چپتر 1033: چپتر ۱۰۳۳
0چون هوی با حالتی بیخیال وباز کج روی صندلی لم داده بودنهتنها و مستقیماً به نجیبزاده سرگردان زل زد.
سؤالی که خیلی سبک وقدرت گذرا، انگار که تازه بهدستش ذهنش رسیده باشد، به زبان آورد.
اما نجیبزاده سرگردان، کسی که مخاطبباز این سؤال بود، اصلاً نمیتوانست آننهتنها را به این سادگیها هضم کند.
سروک—
چشمان گشادشده نجیبزادهقدرت سرگردان تنگ شد وچانهاش به اندازه طبیعیاش برگشت.
اما ظاهرش با چندرسوخ لحظه پیش زمین تاباز آسمان فرق کرده بود.
فرقی نمیکرد در چه وضعیتی باشد،باز همیشه رد محوی از لبخند گوشهنهتنها چشمانش را چین میانداخت، اما الان نه.
گوشههای چشمانشپخش فقط کمیرسوخ بالا رفته بود.
اما همین بودقدرت و بس. هیچ تغییرچانهاش دیگری در کار نبود.
انرژیای که از خودشرسوخ ساطع میکرد همان بود وچانهاش حضورش ذرهای تغییر نکرده بود.
با این حال، در همینبالاییاش لحظه، همان تغییر کوچک به طرزپوزخندی عجیبی کل فضا را دگرگون کرد.
...
سکوتی سنگینرسوخ به یکباره بربالاییاش محیط سایه انداخت.
فضایی که تا چند لحظه پیش بهبالاییاش سبکی سؤال چون هوی بود، ناگهان بانهتنها محوریت نجیبزاده سرگردان سنگین و خفهکننده شد.
بدون اینکه هیچقدرت انرژیای آزاد کند یاچانهاش تکنیکی به کار ببرد.
محیط اطراف به وضوح در حالدانتیان تغییر بود، انگار که تحت تأثیر چیزیپوزخندی از درون نجیبزاده سرگردان قرار گرفته باشد.
مثل قطرهرسوخ جوهری که دربالاییاش آب زلال بچکد.
این تغییر بیسروصداهمهجا پخش شد ودانتیان به همهجا رسوخ کرد.
«قدرت کسیرسوخ که دانتیان بالاییاشبالاییاش رو باز کرده.»
چون هوی چانهاشهمهجا را روی دستش تکیهبالاییاش داد و پوزخندی زد.
او که نهتنها دانتیان بالایی خودش را باز کرده بود،داد بلکه پیش از این به اصول و قوانین این جهانهمهچیز پی برده بود، میتوانست همهچیز را مثل روز روشن ببیند.
قلمرویی متفاوتپخش از جادوگریرسوخ یا هنرهای عظیم.
حضور معنویای که در دانتیان بالایی نجیبزاده سرگردان ساکنتکیه بود، یا دقیقتر بگویم، تغییر کوچکی که در ذهن ومیتوانست روح او رخ میداد، داشت در قوانین طبیعت دخالت میکرد.
«مثل قلمرو حیات.»
ردپایی به جا ماندهدانتیان از کسانی که بهدستش جاودانگی صعود کرده بودند.
ماهیتی شبیه به همان قلمرو والایدانتیان حیات داشت که باعث میشد ازداد زمین بایر و خشک، جوانهها سر برآورند.
«پس اینرسوخ همون چیزی بودبالاییاش که قایم میکرد.»
نور چشمانپخش چون هوی تاریکقدرت و عمیق شد.
به دنبال آن، نوری سرخرنگبالاییاش مثل غنچهای که در حالداد شکفتن باشد، در نگاهش شکوفا شد.
درست در همان لحظه، انرژی هنر الهی حاکمباز شکوفه آلو در نقطه طب سوزنی جینگمینگ اوبلکه جمع شد و درخشش چشمانش را خیرهکنندهتر کرد.
«...هاهاها، شگفتانگیزه. واقعاً شگفتانگیزه.»
نجیبزاده سرگردان سکوت را شکست.
صدایی که از میاندانتیان لبان نیمهبازش بیرون آمد،دستش هیچ فرقی با همیشه نداشت.
لحنی سبک وهمهجا روشن، انگار کهدانتیان دارد جوک تعریف میکند.
رگههای خندهای کهقدرت در صدایش قاطی شدهچانهاش بود هم همانطور بود.
اما برای چشمان چون هوی کهدانتیان دیگر میتوانست قوانین طبیعت را بخواند،داد تغییر او کاملاً واضح و آشکار بود.
لرزشی بسیار محوقدرت و ضعیف درباز ذهن و روحش.
به نظر میرسیدهمهجا داشت احساسات شدیدیدانتیان را سرکوب میکرد.
«توی دنیای امروز، به جز خودم، فقط یکدستش نفر دیگه هست که هم فرقه یونگگوپ چونهواقوانین رو میشناسه و هم تکنیک اتصال معنوی آسمانی رو.»
نجیبزاده سرگردان پشت سرش راقدرت با شدت خاراند و با چشمانیتکیه تنگشده به چون هوی نگاه کرد.
گوشههای چشمانشرسوخ دوباره هلالدانتیان شده بود.
اما مردمکهایش نمیخندیدند.
«تو از کجاقدرت فهمیدی؟ نکنه اون ثبتکنندهچانهاش آسمانی مرده بهت گفته؟»
«خودت چی فکر میکنی؟»
چون هوی باقدرت لحنی تمسخرآمیز جوابشباز را با سؤال داد.
نجیبزاده سرگردان که برایرسوخ لحظهای اخم کرده بود، سرشچانهاش را به طرفین تکان داد.
«کی فکرش روقدرت میکرد من توباز همچین موقعیتی گیر بیفتم.»
نجیبزاده سرگردان در حالی که زیر لببالاییاش غر میزد «این اصلاً حس خوبی نداره»، دستیبالایی که هنوز پشت سرش بود را پایین آورد.
تا الان، اوقدرت همیشه در جایگاهباز چون هوی قرار داشت.
جایگاهی که با استفاده ازقدرت اطلاعات گستردهای که داشت، دیگراندستش را با مهارت به بازی میگرفت.
اما اینرسوخ بار، قضیه کاملاًبالاییاش برعکس شده بود.
نجیبزاده سرگردان که اصلاً از ایندانتیان حس جابهجایی نقشها خوشش نیامده بود، لبخندپوزخندی را کاملاً از روی صورتش پاک کرد.
چون متوجهرسوخ نیت چوندانتیان هوی شده بود.
اگر میخواهی بشنوی،همهجا باید خودت بهدانتیان زبان بیایی و بپرسی.
«بهم بگو.»
نجیبزاده سرگردان گفت.
حالت چهرهاشرسوخ بینهایت خشک وبالاییاش سفت شده بود.
نه، فقط خشک نبود.
یک خلأرسوخ مطلق بود، خالیبالاییاش از هرگونه احساسی.
انگار که به یکرسوخ ماسک مبدل ساده نگاه میکنی،چانهاش چهرهاش هیچ تغییری نشان نمیداد.
اما به دلایلی، این چهره بیحالت الانچانهاش خیلی طبیعیتر از آن نگاه شیطنتآمیزی بهبلکه نظر میرسید که همیشه به خود میگرفت.
«پس لابدپخش این چهرهرسوخ واقعیته، هان؟»
«هر چیرسوخ که هست،دانتیان صورت خودمه.»
«...همم.»
چون هوی باقدرت دقت به نجیبزادهباز سرگردان خیره شد.
اما فقط برای یک لحظه.
«خیلی خب.»
او این راهمهجا گفت و شانههایشدانتیان را بالا انداخت.
«پرسیدی از کجا فرقهدانتیان یونگگوپ چونهوا و تکنیکدستش اتصال معنوی آسمانی رو میشناسم؟»
«دقیقاً.»
«توی دره صعود بود.»
ابروی نجیبزادهپخش سرگردان لرزشرسوخ خفیفی کرد.
خیلی نامحسوس بود، اما همانبالاییاش لرزش کوچک کافی بود تاداد ترکی روی چهره بیحالتش بیفتد.
و این ثابتهمهجا میکرد که حسابیدانتیان غافلگیر شده است.
«دره صعود؟ تو اونجا... چی...»
نجیبزاده سرگردان که انگار داشتقدرت به چیزی فکر میکرد، بادستش صدایی بسیار ضعیف زمزمه کرد.
«...یک ردپا؟»
«اوهو.»
چون هوی در حالی که گوشههای لبشچانهاش از سرعت عمل نجیبزاده سرگردان در رسیدنبلکه به جواب بالا رفته بود، جواب داد.
«انگار خودت هم میدونستی کهقدرت اون ردپا مال تکنیک اتصالدستش معنوی آسمانی فرقه یونگگوپ چونهواست، نه؟»
«چطور میتونستم ندونم؟»
صدای نجیبزادهپخش سرگردان بهرسوخ آرامی طنینانداز شد.
«اون ردپای فرقه خودمه.»
صدایش بهپخش طرز آشکاریرسوخ متفاوت بود.
انرژی جاودانه متراکمی از اوبالاییاش ساطع شد و مه سفیدیداد را درون اتاق به وجود آورد.
مه با غلظتهمهجا زیادی شروع بهدانتیان پخش شدن کرد.
همراه با این پدیده که انگار فضای داخل اتاقتکیه را به یک قلمرو آسمانی تبدیل میکرد، ذهن وبرده روح نجیبزاده سرگردان مثل یخ سرد و منجمد شد.
انگار که تمامهمهجا احساساتش را ازدانتیان دست داده باشد.
به دنبال آن، حالتدانتیان چهرهاش حتی بیتفاوتتر ودستش سردتر از قبل شد.
درست در همان لحظه.
«کافیه.»
صدای درنده وهمهجا خشن چون هویدانتیان در اتاق طنینانداز شد.
با شنیدن آن، نجیبزاده سرگردان به شدتچانهاش جا خورد و مهی که در حالبلکه پخش شدن بود، با صدای "ووش" ناپدید شد.
«ما هنوز حرفمونهمهجا تموم نشده، ایندانتیان مسخرهبازیا چیه درمیاری.»
چون هویرسوخ با پوزخندیدانتیان تحقیرآمیز گفت.
«...نزدیک بود خطرناک بشه.»
نجیبزاده سرگردان چشمانشقدرت را بست وباز دوباره باز کرد.
سپس دوباره شروع بهرسوخ خاراندن پشت سرش کردباز و زیر لب غرغر کرد.
«تچ، قبلاً همهچیز خوب بود. ازباز وقتی با اون امپراتور خون مرگنهتنها روبهرو شدم، همهچیز به گند کشیده شد.»
حرفها وپخش حرکات شیطنتآمیزشرسوخ دوباره برگشتند.
چون هوی که میدانست اینبالاییاش برگشتن به حالت عادی اجتنابناپذیرداد است، شروع به صحبت کرد.
«احتمالاً به خاطرهمهجا اینه که ظرفیتدانتیان وجودیت خیلی کوچیکه.»
«...از کی فهمیدی؟»
«حس میکردم داری یه چیزی رو قایم میکنی.باز اصلاً با عقل جور درنمیاومد که آدمی مثلبلکه تو به این راحتی اسیر هنر تسخیر روح بشه.»
«هه، میدونستیرسوخ و بازمدانتیان بیخیالش شدی؟»
«چون میدونستم بههمهجا هر حال نمیتونی ازبالاییاش چنگ من فرار کنی.»
«اعتمادبهنفس فوقالعادهایه.»
نجیبزاده سرگردان نوچ کوتاهی کرد.
«تچ، ولی حق با توئه.»
«حتی ارباب دره صعود همقدرت از اون ردپا خبر نداشت.دستش ظاهراً تو از همون اول میدونستی؟»
چون هویرسوخ بدون توجه بهبالاییاش واکنش او پرسید.
او کاملاًپخش رک ورسوخ بیپرده بود.
«که اینطور. پس قضیه این بود. برام جایدستش سؤال بود که چرا تویی که معمولاً اینجور چیزاجهان رو نادیده میگیری، خودت اول بحثش رو پیش کشیدی...»
نجیبزاده سرگردانپخش سرش رارسوخ تکان داد.
«قصد داشتیرسوخ با مندانتیان حرف بزنی؟»
«خب، اگهپخش نمیخوای، میتونیمرسوخ همینجا تمومش کنیم.»
«اوه، حرفاییرسوخ میزنی که ازبالاییاش ته دلت نیست.»
نجیبزاده سرگردان موهایش را کهقدرت حالا غرق در عرق سرد شدهتکیه بود، به عقب راند و گفت:
«انگار نمیدونی که مندانتیان هرگز دست رد بهدستش سینه این مکالمه نمیزنم.»
«اگه میدونی، پس زودتر بنال.»
«هوووف، بدجوری گیر افتادم.»
نجیبزاده سرگردان که داشت با حسرتدانتیان غرولند میکرد، خیلی زود نگاهش راداد پایین انداخت و شروع به صحبت کرد:
«همونطور کهرسوخ گفتی، من ازبالاییاش همون اول میدونستم.»
«اون اول دقیقاً کی بود؟»
«مطمئن نیستم، ولیقدرت احتمالاً حدود سیصد سالچانهاش پیش بود. همون حوالی.»
«حدود سیصد سال پیش؟»
نور چشمانرسوخ چون هویدانتیان تیزتر شد.
اینها حرفهایی نبودندهمهجا که بشود بهسادگیدانتیان از کنارشان گذشت.
'در این صورت.'
چون هوی کههمهجا در افکارش غرق شدهبالاییاش بود، دهان باز کرد:
«پس کسی که فرقه یونگگوپبالاییاش چونهوا رو "دره صعود" نامید، بایدپوزخندی همون... ثبتکننده آسمانی لعنتی بوده باشه.»
'ما؟ میخواست چی بگه؟'
نجیبزاده سرگردان با خود فکر کرد که چون هویتکیه قبل از اینکه حرفش را نیمهکاره رها کند، قصدبرده داشت چه کلمهای بگوید، و سپس دهان باز کرد:
«هه، خدای من. تورسوخ همهچیز رو میدونی. مطمئنیباز اینو از ثبتکننده آسمانی نشنیدی؟»
«پنهان کردنش چه فایدهای داره؟»
«راست میگی.»
نجیبزاده سرگردانرسوخ سرش رادانتیان تکان داد.
«همونطور که گفتیه.همهجا ثبتکننده آسمانی اونجادانتیان رو دره صعود نامید.»
«چطور؟»
«از اونچه شنیدم، سلف من یه بار به دنیایچانهاش رزمی رفت و اون زمان، تصادفاً با ثبتکننده آسمانیقوانین ملاقات کرد و درباره اون ردپا شنید. بنابراین، سلف من...»
«وارد درهرسوخ صعود شددانتیان تا اونو ببینه؟»
«خب، آره.»
«ولی چرا اونو از ارباب دره صعودچانهاش پنهان کرد؟ اون هیچچیزی درباره فرقه یونگگوپبلکه چونهوا یا تکنیک اتصال معنوی آسمانی نمیدونست.»
«دلیل خاصیپخش برای گفتنش وجودقدرت نداشت، مگه نه؟»
«واقعاً همهش همین بود؟»
«...»
نجیبزاده سرگردان درقدرت سکوت ماند وباز به فکر فرو رفت.
اما اینپخش سکوت تنها یکقدرت لحظه طول کشید.
حالت چهرهاش با عزمی راسخ سفت شد،چانهاش گویی افکارش را بهسرعت جمعبندی کرده بود،بلکه و لبهایش را از هم باز کرد:
«نمیخواستم حقیقتپخش فرقهمون رورسوخ فاش کنم.»
«حقیقت؟»
«قبل ازپخش اون، میتونمرسوخ یه چیزی بپرسم؟»
نجیبزاده سرگردانرسوخ با کمیدانتیان شتاب پرسید.
«چطور فقط از روی اونقدرت ردپا فهمیدی که این تکنیک اتصالتکیه معنوی آسمانی از فرقه یونگگوپ چونهواست؟»
چون هویرسوخ نگاهش را بابالاییاش او تلاقی داد.
با دیدن ارادهای در چشمانش که میگفت تنهاباز پس از گرفتن جواب سؤال خودش پاسخ خواهدبلکه داد، چون هوی خنده کوچکی کرد و جواب داد:
«دیدمش.»
«دیدیش؟ منظورت چیه؟»
«فکر میکنی چی میتونه باشه.»
چون هوی با بیتفاوتی گفت.
«ارادهای کهرسوخ توی اون ردپابالاییاش باقی مونده بود.»
«اراده باقیمونده... هاهاهاها! که اینطور.»
چشمان نجیبزاده سرگردان کمکم گشادبالاییاش شد و سپس، گویی متوجه چیزیپوزخندی شده باشد، زیر خنده بلندی زد.
یک خندهپخش ناگهانی ورسوخ از ته دل.
چون هوی با نگاهیدانتیان که میپرسید چه خبردستش شده، به او خیره شد.
«فرقه یونگگوپ چونهوا فرقهایه که فقط از طریق یه تبار واحد منتقل میشه.پوزخندی و وقتی کسی رهبر فرقه میشه، فقط یه نام دریافت میکنه. و اینقلمرویی نامیه که تو احتمالاً میشناسیش. چون من اونو توی رتبهبندی تکنیکهای دنیای رزمی نوشتم.»
نجیبزاده سرگردانرسوخ با تسلطدانتیان صحبت میکرد.
چون هوی با چهرهای بیحوصله ازدانتیان این داستان که جوابی برای سؤال قبلیاشپوزخندی نبود، چانهاش را روی دستش تکیه داد.
با بیمیلی با اودانتیان همراهی میکرد، انگار که برایشتکیه یک دردسر و مزاحمت بود.
«منظورت گونگمانگه؟»
«آره. دقیقاً گونگمانگ.»
نجیبزاده سرگردانپخش درحالیکه چشمانشرسوخ میدرخشید، گفت.
«خالی کردن، و فراموش کردن. اینباز اسم نامناسبی برای یه شخصه. میدونینهتنها چرا همچین نامی به ارث میرسه؟»
«...»
چون هوی جوابی نداد.
او میدانست کههمهجا قرار نیست او بهبالاییاش این سؤال پاسخ دهد.
دقیقاً همانطور که فکردانتیان میکرد، نجیبزاده سرگردان منتظردستش جواب نماند و ادامه داد:
«با اینکه بهش میگن فرقه یونگگوپ چونهوا،بالاییاش در واقعیت فقط اسمش باقی مونده. میراثنهتنها واقعی صدها سال پیش از دست رفت.»
چشمان چون هوی نیمهباز شد.
با شنیدن این حرف که میراث ازبالاییاش دست رفته بود، صحنهای که در درهنهتنها صعود دیده بود، لحظهای در ذهنش تداعی شد.
در همینرسوخ حین، نجیبزاده سرگردانبالاییاش روی پاهایش ایستاد.
«بنابراین، معنیش اینه که نام رهبر فرقه یونگگوپ چونهواچانهاش رو خالی کنیم و به دست فراموشی بسپریم، تاقوانین زمانی که میراث واقعی فرقه دوباره پس گرفته بشه.»
با وجود نداشتن پایدانتیان راست، هیچچیز غیرطبیعیای در حرکتتکیه او هنگام ایستادن وجود نداشت.
بینهایت طبیعی بود.
اما در کمال تعجب،دانتیان هوا با حرکت اودستش بهطور غیرطبیعی موج برداشت.
تا جایی که بهرسوخ دلایلی احساسی ناآرام وباز دلهرهآور به آدم میداد.
«و سیصد سال پیش، سلف من بالاخره ردپایی از میراثی که فرقهمون از دست داده بود رو پیدا کرد. و در تمامروشن اون مدت طولانی، ما سعی کردیم تکنیک اتصال معنوی آسمانی رو که بهطور ناقص بهمون ارث رسیده بود، کامل کنیم. با جمعآوریمانده و سازماندهی انواع و اقسام هنرهای رزمی. چیزی که از اون تلاشها بیرون اومد، همون رتبهبندی تکنیکهای دنیای رزمیه که تو خوندی.»
صدایش بهتدریج پایین آمد.
مه بار دیگر ازدانتیان تمام بدنش جاری شددستش و روی زمین پخش شد.
اما این بار،همهجا چون هوی جلویدانتیان آن را نگرفت.
او فقطرسوخ در سکوتدانتیان تماشا میکرد.
با چهرهای علاقهمند.
آگاهیاش بهسرعت شتاب گرفت.
در همان زمان، پیرمردی از آرایش توهمی که هنگامچانهاش فروپاشی تاج شعله صعودکننده دره صعود ظاهر شده بود،قوانین با نجیبزاده سرگردان روی هم افتادند و یکی شدند.
دو رهبر فرقه یونگگوپ چونهوا.
درحالیکه این دو موجود که ازدانتیان دورههای زمانی فراتر رفته بودند، خلقوخویداد مشابه اما متفاوتی را به نمایش گذاشتند.
سوک—
بدن نجیبزاده سرگردان نزدیک شد.
ظاهرش عجیب و غریب بود.
درحالیکه در وضعیتی بیحرکت باقی مانده بود،بالاییاش از رهبر گذشته فرقه یونگگوپ چونهوا جدانهتنها شد و به چون هوی نزدیکتر شد.
انگار که حکیم بزرگ، برابربالاییاش با بهشت، سوار بر این مهپوزخندی بهعنوان ابر پرنده خود شده بود.
«سپس، چند دهه پیش، بالاخره تکنیک اتصالبالاییاش معنوی آسمانی رو کامل کردم. مطمئن بودم. فکربالایی میکردم اونو کاملاً پس گرفتم. اما اشتباه میکردم.»
او سرانجامرسوخ مقابل چوندانتیان هوی ایستاد.
«فکر میکنی چطور اینو فهمیدم؟»
«احتمالاً بهرسوخ این خاطرهدانتیان که نتونستی ببینیش.»
با شنیدن جواب چون هوی، نجیبزادهدانتیان سرگردان بهآرامی زمزمه کرد: «پس قضیهداد این بود.» و یک بار پلک زد.
بلافاصله پس ازقدرت آن، با بیتفاوتیباز دهان باز کرد:
«تو امپراتورپخش اعظم شیطانرسوخ آسمانی هستی؟»