---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 4: چپتر ۴ • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 4: چپتر ۴

0

در گذشته، بدن‌تمام​ او چیزی فراتر از‌یافته​ یک بدن معمولی بود.

بدن روح شیطانی.

بدنی که از بدو تولد با انرژی شیطانی‌نقطه​ زاده شده بود و می‌توانست به‌راحتی و با‌بودند​ سرعتی سرسام‌آور بر هر هنر شیطانی‌ای مسلط شود.

اگر او با بدن روح شیطانی به دنیا نیامده بود، هرگز به‌ناخالصی​ مقام رهبر فرقه شیطان آسمانی نمی‌رسید و نمی‌توانست بر هنر الهی شیطان آسمانی‌پاک​ مسلط شود؛ هنری که لقب شیطان آسمانی مطلق را برایش به ارمغان آورد.

بدن روح شیطانی‌تمام​ تا این حد‌گسترش​ خاص و بی‌نظیر بود.

اما حالا، وقتی به بدن‌دوازده​ فعلی‌اش نگاه می‌کرد، ناخودآگاه به‌بودند​ یاد همان بدن روح شیطانی افتاد.

«نه، اگه بخوام دقیق‌بخوام​ بگم، این بدن دقیقاً‌نقطه​ نقطه مقابل بدن روح شیطانیه.»

دوازده کانال انرژی اصلی که کاملاً مسدود شده بودند، حالا کاملاً باز و‌دیده​ آزاد بودند و هشت کانال انرژی فوق‌العاده که تا پیش از این وضعیت‌خالص​ آشفته‌ای داشتند، حالا مانند تاندون‌های یک گاو نر محکم و استوار شده بودند.

علاوه بر این، انرژی قرص پریلا که با‌بی‌نقص​ انرژی طبیعت درآمیخته بود، به‌سرعت در رگ‌های خونی‌اش‌نوزاد​ جریان داشت و مجاری خونی او را تقویت می‌کرد.

اگر همه‌چیز به همین‌جا‌شیطانیه​ ختم می‌شد، هرگز به‌کاملاً​ یاد بدن روح شیطانی نمی‌افتاد.

اما...

«اصل کاری‌خشک​ تازه از‌تمام​ اینجا شروع می‌شه.»

چشم ذهن او‌تمام​ همچنان به کاوش در‌یافته​ اعماق بدنش ادامه داد.

وقتی به شکمش رسید، دانتیان‌دوازده​ پایینی را که در اعماق‌بودند​ آن جای گرفته بود، بررسی کرد.

دانتیان پایینی که به خاطر انسداد دوازده کانال انرژی‌مقابل​ اصلی سفت و خشک شده بود، حالا پس از‌آزاد​ جذب تمام آن انرژی، مانند اقیانوسی بی‌کران گسترش یافته بود.

کاملاً بی‌نقص بود، حتی‌تمام​ یک ذره ناخالصی هم‌یافته​ در آن دیده نمی‌شد.

درست مثل یک نوزاد تازه‌متولدشده.

حتی اگر کسی به قلمرو تولد‌کانال​ دوباره و دگرگونی هم می‌رسید، دانتیانش‌آزاد​ تا این حد پاک و خالص نمی‌شد.

این اولین‌افتاد​ بار بود که‌دقیق​ چنین چیزی می‌دید.

«با این سطح از خلوص، می‌تونم‌بی‌کران​ تو چشم‌به‌هم‌زدنی روی هر انرژی‌ای که‌ناخالصی​ تو این دنیا وجود داره مسلط بشم.»

این بزرگ‌ترین‌جذب​ نقطه قوت این‌بی‌کران​ بدن ناشناخته بود.

می‌توانست هر‌نقطه​ نوع انرژی‌ای‌شیطانیه​ را بپذیرد.

بدن روح شیطانی با انرژی‌دقیق​ شیطانی متولد می‌شد، اما انرژی‌های‌شیطانیه​ متناقضی در درون خود داشت.

اما این بدن، با وجود اینکه‌بی‌کران​ خالی بود، می‌توانست تمام انرژی‌ها را‌ناخالصی​ آزادانه و بدون هیچ مشکلی بپذیرد.

وجود و عدم.

شیطان و خلأ.

این دو بدن از دو نقطه کاملاً‌دقیقاً​ متضاد شروع کرده بودند، اما برتری و‌کاملاً​ کمال هر دو در یک سطح بود.

«و در‌خشک​ حال حاضر، این‌اقیانوسی​ یکی خیلی بهتره.»

در گذشته، زمانی که او‌بی‌کران​ دوکگو گویون بود، بدن روح‌ذره​ شیطانی انتخاب بهتری به حساب می‌آمد.

اما برای کسی که‌شیطانیه​ اکنون بود، این بدن‌کاملاً​ ایده‌آل‌ترین حالت ممکن را داشت.

و این تمام ماجرا نبود.

در ذهن او هنرهای رزمی بی‌شماری نهفته بود‌یافته​ و نه تنها بر تکنیک‌های عالی مسلط بود،‌مثل​ بلکه در برابر آن‌ها نیز مبارزه کرده بود.

و حالا، چنین‌تمام​ بدن بی‌نظیری هم‌گسترش​ به دست آورده بود؟

این دقیقاً مثل‌مقابل​ دادن بال به‌کانال​ یک ببر درنده بود.

گوشه‌های چشمانش‌افتاد​ از روی‌بخوام​ رضایت جمع شد.

«فقط می‌خواستم کانال انرژی قطع‌شده روح بزرگ یین-یانگ رو‌بی‌نقص​ درمان کنم چون جونم در خطر بود، اما شانس‌تازه‌متولدشده​ بدجور بهم رو کرد. اونم به بهترین شکل ممکن.»

به نظر می‌رسید تمام اتفاقاتی که‌گسترش​ تنها در یک روز رخ داده‌دیده​ بود، داشتند به او لبخند می‌زدند.

با چنین بدنی، می‌توانست خیلی‌دوازده​ سریع‌تر از آنچه انتظار داشت،‌بودند​ قدرت رزمی سابقش را پس بگیرد.

با چهره‌ای راضی،‌اگه​ به بررسی دقیق‌تر‌بگم​ بدنش ادامه داد.

«برای الان همین‌قدر کافیه.»

پس از درک‌تمام​ کامل وضعیت بدنش، به‌آرامی‌یافته​ چشمانش را باز کرد.

سپس، در‌نقطه​ سکوت نگاهی‌شیطانیه​ به اطرافش انداخت.

تاریکی مطلق، فضای داخل‌بخوام​ کلبه کوچک را مانند‌نقطه​ یک پرتگاه بی‌انتها بلعیده بود.

«چقدر زود گذشت.»

وقتی پنجره را باز کرد، متوجه‌گسترش​ شد که زمان خیلی بیشتر از‌دیده​ چیزی که فکر می‌کرد گذشته است.

ماه کامل که با خجالت از میان ابرها سرک می‌کشید، گرد و کامل در‌فوق‌العاده​ آسمان معلق بود و نور آبی مهتاب که به پایین می‌تابید، آرام‌آرام فرقه کوه هوآشان‌به‌سرعت​ را که در طول روز به رنگ سرخ درآمده بود، با هاله‌ای آبی‌رنگ رنگ‌آمیزی می‌کرد.

منظره‌ای مرموز و مسحورکننده بود.

«نور مهتاب، هاه...»

شاید به این خاطر بود که در طول ده سال گذشته در آن غار فقط‌مثل​ نور مروارید درخشان شب را دیده بود، اما نور آبی مهتابی که پس از این‌سطح​ همه مدت می‌دید، منظره‌ای دلپذیر بود و قلب سخت و سنگینش را به‌آرامی ذوب می‌کرد.

تاپ...

او به‌افتاد​ پشت روی‌بخوام​ زمین دراز کشید.

«خب، قدم بعدی هنرهای رزمیه... کدوم رو امتحان کنم؟ برم سراغ هنر الهی شیطان آسمانی؟ نه، شاید‌نوزاد​ هنر شیطانی نه آسمان برای پیشرفت سریع‌تر بهتر باشه؟ می‌تونم با اون پایه‌ام رو تو دانتیان پایینی‌چشم‌به‌هم‌زدنی​ محکم کنم، بعد برم سراغ هنر شیطانی بازگشت به بهشت و در نهایت هنر الهی شیطان آسمانی...»

در حین فکر‌تمام​ کردن به این‌گسترش​ موضوع، ناگهان مکث کرد.

«...اصلاً حتماً‌نقطه​ باید یه‌شیطانیه​ هنر شیطانی باشه؟»

او قبلاً بیشتر هنرهای‌بخوام​ رزمی شیطانی در فرقه شیطان‌مقابل​ آسمانی را تجربه کرده بود.

اما اینکه دوباره‌جذب​ بخواهد همان مسیر‌بی‌کران​ تکراری را طی کند؟

اصلاً به دلش نمی‌نشست.

گذشته از‌نقطه​ این، او دیگر‌دوازده​ دوکگو گویون نبود.

او حالا چون‌اگه​ هوی بود، یکی از‌دقیقاً​ شاگردان فرقه کوه هوآشان.

اگر کسی متوجه انرژی شیطانی‌اش‌اقیانوسی​ می‌شد چه؟ او را جاسوس‌حتی​ یا دشمن دنیای رزمی می‌خواندند.

و این‌جذب​ یعنی یک‌اقیانوسی​ دردسر بزرگ.

با فکر کردن‌مقابل​ به آینده، افکارش را‌اصلی​ سر و سامان داد.

هیچ نیازی‌افتاد​ به پافشاری روی‌دقیق​ هنرهای شیطانی نبود.

یاد گرفتن‌خشک​ هنرهای رزمی راستین‌اقیانوسی​ خیلی سرگرم‌کننده‌تر نبود؟

فقط فکر کردن به‌اقیانوسی​ یادگیری هنرهای رزمی جدید،‌بی‌نقص​ لبخندی روی لبانش آورد.

در گذشته، کتابخانه شیطان آسمانی پر از کتاب‌های هنرهای رزمی‌بودند​ فرقه راستین بود که مدت‌ها پیش غارت شده بودند، اما‌تاندون‌های​ او فقط می‌توانست آن‌ها را بخواند و امکان یادگیری‌شان را نداشت.

تکنیک‌های فرقه راستین‌اگه​ با انرژی شیطانی‌بگم​ در تضاد بودند.

اما حالا،‌خشک​ این فرصت‌تمام​ را داشت.

بنابراین، هنرهای‌جذب​ شیطانی را‌اقیانوسی​ کنار گذاشت.

با آرامش هنرهای‌مقابل​ رزمی فرقه کوه هوآشان‌اصلی​ را به یاد آورد.

هنرهای رزمی‌افتاد​ آن‌ها واقعاً‌بخوام​ باشکوه بود.

هر بار که شمشیرهایشان را تاب‌بی‌کران​ می‌دادند، گل‌ها می‌شکفتند و عطر تند‌ناخالصی​ شکوفه‌های آلو در هوا پخش می‌شد...

پوزخندی زد.

حتی فکر کردن‌مقابل​ به آن هم‌کانال​ باعث می‌شد خنده‌اش بگیرد.

این دقیقاً مثل این‌بخوام​ بود که به دشمن‌نقطه​ اعلام کنی: «هی، من اینجام!»

«با این‌خشک​ حال، تماشاشون‌تمام​ لذت‌بخش بود.»

در مقایسه با راهب‌های مشت‌زن، گداهای چوب‌به‌دست‌یافته​ و تائوئیست‌های فرقه وودانگ که با شمشیرهایشان‌درست​ دایره می‌کشیدند، تماشای این یکی خیلی دلپذیرتر بود.

«پس الان‌نقطه​ قراره اون‌شیطانیه​ رو یاد بگیرم؟»

با این فکر، شروع کرد به‌بگم​ یادآوری تکنیک‌های فرقه کوه هوآشان که در‌اصلی​ گوشه‌ای از کتابخانه شیطان آسمانی خاک می‌خوردند.

روش قلب پاک مبدأ خشک، شمشیر معکوس‌کننده آسمان نه قصر،‌حتی​ ابر جاودانه آرمیده بر قله تنها، قدم‌های نه قصر و‌قلمرو​ قدم‌های متعالی حلقه یشمی که خودش از نزدیک دیده بود.

سپس مکث کرد.

«حالا که بهش‌مقابل​ فکر می‌کنم، قدم‌های‌کانال​ متعالی حلقه یشمی...»

ناگهان حرکت پاهایی را که‌دقیق​ هیون ریو همان روز صبح‌شیطانیه​ نشان داده بود، به یاد آورد.

«اون باید همون‌جذب​ قدم‌های متعالی حلقه‌بی‌کران​ یشمی بوده باشه، نه؟»

قدم‌های متعالی حلقه یشمی که او‌گسترش​ می‌شناخت، یک تکنیک حرکت پا بود که‌نمی‌شد​ درست مانند نامش، تند و وهم‌آلود بود.

اما چیزی که آن دختر نشان داده‌اصلی​ بود، فقط یک حرکت سریع بود، بدون آن‌پیش​ قدم‌های فریبنده‌ای که باید در آن وجود می‌داشت.

«شایدم نه؟ هرچند شبیهش بود.»

در حالی که در افکارش درباره قدم‌های متعالی‌یافته​ حلقه یشمی غرق شده بود، آسمان شب نیز‌مثل​ همگام با تفکرات او تاریک‌تر و عمیق‌تر می‌شد.

صبح روز بعد.

او به‌آرامی بدنش‌اگه​ را کش داد و‌دقیقاً​ از جا بلند شد.

خشکی و سفتی‌ای که تا دیروز‌بی‌کران​ در بدنش احساس می‌کرد کاملاً از بین‌دیده​ رفته بود و بدنش سبک شده بود.

«خب پس...»

این را در حالی‌شیطانیه​ که از روی تخت‌کاملاً​ قدیمی پایین می‌آمد، زمزمه کرد.

«بریم.»

او سه روز گذشته‌تمام​ را صرف جمع‌آوری اطلاعات از‌بی‌نقص​ طریق گوش دادن کرده بود.

حالا وقت آن‌تمام​ بود که با‌گسترش​ پاهای خودش حرکت کند.

لباس فرم قرمز و‌شیطانیه​ مشکی را که دیروز هنگام‌مسدود​ رسیدن بررسی کرده بود، پوشید.

سپس به شمشیری‌اگه​ که در گوشه‌ای‌بگم​ قرار داشت نگاه کرد.

احتمالاً متعلق به‌جذب​ کسی بود که قرار‌گسترش​ بود استاد او باشد.

یک شمشیر بلند،‌تمام​ به طول سه‌گسترش​ فوت و سه اینچ.

این شمشیر‌نقطه​ مناسب یک‌شیطانیه​ تائوئیست جوان نبود.

با یک حرکت سریع چرخید.

وقتی در کلبه کوچک را باز‌بی‌کران​ کرد، هوای سرد و سوزان اوایل‌ناخالصی​ سپیده‌دم ریه‌هایش را در آغوش گرفت.

«هوووف... بدک‌جذب​ نیست، جیگر‌اقیانوسی​ آدم حال میاد.»

این کلبه روی یکی‌شیطانیه​ از قله‌های کوه هوآشان، یعنی‌مسدود​ قله سقوط غاز قرار داشت.

شاید چون یکی از بلندترین‌دقیق​ نقاط هوآشان بود، کل منظره اطراف‌دوازده​ با یک نگاه زیر پام بود.

اول از همه، قله‌های شیبداری بودن که انگار‌یافته​ با چاقو تراشیده شده بودن و درخت‌های زیبای‌مثل​ شکوفه آلو دور و برشون شکوفه داده بودن.

«برخلاف اون کوهستان آسمانیِ‌اقیانوسی​ دلگیر، حداقل دیدن این منظره‌حتی​ چشم آدم رو نوازش می‌ده.»

کوهستان آسمانی خیلی‌مقابل​ بلندتر و باصلابت‌تر‌کانال​ از کوه هوآشان بود.

اما این انرژی زنده و شادابی‌بگم​ رو نداشت که فقط با نگاه‌کانال​ کردن بهش، روح و روانت تازه بشه.

همه‌اش به خاطر‌جذب​ اون برف‌های ابدی‌بی‌کران​ و جونورهای وحشی بود.

با این حال، به لطف‌بی‌کران​ همون جونورها، حتی تو اون محیط‌ناخالصی​ جهنمی هم خوب زندگی کرده بودم.

شاید چون یاد گوشت سفت و جویدنی گرگ‌ها و‌مسدود​ ببرهایی افتاده بودم که قبل از اون انزوای ده‌داشتند​ ساله شکار می‌کردم و می‌خوردم، آب از لوچه‌ام آویزون شد.

بعداً باید یه‌اگه​ تیکه گوشت درست و‌دقیقاً​ حسابی بزنم به بدن.

با فکر کردن‌جذب​ به بخش بعدی‌بی‌کران​ نقشه‌ام، سریع قدم برداشتم.

تق... تق...

از مسیر باریک کوهستانی‌شیطانیه​ پایین رفتم و با‌کاملاً​ حوصله منظره رو برانداز کردم.

بوی شکوفه‌های آلو دماغم رو قلقلک‌بگم​ می‌داد و ساختمون‌های بزرگی که این‌ور و‌اصلی​ اون‌ور سبز می‌شدن، توجهم رو جلب کردن.

بعد از کمی‌جذب​ پیاده‌روی، مسیر شیب‌دار کم‌کم‌گسترش​ صاف و هموار شد.

و با هموار شدن‌اقیانوسی​ مسیر، ساختمون‌های بزرگی پشت‌بی‌نقص​ سر هم ردیف شدن.

تالار مروارید آلو که شاگردان نسل دوم‌اصلی​ اونجا می‌موندن، تالار بی‌گل برای شاگردان نسل سوم‌پیش​ و تالار تمرین رزمی برای شاگردان نسل اول.

اما برخلاف اطلاعاتی که‌بخوام​ داشتم، همه ساختمون‌ها تو‌نقطه​ سکوت مطلق فرو رفته بودن.

همون موقع،‌خشک​ یه صدای ضعیف‌اقیانوسی​ به گوشم خورد.

«هااپ! هااپ!»

ذهنم رو متمرکز کردم‌شیطانیه​ و گوش‌هام رو تیز کردم؛‌مسدود​ صدای فریادهایی از دوردست می‌اومد.

پس اونجا باید زمین تمرین جنگل هلو‌دقیقاً​ برای شاگردان نسل دوم باشه، یا زمین‌کاملاً​ تمرین نیزار رویا برای شاگردان نسل اول.

از روی صداها‌جذب​ موقعیت‌ها رو سبک‌بی‌کران​ و سنگین کردم.

خیلی زود، یه نقشه‌اقیانوسی​ تقریبی از ساختار فرقه کوه‌حتی​ هوآشان تو ذهنم شکل گرفت.

پس اگه‌نقطه​ از این‌شیطانیه​ طرف برم...

سریع مسیرم رو عوض کردم.

بعد از کمی راه‌تمام​ رفتن، جلوی یه ساختمون‌یافته​ نسبتاً رنگ‌ورورفته و قدیمی وایسادم.

بالاخره پیداش کردم!

به تابلوی بالای ورودی‌شیطانیه​ نگاه کردم که روش نوشته‌مسدود​ بود: عمارت ده هزار کتیبه.

اینجا همون کتابخونه‌ای بود که‌دقیق​ تمام کتاب‌های رزمی کوه هوآشان‌شیطانیه​ توش جمع‌آوری و دسته‌بندی شده بود.

سه طبقه‌خشک​ داشت و حسابی‌اقیانوسی​ قد کشیده بود.

«خب، پس بریم یه‌اقیانوسی​ نگاهی به هنرهای رزمی‌بی‌نقص​ این هوآشانی‌های پرادعا بندازیم.»

به عمارت ساکت ده‌شیطانیه​ هزار کتیبه نزدیک شدم و‌مسدود​ دستگیره درِ بسته رو چسبیدم.

غیژژژ...

به محض اینکه در باز‌اقیانوسی​ شد، به جای کتاب‌ها و قفسه‌ها،‌ذره​ یه تائوئیست میانسال جلوم سبز شد.

«اوهو، ببین‌جذب​ کی اینجاست،‌اقیانوسی​ هوی نیست؟»

تائوئیست میانسال با اون‌شیطانیه​ صورت چروکیده‌اش دوید سمتم و‌مسدود​ دستش رو کشید رو سرم.

«اینجا دست کشیدن رو‌بخوام​ سر ملت رسم سلام‌نقطه​ کردنه؟ کچلم کردین رفت که.»

در حالی که به اون تائوئیست میانسال، یعنی استاد عمارت ده‌ذره​ هزار کتیبه، هیون چونگ، نگاه می‌کردم که حالا بعد از رهبر فرقه‌می‌رسید​ دومین نفری بود که دست رو سرم می‌کشید، پیرمرد دهن باز کرد.

«همون‌طور که رهبر فرقه گفت، به سلامتی‌یافته​ از یه مانع بزرگ رد شدی. خب، چی‌مثل​ باعث شده بیای به عمارت ده هزار کتیبه؟»

«می‌خواستم... چند‌نقطه​ تا کتاب‌شیطانیه​ رزمی... بخونم.»

طرز حرف زدنم هنوز یه‌دقیق​ کم ناجور بود و کلمات‌شیطانیه​ بریده بریده از دهنم بیرون می‌اومد.

اما هیون چونگ اصلاً به این‌بی‌کران​ موضوع اهمیت نداد و به جاش‌ناخالصی​ از شنیدن حرفم چشماش گرد شد.

«منظورت کتاب‌های رزمیه؟»

«آره.»

«هاهاها، که این‌طور. پس حالا‌دقیق​ که بدنت بهتر شده، به‌شیطانیه​ هنرهای رزمی علاقه پیدا کردی.»

هیون چونگ از‌جذب​ ته دل خندید، بعد‌گسترش​ رفت کنار و گفت.

«چون اولین بارته‌تمام​ که میای اینجا،‌گسترش​ برات توضیح می‌دم.»

خیلی زود، نمای داخلی‌شیطانیه​ عمارت ده هزار کتیبه‌کاملاً​ جلوی چشمام ظاهر شد.

«اوه؟»

گوشه‌های لبم‌خشک​ یه تکون‌تمام​ ریز خورد.

در مقایسه با کتابخونه فرقه شیطان آسمانی‌یافته​ خیلی کوچیک‌تر بود، اما عمارت ده هزار‌درست​ کتیبه از یه ساختمون معمولی خیلی بزرگ‌تر بود.

تا خرخره پر از‌شیطانیه​ کتاب بود و بوی غلیظ‌مسدود​ کاغذ تو هوا موج می‌زد.

«طبقه اول پر از کتاب‌های متفرقه و کتاب‌های رزمیه که تو دشت‌های مرکزی حسابی شناخته‌شده‌ن. طبقه دوم کتاب‌های رزمی‌ای رو داره که‌وضعیت​ شاگردان اسمی می‌تونن یاد بگیرن. و بالاترین طبقه، یعنی طبقه سوم، تکنیک‌های مخفی‌ای رو داره که فقط شاگردان هسته‌ای فرقه خودمون اجازه دارن‌ختم​ یاد بگیرن. از اونجایی که تو یه شاگرد واقعی و یه شاگرد مستقیم هستی، می‌تونی به هر چیزی تو این عمارت نگاه کنی.»

دوباره گوشه‌های‌خشک​ لبم از سر‌اقیانوسی​ رضایت تکون خورد.

«کلاً چند‌جذب​ تا کتاب‌اقیانوسی​ اینجا هست؟»

فقط تصور دیدن اون همه‌دوازده​ کتاب رزمیِ بی‌شمار که قرار بود‌باز​ بخونم، باعث شد نیشم باز بشه.

برای اولین بار، از نتیجه‌دقیق​ تکنیک سلطه جاودانه ابدی که همیشه‌دوازده​ رو اعصابم بود، احساس رضایت می‌کردم.

«هه هه.»

هیون چونگ ریز خندید.

با نگاه کردن به چشم‌های برق‌زننده چون‌اصلی​ هوی، ریش‌های تُنُک و نامرتبش رو که‌فوق‌العاده​ مدتی بود کوتاه نکرده بود، نوازش کرد.

«پس این‌طور نبود که به هنرهای رزمی علاقه‌نقطه​ نداشته باشه... حتماً به خاطر وضعیت بدنی ضعیفش‌بودند​ اینو مخفی می‌کرده تا ما رو نگران نکنه.»

موجی از‌خشک​ دلسوزی تو‌تمام​ قلبش پیچید.

بچه‌ای که‌جذب​ توسط جوان‌ترین شاگرد‌بی‌کران​ آورده شده بود.

اولش همه فکر می‌کردن اون قراره‌کانال​ بزرگ‌ترین شمشیر بعدی کوه هوآشان بشه‌آزاد​ و میراث استادش رو ادامه بده.

اما همون لحظه‌ای‌اگه​ که دیدنش، همه‌بگم​ واقعیت رو فهمیدن.

اینکه بدن این‌جذب​ بچه یه زباله‌دونیِ‌بی‌کران​ به تمام معناست.

«اما کی فکرش رو می‌کرد قرص پریلا و‌بی‌نقص​ هنرهای پزشکی استاد تالار پزشکی بتونه این‌طوری درمانش‌نوزاد​ کنه... کاش فقط شاگرد جوان‌تر این روز رو می‌دید...»

چشماش پر از اشک شد.

جوان‌ترین شاگرد،‌افتاد​ گنجینه کوه‌بخوام​ هوآشان بود.

همه باور داشتن که اون تو سنین‌گسترش​ جوانی به قلمرو رزمی آسمانی می‌رسه و شهرت‌درست​ از دست‌رفته کوه هوآشان رو دوباره زنده می‌کنه.

اما اون رویا نابود شد.

هشت سال پیش، اون تو نبرد با قلعه شبح‌مسدود​ سفید کشته شد و از اون زمان به بعد،‌داشتند​ چون هوی بیشتر و بیشتر تو خودش فرو رفت.

«همین که‌افتاد​ الان سالمه،‌بخوام​ خدا رو شکر.»

سوءتفاهم‌ها، سوءتفاهم‌های‌خشک​ بیشتری رو‌تمام​ زایش می‌کنن.

نگاه هیون‌جذب​ چونگ حتی گرم‌تر‌بی‌کران​ و مهربون‌تر شد.

اما من که کاملاً محو عمارت ده‌اصلی​ هزار کتیبه شده بودم، اصلاً متوجه این‌فوق‌العاده​ قضایا نشدم و یه راست رفتم تو.

«تچ، حیف شد،‌اگه​ ولی فعلاً از‌بگم​ طبقه سوم شروع می‌کنم.»

پاهای بی‌میلم رو به‌تمام​ زور حرکت دادم و‌یافته​ از پله‌ها رفتم بالا.

وقتی به طبقه سوم رسیدم، با‌گسترش​ دیدن قفسه‌هایی که تا خرخره پر‌دیده​ از کتاب بودن، چشمام برق زد.

تکنیک‌های ذهنی، تکنیک‌های‌مقابل​ شمشیر، تکنیک‌های مشت، تکنیک‌های‌اصلی​ کف دست، تکنیک‌های انگشت...

همون‌طور که برچسب‌های روی‌بخوام​ هر قفسه رو از نظر‌مقابل​ می‌گذروندم، جلوی یکیشون متوقف شدم.

به برچسبی که کنار‌تمام​ قفسه چسبونده شده بود‌یافته​ نگاه کردم: «تکنیک‌های حرکت سبک».

بلافاصله چرخیدم و چشمم رو‌بی‌کران​ روی عنوان‌هایی که کیپ تا کیپ‌ناخالصی​ تو قفسه چیده شده بودن، چرخوندم.

رعد تف‌کننده ابر جوهری، اژدهای آسمانی‌کانال​ در حال ظهور از ابرها، قدم قصاب،‌هشت​ قدم‌های نه قصر و کلی چیزای دیگه.

تمام تکنیک‌های معروف حرکت‌بخوام​ پای فرقه کوه هوآشان‌نقطه​ اینجا جمع شده بودن.

تچ.

ناخودآگاه چشمم روی چند تا تکنیک‌گسترش​ ثابت موند، اما جلوی خودم رو‌دیده​ گرفتم و به گشتن ادامه دادم.

«قدم‌های متعالی‌نقطه​ حلقه یشمی، قدم‌های‌دوازده​ متعالی حلقه یشمی...»

در حالی که دنبال‌بخوام​ قدم‌های متعالی حلقه یشمی‌نقطه​ می‌گشتم، زیر لب زمزمه کردم.

طولی نکشید که...

«پیداش کردم!»

دستم رو دراز‌مقابل​ کردم و کتاب‌کانال​ رو کشیدم بیرون.

با دیدن کتاب رزمی‌ای که روش با‌دقیقاً​ خط درشت نوشته شده بود «قدم‌های متعالی‌کاملاً​ حلقه یشمی»، بدنم از هیجان به لرزه افتاد.

یه کتاب رزمی‌جذب​ جدید، اونم بعد‌بی‌کران​ از این همه مدت.

چشمام از شدت هیجان گر‌بی‌کران​ گرفت و یه لبخند کج‌ذره​ و معوج رو لبام نقش بست.

لحظه‌ای بود که یاد‌شیطانیه​ روزهایی افتادم که زیردست‌هام‌کاملاً​ بهم می‌گفتن شبح دیوانه رزمی.

خش!

اما به محض‌جذب​ اینکه کتاب رزمی‌بی‌کران​ رو باز کردم...

«ها؟ این‌جذب​ همون قدم‌های‌اقیانوسی​ متعالی حلقه یشمیه؟»

صدایی پر از‌مقابل​ گیجی و سردرگمی‌کانال​ از دهنم پرید بیرون.

ناولها | novelha.net