---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 53: چپتر 53 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 53: چپتر 53

0

چون هوی برگشت به همون‌اینجا​ کلبه گلی‌اش، لبه‌ی یه صخره‌ی شیب‌دار‌بدی​ نشست و به پایین خیره شد.

تائوئیست‌های فرقه کوه هوا حسابی مشغول این‌ور و اون‌ور‌می‌شه​ دویدن بودن و پشت سرشون هم یه صف طولانی‌ارشد​ از تاجرها و رزمی‌کارها با دست‌پاچگی دنبالشون راه افتاده بودن.

صفشون انگار اصلاً تمومی نداشت؛‌پاشه​ عین یه مشت مورچه که‌سوالی​ پشت سر هم قطار شده باشن.

منظره‌ی فرقه کوه هوا، اون‌پاشه​ پایین زیر قله لوتوس، داشت‌سوالی​ روز به روز عوض می‌شد.

«انگار شایعات داره‌بکوبه​ بیشتر از این‌تعجبش​ حرف‌ها پخش می‌شه.»

همون‌طور که با یه‌داره​ قیافه‌ی نسبتاً راضی به‌پخش​ این بساط نگاه می‌کرد...

«استاد ارشد!»

صدای جئوک‌سابقه​ گوم تو‌شخصاً​ گوشش پیچید.

جئوک گوم جوری داشت با‌اینجا​ تکنیک حرکتی به سمتش می‌دوید‌رابطه‌ی​ که انگار آسمون به زمین اومده.

«هاه... هاه...‌می‌شد​ استاد ارشد، یه...‌بیشتر​ یه مهمون اومده.»

«مهمون؟ کی؟»

«راستش...»

همون موقع، یه نسیم ملایم وزید و‌کاملاً​ استاد عمارت آموزش هنرهای رزمی با اون‌هزار​ قیافه‌ی همیشه جدی و عبوسش ظاهر شد.

«به سلامت برگشتی؟»

«استاد ارشد هیون یانگ؟»

چون هوی با‌مرد​ تعجب به حضور‌کلبه‌ی​ بی‌موقعش نگاه کرد.

'چی باعث شده‌بکوبه​ این همه راه‌تعجبش​ بکوبه بیاد اینجا؟'

تعجبش هم کاملاً منطقی بود. اون و استاد عمارت آموزش هنرهای رزمی رابطه‌ی بدی‌بساط​ نداشتن و معمولاً تو عمارت ده هزار طومار با هم سلام و علیک می‌کردن.‌می‌دوید​ اما تا حالا سابقه نداشت این مرد شخصاً پاشه بیاد دم کلبه‌ی گلی اون.

«چی شده که اومدی اینجا؟»

«اومدم چون‌سابقه​ یه سوالی‌شخصاً​ ازت داشتم.»

«سوال؟»

همون لحظه، چون هوی‌داره​ یاد ماجرای امروز صبح‌پخش​ با هیون چونگ افتاد.

«چی هست حالا؟»

«تو به اون شاگردهایی‌شخصاً​ که باهات اومده بودن،‌اومدی​ دقیقاً چه نوع تمرینی دادی؟»

چشم‌های استاد‌همه​ عمارت آموزش‌بیاد​ تنگ شد.

محافظان شمشیر شکوفه آلویی که‌بیشتر​ امروز دیده بود، زمین تا‌همون‌طور​ آسمون با قبل فرق کرده بودن.

اگه بخوایم دقیق‌تر بگیم، هنرهای رزمی و‌گلی​ انرژی درونی‌شون همون بود، اما طرز فکرشون...‌لحظه​ یعنی اون درونشون... کاملاً عوض شده بود.

همین چند روز پیش، قبل از‌کلبه‌ی​ اینکه قدم به دنیای رزمی بذارن،‌داشتم​ یه مشت بچه‌ی دست‌وپاچلفتی و بی‌اعتمادبه‌نفس بودن.

اما حالا، تبدیل‌بکوبه​ شده بودن به محافظان‌کاملاً​ واقعی شمشیر شکوفه آلو.

انگار...

'انگار کلاً‌سابقه​ آدم‌های دیگه‌ای‌شخصاً​ شده بودن.'

چون هوی به استاد عمارت آموزش‌کلبه‌ی​ که غرق در افکارش بود نگاه‌داشتم​ کرد و با قیافه‌ای گیج پرسید.

«مگه خودشون‌همه​ بهت نگفتن‌بیاد​ چه تمرینی دیدن؟»

«نه.»

استاد عمارت آموزش اخم کرد.

خودش هم دلش‌مرد​ می‌خواست مستقیم از‌کلبه‌ی​ زبون اونا بشنوه.

اما وقتی ازشون پرسیده بود چه تمرینی‌کاملاً​ رو پشت سر گذاشتن، رنگ از رخسارشون‌هزار​ پریده بود و تو سکوت فقط می‌لرزیدن.

«برای همین چاره‌ای نداشتم جز‌بیشتر​ اینکه خودم بیام پیدات کنم تا‌قیافه‌ی​ بفهمم قضیه‌ی این تمرین چی بوده.»

چشماش از‌سابقه​ شدت کنجکاوی‌شخصاً​ برق می‌زد.

اون دیروز با چشمای خودش رشد شاگردها‌گلی​ رو دیده بود و از همون موقع‌لحظه​ یه خروار سوال افتاده بود به جونش.

'چه تمرینی می‌تونه تو همین چند‌تعجبش​ روز باعث همچین رشد چشمگیری بشه؟ نه...‌معمولاً​ نکنه کلاً تبدیل به آدمای دیگه‌ای شدن؟'

با اینکه می‌دونست ممکنه‌داره​ مزاحم باشه، باز هم شخصاً‌می‌شه​ پاشده بود اومده بود اینجا.

«اگه مشکلی نیست،‌مرد​ می‌شه روشش رو‌کلبه‌ی​ به من هم بگی؟»

«نه، مشکلی نیست.»

چون هوی به استاد عمارت آموزش‌تعجبش​ که چشماش از انتظار برق می‌زد‌نداشتن​ نگاه کرد و دهن باز کرد.

«از هنر‌می‌شد​ چی تغییرشکل‌داره​ بدن استفاده کردم.»

«هنر چی تغییرشکل بدن...؟»

استاد عمارت آموزش‌مرد​ با ناباوری نفسش‌کلبه‌ی​ رو بیرون داد.

«یه جور تکنیک انرژی کنفسیوسیه که‌تعجبش​ انعطاف‌پذیری کل بدن رو به بالاترین‌نداشتن​ حد ممکن می‌رسونه. چیز خیلی خوبیه.»

چشماش گرد شد.

انعطاف‌پذیری یکی از مهم‌ترین ویژگی‌ها برای‌کلبه‌ی​ یه رزمی‌کار بود، اما تسلط پیدا‌داشتم​ کردن بهش کار حضرت فیل بود.

و با این‌مرد​ حال، این تکنیک می‌تونست‌گلی​ اونو به حداکثر برسونه؟

با شنیدن این توضیح،‌بیاد​ تازه می‌فهمید چرا مهارت‌های رزمی‌بود​ اونا این‌قدر پیشرفت کرده بود.

«پس یه تکنیک خارجیه؟»

«خب، یه‌سابقه​ چیزی تو‌شخصاً​ همین مایه‌ها.»

'یه نمه فرق‌مرد​ داره، ولی چون نتیجه‌اش‌گلی​ یکیه، دیگه مهم نیست.'

چون هوی که اصلاً حوصله‌اینجا​ نداشت بیشتر از این توضیح‌رابطه‌ی​ بده، قضیه رو سمبل کرد.

«پس، می‌شه این هنر‌داره​ چی تغییرشکل بدن رو‌پخش​ به منم نشون بدی؟»

«می‌تونم، ولی یه مشکلی‌شخصاً​ هست. با اینکه بدنت‌اومدی​ رو حسابی منعطف می‌کنه، اما...»

«مشکل...؟»

«یه خورده درد داره.»

استاد عمارت آموزش که فکر کرده‌این​ بود لابد مشکل جدی‌ایه و بدنش منقبض‌راضی​ شده بود، یه خنده‌ی خشک سر داد.

«یه ذره‌سابقه​ درد که‌شخصاً​ چیزی نیس—»

«ا... استاد عمارت!»

جئوک گوم که تا اون‌اینجا​ موقع داشت از همون گوشه‌کنار گوش‌بدی​ می‌داد، با وحشت پرید وسط حرفش.

رنگ صورتش مثل‌شایعات​ گچ سفید شده بود‌حرف‌ها​ و با احتیاط گفت.

«ش... شما‌سابقه​ واقعاً نباید این‌پاشه​ کار رو بکنید...»

«چی داری می‌گی واسه خودت؟»

چشم‌های استاد‌همه​ عمارت آموزش‌بیاد​ باریک شد.

«فکر کردی من‌شایعات​ نمی‌تونم یه ذره‌این​ درد رو تحمل کنم؟»

جئوک گوم آب‌مرد​ دهنش رو به‌کلبه‌ی​ سختی قورت داد.

اما بی‌خیال نشد.

«نـ... نه، منظورم‌بکوبه​ این نبود. ولی‌تعجبش​ بازم، بهتره که—»

«ساکت.»

استاد عمارت آموزش با سردی حرف‌کلبه‌ی​ جئوک گوم رو برید و یه‌داشتم​ قدم به سمت چون هوی برداشت.

«باید خودم با چشمای خودم ببینم این‌گلی​ همه هیاهو سر چیه. باید همین الان اثرات‌یاد​ این هنر چی تغییرشکل بدن رو تأیید کنم.»

«خیلی خب.‌همه​ پس اول‌بیاد​ باید چهارزانو بشینی.»

«چهارزانو، هان؟ هوم، باشه.»

استاد عمارت آموزش مطیعانه چهارزانو نشست‌کلبه‌ی​ و دست چون هوی مثل صاعقه حرکت‌سوال​ کرد و نقاط فشارش رو لمس کرد.

تاتاتات!

تعجب تو‌همه​ چشمای استاد عمارت‌اینجا​ آموزش جرقه زد.

'عجب تکنیکی...!'

از اونجایی که از مهارت‌های رزمی چون‌گلی​ هوی بی‌خبر بود، از حرکات دستی که حتی‌یاد​ چشماش هم نمی‌تونست دنبالشون کنه، حسابی جا خورد.

'تو همچین زمان کوتاهی،‌شخصاً​ هجده نقطه فشار و‌اومدی​ کانال انرژی رو زد...'

اما این همه‌اش نبود.

حرکات دست چون هوی پیچیده‌تر هم‌این​ شد و وقتی استاد عمارت آموزش‌نسبتاً​ این رو حس کرد، قیافه‌اش عوض شد.

'باورنکردنیه! چه سرعتی... جای تعجب‌پاشه​ نیست که رهبر فرقه و جاودانه‌ازت​ هیون دو این‌قدر بهش لطف دارن.'

تازه الان داشت می‌فهمید‌شخصاً​ چرا برادرهای ارشدش این‌قدر‌اومدی​ چون هوی رو عزیز می‌دونستن.

'آینده‌ی کوه هوا روشنه!'

لبخندی رو لب‌هاش نشست‌داره​ و اون قیافه‌ی همیشه عبوسش‌می‌شه​ رو یه کم نرم کرد.

درست همون‌سابقه​ موقع، دست چون‌پاشه​ هوی متوقف شد.

«تموم شد.»

«همین؟ ولی تو که‌بیاد​ گفتی خیلی درد داره، من‌بود​ که چیزی حس نمی‌ـ... آآآخ!»

یهو، صدای جیغی شبیه‌داره​ خوک از دهن استاد عمارت‌می‌شه​ آموزش هنرهای رزمی بیرون پرید.

همزمان، کل بدنش به شکلی چندش‌آور‌کلبه‌ی​ شروع به پیچ و تاب خوردن‌داشتم​ کرد و رگ‌های روی پیشانی‌اش متورم شد.

تق!

دندان‌هایش را به هم سایید و درد‌کاملاً​ را تحمل کرد. چشمان پر از خونش‌هزار​ را باز کرد و زیر لب غرید:

«پـ-پس واسه همین بود‌داره​ که وقتی ازشون درباره‌پخش​ تمرین پرسیدم، رنگشون پرید...»

حالا تازه‌سابقه​ می‌فهمید آن بیچاره‌ها‌پاشه​ چه حسی داشتند.

در همین حین، چون هوی با‌کلبه‌ی​ نگاهی تازه به استاد عمارت آموزش هنرهای‌سوال​ رزمی که داشت ناله می‌کرد، خیره شد.

«اوه! داره تحملش می‌کنه؟»

خودش خوب می‌دانست درد‌داره​ «هنر چی دگرگونی بدن»‌پخش​ چقدر غیرقابل تحمل است.

«دیگه... تموم شد.»

چون هوی‌سابقه​ بلافاصله تکنیک‌شخصاً​ را متوقف کرد.

با صدای تق‌تقی، بدن‌بیاد​ در هم پیچیده استاد عمارت‌بود​ آموزش به حالت عادی برگشت.

«تو اولین نفری هستی که‌بیشتر​ تونستی هنر چی دگرگونی بدن‌همون‌طور​ رو این‌قدر طولانی تحمل کنی.»

این یک‌سابقه​ تعریف از‌شخصاً​ ته دل بود.

«جـ-جدی می‌گی؟»

استاد عمارت آموزش عرق‌بیاد​ پیشانی‌اش را پاک کرد‌منطقی​ و بدنش را تکان داد.

«نتیجه‌اش واقعاً بی‌نظیره.»

دست و پایش را به این‌کلبه‌ی​ طرف و آن طرف تکان داد‌داشتم​ و بی‌اختیار با خودش زمزمه کرد.

بدنش سبک‌تر‌سابقه​ شده بود‌شخصاً​ و حرکاتش روان‌تر.

نتایج کاملاً واضح بود.

حتی دلش می‌خواست همین الان‌بیشتر​ برود و آن را به‌همون‌طور​ تمام شاگردان فرقه هوا یاد بدهد.

اما...

«شاگردها می‌تونن‌سابقه​ این رو‌شخصاً​ تحمل کنن؟»

دردش آن‌قدر وحشتناک بود‌بیاد​ که می‌توانست تمام فوایدش‌منطقی​ را بشورد و ببرد.

«خودم نزدیک بود غش کنم.»

آب دهانش را به‌شخصاً​ سختی قورت داد و‌اومدی​ به چون هوی نگاه کرد.

«کِی همچین تکنیک‌مرد​ انرژی کنفوسیوسی خاصی‌کلبه‌ی​ رو یاد گرفتی؟»

«توی عمارت ده هزار کتیبه.»

چون هوی با بی‌خیالی‌داره​ تمام، دروغی سر هم‌پخش​ کرد و تحویلش داد.

«حالا کی‌سابقه​ می‌فهمه اونجا‌شخصاً​ هست یا نه؟»

«عمارت ده‌سابقه​ هزار کتیبه،‌شخصاً​ هاه... که این‌طور.»

همان‌طور که انتظار‌بکوبه​ می‌رفت، استاد عمارت آموزش‌کاملاً​ حرفش را باور کرد.

دیگر در تمام فرقه هوا پیچیده بود‌حرف‌ها​ که چون هوی هر روز به آن عمارت‌نگاه​ سر می‌زند، پس دلیلی برای شک کردن نداشت.

«ولی عجیبه. اون بچه‌ها‌شخصاً​ چطور این‌قدر راحت هنر چی‌اومدم​ دگرگونی بدن رو قبول کردن...»

حرفش را نیمه‌کاره رها کرد.

جوک گوم قیافه‌ای معذب‌بیاد​ و در هم رفته‌منطقی​ به خود گرفته بود.

«نه، انگار خیلی‌شایعات​ هم با میل‌این​ خودشون قبول نکردن.»

«دقیقاً.»

«چیکار کردی؟»

«بهشون حق انتخاب دادم.»

«حق انتخاب؟»

«توی مبارزه واقعی حتی نمی‌تونستن شمشیرشون رو درست تکون بدن.‌سوالی​ واسه همین یه روش تمرینی مؤثرتر بهشون پیشنهاد دادم. وقتی‌افتاد​ قبول نکردن، چاره‌ای نداشتم جز اینکه از این روش استفاده کنم.»

چون هوی روی‌مرد​ کلمه «چاره‌ای نداشتم»‌کلبه‌ی​ تأکید خاصی کرد.

چهره استاد‌همه​ عمارت آموزش‌بیاد​ سرد شد.

«گفتی تمرین رو رد کردن؟»

«آره.»

چشمانش یخ زد‌مرد​ و دندان‌هایش را‌کلبه‌ی​ روی هم سایید.

«چه تمرینی رو رد کردن؟»

«ده هزار‌می‌شد​ بار اجرای تکنیک‌بیشتر​ شمشیر سه عنصر.»

«فقط تکنیک شمشیر‌مرد​ سه عنصر... اونم‌کلبه‌ی​ ده هزار بار؟»

استاد عمارت آموزش جا خورد.

فکر می‌کرد حتماً تمرین عجیب‌اینجا​ و غریبی بوده، اما ده هزار‌بدی​ بار اجرای تکنیک شمشیر سه عنصر؟

حتی فکر‌می‌شد​ کردن به آن‌بیشتر​ هم وحشتناک بود.

«واقعاً همینه؟»

«آره.»

دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.

قطعاً تمرین طاقت‌فرسایی بود.

اما با این حال...

«اینکه تمرین رو رد کردن...‌پاشه​ هاه، یعنی تمام این مدت‌سوالی​ بیش از حد باهاشون راه اومدم؟»

آهی کشید‌همه​ و سرش‌بیاد​ را تکان داد.

«شرمنده‌ام. من باید کسی می‌بودم که‌این​ بهشون سخت می‌گرفت، اما تو به جای‌راضی​ من این کار رو کردی... بهت مدیونم.»

لبخند تلخی زد.

«امیدوار بودم به‌مرد​ خاطر وضعیت سلامتی‌اش‌کلبه‌ی​ قاطی دردسرهای فرقه نشه...»

چون هویی که او می‌شناخت،‌اینجا​ بچه‌ای ضعیف بود؛ هم از‌رابطه‌ی​ نظر جسمی و هم روحی.

اما دیگر این‌طور نبود.

«حاضره بقیه ازش متنفر‌شخصاً​ بشن، فقط برای اینکه‌اومدی​ به رشد شاگردها کمک کنه.

این قلب یه تائوئیست‌شخصاً​ واقعیه... نه، یه تائوئیست‌اومدی​ واقعی از کوه هوا.»

«کانگ چه‌همه​ گنجی از خودش‌اینجا​ به جا گذاشت.»

لبخندی روی‌می‌شد​ لب‌های استاد‌داره​ عمارت آموزش نشست.

«آهان، راستی...»

حرفش را قطع‌مرد​ کرد و نزدیک‌کلبه‌ی​ گوش چون هوی شد.

«می‌تونی اون‌همه​ تکنیک رو به‌اینجا​ منم یاد بدی؟»

«هنر چی دگرگونی بدن رو؟»

سرش را تکان داد.

«ولی همون‌طور که دیدی،‌شخصاً​ خیلی دردناکه. شاگردها اصلاً‌اومدی​ ازش خوششون نمیاد. مطمئنی؟»

«هاهاها. پس منم دقیقاً همون کاری رو می‌کنم که تو کردی.‌بدی​ می‌ذارم خودشون انتخاب کنن؛ روزی ده هزار بار اجرای تکنیک شمشیر‌مرد​ سه عنصر، یا تحمل هنر چی دگرگونی بدن. انتخاب با خودشونه.»

گوشه لب‌های چون‌شایعات​ هوی بالا رفت‌این​ و نگاهش عوض شد.

«اوه؟ حتی بعد از تجربه‌پاشه​ اون درد، بازم می‌خواد روی‌سوالی​ شاگردها پیاده‌اش کنه؟ خوشم اومد.»

چشمانش برقی زد.

«یاد دادنش که کاری نداره.»

«پس زحمتش با تو.»

«اول از همه، مسیرهای انرژی...»

چون هوی شروع‌مرد​ به خواندن ورد هنر‌گلی​ چی دگرگونی بدن کرد.

«نقاط فشار و مسیرهای انرژی‌اینجا​ رو اینجا تحریک می‌کنی... و‌رابطه‌ی​ این‌طوری عضله‌ها رو شل می‌کنی؟»

استاد عمارت آموزش در‌داره​ حالی که گوش می‌داد، مدام‌می‌شه​ با تحسین ابراز شگفتی می‌کرد.

«همه‌اش رو حفظ کردی؟»

«آره.»

سرش را تکان داد، او‌اینجا​ تمام ورد را در یک چشم‌بدی​ به هم زدن حفظ کرده بود.

«ممنونم.»

دوباره تشکر کرد و‌شخصاً​ با چهره‌ای راضی به‌اومدی​ چون هوی نگاه کرد.

«اگه یه وقت کمکی خواستی، بیا‌کلبه‌ی​ پیشم... نه، اصلاً اگه حوصله‌ات هم‌داشتم​ سر رفت، هر وقت خواستی بیا.»

«اگه دلیلی داشته باشم، میام.»

«خوبه. حتماً بیا.»

با این جواب چون هوی،‌پاشه​ استاد عمارت آموزش با چهره‌ای‌سوالی​ خشنود قله لوتوس را ترک کرد.

در همین حین، جوک گوم‌پاشه​ رفتنش را تماشا کرد و‌سوالی​ در دل از شاگردان عذرخواهی کرد.

«ببخشید که‌همه​ نتونستم جلوش‌بیاد​ رو بگیرم.»

موجی از‌می‌شد​ پشیمانی در‌داره​ وجودش پیچید.

سعی کرده بود جلوی پخش‌پاشه​ شدن هنر چی دگرگونی بدن‌سوالی​ را بگیرد، اما هیچ فایده‌ای نداشت.

استاد عمارت‌سابقه​ آموزش دیگر تصمیمش‌پاشه​ را گرفته بود.

«بودای بی‌کران...»

با تصور شاگردانی که به زودی‌این​ قرار بود قربانی هنر چی دگرگونی‌نسبتاً​ بدن شوند، چهره‌ای غمگین به خود گرفت.

«عجب آدمی بود.»

چون هوی‌سابقه​ با رضایت‌شخصاً​ لبخندی زد.

اصلاً برایش مهم نبود که‌اینجا​ شاگردان قرار است از درد هنر‌بدی​ چی دگرگونی بدن به خودشان بپیچند.

تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که‌پخش​ استاد عمارت آموزش، برخلاف بقیه تائوئیست‌ها که الکی‌می‌کرد​ شلوغش می‌کردند و پس می‌زدند، آن را پذیرفته بود.

«دفعه بعد باید‌مرد​ یه چیز دیگه‌کلبه‌ی​ بهش یاد بدم.»

چه کسی می‌توانست حدس بزند؟

که این دیدار کوتاه بین این دو‌کاملاً​ نفر، روزی باعث می‌شود صدای جیغ و‌هزار​ فریاد در سراسر فرقه هوا طنین‌انداز شود.

ناولها | novelha.net