چپتر 161: چپتر ۱۶۱
0چون هوی که همراه با مهمانداردخالت ارشد او از کوه پایین آمده بود،بارها با چشمانی درخشان به جلو نگاه کرد.
«تمیزه.»
او حسی را که درکرده لحظه دیدن آنجا به اومیکنیم دست داده بود، به زبان آورد.
مسیر طولانی از میان راه کوهستانی خالی امتدادبیاریم یافته بود. و در انتهای آن مسیر، مسافرخانهایتاجرایی تنها به چشم میخورد که توجه را جلب میکرد.
مسافرخانه با نمای مرتبش که انگار فریاد میزد تازه ساخته شده، ساده بود، اما اینبدن سادگی به خوبی با جنگل سبز اطراف ترکیب شده و به آن جذابیت عجیبی میبخشید.خش— هر کسی که از این مسیر کوهستانی عبور میکرد، ناخودآگاه نگاهش به سمت آن کشیده میشد.
«از ظاهرش کهاطراف پیداست کارش تمومعجیبی شده. کجاش ناقصه؟»
مهماندار ارشد او در حالی که قدمگفت به داخل مسافرخانه میگذاشت جواب داد: «داخلش.»آدما و چون هوی هم پشت سرش وارد شد.
و بلافاصله، مشکل مشخص شد.
داخل مسافرخانه کاملاً خالی بود. نهدخالت صندلی، نه میزی. حتی لوازم اولیهایقرار که باید آنجا میبودند هم وجود نداشت.
مهماندار ارشد او با به یاد آوردن دردسری که در چندنگاهش روز گذشته کلافهاش کرده بود، اخم کرد و گفت: «هر بارقدم که سعی میکنیم وسایل بیاریم، اون آدما دخالت میکنن و مزاحم میشن...»
«حالا حتی تاجرایی که قرار بود بارها روبار تحویل بدن هم دارن از ما دوری میکنن.میکنن با این وضع، خودمون باید حمال استخدام کنیم...»
درست در لحظهایگفت که داشت آهی شبیهوسایل به ناله سر میداد—
خش—
صدای کنارسبز زدن پردهی مهرهایجذابیت در فضا پیچید.
مردی تنومند وارد مسافرخانهکلافهاش شد. جای زخم عمیقیبار روی گونهاش خودنمایی میکرد.
با غرور و تبختر وارد شد، نگاهی بهبیاریم اطراف انداخت و وقتی چشمش به مهماندار ارشدتاجرایی او افتاد، با قدمهای بلند به سمتش رفت.
«هی. فکر کردی میتونیاون بدون دادن بدهیت همینطوریمزاحم واسه خودت ول بگردی؟»
مهماندار ارشد او با دیدن هیکل مردمیبخشید کمی خودش را جمع کرد، اما با چشمانیظاهرش گشاد به او خیره شد و جواب داد.
«هزار بار بهتگذشته گفتم. من هیچاخم بدهیای به شما ندارم.»
«چی؟ میگی بهم بدهکار نیستی؟»
مرد نوچی کرد، رویاون زمین تف انداخت و پایشمیشن را محکم به زمین کوبید.
«بدون اجازه رویاطراف زمین ما مسافرخونهعجیبی ساختی و حالا—»
«واو، تا حالا ندیدهکلافهاش بودم کسی اینقدر بیادبانهبار حرف بزنه و رفتار کنه.»
صدای ناگهانی حرفش رابار قطع کرد و مردبیاریم به سرعت سرش را چرخاند.
با چشمانیوسایل نیمهباز به چونآدما هوی نگاه کرد.
"لعنتی، روسبز اعصابمه کهترکیب اینقدر خوشقیافهست."
مرد با دیدن چهرهی تیزکرده اما جذاب چون هوی، چانهاشمیکنیم را بالا داد و پرسید:
«تو دیگه کی هستی؟»
«من کسیاموسایل که قراره توآدما این مسافرخونه بمونه.»
«عجب...»
مرد با ناباوری سرشکلافهاش را تکان داد و بهسعی کمر چون هوی خیره شد.
«دو تا شمشیر بستی، ها؟سعی فکر کردی این باعث میشهآدما از هیچی نترسی؟ تیکهی آشـ—»
تق!
مرد جیغیسبز کشید و ساقجذابیت پایش را گرفت.
تلپ! تلپ!
چون هوی غلاف شمشیرش را محکم رویوسایل ساق پای مرد کوبیده بود و حالا بهحالا مردی که از درد لیلی میکرد، نزدیک شد.
«واسه آدمیوسایل به این هیکل،آدما خوب میتونی بپری.»
«تـ-توی حرومزاده!»
درست در لحظهای که مرد دندانهایشاخم را به هم سایید و مشتشبیاریم را به سمت چون هوی پرتاب کرد—
ترق!
چون هوی غلافبیاریم شمشیر را محکمدخالت به صورت مرد کوبید.
دندانهای سفید در هواترکیب پخش شدند و خون ازعبور دهانش به بیرون فواره زد.
تلپ!
مرد با صورتگفت روی زمین افتادمیکنیم و پهن شد.
«خیلی محکم زدمش؟»
چون هوی با پایش سقلمهایجذابیت به مرد بیهوش زد وناخودآگاه به مهماندار ارشد او نگاه کرد.
«آب داری؟»
«آره، ولی یهو برای چی...»
«باید بیدارش کنیم.»
لحظهای بعد، چوناطراف هوی آب راعجیبی روی مرد پاشید.
شلپ!
مردی که ازگفت هوش رفته بود، مثلوسایل فنر از جا پرید.
«آخ، اوه!»
در حالی که هنوز گیج بود، سرش راکسی تکان داد و به اطراف نگاه کرد، اماپیداست با دیدن چون هوی یکدفعه خودش را جمع کرد.
چون هوی پوزخندیگذشته زد و لبهایشاخم را کج کرد.
«گفتی از کجا اومدی؟»
«هو-هو-گیومون...»
مرد با عجله جواب داد، اماعجیبی با دهانی پاره و دندانهایی کهسمت ریخته بود، کلماتش نامفهوم به گوش میرسید.
چون هویروز به مهماندار ارشدکرده او نگاه کرد.
«چی میگه؟»
مهماندار ارشدوسایل او لبخنداون معذبی زد.
«فکر کنم گفت هوکیومون.»
«هوکیومون؟»
چون هویاخم سرش رابار کج کرد.
«اونجا دیگه کجاست؟»
حالت چهرهیسبز مهماندار ارشدترکیب او سرد شد.
«یه فرقهی تاریکه کهکلافهاش قمارخونهها و فاحشهخونههای اینبار اطراف رو اداره میکنه.»
«همین اطراف؟»
چون هوی با گیجی پرسید.
حتی اگر این مکان کمیجذابیت از هوآشان فاصله داشت، بازناخودآگاه هم نزدیک به فرقه هوآشان بود.
جواب خیلی سریعگذشته از طرف مهمانداراخم ارشد او داده شد.
«حتی اگه هوآشان نزدیک باشه، بازم پیگیری و پیدا کردنآدما قمارخونهها و روسپیخونههای مخفی کار سختیه. هوکیومون از اون دستهست کهدارن دستش رو تو اینجور جاها دراز میکنه تا پول جمع کنه.»
«اوه! پس از اونان که جرئت ندارنمیکنن تو دنیای رزمی خودشون رو نشون بدنتحویل و فقط از مردم عادی اخاذی میکنن؟»
چون هوی با لحنیترکیب تند گفت و مهماندارکسی ارشد او لبخند زورکی زد.
«درسته.»
«که اینطور.»
چنگ.
چون هوی پشت یقه مرد را چسبیدمیبخشید و او را طوری بلند کرد که انگارظاهرش دارد یک علف هرز را از ریشه درمیآورد.
در حالی کهگذشته مستقیم به چشمانشاخم نگاه میکرد، پرسید:
«چرا میگی اینجاگفت زمین هوکیومونه؟ این زمینوسایل از قبل خریده شده.»
«مـ-من نمیدونم...»
مرد باسبز ناامیدی سرشترکیب را تکان داد.
«ا-ارباب دستور داد...»
«چی میگه؟»
چون هوی اخمبیاریم کرد و رنگدخالت از روی مرد پرید.
در اینسبز لحظه، مهماندار ارشدجذابیت او جلو آمد.
«منظورت اینهروز که رهبرکلافهاش هوکیومون دستور داده؟»
مرد با خیالیگفت آسوده و مشتاقانهمیکنیم سر تکان داد.
«پس کار خودشون بود...»
چشمان مهماندار ارشداطراف او با پیدا کردنمیبخشید مقصر اصلی، تیز شد.
«هوکیومون، ها...»
چون هویاخم یقه مردبار را ول کرد.
«راه بیفت.»
چون هوی همراه با مرد بهاخم روستا رسید و به جای خیابانبیاریم اصلی، وارد یک کوچه باریک شد.
به محض اینکهگفت قدم به آنمیکنیم کوچه تنگ گذاشتند—
«هه هه،وسایل یه سکه بهمآدما بده، خواهش میکنم.»
«هه، هه...»
فضا در یکگذشته چشم به هماخم زدن عوض شد.
گداها و مستها رویبار زمین پهن شده بودند واون هیچکس به آنها توجهی نمیکرد.
انگار کهوسایل این یک چیزآدما کاملاً عادی بود.
بعضیها هم در حالی کهجذابیت قصد کشت از خود ساطعناخودآگاه میکردند، در حال پرسه زدن بودند.
«ا-اونجاست.»
مرد بااخم سرعت بابار دست اشاره کرد.
«پس همینجا بمون.»
مرد دیوانهوار سر تکان داد.
همین که چونگذشته هوی به آناخم گروه نزدیک شد—
«ها؟ تو کی هستی؟»
«این دراز دیگه کیه؟»
آنها با چشمانی نیمهباز حرف میزدند، سپسمیبخشید به سرعت چون هوی را برانداز کردند. وقتیظاهرش متوجه دو شمشیر روی کمرش شدند، محتاطتر شدند.
«اینجا هوکیومونه، درسته؟»
با این سؤال چونبار هوی، حالت چهرههایشان مثل یخیاون که آب شود، شل شد.
«اوه، مشتری هستی؟»
مردی کهسبز سمت چپترکیب بود لبخند زد.
«فکر کردم قضیه چیز دیگهست.»
او برگشت و پارچهای را که پشتوسایل سرش بود کنار زد و پلههایی رامیشن نشان داد که به سمت پایین میرفت.
«اولین بارته اینجا میای،اون نه؟ وقتی بری پایین،مزاحم یه دنیای کاملاً جدید میبینی.»
«خوش بگذره.»
آنها کنارروز رفتند و باکرده دست اشاره کردند.
همین که چون هویبار پا روی پلهها گذاشت، بویاون تند الکل به مشامش خورد.
مهمونی مشروبخوری راه انداختن؟
در انتهای پلهها، اتاقیترکیب که در نور قرمزکسی غرق شده بود، نمایان شد.
داخل اتاق میزهای زیادی بودکرده که دور همهشان آدمهایی بامیکنیم بطریهایی در دست چپیده بودند.
اما یک جای کار میلنگید.
حواسشان به قماربیاریم نبود. مدام به یکمیکنن سمت خاص نگاه میکردند.
همهشون باسبز هم دستشونترکیب تو یه کاسهست.
چون هوی بلافاصلهگذشته متوجه قضیه شداخم و نگاهش را چرخاند.
«این مزخرفات چیه!گفت تو یه کلاهبرداری! تماموسایل دار و ندارم رفت!»
مردی میانسال مشتهایشبیاریم را روی میزدخالت کوبید و فریاد زد.
مردی کهسبز روبهرویش نشستهترکیب بود، لبخندی زد.
«بیخیال، آقا.روز کجای اینجاکلافهاش کلاهبردار پیدا میشه؟»
سپس...
چنگ!
مرد میانسالسبز یقه طرفترکیب مقابل را چسبید.
«تو سرم کلاه گذاشتی!کلافهاش خودم دیدم سمت چپبار بود! همهتون با هم همدستید!»
فضای اتاق سرد شد.
مرد میانسال کهبیاریم حس کرده بود اوضاعمیکنن پس است، مکث کرد.
«آقا. داریسبز کاسبی ما روجذابیت به هم میزنی.»
مردی هیکلی پیدایش شد، شانهکرده مرد میانسال را گرفت ومیکنیم او را به بیرون کشید.
«و... ولماخم کن! پولمبار رو پس بده...»
چون هوی در حالی که کشیدهدخالت شدن مرد را تماشا میکرد، یقهقرار یکی از آدمهای همان حوالی را گرفت.
«رهبر هوکیومون کجاست؟»
همه برگشتندروز تا بهکلافهاش او نگاه کنند.
«دنبال رهبر میگردی...؟»
«چه مزخرفاتی...»
در حالیسبز که داشتند زیرجذابیت لب پچپچ میکردند...
تق!
همان مردی که تازهبار سر مرد میانسال کلاه گذاشتهاون بود، دست زد و خندید.
«برای چیوسایل میخوای رهبراون رو ببینی؟»
«یه سؤالی ازش دارم.»
چشمان مرد باریک شد.
«خب پس،اخم نظرت بابار یه شرطبندی چیه؟»
او دووسایل فنجان جلویاون خودش گذاشت.
«اگه ببری، بهت میگم رهبرجذابیت کجاست. اما اگه من ببرم،ناخودآگاه باید یه خواستهام رو برآورده کنی.»
«باشه، مشکلی نیست.»
چون هویاخم خودش رابار روی صندلی انداخت.
مرد که دید چون هویآدما چقدر راحت قبول کرد، مهرهایحالا را داخل یکی از فنجانها انداخت.
«خوب دقت کن.اطراف فقط فنجانی رو انتخابمیبخشید کن که مهره توشه.»
دستانش با سرعت حرکت کردند.
«اوووه!»
تماشاچیان از حرکات خیرهکنندهاون دستان او نفسهایشان رامزاحم در سینه حبس کردند.
تکنیک ابریشمسبز طلایی؟ نه،ترکیب از اونم بهتره.
حتی چون هویگذشته هم تحت تأثیر مهارتگفت این مرد قرار گرفت.
تق.
مرد متوقف شد.
«حالا، انتخاب کن.»
«چپ.»
مرد با اعتمادگفت به نفس فنجان سمتوسایل چپ را بلند کرد.
هیچ چیزی زیر آن نبود.
پوزخندی زد.
«باختی.»
به محض اینکه این را گفت،میکنیم جمعیت دورشان جمع شدند و ازمیکنن همه آنها نیت قتل ساطع میشد.
اما چونوسایل هوی کاملاًاون خونسرد ماند.
«داری درسبز مورد چی حرفجذابیت میزنی؟ من بردم.»
«چی...؟»
شواش!
صدایی مورمورکننده به گوش رسید.
خطی از خون رویترکیب دست چپ مرد ظاهر شدعبور و دستش روی میز افتاد.
«آاااه!»
مرد در حالی کهبار مچ قطع شدهاش رابیاریم چسبیده بود، جیغ کشید.
«این دیگه چیه...؟»
در حالیسبز که همهترکیب مبهوت ایستاده بودند...
چون هوی با آرامش دستکرده قطع شده را برداشت ومیکنیم انگشتانش را یکی یکی باز کرد.
سپس مهرهاخم پنهان شدهبار را بیرون کشید.
«دیدی؟ دستوسایل چپ. حقاون با من بود.»
لبخندی زد.
«حـ... حرومزاده!»
مرد که حالا داشتبار مچش را با پارچهایبیاریم میبست، با خشم فریاد زد.
«بکشیدش!»
«چشم، قربان!»
اراذل همگیروز با همکلافهاش هجوم آوردند.
«پس رهبر هوکیومون خودتی.»
چون هوی از رویاون صندلیاش بلند شد ومزاحم به هجوم آنها نگاه کرد.
آنها با هم درگیر شدند.
رهبر هوکیومون در حالی کهکرده محاصره شدن چون هوی را تماشاوسایل میکرد، دندانهایش را به هم سایید.
«فکر کردی بعدگفت از قطع کردن دستموسایل میتونی قسر در بری...»
اما صدایش محو شد.
بوم، بوم.
آدمهایش یکیروز یکی بیهوشکلافهاش روی زمین افتادند.
«فقط خودت موندی.»
چون هوی از رویاون جنازهها رد شد ومزاحم خاک دستانش را تکاند.
«غـ... غلط کردم!»
رهبر هوکیومون روی زانوهایش افتاد.
«اونو بیخیال شو.»
چون هویوسایل از بالا بهآدما او نگاه کرد.
«فقط یه سؤال دارم.»
«هـ... هر چی میخوای بپرس!»
«مسافرخونه جدیداخم نزدیک کوهبار هوآشان رو میشناسی؟»
«بـ... بله، میشناسم.»
«چرا ادعای مالکیتش رو کردی؟»
شاید چون مرگ بهکلافهاش او نزدیک بود، ذهنبار رهبر به سرعت کار کرد.
«دیگه تکرارش نمیکنم!»
«سؤالم این نبود.»
چون هویسبز با ترحم بهجذابیت او نگاه کرد.
«چرا ادعای مالکیتش رو کردی؟»
«چـ... چون اون زمینبار مال کشاورزای کوهنشین بود، فکراون کردم میتونم راحت تصاحبش کنم...»
«پس فقط برایبیاریم اخاذی و پول کندنمیکنن ادعای مالکیت کردی. درسته؟»
«بـ... بله.»
«به خاطر همین، حسابی بهکرده دردسر افتادیم. مسافرخونه تا الانمیکنیم باید تموم میشد و راه میافتاد.»
«غـ... غلطاخم کردم. دیگه حتیسعی نزدیکش هم نمیشم!»
«الان؟»
نفس درسبز سینه رهبرترکیب حبس شد.
«مـ... منروز نمیدونستم توکلافهاش کی هستی...»
«فکر نمیکنم قضیه این باشه.»
چون هویوسایل حرفش رااون قطع کرد.
«همین چند لحظه پیش، درست مثلعجیبی اون نوچهات که من رو آورد اینجا،کشیده پر از نیت قتل من بودی. نبودی؟»
خون درروز رگهای رهبرکلافهاش یخ زد.
او همهچیز را میدانست.
اینکه آنهاوسایل سعی داشتنداون او را بکشند.
اینکه چونسبز هوی آن مردجذابیت را کشته بود.
سپس چونروز هوی خندهایکلافهاش کوتاه کرد.
«اگه میخوای کسی روبار بکشی، باید آماده مردنبیاریم هم باشی، اینطور فکر نمیکنی؟»
همانطور که نیت قتلاون غلیظی از چون هوی ساطعمیشن میشد، چشمان رهبر گشاد شد.
«خـ... خواهشسبز میکنم، بهترکیب جونیم رحم—آرغ!»
پوف!
دست چوناخم هوی گلوی اوسعی را سوراخ کرد.
«فکر میکردم یه چیزیاون تو آستینت قایم کردی،مزاحم ولی همش همین بود؟»
او جنازه رااطراف بین بقیه انداختعجیبی و بیرون رفت.
«پوهاها! چی؟ رهبر تو خطره؟»
«تچ تچ، کتک خوردیبار حالا داری چرتوپرت میگی؟بیاریم اصلاً میدونی رهبر کیه؟»
صداهای بلندی در فضا پیچید.
«آ... آخه،سبز مـ... منترکیب رفتم تو و...»
مردی که گونهاش کبود شده بود، داشت سعی میکردسعی قضیه را برای دو نفر دیگر در ورودی توضیح دهدحالا که چون هوی را دید و سر جایش خشکش زد.
چون هویاخم به آن سهسعی نفر لبخند زد.
«اوه، نزدیک بودبیاریم یادم بره. شماهادخالت هنوز اینجا بودید.»
«ها؟»
«تو که تا الان...»
درست زمانی کهگفت با شنیدن صدای آرامیوسایل از پشت سرشان برگشتند...
درخشش نوری خیرهکننده!
رگهای ازسبز نور آنهاترکیب را بلعید.
«فکر کنم دیگه وقتشه برگردم.»
چون هوی پس از کلک کندن آنوسایل سه نفر آخر، جنازههایشان را از پلههامیشن پایین انداخت و کوچه را ترک کرد.
تق، تق...
در همان لحظه،گذشته شخصی داشت ازاخم کوچه روبهرویی وارد میشد.
«همم؟ اون احمقها کجا رفتن؟»
پیرمردی با موهای سفید، با دیدندخالت اینکه هیچکس از ورودی نگهبانی نمیدهد،قرار اخم کرد و به جلو رفت.
تق، تق...
در حالی که دستانش را پشت سرشگفت گره کرده بود، با قدمهای بلند بهآدما جلو رفت و ناگهان بینیاش را چین داد.
«...خون؟»
با استشمام بوی خون، بهآدما سرعت از یک تکنیک حرکتی استفادهتاجرایی کرد و از پلهها پایین رفت.
تق.
در یک چشم به همکرده زدن به قمارخانه رسید ومیکنیم با دیدن صحنه روبهرویش اخم کرد.
«جرئت کردیاخم به تنها منبعسعی درآمدم دست بزنی...!»
پیرمرد که از شدتاون خشم میلرزید، نیت قتلیمزاحم وحشتناک از خود ساطع کرد.
«هر کی کهاطراف بوده... پیداش میکنمعجیبی و تیکهتیکهاش میکنم.»