---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 1040: چپتر 1040 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 1040: چپتر 1040

0

«که این‌طور؟»

نجیب‌زاده سرگردان‌موضوع​ با بی‌تفاوتی‌اونجایی​ جواب داد.

او از قبل لبه کلاه‌خواستی​ حصیری‌اش را که کمی بالا‌بندازی​ برده بود، پایین کشیده بود.

انگار علاقه‌اش را‌ساخته​ به بحث از‌می‌شه​ دست داده بود.

با این واکنش، گوشه‌های‌بیش​ لب یوچون‌جو بالا رفت،‌سپردم​ انگار که انتظارش را داشت.

«دارم می‌گم ممکنه فرقه ما به‌دهه​ جامعه نه آسمان خیانت کنه، اما‌نداره​ تو انگار اصلاً برات مهم نیست.»

«این چیزیه که‌می‌شه​ خودت باید در‌ازش​ موردش تصمیم بگیری.»

نجیب‌زاده سرگردان‌نسل​ دست چپش را‌رفتار​ کمی تکان داد.

انگار می‌خواست بگوید‌اونجایی​ هیچ علاقه‌ای به‌پیش​ این موضوع ندارد.

«از اونجایی که بیش از یه دهه‌پیش​ پیش هر چی داشتم رو به تو‌برای​ سپردم، دیگه ربطی به من نداره، مگه نه؟»

«برای کسی که این‌طوری حرف می‌زنه،‌ازش​ مگه وقتی دره صعود رو پایین‌هاه​ کشیدی از قدرت فرقه ما استفاده نکردی؟»

«فقط برای‌نسل​ یه لحظه اسمش‌رفتار​ رو قرض گرفتم.»

نجیب‌زاده سرگردان شانه‌ای بالا انداخت.

در برابر این نگرش بی‌شرمانه و پر‌پیش​ از اعتمادبه‌نفس او، یوچون‌جو نه تنها جا‌برای​ نخورد، بلکه لبخند چروکیده روی لبانش عمیق‌تر شد.

انگار می‌دانست‌رفتار​ که این‌وقت​ اتفاق می‌افتد.

«شیرینی‌اش رو می‌بلعی و تلخی‌اش رو تف می‌کنی. با اعتباری که‌بعد​ فرقه ما تو این چند نسل ساخته، جوری رفتار می‌کنی که‌اشکی​ انگار می‌شه هر وقت خواستی ازش استفاده کنی و بعد دورش بندازی.»

«اعتبار؟ هاه‌ندارد​ هاه! می‌خوای منو‌دهه​ از خنده بکشی.»

نجیب‌زاده سرگردان زیر خنده زد.

در حالی که اشکی را که از‌کنی​ شدت خنده در گوشه چشمش جمع شده‌منو​ بود پاک می‌کرد، لب به سخن گشود.

«فرقه‌ای که همین الانش هم‌رفتار​ داره از یاد دنیا می‌ره، دیگه‌بعد​ چه اعتباری برای حرف زدن داره؟»

«همون‌طور که می‌گی، اعتبار خیلی ناچیزیه. اما‌داشتم​ برای کسی که ازش استفاده کرده تا‌کسی​ این‌طوری حرف بزنه، این یه تناقض نیست؟»

«اوه، چقدر حقیر شدی.‌اونجایی​ فقط به خاطر اینکه‌داشتم​ یه ذره ازش استفاده کردم.»

نجیب‌زاده سرگردان سرش‌می‌شه​ را تکان داد و‌کنی​ به حرف‌هایش اضافه کرد.

«برای رسیدن به یه هدف بزرگ، یه فداکاری‌خواستی​ کوچیک اجتناب‌ناپذیره. تازه‌شم، مگه جامعه نه آسمان جوری‌می‌خوای​ خوشحالی نکرد که انگار می‌خواستن از خوشی بمیرن؟»

«مگه هدف تو هم همین نبود؟ اینکه بهونه شکست دادن دشمن بزرگی‌مگه​ مثل دره صعود رو پیش بکشی... اما در باطن، مگه این نقشه‌ای‌نکردی​ برای جمع کردن انواع و اقسام آدم‌ها برای رسیدن به جاه‌طلبی‌های خودت نیست؟»

یوچون‌جو با آرامش گفت.

ریش سفید و مرتبش لرزید.

«استاد، اگه این رو به‌رفتار​ جامعه نه آسمان گزارش می‌دادم،‌کنی​ اصلاً تو موقعیت خوبی قرار نمی‌گرفتی.»

«شاید. اما خودت هم خوب‌دهه​ می‌دونی. این فقط جاه‌طلبی من‌ربطی​ نیست، بلکه آرزوی دیرینه فرقه ماست...»

«پس این قضیه بیشتر از قبل‌دهه​ بهت بی‌ربط نمی‌شه، استاد؟ از اونجایی که‌مگه​ دیگه هیچ پیوندی با فرقه ما نداری.»

«...اون احمق لجباز حالا‌وقت​ رهبر فرقه شده و یاد‌دورش​ گرفته چطور این‌قدر زبون‌باز بشه.»

«همه‌اش رو‌نسل​ از شما‌جوری​ یاد گرفتم، استاد.»

«یادم نمیاد‌ندارد​ همچین چیزی بهت‌دهه​ یاد داده باشم.»

«با نگاه کردن یاد گرفتم.»

«خیلی عوض شدی. کسی‌وقت​ که قبلاً هر وقت این‌طوری‌دورش​ رفتار می‌کردم، فقط سرزنشم می‌کرد.»

نجیب‌زاده سرگردان خندید.

سپس در حالی که حالا‌دهه​ نگاهی حاکی از رضایت در‌ربطی​ چهره‌اش دیده می‌شد، اضافه کرد.

«خب، چه اهمیتی داره؟ اگه اونا‌دهه​ معنی واقعی پشت این تلاش رو می‌دونستن،‌مگه​ حتی نسل‌های گذشته هم نمی‌تونستن حرفی بزنن.»

«هنوزم مثل همیشه پوست کلفتی.»

«داری چیز واضحی رو می‌گی.»

نجیب‌زاده سرگردان با شیطنت‌بیش​ چانه‌اش را نوازش کرد‌سپردم​ و به آرامی زمزمه کرد.

«پوست صورت من‌ندارد​ از آهن سرد‌دهه​ هزار ساله هم کلفت‌تره.»

«این چیزی نیست‌می‌شه​ که بشه با‌ازش​ این‌همه غرور گفت.»

یوچون‌جو کمی‌نسل​ سرش را‌جوری​ تکان داد.

با نگاهی ترحم‌آمیز.

اما این‌موضوع​ فقط برای‌اونجایی​ یک لحظه بود.

یوچون‌جو چانه‌اش را بالا‌وقت​ برد و مستقیم به‌بعد​ نجیب‌زاده سرگردان نگاه کرد.

چشمان نیمه‌بازی که از زیر‌رفتار​ کلاه حصیریِ پایین‌کشیده‌شده دیده می‌شدند،‌کنی​ به سردی باد شمال بودند.

اگر مکالمه تا الان بین یک استاد و‌سپردم​ شاگرد بود، حالا با تغییر کامل به موضع‌حرف​ خود به عنوان یوچون‌جو، لب‌هایش را تکان داد.

«خب، می‌خوای چی‌کار کنی؟»

صدای سنگینش طنین‌انداز شد،‌وقت​ به اتمسفر ساییده شد و‌دورش​ انرژی ملموسی را آزاد کرد.

این تبلور‌نسل​ انرژی جاودانه‌جوری​ متراکم بود.

«بذار یه‌ندارد​ ملاقات خصوصی‌بیش​ باهاش داشته باشم...»

«نوچ، نوچ. بارها و‌اونجایی​ بارها بهت هشدار دادم‌داشتم​ که کاملاً آماده باشی.»

ناگهان، نجیب‌زاده سرگردان‌می‌شه​ زبانش را در دهان‌کنی​ چرخاند و نوچ‌نوچ کرد.

سپس جوری حرف‌ساخته​ زد که انگار این‌وقت​ وضعیت برایش رقت‌انگیز بود.

«همین الان‌ندارد​ دو تا‌بیش​ اشتباه بزرگ کردی.»

‹اشتباه...؟›

اخم‌های یوچون‌جو در هم رفت.

هیچ اشتباهی در کار نبود.

او همه‌چیز را چنان با دقت آماده کرده بود‌دیگه​ که با وجود اینکه می‌دانست نجیب‌زاده سرگردان در کوه هوآشان‌دره​ اقامت دارد، تازه الان برای ملاقات با او آمده بود.

سپس، نجیب‌زاده سرگردان ادامه داد.

«اولین اشتباهت این‌می‌شه​ بود که اون‌ازش​ رو درست نشناختی.»

«من از قبل اطلاعات زیادی درباره‌می‌شه​ چون هوی جمع‌آوری کردم. نه فقط‌دورش​ زمان حالش، بلکه گذشته‌اش رو هم...»

«نه، تو نمی‌دونی.»

نجیب‌زاده سرگردان‌موضوع​ حرفش را با‌بیش​ تندی قطع کرد.

لحنش بی‌نهایت سرد بود.

«اگه واقعاً می‌خواستی به تنهایی‌رفتار​ باهاش ملاقات کنی، نباید می‌اومدی پیش‌بعد​ من، باید مستقیم می‌رفتی سراغ خودش.»

«...»

«من قدرتی ندارم که مجبورش کنم‌دهه​ با تو ملاقات کنه، و اگه مستقیم‌مگه​ می‌رفتی سراغش، این اتفاق ناگوار هم نمی‌افتاد.»

«منظورت چیه؟»

«احمق. نه، حتماً‌ساخته​ به همین دلیله‌می‌شه​ که همچین کاری کردی.»

همان‌طور که صحبت‌اونجایی​ می‌کرد، به آرامی‌پیش​ از جایش بلند شد.

در حالی که با دستانش‌بیش​ به آرامی خاک لباسش را می‌تکاند،‌ربطی​ از بالا به یوچون‌جو نگاه کرد.

یک جای زخم و‌وقت​ برق چشمانش از زیر‌بعد​ کلاه حصیری نمایان شد.

چشمان یوچون‌جو‌نسل​ با دیدن‌جوری​ او یخ زد.

‹نگاهش به همون‌اونجایی​ حالتی برگشته که‌پیش​ قبلاً بود... یعنی ممکنه؟!›

درست زمانی‌موضوع​ که چشمان‌اونجایی​ یوچون‌جو گشاد شد.

«فکر می‌کنی اون‌می‌شه​ نمی‌دونه که تو‌ازش​ اینجا پیدات شده؟»

نجیب‌زاده سرگردان در‌ساخته​ حالی که سرش‌می‌شه​ را برمی‌گرداند، گفت.

نگاهش به‌ندارد​ سمت مسافرخانه‌بیش​ شکوفه آلو بود.

یوچون‌جو که انگار مسحور‌اونجایی​ این حرکت شده بود،‌داشتم​ او نیز سرش را چرخاند.

...!

نفس در سینه‌اش حبس شد.

ووووش—

ناگهان، خط‌الرأس کوه تاریک شد.

گرگ‌ومیش زودهنگام، همراه با‌وقت​ تاریکی مطلق، روی آسمان‌بعد​ آبی را رنگ‌آمیزی کرد.

و حتی خورشیدی‌ساخته​ را که در اوج‌وقت​ آسمان شناور بود، بلعید.

هم‌زمان با این وضعیت ناگهانی.

‹این...›

ذهن یوچون‌جو به هم ریخت.

تکنیک اتصال معنوی آسمانی که آن را تا حد نهایی‌اش‌کنی​ بالا برده بود، از نقطه طب سوزنی تاج او محافظت‌زیر​ کرد، اما در نهایت، او برای لحظه‌ای در گیجی فرو رفت.

این به خاطر‌اونجایی​ وضعیتی بود که با‌داشتم​ آن روبه‌رو شده بود.

از روی خط‌الرأسی که باعث شده‌دهه​ بود تاریکی، آسمان نیمه‌روز را تغییر‌نداره​ دهد، چهره‌ای به بالا صعود کرد.

در همان لحظه‌ای که موهایش که در‌کنی​ باد در اهتزاز بود در میدان دید قرار‌خنده​ گرفت، تمام بدنش از قبل نمایان شده بود.

مرد جوان و خوش‌قیافه‌ای‌جوری​ که ردایی به رنگ‌خواستی​ سیاه مطلق بر تن داشت.

به نظر می‌رسید به آرامی قدم می‌زند، انگار که‌دیگه​ در حال گشت‌وگذار است، اما قبل از اینکه کسی‌وقتی​ حتی بتواند پلک بزند، هیکل او بسیار بزرگ‌تر شد.

پیشروی‌ای که به‌ندارد​ نظر می‌رسید فضا‌دهه​ را مچاله کرده است.

پیکر او که بدون کوچک‌ترین‌خواستی​ لرزشی نزدیک می‌شد، خیلی زود‌بندازی​ شکل واضحی به خود گرفت.

همه این‌ها‌نسل​ تنها با یک‌رفتار​ قدم اتفاق افتاد.

«چون... هوی.»

یوچون‌جو به‌موضوع​ سرعت به‌اونجایی​ خودش آمد.

این اولین باری‌می‌شه​ بود که با‌ازش​ او روبه‌رو می‌شد.

اما تشخیص‌نسل​ هویتش اصلاً‌جوری​ کار سختی نبود.

سطح حضور‌ندارد​ و ابهت او‌دهه​ کاملاً متفاوت بود.

درست مثل «آن‌ندارد​ شخص» که چند‌دهه​ روز پیش دیده بود.

«به قهرمان‌رفتار​ بزرگ، چون هوی،‌خواستی​ ادای احترام می‌کنم.»

یوچون‌جو به سرعت دست‌هایش‌جوری​ را به نشانه احترام‌خواستی​ به هم گره زد.

این واکنش طبیعی بود‌بیش​ که طی سال‌ها تجربه‌سپردم​ در او نهادینه شده بود.

با این حال.

«شنیده بودم که فرقه‌وقت​ گل بلای ابدی فقط یک‌دورش​ وارث در هر نسل داره.»

چون هوی حتی نگاهی هم به یوچون‌جو‌وقت​ که ادای احترام کرده بود نینداخت و‌اعتبار​ در عوض به نجیب‌زاده سرگردان خیره شد.

این اتفاق در همان‌بیش​ لحظه‌ای افتاد که او‌سپردم​ یک قدم به جلو برداشت.

سویش—

لبه ردای سیاه و قیرگون او،‌ازش​ ردای دگرگونی بی‌شمار شیطانی الهی، هاله‌هاه​ کم‌رنگی از رنگ سرخ به خود گرفت.

تکنیک حرکتی‌نسل​ فرقه کوه هوآشان،‌رفتار​ رانش رایحه پنهان.

در یک چشم به هم زدن، گویی کسی‌سپردم​ فضا را مچاله کرده باشد، فاصله چند ژانگ بین‌می‌زنه​ نجیب‌زاده سرگردان و چون هوی فشرده و کم شد.

و عطر غلیظ‌ندارد​ شکوفه‌های آلو در‌دهه​ همه جهات پخش شد.

چون هوی که تنها با‌خواستی​ یک قدم کوچک به صورت نجیب‌زاده‌اعتبار​ سرگردان رسیده بود، به حرف آمد.

«این دیگه چیه؟»

«او یوچون‌جوی فعلی است.»

نجیب‌زاده سرگردان کلاه‌ندارد​ حصیری‌اش را به‌دهه​ عقب هل داد.

و بلافاصله پس‌می‌شه​ از آن، با چشمان‌کنی​ چون هوی روبه‌رو شد.

گویی چاره‌ای‌نسل​ جز این‌جوری​ کار نداشت.

«و همچنین رهبر فعلی‌بیش​ فرقه گل بلای ابدی‌سپردم​ و گونگ‌مانگ زمان حال است.»

«رهبر جامعه نه آسمان نیست؟»

همان‌طور که‌رفتار​ چشمان چون‌وقت​ هوی باریک می‌شد...

«او برادر کوچک‌تر من است...»

یوچون‌جو لب‌هایش را تکان داد.

اما قبل‌موضوع​ از اینکه حتی‌بیش​ حرفش تمام شود.

بام—!

فشار شدیدی‌نسل​ روی او‌جوری​ آوار شد.

یوچون‌جو از شدت ضربه تلوتلو‌دهه​ خورد، اما هرطور که بود‌ربطی​ توانست تعادلش را حفظ کند.

«کی بهت‌موضوع​ اجازه داد‌اونجایی​ وسط حرف بپری؟»

چون هوی در حالی‌وقت​ که به او نگاه‌بعد​ می‌کرد، زیر لب غرید.

«از تو نپرسیدم.»

با ضربه و‌اونجایی​ فشار دیگری، دهان‌پیش​ یوچون‌جو خودبه‌خود بسته شد.

گویی این‌موضوع​ قانون طبیعی‌اونجایی​ دنیا بود.

نجیب‌زاده سرگردان‌رفتار​ با دیدن او‌خواستی​ لبخند تلخی زد.

«رهبر جامعه نه آسمان هم شاگرد‌می‌شه​ من است، اما این یکی کسی‌دورش​ است که میراث فرقه را ادامه می‌دهد.»

«این؟»

نگاه چون‌موضوع​ هوی روی‌اونجایی​ یوچون‌جو چرخید.

چشمانش پر‌رفتار​ از شک‌وقت​ و تردید بود.

«اینکه مقام رهبر فرقه‌جوری​ رو به یه بدبخت‌خواستی​ بی‌مصرف مثل این بسپاری...»

«انگار اصلاً قصد نداشتی میراث‌دهه​ فرقه گل بلای ابدی رو‌ربطی​ درست و حسابی ادامه بدی.»

این یک ارزیابی بی‌رحمانه بود.

با شنیدن این حرف، چهره‌خواستی​ یوچون‌جو در هم رفت، اما این‌اعتبار​ حالت فقط یک لحظه دوام آورد.

او فوراً تکنیک پیوند معنوی‌رفتار​ آسمانی را فعال کرد تا‌کنی​ احساساتش را کنترل و سرکوب کند.

«این یارو رو باش.»

تازه آن موقع بود که‌بیش​ چون هوی، انگار که کمی علاقه‌مند‌ربطی​ شده باشد، رو به او کرد.

«تو می‌خواستی‌رفتار​ با من‌وقت​ خصوصی حرف بزنی؟»

لرزه سردی‌نسل​ از ستون فقرات‌رفتار​ یوچون‌جو پایین دوید.

این یعنی او تمام‌بیش​ مکالمه بین او و‌سپردم​ استادش را شنیده بود.

اما او‌موضوع​ اصلاً این ترس‌بیش​ را بروز نداد.

چون از بچگی یاد گرفته بود برای‌کنی​ کسی که با اطلاعات سروکار دارد، تغییر در‌خنده​ حالت چهره می‌تواند چیزهای زیادی را لو بدهد.

آن هم در‌ساخته​ برابر همان استادی که‌وقت​ اکنون روبه‌رویش ایستاده بود.

او با‌ندارد​ سرکوب تمام‌بیش​ احساساتش پاسخ داد.

«بله، درسته.»

«حالا که‌رفتار​ همدیگه رو دیدیم،‌خواستی​ حرفت رو بزن.»

با این حرف چون هوی که انگار‌وقت​ داشت به او لطف می‌کرد، یوچون‌جو لحظه‌ای‌اعتبار​ فکر کرد و سپس لب به سخن گشود.

«می‌خوام یک‌ندارد​ سؤال از‌بیش​ شما بپرسم.»

چون هوی با اشاره‌اونجایی​ دست از او خواست‌داشتم​ که زودتر حرفش را بزند.

سپس، یوچون‌جو شروع کرد.

«اگر دنیای رزمی را‌جوری​ در دستان خود بگیرید،‌خواستی​ قصد دارید چه کار کنید؟»

پوهاها!

چون هوی زیر خنده زد.

چون هوی در حالی که طوری می‌خندید‌کنی​ که انگار مسخره‌ترین حرف دنیا را شنیده‌منو​ است، به نجیب‌زاده سرگردان نگاه کرد و گفت.

«تو چی فکر می‌کنی؟»

«تچ، بد تربیتش کردم.»

نجیب‌زاده سرگردان‌موضوع​ سرش را‌اونجایی​ تکان داد.

«دارن در‌رفتار​ مورد چی‌وقت​ حرف می‌زنن؟»

یوچون‌جو که از واکنش‌های‌جوری​ غیرقابل درک آن‌ها گیج‌خواستی​ شده بود، در دلش پرسید.

«دلیلش چیست؟»

«یعنی چی‌موضوع​ دلیلش چیه؟ سؤالت‌بیش​ احمقانه‌ترین سؤال ممکنه.»

گوشه لب‌رفتار​ چون هوی‌وقت​ بالا رفت.

«من هیچ قصدی‌ساخته​ برای گرفتن چیزی‌می‌شه​ مثل دنیای رزمی ندارم.»

«با یه چیز‌اونجایی​ به این بی‌مصرفی‌پیش​ می‌خوام چیکار کنم؟»

...!

یوچون‌جو احساس‌رفتار​ هیجان و‌وقت​ لرزش کرد.

هیچ دروغی در کلمات‌جوری​ او که دنیای رزمی‌خواستی​ را بی‌ارزش می‌خواند، وجود نداشت.

«این مرد...»

با شنیدن پاسخی از‌اونجایی​ این سطح متفاوت، یوچون‌جو دیگر‌سپردم​ نیازی به فکر کردن نداشت.

تاپ—

او زانو زد و گفت.

«من، یوچون،‌ندارد​ از شما‌بیش​ پیروی خواهم کرد.»

«می‌خوای به‌موضوع​ جامعه نه‌اونجایی​ آسمان خیانت کنی؟»

«جامعه نه آسمان‌می‌شه​ فعلی، دیگر جامعه‌ازش​ نه آسمان نیست.»

«رهبر فعلی...»

«احتمالاً امپراتور خونین مرگ است.»

«...شما می‌دانستید؟»

«احمق.»

چون هوی‌نسل​ گوشه لبش‌جوری​ را کج کرد.

و با نگاهی گذرا‌بیش​ به نجیب‌زاده سرگردان، با‌سپردم​ صدایی پایین اضافه کرد.

«این یارو گفت‌ندارد​ که تو دو‌دهه​ تا اشتباه بزرگ کردی.»

«یکیش این‌رفتار​ بود که‌وقت​ من رو نشناختی.»

«خب، می‌دونی‌نسل​ اون یکی‌جوری​ چی بود؟»

«منظورتون چیه...»

«اینکه امپراتور‌موضوع​ خونین مرگ‌اونجایی​ رو هم نشناختی.»

به محض‌رفتار​ اینکه این کلمات‌خواستی​ به پایان رسید.

فووش—!

یک کف دست سفید‌بیش​ و خالص، تمام میدان دید‌دیگه​ گشاد شده یوچون‌جو را بلعید.

امواج دایره‌ای و محوی‌اونجایی​ از مرکز کف دست‌داشتم​ به بیرون پخش شد.

«چی!»

این تکنیک کفی بود که‌رفتار​ به نظر می‌رسید موجی از‌کنی​ انرژی را با خود حمل می‌کند.

اما چشمان یوچون‌جو که به او خیره‌داشتم​ شده بود، بلافاصله متوجه شد چیزی که‌کسی​ در این امواج دایره‌ای حمل می‌شود، انرژی نیست.

نیروی درونی یا‌ندارد​ هیچ چیز شبیه‌دهه​ به آن نبود.

این توانایی برتری بود که تنها کسانی که‌بعد​ دانتیان بالایی خود را باز کرده بودند می‌توانستند‌بکشی​ به دست آورند؛ نیروی حیات متراکم یک انسان.

در همان لحظه‌ای‌ساخته​ که فهمید این‌می‌شه​ حضور معنوی است.

[پس، تو هم جایگزین شده‌ای.]

هوشیاری‌اش توسط آن صدای‌اونجایی​ شدید بلعیده شد و برای‌سپردم​ لحظه‌ای، ذهنش به پرواز درآمد.

همراه با انرژی جاودانه‌ای که توسط تکنیک پیوند‌بعد​ معنوی آسمانی تولید شده بود و تا آن‌بکشی​ لحظه با قدرت از دانتیان بالایی‌اش محافظت می‌کرد.

همان‌طور که دانتیان بالایی‌اش‌جوری​ کاملاً باز شد، هوشیاری‌اش‌خواستی​ ضعیف و دور شد.

[دنیا.]

این کلمه مانند شعله‌ای سوخت.

هم‌زمان، هوشیاری‌اش گویی که توسط شعله سوخته باشد، خاموش‌دورش​ شد و انرژی جاودانه‌ای که از نقطه طب سوزنی‌حالی​ تاج کاملاً باز شده‌اش سرازیر می‌شد، تیره و تار گشت.

موجی از‌نسل​ انرژی شرور،‌جوری​ لزج و تاریک.

لحظه بعد.

سلییک—

نور چشمان یوچون‌جو به تدریج محو‌ازش​ شد و از میان لب‌های سرخ و‌می‌خوای​ خونینش، صدایی مورمورکننده به بیرون تراوش کرد.

«خیلی وقت می‌گذره.»

صدایی خشن و تاریک.

این صدای‌موضوع​ امپراتور خونین‌اونجایی​ مرگ بود.

ناولها | novelha.net