چپتر 561: فصل 561
0چشمان وو لینگ که روی چونغیرقابل هوی قفل شده بود، طوری گشاد شدسرما که انگار الان از حدقه بیرون میزند.
با اینکه کلمات خیلی سبک ووسط بیتفاوت به زبان آمده بودند، اماتوضیح معنایشان چیزی نبود که بشود نادیدهاش گرفت.
«میدونه رفتیم فرقه انتهای جنوبی؟»
حتی یک روز کاملحرکت هم از رفتنشان بهسپس فرقه انتهای جنوبی نگذشته بود.
«هویت ما تو فرقه انتهای جنوبیغیرقابل لو رفت، ولی طول میکشه تامیان شایعاتش به اینجا برسه. آخه چطوری؟»
درست وقتی کهسرد داشت به اینوسط موضوع فکر میکرد...
تق.
ارباب تیغه خردکنندهزمینبایر زمینبایر حرکت چاپستیکهایشمتوقف را متوقف کرد.
سپس، نگاهش را از روی غذای روی میزلرزیدند برداشت و مستقیماً به چون هوی که روبهرویش نشستهمقایسهای بود و آن سؤال را پرسیده بود، خیره شد.
مردمکهای سیاهشاینقدر عمیق وکردم تاریک شدند.
ناگهان.
هوااااک—
انرژی ازغذا تمام بدنشسرمای منفجر شد.
انرژی، مثل یک تورکردم به دهها رشته تقسیم شدسرمای و در سراسر مسافرخانه خزید.
نامحسوس، اما با سرعتی باورنکردنی.
خیلی زود،خردکننده مسافرخانه توسط اینچاپستیکهایش انرژی بلعیده شد.
«ها؟ چراغذا یهو اینقدرسرمای سرد شد؟»
«آخ، یخ کردم.»
کسانی که وسط غذا خوردن بودند،میان از این سرمای ناگهانی و غیرقابلسنگینتر توضیح لرزیدند و اخمهایشان در هم رفت.
«ما رو تعقیب کردی؟»
ارباب تیغه خردکنندهخوردن زمینبایر در میانغیرقابل آن سرما پرسید.
صدایش به طرزسرد غیرقابل مقایسهای سنگینتروسط از قبل شده بود.
با انرژیاش آمیخته شده بود.
«آخه چرا باید تعقیبتون کنم؟»
چون هویغذا با خندهایسرمای کوتاه جواب داد.
«چه واکنش تند و تیزی.»
دیدن اینکه او به یککردی سؤال ساده اینقدر حساسیت نشانطرز میداد، حس رضایتبخشی به همراه داشت.
این دقیقاًخردکننده همان چیزیحرکت بود که میخواست.
در همان حال، آستینش را بهغیرقابل سمت انرژی مهاجمی که در محیطمیان میخزید و به سمتش میآمد، تکان داد.
ساااا—
نسیمی گرم و ملایمتعقیب وزید و انرژی ارباب تیغهصدایش خردکننده زمینبایر را پس زد.
سپس نگاهش بازمینبایر نگاه ارباب تیغهمتوقف خردکننده زمینبایر گره خورد.
انگار در نقطهای کهسرمای چشمانشان به هم میرسید،لرزیدند جرقههایی در هوا پخش میشد.
اما ایناینقدر هم فقط یککسانی لحظه کوتاه بود.
سووش—
ارباب تیغهخردکننده خردکننده زمینبایر انرژیاشچاپستیکهایش را پس کشید.
مشتریان لرزان مسافرخانه اخمهایشانسرمای را باز کردند ولرزیدند چهرههایشان پر از گیجی شد.
«اوه؟ الان بهتر شد.»
«تچ، شاید فقطاخمهایشان به خاطر اینه کهسرما هوا داره تاریک میشه.»
مشتریان مسافرخانه از تغییر ناگهانیچاپستیکهایش هوا سرشان را کج کردند ومیز بعد دوباره مشغول غذا خوردن شدند.
«...»
«هوو.»
قدیس شمشیر و ها وو-جین کهمیان از قبل شمشیرهای کنار دستشان راسنگینتر محکم چسبیده بودند هم نفس راحتی کشیدند.
«لعنتی، انگارخردکننده داریم روی لبهچاپستیکهایش تیغ راه میریم...»
وو لینگ هم دستش را ازغیرقابل روی تیغهاش شل کرد و عرقی کهسرما روی دستش نشسته بود را پاک کرد.
وضعیت به مویی بند بود.
وقتی آن هوای متشنجتعقیب کاملاً فروکش کرد، ارباب تیغهصدایش خردکننده زمینبایر به حرف آمد.
«پس از کجا فهمیدی؟»
«از کجا باید میفهمیدم؟»
چون هوی درسرد حالی که بهوسط گوشش اشاره میکرد، گفت.
«خب، گوش دارم دیگه.»
«گوش...؟»
نگاه اربابغذا تیغه خردکنندهسرمای زمینبایر تیزتر شد.
چشمانش، مثل نوک یک شمشیر افسانهایوسط که به خوبی صیقل داده شدهتوضیح باشد، در وجود چون هوی نفوذ کرد.
داشت سعی میکرداخمهایشان معنای پنهان پشت اینسرما کلمات را درک کند.
اما خیلی زودزمینبایر آن نگاه تیزشمتوقف را پس کشید.
«هیچی نمیتونم ببینم.»
هنوز هم یکسرد پرده سیاه ووسط تاریک جلویش آویزان بود.
در نهایت، دراخمهایشان حالی که گوانگتوان خودسرما را پس میکشید، پرسید.
«عضو کدوم سازمانی؟»
«شایدم باشم، شایدم نباشم.»
باز هماینقدر یک جواب مبهمکسانی و سربالا بود.
ارباب تیغهلرزیدند خردکننده زمینبایر باکردی کلافگی زمزمه کرد.
«نمیخوای جواب بدی، آره؟»
«خوب منو میشناسی.»
«دلیلی داره کهسرد هویتت رو اینقدر سفتغذا و سخت مخفی میکنی؟»
«دلیل؟»
چون هویخردکننده چانهاش راحرکت بالا داد.
با بالا رفتن کلاه حصیریاش،ناگهانی دو نقطه نورانی از چشمانش درکردی ارباب تیغه خردکننده زمینبایر فرو رفت.
کمی بعد، لبان چون هویکسانی از هم باز شد وناگهانی دندانهای سفیدش را به نمایش گذاشت.
صدایی آمیخته بااخمهایشان سرگرمی و تمسخرمیان به دنبالش آمد.
«همینطوری دلم میخواد.»
«...»
«انتخاب خودمه، مگه نه؟»
ابروی ارباب تیغه خردکننده زمینبایرکردی پرید؛ کاملاً مشخص بود کهطرز از این جواب ناراضی است.
چون هوی بازمینبایر چهرهای سرگرمکننده تماشایشمتوقف کرد و اضافه کرد.
«به نظرغذا میاد خیلی راجعناگهانی به هویتم کنجکاوی.»
ارباب تیغه خردکنندهسرد زمینبایر با خونسردیوسط جواب داد: «هستم.»
انگار هیچلرزیدند قصدی برای پنهانکردی کردن کنجکاویاش نداشت.
«یه استاد تراز اول کهچاپستیکهایش امپراتور شمشیر رو شکست داده درستمیز جلوم نشسته. چطور میتونم کنجکاو نباشم؟»
«پس اینقدر کنجکاوی، آره؟»
چون هوی به ارباب تیغهکسانی خردکننده زمینبایر نگاه کرد وناگهانی فکر جالبی به ذهنش رسید.
«در اینلرزیدند صورت، میخوایتعقیب باهام شرط ببندی؟»
«شرط...؟»
«من و توخوردن قراره یه مبارزهغیرقابل تمرینی داشته باشیم، درسته؟»
چشمان ارباباینقدر تیغه خردکنندهکردم زمینبایر باریک شد.
با اینکه تمام جزئیات راکردی نشنیده بود، اما تقریباً میتوانستطرز حدس بزند موضوع شرط چیست.
«نظرت چیه برنده مبارزهحرکت بتونه هر چیزی کهسپس میخواد از بازنده بگیره؟»
پیشنهاد مغرورانهای بود.
ارباب تیغه خردکننده زمینبایر باکسانی دیدن لبخند پر از اعتمادناگهانی به نفس چون هوی گفت.
«محدودیت اینلرزیدند "هر چیزی"تعقیب تا کجاست؟»
«هر چیزیخردکننده که فکرشحرکت رو بکنی.»
«اعتماد بهغذا نفست بدجوریسرمای زده بالا.»
«چرا؟ نکنهاینقدر تو بهکردم خودت مطمئن نیستی؟»
«یه تحریک پیشپاافتاده و حقیرانه.»
لبان اربابخردکننده تیغه خردکنندهحرکت زمینبایر کج شد.
چهرهای که تا یک لحظهناگهانی پیش جدی و سنگین بود،تعقیب فوراً به چهرهای مغرور تبدیل شد.
«باشه. ایناینقدر شرط روکردم قبول میکنم.»
به محض اینکه ارباب تیغه خردکنندهمیان زمینبایر جواب داد، هر دو بهسنگینتر هم نگاه کردند و لبخند زدند.
لبخندی آغشته بهزمینبایر این اطمینان کهمتوقف هرگز شکست نخواهند خورد.
بلافاصله، ارباب تیغهخوردن خردکننده زمینبایر ازغیرقابل جایش بلند شد.
«همین الان انجامش میدیم.»
با اصرار او، چون هوی فنجان شرابسرما جلویش را برداشت، آن را در یکانرژیاش جرعه سر کشید و از جایش بلند شد.
«بریم سمت تپه پشت اینجا.»
پشت مسافرخانه،اینقدر روی یک تپهکسانی بینام و نشان.
باد شبانه واخمهایشان مورمورکنندهای در آنمیان محوطه خالی میوزید.
وو لینگ به گروهی که در طرفکرد دیگر بودند نگاه کرد و در گوش اربابنشسته تیغه خردکننده زمینبایر که کنارش بود، زمزمه کرد.
«مشکلی پیش نمیاد؟خوردن اون مرد امپراتورغیرقابل شمشیر رو شکست داده...»
«فکر میکنی من میبازم؟»
ارباب تیغه خردکننده زمینبایرتعقیب با جوابی سرد، حرفپرسید وو لینگ را قطع کرد.
چشمانش در زیر آسمان شبچاپستیکهایش به شدت میدرخشید و نوریغذای سرد از خود ساطع میکرد.
«اهم، البته که نه.»
وو لینگاینقدر سریع یک قدمکسانی به عقب برداشت.
با اینلرزیدند حال، در درونشکردی داشت غرغر میکرد.
«وقتی پای هنرهایزمینبایر رزمی وسط میاد، بیشکرد از حد مغرور میشه.»
وو لینگ در حالی که باغیرقابل خودش زمزمه میکرد، فاصله گرفت و بهسرما مرد کلاهحصیری در طرف دیگر نگاهی انداخت.
«یعنی ارباباینقدر تیغه خردکنندهکردم زمینبایر میبره؟»
شکایت قبلیاش رااخمهایشان فراموش کرد و ذهنشسرما به شدت درگیر شد.
ارباب تیغه خردکننده زمینبایر بیدلیل به عنوان تیغهسپس اول قبیله پونگ شناخته نمیشد؛ او یک استاد بینظیرپرسیده بود که هنرهای رزمیاش با مرزهای الهی تنه میزد.
اما حریفشغذا هم دست وناگهانی پا بسته نبود.
مگر او همان استاد بینظیری نبودوسط که امپراتور شمشیر، یکی از ده رزمیکارلرزیدند برتر نسل قبل را شکست داده بود؟
البته، شایعاتی پخش شده بود که امپراتور شمشیر به خاطر کهولتمقایسهای سن باخته است، اما قدرت رزمی و مهارتی که او با چشمانواکنش خودش دیده بود، چیزی نبود که بشود به این راحتیها نادیدهاش گرفت.
وو لینگ با بهحرکت یاد آوردن واضح آن زمان،نگاهش دندانهایش را روی هم فشرد.
«نمیدونم کی میبره.»
پیشبینی نتیجه غیرممکن بود.
برای کسی با مهارت رزمی ناچیز او،سرما پیشبینی برنده دوئل بین دو استادی کهانرژیاش به بالاترین قلمرو رسیده بودند، کار غیرممکنی بود.
در همین حال، گروه چونچاپستیکهایش هوی در طرف دیگر، نگرشغذای کاملاً متفاوتی از خود نشان میدادند.
آنها هیچغذا نگرانیای بابت اینناگهانی مبارزه تمرینی نداشتند.
آنها مهارت وسرد قدرت رزمی اووسط را خیلی خوب میشناختند.
فقط یکلرزیدند سؤال متفاوتتعقیب در ذهنشان بود.
«چرا شرطبندی کردی؟»
با سؤال قدیس شمشیر،سرمای چون هوی شانهای بالالرزیدند انداخت و جواب داد:
«حالا که قراره مبارزه کنیم،کسانی اگه چیزی وسط نباشه کهناگهانی اصلاً حال نمیده، مگه نه؟»
«واقعاً فقط همینه؟»
در برابر سؤال بعدی قدیسچاپستیکهایش شمشیر، چون هوی به جایغذای جواب دادن فقط پوزخندی زد.
درست در همان لحظه.
بوم، بوم.
صدای قدمهای سنگینی نزدیک شد.
ارباب تیغهخردکننده خردکننده زمینحرکت بایر بود.
او از میان تاریکیسرمای غلیظ بیرون آمد ولرزیدند در مرکز محوطه باز ایستاد.
فووووش—
انرژی او که ازتعقیب قبل بیدار شده بود،پرسید تمام بدنش را فرا گرفت.
هنر الهی خلأزمینبایر آسمان و زمین، هنرکرد الهی قبیله پونگ هبی.
نیت توقفناپذیر اوخوردن به سرعت آسمانغیرقابل و زمین را بلعید.
این نیت خروشان بهکردم تاریکیای تبدیل شد که محیطسرمای اطراف را در بر گرفت.
در میان تمام اینها، تنها حضور اوسرما به وضوح میدرخشید و به نظر میرسیدانرژیاش رعد و برقی در چشمانش جرقه میزند.
او مستقیماًخردکننده به چون هویچاپستیکهایش خیره شده بود.
«این واقعاً هیجانانگیزه.»
فشار آن در سطح کاملاًکسانی متفاوتی نسبت به چیزی بودناگهانی که در مسافرخانه حس کرده بود.
چون هوی با صدایی حاکیکردی از رضایت این را گفتطرز و قدمی به جلو برداشت.
انرژی نقطه طبزمینبایر سوزنی یونگچئون در کفکرد پایش را پر کرد.
لحظهای بعد.
هواااک!
انرژیای که از کفتعقیب پایش شکوفا شد، مانندپرسید یک گل نیلوفر باز شد.
پدیدهای که در نوک پاهای چون هویکرد رخ میداد به قدری عجیب بود کهروبهرویش حسی فرخنده و مبارک به همراه داشت.
اما این پایان کار نبود.
وقتی نوک پایسرد دراز شدهاش زمینوسط خاکی را لمس کرد.
سووووش—
موجی از انرژی سفید و شفافمتوقف برخاست و شروع به پس زدن نیرویمستقیماً پیشرونده ارباب تیغه خردکننده زمین بایر کرد.
ساااا—
سپس خوشهای ازسرد ستارگان سفید راوسط به وجود آورد.
این منظره به قدری مسحورکننده بود که گویی خودصدایش آسمان شب به زمین فرود آمده است و برایکنم لحظهای تمام کسانی را که تماشا میکردند، مبهوت کرد.
«...هاه.»
«اصلاً همچینغذا تکنیک حرکتیایسرمای وجود داشت؟»
در حالی که قدیس شمشیر انتهایوسط جنوبی و ها وو-جین از تکنیکیتوضیح که هرگز ندیده بودند شگفتزده شده بودند...
«...»
هه-ران که از زمان روبرو شدن باکرد ارباب تیغه خردکننده زمین بایر و ووروبهرویش لینگ ساکت مانده بود، همچنان سکوت کرد.
با این حال،خوردن برخلاف قبل، چشمانشغیرقابل اکنون سنگین شده بود.
«اون دقیقاًاینقدر چند تا هنرکسانی رزمی یاد گرفته؟»
واقعاً حیرتانگیز بود.
چیزی که چون هوی به نمایش میگذاشت،کرد فقط هنرهای رزمی فرقه هوآشان نبود که درنشسته گذشته برای شکست دادن او استفاده کرده بود.
آنقدر گسترده بود که نمیشدناگهانی گفت او دقیقاً در چند هنرکردی رزمی مختلف تسلط پیدا کرده است.
خودش دههااینقدر مورد ازکردم آنها را میشناخت.
و حالا، او داشت تکنیککردی دیگری را به نمایش میگذاشتطرز که هه-ران هرگز ندیده بود.
«فکر میکردم با پیشرفت مهارتهامچاپستیکهایش بهش نزدیکتر شدم... اما انگارغذای این فاصله فقط بیشتر شده.»
او مانندغذا یک باتلاقسرمای عمیق بود.
هر چه بیشترسرد میدید، کمتر از عمقغذا وجودش سر در میآورد.
درست زمانی که اوتعقیب یک بار دیگر متوجه شدصدایش چون هوی چه هیولایی است...
«این یکی واقعاً دردسرسازه.»
چون هوی چهرهایخوردن کلافه و ناراضیغیرقابل به خود گرفت.
او به تازگی از یک تکنیک حرکتی ازخوردن کتابچه راهنمای مخفی ارشد همیشه متغیر، یعنی هنرکردی الهی اراده متعالی و مکانیزم آسمانی استفاده کرده بود.
قدم فرم شبح.
تبدیل توهمات بهزمینبایر چیزی به واقعیتیمتوقف همانند خود واقعیت.
و واقعیتیغذا به وهمانگیزیسرمای یک توهم.
این یک تکنیک حرکتی بود کهوسط به اوج توهم رسیده بود و مرزلرزیدند بین واقعیت و خیال را محو میکرد.
«تچ، مصرف انرژی درونیاش وحشتناکه.کردی احتمالاً به این خاطره کهطرز هنوز نمیتونم بینقص اجراش کنم.»
او برای لحظهای آنحرکت را به نمایش گذاشتهسپس بود، اما کافی نبود.
وردها، و معنای آنها.
او هنوز آن راکردم به طور کامل درخوردن وجودش تجسم نکرده بود.
در حالی که چون هویکردی با کمی نارضایتی، به زمین لگدمقایسهای زد و دومین قدمش را برداشت...
هوک.
او در فاصلهخوردن سه فوتی ارباب تیغهتوضیح خردکننده زمین بایر ایستاد.
فاصلهای حدود صد فوت تنها در دوغذا قدم فشرده شده بود و آنها رااخمهایشان رو در روی هم قرار داده بود.
چشمان ارباب تیغه خردکننده زمین بایر پر ازپرسید حیرت شد، در حالی که به چون هوی کهتعقیبتون با چنین سرعتی نزدیک شده بود خیره مانده بود.
«اون کتابچهخردکننده راهنمای مخفیحرکت ارشد همیشه متغیره؟»
«آره، خودشه.»
«واقعاً تکنیکیه که برازنده مردیهکسانی که بهش میگن ارشد همیشهناگهانی متغیر. بینهایت منحصربهفرد و مرموزه.»
ارباب تیغه خردکننده زمین بایر در حالیسرما که صحبت میکرد، دستش را روی تیغهایانرژیاش که به کمر بسته بود گذاشت و گفت:
«چطور برنده رو مشخص کنیم؟»
«تا وقتیغذا که یکیمون بهناگهانی شکست اعتراف کنه.»
«سادهست. خوشم اومد.»
با این جواب، اربابتعقیب تیغه خردکننده زمین بایرپرسید سلاحش را بیرون کشید.
تیغهای که از غلافی با نقشمتوقف نه اژدهای در هم پیچیده بیرون کشیدهمستقیماً شد، نور درخشانی از خود ساطع کرد.
آنقدر روشن بودخوردن که فوراً تاریکی اطرافتوضیح را به عقب راند.
به زودی، انرژی از دست ارباب تیغه خردکننده زمین بایرناگهانی سوسو زد و به نظر میرسید اژدهایان حک شده رویصدایش تیغه در حال پیچ و تاب خوردن و حرکت هستند.
قلمرو وحدت بدن و تیغه.
تیغه محبوبش، تیغه نه اژدها، بهمتوقف روحیه مبارزهطلبانهاش واکنش نشان داد وبرداشت لبه آن با نور آبی تیزتری درخشید.
«یک سلاح الهی.»
چشمان چوناینقدر هوی با دیدنکسانی آن برقی زد.
این تیغهای بوداخمهایشان که او هرگزمیان قبلاً ندیده بود.
با این حال، فقط با دیدن واکنش آن بهنگاهش روحیه مبارزهطلبانهای که ارباب تیغه خردکننده زمین بایر از خودمردمکهای ساطع میکرد، مشخص بود که این یک سلاح معمولی نیست.
«این باید جالب باشه.»
لحظهای که چونسرد هوی ماه شکوفهوسط را در دست گرفت.
وووونگ—
شمشیر شیطانیخردکننده فریاد عمیقیحرکت سر داد.
این فریادیغذا برای بیرونسرمای کشیده شدن بود.
اما.
«الان وقت تو نیست.»
چون هوی فریاد شمشیر شیطانیچاپستیکهایش را نادیده گرفت و ماه شکوفهمیز را با یک حرکت بیرون کشید.
تیغه زرشکیغذا رنگ، نور ماهناگهانی را منعکس کرد.
«شمشیر خوبیه.»
ارباب تیغه خردکننده زمین بایر در حالیسرما که انرژیاش را آزاد میکرد، تیغه ظریفانرژیاش و زیبای ماه شکوفه را تحسین کرد.
هواااک—
در یک چشم به همناگهانی زدن، علفهای هرز و بوتههایتعقیب محوطه باز کاملاً به زمین چسبیدند.
درست ماننداینقدر نامش، خردکنندهکردم زمین بایر.
نیت او شروعاخمهایشان به خرد کردنمیان خشونتآمیز محیط اطراف کرد.
ناگهان.
«قبل ازغذا اینکه مبارزهسرمای رو شروع کنیم...»
ارباب تیغه خردکننده زمینکردم بایر در حالی که صحبتسرمای میکرد، چشمانش را ریز کرد.
«بیا مشخصلرزیدند کنیم اگهتعقیب بردیم چی میخوایم.»
چون هویخردکننده با شنیدن حرفهایچاپستیکهایش او پوزخندی زد.
نیت اوغذا بیش ازسرمای حد واضح بود.
«چرا؟ نگرانیاینقدر که زیرکردم قولم بزنم؟»
«خوب متوجه میشی.»
«جالبه.»
چون هوی با دیدن رفتار مطمئنغیرقابل ارباب تیغه خردکننده زمین بایر، ماهمیان شکوفه را روی شانهاش گذاشت و گفت:
«لابد میخوای ازمسرد بخوای که هویتموسط رو فاش کنم...»
«نه، اشتباه میکنی.»
ارباب تیغه خردکنندهزمینبایر زمین بایر حرف چونکرد هوی را قطع کرد.
«حیفه که از همچینسرمای فرصت مهمی فقط برایلرزیدند فهمیدن هویت تو استفاده کنم.»
«اوه؟ پس چی میخوای؟»
چشمان اربابلرزیدند تیغه خردکننده زمینکردی بایر برقی زد.
درخشش درنده چشمانش تاریکی راچاپستیکهایش شکافت و مانند صاعقهای بهغذای سمت چون هوی شلیک شد.
«به جامعهغذا آسمان پروازسرمای ملحق شو.»