چپتر 1099: چپتر 1099
0روی سقفصحنه یکی از تالارهایدیدن قلعه آسمان سیاه.
نجیبزاده سرگردان، مردی میانسال که پایتمرین راستش را از دست داده بود،نشده نوچی کرد و زیر لب غرغر کرد.
«...این همونهنرهای شیطان آسمانیهیچوقت این دورهست؟»
حتی نتونست یهخاطراتش خنده خشک وتکتک خالی هم بکنه.
انرژی شیطانی که همچون کفنی تاریک بر تمام قلعهاسطورهها آسمان سیاه سایه افکنده بود، با غُرشی هولناک فوران کردخون و وجودِ مطلقِ شیطان آسمانی در میان آن تجلی یافت.
نزول از آسمانهای بلند...
این صحنه،هنرهای بیاغراق تجلی نزولفرقه یک خدا بود.
نجیبزاده سرگردان با دیدن این منظرهتکتک که انگار فقط به اسطورهها ودنیای افسانهها تعلق داشت، سرش رو تکون داد.
چون هوی، امپراتوربیاغراق خون مرگ ومنظره هشت خدای رزمی.
اون خیلیا رو دیده بود که قوانینهیچوقت طبیعت رو تحریف و لگدمال میکردن، اماباری این موجود یه چیز کاملاً متفاوت بود.
بهطور غریزی،هنرهای حس ناخوشایندیهیچوقت به آدم میداد.
«پس حس مسیر خالص سرپیچی از بهشت، یعنی "شیطان"حیاتی اینه. فقط با نگاه کردن بهش، یه حس پسزدگیاصلی تو وجود آدم میجوشه و اصلاً حس خوبی نیست.»
نجیبزاده سرگردان این انرژی رو مزهمزه کرد، انگارفقط میخواست این حس رو تو ذهنش حک کنه؛ افکارشهوی مثل قلممویی بود که روی کاغذ خاطراتش حرکت میکرد.
تکتک اینقبلاً جزئیات، اطلاعاتیدنیای حیاتی بود.
اون قبلاً دشمنان دنیای رزمی رو دیده بود که هنرهایاولین شیطانی تمرین میکردن، اما هیچوقت با انرژی شیطانی فرقه شیطانمیشه آسمانی، که مقر اصلی مسیر شیطانی بود، روبهرو نشده بود.
این اولین باریخاطراتش بود که اونتکتک رو به درستی میدید.
«قطعاً با انرژی شیطانی ناقص فرقمنظره داره. اونقدر متفاوته که میشه بهشداشت گفت یه انرژی کاملاً متفاوت. و...»
نگاهش به پایین افتاد.
پایین تالار بزرگِ ویرانشده، همهفرقه به جز رهبر اتحاد سیاهاولین شرور مثل مجسمه خشکشون زده بود.
اما یه استثنا وجود داشت.
دوک جاودانه هفت ستاره گوو یی، که قبلاً با نامافسانهها گوو یی شناخته میشد، درست مثل تزکیهکنندگان شیطانی که قلعهمرگ آسمان سیاه رو محاصره کرده بودن، با احترام زانو زده بود.
سرش روقبلاً تا نیمهدنیای خم کرده بود.
صورتش که همیشه حالتیهیچوقت دلپذیر داشت، حالا ازروبهرو شدت سردرگمی سرخ شده بود.
طوری به نظر میرسیدحرکت که انگار شرم و خجالتحیاتی تمام وجودش رو فرا گرفته.
«به نظر میرسه حتی یه هنر مخفی شیطانیِ نصفهونیمه هم باید در برابرسرش هنر الهی شیطان آسمانی تسلیم بشه. این اولین باریه که همچین چیزی رودیده میفهمم. همونطور که انتظار میرفت، اوج هنرهای شیطانی یه چیز دیگهست، مگه نه؟»
نجیبزاده سرگردان با فهمیدندنیای یه حقیقت جدید، بافرقه نگاهی رضایتبخش لبخند زد.
این حسهنرهای فراتر از رضایتفرقه بود؛ لذتبخش بود.
کی دوبارهکاغذ همچین روزیحرکت از راه میرسید؟
«عصر قدرت هیولایی و روحدیدن سرکش، دورانی که دیگه هرگزافسانهها مثل اون دیده نخواهد شد.»
نور تویقبلاً چشمهای نجیبزادهدنیای سرگردان عمیقتر شد.
هیچوقت همچینهنرهای دوران پرآشوبیهیچوقت وجود نداشت.
نه تنها هشت خدای رزمی ظاهر شده بودن، موجوداتی اونقدرقبلاً نادر که شاید تو صد سال حتی یکیشون هم پیدانشده نمیشد، بلکه چهرههایی از گذشته هم دوباره سر برآورده بودن.
علاوه بر اون، یه شیطان آسمانیمنظره متولد شده بود؛ اتفاقی نادر، حتیداشت تو تاریخ طولانی فرقه شیطان آسمانی.
و کسی کهدشمنان در برابرش ایستاده بود،هیچوقت گل آسمان شمشیر بود.
دهنش آب افتاد.
«هاهاها! دقیقاً همونطور که ثبتکننده آسمانی گفت. اون گفت وقتی بمیره، دنیاییدنیای که من آرزوش رو داشتم فرا میرسه. عجب مرد حیرتانگیزی بود. واقعاًمیدید رازهای بهشت رو خونده بود؟ که بتونه همه اینا رو پیشبینی کنه.»
برای لحظهایصحنه به ثبتکنندهخدا آسمانی فکر کرد.
«تچ، اما این یعنی منم باید سریع مهارتهامفرقه رو بازیابی کنم. تا بتونم تو این دورانمیدید پرآشوب زنده بمونم و به ثبتکردن ادامه بدم.»
نجیبزاده سرگردانهنرهای یه قدمهیچوقت به عقب برداشت.
در همون لحظه.
کراااش!
کاشیهای سقفی که تا همینهنرهای چند لحظه پیش روش ایستادهاصلی بود، خرد و منفجر شدن.
یه انرژی تارتمرین و شرور بهمقر همه جهات پخش شد.
این ضربهای از هنرهای رزمی مبتنی برجزئیات جادوی رهبر اتحاد سیاه شرور بود، تکنیکیتمرین که با یه هماهنگی عجیب آمیخته شده بود.
شووو.
نجیبزاده سرگردان بهدشمنان رهبر اتحاد سیاهتمرین شرور نگاه کرد.
رهبر به شیطان آسمانی خیره شده بود و حتی نگاهیاولین هم به سمت اون ننداخت، اما اون تقریباً میتونست کلماتیمیشه رو که پشت این تکنیک اخیر پنهان شده بود، بشنوه.
«فقط چون یهخاطراتش لحظه حواسم پرت شد،جزئیات داری خیلی سخت میگیری.»
نجیبزاده سرگردانصحنه با یهخدا پوزخند زمزمه کرد.
کلاه حصیریش با خندهشدنیای تکون خورد و جای زخممقر کجوکوله روی صورتش منقبض شد.
مکالمه دیشب به یادش اومد.
منافعشون باکاغذ هم همسوحرکت شده بود.
با یادآوری معاملهای که بعد از تأیید اینفقط موضوع انجام داده بودن، نجیبزاده سرگردان لبه کلاهچون حصیریش رو به آرومی پایین کشید و زمزمه کرد:
«نگران نباش. من با این دو تاهیچوقت چشم، همهچیز رو از اول تا آخر بهدرستی وضوح تماشا میکنم و همهش رو ثبت میکنم.»
صدایی ضعیفهنرهای که باهیچوقت آرامش بیان شد.
اما با اطمینان از اینکهمیکرد صداش به هدف رسیده، نجیبزاده سرگرداندشمنان شروع به پاک کردن حضورش کرد.
انگار که داشتبیاغراق کمکم تو بادمنظره و نور محو میشد.
هوای تالار بزرگ سنگین شد.
با پخش شدن بوی گند خونِتکتک ارباب قصر الهی گویوان، یوک پیون،دنیای هیچکس جرئت نمیکرد بیپروا حرفی بزنه.
چون تو اینبیاغراق لحظه، فقط دومنظره نفر اجازه صحبت داشتن.
«وقتش رسیده؟»
سر رهبرهنرهای اتحاد سیاه شرورفرقه کمی کج شد.
موهای درخشانش با اینحرکت حرکت تاب خوردن واطلاعاتی جرقههای رعد ازشون بیرون پرید.
هر تار موشبیاغراق با انرژی عمیقیمنظره آمیخته شده بود.
با یه تکون سر، حالتهنرهای آمادگی کامل به خودش گرفتاصلی و لبهاش از هم باز شد.
«نمیدونم داریهنرهای چه چرتوپرتاییهیچوقت بلغور میکنی...»
«این "کتیبهکاغذ شیطان روححرکت شبح" نیست.»
تو اون لحظه، بهخدا نظر رسید که کلفقط آسمون به لرزه دراومد.
این یهقبلاً اتفاق بینهایتدنیای عجیب بود.
لبهای خدایی که اینجا نزول کرده بود،اصلی یعنی شیطان آسمانی، اصلاً از هم باز نشدهناقص بود، اما صداش تو گوش همه حاضران میپیچید.
وووش.
با این صدا،بیاغراق اتمسفر اطراف به شدتانگار به عقب رانده شد.
نه، اصلاًقبلاً میشد به اینهنرهای گفت "رانده شدن"؟
انگار که با عجلههیچوقت پراکنده میشد، مثل آدمایی کهنشده از شدت وحشت فرار میکنن.
«چه کار احمقانهای. اینکه یهمیکرد قبیله شیطانی هویت خودش روقبلاً به عنوان "شیطان" رها کنه.»
این یهصحنه سرزنش باخدا لحنی عجیب بود.
مثل پدری که بچهش رو بهتمرین خاطر یه اشتباه دعوا میکنه، خشننشده اما در عین حال گرم بود.
اما برایهنرهای کسانی کههیچوقت اون رو شنیدن.
«...!»
احساس کردن مو به تنشون سیخمنظره شده و سرمای سرگیجهآوری به جونشون افتاده،سرش و هوشیاریشون برای لحظهای کاملاً محو شد.
یه شوک، انگاردشمنان که روح ازتمرین بدنشون کشیده میشد بیرون.
لحظهای که جذبه شیطانیِ حریف بهشون رسید، نهروبهرو تنها نمیتونستن حتی یه انگشتشون رو تکون بدن، بلکهداره نیروی درونی توی دانتیان پایینیشون هم داشت حل میشد.
مثل یه اصل غیرقابلانکار.
در حالی کهبیاغراق تو این وضعیتمنظره عجیب تمام وجودشون میلرزید.
«داری از چیزای کفرآمیزدنیای حرف میزنی. اصلاً میشهفرقه "شیطان" رو تعریف کرد؟»
رهبر اتحاد سیاه شرور که چونهش رو رویروبهرو دستش تکیه داده بود، دستش رو صاف کردفرق و هر دو دستش رو روی دستههای صندلی گذاشت.
بعد، آرومکاغذ شروع بهحرکت بلند شدن کرد.
فوووش!
لرزش شدید اتمسفر کهدنیای حول محور شیطان آسمانیفرقه متمرکز شده بود، متوقف شد.
در میان این سکون، رهبرفرقه اتحاد سیاه شرور که آروماولین بلند شده بود، کاملاً صاف ایستاد.
در حالی که رداهای بنفشش کهتکتک با یه اژدهای طلاییِ باشکوه گلدوزیدنیای شده بود، تو نسیم ملایم تکون میخورد.
سسسک.
بینی صافشقبلاً به سمتدنیای بالا متمایل شد.
با حالتی بدبینانه و تمسخرآمیز، بهمقر شیطان آسمانی نگاه کرد و لبهاشدرستی رو به شکل یه پوزخند کج کرد.
نگاهش خیلی عجیب بود.
با اینکه داشت به بالا نگاه میکرد،انگار اما حس میشد که انگار داره بهتکون یه همسطح، به یه برابر نگاه میکنه.
بعد، لبهاشقبلاً از همدنیای باز شد.
«اگه منهنرهای بهش بگم "شیطان"،فرقه پس اون "شیطان"ـه.»
«داری برای "اینخاطراتش حاکم" در موردتکتک "شیطان" موعظه میکنی؟»
«از اونجایی که بهخدا نظر میرسه نمیدونی، خودمفقط شخصاً بهت یاد میدم.»
لبهای رهبر اتحاد سیاهدنیای شرور به شدت بهفرقه سمت بالا کج شد.
ظاهر دوجنسه و بینهایتهیچوقت زیبای اون، که هم زنانهنشده بود و هم مردانه، میدرخشید.
«درباره "شیطان" واقعی.»
رهبر اتحاد سیاه شیطانی بادیدن صدایی به همان اندازه زیباافسانهها از میان لبانش این را گفت.
شیطان آسمانی گفت:
«جالبه.»
با لبخندیکاغذ خونین که آمیختهمیکرد به رضایت بود.
«خوشم اومد.»
ناگهان، جهانقبلاً در تاریکیدنیای فرو رفت.
انرژی شیطانی او که مانندفرقه پردهای دورش پیچیده شده بود، منفجرباری شد و قلمروش را گسترش داد.
سرعتش خیرهکننده بود.
انرژی شیطانی قیرگونی که نه تنها اجزای صورت، بلکه تمام بدنشتعلق را پنهان کرده بود، در یک چشم به هم زدن تمام آسمانرزمی را در بر گرفت و منطقه را در تاریکی مطلق فرو برد.
صحنهای که گوییدشمنان آسمان در جوهرتمرین غرق شده بود.
از درون آن،تمرین صدای قدرتمند شیطانمقر آسمانی طنینانداز شد.
«بعد از ساعتها تلاشحرکت و صیقل دادن، میوهاطلاعاتی دلخواهی به بار آوردی.»
شیطان آسمانیصحنه او راخدا همسطح خود نمیدید.
با او تنهادشمنان به چشم یکتمرین طعمه رفتار میشد.
این کاملاً طبیعی بود.
«برای این حاکم.»
«ممنون میشوم اگر با ایندیدن حاکم مثل بقیه کسانی کهافسانهها به تو تسلیم شدهاند رفتار نکنی.»
او در جوابدشمنان «این حاکم»، از کلمههیچوقت «این حاکم» استفاده کرد.
انگار میخواست بگوید:تمرین من و تومقر در یک سطح هستیم.
همزمان، ردای رهبر اتحادحرکت سیاه شیطانی با آزاد کردنحیاتی انرژی شومی به اهتزاز درآمد.
فووووش!
لحظهای که موجدشمنان خروشان انرژی باتمرین فضای قیرگون برخورد کرد.
فووش!
شعلهای خیرهکنندهکاغذ شروع بهحرکت سوزاندن هوا کرد.
شعلهای سفید کهبیاغراق از آن انرژی شومانگار به وجود آمده بود.
اما در کمال تعجب، اینهنرهای شعله بیشتر از آنکه شوماصلی باشد، مقدس به نظر میرسید.
«قربانی اینهنرهای حاکم نیست،هیچوقت بلکه تویی.»
چشمان رهبرکاغذ اتحاد سیاهحرکت شیطانی نیمهباز شد.
همزمان، افسون شیطانی قیرگونخدا توسط شعلههای سفید سوزانده شداسطورهها و به خاکستر تبدیل گشت.
و بوی متعفندشمنان شیطانیای را درتمرین هوا پخش کرد.
سووووش.
این همان لحظهای بود که شعلهتکتک سفید، با سوزاندن افسون شیطانی، بهدنیای تدریج قلمرو خود را گسترش میداد.
بام.
ناگهان، صدایقبلاً قدمی بهدنیای گوش رسید.
همزمان، هوشیاری رهبر اتحادهیچوقت سیاه شیطانی برای لحظهای متزلزلنشده شد و چشمانش سرد گشت.
بلافاصله پس از آن.
بام!
منطقهی اطراف شیطان آسمانی فعلی، که یک قدم به جلو برداشته بود،نشده با صدای بامی فرو ریخت و تالار بزرگ، جایی که افسون شیطانیگفت قیرگون و شعلههای سفید در آن طغیان میکردند، کاملاً در هم کوبیده شد.
قدمهای سلطه شیطان آسمانی.
قدمی که به یکحرکت هنر الهی، والا واطلاعاتی مطلق تبدیل شده بود.
سووووش.
شعله سفیدِ سرکشدشمنان به آرامی بهتمرین عقب رانده شد.
افسون شیطانی، پس از عقب راندنمقر شعلههای سوزان، متراکمتر شد و بار دیگرمیدید به سرعت قلمرو خود را گسترش داد.
گویی تجسمیکاغذ از خود شیطانمیکرد نزول کرده بود.
هر چیزی که در اطرافشدیدن بود با حرص و طمعافسانهها توسط تاریکی قیرگون بلعیده میشد.
بام!
یک حضور معنوی شیطانی نامرئی،فرقه مانند یک بلای طبیعی، تالاراولین بزرگ را زیر پا له کرد.
«کوک!»
«آخ!»
ارباب ویلای کوهستانی موج تاریک وتمرین رهبر فرقه هاینان که در هماننشده نزدیکی بودند، خون لخته شده بالا آوردند.
این به خاطر آن بود که نمیتوانستنداصلی در برابر انفجار افسون شیطانی متعالیای کهقطعاً از شیطان آسمانی ساطع میشد، مقاومت کنند.
ارتعاشی که مانند رعد و برق سوسوجزئیات میزد، به هوشیاری آنها ضربه زد و سعیهیچوقت کرد ورد شیطانی را در درونشان حک کند.
وردی کهصحنه میگفت: «خداخدا را بپرستید.»
هنرهای مخفی شیطانی که از اولینتمرین شیطان آسمانی نشأت گرفته بود، درنشده حال حک شدن در ذهن آنها بود.
بام!
در نهایت،کاغذ آنها بهحرکت زانو افتادند.
«بهتر ازصحنه چیزی که فکردیدن میکردم حفظش کردی.»
این درست قبل از آن بود که صدای شیطانمقر آسمانی، که با یک کوبش پا تمام تالار بزرگناقص را زیر پاهایش آورده بود، به نرمی شنیده شود.
فووووش!
انفجار دیگری از تمام بدنمیکرد رهبر اتحاد سیاه شیطانی فوران کرددشمنان و شعله سفید به خروش آمد.
شعلهای مقدس کهبیاغراق در برابر افسونمنظره شیطانی ایستادگی میکرد.
نور از چشمان شیطان آسمانیهنرهای به بیرون تابید و افسوناصلی شیطانی متعالیاش دیوانهوار به خروش درآمد.
این یکهنرهای افسون شیطانیهیچوقت معمولی نبود.
این یک افسون شیطانی عالی بود که بااطلاعاتی حک کردن دقیق حضور معنوی متعالیای که میتوانستفرقه جهان را در بر بگیرد، به کمال رسیده بود.
افسون شیطانیای کهبیاغراق توسط شیطان آسمانیمنظره به دست آمده بود.
سپس، از میان چهرهای که درتمرین تاریکی قیرگون پنهان شده بود، دندانهایینشده سفیدتر از شعلههای سفید نمایان شد.
«شعله مقدس مسیر شیطانی.»
صدایی شدیدکاغذ که گوشهاحرکت را بیحس میکرد.
با شنیدن این حرف،خدا رهبر اتحاد سیاه شیطانیفقط دست راستش را بالا برد.
او با کلماتی سرد گفت:
«این شعله مقدس مسیرهیچوقت شیطانی نیست، بلکه شعلهروبهرو مقدس این حاکم است.»
غژژژ.
شعلههای سفیدی که محیط اطراف را بلعیده بودند،فقط در تمام جهات در هوا به حرکت درآمدندچون و در نهایت یک هنر عظیم را ترسیم کردند.
تکنیک مخفیقبلاً الهی، نابودیدنیای آسمان شعله.
در یک چشم به هم زدن، انرژیاصلی شیطانی و درخشانی در میان شعلههای سفیدقطعاً شکل گرفت و هوا و جهان را سوزاند.
آتش فاجعهبارکاغذ مرگ قطعیحرکت و حتمی.
در یک لحظه، در حالی که انرژیانگار شیطانی قیرگون مانند رقصی خشن در میانتکون شعلههای سر به فلک کشیده تاب میخورد.
«خوبه. پس...»
فووووش!
ناگهان، انرژی شیطانی قیرگون به شعلهایتکتک سیاه و تاریک تبدیل شد ودنیای همه جا را به آتش کشید.
این یک شعله معمولی نبود.
شیطان آسمانی که آتش شیطانیهنرهای ساخته شده از افسون شیطانی راروبهرو روشن کرده بود، لبخندی ترسناک زد.
«من شعله مقدست را میگیرم.»
[گوانگدونگ، تماس با امپراتور تاریک،دیدن ارباب استان گوانگدونگ، و کمکافسانهها به بازگشت او به قلعه.
تایید شده فرددشمنان دیگری ارباب گوانگدونگتمرین را همراهی میکند.
هویت درهنرهای حال حاضرهیچوقت نامشخص است.
بعداً تایید خواهد شد.
گویژو، رهبر فرقهبیاغراق سه بخش ازمنظره قلعه گویژو بازدید میکند.
قول کمک ازدشمنان طرف ارباب گویژوتمرین تایید شده است.
خاندان تانگ سیچوان، بازگشت به کوهمقر هوآشان و درگیری بین امپراتور سمدرستی بازگشت به بهشت و رهبر خاندان تانگ.
یوننان، تایید نابودیخاطراتش فرقه سرگردان درتکتک طول یک شب.
عامل نامشخص است.
جسد اربابقبلاً سرگردان مفقوددنیای شده است.
قبیله موهنرهای یونگ، بازگشت شمشیرفرقه الهی نابودی نور.
شایعات زیادی وجود دارد کهمیکرد او در حال تمرین پشتقبلاً درهای بسته یا انزوا است.]
«هم؟»
چون هوی که در حالهنرهای خواندن گزارش بود، چیزی احساس کردروبهرو و سرش را به سرعت چرخاند.
حس عجیبی پوستش راهیچوقت قلقلک میداد که ازروبهرو ستون فقراتش شروع شده بود.
«چی شده؟»
در کنارش، مردیبیاغراق میانسال میلرزید ومنظره نمیتوانست آرام بایستد.
چون هوی بادشمنان بیاعتنایی دستش راتمرین تکان داد و گفت:
«چیزی نیست.»
با این حرکت که به نظر میرسید نشاناطلاعاتی از کلافگی او دارد، مرد میانسال، رهبر شعبهفرقه استان هبی از دروازه هائو، بالاخره نفس راحتی کشید.
در همین حین،بیاغراق چون هوی به آرامیانگار سرش را بالا آورد.
با نگاه به آسماندنیای پر از ابر، چشمانشفرقه را به شدت تنگ کرد.
یعنی اون یارو حرکتی کرده؟
اینطور نبود کهخاطراتش او رازهای بهشتتکتک را خوانده باشد.
زمزمه خاصیصحنه ذهنش راخدا قلقلک داده بود.
و به او اطلاعدنیای میداد که امپراتور بزرگفرقه شیطان آسمانی حرکت کرده است.
این یک حس مرموز بود.
نکنه بینشکاغذ جدیدی بهحرکت دست آوردم؟
چون هوی در حالیخدا که فکر میکرد، چشمانشفقط در اعماق افکار غرق شد.
دلش میخواست عمیقتر به این موضوعتمرین بپردازد، اما در حال حاضر چیزهاینشده بسیار زیادی برای اولویتبندی وجود داشت.
محل اختفای حاکمتمرین شب شرور ومقر رهبر جامعه نه آسمان.
شناسایی و مقابله با بقایایمیکرد جامعه نه آسمان و موجوداتی کهدشمنان به عنوان نه آسمان شناخته میشدند.
جمعوجور کردنصحنه گندکاریهای خانوادهخدا سلطنتی پر هرجومرج.
اما فراتر ازدشمنان همه اینها، اولویتتمرین اصلی مشخص شده بود.
«اول باید برگردم.»
چون هویکاغذ به سمتحرکت غرب نگاه کرد.
همانطور که فکر میکرد، منظرهدیدن کوه هوآشان به ذهنش خطورافسانهها کرد و شعبه را ترک کرد.