چپتر 1040: چپتر 1040
0«که اینطور؟»
نجیبزاده سرگردانموضوع با بیتفاوتیاونجایی جواب داد.
او از قبل لبه کلاهخواستی حصیریاش را که کمی بالابندازی برده بود، پایین کشیده بود.
انگار علاقهاش راساخته به بحث ازمیشه دست داده بود.
با این واکنش، گوشههایبیش لب یوچونجو بالا رفت،سپردم انگار که انتظارش را داشت.
«دارم میگم ممکنه فرقه ما بهدهه جامعه نه آسمان خیانت کنه، امانداره تو انگار اصلاً برات مهم نیست.»
«این چیزیه کهمیشه خودت باید درازش موردش تصمیم بگیری.»
نجیبزاده سرگرداننسل دست چپش رارفتار کمی تکان داد.
انگار میخواست بگویداونجایی هیچ علاقهای بهپیش این موضوع ندارد.
«از اونجایی که بیش از یه دههپیش پیش هر چی داشتم رو به توبرای سپردم، دیگه ربطی به من نداره، مگه نه؟»
«برای کسی که اینطوری حرف میزنه،ازش مگه وقتی دره صعود رو پایینهاه کشیدی از قدرت فرقه ما استفاده نکردی؟»
«فقط براینسل یه لحظه اسمشرفتار رو قرض گرفتم.»
نجیبزاده سرگردان شانهای بالا انداخت.
در برابر این نگرش بیشرمانه و پرپیش از اعتمادبهنفس او، یوچونجو نه تنها جابرای نخورد، بلکه لبخند چروکیده روی لبانش عمیقتر شد.
انگار میدانسترفتار که اینوقت اتفاق میافتد.
«شیرینیاش رو میبلعی و تلخیاش رو تف میکنی. با اعتباری کهبعد فرقه ما تو این چند نسل ساخته، جوری رفتار میکنی کهاشکی انگار میشه هر وقت خواستی ازش استفاده کنی و بعد دورش بندازی.»
«اعتبار؟ هاهندارد هاه! میخوای منودهه از خنده بکشی.»
نجیبزاده سرگردان زیر خنده زد.
در حالی که اشکی را که ازکنی شدت خنده در گوشه چشمش جمع شدهمنو بود پاک میکرد، لب به سخن گشود.
«فرقهای که همین الانش همرفتار داره از یاد دنیا میره، دیگهبعد چه اعتباری برای حرف زدن داره؟»
«همونطور که میگی، اعتبار خیلی ناچیزیه. اماداشتم برای کسی که ازش استفاده کرده تاکسی اینطوری حرف بزنه، این یه تناقض نیست؟»
«اوه، چقدر حقیر شدی.اونجایی فقط به خاطر اینکهداشتم یه ذره ازش استفاده کردم.»
نجیبزاده سرگردان سرشمیشه را تکان داد وکنی به حرفهایش اضافه کرد.
«برای رسیدن به یه هدف بزرگ، یه فداکاریخواستی کوچیک اجتنابناپذیره. تازهشم، مگه جامعه نه آسمان جوریمیخوای خوشحالی نکرد که انگار میخواستن از خوشی بمیرن؟»
«مگه هدف تو هم همین نبود؟ اینکه بهونه شکست دادن دشمن بزرگیمگه مثل دره صعود رو پیش بکشی... اما در باطن، مگه این نقشهاینکردی برای جمع کردن انواع و اقسام آدمها برای رسیدن به جاهطلبیهای خودت نیست؟»
یوچونجو با آرامش گفت.
ریش سفید و مرتبش لرزید.
«استاد، اگه این رو بهرفتار جامعه نه آسمان گزارش میدادم،کنی اصلاً تو موقعیت خوبی قرار نمیگرفتی.»
«شاید. اما خودت هم خوبدهه میدونی. این فقط جاهطلبی منربطی نیست، بلکه آرزوی دیرینه فرقه ماست...»
«پس این قضیه بیشتر از قبلدهه بهت بیربط نمیشه، استاد؟ از اونجایی کهمگه دیگه هیچ پیوندی با فرقه ما نداری.»
«...اون احمق لجباز حالاوقت رهبر فرقه شده و یاددورش گرفته چطور اینقدر زبونباز بشه.»
«همهاش رونسل از شماجوری یاد گرفتم، استاد.»
«یادم نمیادندارد همچین چیزی بهتدهه یاد داده باشم.»
«با نگاه کردن یاد گرفتم.»
«خیلی عوض شدی. کسیوقت که قبلاً هر وقت اینطوریدورش رفتار میکردم، فقط سرزنشم میکرد.»
نجیبزاده سرگردان خندید.
سپس در حالی که حالادهه نگاهی حاکی از رضایت درربطی چهرهاش دیده میشد، اضافه کرد.
«خب، چه اهمیتی داره؟ اگه اونادهه معنی واقعی پشت این تلاش رو میدونستن،مگه حتی نسلهای گذشته هم نمیتونستن حرفی بزنن.»
«هنوزم مثل همیشه پوست کلفتی.»
«داری چیز واضحی رو میگی.»
نجیبزاده سرگردان با شیطنتبیش چانهاش را نوازش کردسپردم و به آرامی زمزمه کرد.
«پوست صورت منندارد از آهن سرددهه هزار ساله هم کلفتتره.»
«این چیزی نیستمیشه که بشه باازش اینهمه غرور گفت.»
یوچونجو کمینسل سرش راجوری تکان داد.
با نگاهی ترحمآمیز.
اما اینموضوع فقط برایاونجایی یک لحظه بود.
یوچونجو چانهاش را بالاوقت برد و مستقیم بهبعد نجیبزاده سرگردان نگاه کرد.
چشمان نیمهبازی که از زیررفتار کلاه حصیریِ پایینکشیدهشده دیده میشدند،کنی به سردی باد شمال بودند.
اگر مکالمه تا الان بین یک استاد وسپردم شاگرد بود، حالا با تغییر کامل به موضعحرف خود به عنوان یوچونجو، لبهایش را تکان داد.
«خب، میخوای چیکار کنی؟»
صدای سنگینش طنینانداز شد،وقت به اتمسفر ساییده شد ودورش انرژی ملموسی را آزاد کرد.
این تبلورنسل انرژی جاودانهجوری متراکم بود.
«بذار یهندارد ملاقات خصوصیبیش باهاش داشته باشم...»
«نوچ، نوچ. بارها واونجایی بارها بهت هشدار دادمداشتم که کاملاً آماده باشی.»
ناگهان، نجیبزاده سرگردانمیشه زبانش را در دهانکنی چرخاند و نوچنوچ کرد.
سپس جوری حرفساخته زد که انگار اینوقت وضعیت برایش رقتانگیز بود.
«همین الانندارد دو تابیش اشتباه بزرگ کردی.»
‹اشتباه...؟›
اخمهای یوچونجو در هم رفت.
هیچ اشتباهی در کار نبود.
او همهچیز را چنان با دقت آماده کرده بوددیگه که با وجود اینکه میدانست نجیبزاده سرگردان در کوه هوآشاندره اقامت دارد، تازه الان برای ملاقات با او آمده بود.
سپس، نجیبزاده سرگردان ادامه داد.
«اولین اشتباهت اینمیشه بود که اونازش رو درست نشناختی.»
«من از قبل اطلاعات زیادی دربارهمیشه چون هوی جمعآوری کردم. نه فقطدورش زمان حالش، بلکه گذشتهاش رو هم...»
«نه، تو نمیدونی.»
نجیبزاده سرگردانموضوع حرفش را بابیش تندی قطع کرد.
لحنش بینهایت سرد بود.
«اگه واقعاً میخواستی به تنهاییرفتار باهاش ملاقات کنی، نباید میاومدی پیشبعد من، باید مستقیم میرفتی سراغ خودش.»
«...»
«من قدرتی ندارم که مجبورش کنمدهه با تو ملاقات کنه، و اگه مستقیممگه میرفتی سراغش، این اتفاق ناگوار هم نمیافتاد.»
«منظورت چیه؟»
«احمق. نه، حتماًساخته به همین دلیلهمیشه که همچین کاری کردی.»
همانطور که صحبتاونجایی میکرد، به آرامیپیش از جایش بلند شد.
در حالی که با دستانشبیش به آرامی خاک لباسش را میتکاند،ربطی از بالا به یوچونجو نگاه کرد.
یک جای زخم ووقت برق چشمانش از زیربعد کلاه حصیری نمایان شد.
چشمان یوچونجونسل با دیدنجوری او یخ زد.
‹نگاهش به هموناونجایی حالتی برگشته کهپیش قبلاً بود... یعنی ممکنه؟!›
درست زمانیموضوع که چشماناونجایی یوچونجو گشاد شد.
«فکر میکنی اونمیشه نمیدونه که توازش اینجا پیدات شده؟»
نجیبزاده سرگردان درساخته حالی که سرشمیشه را برمیگرداند، گفت.
نگاهش بهندارد سمت مسافرخانهبیش شکوفه آلو بود.
یوچونجو که انگار مسحوراونجایی این حرکت شده بود،داشتم او نیز سرش را چرخاند.
...!
نفس در سینهاش حبس شد.
ووووش—
ناگهان، خطالرأس کوه تاریک شد.
گرگومیش زودهنگام، همراه باوقت تاریکی مطلق، روی آسمانبعد آبی را رنگآمیزی کرد.
و حتی خورشیدیساخته را که در اوجوقت آسمان شناور بود، بلعید.
همزمان با این وضعیت ناگهانی.
‹این...›
ذهن یوچونجو به هم ریخت.
تکنیک اتصال معنوی آسمانی که آن را تا حد نهاییاشکنی بالا برده بود، از نقطه طب سوزنی تاج او محافظتزیر کرد، اما در نهایت، او برای لحظهای در گیجی فرو رفت.
این به خاطراونجایی وضعیتی بود که باداشتم آن روبهرو شده بود.
از روی خطالرأسی که باعث شدهدهه بود تاریکی، آسمان نیمهروز را تغییرنداره دهد، چهرهای به بالا صعود کرد.
در همان لحظهای که موهایش که درکنی باد در اهتزاز بود در میدان دید قرارخنده گرفت، تمام بدنش از قبل نمایان شده بود.
مرد جوان و خوشقیافهایجوری که ردایی به رنگخواستی سیاه مطلق بر تن داشت.
به نظر میرسید به آرامی قدم میزند، انگار کهدیگه در حال گشتوگذار است، اما قبل از اینکه کسیوقتی حتی بتواند پلک بزند، هیکل او بسیار بزرگتر شد.
پیشرویای که بهندارد نظر میرسید فضادهه را مچاله کرده است.
پیکر او که بدون کوچکترینخواستی لرزشی نزدیک میشد، خیلی زودبندازی شکل واضحی به خود گرفت.
همه اینهانسل تنها با یکرفتار قدم اتفاق افتاد.
«چون... هوی.»
یوچونجو بهموضوع سرعت بهاونجایی خودش آمد.
این اولین باریمیشه بود که باازش او روبهرو میشد.
اما تشخیصنسل هویتش اصلاًجوری کار سختی نبود.
سطح حضورندارد و ابهت اودهه کاملاً متفاوت بود.
درست مثل «آنندارد شخص» که چنددهه روز پیش دیده بود.
«به قهرمانرفتار بزرگ، چون هوی،خواستی ادای احترام میکنم.»
یوچونجو به سرعت دستهایشجوری را به نشانه احترامخواستی به هم گره زد.
این واکنش طبیعی بودبیش که طی سالها تجربهسپردم در او نهادینه شده بود.
با این حال.
«شنیده بودم که فرقهوقت گل بلای ابدی فقط یکدورش وارث در هر نسل داره.»
چون هوی حتی نگاهی هم به یوچونجووقت که ادای احترام کرده بود نینداخت واعتبار در عوض به نجیبزاده سرگردان خیره شد.
این اتفاق در همانبیش لحظهای افتاد که اوسپردم یک قدم به جلو برداشت.
سویش—
لبه ردای سیاه و قیرگون او،ازش ردای دگرگونی بیشمار شیطانی الهی، هالههاه کمرنگی از رنگ سرخ به خود گرفت.
تکنیک حرکتینسل فرقه کوه هوآشان،رفتار رانش رایحه پنهان.
در یک چشم به هم زدن، گویی کسیسپردم فضا را مچاله کرده باشد، فاصله چند ژانگ بینمیزنه نجیبزاده سرگردان و چون هوی فشرده و کم شد.
و عطر غلیظندارد شکوفههای آلو دردهه همه جهات پخش شد.
چون هوی که تنها باخواستی یک قدم کوچک به صورت نجیبزادهاعتبار سرگردان رسیده بود، به حرف آمد.
«این دیگه چیه؟»
«او یوچونجوی فعلی است.»
نجیبزاده سرگردان کلاهندارد حصیریاش را بهدهه عقب هل داد.
و بلافاصله پسمیشه از آن، با چشمانکنی چون هوی روبهرو شد.
گویی چارهاینسل جز اینجوری کار نداشت.
«و همچنین رهبر فعلیبیش فرقه گل بلای ابدیسپردم و گونگمانگ زمان حال است.»
«رهبر جامعه نه آسمان نیست؟»
همانطور کهرفتار چشمان چونوقت هوی باریک میشد...
«او برادر کوچکتر من است...»
یوچونجو لبهایش را تکان داد.
اما قبلموضوع از اینکه حتیبیش حرفش تمام شود.
بام—!
فشار شدیدینسل روی اوجوری آوار شد.
یوچونجو از شدت ضربه تلوتلودهه خورد، اما هرطور که بودربطی توانست تعادلش را حفظ کند.
«کی بهتموضوع اجازه داداونجایی وسط حرف بپری؟»
چون هوی در حالیوقت که به او نگاهبعد میکرد، زیر لب غرید.
«از تو نپرسیدم.»
با ضربه واونجایی فشار دیگری، دهانپیش یوچونجو خودبهخود بسته شد.
گویی اینموضوع قانون طبیعیاونجایی دنیا بود.
نجیبزاده سرگردانرفتار با دیدن اوخواستی لبخند تلخی زد.
«رهبر جامعه نه آسمان هم شاگردمیشه من است، اما این یکی کسیدورش است که میراث فرقه را ادامه میدهد.»
«این؟»
نگاه چونموضوع هوی رویاونجایی یوچونجو چرخید.
چشمانش پررفتار از شکوقت و تردید بود.
«اینکه مقام رهبر فرقهجوری رو به یه بدبختخواستی بیمصرف مثل این بسپاری...»
«انگار اصلاً قصد نداشتی میراثدهه فرقه گل بلای ابدی روربطی درست و حسابی ادامه بدی.»
این یک ارزیابی بیرحمانه بود.
با شنیدن این حرف، چهرهخواستی یوچونجو در هم رفت، اما ایناعتبار حالت فقط یک لحظه دوام آورد.
او فوراً تکنیک پیوند معنویرفتار آسمانی را فعال کرد تاکنی احساساتش را کنترل و سرکوب کند.
«این یارو رو باش.»
تازه آن موقع بود کهبیش چون هوی، انگار که کمی علاقهمندربطی شده باشد، رو به او کرد.
«تو میخواستیرفتار با منوقت خصوصی حرف بزنی؟»
لرزه سردینسل از ستون فقراترفتار یوچونجو پایین دوید.
این یعنی او تمامبیش مکالمه بین او وسپردم استادش را شنیده بود.
اما اوموضوع اصلاً این ترسبیش را بروز نداد.
چون از بچگی یاد گرفته بود برایکنی کسی که با اطلاعات سروکار دارد، تغییر درخنده حالت چهره میتواند چیزهای زیادی را لو بدهد.
آن هم درساخته برابر همان استادی کهوقت اکنون روبهرویش ایستاده بود.
او باندارد سرکوب تمامبیش احساساتش پاسخ داد.
«بله، درسته.»
«حالا کهرفتار همدیگه رو دیدیم،خواستی حرفت رو بزن.»
با این حرف چون هوی که انگاروقت داشت به او لطف میکرد، یوچونجو لحظهایاعتبار فکر کرد و سپس لب به سخن گشود.
«میخوام یکندارد سؤال ازبیش شما بپرسم.»
چون هوی با اشارهاونجایی دست از او خواستداشتم که زودتر حرفش را بزند.
سپس، یوچونجو شروع کرد.
«اگر دنیای رزمی راجوری در دستان خود بگیرید،خواستی قصد دارید چه کار کنید؟»
پوهاها!
چون هوی زیر خنده زد.
چون هوی در حالی که طوری میخندیدکنی که انگار مسخرهترین حرف دنیا را شنیدهمنو است، به نجیبزاده سرگردان نگاه کرد و گفت.
«تو چی فکر میکنی؟»
«تچ، بد تربیتش کردم.»
نجیبزاده سرگردانموضوع سرش رااونجایی تکان داد.
«دارن دررفتار مورد چیوقت حرف میزنن؟»
یوچونجو که از واکنشهایجوری غیرقابل درک آنها گیجخواستی شده بود، در دلش پرسید.
«دلیلش چیست؟»
«یعنی چیموضوع دلیلش چیه؟ سؤالتبیش احمقانهترین سؤال ممکنه.»
گوشه لبرفتار چون هویوقت بالا رفت.
«من هیچ قصدیساخته برای گرفتن چیزیمیشه مثل دنیای رزمی ندارم.»
«با یه چیزاونجایی به این بیمصرفیپیش میخوام چیکار کنم؟»
...!
یوچونجو احساسرفتار هیجان ووقت لرزش کرد.
هیچ دروغی در کلماتجوری او که دنیای رزمیخواستی را بیارزش میخواند، وجود نداشت.
«این مرد...»
با شنیدن پاسخی ازاونجایی این سطح متفاوت، یوچونجو دیگرسپردم نیازی به فکر کردن نداشت.
تاپ—
او زانو زد و گفت.
«من، یوچون،ندارد از شمابیش پیروی خواهم کرد.»
«میخوای بهموضوع جامعه نهاونجایی آسمان خیانت کنی؟»
«جامعه نه آسمانمیشه فعلی، دیگر جامعهازش نه آسمان نیست.»
«رهبر فعلی...»
«احتمالاً امپراتور خونین مرگ است.»
«...شما میدانستید؟»
«احمق.»
چون هوینسل گوشه لبشجوری را کج کرد.
و با نگاهی گذرابیش به نجیبزاده سرگردان، باسپردم صدایی پایین اضافه کرد.
«این یارو گفتندارد که تو دودهه تا اشتباه بزرگ کردی.»
«یکیش اینرفتار بود کهوقت من رو نشناختی.»
«خب، میدونینسل اون یکیجوری چی بود؟»
«منظورتون چیه...»
«اینکه امپراتورموضوع خونین مرگاونجایی رو هم نشناختی.»
به محضرفتار اینکه این کلماتخواستی به پایان رسید.
فووش—!
یک کف دست سفیدبیش و خالص، تمام میدان دیددیگه گشاد شده یوچونجو را بلعید.
امواج دایرهای و محویاونجایی از مرکز کف دستداشتم به بیرون پخش شد.
«چی!»
این تکنیک کفی بود کهرفتار به نظر میرسید موجی ازکنی انرژی را با خود حمل میکند.
اما چشمان یوچونجو که به او خیرهداشتم شده بود، بلافاصله متوجه شد چیزی کهکسی در این امواج دایرهای حمل میشود، انرژی نیست.
نیروی درونی یاندارد هیچ چیز شبیهدهه به آن نبود.
این توانایی برتری بود که تنها کسانی کهبعد دانتیان بالایی خود را باز کرده بودند میتوانستندبکشی به دست آورند؛ نیروی حیات متراکم یک انسان.
در همان لحظهایساخته که فهمید اینمیشه حضور معنوی است.
[پس، تو هم جایگزین شدهای.]
هوشیاریاش توسط آن صدایاونجایی شدید بلعیده شد و برایسپردم لحظهای، ذهنش به پرواز درآمد.
همراه با انرژی جاودانهای که توسط تکنیک پیوندبعد معنوی آسمانی تولید شده بود و تا آنبکشی لحظه با قدرت از دانتیان بالاییاش محافظت میکرد.
همانطور که دانتیان بالاییاشجوری کاملاً باز شد، هوشیاریاشخواستی ضعیف و دور شد.
[دنیا.]
این کلمه مانند شعلهای سوخت.
همزمان، هوشیاریاش گویی که توسط شعله سوخته باشد، خاموشدورش شد و انرژی جاودانهای که از نقطه طب سوزنیحالی تاج کاملاً باز شدهاش سرازیر میشد، تیره و تار گشت.
موجی ازنسل انرژی شرور،جوری لزج و تاریک.
لحظه بعد.
سلییک—
نور چشمان یوچونجو به تدریج محوازش شد و از میان لبهای سرخ ومیخوای خونینش، صدایی مورمورکننده به بیرون تراوش کرد.
«خیلی وقت میگذره.»
صدایی خشن و تاریک.
این صدایموضوع امپراتور خونیناونجایی مرگ بود.