چپتر 615: چپتر 615
0فوووش—
چون هویبرد آتش حقیقی سامائهپنهان را احضار کرد.
طومار در یکناگهان چشم به همکمی زدن خاکستر شد.
کاغذ کهنه و فرسوده در یکدست لحظه به خاکستر تبدیل شد وبالا بدون هیچ ردی در هوا پراکنده گشت.
اما حروفیمتفاوت که درونشدقیقاً نوشته شده بود.
تناسخیافته
همان یک کلمه، طوری در ذهن چونبالا هوی داغ خورد که انگار با خودساطع آتش حقیقی سامائه روی مغزش حک شده بود.
نگاه تمامکاملاً افراد حاضر رویدقیقاً او قفل شد.
این فقطمتفاوت آتش حقیقیدقیقاً سامائه بود.
اما نوسان انرژیای که هنگامپنهان نمایش آن به وجود آمد،نمایان چیزی فراتر از حد تصور بود.
موجی ازبگذارند انرژی مطلقسوووش— و متعالی.
«کسی کهکاملاً ثبتکننده آسمانینمیتوانستند بهش اشاره کرد...»
«این مرد دیگه کیه؟»
پیرزن و بانوی برج رویای بهاری بخشی از دنیایمیکردند رزمی نبودند، اما به عنوان مهمان با انواع وآرام اقسام افراد عجیب و غریب و خارقالعاده روبهرو شده بودند.
در میان آنها کسانی بودندحصیریاش که در دنیای رزمی بهسایه عنوان متخصصان عالیرتبه شناخته میشدند.
در واقع، آنهامتفاوت نیز انرژی متعالی ازبگذارند خود نشان داده بودند.
اما کسیمتفاوت که اکنوندقیقاً روبهرویشان بود.
مرد جوان باچشمانی کلاه حصیری، به نوعیخیرهکننده با آنها فرق داشت.
و این احساسی بود متعلقحصیریاش به قلمرویی کاملاً متفاوت، چیزی کهپنهان نمیتوانستند دقیقاً روی آن دست بگذارند.
ناگهان.
سوووش—
مرد جوانبرد کلاه حصیریاش راپنهان کمی بالا برد.
چشمانی که در سایه کلاهحصیریاش پنهان شده بودند و نوری خیرهکنندهپنهان از خود ساطع میکردند، نمایان شدند.
«بدون اینکه چیزی رو جادقیقاً بندازی، هر چی از ثبتکنندهحصیریاش آسمانی میدونی رو برام بنال.»
صدایش آراممتفاوت بود، امادقیقاً طنینی عمیق داشت.
به این دلیل بود که انرژیاشنوری هنوز آرام نگرفته بود و احساساتاینکه تیز و برندهاش همچنان حضور داشتند.
پیرزن بهبگذارند آرامی سرشسوووش— را بالا آورد.
چهره مرد جوان که تا پیش از اینناگهان تنها خط فک ظریفش از زیر کلاه حصیریپنهان پیدا بود، کاملاً در دیدرس او قرار گرفت.
مرد جوانیمتفاوت خوشچهره بادقیقاً اجزای صورتی متمایز.
با اینکه چشمانش کمی خشن و تیز بود،ساطع اما ظاهری داشت که هر کسی را واداربنال میکرد برای بار دوم به او نگاه کند.
«هر چی کهناگهان گفتم، تمام اطلاعاتیکمی بود که ازش داشتم.»
«...»
چون هوی بدوننمیتوانستند هیچ حرفی بهبگذارند او خیره شد.
او در تلاشچشمانی بود تا حقیقتنوری را تشخیص دهد.
پیرزن نگاه سنگین و نافذحصیریاش او را بدون اینکه خمسایه به ابرو بیاورد، تحمل کرد.
پس از گذشت مدتی.
چون هویمتفاوت بالاخره نگاهشدقیقاً را گرفت.
«تچ.»
چون هوی زبانش راسوووش— در دهان چرخاند وبرد دست چپش را باز کرد.
او به نخ طلایی کهدقیقاً طومار را بسته بود نگاهحصیریاش کرد و چشمانش را ریز کرد.
«اون نخوندهمتفاوت که داخلش چیدست نوشته شده بود.»
این یک حدسچشمانی نبود، بلکه یکنوری یقین کامل بود.
این یکبگذارند نخ طلاییسوووش— معمولی نبود.
انرژیای کهکاملاً دستی را کهدقیقاً لمسش میکرد، میگزید.
با انرژیمتفاوت معنوی آغشتهدقیقاً شده بود.
و با استفاده از آنپنهان انرژی معنوی، یک تکنیک واحد رویشدند تمام نخ طلایی اعمال شده بود.
«به نظر میرسه اینسوووش— رو هم نمیدونه. وبرد اگه این رو نمیدونه، پس...»
فوووش—
نخ طلاییمتفاوت در شعلهایدقیقاً درخشان فوران کرد.
شعله که به شکلی خطرناک نزدیک لبهخیرهکننده کلاه حصیریِ کمی بالا رفتهاش میسوخت، به محضبرام تبدیل شدن نخ طلایی به خاکستر، خاموش شد.
همه چیز درناگهان یک چشم بهکمی هم زدن اتفاق افتاد.
چون هوی خاکسترهای باقیمانده رادقیقاً از کف دست چپش تکاندحصیریاش و به پیرزن نگاه کرد.
«اطلاعات مربوطمتفاوت به امپراتوردقیقاً تاریک چی؟»
چشمان چونبرد هوی باسایه سردی برقی زد.
رفتن بهبگذارند عمارت مه ابریحصیریاش میتوانست صبر کند.
با دیرترکاملاً رفتن چیزینمیتوانستند تغییر نمیکرد.
از طرف دیگر، زندگیدقیقاً پیرزنی که روبهرویش بودسوووش— به پایان خود نزدیک میشد.
«باید تا جاییچشمانی که ممکنه اطلاعاتنوری ازش بکشم بیرون.»
با این سوال، پیرزن نه به چونبالا هوی، بلکه به ههران نگاه کرد وساطع لبهای خشکش را از هم باز کرد.
«بعد از اینکه خواهر قسمخورده شدیم، خواهرم قاتلهای دنیاسوووش— رو جمع کرد. اون همه رو دور هم جمعخیرهکننده کرد و عمارت تولد دوباره توی پکن رو بلعید...»
پیرزن داستانش را طوری ادامهدست داد که انگار در حالکمی از بر خواندن آن بود.
روندی که طی آن امپراتور تاریک، در حالی که ایننمایان حقیقت را که آنها خواهران قسمخورده بودند پنهان میکرد، بهعمیق حاکم شبهای درخشان پکن تبدیل شد، شهر را تقسیم کرد و...
«قبل از اینکه دوران نه استان وبالا سه قلمرو فرا برسه، خواهرم از قبل تصمیممیکردند گرفته بود که دنیای رزمی رو ترک کنه.»
«اون دنیای رزمیمتفاوت رو ترک کرددست قبل از اینکه...»
«چرا؟»
قبل از اینکه چون هوی بتواندنوری جملهاش را تمام کند، ههران بااینکه چشمانی که برق میزدند، پرید وسط حرفش.
گذشته امپراتور تاریک، زندگیسوووش— او، چیزی که خودشبرد از آن خبر نداشت.
آیا به این دلیلنمیتوانستند بود که به تازگیناگهان از آن مطلع شده بود؟
با وجود اینکه او کسی بود که در هر شرایطیکمی همیشه منطق را در اولویت قرار میداد، اما اکنون احساساتش چنانشدند در تلاطم بود که انجام این کار برایش سخت شده بود.
پیرزن دربرد پاسخ لبخندسایه کوچکی زد.
انگار کهبگذارند دقیقاً منتظرسوووش— همین واکنش بود.
لبخندی آمیخته با حس آرامش.
«به خاطر ایننمیتوانستند بود که توبگذارند رو باردار بود.»
«...»
«یک روز پیش من اومد و گفت که بچهایچشمانی تو راه داره. گفت قبل از اینکه اونا بیاناینکه دنیای رزمی رو ترک میکنه، و همون روز ناپدید شد.»
چشمان چون هوی ریز شد.
چیزی درمتفاوت حرفهای او توجهشدست را جلب کرد.
«اونا؟»
«اونا کسانی بودن که نه استان و سه قلمرو رو جلوپنهان انداختن تا خواهر من و هشت خدای رزمی رو از دنیایبنال رزمی بیرون کنن و از تو سایهها همه جوره ازشون حمایت میکردن.»
با شنیدن این حرف،نمیتوانستند او بلافاصله توانست حدس بزندسوووش— که آنها چه کسانی بودند.
«جامعه نهمتفاوت آسمان، بازمدقیقاً همون حرومزادهها.»
ابروهای چروکیده پیرزن پرید.
«تو میدونستی؟»
«میدونم کهکاملاً تو سایهها دارندقیقاً یه نقشههایی میکشن.»
نگاه چون هوی عمیقتر شد.
«اما این یعنی امپراتور تاریک خیلی وقت پیش از وجود جامعه نه آسمان خبرمیدونی داشته. عجیبه. حتی جاودانه شمشیر وودانگ هم تازه بعد از کلی کند و کاوهمچنان برای اطلاعات متوجه این موضوع شد، پس اون چطور قبل از اینها خبر داشته؟»
چون هوی در حالیسوووش— که افکارش ادامه داشت،برد چانهاش را نوازش کرد.
«این تنها چیز عجیب نیست. اگه ازبگذارند قبل درباره جامعه نه آسمان میدونست، چراچشمانی انتقال انرژی جداسازی بدن رو انجام داد؟»
گفته میشد که امپراتور تاریک مورد حمله جامعه نه آسمان قرار گرفتهبرد و جانش را از دست داده است، اما این اتفاق بعد از آنبرام بود که او انتقال انرژی جداسازی بدن را روی ههران انجام داده بود.
او نمیتوانستبرد توالی اتفاقاتسایه را درک کند.
«اگه میدونست جامعه نه آسمان دنبالشه، بهترین راهبرد این بود که مستقیماً باهاشون مقابله کنه، نهنمایان اینکه انتقال انرژی جداسازی بدن رو انجام بده.»
هر یک از هشت خدای رزمیدست که او تا به حال بابالا آنها ملاقات کرده بود، مهارتهای باورنکردنیای داشتند.
قدرت رزمیای که اگر در دورانهایبگذارند متفاوتی متولد شده بودند، هر کدامشانبرد را به قویترین فرد جهان تبدیل میکرد.
امپراتور تاریکبرد هم بایدسایه مهارتهای مشابهی میداشت.
«یا شاید...»
ناگهان چشمانکاملاً چون هوینمیتوانستند برقی زد.
یک فرضیهمتفاوت مانند صاعقه ازدست ذهنش عبور کرد.
«نکنه دشمنهایی سراغش اومدن که اونقدرنوری قوی بودن که نمیتونسته در حالی کهبندازی از این دختر محافظت میکرده باهاشون بجنگه؟»
درست در همانناگهان لحظه که چون هویبالا به ههران نگاه کرد.
«اگه با استاد من خواهردقیقاً قسمخورده بودی، پس چرا وقتی بهکمی فرقه پرده قتل برگشتم دنبالم نگشتی؟»
ههران با سردی پرسید.
«چون فکربرد میکردم توسایه تقلبی هستی.»
پیرزن در حالیناگهان که چشمانش را بهبالا آرامی میبست، پاسخ داد.
«با خودم گفتم اگه واقعاً خواهرم بود، حتماً میاومدسوووش— تا منو پیدا کنه. اما وقتی تو هیچوقت بهخیرهکننده دیدنم نیومدی، فرض رو بر این گذاشتم که یه شیادی.»
توضیح منطقیای بود.
این واقعیت که او وپنهان امپراتور تاریک خواهران قسمخورده بودند،نمایان کاملاً مخفی نگه داشته شده بود.
تنها پس از ورود ثبتکننده آسمانی و تلاشهای مخفیانهچشمانی او برای اینکه سازمانهای اطلاعاتی متوجه این موضوع شوند،اینکه اتحادیه گدایان توانسته بود این اطلاعات را به دست آورد.
«اما فکرکاملاً اینکه تونمیتوانستند دختر خواهرم باشی...»
پیرزن دوباره چشمانش رادقیقاً باز کرد و با نگاهیحصیریاش محبتآمیز به ههران خیره شد.
در نگاهش هم شادیِ دیدن بالاخرهی خواهرزادهاش موجساطع میزد و هم تلخیِ این سوال که چرابنال امپراتور تاریک هرگز درباره او چیزی نگفته بود.
در مقابل، ههران اخم کرد.
هنوز همکاملاً برایش واقعینمیتوانستند به نظر نمیرسید.
در همان لحظه بود.
«کی فهمیدی؟»
چون هوی درناگهان حالی که بهکمی ههران اشاره میکرد، پرسید.
«اینکه اون دختر امپراتور تاریکه.»
«ثبتکننده آسمانی بهم گفت.»
«پس اطلاعاتی که اخیراً دربارهپنهان خواهر قسمخورده بودن تو ونمایان امپراتور تاریک پخش شده هم...»
پیرزن سر تکان داد.
«ثبتکننده آسمانی گفت که برای کشوندندست این بچه و شما به اینجا،بالا ارباب، باید این اطلاعات پخش میشد.»
نگاه چون هوی درنده شد.
«ببین این حرومزاده رو.»
این یعنی همهناگهان چیز دقیقاً طبقکمی نقشه او پیش میرفت.
او اصلاًکاملاً از ایننمیتوانستند موضوع خوشش نمیآمد.
«حرکات منو پیشبینی کرده، آره؟»
درست در لحظهایچشمانی که نگاه چوننوری هوی یخ زد.
«اما چرابگذارند تو هیچوقت بهحصیریاش این برج نیومدی؟»
پیرزن از ههران پرسید.
«اگر عمارت تولد دوباره رودست تو دستت داشتی، شاید حداقلکمی یه بار به اینجا سر میزدی.»
«چون خانواده سلطنتی پشتشه.»
«خانواده سلطنتی…؟»
خطوط رویکاملاً پیشانی پیرزننمیتوانستند عمیقتر شد.
«با اینکه ارتباطی بادقیقاً خانواده سلطنتی وجود داره،سوووش— اما اونا حامی ما نیستن.»
«این یعنی چی…»
نگاه پیرزن ناگهان تیز شد.
«کسی که این نصیحتنمیتوانستند رو بهت کرد، ازناگهان داخل فرقه پرده قتل بود؟»
ابروهای ههرانمتفاوت به طرزدقیقاً محسوسی پرید.
با یادآوری گذشته، وقتی که او ارباب فرقه پرده قتل شده بود، کسانیبندازی بودند که با اصرار به او توصیه میکردند کاری به کار برج رویایتیز بهاری نداشته باشد و میگفتند که این مکان با خانواده سلطنتی در ارتباط است.
‘دشمنی با خانواده سلطنتیسوووش— خطرناکه. اونا منبع درآمدبرد بزرگی برای فرقه ما هستن.’
‘مگه برج رویای بهارینمیتوانستند به هر حال روشناگهان کارش با ما فرق نداره؟’
‘حتی اگه برج رویای بهاریدست رو نادیده بگیریم هم کارکمی و کاسبیمون خوب پیش میره.’
و از آنجا که بیشترپنهان آنها محافظان و ارشدها بودند،نمایان ههران چارهای جز پذیرش توصیهشان نداشت.
‘نکنه…؟’
همانطور کهکاملاً چشمان ههراننمیتوانستند باریک شد.
«درست همونطورمتفاوت که ثبتکنندهدقیقاً آسمانی گفت…»
پیرزن که حالت چهره اوپنهان را خوانده بود، سرش رانمایان کمی تکان داد و گفت:
«اونا بهبگذارند فرقه پرده قتلحصیریاش هم نفوذ کردن.»
برخلاف ههران که اخمنمیتوانستند کرده بود، چون هویناگهان واکنشی بیتفاوت نشان داد.
از قبل میدانست.
قبلاً اطلاعاتی به دستش رسیده بودنوری که ردپای تکنیک قلب کاذب دراینکه فرقه پرده قتل پیدا شده است.
در عوض،بگذارند کنجکاو چیزسوووش— دیگری بود.
‘اگه جاسوسهایی کاشتن که اینقدردقیقاً نفوذ داشتن، پس چرا اینحصیریاش یکی رو هدف قرار ندادن؟’
جامعه نه آسماننمیتوانستند بود که امپراتوربگذارند تاریک را کشته بود.
اما اینکه شاگردش را، وقتی بانوری پای خودش وارد لانه شیر شدهاینکه بود، به حال خود رها کنند؟
این یک تناقض بود.
‘نکنه چیزی که دنبالشن…’
چشمان چون هوی پایین رفت.
نگاهش به زنگولهای که درپنهان دست چپ ههران بود دوختهنمایان شد، زنگ سرقت روح آسمانی.
ناگهان.
سرفه، سرفه.
پیرزن درمتفاوت حالی که بدنشدست میلرزید، سرفه کرد.
«مادر!»
مادامِ وحشتزدهی برج رویای بهاری به سمتشبالا رفت و در حالی که لب پایینش رامیکردند محکم گاز میگرفت، پشتش را گرفت تا نیفتد.
دست پیرزن که با آندقیقاً دهانش را پوشانده بود، آغشتهحصیریاش به خون قرمز روشن بود.
«بالاخره… وقتش رسید.»
چشمان پیرزنبرد تمرکزش راسایه از دست داد.
اما با این حال، بهحصیریاش زور قدرتی در چشمانش جمعسایه کرد و به ههران خیره شد.
«خوشحالم کهکاملاً تو لحظاتنمیتوانستند آخر تونستم ببینمت.»
«…»
«میشه یه لحظه بیای جلوتر؟»
ههران دربگذارند سکوت بهسوووش— او نگاه کرد.
برای یک لحظه.
خشخش—
وقتی زانوبرد زد، لباسهایشسایه به اهتزاز درآمد.
پیرزن به آستین راست اوحصیریاش که در هوا تکان میخوردسایه نگاه کرد و با احتیاط پرسید:
«چطور اونکاملاً دستت رونمیتوانستند از دست دادی؟»
«بهای جونم بود.»
با این جواب سردسایه و خالی از هرگونهساطع احساس، پیرزن لبخند تلخی زد.
سپس دستبگذارند چروکیدهاش راسوووش— دراز کرد.
«تو دقیقاً شبیه خواهرم هستی.»
در حالی که گونهدقیقاً ههران را نوازش میکرد،سوووش— لبخندی زد و دوباره گفت:
«اسمت چیه؟»
«ههران.»
برای یککاملاً لحظه، چشماننمیتوانستند پیرزن گشاد شد.
لحظهای بعد، گویی که احساساتدست بر او غلبه کرده باشد، بهبالا سرعت اشک در چشمانش حلقه زد.
«خواهرم منبرد رو فراموشسایه نکرده بود.»
پیرزن این راناگهان گفت و دستشکمی را عقب کشید.
وقتی تماس دست از رویدقیقاً گونهاش محو شد، ههران لحظهایحصیریاش مکث کرد و سپس گفت:
«اسم… اسم تو چیه؟»
با تغییربرد لحن ههران، پیرزنپنهان لبخند درخشانی زد.
در حالی کهناگهان اشک از صورتش جاریبالا بود، با خوشحالی گفت:
«اسم من ههرانه.»
«ههران؟»
درست زمانی کهچشمانی ههران از حرفهاینوری او غافلگیر شده بود.
شوو.
پیرزن بهکاملاً چون هوینمیتوانستند نگاه کرد.
«آقا، منمتفاوت این بچه رودست به شما میسپارم.»
«چی؟»
با این حرف ناگهانی،سوووش— چون هوی با چهرهایبرد ناباورانه به پیرزن نگاه کرد.
«اگه مشکلی نیست،متفاوت میتونم لحظات آخرم روبگذارند با این بچه بگذرونم؟»
پیرزن در حالی که با گرمی بهناگهان مادام برج رویای بهاری که پشتش راسایه نوازش میکرد نگاه میکرد، این را پرسید.
چون هوی که ازسایه بالا به او نگاهساطع میکرد، چشمانش را باریک کرد.
«اطلاعات دیگهای که نداری، نه؟»
«این تمام چیزیه که میدونم.»
«پس حله.»
چون هوی باچشمانی یک حرکت سریعنوری بدنش را چرخاند.
دیگر نیازیبگذارند به ماندنسوووش— در اینجا نبود.
‘عمارت مه ابری.’
چون هوی با به یاد آوردنبگذارند مکانی که روی طومار نوشته شدهبرد بود، بدنش با صدای ووش ناپدید شد.
ههران به دنبال اوسایه نرفت، بلکه به پیرزنساطع نگاه کرد و گفت:
«استادم هیچوقتبگذارند درباره گذشتهاش بهحصیریاش من چیزی نگفت.»
چشمان پیرزن گشاد شد.
معنی پشت حرفهایش واضح بود.
در آن لحظهچشمانی آخر، گرما قلبشنوری را پر کرد.
«میفهمم.»
درست زمانیکاملاً که ههراننمیتوانستند میخواست برگردد.
«میدونی پدرت کیه؟»
با این سوال آرام پیرزن،پنهان دهان ههران باز و بستهنمایان شد و سپس ناپدید شد.
«…»
همانطور که پیرزن به نقطهای که ههرانبگذارند بدون گذاشتن حتی یک پستصویر در آنچشمانی ناپدید شده بود خیره ماند، چشمانش گشاد شد.
«مادر، حالت خوبه؟»
مادام برج رویای بهاری درپنهان حالی که با دقت وضعیتنمایان او را بررسی میکرد، پرسید.
«من خوبم.»
پیرزن در حالی که نگاهشدقیقاً را به مادام برگرداند وحصیریاش لبخندی بر لب داشت، جواب داد.
خطوط عمیق خنده که با گذشتبگذارند زمان حک شده بودند، شبیه زمینبرد ترکخورده در یک خشکسالی به نظر میرسیدند.
پایان نزدیک بود.
«دارم بارهایبگذارند زیادی روسوووش— روی دوشت میذارم.»
همانطور کهکاملاً به نرمینمیتوانستند صحبت میکرد.
«متاسفم، واقعاً متاسفم.»
مادام برج رویایچشمانی بهاری سرش رانوری عمیقاً خم کرد.
بدون اینکه سرش راسوووش— بلند کند، با صدایی پرچشمانی از پشیمانی مدام عذرخواهی میکرد.
«متاسفم، مادر.»
چکه، چکه.
همراه با صدای بغضآلودش، اشکهاپنهان روی گونه پیرزن ریختند ونمایان در خطوط خشک خندهاش جمع شدند.
مانند بارانیبگذارند دلپذیر درسوووش— یک خشکسالی.
اما پیرزن بامتفاوت چهرهای درککننده به اوبگذارند نگاه کرد و گفت:
«درک میکنم.»
پیرزن با زحمت دستش راپنهان دراز کرد و به آرامینمایان گونه مادام را نوازش کرد.
نوک انگشتانش خشکناگهان بود، اما گرماییکمی که داشتند بینظیر بود.
«همهاش برایکاملاً محافظت ازنمیتوانستند بچههاست، مگه نه؟»
مادام برج رویاینمیتوانستند بهاری به آرامیبگذارند سرش را بلند کرد.
پودر روی صورتش به هم ریختهنوری و با اشک آغشته شده بود،اینکه اما چهره عذرخواهانهاش کاملاً واضح بود.
«شما… میدونستید؟»
پیرزن دست او را گرفت.
«چطور میتونستم ندونم؟ تودقیقاً از اضطراب میلرزیدی، اصلاًسوووش— شبیه خودِ همیشگیت نبودی.»
«…»
«به عنوانبگذارند مادام، انتخابتسوووش— درست بود.»
«اما…»
«نگران نباش.»
پیرزن در حالی که دستپنهان لرزان او را نوازش میکرد،نمایان این را گفت و اضافه کرد:
«به نظر میرسیدناگهان اون بچه و اونبالا آقا از قبل میدونستن.»
رنگ از رویمتفاوت چهره مادام پرید وبگذارند مثل گچ سفید شد.
«پس اینطوری که خیلی خطرناکتره…»
«مشکلی نیست.»
پیرزن با چهرهای بسیار آسودهخاطر در حالیبالا که به نقطهای که آن دو نفرساطع ایستاده بودند خیره شده بود، این را گفت.
آنها از قبل ناپدید شده بودند و در حالیسوووش— که زندگیاش به پایان میرسید، حتی تمرکزش هم تارخیرهکننده میشد، اما تصویر آنها در ذهنش حک شده بود.
به شدت واضح.
سپس، گوشههای لبش بالا رفت.
«حتی اگه اوناناگهان حرکتی هم بکنن، هیچبالا تهدیدی به حساب نمیان.»
«همم؟»
چون هوی که برج رویای بهاری راخیرهکننده ترک کرده بود و روی پشتبامها میدوید، بابرام دیدن نوری درخشان در آسمان غروب متوقف شد.
او تنهابگذارند کسی نبود کهحصیریاش آن را دید.
برخی از مردمی هم که در خیابانبگذارند در حال عبور بودند متوجه نور شدندچشمانی و لحظهای ایستادند تا به آسمان نگاه کنند.
«اون…»
بر فراز برجچشمانی رویای بهاری، یکنوری شهابسنگ سقوط کرد.
و ردپایی طولانیناگهان و زیبا ازکمی خود به جا گذاشت.
«همم.»
چون هویمتفاوت به انتهای مسیردست شهابسنگ نگاه کرد.
مردم عجیب و غریب دنیای رزمینوری اغلب زندگی و ذات یک فرداینکه را به یک ستاره تشبیه میکردند.
ستاره قاتل آسمانی،ناگهان ستاره رزمی آسمانی،کمی ستاره ظریف آسمانی.
حتی ساختارهای بدنی افسانهای مختلفی کهدست در دنیای رزمی زمزمه میشد همبالا به نام ستارگان نامگذاری شده بودند.
«اگه کسی بتونه آسمانهادقیقاً رو بخونه، حتماً یهسوووش— همچین چیزایی رو میخونه.»
اگر این درست بود، پس آن شهابسنگخیرهکننده داشت پایان زنی را که همین الانمیدونی در برج رویای بهاری درگذشته بود، اعلام میکرد.
«خب، داستان مسخرهایه، اما…»
چون هوی در حالینمیتوانستند که سرش را کجناگهان میکرد، این را گفت.
«شماها هممتفاوت همینطور فکردقیقاً میکنید، مگه نه؟»
سوالی کهبرد خطاب به محیطپنهان خالی اطرافش بود.
صدایش بیهوده در هوا شکافت.
«نوچ نوچ،کاملاً اصلاً چشمنمیتوانستند بصیرت ندارید.»
چون هوی با آهی کهدست شبیه «اهیو» بود، سرش را تکانبالا داد و پشت سرش را خاراند.
سپس چشمانشبرد را باسایه سردی پایین انداخت.
«همینقدر مسخرهست که از بین اون ده نفر فقطچشمانی دو نفرتون دنبالم راه افتادید، اما اینکه هنوز نفستون روبندازی حبس کردید و فکر میکنید لو نرفتید دیگه خیلی رقتانگیزه…»
چون هوی که طوری زمزمه میکرددست انگار این وضعیت برایش تأسفبار است، چشمانشبرد با صدای هویک به سرعت حرکت کرد.
نگاهی درنده، مانند جانوریدقیقاً که به دنبال شکارسوووش— میگردد، نقطهای را سوراخ کرد.
در همان زمان.
ووش—
بدن چون هویمتفاوت سوسو زد ودست به جلو هجوم برد.