چپتر 883: چپتر 883
0روی سقف یکیمیدانست از تالارها، دورنیروی از میدان مبارزه.
مردی که کلاه حصیریاش را پایینمیزنه کشیده بود، «نجیبزاده سرگردان»، با بیخیالی ولوکرد شد و به میدان مبارزه خیره ماند.
«بالاخره وقتش رسید. وقتمیزنه اعلام طلوع عصر جدیدیچیزهایی که اینهمه منتظرش بودم.»
شینگ!
چشمان نجیبزاده سرگردان، در حالی کهنیروی به ورود ناگهانی رهبر جامعه نه آسمانجمع نگاه میکرد، با درخششی عجیب روشن شد.
چشمی که دنیابهشت را میبیند ومیزنه در خود ثبت میکند.
با فعال کردن «چشم ثبتکننده جهان»زیر خود، لبخند گشادی روی لبانش نشستنیروی و نتوانست هیجانش را پنهان کند.
سپس، نگاهیگول به اطرافسریعترینِ اتحاد رزمی انداخت.
تعداد افرادی که از چهار جهت اصلی حسچهرههایشان میکرد زیاد نبود، اما موج انرژیای که هرداد کدام پنهان کرده بودند، بهشدت متراکم و سنگین بود.
استادانی که دستکمبهشت به قلمرو نهایتمیزنه رزمی رسیده بودند.
بهویژه چند نفر از آنها، به نظر میرسید که اززمزمه قبل به قلمرو رزمی آسمانی قدم گذاشتهاند و حتی باشدن چشم ثبتکننده جهان هم نمیشد درونشان را به راحتی خواند.
«کسانی که به نامیراها خدمت میکنن، اونایی که به دنبال دهنیروی شب هستن، صد شمشیرزنی که اراده شمشیر رو دنبال میکنن، وارثنگاهش فریبنده بهشت که آسمونها رو گول میزنه و سریعترینِ زیر آسمون...»
نجیبزاده سرگردان چیزهایی کهزمزمه از آنها میدانست راچهرههایشان زیر لب زمزمه کرد.
نیروی درونیفریبنده و چهرههایشانآسمونها برایش آشنا بود.
«قدرتهای واقعیآسمونها نه آسمان دورسریعترینِ هم جمع شدن.»
نجیبزاده سرگردان کلاهمیزنه حصیریاش را بهآسمون عقب هل داد.
نگاهش که حالا زیر نورکرد خورشید کاملاً نمایان شده بود،آشنا حضور آنها را درک کرد.
در حالی که نیروهای اتحاد رزمیمیزنه روی میدان مبارزه متمرکز بودند، آنها مخفیانهکرد به اعماق قلمرو اتحاد نفوذ کرده بودند.
و آنها تنهاگول کسانی نبودند که اینآسمون کار را کرده بودند.
«...اونایی که نهمیزنه آسمان رو تعقیبآسمون میکنن هم اینجان.»
سرش را کج کرد و کسانی رادرونی دید که نفسهایشان را حبس کرده و حضورشانعقب را در اطراف میدان مبارزه محو کرده بودند.
سایههایی که دربهشت اعماق جریان جهانمیزنه ذوب شده بودند.
اما در چشم ثبتکنندهمیزنه جهان او، فرم وچیزهایی شکلشان کاملاً واضح ثبت میشد.
«اما بین این مزاحمهای مخفی، دو نفر بیشترمیدانست از همه به چشم میان. کسی که ازقدرتهای عمیقترین نقطه نه آسمان، یعنی آسمان نهم اومده، و...»
همینطور که حضور آشنایی را کهنیروی به سرعت از دیوار بیرونی اتحاد رزمیجمع نزدیک میشد میخواند، افکارش ناگهان قطع شد.
دلیلش این بود که در یک چشم بهزیر هم زدن، پیرمردی با موها و ابروهای سفیدچهرههایشان درست روبرویش ایستاده بود و به او نگاه میکرد.
«...»
دهان نجیبزاده سرگردان بسته شد.
آخه کی پیداش شد؟
اصلاً نمیتوانست بفهمد.
نهتنها حضورش را حس نکردهسریعترینِ بود، بلکه حتی نزدیک شدنشزمزمه را هم متوجه نشده بود.
تا زمانیگول که دقیقاً جلویزیر چشمانش ظاهر شد.
اما این همه ماجرا نبود.
در همین لحظه، با ایستادنگول روبروی پیرمرد، نجیبزاده سرگردان احساسچیزهایی کرد چشمانش در حال سوختن است.
انگار چیزیآسمونها را دیده بودسریعترینِ که نباید میدید.
برای کسی مثل او که به دنبال دیدن و ثبتکرد کردن همه چیز در این دنیا بود، این میتوانست ضربهعقب سنگینی به غرورش باشد، اما چارهای جز پذیرش آن نداشت.
چون هویت این پیرمرد، دقیقاًکرد همان کسی بود که چند لحظهقدرتهای پیش داشت به او فکر میکرد.
سپس، پیرمرد.
یکی از هشت خدای رزمی وزیر حاکم مطلق جناح غیرمتعارف، امپراتور شرور، بهدرونی او نگاه کرد و دهان باز کرد.
«تو نجیبزاده سرگردانی؟»
«شروع؟ منظورش چیه...»
«اون یارو کیه که یهو...»
«قهرمان جوانگول بک ری؟سریعترینِ اون دیگه کیه؟»
همهمه جمعیت بلندتر شد.
این یک مداخله ناگهانی بود.
درست زمانی که مبارزه بین دو خدایآسمون رزمی داشت به لحظه نهایی و سرنوشتساز خودبرایش میرسید، او ظاهر شده و دخالت کرده بود.
شاید به همین دلیل بود.
«از اونجا بیا پایین!»
«چطور جرئتفریبنده میکنی الانآسمونها دخالت کنی...!»
بیشتر جمعیت اوگول را هو میکردند وآسمون با عصبانیت فریاد میزدند.
اگر تنها بودند، قطعاً از بک ری-سو-چئونچیزهایی که با استفاده از گام خلأ ظاهربرایش شده بود میترسیدند، اما حالا جسور شده بودند.
چون مطمئن بودند که جاودانه شمشیر وودانگ و ارباببرایش ظالم که روی صحنه بودند، به همراه استادان اتحاد رزمینور که در اطرافشان حضور داشتند، از آنها محافظت خواهند کرد.
اما برخلاف تصور آنها.
«...»
استادان اتحاد رزمی که برای محافظت از جایگاهمیدانست تماشاچیان یک سد انرژی ایجاد کرده بودند، غرققدرتهای در عرق سرد شده و لباسهایشان خیس آب بود.
تنش تاچیزهایی خرخرهشان بالازمزمه آمده بود.
این یک مداخله معمولی نبود.
بدون اینکه کسیگول بفهمد کِی یا ازآسمون کجا پیدایش شده است.
او که ناگهان در میان هوا ظاهرچیزهایی شده بود، داشت با قدرتش محیط اطرافبرایش را سرکوب کرده و در هم میفشرد.
تا جایی که حتی نسیم گرمنیروی و انرژی ملایمی را که جاودانه شمشیرجمع وودانگ از خود ساطع میکرد، پس زد.
این یکفریبنده موج انرژیآسمونها بهشدت قدرتمند بود.
«چه خبر شده؟»
«داره قلمرو میسازه؟»
«آمیتابا.»
همه آنها منقبضبهشت شدند و خودمیزنه را آماده کردند.
و در میان آنها، کسانی کهزیر هویت بک ری-سو-چئون را میدانستند، ازنیروی وضعیت فعلی مات و مبهوت مانده بودند.
«فکر میکردم آدممیزنه معمولیای نیست، اما داشتنچیزهایی این سطح از انرژی...»
«باورم نمیشه خانوادهمیدانست امپراتوری یه همچین استادیدرونی رو پرورش داده باشه.»
«چرا وارث قبیلهبهشت بک ری دارهمیزنه این کارو میکنه...؟»
سردرگمی برآسمونها آنها مسلطمیزنه شده بود.
از درگیری او با گل آسمان شمشیرچیزهایی در چند روز پیش، آنها از قبلبرایش میدانستند که مهارتهای رزمی بک ری-سو-چئون خارقالعاده است.
به همین دلیل، آنها گارد خود را بالا نگهبرایش داشته و مخفیانه اطلاعاتی درباره او جمعآوری کرده بودند،حالا اما هرگز تصور نمیکردند که در چنین لحظهای دخالت کند.
آخه کیفریبنده میتونست همچین چیزیگول رو تصور کنه؟
اینکه پسر ارشد خانوادهای که عمیقاً با خانوادهچیزهایی امپراتوری در ارتباط است و مورد لطف امپراتورآشنا فعلی قرار دارد، در امور دنیای رزمی دخالت کند.
چیزی که هرگز نبایدسریعترینِ اتفاق میافتاد، داشت درستمیدانست جلوی چشمانشان رخ میداد.
درست در همان لحظه.
«معنی این کار چیه؟»
قدیس شمشیر انتهایگول جنوبی یک غرشزیر شیر قدرتمند سر داد.
صدایش باگول خشمی ظریفسریعترینِ آمیخته بود.
«چطور یه عضو اززمزمه خانواده امپراتوری جرئت میکنه توبرایش مبارزه دنیای رزمی دخالت کنه!»
جمعیت با شنیدن محتوای غرش شیرمیزنه که گوشهایشان را کر میکرد، چهرههاییزمزمه پر از سردرگمی به خود گرفتند.
«خانواده امپراتوری؟»
با دیدن واکنش جمعیت به کلمه «خانواده امپراتوری»،میدانست چشمان استادان اتحاد رزمی گشاد شد و بهقدرتهای سرعت به قدیس شمشیر انتهای جنوبی نگاه کردند.
«پس قضیه این بود!»
با درک نیت قدیس شمشیر، آنها به سرعتزیر نیروی درونی خود را متمرکز کردند و یکیچهرههایشان پس از دیگری غرش شیر خود را سر دادند.
«حتی اگه پسر ارشد خانوادهای باشی کهآسمون مورد لطف اعلیحضرت قرار داره، دخالت تو اینبرایش ماجرا پا گذاشتن فراتر از حد و مرزهاست.»
«نکنه میخوای پیمان عدم مداخلهایزیر رو که دنیای رزمی وکرد خانواده امپراتوری حفظ کردن، بشکنی!»
در حالی که غرشهای شیر با اشاره عمدی بهبرایش هویت بک ری-سو-چئون، یکی پس از دیگری منفجر میشدند،حالا چهرههای جمعیت شروع به رنگ گرفتن از سردرگمی کرد.
«پیمان عدم مداخله...؟»
«اون جوون ازگول اعضای خانواده امپراتوریه؟زیر این دیگه چه بساطیه...»
«چرا یکی از خانوادهسریعترینِ امپراتوری باید تو کارهایمیدانست دنیای رزمی دخالت کنه؟»
با درک اینکه مرد جوانی که دردرونی آسمان ظاهر شده با خانواده امپراتوری ارتباط دارد،عقب جمعیت چهرههایی گیج و مبهوت به خود گرفتند.
این یکفریبنده اتفاق غیرقابلآسمونها درک بود.
خانواده امپراتوری و دنیای رزمی قانونی به نامچیزهایی «پیمان عدم مداخله» را حفظ کرده بودند تاآشنا تضمین کنند هرگز در امور یکدیگر دخالت نخواهند کرد.
این قانونگول صدها سالسریعترینِ پابرجا بود.
آنها هرگز تصور نمیکردند که این قانون کهچهرههایشان حالا بدیهی تلقی میشد شکسته شود، به همین دلیلنگاهش بیشتر از اینکه شوکه شوند، فقط گیج شده بودند.
«اشتباه میکنید.»
صدایی سنگینآسمونها فضا رامیزنه در هم کوبید.
بک ری-سو-چئون به آرامی چشمان بیتفاوتش راچیزهایی به یک سو چرخاند و عمداً جمعیتبرایش و استادان اتحاد رزمی را از نظر گذراند.
کسانی که با نگاه اوکرد روبرو میشدند، به سرعت سرشان راقدرتهای برمیگرداندند یا گردنشان را جمع میکردند.
فشار خفهکنندهای بود.
همون موقع،آسمونها بک ری-سو-چئون دهنشسریعترینِ رو باز کرد.
«من هیچ ربطی به اونزیر خاندان سلطنتی ندارم. در واقع،کرد ریشههام تو دنیای رزمی خیلی عمیقتره.»
«این یعنی چی...»
قبل از اینکهبهشت حرف قدیس شمشیرمیزنه انتهای جنوبی تموم بشه.
«هاهاها!»
صدای خندهیگول بلندی توسریعترینِ فضا پیچید.
کار ارباب ظالم بود.
پایین اومدنش از سکوی مبارزه رومیزنه متوقف کرده بود و همونطور کهزمزمه به بک ری-سو-چئون زل زده بود، میخندید.
کل بدنش تو هالهایمیزنه از یه نیروی مستبدانهچیزهایی و خشن غرق شده بود.
«عجیبه. فکر میکردم فقط قراره همونجاآسمون وایسی و تماشا کنی. عمراً فکردرونی نمیکردم اینطوری خودت رو نشون بدی.»
ارباب ظالم که یه بار دیگه تکنیک مخفی الهیاش، یعنیآشنا مانع لرزاننده آسمان امپراتور ظالم رو بیرون کشیده بود تاخورشید بدنش رو بپوشونه، ابروهاش رو داد بالا و ادامه داد.
«نکنه بیصبرانهفریبنده منتظر بودیآسمونها مبارزهمون تموم بشه؟»
چشمهای بک ری-سو-چئونگول آروم چرخید و رویآسمون ارباب ظالم قفل شد.
«تو واقعاً فرق داری. حتی با این جراحاتمیدانست داخلی و دست راستی که به باد دادی،قدرتهای بازم کل بدنت رو با همچین نیروی مستبدانهای پوشوندی.»
همراه با صدایی که انگار خودنیروی کوه تای داشت روت آوار میشد، فشارجمع سنگینی به سرعت تو فضا پخش شد.
سرعتش فراترفریبنده از حدآسمونها تصور بود.
انرژی حیات جاودانه شمشیر وودانگ که تا همین چندمیدانست لحظه پیش کل محیط رو تحت سلطه داشت، تو یهجمع چشم به هم زدن در هم شکست و محو شد.
این اتفاق درستمیزنه بعد از تمومآسمون شدن حرفش افتاد.
موج مرموز انرژی معنوی کهکرد تو صدای بک ری-سو-چئون نهفتهآشنا بود، تازه الان فرو ریخته بود.
و بلافاصله بعدش.
فوووووش!
هیکلش مثل یهمیزنه شهابسنگ به سمتآسمون پایین سقوط کرد.
سرعتش وحشتناک بود.
تو یه چشم به هم زدنمیزنه از آسمون پایین اومد و همونزمزمه لحظهای که پاش به سکوی مبارزه رسید.
کووووونگ!
لرزش سنگینی همراه باسریعترینِ ابرهای غلیظ گرد و خاکزمزمه به همه جا پخش شد.
صدای غرشچیزهایی کرکنندهای فضازمزمه رو پر کرد.
و بلافاصله بعدش.
فواااااااه!
طوفان شدیدی از روی سکویزیر مبارزه فوران کرد و تمام گردنیروی و خاک رو با خودش برد.
همهچیز توچیزهایی یه لحظهزمزمه اتفاق افتاد.
با دیدن منظرهای که نمایان شد،میزنه نه فقط جمعیت، بلکه حتی استادهایزمزمه اتحاد رزمی هم سر جاشون خشک شدن.
سکوی مبارزهآسمونها کاملاً فرومیزنه ریخته بود.
فاجعهای بود که مرکزش بکزیر ری-سو-چئون بود؛ کسی که صافکرد و بیتفاوت وسط سکو ایستاده بود.
یه گودال دایرهای عظیم درست زیرنیروی پاش شکل گرفته بود و تمامواقعی محیط اطرافش خرد و خاکشیر شده بود.
انگار کهفریبنده یه شهابسنگ اونجاگول سقوط کرده باشه.
اون این صحنهی آخرالزمانیمیزنه رو فقط با یهچیزهایی فرود ساده خلق کرده بود.
«این دیگه چه کوفتیه...»
درست همون موقع که استادهای اتحادنیروی رزمی که شاهد این فاجعه بودن،واقعی میخواستن آب دهنشون رو قورت بدن.
تق، تق.
ارباب ظالم در حالی که بازیر دست چپش خاک و خاشاکی که رویدرونی سرش نشسته بود رو میتکوند، زمزمه کرد.
«یه تیرگول سیگنال... پسسریعترینِ منظورت این بود.»
ارباب ظالمچیزهایی با دست چپشکرد چونهاش رو خاروند.
انگار داشتفریبنده به چیزیآسمونها فکر میکرد.
بعد به بک ری-سو-چئون خیره شد، پلکهاشآسمون رو کمی پایین آورد و همزمان، لایهی ضخیمیبرایش از نیروی درونی رو دور پایینتنهاش متمرکز کرد.
در حالی که یه بارزیر دیگه اون حضور معنویای که قبلاًنیروی پراکنده کرده بود رو بالا میکشید.
«امروز از اون روزای نحسه.»
ارباب ظالم که میخواست مثل همیشه شونه بالازیر بندازه، تازه یادش اومد دست راستش قطع شده.چهرههایشان لبخند ضایعی زد و دهنش رو باز کرد.
«کار منآسمونها دیگه اینجامیزنه تموم شده.»
ناگهان.
سسسسک.
هیکل اربابفریبنده ظالم شروع بهگول تار شدن کرد.
این یه اثر کاملاً متفاوتسریعترینِ نسبت به استفاده از تکنیکهایزمزمه حرکتی یا جایگزینی توهم بود.
حضورش، وجودش، ذاتش.
همهچیز تار شد و به معناینیروی واقعی کلمه، داشت محو میشد؛ انگارواقعی که شعلهای در حال خاموش شدن باشه.
«بقیهاش رو دیگهبهشت خودتون یه خاکیمیزنه تو سرتون بریزید.»
با این حرف آخر، ارباب ظالمزیر بدون اینکه حتی یه رد کوچیک ازدرونی خودش به جا بذاره، کاملاً ناپدید شد.
«این یه جورمیزنه هنر رزمی برآسمون پایه جادوی سیاهه؟»
بک ری-سو-چئون در حالی که به جای خالی ارباببرایش ظالم نگاه میکرد این رو زیر لب زمزمه کردحالا و بعد با نگاهی کاملاً بیتفاوت سرش رو چرخوند.
انگار که کلبهشت علاقهاش رو ازمیزنه دست داده باشه.
چون همین الان، یهمیزنه تیر سیگنال خیلی بهتر ازمیدانست ارباب ظالم جلوی چشمهاش بود.
«تو از مرز عبورسریعترینِ کردی. میشه گفت بهمیدانست قلمرو یه نیمهجاودانه رسیدی.»
صدای بکچیزهایی ری-سو-چئون توزمزمه فضا طنین انداخت.
همزمان، هالهاش تغییر کرد.
انگار که در جواب به این حرف، ردای خاکستریش که تاکرد اون لحظه آروم تو باد تکون میخورد، با شدت به پرواز دراومدنگاهش و قلمرویی که محیط اطراف رو کنترل میکرد شروع به جوشیدن کرد.
درست مثل یهمیزنه آتشفشان خروشان که هرچیزهایی لحظه ممکنه فوران کنه.
لحظه بعد.
سوویش.
بک ری-سو-چئونآسمونها دست راستشمیزنه رو بالا آورد.
یه کف دست بزرگ و رگدارآسمون از بین آستینهای نازک و خاکستریش بیرونچهرههایشان اومد و تا جلوی سینهاش بالا رفت.
دست چپشچیزهایی همچنان پشت کمرشکرد قفل شده بود.
یه حرکتفریبنده دست بهآسمونها ظاهر بیاهمیت.
اما اتفاقاتی که بعدشمیزنه شروع به رخ دادن کردمیدانست رو عمراً نمیشد بیاهمیت دونست.
قرررررررچ.
تیکههای خردشدهی سکوی مبارزه، تمامکرد قوانین منطق رو زیر پا گذاشتنقدرتهای و به سمت بالا شناور شدن.
تحت تأثیر پسلرزههای انرژی لبریزگول شدهاش، کل اون منطقه شروعچیزهایی به معلق شدن تو هوا کرد.
«تو واقعاًآسمونها فراتر ازمیزنه حد کمالی.»
یه زمزمهی کاملاً بیتفاوت.
بعد از اون، تصویر چرخیدنکرد کف دست اون مرد جوون بهقدرتهای وضوح تو چشمهای همه حک شد.
تو همون لحظه.
فوووووووش!
یه فشار عظیممیزنه و خردکننده ازآسمون آسمون آوار شد.
به طور غریزی، نه فقط استادهای اتحاد رزمی،چهرههایشان بلکه حتی جمعیتی که هنوز عمق فاجعه روداد درک نکرده بودن هم سرشون رو بالا آوردن.
آسمون داشت نزدیکتربهشت میشد، انگار که داشتسریعترینِ روی سرشون خراب میشد.
یه منظرهی غیرقابل باور.
فشار بینهایتیگول روی سرشونسریعترینِ هوار شد.
قلمروی سرکوبکنندهاشچیزهایی به شدتزمزمه وسیع بود.
نه فقط سکوی مبارزه،آسمونها بلکه کل اون منطقهزیر رو در بر گرفته بود.
انگار خود کوه تای قدسریعترینِ علم کرده بود تا آسمونهایزمزمه بلند رو به زیر بکشه.
بک ری-سو-چئون که این حرکت به معنای واقعی کلمهزمزمه لرزونندهی زمین و زمان رو اجرا کرده بود، لبهایجمع بیحالتش رو باز کرد و صداش رو به جریان انداخت.
«اینم از تیر سیگنالی کهکرد ورود جامعه نه آسمان رو بهقدرتهای دنیای رزمی به گوش همه میرسونه.»
لحظه بعد.
کوووووووونگ!
بالاترینِ آسمونها.
نه آسمانچیزهایی بر اینزمزمه دنیا نازل شد.
«این پسرهی عوضی.»
در حالی که چون هوی به اون یه حرکت بککرد ری-سو-چئون که آسمون رو به زمین دوخته بود خیره شدهعقب بود، یه گوشهی لبش با شدت کج شد و پوزخند زد.
همون حرکتی که خودشزمزمه چند لحظه پیش میخواست اجرابرایش کنه اما جلوش رو گرفتن.
حالا داشت دقیقاً جلویآسمونها چشمهاش و به سمتزیر جاودانه شمشیر وودانگ اجرا میشد.
چشمهای چونآسمونها هوی از عطشسریعترینِ مبارزه برق زد.
از همون لحظهای که هویتش رو فاش کردمیدانست و خودش رو نشون داد، چون هوی داشت پیشواقعی خودش حسابکتاب میکرد که هدفش از این کارها چیه.
و حالا، با دیدن اینکه چطور اینقدر مغرورانه وسط پریده وقدرتهای از بالا به جاودانه شمشیر وودانگ و ارباب ظالم نگاه میکنه، حتیشده اگه هدف اصلیش رو هم نمیدونست، میتونست حدس بزنه حرکت بعدیش چیه.
اون هالهایفریبنده که ازش ساطعگول میشد، اون نگاهش.
همهچیزش دقیقاً شبیه همون نگاهی بود که خودشچیزهایی تو زندگی قبلیش داشت؛ همون موقعی که نهآشنا استان و هشت بیابان رو زیر پا میذاشت.
مبارزه.
اون میخواست بجنگه.
با اون جاودانه شمشیر وودانگ.
«خوشم اومد. اما...»
چشمهای چونگول هوی سردسریعترینِ و بیروح شد.
با اینکه از اون نگاهی که تودرونی چشمهاش بود خوشش میاومد، ولی حرکت بعدیش اصلاًعقب چیزی نبود که چون هوی الان دلش بخواد.
عمراً شکاری کهبهشت خودم نشون کردممیزنه رو دودستی تقدیمش کنم.
چشمهای چون هوی همونطور که بهزیر جاودانه شمشیر وودانگ دوخته شده بود،نیروی بیشتر از هر زمان دیگهای برق زد.
یه استاد بینظیرمیزنه که پاش رو فراترچیزهایی از مرزها گذاشته بود.
نمیتونست اجازه بده اون یارو فرصت مبارزه با جاودانهبرایش شمشیر وودانگ رو از چنگش در بیاره؛ کسی کهحالا به معنای واقعی کلمه به قلمرو یه نیمهجاودانه رسیده بود.
درست همون موقعبهشت که چون هویمیزنه میخواست حرکت کنه.
«ها؟»
ناگهان سرش رو بالا آورد.
یه نگاه خیره از دوردستکرد و یه حضور ماورایی روآشنا از فاصلهای خیلی دور حس کرد.
همهچیز توفریبنده یه کسر ازگول ثانیه اتفاق افتاد.
بعد، درست همونگول لحظه که سرشزیر رو کامل بالا آورد.
«حریف تو...»
یه انتقال صدای درونی کهکرد مستقیم ذهنش رو شکافت وآشنا همونجا حک شد، تو گوشش پیچید.
و بلافاصله بعدش.
سوویش.
یه ردای جنگی سنگین کل زاویهآسمون دیدش رو پر کرد و مثلدرونی یه توهم از آسمون پایین اومد.
«...منم.»