چپتر 106: چپتر صد و شش
0رهبر فرقهدیگری برای لحظهایحتماً لال شد.
«بزرگترین فرقه زیر آسمان؟»
برای آن پیرمرد، این حرف آنقدر مضحک بود که نمیتوانست باورشاما کند. حق هم داشت؛ در تمام تاریخ طولانی و رقتانگیز فرقه کوهدهند هوآشان، این ضعیفهها حتی یک بار هم به چنین چیزی نرسیده بودند.
حتی هیون چونگ هم که ظاهراً شوکهکنیم شده بود، تماشای مبارزه تمرینی را کلاًآرزو از یاد برد و خودش را جلوتر کشید.
«یـ-یعنی میگی فرقهمیزد ما میتونه بشهچرت بزرگترین فرقه زیر آسمان؟»
اگر هر احمق دیگری این حرف را میزد، حتماً به عنوان یک چرت ومستقیماً پرت محض به آن میخندیدند. اما چون این من بودم که حرف میزدم، آنمیدادن دو پیرمرد چارهای نداشتند جز اینکه خودشان را جمعوجور کنند و با دقت گوش دهند.
وقتی تمام نگاههایشان روی منحتماً قفل شد، گوشه لبم رامیخندیدند کج کردم و پوزخندی زدم.
«غیرممکن نیست.»
با این حرفم، رهبرحتماً فرقه حس کرد قلبشمحض یک لحظه از تپش ایستاد.
با خودشآرزو فکر کرد: 'اگهبشن چون هوی باشه...'
هیجانی که تا فرق سرش بالاعنوان آمده بود را به زور قورتچون داد و سعی کرد با آرامش بپرسد.
«منظورت چیه؟»
«اول از همه، باید لقب محافظان شمشیرپرت شکوفه آلو رو اونقدر جذاب کنیم کهچارهای همه برای گرفتنش سر و دست بشکنن.»
«...همین الانش هم همهمحافظ شاگردهای کوه هوآشان آرزو دارننمیرسید محافظ شمشیر شکوفه آلو بشن.»
«از چیزی که من دیدم،حتماً اصلاً به نظر نمیرسید کهمیخندیدند اونقدرها هم براش لهله بزنن.»
مستقیماً بهشمشیر چشمان رهبرآلو فرقه خیره شدم.
«اگه واقعاً میخواستن محافظ شمشیر شکوفه آلوپرت بشن، نباید جونشون رو کف دستشون میذاشتنچارهای و تحت هر شرایطی به مبارزه ادامه میدادن؟»
«خب، این...»
صدای رهبر فرقه تحلیل رفت.
«حق با توئه. تعداد شاگردهاییاونقدر که میخوان محافظ شمشیر شکوفهبشکنن آلو بشن، خیلی کم شده.»
بالاخره بهدیگری این حقیقتحتماً تلخ اعتراف کرد.
«پس تو میخوای چیکار کنی؟»
نیشخندی زدم.
«اگه من بودم، یه سری مزایایجذاب ویژه میذاشتم که فقط محافظان شمشیرالانش شکوفه آلو بتونن ازش استفاده کنن.»
«مزایا...؟»
«آره. مثلاً اگه کسی محافظ شمشیر شکوفه آلونظر بشه، بتونه آزادانه بره بیرون، یا توی یهخیره سری از قوانین سختگیرانه فرقه بهش تخفیف داده بشه.»
رهبر فرقهاحمق اخم کرد. پیرمردهایحتماً متعصب همیشه همینطورند.
«این چرت و پرته!آلو چطور میتونیم فقط به چنددست تا تائوئیست امتیازات ویژه بدیم؟»
«ولی مگه همینمیزد کار باعث نمیشهچرت بقیه بیشتر ترغیب بشن؟»
قبل از اینکه رهبر فرقهبشن بخواهد جوابی بدهد، افکارم را مثلبراش یک آبشار روی سرش خالی کردم.
«همین الانش هم یه عده فقط به خاطر افتخارشمحض میخوان محافظ شمشیر شکوفه آلو بشن. حالا اگه پای مزایایجمعوجور درست و حسابی هم وسط بیاد چی؟ کیه که نخواد؟»
هیون چونگ سر تکانآلو داد. حداقل این یکیگرفتنش کمی عقل توی کلهاش بود.
«قطعاً ایده جذابیه. اخیراًحتماً حتی بعضی از شاگردهامحض میگفتن میخوان برگردن خونههاشون.»
با این حرفِ هیون چونگ، رهبر فرقه براینظر لحظهای وسوسه شد، اما خیلی زود دوباره آنخیره نقابِ جدی و بیروحش را به چهره زد.
«ولی ما نمیتونیم این کار رو بکنیم. اگه فرقه ما همچین روشیچون رو پیش بگیره، بقیه فرقهها چی فکر میکنن؟ میگن تائوئیستهای ما کورِوقتی منافع شدن و برای محافظ شمشیر شکوفه آلو شدن به جون هم افتادن.»
«الان چه اهمیتی داره که بقیه فرقههاکنیم چی فکر میکنن؟ اصلاً وقتی ما داشتیم جوندارن میکَندیم، اون عوضیها هیچ کمکی به ما کردن؟»
با تحقیر خرناسی کشیدم.
«و دقیقاً به خاطر همینه که ما به قدرت نیازاونقدرها داریم. مگه اونا تازه بعد از اینکه ما قلعه شبحمیخواستن سفید رو پایین آوردیم، یادشون نیفتاد که باهامون تماس بگیرن؟»
انگار با پتکدیگری کوبیده باشند توی سرچرت رهبر فرقه؛ خشکش زد.
واقعیت تلخیشمشیر بود، اماآلو حقیقت داشت.
تا همین اواخر، اتحاد نهعنوان فرقه، کوه هوآشان را کاملاًاما به حساب نمیآورد و نادیده میگرفت.
«به نظرم ایده چون هوی خوبه. حتی اگهنظر برای سنتها ارزش قائل باشیم، وقتی فرقهمون نابودخیره بشه، دیگه چه سنتی میمونه که بخوایم حفظش کنیم؟»
با حمایت هیون چونگمیزد از حرفهای من، رهبر فرقهمحض در افکار عمیقی فرو رفت.
او برشمشیر سر یک دوراهیاونقدر گیر کرده بود.
آیا باید سنتهای پوسیدهحتماً کوه هوآشان را همانطورمحض که بود ادامه میداد؟
یا باید به حرفهای منبشن گوش میکرد و شکوه واونقدرها عظمتی جدید برای کوه هوآشان میساخت؟
تصمیمگیری زیاد طول نکشید.
«خیلی خب. بهش فکر میکنم.»
از این واکنشمیزد مثبت، در دلمچرت پوزخند رضایتبخشی زدم.
'خوبه، ولیآرزو حیفه کهمحافظ همینجا متوقف بشم.'
بنابراین نقشهای رادیگری که در سرعنوان داشتم، ادامه دادم.
«یه چیز دیگهشکوفه هم هست کهجذاب داشتم بهش فکر میکردم.»
«بازم هست؟»
چهره رهبر فرقه در همبشن رفت. هم منتظر بود ببینداونقدرها چه میگویم و هم نگران بود.
با خودش فکر میکردمیزد این بار دیگر چهپرت نقشه شومی در سر دارم؟
«بگو.»
«بیاید درهای عمارت ده هزار طومار رو باز کنیممیخندیدند و به شاگردهای بینامونشان یا شاگردهای سکولارِ بیرون فرقهجمعوجور اجازه بدیم به یه بخشهایی ازش دسترسی داشته باشن.»
«این غیرممکنه!»
این بار، رهبردیگری فرقه با لحنی قاطعچرت و محکم مخالفت کرد.
البته حق هم داشت. هنرهایاونقدر رزمی کوه هوآشان را نمیشد همینطوریهمین و بیدقت به بیرون درز داد.
«اگه هنرهای رزمی با این تاریخ طولانیپرت به بیرون درز پیدا کنه، دیگه روییچارهای نداریم که تو چشم اجدادمون نگاه کنیم!»
«پس هنرهای رزمی جدید چی؟»
«هنرهای رزمی جدید؟»
نگاهم راشمشیر به سمتآلو هیون چونگ چرخاندم.
«اون کتابهای هنرهایمیزد رزمی که منچرت نوشتم رو یادتونه؟»
هیون چونگ که منظورممحافظ را گرفته بود، چشمهایشنظر از روی لبخند هلالی شد.
«هوهو، اونااحمق رو جداگانهمیزد نگه داشتم.»
«چند جلد میشن؟»
«فکر کنمدیگری حدود چهل یاعنوان پنجاه تایی بشن.»
با شنیدن حرفهایدارن هیون چونگ، فکدیدم رهبر فرقه افتاد.
«چـ-چهل یا پنجاه تا؟!»
«همینقدر بایدشمشیر کافی باشه،آلو مگه نه؟»
«مـ-مشکلی نداره؟ اگه این هنرهایعنوان رزمی رو خودت ساختی، پساما گذاشتنشون تو عمارت ده هزار طومار...»
«نه. فقط بذارید همه بخوننشون.»
عمارت دهاحمق هزار طومارمیزد دیگه چه کوفتیه؟
'اگه اونجا ولشون کنیم،آلو فقط خاک میخورن. همون بهتردست که بذاریم هر کسی بخوندشون.'
یک کتاب هنرهای رزمی هر چقدر هم کهمحض باارزش باشد، اگر از ترس محافظتِ بیش ازاینکه حد فراموش شود، هیچ فرقی با نداشتنش ندارد.
«و اگه این کار رو بکنیم، میتونیم شاگردهاینظر سکولار بیرون رو هم برگردونیم و اتحادمون روخیره قویتر کنیم. اینجوری با یه تیر دو نشون نمیزنیم؟»
با شنیدن این استدلالمیزد منطقی، چشمان رهبر فرقهپرت از تعجب گرد شد.
«...تو تاشمشیر اینجاش رو هماونقدر فکر کرده بودی؟»
«ما اخیراً شاگردهایمیزد جدیدی گرفتیم، ولیچرت هنوزم کافی نیست، درسته؟»
رهبر فرقهآرزو نتوانست تحسینشمحافظ را پنهان کند.
با خودش فکر کرد: 'هوهو،حتماً پس چون هوی تمام این مدتاما اینطوری به فکر کوه هوآشان بوده.'
چهرهاش روشنشمشیر شد و گلاونقدر از گلش شکفت.
«بسیار خب. تمام تلاشمحتماً رو میکنم تا بقیهمحض رو هم راضی کنم.»
درست زمانی که رهبرمحافظ فرقه با چهرهای مصممنظر این حرف را زد—
«آها، راستی.»
ناگهان طوری حرفشکوفه زدم که انگار چیزکنیم مهمی یادم آمده باشد.
«یه چیزدیگری مهم روحتماً یادم رفت.»
آن دو گوشهایشان را تیز کردند،دیدم کنجکاو که این بار چه پیشنهادلهله جدیدی قرار است از دهانش بیرون بیاید.
«تعداد محافظان شمشیر شکوفه آلو رو همینطوری که هست نگه میداریم. زیر دستبودم اونا، یه مقام جدید به اسم محافظ شمشیر معمولی درست میکنیم. هر سالروی هم میتونن برای گرفتن مقام محافظان شمشیر شکوفه آلو، اونا رو به چالش بکشن.»
ایده چونشمشیر هوی خیلیآلو ساده بود.
اصلاً چرا فرقهمیزد شیطان آسمانی آنقدرچرت قدرتمند شده بود؟
رقابت.
ساختار رقابتی که از دکترین «حکومت مطلق قویترینها» متولد شده بود، همانچون چیزی بود که فرقه شیطان آسمانی را به بزرگترین فرقه زیر آسمانوقتی تبدیل کرد. پس او هم قصد داشت دقیقاً همین مسیر را پیش بگیرد.
اما با شنیدن اینآلو حرف، رهبر فرقه وگرفتنش هیون چونگ یکه خوردند.
این روش بیشترمیزد شبیه فرقههای غیرمتعارفچرت نبود تا فرقههای صالح؟
«همم...»
«رقابت برای مقام...»
آن دو درشکوفه سکوت به چونجذاب هوی خیره شدند.
روش مسخرهای بود. اماحتماً در عین حال، به طرزمیخندیدند دیوانهکنندهای جذاب به نظر میرسید.
بالاخره، اگر فقط به محافظان شمشیر شکوفهاصلاً آلو مزایا داده میشد و تعدادشان همینطورمستقیماً بالا میرفت، به یک دردسر بزرگ تبدیل میشد.
اما با ثابت نگه داشتن تعداد آنها و معرفیمحض چالشهای سالانه، به همه ثابت میشد که تبدیل شدنخودشان به یک محافظ شمشیر شکوفه آلو اصلاً کار راحتی نیست.
در حالی که آن دواونقدر مشغول سبک و سنگین کردنبشکنن مزایا و معایب این ایده بودند...
«باز ایندیگری چه مزخرفاتیهحتماً که داری میبافی؟»
صدایی ازآرزو گوشهای بهمحافظ گوش رسید.
«رقابت؟»
چون هوی از قبل میدانستاونقدر که چون هیانگ در حال نزدیکهمین شدن است، پس دهان باز کرد.
«درست شنیدی.»
«پوهاها! جدی میگی؟»
چون هیانگ زد زیر خنده.
«برادر کوچیکتر، واقعاً که. این چه چرتکنیم و پرتاییه که داری میگی؟ محافظان شمشیر شکوفهدارن آلو همین الانشم به اندازه کافی معروف هستن.»
«از دیددیگری من کهحتماً اصلاً کافی نیست...»
چون هوی حرفشدارن را نیمهکاره رهادیدم کرد و پوزخندی زد.
«آه! نگو که احساس ناامنی میکنی؟ البتهچرت منطقیه. اگه تعداد محافظان شمشیر شکوفه آلو کمچارهای بشه، ممکنه مقام خودت هم به خطر بیفته.»
حالت چهرهشمشیر چون هیانگآلو کمی منقبض شد.
«...داری تحریکم میکنی، برادر کوچیکتر؟»
او در حالیدارن که چانهاش را بالااصلاً میداد، این را گفت.
«خیلی خب. پس چطوره با یهعنوان مبارزه تمرینی معلوم کنیم حق باچون کیه؟ حتماً خیلی به خودت مطمئنی، نه؟»
چون هیانگ پوزخند زد.
این را گفت، اما درعنوان واقع اصلاً فکر نمیکرد چوناما هوی این چالش را قبول کند.
اما...
«فکر خوبیه.»
چون هویشمشیر از جایشآلو بلند شد.
«واقعاً؟»
چشمان چونآرزو هیانگ ازمحافظ تعجب گشاد شد.
«چون هوی!»
«هوی!»
هیون چونگ و رهبر فرقه باچرت وحشت سعی کردند جلویش را بگیرند، امامیزدم چون هوی از قبل حرکت کرده بود.
«بزن بریم.»
او بهاحمق آرامی بهمیزد زمین لگد زد.
با یک تکنیک حرکتی سبک، در یک چشمگرفتنش به هم زدن ده قدم را طی کردمحافظ و چشمان چون هیانگ از تعجب برقی زد.
«ا-ارشد چون هوی؟»
«برادر کوچیکتر چون هوی...؟»
«چی؟ اوناحمق الان گفتمیزد ارشد چون هوی؟»
در همین حال، محافظان شمشیر شکوفهجذاب آلو و شاگردان نسل دوم ازالانش حضور ناگهانی چون هوی شوکه شده بودند.
«گااه!»
«آخ! چراآرزو ارشد چونمحافظ هوی اینجاست...؟»
اشک در چشمانشاندیگری حلقه زد. بعضیها حتیچرت شروع به لرزیدن کردند.
به خصوص شاگردان نسل اول در میانکنیم محافظان شمشیر شکوفه آلو، واکنش بسیار شدیدتریآرزو نسبت به شاگردان نسل دوم نشان دادند.
«ا-این همونیه که هنر چیعنوان تغییر بدن رو به استاداما تالار تمرین رزمی یاد داد!»
«کابوس تکنیکآرزو شمشیر سهمحافظ عنصر... آخ!»
«ما به خاطردیگری اون جهنم روعنوان به چشم دیدیم...»
در حالی که زیر لباونقدر زمزمه میکردند، انرژی تاریک وبشکنن دلگیری از بدنشان ساطع میشد.
با دیدندیگری این صحنه، چونعنوان هیانگ جا خورد.
«اینا چرا اینجوری میکنن؟»
چون هویاحمق جواهر ارزشمند فرقهحتماً کوه هوآشان بود.
اما حالا، بیشتر شاگردان طوری به اوکنیم واکنش نشان میدادند که انگار موجودی استآرزو که باید از آن ترسید و دوری کرد.
در حالی کهمیزد او با گیجیچرت آنجا ایستاده بود...
«واقعاً میخوای باهاش مبارزه کنی؟»
رهبر فرقه از او پرسید.
«آره.»
«مطمئنی که چیزیت نمیشه؟»
«نگرانی؟»
چون هیانگ آستینهایش را بالا زد وچرت عضلات بازویش را به رهبر فرقه کهمیزدم با نگرانی به او نگاه میکرد، نشان داد.
«نگران نباش. بهش سخت نمیگیرم.»
«نه، چیزیدیگری که منحتماً نگرانشم اینه که...»
درست زمانی کهدارن رهبر فرقه میخواستدیدم حرف بیشتری بزند...
«نمیای؟»
صدای چون هوی طنینانداز شد.
با شنیدن اینمیزد حرف، چون هیانگ پایشپرت را به زمین کوبید.
«من اول میرم.»
او به هوا پرید وحتماً در زمین تمرین فرود آمدمیخندیدند و به چون هوی نگاه کرد.
«شنیدم هنرهای رزمی رو ازاونقدر ارشد هیون دو یاد گرفتی. تکنیکهمین حرکتی که نشون دادی بدک نبود.»
«واقعاً؟ مندیگری که فکرحتماً میکردم خیلی معمولیه.»
چون هیانگ پوزخند زد.
از آنجایی که او قبلاً هرگز مهارتهای رزمیپرت چون هوی را ندیده بود، احتمالاً نگرش پر ازاینکه اعتماد به نفس او برایش خندهدار به نظر میرسید.
«پس میذارمشمشیر تو اولینآلو حرکت رو بزنی.»
او به آرامی گفتحتماً و هر دو دستشمحض را روی کمرش گذاشت.
«بیا جلو ببینم.»
با این حرف او...
«آه، نه! خواهر ارشد!»
«خواهر ارشد! اولین حرکت—!»
جوک گوم و سول ران کهدیدم از دور تماشا میکردند، به خودشانلهله آمدند و سعی کردند جلویش را بگیرند.
اما...
«به نظر خوب میاد.»
چون هوی زودترمیزد جواب داد و گوشهپرت چشمش را جمع کرد.
سپس اوآرزو هنر الهی شکوفهبشن آلو را فراخواند.
فووووش!
موج عظیمی از انرژی خالصاونقدر از بدن او فوران کردبشکنن و در نوری درخشان منفجر شد.
«...ها؟!»
تازه آن موقع بود که چوندیدم هیانگ حس کرد یک جای کارلهله میلنگد و انرژی درونیاش را بیرون کشید.
«هوپ!»
او حرفهای قبلیاش مبنی بر اینکه اجازه میدهدگرفتنش چون هوی اولین حرکت را بزند، کاملاً فراموشمحافظ کرد و شمشیرش را با تمام قدرت تاب داد.
درخشش سقوط شکوفه آلو!
سریعترین ضربه در میان بیستبشن و چهار تکنیک شمشیر شکوفه آلوبراش در دستان او به نمایش درآمد.
کلنگ!
اما شمشیر چون هوی که از قبل بیرون کشیدهدست شده بود، درخشش سقوط شکوفه آلو را در همدیدم شکست و شمشیر او را به هوا پرتاب کرد.
چون هیانگدیگری با ناباوری بهعنوان بالا نگاه کرد.
شمشیرش که ازدارن دستش رها شده بود،اصلاً در آسمان پرواز میکرد.
او برایاحمق لحظهای بهمیزد آن خیره شد.
بام.
شمشیر جلویدیگری پایش بهحتماً زمین افتاد.
چون هیانگ به شمشیر وبشن سپس به دست خالیاش نگاهاونقدرها کرد، در حالی که چشمانش میلرزید.
«درخشش سقوطاحمق شکوفه آلومیزد با تمام قدرتم...»
دستش هنوزشمشیر از شدتآلو شوک میلرزید.
«چـ-چطور...؟»
چون هوی بهدارن او که با ناباوریاصلاً نگاهش میکرد، لبخندی زد.
«من بردم، نه؟»