موریمه! و با این حال، فقطهمم به این دلیل که من نپرسیدم...»
«چه حرفهای دهنپرکنی میزنی.»
جاودانه شمشیر وودانگگذاشتم در حالی که اینخودش را میگفت، تکخندهای کرد.
بلافاصله پس ازراسته آن، چشمانش سردلحنی شد و ادامه داد:
«نکنه واقعاً فکر کردی وقتیداد اسم جامعه نه آسمان روبوده آوردم، منظورم همچین چیزی بود؟»
در آنآرامش لحظه، چشمان استادخودش اعظم تایگوک لرزید.
این حرفی کاملاً غیرمنتظره بود.
«...»
«داری درگذاشتم مورد چیجواب حرف میزنی؟!»
برخلاف استاد اعظم تایگوک کهخودش خشکش زده بود، چون ایگه دریعنی واکنش به این حرف فریاد زد.
جاودانه شمشیر وودانگ سرشآرامش را کج کرد وگفت لب به سخن گشود:
«من کی بهت گفتمفقط بری در مورد جامعهبلافاصله نه آسمان تحقیق کنی؟»
کلماتش گزنده و بیرحمانه بود.
و البته کاملاً دقیق.
استاد اعظم تایگوک در حالی که دندانهایشخودش را روی هم میسایید، گفت: «پس تو عمداًدیگه در مورد جامعه نه آسمان به من گفتی.»
«با اینحرف قصد که ازمیدونه من سوءاستفاده کنی.»
جاودانه شمشیرگذاشتم وودانگ بدون هیچداد حرفی لبخند زد.
این لبخند، نشانه تأیید بود.
«...»
استاد اعظمحرف تایگوک چشمانشفقط را محکم بست.
او برای جاودانهآرامش شمشیر وودانگ احترامخودش زیادی قائل بود.
برخی از ارشدها از علاقه شدید جاودانه شمشیر وودانگبوده به شمشیر میترسیدند یا آن را عجیب میدانستند وفقط سعی میکردند از او فاصله بگیرند، اما او فرق داشت.
آن وسواسماجرا و جنونآرامش نسبت به شمشیر.
او معتقد بود که چنین ویژگیای،لحنی در واقع برازنده یک تائوئیست استانگار که در مسیر طریقت قدم برمیدارد.
شاید به همین دلیل بود.
او قبلاًآرامش هر روز بهخودش این مکان میآمد.
البته، هرگزماجرا موفق بهآرامش دیدن او نمیشد.
آرایش فرار آسمانراسته پنهان به شدت متراکممبهم و غیرقابل نفوذ بود.
تا اینکه یک روز،جواب مه شکافته شد و مسیریعضو به سمت داخل باز شد.
و در آنجواب روز، او با جاودانهگذشته شمشیر وودانگ ملاقات کرد.
پس از آن،گذاشتم آنها چندین بارداد یکدیگر را دیدند.
بعد از حدود دهها ملاقات.
جاودانه شمشیر وودانگ که تا آن زمان فقط در موردبوده شمشیر صحبت میکرد، ناگهان انگار که در حال گذر باشد، بهلحنی وجود یک جناح پنهان به نام «جامعه نه آسمان» اشاره کرد.
در آن زمان، او آنقدر از وجود سازمانی به نام جامعهیعنی نه آسمان شگفتزده شده بود که عجولانه عمل کرد، اما حالا کهحرفش فکرش را میکرد، هرگز به او دستوری برای تحقیق داده نشده بود.
او حتماً عمداً این اطلاعات راداد فاش کرده بود، با در نظرهمم گرفتن اینکه شاید او پیگیر ماجرا شود.
با درک اینراسته موضوع، احساس کردلحنی قلبش خالی شده است.
او فکر میکرد جاودانه شمشیر ازخودش روی اعتماد، عمداً در مورد جامعهیعنی نه آسمان به او گفته است.
اما اینطور نبود.
«...یعنی همهچیزماجرا فقط سوءتفاهمآرامش خودم بود؟»
با لبخند تلخیراسته که به خودش زد،مبهم چشمانش را باز کرد.
نگاهش با دیدن لبخندجواب کج و معوج جاودانه شمشیرعضو وودانگ، در هم فرو رفت.
سعی کردآرامش ذهنش راداد آرام کند.
«با اینماجرا حال، اطلاعاتشآرامش دروغ نبود.»
هرچند همانطور که میگفت، جاودانه شمشیرلحنی وودانگ از او سوءاستفاده کرده بود، اماخودت جامعه نه آسمان یک سازمان واقعی بود.
او بهگذاشتم خوبی از خطرداد آنها آگاه بود.
«از یه طرف، شایدداد دونستن اطلاعات بیشتر درعضو موردشون مایه آرامش باشه.»
قلبش که لحظهایگذاشتم پیش خالی شدهداد بود، آرام گرفت.
استاد اعظم تایگوک که حالا خودشلحنی را جمعوجور کرده بود، به جاودانهانگار شمشیر وودانگ نگاه کرد و پرسید:
«پس برای چه دلیلی سعیداد کردید در مورد جامعه نهبوده آسمان تحقیق کنید، استاد ارشد؟»
«خودت کنجکاو نمیشدی؟»
جاودانه شمشیرماجرا وودانگ کاملاًآرامش آرام بود.
لحنش، نگاهش، حالت چهرهاش، همهچیز.
او به سادگی بیتفاوت بود.
«اینکه چه کسانی دارنداد سعی میکنن من روعضو از موریم حذف کنن.»
صدای جاودانه شمشیر وودانگآرامش هنگام گفتن این حرف،گفت تیز و برنده بود.
درست مثلحرف لبه یکفقط تیغه شمشیر.
درست در همان لحظه، جاودانه شمشیرخودش وودانگ تکخندهای کرد و آن فضاییعنی سنگین و برنده را از بین برد.
«هرچند الانآرامش دیگه علاقهداد زیادی بهشون ندارم.»
استاد اعظم تایگوکگذاشتم با شنیدن اینداد حرف اخم کرد.
«...این یعنی دیگهراسته به جامعه نهلحنی آسمان اهمیتی نمیدید؟»
«اولش ناخوشایند بود، اماجواب الان دیگه واقعاً برام مهمعضو نیست که اونا کی هستن.»
جاودانه شمشیر وودانگ در حالیخودش که ریشش را نوازش میکرد،همم این را گفت و ادامه داد:
«در عوض، اگه این حقیقت داشته باشه کهگفت اونا تکنیک درونی دو اصل رو دارن، بیشترنیست… کنجکاوم بدونم چه هنرهای الهی دیگهای ممکنه داشته باشن.»
«...»
«...»
آن دو نفر در برابر این نگرش اوعضو که به کلی علاقهاش را به جامعه نهحرف آسمان از دست داده بود، زبانشان بند آمده بود.
اما از طرف دیگر،آرامش چون هوی با شنیدنگفت این حرفها پوزخندی زد.
برخلاف آن دو، اوفقط میتوانست جاودانه شمشیر وودانگ راحرفش تا مغز استخوانش درک کند.
او همگذاشتم دقیقاً ازجواب همان قماش بود.
در ادامه، چونجواب هوی به اوگفت نگاه کرد و پرسید:
«اگه جامعه نه آسمان، نهجواب استان و سه قلمرو روعضو نابود کنه چی کار میکنی؟»
جاودانه شمشیر وودانگراسته برای لحظهای بهلحنی این سؤال فکر کرد.
و به آرامی پاسخ داد:
«این چیزیه کهجواب وقتی زمانش برسه،گفت در موردش تصمیم میگیرم.»
«خوبه.»
چون هویحرف از جایشفقط بلند شد.
دیگر حرفیگذاشتم برای گفتنجواب نمانده بود.
حالا میتوانست اطلاعات دقیق در موردگفت جامعه نه آسمان را از استادالان اعظم تایگوک و چون ایگه بشنود.
بنابراین، حالا که تا اینجا آمدهداد بود، میخواست کاری را که نتوانستههمم بود به پایان برساند، تمام کند.
چون هوی بهراسته جاودانه شمشیر وودانگلحنی نگاه کرد و گفت:
«دوباره شمشیر بزنیم؟»
«عالیه.»
درست زمانی کهگذاشتم جاودانه شمشیر وودانگ میخواستخودش از جایش بلند شود.
«من بهحرف رهبر فرقهفقط قول دادهام.»
استاد اعظم تایگوک مداخله کرد.
«بذارید برای بعد.»
درست زمانی که چونآرامش هوی میخواست با لحنیگفت تند و بیتعارف مخالفت کند.
«رهبر فرقه؟»
جاودانه شمشیر وودانگ اخم کرد.
بلافاصله پس از آن،داد به چون هوی نگاهعضو کرد و زمزمه کرد:
«حالا که فکرش روآرامش میکنم، حق با اونه.گفت در این صورت، چارهای نیست.»
با این حرف، او قدرتمیدونه هنر الهی تایجی را فراخواندنشان و چرخی در هوا رسم کرد.
تایجی و قدرتیآرامش که از درونخودش آن ساطع میشد.
در یک الگوی پیچیده در هم تنیدهگذشته شد، تصویری خلق کرد و گردابی ازنیست… انرژی به دنبال آن به چرخش درآمد.
«یک آرایش؟»
در همان لحظهایراسته که چون هوی هستهمبهم آن را درک کرد.
وووش!
قدرت ازآرامش وجود جاودانه شمشیرخودش وودانگ فوران کرد.
قدرتی نرم، اماگذاشتم در عین حالداد وحشی و درنده.
اندکی بعد، جاودانه شمشیر وودانگمیدونه چشمانش را پایین انداخت و دردادم سکوت به چون هوی خیره شد.
چشمانش عمقی غیرقابل درک داشتند.
درست زمانی که چون هوی قصد داشتگذشته قدرت هنر الهی شکوفه آلو را بیروننیست… بکشد، جاودانه شمشیر وودانگ لب به سخن گشود:
«امروز تنها فرصت ما نیست.»
هنوز حرفش تمام نشده بودمیدونه که مه اطراف عمارت جمعنشان شد و فضا را بلعید.
«دفعه بعد...»
در حالی که صدایش درخودش میان مه محو میشد، مناظرهمم اطراف به طور کامل تغییر کرد.
سرزمینی متروکماجرا با زمینی زیرجواب و رو شده.
آرایش فرار آسمان پنهان فعال شدهلحنی بود و هر سه نفر آنهاانگار را به صحنه نبرد بازگردانده بود.
«...آرایشی کهگذاشتم جریان روجواب به لرزه درمیاره.»
چون هوی با به یاد آوردنگفت جریان آرایشی که لحظهای پیش حسالان کرده بود، به سمت مه نگاه کرد.
همزمان، آخرین کلمات جاودانه شمشیر وودانگداد را به خاطر آورد و گوشههایهمم لبش را به پوزخندی کج کرد.
«سه روز دیگه.»