---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 131: چپتر 131 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 131: چپتر 131

0

چون هوی که لبخند محوی بر لب داشت، نگاهی به اطرافش انداخت. حواسش‌انواع​ تا شعاع بیش از پنجاه جانگ در تمام جهات گسترده شد و حضور‌آن‌ها​ افراد پیرامونش را حس کرد. همان‌طور که تعدادشان را می‌شمرد، برقی در چشمانش درخشید.

ده‌ها نفر که نفس‌هایشان را حبس کرده و منتظر بودند،‌دوام​ آرام‌آرام مثل توری که ماهی‌ها را به دام می‌اندازد، حلقه‌زد—​ را تنگ‌تر کردند. و درست لحظه‌ای که وارد تیررس شدند—

پاه!

آن‌هایی که در میان بوته‌ها پنهان شده‌مشت​ و منتظر فرصت مناسب بودند، بالاخره حرکت کردند.‌بی‌ربط​ انگار تمام مقدمات کارشان تازه تکمیل شده بود.

«همین الان!»

با فریاد یکی از آن‌ها—

چواراراک!

زنجیرها از هر طرف به پرواز درآمدند.‌مشت​ مانند مارهایی که در تاریکی می‌خزند، به سمت‌بی‌ربط​ چون هوی شلیک شدند و دور بدنش پیچیدند.

«گرفتیمش!»

فریادی از‌گرفتار​ گوشه‌ای به‌بی‌تفاوت​ گوش رسید.

«حالا! با تمام زورتون بکشید!»

در یک چشم به هم زدن، زنجیرها با‌لگد​ تمام قوا سفت شدند. با بسته شدن دست‌سمتش​ و پای چون هوی، نگاه مهاجمان درنده‌تر شد.

پاه!

کسانی که پشت سرش بودند هجوم آوردند. داس،‌فقط​ مشت، لگد، شمشیر، تیغه—با در دست داشتن انواع‌کشیده​ و اقسام سلاح‌های بی‌ربط، به سمتش حمله‌ور شدند.

«چقدر مسخره و سرگرم‌کننده.»

چون هوی که از سر تا پا در زنجیر‌شمشیر​ گرفتار شده بود، با چهره‌ای بی‌تفاوت به آن‌ها نگاه‌چقدر​ کرد. اما این نگاه فقط یک لحظه دوام آورد.

کوا-دوک!

دستانش را از میان‌بی‌تفاوت​ زنجیرهای کشیده شده بیرون‌فقط​ کشید، آن‌ها را چنگ زد—

هوک!

—و با قدرت‌سرش​ تمام آن‌ها را‌داس​ به سمت خودش کشید.

«ها؟!»

«ا-این دیگه چیه؟!»

مهاجمان که کشش زنجیرها را از‌گرفتار​ سمت دستان چون هوی حس کرده‌فقط​ بودند، کاملاً گیج و دست‌پاچه شدند.

هوئک!

مثل ماهی‌هایی که به‌سرش​ قلاب افتاده باشند، به‌مشت​ سمت چون هوی کشیده شدند.

«ج-جاخالی بدین!»

آن‌هایی که با سلاح حمله می‌کردند و‌چهره‌ای​ آن‌هایی که با زنجیر کشیده می‌شدند، با هم‌آورد​ برخورد کرده و به توده‌ای درهم‌گره‌خورده تبدیل شدند.

«آخ!»

همان‌طور که مثل نخ‌های‌سرش​ گره‌خورده در هم می‌پیچیدند،‌مشت​ از شدت برخورد بیهوش شدند.

ووئیک—

چون هوی دستانش را به‌زنجیر​ پهلو چرخاند. بدن‌هایشان در هوا چرخید‌این​ و محکم به زمین کوبیده شد.

کوا-گوا-گوا-گواک!

زمین از هم شکافت و‌هجوم​ جنگل طوری تکه‌تکه شد که انگار‌تیغه—با​ طوفانی سهمگین به آن زده باشد.

گو-گو-گوک—

لحظاتی بعد، گرد و خاکی که در اطراف به پا شده بود فرو نشست و‌آورد​ صحنه‌ای کاملاً متفاوت از قبل را نمایان کرد. زمینِ سرسبزِ پیشین حالا پر از خاک‌های‌کشش​ زیرورو شده بود و درختان از ریشه درآمده و به هر سو پراکنده شده بودند.

و در اطراف آن‌ها—

«آههه...»

مهاجمان روی زمین‌چهره‌ای​ پهن شده بودند‌اما​ و خون سرفه می‌کردند.

تنها کسی که هنوز روی‌زنجیر​ پاهایش ایستاده بود، چون هوی بود‌این​ که زنجیرها از بدنش آویزان بودند.

«یه مشت حشره سمج.»

چون هوی نگاهی تحقیرآمیز به مهاجمانِ‌آوردند​ در حال ناله انداخت و زنجیرهای‌داشتن​ شل شده را به کناری پرت کرد.

کوا-جیک!

زنجیر که با نیروی درونی آمیخته‌گرفتار​ شده بود، مثل یک شهاب‌سنگ روی‌فقط​ مهاجمانِ گیج و منگ سقوط کرد.

کوا-جیک!

صدای مورمورکننده‌ای طنین‌انداز شد. خونِ‌هجوم​ اجسادِ له‌شده و متلاشی، زنجیرها‌شمشیر​ و خاک را سیراب کرد.

«آشغال‌ها جمع شدن.»

همین که‌چقدر​ چون هوی زنجیرها‌زنجیر​ را رها کرد—

«اووووق—»

«ا-اوووق.»

صدای عق زدن در فضا پیچید.‌اما​ جانشینانی که شاهد تمام این صحنه‌ها بودند،‌دوک​ نتوانستند جلوی حالت تهوع خود را بگیرند.

شانس آوردند که‌مسخره​ فقط به استفراغ‌گرفتار​ کردن ختم شد.

هوانگ‌بو سو-هیون مانند مجسمه‌ای خشکش‌آوردند​ زده بود و صورتش رنگ‌پریده‌تیغه—با​ و خالی از هر احساسی بود.

جانشینانی که مدتی بود در حال بالا آوردن بودند، با‌شمشیر​ چهره‌هایی بهت‌زده به چون هوی خیره شدند—کسی که چنین صحنه‌مسخره​ وحشتناکی خلق کرده بود اما کاملاً خونسرد به نظر می‌رسید.

و در‌گرفتار​ میان آن‌ها، یک‌آن‌ها​ نفر—جگال سونگ-هو—کمی می‌لرزید.

«ه-همون‌طور که‌چقدر​ فکر می‌کردم، حق‌زنجیر​ با من بود.»

یانگ سه-ریونگ، تنها کسی در میان‌داس​ جانشینان که هنوز نسبتاً حالش خوب‌انواع​ به نظر می‌رسید، پرسید: «منظورت چیه؟»

«اون مرد... اون‌پشت​ قبلاً از قصد‌آوردند​ آروم راه می‌رفت.»

«تا منتظر‌گرفتار​ حمله دروازه خورشید‌آن‌ها​ و ماه بمونه!»

با این ادعای مضحکش، نه تنها‌گرفتار​ یانگ سه-ریونگ، بلکه پونگ چول-وی مجروح‌فقط​ و هوانگ‌بو سو-هیونِ بهت‌زده نیز اخم کردند.

«این... چرندیاته.»

«منتظر کمین موندن؟ خیلی مسخره‌ست.‌هجوم​ دروازه خورشید و ماه یکی‌شمشیر​ از پنج دروازه امپراتوره، و اون...»

«چه دلیلی‌گرفتار​ داره که بخواد‌آن‌ها​ همچین کاری کنه؟»

جگال سونگ-هو لب بالایی‌اش‌سرگرم‌کننده​ را گاز گرفت و‌بی‌تفاوت​ چشمانش را گشاد کرد.

«بعد از دیدن‌سرش​ اون قدرت رزمی، بازم‌مشت​ می‌تونید همچین حرفی بزنید؟»

«...»

همه ساکت شدند.

او در واقع دروازه‌سرگرم‌کننده​ خورشید و ماه را‌بی‌تفاوت​ کاملاً در هم کوبیده بود.

سپس هوانگ‌بو سو-هیون لرزید.

«پ-پس همه‌کسانی​ اینا طبق‌سرش​ نقشه اون بوده؟»

«...به احتمال زیاد.»

هوانگ‌بو سو-هیون‌چقدر​ لباسش را‌سرگرم‌کننده​ محکم چنگ زد.

«پ-پس... آیا‌پشت​ دنبال کردنش واقعاً‌آوردند​ انتخاب درستی بود؟»

به چشم او، چون هوی دیگر شبیه یک انسان‌لگد​ نبود. او هیولایی بود که دنیا تا به حال به‌چقدر​ خود ندیده بود، شیطانی که ماهیت واقعی‌اش غیرقابل درک بود.

در حالی که‌چهره‌ای​ از ترس می‌لرزید‌اما​ و حرف می‌زد—

«هاف... هاف...‌چقدر​ م-ما چاره‌سرگرم‌کننده​ دیگه‌ای نداریم.»

پونگ چول-وی با صدایی ضعیف جواب داد.‌مشت​ او در حالی که غرق در عرق‌سلاح‌های​ سرد بود، قفسه سینه‌اش را چنگ زد.

«اگه به خاطر اون‌سرش​ نبود... ما تا الان‌مشت​ همه‌مون مرده بودیم. سرفه!»

«پونگ گونگجا!»

وقتی پونگ چول-وی خون سرفه‌زنجیر​ کرد، هوانگ‌بو سو-هیون به سمتش‌اما​ شتافت و او را نگه داشت.

«ح-حالت خوبه؟»

«...هنوز... دارم دووم میارم.»

«الان حرف نزن.»

«تا اون حد...»

«گفتم حرف نزن!»

هوانگ‌بو سو-هیون پس از سرزنش قاطعانه او، اخم کرد‌لگد​ و ناگهان در لباس‌هایش به جستجو پرداخت. او یک‌حمله‌ور​ جعبه چوبی کوچک، نه بزرگتر از کف دستش، بیرون آورد.

با باز کردن آن،‌بی‌تفاوت​ یک قرص کوچک و‌فقط​ کاملاً سفید بیرون آورد.

«این رو‌چقدر​ بخور. برای‌سرگرم‌کننده​ جراحات داخلیه.»

پونگ چول-وی جا خورد. رایحه غنی‌ای بینی‌اش را قلقلک داد و‌داشتن​ فوراً ذهنش را آرام کرد. حتی کسی مثل او که چیز‌گرفتار​ زیادی از اکسیرها نمی‌دانست، می‌توانست بفهمد که این یک داروی معمولی نیست.

«این یه چیز معمولی نیست...»

«فقط بخورش.»

نگاه هوانگ‌بو سو-هیون تیز شد.

«ما بهت نیاز داریم،‌هجوم​ پونگ گونگجا. با وجود تو‌شمشیر​ شانس زنده موندن‌مون بالاتر میره.»

با اصرار او، پونگ چول-وی‌هجوم​ بالاخره سر تکان داد و‌شمشیر​ قرص را در دهانش گذاشت.

«من کشیک میدم.»

پونگ چول-وی دوباره سر تکان داد.‌گرفتار​ سپس با سختی نشست و شروع‌فقط​ به تمرکز روی تکنیک تنفس خود کرد.

هوانگ‌بو سو-هیون با چشمانی نگران‌آوردند​ به او نگاه کرد و‌تیغه—با​ دستانش را در هم گره زد.

«خواهش می‌کنم حالت خوب بشه...»

چیزی که او به پونگ چول-وی داده بود قرص پادشاه آسمانی بود، اکسیری‌دوک​ از قبیله هوانگ‌بو. حتی در داخل قبیله نیز تنها ده عدد از آن وجود‌دستان​ داشت. با این حال، او بدون هیچ تردیدی آن را به او داده بود.

جگال سونگ-هو به‌مسخره​ عقب رفت و به‌چهره‌ای​ آن دو نگاه کرد.

«پونگ سوهیوپ باید زنده بمونه.»

در میان آن‌ها، پونگ چول-وی بدون شک ماهرترین‌مشت​ بود. هوانگ‌بو سو-هیون هم حتماً همین‌طور فکر می‌کرد،‌بی‌ربط​ برای همین بدون معطلی اکسیر را به او داد.

«...البته بعید‌گرفتار​ می‌دونم این‌بی‌تفاوت​ تنها دلیلش باشه.»

جگال سونگ-هو سرش را خاراند. حتی در‌چهره‌ای​ همان تبادل کوتاه هم متوجه تغییر ظریفی‌دوام​ در فضای بین آن دو نفر شده بود.

او در حالی که فاصله‌اش را حفظ می‌کرد، وضعیت مو‌تیغه—با​ یونگ-سانگِ بیهوش را بررسی کرد. برخلاف پونگ چول-وی، جراحات داخلی‌سرگرم‌کننده​ او شدید به نظر می‌رسید؛ رنگ و رویش افتضاح بود.

«باید برای‌کسانی​ جراحات داخلی‌سرش​ دارو می‌آوردم...»

آهش را قورت داد.‌بی‌تفاوت​ آه کشیدن در این وضعیت‌لحظه​ فقط اوضاع را بدتر می‌کرد.

درست در‌چقدر​ همان لحظه، یانگ‌زنجیر​ سه-ریونگ نزدیک شد.

«جراحاتش جدیه؟»

«انرژی و‌کسانی​ خونش کاملاً‌سرش​ به هم پیچیده.»

«هیچ دارویی با خودت نیاوردی؟»

«گشتم، اما‌چقدر​ فقط یه کم‌زنجیر​ پماد پیدا کردم.»

«...»

یانگ سه-ریونگ اخم کرد. هر کسی که در دنیای رزمی‌شمشیر​ سفر می‌کرد، باید حداقل پماد و اکسیر به همراه می‌داشت.‌مسخره​ هیچ‌کس نمی‌دانست چه اتفاقی ممکن است بیفتد یا چه زمانی.

«هوو...»

آهی کشید، سپس دستش را در آستینش فرو برد‌آن‌ها​ و جعبه چوبی کوچکی شبیه به همانی که هوانگ‌بو سو-هیون‌زنجیرهای​ استفاده کرده بود را بیرون آورد و به او داد.

«این رو بهش بده.»

جگال سونگ-هو با لحن قاطع او جعبه‌داس​ را باز کرد. داخل آن یک قرص‌اقسام​ قرمز رنگ با بویی طراوت‌بخش قرار داشت.

«عجله کن.»

جگال سونگ-هو تحت فشار نامحسوس او، قرص را برداشت،‌آن‌ها​ بین کف دستانش فشار داد تا کمی خرد شود‌دستانش​ و با احتیاط آن را به مو یونگ-سانگ بیهوش خوراند.

«آخ... اوه...»

مو یونگ-سانگ که بی‌حرکت افتاده‌هجوم​ بود، ناله‌ای کرد. هم‌زمان، رنگ تیره‌تیغه—با​ چهره‌اش شروع به محو شدن کرد.

اما همین بود؛‌چهره‌ای​ هنوز چشمانش را‌اما​ باز نکرده بود.

«هنوز به هوش‌مسخره​ نیومده، ولی حداقل رنگ‌چهره‌ای​ و روش داره برمی‌گرده.»

جگال سونگ-هو لبخند تلخی زد.‌آوردند​ ایده‌آل نبود، اما همین که‌تیغه—با​ زنده بود خودش جای شکر داشت.

«...خدا رو شکر.»

یانگ سه-ریونگ هم نفس راحتی کشید. اما‌این​ گاردش را پایین نیاورد. هیچ‌کس نمی‌دانست کی‌دستانش​ ممکن است دوباره به آن‌ها کمین بزنند.

در حالی که حواسش را‌زنجیر​ جمع کرده بود و نگهبانی‌اما​ می‌داد، از جگال سونگ-هو پرسید:

«حالا چی کار کنیم؟»

«فعلاً بیا دور‌پشت​ هم جمع بشیم‌آوردند​ و حرف بزنیم.»

در آن‌گرفتار​ لحظه، چشمان یانگ‌آن‌ها​ سه-ریونگ جدی شد.

«ارباب جوان جگال.»

لحن جدی او باعث‌هجوم​ شد جگال سونگ-هو آب‌لگد​ دهانش را قورت دهد.

«...بله؟»

«واقعاً فکر می‌کنی‌چهره‌ای​ خودمون به تنهایی‌اما​ می‌تونیم دوام بیاریم؟»

«نمی‌تونیم.»

جگال سونگ-هو بدون تردید جواب داد. دشمن آن‌ها دروازه‌شمشیر​ خورشید و ماه بود. چند تا جانشین جوان مثل‌چقدر​ آن‌ها چطور می‌توانستند در برابرشان مقاومت کنند؟ غیرممکن بود.

«می‌فهمم.»

چشمان یانگ سه-ریونگ لرزید. ترس‌آن‌ها​ و وحشتِ حمله قبلی هنوز‌دوام​ در قلبش جا خوش کرده بود.

«فکر کردم قراره بمیرم.»

سعی کرد آرام بماند، اما نوک‌داس​ انگشتانش کمی می‌لرزید. اگر آن مرد به‌اقسام​ درخت تکیه نداده بود، او حتماً می‌مرد.

با نگاه به چون هوی‌هجوم​ که با چشمان بسته نشسته‌شمشیر​ بود، لبش را گاز گرفت.

«نمی‌تونم بمیرم... باید زنده بمونم.»

چشمانش باریک شد. او برای شرکت در گردهمایی‌بی‌تفاوت​ اژدها و ققنوس پافشاری کرده بود. اما اینکه به‌دوک​ خاطرش بمیرد؟ این بدترین نوع بی‌احترامی به خانواده‌اش بود.

«تحت هر شرایطی زنده می‌مونم.»

یانگ سه-ریونگ‌کسانی​ با عزمی‌سرش​ تازه گفت:

«پس لطفاً همین‌جا منتظر بمون.»

«کجا می‌ری، بانو یانگ...؟»

نگاهش به‌پشت​ سمت چون‌هجوم​ هوی چرخید.

«می‌رم ازش کمک بخوام.»

چشمان جگال سونگ-هو گشاد شد. با وجود‌این​ اینکه تازه شاهد آن نمایش وحشتناک بود، باز‌زنجیرهای​ هم شجاعت صحبت کردن با او را داشت.

«پس منم باهات میام.»

«نه. خودم تنهایی می‌رم.»

یانگ سه-ریونگ‌کسانی​ پیشنهادش را‌سرش​ رد کرد.

«...فهمیدم.»

جگال سونگ-هو نگاهی به او انداخت، لبخند‌چهره‌ای​ تلخی زد و مو یونگ-سانگ را روی‌دوام​ کولش کشید. در حالی که برمی‌گشت، گفت:

«پس می‌سپارمش به تو.»

بعد از رفتن او...

«هوو...»

یانگ سه-ریونگ نفس‌مسخره​ عمیقی کشید و‌گرفتار​ به راه افتاد.

در همین حین، چون هوی‌آوردند​ که متوجه نزدیک شدن او شده‌داشتن​ بود، نگاهش را به سمتش چرخاند.

نگاهشان به هم گره خورد. دختر‌آوردند​ دستانش را به نشانه احترام به هم‌انواع​ گره زد و سرش را خم کرد.

«قهرمان جوان.»

«چته؟»

چون هوی با بی‌تفاوتی جواب داد، اما یانگ سه-ریونگ آرام نگرفت.‌داشتن​ او یک مرد معمولی نبود. مهارت رزمی خیره‌کننده و روش‌های بی‌رحمانه‌اش‌گرفتار​ باعث می‌شد که راضی کردنش فقط با حرف زدن سخت باشد.

«ممکنه به ما کمک کنید؟»

«چرا باید‌گرفتار​ این کار‌بی‌تفاوت​ رو بکنم؟»

یانگ سه-ریونگ لبش‌مسخره​ را گاز گرفت. جوابی‌چهره‌ای​ برای این حرف نداشت.

«خواهش می‌کنم.»

به جایش، عمیقاً تعظیم کرد.

اگر کس دیگری این صحنه را می‌دید، حتماً شوکه می‌شد. او زندگی بدون کم و‌زنجیرهای​ کاستی داشت؛ تنها دختر خانواده معتبر یانگ از شینچانگ، با زیبایی بی‌نظیر. او تا به‌دست‌پاچه​ حال حتی یک بار هم در برابر مردی هم‌سن و سال خودش سر خم نکرده بود.

اما حالا، برای اولین بار‌زنجیر​ در زندگی‌اش، در برابر یک‌اما​ همتای خود عمیقاً تعظیم می‌کرد.

«لطفاً بهمون کمک کنید.»

این دیگه چه بساطیه؟

چون هوی احساس کرد کلافه شده است. برایش مهم نبود که‌آورد​ آن‌ها دنبالش راه افتاده‌اند، اما این التماس کردن‌ها فرق داشت. مخصوصاً‌قدرت​ بعد از اینکه یک بار دست رد به سینه‌شان زده بود.

در حالی که به یانگ‌زنجیر​ سه-ریونگ نگاه می‌کرد، نگاهش سردتر‌اما​ شد. سپس لب‌هایش تکان خورد.

«...خیلی رو اعصابی.»

«قـ-قهرمان جوان؟»

با شنیدن زمزمه سرد او که دست‌کمی از یک هشدار نداشت،‌آورد​ یانگ سه-ریونگ از ترس عقب کشید. او به خوبی می‌دانست که رفتارش‌خودش​ گستاخانه است؛ کمک خواستن از کسی که حتی هویتش را هم نمی‌دانست.

اما چه چاره‌ای‌مسخره​ داشت؟ اگر الان‌گرفتار​ عقب می‌کشید، قطعاً می‌مرد.

«نمی‌خوام بمیرم. می‌خوام زنده بمونم.»

با انگیزه زنده ماندن، مستقیم به چون هوی خیره شد.‌شمشیر​ لحظه‌ای که چشمانش با او تلاقی کرد، احساس خفگی به‌مسخره​ او دست داد و ترس عمیقی از درونش زبانه کشید.

اما دندان‌هایش را به هم‌آن‌ها​ فشرد و تحمل کرد. سپس‌دوام​ سرش را حتی پایین‌تر آورد.

«قهرمان جوان! نه، قهرمان بزرگ! پس حداقل... اجازه‌بی‌تفاوت​ می‌دید همراهتون بیایم؟ هر کاری بگید انجام می‌دم.‌کوا​ اگه کسی رو می‌خواید که بهتون خدمت کنه، من...»

چون هوی که با غضب‌آوردند​ به او خیره شده بود،‌تیغه—با​ با شنیدن یک کلمه مکث کرد.

خدمت؟

هوم، این اواخر بدون‌بی‌تفاوت​ جوک گوم و سول‌فقط​ ران کارام لنگ مونده بود.

نگاهش برای لحظه‌ای به او و سپس‌چهره‌ای​ به گروهی که در دوردست جمع شده بودند،‌آورد​ چرخید. در نهایت، دهانش به آرامی باز شد.

«آشپزی بلدی؟»

«آشـ-آشپزی؟»

یانگ سه-ریونگ که از این سؤال‌اما​ غیرمنتظره غافلگیر شده بود، پلک زد‌کوا​ و بعد سرش را تکان داد.

«بله، بلدم.»

«خوبه. پس راه بیفت.»

«وا-واقعاً؟»

چهره‌اش از خوشحالی روشن شد.

«ولی بهتره‌چقدر​ کارت رو‌سرگرم‌کننده​ درست انجام بدی.»

چشمان چون هوی باریک شد. در حالی‌مشت​ که نگاه سردش باعث شد دختر از‌سلاح‌های​ ترس خود را جمع کند، اضافه کرد:

«اگه گند‌کسانی​ بزنی... خودت می‌دونی‌هجوم​ چی می‌شه، نه؟»

ناولها | novelha.net