---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 111: دروازه‌های فرقه انتهای جنوبی • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 111: دروازه‌های فرقه انتهای جنوبی

0

در جنوب‌محض​ شی‌آن، کوه انتهای‌غییییژ​ جنوبی قرار داشت.

دو سایه با سرعت از‌کردیم​ مسیر کوهستانی که با گل‌های‌حرفش​ شکوفا پوشیده شده بود، بالا می‌رفتند.

هووو... انگار‌همین​ این مسیر‌اخیراً​ تمومی نداره...

ها وو-جین نگاهی به چون هوی‌همه‌چیز​ انداخت که دوشادوش او می‌دوید و‌تائوئیست​ نتوانست جلوی شگفتی درونی‌اش را بگیرد.

در این لحظه، چون هوی داشت از تکنیک‌باز​ پرواز سایه سرگردان رودخانه نقره‌ای استفاده می‌کرد. و‌راهب​ تازه داشت آن را به حد نهایی‌اش می‌رساند!

پاهای خودش از شدت‌بازسازیش​ فشار می‌سوخت و عرق از‌محض​ سر و رویش می‌ریخت، اما...

«کوه انتهای‌همین​ جنوبی بدجور‌اخیراً​ بزرگه، نه؟»

چون هوی با چنان راحتی‌ای حرکت می‌کرد که‌پیش​ انگار هر لحظه می‌توانست از او جلو بزند، آن‌خوشامد​ هم بدون اینکه حتی یک قطره عرق ریخته باشد.

بعد انگشتم‌محض​ را بالا‌تمام​ آوردم. «همون‌جاست؟»

جایی که اشاره می‌کردم، دروازه‌کردیم​ سرخ‌رنگ عظیمی قرار داشت؛ آن‌قدر‌حرفش​ بزرگ که نادیده گرفتنش غیرممکن بود.

«درسته. اون‌همین​ دروازه اصلی‌اخیراً​ فرقه ماست.»

چشمانم را‌کاملاً​ ریز کردم. آخه‌بی‌کران​ چرا این‌قدر گنده‌ست؟

دروازه سرخ‌رنگ تقریباً‌حرفش​ دو برابر دروازه‌بسته​ فرقه کوه هوآشان بود.

«خیلی گنده‌ست.»

«دروازه اصلی کوچیک بود،‌اخیراً​ برای همین وقتی اخیراً بازسازیش‌هستم​ کردیم، یه کم بزرگ‌تر شد.»

ها وو-جین در زد.

تق، تق.

«کیه؟»

«ها وو-جین هستم.»

به محض‌کاملاً​ اینکه حرفش‌بودای​ تمام شد...

غییییژ...

دروازه بسته، کاملاً باز شد.

«بودای بی‌کران.‌همین​ همه‌چیز خوب‌اخیراً​ پیش رفت؟»

ها وو-جین با دیدن راهب تائوئیست‌همه‌چیز​ میان‌سالی که با عبارتی بودایی به‌تائوئیست​ آن‌ها خوشامد گفت، لبخند ملایمی زد.

«خوب پیش رفت.»

«خوشحالم که این رو می‌شنوم.»

در حالی که به هم لبخند‌کردیم​ می‌زدند، راهب میان‌سال متوجه من شد‌تمام​ و با نگاهی کمی متعجب پرسید:

«برادر ارشد، ایشون‌باز​ مهمانی هستن که‌همه‌چیز​ با خودتون آوردین؟»

«درسته.»

«هاهاها، هیچ‌وقت‌وقتی​ فکر نمی‌کردم با‌کردیم​ خودت مهمان بیاری...»

راهب میان‌سال به من نگاه‌بازسازیش​ کرد و خندید. «بودای بی‌کران. از‌حرفش​ دیدنتون خوشوقتم. من جانگ اون-گیونگ هستم.»

شانه‌ای بالا انداختم و‌بودای​ با لحنی بی‌تفاوت جوابش را‌رفت​ دادم. «من چون هوی هستم.»

«اوه، قهرمان‌محض​ جوان، چون‌تمام​ هوی. چون هوی...؟»

جانگ اون-گیونگ‌وقتی​ سرش را‌بازسازیش​ کج کرد.

بعد، انگار که چیزی یادش آمده‌کردیم​ باشد، سر تا پایم را برانداز‌تمام​ کرد و سرش را تکان داد.

در همان‌کاملاً​ لحظه، ها وو-جین‌بی‌کران​ گفت: «بریم تو؟»

«بله، بفرمایید.»

من و‌وقتی​ ها وو-جین‌بازسازیش​ وارد شدیم.

جانگ اون-گیونگ در حالی که به دور شدن من نگاه‌محض​ می‌کرد، زیر لب گفت: «پس تو شاگرد همون دوستی هستی‌خوب​ که برادر ارشد همیشه بهش افتخار می‌کرد.» و تعظیم عمیقی کرد.

«بودای بی‌کران. ممنونم‌باز​ که زخم قلب برادر‌خوب​ ارشد رو التیام دادی.»

در همین حین، منی که به‌بسته​ دنبال ها وو-جین وارد فرقه انتهای جنوبی‌پیش​ شده بودم، نمی‌توانستم چشم از اطرافم بردارم.

اینجا یه‌وقتی​ فرقه تائوئیسته؟ یا‌کردیم​ یه قبیله اشرافی؟

دروازه عظیمشان به اندازه کافی غافلگیرکننده‌کردیم​ بود، اما فضای داخلی فرقه انتهای‌تمام​ جنوبی از آن هم شوکه‌کننده‌تر بود.

ساختمان‌ها زرق و برق خاصی‌بی‌کران​ نداشتند، اما با سبکی کلاسیک‌دیدن​ و ظریف ساخته شده بودند.

عجب، واقعاً خوب ساختنش.

ترکیب ظرافت و‌اخیراً​ تمیزی به این مکان‌کیه​ جذابیتی باوقار داده بود.

کلاً با فرقه‌وقتی​ کوه هوآشان زمین‌کردیم​ تا آسمون فرق داره.

ساختمان‌های هوآشان را به یاد آوردم. با اینکه‌پیش​ اخیراً چندتایی از آن‌ها بازسازی شده بودند، اما‌آن‌ها​ بیشترشان قدیمی و فرسوده و در حال فروپاشی بودند.

یعنی اختلاف این‌قدر زیاده؟

سرم را تکان دادم.‌بازسازیش​ مقایسه اینجا با ساختمان‌های هوآشان‌محض​ فقط باعث می‌شد آهم دربیاید.

حالا می‌فهمم چرا‌وقتی​ مغز شیطانی اون‌قدر‌کردیم​ سر پول ناله می‌کرد.

در گذشته، همیشه شکایات مداوم‌بی‌کران​ مغز شیطانی در مورد کمبود بودجه‌راهب​ فرقه شیطان آسمانی را نادیده می‌گرفتم.

اما حالا، کاملاً درکش می‌کردم. هر دو فرقه‌باز​ تائوئیست بودند، در یک منطقه قرار داشتند. حتی‌راهب​ هر دو بخشی از اتحاد نه فرقه بودند.

با این حال،‌اخیراً​ تفاوتشان سرسام‌آور بود.‌بزرگ‌تر​ همه‌اش به خاطر پول!

پس برای همین بود که مغز شیطانی‌بزرگ‌تر​ بعد از بازدید از قصر یخی دریای‌بسته​ شمال یا قصر خورشید، قشقرق به پا می‌کرد.

در آن زمان، فرقه شیطان آسمانی‌همه‌چیز​ نیرویی بی‌رقیب و کوبنده در سراسر‌تائوئیست​ نه استان و هشت بیابان بود.

اما در مقایسه با شکوه قصر یخی‌کاملاً​ دریای شمال و قصر خورشید، واقعاً حقیر‌رفت​ و درب و داغون به نظر می‌رسید.

چاره‌ای نبود. ما به زور‌کردیم​ آن‌قدر پول داشتیم که پیروان‌حرفش​ بی‌شمارمان را زنده نگه داریم.

پول واقعاً همه‌چیزه.

تازه فهمیدم‌کاملاً​ وضعیت هوآشان‌بودای​ چقدر اسفناک است.

هوف، حداقل‌محض​ باید از این‌غییییژ​ عوضی‌ها بهتر باشیم.

درست در همان‌اخیراً​ لحظه، گروهی از‌بزرگ‌تر​ راهبان تائوئیست ظاهر شدند.

«این برادر کوچیک‌تر نیست؟»

با حرف راهب پیشرو،‌بودای​ ها وو-جین ایستاد و‌پیش​ با احترام تعظیم کرد.

«بودای بی‌کران. درود، برادر ارشد.»

«کارت خوب پیش رفت؟»

«بدون مشکل حل شد.»

«خوبه. اما...»

راهب میان‌سال‌محض​ به من‌تمام​ نگاه کرد.

«این مهمانته؟»

«بله.»

«به به. چه جوان برازنده‌ای.»

به راهب میان‌سال خیره شدم. با اینکه‌کاملاً​ لبخند ملایمی بر لب داشت، اما چشمانش داشتند‌دیدن​ با سردی سر تا پایم را اسکن می‌کردند.

این دیگه چیه؟‌اخیراً​ این چیزی نبود‌بزرگ‌تر​ که شنیده بودم.

خنده گیجی سر دادم.

درباره فرقه انتهای جنوبی چه شنیده بودم؟ اینکه وقتی‌رفت​ هوآشان سقوط کرد، آن‌ها از فرصت استفاده کردند و‌گفت​ فقط با شانس و اقبال محض، جایگاهشان را تصاحب کردند.

اما این...

خیلی از‌وقتی​ اون چیزی که‌کردیم​ فکر می‌کردم، چشمگیرترن.

نه تنها ها وو-جین، بلکه حتی قدرت رزمی‌کیه​ این راهب میان‌سال هم در حد و اندازه‌باز​ ارشدهای هوآشان یا حتی کمی بالاتر از آن‌ها بود.

و راهبان‌کاملاً​ جوانی که پشت‌بی‌کران​ سرش ایستاده بودند؟

مهارتشون در حد «محافظان‌تمام​ شمشیر شکوفه آلو» بود...‌باز​ شایدم یه خورده بهتر.

«کاملاً این فرقه‌اخیراً​ انتهای جنوبی رو‌بزرگ‌تر​ دست‌کم گرفته بودم.»

چون هوی بی‌اختیار نوچ‌اخیراً​ کرد و زبونش رو‌کیه​ به سقف دهنش چسبوند.

«شاید اساتید طرازاولشون تو یه سطح باشن،‌خوب​ اما تعداد و کیفیت شاگردایی که دارن‌عبارتی​ اینا رو ساپورت می‌کنن، خیلی از هوآشان بالاتره.»

فرقه انتهای‌محض​ جنوبی فقط‌تمام​ شانس نیاورده بود.

قدرت و سطح‌اخیراً​ فعلی‌شون به وضوح هوآشان‌کیه​ رو تو جیبش می‌ذاشت.

«همم؟»

چشم‌های تائوئیست میانسال‌باز​ با دیدن چون‌همه‌چیز​ هوی گرد شد.

«اون شمشیر...»

نگاهش روی شمشیری که‌بازسازیش​ به کمر چون هوی‌هستم​ آویزون بود، قفل شد.

بعد از چند لحظه،‌اخیراً​ سریع به طرف ها وو-جین‌هستم​ چرخید و با لب‌خونی گفت:

«این همون شمشیری‌باز​ نیست که رفیقت‌همه‌چیز​ همیشه با خودش می‌برد؟»

ها وو-جین سر تکون داد.

«آره، خودشه.»

«پس این پسر همون... هاهاها!»

تائوئیست میانسال زد زیر خنده. بعد‌همه‌چیز​ رفت سمت ها وو-جین، زد رو‌تائوئیست​ شونه‌اش و با گرمی لبخند زد.

«پس دلیل اینکه این اواخر‌غییییژ​ به جای ولگردی تو دنیای رزمی،‌همه‌چیز​ تو فرقه موندی، همین بچه بوده.»

بعد رو‌وقتی​ کرد به‌بازسازیش​ چون هوی.

«حسابی هوای‌همین​ برادر کوچیک‌تر ما‌بازسازیش​ رو داشته باش.»

چی؟ هوای‌کاملاً​ کی رو‌بودای​ داشته باشم؟

چون هوی با قیافه‌ای‌تمام​ گیج به تائوئیست میانسال‌باز​ که داشت می‌رفت، خیره شد.

«یالا، راه بیفتید.»

او تائوئیست‌های جوون‌وقتی​ و کنجکاو رو‌کردیم​ با خودش برد.

«...بریم؟»

ها وو-جین دوباره راه افتاد.

هر دو به‌اخیراً​ مسیرشون تو جاده‌بزرگ‌تر​ کوهستانی ادامه دادن.

تق.

جلوی یه ساختمون کوچیک وایسادن.

«هوووف.»

ها وو-جین نفسش رو‌بازسازیش​ بیرون داد، جلوی در‌هستم​ ایستاد و آروم در زد.

تق. تق.

«رهبر فرقه. منم، ها وو-جین.»

«بیا تو.»

صدایی از داخل،‌اخیراً​ انگار که منتظرشون‌بزرگ‌تر​ بود، جواب داد.

ها وو-جین‌همین​ به چون‌اخیراً​ هوی نگاه کرد.

«یه لحظه همین‌جا بمون.»

در رو‌محض​ باز کرد‌تمام​ و رفت تو.

«چی باعث شده بیای اینجا؟»

«یکی هست‌همین​ که می‌خوام‌اخیراً​ معرفیش کنم.»

«معرفی؟ کی؟»

«شاگرد همون رفیق‌حرفش​ قدیمیم که قبلاً‌بسته​ بهتون گفته بودم.»

«...»

مکالمه داخل اتاق قطع شد.

بعدش...

«چون هوی، بیا تو.»

با شنیدن‌وقتی​ اسمش، چون هوی‌کردیم​ قدم گذاشت داخل.

اون تو، ها وو-جین دور یه میز‌بزرگ‌تر​ گرد با یه تائوئیست پیر که موها‌بسته​ و ابروهاش کاملاً سفید بود، نشسته بود.

اون تائوئیست پیر، رهبر‌بودای​ فرقه انتهای جنوبی، «شمشیر برتر‌رفت​ پاکی اعظم»، ایم یونگ بود.

«جالبه. با این وضعیتی که‌غییییژ​ می‌بینم، عمراً هوآشان بتونه به‌بی‌کران​ گرد پای فرقه انتهای جنوبی برسه.»

فکر می‌کرد «قدیس شمشیر انتهای جنوبی» به‌کیه​ تنهایی برای به چالش کشیدن فرقه انتهای‌کاملاً​ جنوبی کافیه، اما سخت در اشتباه بود.

«بشین.»

چون هوی که از همون‌بی‌کران​ اولش هم قصد داشت بشینه، با‌راهب​ اعتماد به نفس کامل رفت جلو.

«از دیدنتون خوشوقتم.»

«من چون‌وقتی​ هوی هستم، شاگرد‌کردیم​ نسل اول هوآشان.»

«همیشه ازت ممنونم.»

نگاه ایم‌کاملاً​ یونگ چرخید‌بودای​ سمت ها وو-جین.

«اگه تو نبودی، این‌تمام​ پسره‌ی الدنگ هنوز داشت‌باز​ تو دنیای رزمی ول می‌گشت.»

«استاد بزرگ!»

ها وو-جین با‌وقتی​ خجالت صداش زد، اما‌بزرگ‌تر​ ایم یونگ فقط خندید.

«هاهاها، مگه دروغ می‌گم؟»

«خب...»

صدای ها‌وقتی​ وو-جین تحلیل رفت‌کردیم​ و ساکت شد.

ایم یونگ در حالی که هنوز لبخند‌بزرگ‌تر​ رو لبش بود، ریش سفید و بلندش‌بسته​ رو نوازش کرد و از چون هوی پرسید:

«فرقه‌ی ما رو خوب دیدی؟»

«همه‌جاش رو‌محض​ نه، ولی‌تمام​ یه‌کمش رو دیدم.»

«چطور بود؟»

«تمیز و باصفا.»

«هاها، ممنون بابت تعریفت.»

«حقیقت رو گفتم.»

«هاها، ولی‌وقتی​ هوآشان هم جای‌کردیم​ باصفاییه، مگه نه؟»

«اِه، نه‌همین​ خیلی. ساختموناش دارن‌بازسازیش​ از هم می‌پاشن.»

«هاها...»

رهبر فرقه از انتقاد‌تمام​ تند و بی‌پرده‌ی چون هوی‌بودای​ از فرقه‌ی خودش جا خورد.

«مهم نیست بیرونش رو‌بازسازیش​ چقدر قشنگ کنی، اون‌هستم​ چیزی که اهمیت داره درونشه.»

«ولی آدما‌همین​ همیشه اول‌اخیراً​ بیرون رو نمی‌بینن؟»

«...»

«اگه ظاهرش داغون باشه،‌تمام​ کی اصلاً رغبت می‌کنه‌باز​ به درونش نگاه کنه؟»

ایم یونگ‌وقتی​ دیگه حرفی‌بازسازیش​ برای گفتن نداشت.

«هاها، عجب تیکه‌ی سنگینی خوردم.»

خنده‌ی تلخی کرد،‌باز​ بعد به ها وو-جین‌خوب​ نگاه کرد و گفت:

«حالا می‌فهمم چرا تویی که‌غییییژ​ هیچ‌وقت شاگرد قبول نمی‌کردی، تصمیم‌بی‌کران​ گرفتی یکی رو بزرگ کنی.»

نگاه ملایمی به چون‌بازسازیش​ هوی انداخت و آروم‌هستم​ از جاش بلند شد.

«هاها، حالا می‌تونید برید.»

ها وو-جین لبخند محوی زد.

«ممنون.»

با همین ملاقات، دیدگاه چون هوی‌بزرگ‌تر​ نسبت به فرقه انتهای جنوبی از‌غییییژ​ این رو به اون رو شد.

«این اصلاً شبیه‌وقتی​ اون فرقه انتهای‌کردیم​ جنوبی که می‌شناختم نیست.»

تصورش کاملاً تغییر کرده بود.

تائوئیست‌هایی که از فرقه انتهای جنوبی تو «اتحاد رزمی» دیده بود،‌همه‌چیز​ آدمای مادی‌گرا و نسبت به هوآشان پر از کینه و دشمنی‌خوشامد​ بودن، اما آدمایی که اینجا تو کوه اصلی بودن اصلاً این‌طوری نبودن.

حتی رهبر فرقه هم هیچ‌کردیم​ دشمنی‌ای نسبت به هوآشان نشون نداد...‌تمام​ در واقع، ازش استقبال هم کرد.

تازه فقط این نبود،‌اخیراً​ اونا هم متواضع بودن‌کیه​ و هم به‌شدت ماهر.

«...این هوآشان بود که بیش از‌همه‌چیز​ حد به خودش غره شده بود‌تائوئیست​ و تو توهماتش گیر کرده بود.»

در همین حین، ها وو-جین با‌بسته​ لبخند به چون هوی که غرق‌خوب​ در افکارش دنبالش می‌اومد، نگاه می‌کرد.

«به نظر می‌رسه بتونم زودتر‌کردیم​ از چیزی که انتظار داشتم‌حرفش​ قرار ملاقات رو جور کنم.»

فقط یه دلیل وجود داشت‌بازسازیش​ که اون، چون هوی رو‌محض​ به فرقه انتهای جنوبی آورده بود.

برای اینکه او‌باز​ رو به یه‌همه‌چیز​ نفر معرفی کنه.

خیلی زود، ها وو-جین‌تمام​ و چون هوی به‌باز​ یه کلبه‌ی کاهگلی کوچیک رسیدن.

«کلبه‌ی همه‌ی این‌اخیراً​ تائوئیست‌ها یه شکل‌بزرگ‌تر​ و قیافه داره؟»

چون هوی با دیدن اینکه‌بازسازیش​ اندازه‌ی کلبه تقریباً هم‌اندازه‌ی کلبه‌ی خودش‌حرفش​ بود، این فکر از ذهنش گذشت.

«راستش، دلیلی که تو رو به‌همه‌چیز​ فرقه انتهای جنوبی دعوت کردم این بود‌میان‌سالی​ که می‌خوام با یه نفر آشنات کنم.»

بالاخره ها‌محض​ وو-جین به‌تمام​ حرف اومد.

تو همون لحظه،‌اخیراً​ پسری نفس‌نفس‌زنان از‌بزرگ‌تر​ کلبه دوید بیرون.

«استاد!»

ناولها | novelha.net