چپتر 1013: فصل ۱۰۱۳
0دنیای ناخودآگاه،خودشان مهآلود مثلزمین یک رویا.
مردی با خلق و خویی به سکوت کوه تای،میخواستند رهبر جامعه نه آسمان، در حالی که حالت چهارزانویچشماندازِ خود را تغییر نداده بود، چشمانش را حرکت داد.
منظره در همهداشت جهات پر هرجوجود و مرج بود.
یک بیابانمیداد وسیع، کوه تایمرکز با ارتفاعی بیپایان.
و سپس، یک آبشارزمین و رودخانه یانگتسه پشتداشت سر هم ظاهر شدند.
آنها مانندواقعی یک شبکهکجا تقسیم شده بودند.
گویی برایخودش متمایز کردنطور قلمروهای خودشان بود.
آسمان واقعی،میداد زمین واقعیتحریف کجا بود؟
هر قلمرو آسمان و زمین خودشقلمرو را داشت، هر طور که میخواستند وجوددرک داشتند و درک آنها را غیرممکن میکردند.
صحنهای از خود آشوب.
این چشماندازِخودش چشم ذهنطور او بود.
«مُهر محدودیتی کهلرزید پُزش را میدادی هرگزبهآرامی شکسته نمیشود، خرد شده.»
او ناگهانخودشان لبانش را ازکجا هم باز کرد.
صدایی سنگینواقعی با وقارکجا پخش شد.
در حالی که منظره اطراف برایوجود لحظهای با صدایی که به نظر میرسیداین خودِ خلق و خوی اوست، فرو نشست.
«استعدادت، حداقل، خارقالعاده است.»
صدایی متعالی طنینانداز شد.
با آن، دنیای ناخودآگاه که درخودش چشمان رهبر جامعه نه آسمان منعکسدرک شده بود، دستخوش تحولی عظیم شد.
منظره شبکهمانندی کهداشت دنیا را تشکیل میداد،داشتند لرزید و تحریف شد.
و در مرکز آن لرزش.
بهآرامی،
یک شکلواقعی واحد شروعکجا به تجلی کرد.
شکل یک انسان بود.
با این حال، از آنجا که دنیای درون دیدواحد او همچنان میلرزید، نه تنها ویژگیهای آن شخص، بلکهمیلرزید حتی لباسهایی که پوشیده بود نیز قابل تشخیص نبود.
در آن لحظه، این موجود ازقلمرو منظره پر هرج و مرجی که دنیادرک را ساخته بود، بیگانهتر به نظر میرسید.
«فکرش را بکن کهکجا شکسته شدن قلمرو روحطور بلای مرگ را حس کردی.»
صدایی کهخودش به دنبال آنمیخواستند آمد، مهآلود بود.
صدای زنی جذاب، صدای مردیمرکز خشن، و صداهای بیشمار دیگری رویتجلی هم افتادند و به گوش رسیدند.
«من کسیخودشان بودم که آنکجا را اجرا کردم.»
«نه. تو فقط به این دلیلخودش توانستی اجرایش کنی که من کمکت کردم.غیرممکن این را بهتر از هر کسی میدانی.»
با این کلمات آمیخته بهمیخواستند خنده، منظره به طرز درخشانیمیکردند خم شد، گویی لبخند میزد.
به نظر میرسید کهتحریف این دنیای ناخودآگاه ازشکل اراده آن صدا پیروی میکند.
اما اینخودشان حالت زیادزمین طول نکشید.
هوووش.
همانطور که انرژی بک ری-سو-چئون، رهبروجود جامعه نه آسمان، به شدت پخش شد،این شبکه را یک بار دیگر تقسیم کرد.
حتی واضحتر از قبل.
«... هیچخودشان فرصتی برای استراحتکجا به من نمیدهی.»
صدای بک ری-سو-چئون خشن شد.
صدای تیزخودش او عصبیطور و برنده بود.
به این دلیل بود که اولرزش در آن لحظه تقریباً هوشیاری خود راحال به طور کامل به حریف باخته بود.
«فکر کنم بهت گفته بودم.»
با شنیدن این صدای ناشناس،قلمرو بک ری-سو-چئون احساس کرد دلوجود و رودهاش در هم میپیچد.
پسلرزه آن،خودش چشم ذهنطور او را لرزاند.
به این دلیل بود کهمرکز حضور چهره روبروی او تاشروع این حد طاقتفرسا و متعالی بود.
به خصوص پس اززمین پذیرفتن اخیر وجود او، بهطور طور غیرقابل مقایسهای قویتر میشد.
تا جایی که اگر برایقلمرو لحظهای هوشیاریاش را شل میکرد،وجود آن موجود کنترل بدنش را میربود.
«تا الان فقط برایطور سرگرمی کمک میکردم، امادرک حالا اوضاع فرق کرده.»
«اینقدر بهمیداد بدن منتحریف طمع داری؟»
«داری چیز واضحی رو میپرسی.»
صدای ناشناسواقعی چسبناک وکجا لزج شد.
«اگه طمع نداشتم، فکرطور میکنی خاطرات و هنرهای رزمیامغیرممکن رو به تو منتقل میکردم؟»
«... به خاطرلرزید همونیه که طومار شیطانبهآرامی آسمانی رو خرد کرد؟»
چشمان بک ری-سو-چئون در حالی کهقلمرو به آن چهره ناشناس، امپراتور خون مرگ،درک خیره شده بود، تیره و تاریک شد.
تا همین چند وقت پیش، او مانند یک موجود متعالی بدونداشتند هیچ احساسی بود، که حتی وقتی اینگونه در چشم ذهن بامحدودیتی هم ملاقات میکردند، تنها اندکی از قدرت خود را قرض میداد.
او نسبتخودش به دنیا بیتفاوتمیخواستند و رها بود.
اما یک روز، پس از خندیدن بهبهآرامی اینکه طومار شیطان آسمانی شکسته شده، شروعآنجا به طمع ورزیدن به بدن او کرد.
«هوهوهو، فقط اونه؟واقعی دنیای الان بیشقلمرو از حد سرگرمکنندهست.»
امپراتور خون مرگ طوری صحبتقلمرو میکرد که گویی همه چیزوجود را درباره دنیای بیرون میدانست.
«دورانی که من حکومت میکردم پر از روزهای خستهکننده بود. کسانی که به عنوان ده رزمیکارذهن برتر جهان شناخته میشدند، حتی نتوانستند ده حرکت در برابر من دوام بیاورند و فرو ریختند،پخش و اتحاد رزمی که حتی نمیتوانست خواب مقاومت را ببیند، آمد تا در برابرم زانو بزند.»
ناگهان، منظره شبکهمانند تغییرتحریف کرد و چهرههای انسانیشکل روی آن قرار گرفتند.
پیرمردها، پیرزنها، مردان میانسال، زنان.
فارغ از سن یا جنسیت، افراد زیادی در فضاهایمیخواستند تقسیمشده خون میپاشیدند یا تا حد تبدیل شدن بهچشماندازِ تودهای از گوشت له میشدند و به پایان خود میرسیدند.
«کاملاً کسلکننده بود.»
منظره بامیداد خون وتحریف گوشت آغشته شد.
منظرهای که یادآور جهنم بود.
بک ری-سو-چئون احساس سرگیجهایکجا لحظهای کرد، اما هوشیاریطور خود را از دست نداد.
در عوض،خودش آن راطور تقویت کرد.
به خاطر همین بود؟
منظره زرشکیرنگ به شکلزمین اصلی خود بازگشت و نیتطور بک ری-سو-چئون حتی سنگینتر شد.
او نمیتوانستواقعی گاردش راکجا پایین بیاورد.
«فرقه شیطان آسمانی چطور؟»
«فرقه شیطان آسمانی؟ درسته، اونجا تنها جاییبهآرامی بود که ازش انتظاراتی داشتم. اما فرقه شیطاندرون آسمانی دوران من حتی ارزش رویارویی رو نداشت.»
امپراتور خونخودشان مرگ بهزمین نرمی زمزمه کرد.
«آنها در هنر عظیمی که توسطخودش ثبتکننده آسمانی اجرا شده بود به دامغیرممکن افتاده بودند و حتی نمیتوانستند بیرون بیایند.»
«پس توخودش به کوهستانطور آسمانی رفته بودی.»
امپراتور خون مرگ پاسخی نداد.
اما همین کافی بود.
سپس، چشمان بک ری-سو-چئون درخشید.
«بیا بریم سراغ مرحله بعدی.»
«چقدر غیرمنتظره. فکر میکردمتحریف با توجه به اینکه هوشیاریاتواحد گرفته شده، بهکندی پیش بروی.»
تصویر پسزمینه امپراتورواقعی خون مرگ شروعقلمرو به محو شدن کرد.
ویژگیهای او هنوز نامشخص بود، اما لباسهاییداشت که پوشیده بود بهتدریج متمایز شد ومیکردند نشان داد که رداهای آبی به تن دارد.
لحظهای بعد، او قدمی برداشت.
با قدم زدن در فضایی کهلرزش زمین و آسمان در آن غیرقابلانسان تشخیص بودند، در برابر بک ری-سو-چئون ایستاد.
«هر بار که روح من حک میشود، هوشیاری توطور تراشیده خواهد شد. در صدها سال گذشته، تو اولیناین کسی هستی که تا الان عقلت را حفظ کردهای.»
دست امپراتورواقعی خون مرگکجا دراز شد.
کفی با شکلی نامشخص، تاجمیخواستند سر بک ری-سو-چئون، یعنی نقطه طبصحنهای سوزنی تاج او را لمس کرد.
«اگرچه وجود تو از دنیا محو خواهدبهآرامی شد، اما من تو را به یادآنجا خواهم آورد. این را یک افتخار بدان.»
قبل ازخودشان اینکه حرفهایشزمین تمام شود.
«عجله داری.»
با نیتی مانند کوه تای که به سمت بالاغیرممکن اوج میگیرد، بک ری-سو-چئون که مستقیماً به امپراتور خونمحدودیتی مرگ نگاه میکرد، با بیتفاوتی دهانش را باز کرد.
«دوئل هنوز تمام نشده.»
چشمان بک ری-سو-چئون برقی زد.
این یک مبارزهزمین مرگ و زندگیخودش بین آن دو بود.
دوئلی برای نابودی کامل روح،میخواستند جایی که روح بازمانده ادعایمیکردند مالکیت این بدن را میکرد.
«نه تنها عقلم را حفظمرکز میکنم، بلکه تو را درستهشروع میبلعم. انرژیات، و حتی روحت را.»
«هاهاهاها!»
امپراتور خونواقعی مرگ زیرکجا خندهای بلند زد.
در حالی که با سرگرمی میخندید، تصویرداشتند پسزمینه او برای مدت کوتاهی عقبنشینی کردچشماندازِ و نگاهی اجمالی به ویژگیهایش را نشان داد.
تیغه بینیمیداد بلند وتحریف چشمانی تیز.
اما قبل از اینکهزمین به درستی درک شوند،داشت چهرهاش دوباره تار شد.
«مشتاقانه منتظرشم.»
اندکی بعد، نوری درخشان از دست امپراتورداشتند خون مرگ که نقطه طب سوزنی تاجچشماندازِ بک ری-سو-چئون را لمس میکرد، منفجر شد.
یک حضور معنویلرزید عالی و بهطورلرزش غیرقابل مقایسهای شیطانی.
این انرژیخودشان مطلق طومارزمین شیطان آسمانی بود.
درون آن، صدای واضحکجا امپراتور خون مرگ بهطور هوشیاری بک ری-سو-چئون ضربه زد.
«ببینیم میتونیخودش تحملش کنیطور یا نه.»
بک ری-سون-هیانگخودشان هوشیاریاش رازمین به دست آورد.
«چرا من زندهام...»
او از اینکه بدنشطور آسیبی ندیده بود شگفتزده بهغیرممکن نظر میرسید، سپس خشکش زد.
به این دلیل بودتحریف که دید شخصی بهشکل او خیره شده است.
«خواهر ارشد...»
کلمات از دهانش خارج نمیشدند.
شاید نقاط فشارداشت او مهر ووجود موم شده بودند.
نه تنها دهانش، بلکهتحریف حتی یک انگشت همشکل طبق اراده او حرکت نمیکرد.
سپس، چشمانش را محکم بست.
زیرا در لحظهای کهکجا امپراتریس شمشیر را دید، موجیمیخواستند از پشیمانی را احساس کرد.
در همین حین، امپراتریس شمشیر پس از اینکه مدتیغیرممکن به بک ری-سون-هیانگ خیره شده بود، با نگاه بیدارشدهی اوپُزش روبهرو شد و به همان شکل چشمانش را محکم بست.
دلیلش این بود کهتحریف شرم و پشیمانی عمیقی راواحد در چشمان او دیده بود.
امپراتریس شمشیر پس اززمین کشیدن آهی کوتاه، پیش ازطور اینکه حرفی بزند، مکثی کرد.
«حالت خوبه؟»
سؤالی که پسداشت از کلی سبک وداشتند سنگین کردن پرسیده شد.
احتمالاً هیچمیداد جوابی درتحریف کار نبود.
اما با دیدن ابروهای بک ری-سون-هیانگقلمرو که کمی میلرزیدند، نگاهی حاکی از آسودگیدرک به خود گرفت و دهان باز کرد.
«میدونم که بهعنوان جاسوس جامعه نه آسمانداشت به عمارت شمشیر نفوذ کردی. پیام آخرتمیکردند هم حقهای برای فریب دادن عمارت بود؟»
در یک لحظه،داشت چشمان بک ری-سون-هیانگوجود از هم باز شد.
انگار میخواست بگویدلرزید که این یکلرزش دروغ نبوده است.
سپس، با تأخیر چون هویکجا را دید که کنار امپراتریس شمشیروجود نشسته بود و بدنش خشک شد.
«از کِی؟»
در همان لحظه.
«الان نقاطمیداد فشارت روتحریف باز میکنم.»
صدایی سنگینخودشان و چسبناک درکجا گوشهایش نفوذ کرد.
بک ری-سون-هیانگ اصلاً دلش نمیخواستقلمرو آن صدا را بشنود، اماوجود چارهای جز گوش دادن نداشت.
«ولی این رو یادت باشه. اگه همینجاداشتند خودت رو بکشی، عمارت شمشیر بهعنوان جاسوسچشماندازِ جامعه نه آسمان شناخته میشه و کارش تمومه.»
«...!»
ابروهای بک ری-سون-هیانگ پرید.
اما چون هوی، بیتفاوت بهقلمرو او، نگاهش را به سمتوجود امپراتریس شمشیر چرخاند و گفت.
«اینکه همچین انتقالداشت صدای مخفیانهای فرستادی،وجود یعنی طرف عمارت شمشیری.»
دل بکمیداد ری-سون-هیانگ هریتحریف ریخت پایین.
کاری که کردهواقعی بود، فقط بهقلمرو خاطر عمارت شمشیر بود.
اما حالا، دقیقاً همانکجا کار داشت عمارت شمشیرطور را به قعر نابودی میکشاند.
پیش از اینکهداشت حتی این فکروجود در ذهنش کامل شود.
تق.
تق.
لمس انگشتانی رازمین حس کرد که بهداشت نقاط فشارش ضربه میزدند.
این کارِ امپراتریس شمشیر بود.
بک ری-سون-هیانگ که آزادی بدنشمرکز را پس گرفته بود، بلافاصلهشروع از جا بلند شد و گفت:
«شما فریب بزرگی خوردید...»
«فیلم بازی نکن.»
چون هوی باداشت لحنی تند حرفشوجود را قطع کرد.
«اینکه اون حرفها رو زدی ولرزش انتظار داشتی من بتونم انتقال صدای مخفیانهتحال رو بخونم، اصلاً با عقل جور درنمیاد.»
«...»
بک ری-سون-هیانگواقعی زبانش بندکجا آمده بود.
حق با او بود.
هیچکس، حتی خود او هم نمیتوانستلرزش تصور کند که این پسر قادرانسان به خواندن یک انتقال صدای مخفیانه باشد.
به همین دلیل، بازمین اطمینان کامل آن پیامداشت را منتقل کرده بود.
چون هوی به بک ری-سون-هیانگقلمرو که لب پایینش را گاز میگرفتداشتند نگاه کرد و دهان باز کرد.
«بهت یه فرصت میدم.»
«یه فرصت...؟»
«تصمیم بگیر. تمام اطلاعات مربوطکجا به جامعه نه آسمان ومیخواستند رهبرشون رو میریزی بیرون؟ یا...»
لبهای چون هوی کج شد.
«با چشمای خودت نابودیطور عمارت شمشیر و خانداندرک بک ری رو تماشا میکنی؟»
«چی!»
بک ری-سون-هیانگ از جا پرید.
درد داخلی شدیدی در بدنشقلمرو پیچید و باریکهای از خونوجود از گوشه لبش جاری شد.
خونی تیره، مرده و لختهشده.
اما او فقط تلوتلو خورد،مرکز سرپا ماند و با چشمانیشروع وحشی به چون هوی خیره شد.
«عمارت شمشیر هیچواقعی ربطی به من نداره.خودش و خاندان بک ری...»
حرفهایش ناتمام ماند.
ناگهان.
ووش!
تکهکاغذی مثل یک سلاح پنهانکجا از آستین چون هوی بیرون پریدوجود و درست جلوی صورتش متوقف شد.
«یه تحقیقات دقیق و مفصلقلمرو درباره خاندان بک ری انجاموجود دادم و یه چیزایی یهکم عجیبه.»
همانطور کهخودش حرف میزد،طور کاغذ باز شد.
«...!»
چشمان بک ری-سون-هیانگ لرزید.
دلیلش محتوایواقعی نوشتهشده رویکجا کاغذ بود.
==SYSTEM==
هیچ ردی از مادری که بک ری-سو-چئون را آورده بود، یافت نشد.
==SYSTEM==
«خب؟ عجیب نیست؟»
صدای چون هوی بم و سنگین شد.
نیت قتل ضعیفی در لابهلای صدایش نهفته بود.
«عجیبه که کل دروازه هائو گشتن و نتونستن هیچ اطلاعاتی پیدا کنن. واسه همین یه فرضیه به ذهنم رسید.»
چون هوی بلند شد و یک قدم به جلو برداشت.
سسسک.
فاصله کم شد.
مثل حرکت یک شبح، درست روبهروی بک ری-سون-هیانگ ایستاد، نگاهش را پایین انداخت و به حرفهایش ادامه داد.
«چی میشه اگه بک ری-سو-چئون اصلاً از خون خاندان بک ری نباشه و خانواده سلطنتی اون رو بهشون سپرده باشن؟»
«...!»
«اونوقت همهچیز کاملاً با هم جور درمیاد. اوج گرفتن خاندان بک ری دقیقاً بعد از پیدایش بک ری-سو-چئون شروع شد و زمان ورود تو به عمارت شمشیر هم تقریباً همون موقعهاست. اینا برای یه تصادف ساده خیلی زیاده.»
چون هوی پوزخندی زد و گوشه لبش را بالا برد.
«ولی خب، این فقط یه فرضیهست، واسه همین سعی داشتم ازت اطلاعات بکشم بیرون. حالا اگه خودت نمیخوای، نمیتونم مجبورت کنم. فقط مجبورم خودم برم و اطلاعات رو به دست بیارم.»
«خاندان بک ری خانوادهایه که مورد لطف اعلیحضرت قرار داره. اگه اتفاقی براشون بیفته، خانواده سلطنتی دست روی دست نمیذارن...»
«خانواده سلطنتی هیچ غلطی نمیتونه بکنه.»
«چی...»
«اگه تو یه شب کل خاندان رو تمیز و بیسروصدا نابود کنم، کی میفهمه کار کی بوده؟»
لحن او، که انگار میپرسید مگر حتی همین را هم نمیدانی، لرزهای به ستون فقرات بک ری-سون-هیانگ انداخت.
خاندان بک ری خانواده عظیمی بود.
بنابراین، تعداد افرادشان بسیار زیاد بود.
با این حال، او طوری از قتلعام چنین جایی حرف میزد که انگار هیچ اهمیتی نداشت.
او تنها کسی نبود که غافلگیر شده بود.
«...!»
حتی امپراتریس شمشیر هم از شدت شوک نفسش در سینه حبس شد.
چهرهاش پر از بهت و ناباوری بود.
بک ری-سون-هیانگ با دیدن واکنش امپراتریس شمشیر، فهمید که حرفهای چون هوی حقیقت دارد و پیش از آنکه حرفی بزند، اخمهایش را در هم کشید.
«... این الان یه تهدیده؟»
«تهدید؟»
چون هوی لبهایش را کج کرد.
«من فقط یه حقیقت رو بیان کردم.»
لبهای بک ری-سون-هیانگ روی هم قفل شد.
حق با او بود.
اگر او دست به کار میشد، خاندان بک ری که یک خانواده رزمی نبود، در یک چشم به هم زدن سقوط میکرد.
«اما قتلعام...»
حریف او یک تائوئیست از فرقه کوه هوآشان بود.
او ناخودآگاه باور داشت که چنین شخصی دست به چنین کاری نمیزند، اما لحظهای که به چشمان چون هوی نگاه کرد، آن فکر کاملاً دود شد و به هوا رفت.
چشمانش پر از نیت قتل و بیتفاوتی محض بود.
این مرد همه آنها را میکشت و حتی فراتر از آن هم میرفت.
«پس دوباره میپرسم.»
صدای چون هوی دوباره مثل زهر بیرون ریخت.
«چیکار میکنی؟»
«من نمیتونم به رهبر خیانت کنم.»
«به خاطر خاندان بک ری؟»
«...»
بک ری-سون-هیانگ سرش را تکان داد.
خیانت او به جامعه نه آسمان، دقیقاً به معنای خیانت به خانواده سلطنتی بود.
در این صورت، خاندان بک ری در این آتش متقاطع گرفتار میشد.
عمارت شمشیر مهم بود، اما او نمیتوانست اجازه دهد خاندان بک ری هم نابود شود.
«تچ، چقدر چیز میز برای محافظت کردن داری.»
چون هوی با تمسخر گفت.
سپس چشمانش را نیمهباز گذاشت.
«با این حال، تو همونی هستی که سعی کرد دو تا خرگوش رو با هم بگیره و جفتشون رو از دست داد.»
«...»
بک ری-سون-هیانگ لبش را گاز گرفت.
همانطور که او گفت، سعی کرده بود از هر دو محافظت کند، اما نتیجهاش این شده بود.
«خب، من از اینجور طمعها خوشم میاد.»
چون هوی با نیشخندی گفت.
«پس نظرت در مورد این چیه؟ رابطهت رو با خاندان بک ری قطع میکنی.»
«... اونا این رو باور نمیکنن.»
«پس کاری کن که باور کنن.»
«مگه همچین راهی وجود داره...»
«مُهر محدودیت.»
«...!»
در آن لحظه، نهتنها بک ری-سون-هیانگ، بلکه حتی امپراتریس شمشیر که در سکوت گوش میداد هم بهشدت یکه خورد.
این حرف کاملاً دور از انتظار بود.
«اگه با یه مُهر محدودیت تو رو زیردست خودم کنم، دیگه از خاندان بک ری بازجویی نمیکنن.»
«اما اونا از کجا میفهمن...»
«میتونی بعداً به خاندان بک ری سر بزنی، یا وقتی با جامعه نه آسمان میجنگیم، خودی نشون بدی. اونا بالاخره یه جوری میفهمن.»
«اما تشخیص دادن مُهر محدودیت برای هر کسی غیر از یه آدم فوقالعاده ماهر خیلی سخته.»
«نگران نباش. یه کاری میکنم که همون لحظهای که تو رو دیدن، با اطمینان کامل بفهمن که تحت تأثیر مُهر محدودیتی.»
«چی...»
ناگهان، بک ری-سون-هیانگ خشکش زد.
او کِی به اینجا رسید؟
صورت چون هوی درست جلوی بینیاش ظاهر شد و تمام میدان دیدش را پر کرد.
«هوشیاریت رو محکم بچسب. البته اگه نمیخوای تبدیل به یه عروسک خیمهشببازی بشی.»
پیش از اینکه حرفهایش تمام شود.
فواااااااه!
ناگهان یک انرژی متعالی منفجر شد.
در همان زمان، نقطه طب سوزنی تاج او کاملاً باز شد و هوشیاریاش بهشدت گسترش یافت.
لحظه بعد.
درخشش!
شُوکی مانند اصابت صاعقه به ذهنش وارد شد و چهره چون هوی در آن حک گردید.
بسیار فراتر از بینایی یا هوشیاریاش.
بر روی خودِ روحش.