---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 114: فصل ۱۱۴ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 114: فصل ۱۱۴

0

زیر نور درخشان ماه کامل‌انگار​ در آسمان، چون هوی ایستاد و‌نزدیک‌تر​ به فرقه نه اژدها نگاه کرد.

«کوچیکه.»

با وجود اسم پرطمطراق «نه‌یادآوری​ اژدها»، این فرقه خیلی کوچک‌تر از‌زود​ چیزی بود که انتظارش را داشت.

نه، شاید‌پنجره​ هم اونقدرها‌می‌تابید​ کوچیک نباشه.

چون هوی سرش را خاراند.

حالا که دقت می‌کرد، تالار اصلی نسبتاً بزرگ بود.‌ذهنش​ احتمالاً می‌توانست بیش از دویست نفر را در خود‌بیرون​ جای دهد و چند ساختمان دیگر هم آنجا بود.

نوچ، چشمم زیادی پر شده.

اخیراً چه چیزهایی دیده بود؟

اتحاد رزمی،‌پنجره​ قبیله نام‌گونگ،‌می‌تابید​ فرقه انتهای جنوبی.

همه آن‌ها‌ببینیم​ جزو بزرگ‌ترین‌کدوم​ فرقه‌های جهان بودند.

اینجا تقریباً هم‌اندازه دروازه ظالمه.

او به شبیه‌ترین‌بیرون​ فرقه‌ای که می‌توانست‌فانوسی​ مقایسه کند فکر کرد.

در حالی که‌بیرون​ برای لحظه‌ای به‌فانوسی​ ساختمان‌ها نگاه می‌کرد—

ووش—

چون هوی‌کدوم​ از روی‌می‌مونه​ دیوار پرید.

تکنیک رانش رایحه پنهان در تاریکی گشوده شد‌روشن​ و او چنان بی‌صدا حرکت کرد که بدون‌شکست​ اینکه کسی متوجه شود، در سایه‌ها ذوب شد.

خب ببینیم،‌پنجره​ رهبر فرقه‌می‌تابید​ کدوم گوری می‌مونه؟

چون هوی با یادآوری اطلاعاتی‌گوری​ که در ذهنش ذخیره کرده‌ذخیره​ بود، به سرعت حرکت کرد.

خیلی زود،‌کدوم​ به یکی‌می‌مونه​ از ساختمان‌ها رسید.

هم؟ نور؟

نور ضعیفی از پنجره‌می‌تابید​ به بیرون می‌تابید، انگار فانوسی‌حضورش​ در داخل روشن شده بود.

چون هوی حضورش‌رهبر​ را سرکوب کرد‌می‌مونه​ و نزدیک‌تر شد.

در همان لحظه—

«...داری میگی شکست خورد؟»

صدای تیزی طنین‌انداز شد.

ها؟

چون هوی بلافاصله از‌می‌مونه​ لای پنجره نیمه‌باز به‌ذخیره​ داخل ساختمان سرک کشید.

«اصلاً با عقل جور درمیاد؟! من نه تنها هنرهای رزمی از کتابخانه‌همان​ هنرهای رزمی سلطنتی بهت دادم، بلکه پولی ریختم به پات که تو‌سرک​ کل عمرت حتی نمی‌تونستی لمسش کنی! اونوقت الان داری بهم میگی شکست خورد؟!»

یک مرد میانسال با ظاهری ضعیف و نحیف داشت فریاد می‌زد‌نزدیک‌تر​ و در حالی که انگشتش را به سمت یک مرد هیکل‌دار‌لای​ و تنومند نشانه رفته بود، کلمات تندی را به زبان می‌آورد.

انگار دقیقاً جای درستی اومدم.

چون هوی‌کدوم​ گوش‌هایش را‌می‌مونه​ تیز کرد.

«واسه همینه که احمق‌ها اینقدر‌انگار​ رو اعصابن! اصلاً می‌فهمی اگه اون‌نزدیک‌تر​ قضیه رو بفهمه چی میشه؟ جونت...»

مرد تنومند در‌بیرون​ سکوت گوش داد، و‌داخل​ سپس چشمانش سرد شد.

«اطلاعاتت غلط بود.»

مرد میانسال کمی جا خورد.

«مـ-منظورت چیه که غلط بود؟»

«به‌جز اونایی که‌بیرون​ گفتی، متخصص‌های دیگه‌ای‌فانوسی​ هم اونجا بودن.»

«مـ-متخصص‌های دیگه؟»

هاله مرد تنومند سنگین‌تر شد.

«این قضیه بو داره. اون گفت که از‌روشن​ فرقه ما حمایت می‌کنه، اما اگه اینطوری اطلاعات‌شکست​ غلط بهمون بدی، چطور می‌تونیم بهت اعتماد کنیم؟»

مرد میانسال ناگهان‌بیرون​ به خودش آمد. صورتش‌داخل​ از خشم سرخ شد.

«رهبر فرقه نه اژدها!»

آها، پس‌کدوم​ اون یارو‌می‌مونه​ رهبر فرقه‌ست.

چون هوی در حالی‌می‌تابید​ که مرد را برانداز‌روشن​ می‌کرد، سر تکان داد.

پس این‌پنجره​ همون یارو‌می‌تابید​ از استان چینگهایه.

همان‌طور که تماشا می‌کرد، رهبر‌گوری​ فرقه نه اژدها با سردی‌ذخیره​ به مرد میانسال خیره شد.

«چرا صدام می‌کنی؟»

صدایش مثل یخ سرد بود.

مرد میانسال که حس‌می‌تابید​ کرده بود اوضاع پس‌روشن​ است، با چهره‌ای رنگ‌پریده پرسید.

«واقعاً متخصص‌های بیشتری اونجا بودن؟»

«تو حتی‌کدوم​ اینو تایید‌می‌مونه​ نکرده بودی؟»

«...»

کلمات رهبر فرقه که با رگه‌ای از‌داخل​ تمسخر آمیخته شده بود، باعث شد چهره‌داری​ مرد میانسال از روی استیصال در هم برود.

«همین الان بررسی‌ش می‌کنم.»

رهبر فرقه که همیشه با او مثل یک زیردست رفتار‌سرعت​ شده بود، به نظر می‌رسید از این وضعیت لذت می‌برد.‌داخل​ گوشه‌های لبش کمی بالا رفت و سپس به سرعت پایین افتاد.

«الان؟ بعد از این‌همه گندکاری؟»

رهبر فرقه‌پنجره​ به مرد‌می‌تابید​ میانسال نگاه کرد.

این یک سرزنش بود.

به محض اینکه گروه بانو سوهی‌اطلاعاتی​ از شانشی خارج می‌شدند و به‌یکی​ گانسو پا می‌گذاشتند، فرصت از دست می‌رفت.

مرد میانسال‌پنجره​ لبش را‌می‌تابید​ گاز گرفت.

«...الان چیزی هست که لازم‌انگار​ داشته باشی؟ اگه بکشیش، از‌سرکوب​ هر راهی که بتونم حمایتت می‌کنم.»

رهبر فرقه پوزخند زد.

او منتظر‌کدوم​ شنیدن همین‌می‌مونه​ حرف بود.

«پول، سم و اکسیر.»

مرد میانسال اخم کرد.

«پول و‌ببینیم​ سم رو‌کدوم​ می‌فهمم، اما اکسیر...؟»

«قصد دارم‌کدوم​ یه متخصص‌می‌مونه​ استخدام کنم.»

«اگه فقط‌پنجره​ همینه، پس پول‌انگار​ باید کافی باشه...»

«قربان. متخصص‌ها تو دنیای‌می‌تابید​ رزمی راحت‌تر با اکسیر‌روشن​ وسوسه میشن تا با پول.»

این حرف‌ببینیم​ اغراق‌آمیز بود،‌کدوم​ اما اشتباه نبود.

مگر اینکه آن‌ها تزکیه‌کنندگان شیطانی‌یادآوری​ یا دشمنان دنیای رزمی بودند، متخصص‌ها‌زود​ راه‌های زیادی برای پول درآوردن داشتند.

آن‌ها می‌توانستند مثل آواره‌ها ماموریت‌انگار​ قبول کنند یا به عنوان‌سرکوب​ مهمان به یک فرقه بپیوندند.

اما اکسیرها فرق داشتند.

بعضی از آن‌ها آن‌قدر کمیاب بودند که حتی با پول‌ذخیره​ هم به سختی به دست می‌آمدند. متخصص‌هایی بودند که فقط برای‌فانوسی​ به دست آوردن آن‌ها حاضر می‌شدند ماموریت‌های خطرناکی را قبول کنند.

«علاوه بر این، برای شکست دادن اونا، حداقل به‌کرده​ یه متخصص عالی‌رتبه یا کسی تو قلمرو نهایت رزمی‌انگار​ نیاز داریم. برای این کار، اکسیرها کاملاً ضروری هستن.»

مرد میانسال‌پنجره​ به رهبر‌می‌تابید​ فرقه خیره شد.

اما با دیدن‌بیرون​ چشمان مصمم او،‌فانوسی​ در نهایت آهی کشید.

«باشه. عجله می‌کنم و‌کدوم​ چیزایی که خواستی رو‌اطلاعاتی​ گیر میارم و می‌فرستم.»

«ممنون. این‌کدوم​ بار مطمئن میشم‌یادآوری​ که موفق بشیم.»

«روت حساب می‌کنم.»

درست زمانی‌پنجره​ که مرد‌می‌تابید​ میانسال می‌خواست برگردد—

«آه، راستی. قربان.»

رهبر فرقه جوری او‌می‌مونه​ را صدا زد که انگار‌کرده​ تازه چیزی یادش آمده بود.

«به خاطر اطلاعات غلطی‌می‌تابید​ که بهمون دادی، یکی از‌حضورش​ شاگردای باارزش ما کشته شد...»

«...»

مرد میانسال‌ببینیم​ لبش را‌کدوم​ گاز گرفت.

سپس دستش را داخل‌می‌مونه​ آستینش برد و یک‌ذخیره​ جواهر خیره‌کننده بیرون آورد.

«این رو‌پنجره​ به عنوان‌می‌تابید​ غرامت بگیر.»

«بسیار خب.»

رهبر فرقه‌ببینیم​ در دلش‌کدوم​ پوزخند زد.

موش آب‌زیرکاه.

اینکه او جواهر را از قبل در‌داخل​ آستینش داشت، به این معنی بود که‌داری​ از همان اول قصد داشت آن را بدهد.

اما اینکه تازه الان آن را‌فانوسی​ می‌داد، یعنی به این فکر کرده بود‌لحظه—​ که آن را برای خودش نگه دارد.

دلم می‌خواست بیشتر ازش بکنم.

رهبر فرقه‌کدوم​ خودش را‌می‌مونه​ کنترل کرد.

ما همین الانش هم با‌انگار​ هم دست به یکی کردیم. اگه‌نزدیک‌تر​ اوضاع بینمون خراب بشه، دردسرساز میشه.

درست در همان‌بیرون​ لحظه، مرد میانسال در‌داخل​ حالی که می‌رفت گفت.

«من دیگه میرم.»

«مراقب خودت باش.»

رهبر فرقه به مردی که در حال‌داخل​ خارج شدن بود، سر تکان داد و‌داری​ سپس با طمع به جواهر خیره شد.

نقشه‌ای که این‌همه براش‌می‌تابید​ زحمت کشیدم شکست خورد، اما‌حضورش​ حداقل یه چیزی گیرم اومد.

لبخند سردی برای لحظه‌ای‌کدوم​ روی لبانش نقش بست‌اطلاعاتی​ و سپس ناپدید شد.

اما دفعه‌کدوم​ بعد حق‌می‌مونه​ ندارم شکست بخورم.

شکست دومی‌پنجره​ در کار‌می‌تابید​ نخواهد بود.

اگر دوباره شکست می‌خورد—

ممکنه فرقه نه‌رهبر​ اژدها برای همیشه‌می‌مونه​ از بین بره.

آب دهانش‌کدوم​ را به‌می‌مونه​ سختی قورت داد.

آن مرد به راحتی‌می‌تابید​ می‌توانست تمام فرقه را‌روشن​ با خاک یکسان کند.

رهبر فرقه جواهر را‌می‌تابید​ داخل ردایش چپاند و‌روشن​ به سمت تخت رفت.

گوشه تخت را‌رهبر​ لمس کرد و فشار‌یادآوری​ کوچکی به آن آورد.

غییییژ—

تخت به سمت چپ حرکت‌انگار​ کرد و گذرگاهی را که‌سرکوب​ به زیرزمین ختم می‌شد، نمایان کرد.

رهبر فرقه نگاهی به اطراف‌انگار​ انداخت، سپس با احتیاط وارد گذرگاه‌نزدیک‌تر​ شد و از دید پنهان گشت.

اوهو.

در همین حین، چون هوی‌یادآوری​ که از بیرون پنجره همه‌چیز‌سرعت​ را زیر نظر داشت، پوزخندی زد.

پس یه راه مخفی اینجاست.

دلش می‌خواست همان لحظه‌می‌تابید​ دنبالش برود، اما فعلاً چون‌حضورش​ هوی مسیرش را کج کرد.

این بمونه واسه بعد.

«لعنتی!»

مرد میان‌سالی که به سمت ساختمان مجزایی‌داخل​ که رهبر فرقه برایش آماده کرده بود می‌رفت،‌میگی​ با کلافگی سنگی را روی زمین شوت کرد.

«فکر کن مجبور باشم‌کدوم​ این‌طوری از یه همچین‌اطلاعاتی​ وحشیِ بی‌سروپایی حرف بشنوم.»

این ضربه‌کدوم​ سنگینی به‌می‌مونه​ غرورش بود.

«احمق‌های بی‌خاصیت! فقط‌بیرون​ برای من و‌فانوسی​ اون آبرو نذاشتن!»

«"اون" کیه؟»

«هومف، چطور جرئت‌رهبر​ می‌کنی این‌قدر راحت‌می‌مونه​ درموردش حرف بزنی...»

مرد میان‌سال‌کدوم​ در میانه‌ی حرفش‌یادآوری​ از جا پرید.

جوانی با چهره‌ای خندان، از ناکجاآباد، درست در‌روشن​ جایی که تا چند لحظه پیش پرنده هم پر‌خورد​ نمی‌زد، ظاهر شده بود و به او نگاه می‌کرد.

«اییک! روح!»

«من روح نیستم.»

«آ-آدمی؟»

«دقیقاً.»

با فهمیدن اینکه او یک‌انگار​ انسان است، رنگ پریده‌ی مرد‌سرکوب​ میان‌سال کم‌کم به حالت عادی برگشت.

«اهم.»

او با دستپاچگی گلویش‌می‌مونه​ را صاف کرد و‌ذخیره​ کمرش را راست نگه داشت.

«تو کی هستی؟‌بیرون​ یکی از آدم‌های‌فانوسی​ رهبر فرقه نه اژدها؟»

«نوچ.»

«پس...»

«همم، اگه‌کدوم​ بخوام ساده‌می‌مونه​ بگم، دشمنت؟»

«آها، دشمـ... چی؟!»

چون هوی بلافاصله نقطه طب‌انگار​ سوزنی مرد را زد و مثل‌نزدیک‌تر​ یک گونی، پسِ گردنش را چسبید.

«ممف!»

مرد وحشت‌زده‌کدوم​ سعی کرد‌می‌مونه​ فریاد بزند.

تق!

اما چون‌پنجره​ هوی سریع‌تر‌می‌تابید​ حرکت کرد.

«داریم می‌ریم، پس خفه‌خون بگیر.»

با این توصیه،‌گوری​ قامت چون هوی‌اطلاعاتی​ به جلو کشیده شد.

آن‌ها به‌پنجره​ اتاق رهبر‌می‌تابید​ فرقه رسیدند.

«...!»

فک مرد میان‌سال از سرعت‌گوری​ وحشتناکی که چون هوی همین الان‌کرده​ نشان داده بود، به زمین چسبید.

ا-این دیگه چه هیولایی...

در یک چشم به هم‌انگار​ زدن، او از فضای بیرون‌سرکوب​ به اتاق رهبر فرقه رسیده بود.

«رهبر فرقه هنوز برنگشته.»

چون هوی‌ببینیم​ مرد را‌کدوم​ روی زمین گذاشت.

«اول بذار‌کدوم​ نقطه طب سوزنیت‌یادآوری​ رو باز کنم.»

او نقطه‌پنجره​ طب سوزنی مرد‌انگار​ را آزاد کرد.

«ها؟ چی؟»

به محض اینکه‌رهبر​ مرد دوباره توانست‌می‌مونه​ حرف بزند، فریاد کشید.

«مرتیکه عوضی!‌کدوم​ اصلاً می‌دونی‌می‌مونه​ من کی‌ام؟!»

«حالا کی هستی؟»

«من بازرس استان چینگهای هستم!»

«اوه، یه بازرس؟»

چون هوی چانه‌اش را مالید.

بازرس یک مقام رتبه سوم بود که‌داخل​ در استان چینگهای، تنها فرماندار استانی از‌داری​ او بالاتر قرار داشت. جایگاهی با قدرت بی‌اندازه.

این‌طوری که خیلی بهتر شد.

در حالی که چون هوی در‌می‌مونه​ افکارش غرق شده بود، بازرس با‌سرعت​ اعتماد به نفس بیشتری فریاد زد.

«می‌فهمی الان چه غلطی‌می‌مونه​ کردی؟ این کار با‌ذخیره​ قوانین امپراتوری مجازات می‌شه!»

«خب که چی می‌شه؟»

«اعدام!»

«اوه، جدی؟»

لب‌های چون هوی کج شد.

«پس تکلیف بازرسی که سعی می‌کنه‌فانوسی​ یکی از اعضای خاندان سلطنتی مثل‌همان​ بانو سوهی رو بکشه، چی می‌شه؟»

«...!»

چشمان بازرس لرزید.

«این مزخرفات چیه...»

نگاه چون هوی سرد شد.

«مزخرفه؟»

«پسره‌ی گستاخ!‌ببینیم​ چطور جرئت‌کدوم​ می‌کنی... گه!»

با دیدن بازرس دستپاچه، چون‌یادآوری​ هوی با خونسردی دستش را بالا‌زود​ آورد و گلوی او را چسبید.

«که‌غ!»

بازرس در هوا معلق‌می‌تابید​ شد و پاهایش بی‌اراده‌روشن​ دست و پا می‌زدند.

همین‌طور که داشت‌رهبر​ خفه می‌شد و‌می‌مونه​ صورتش به سرخی می‌زد—

بام.

چون هوی‌پنجره​ او را‌می‌تابید​ رها کرد.

«هاا، هاا.»

بازرس روی زانوهایش افتاد، در حالی که گلویش‌اطلاعاتی​ را چسبیده بود و آب دهانش راه افتاده‌ضعیفی​ بود، صدای مورمورکننده‌ای از بالا به گوشش رسید.

«از الان به‌گوری​ بعد، بهتره مثل‌اطلاعاتی​ آدم جواب بدی.»

صدا مثل‌پنجره​ خار در‌می‌تابید​ گوش‌هایش فرو رفت.

سرش را‌پنجره​ بالا آورد‌می‌تابید​ و خشکش زد.

چشمانی که‌ببینیم​ هیچ‌چیز را‌کدوم​ منعکس نمی‌کردند.

آن‌ها مثل یک آینه‌می‌مونه​ شفاف بودند که فقط‌ذخیره​ تصویر خودش را نشان می‌دادند.

«"اون" کیه؟»

«اون...»

وقتی بازرس من‌ومن کرد،‌کدوم​ چون هوی به آرامی‌اطلاعاتی​ دستش را بالا آورد.

بازرس وحشت کرد.

«ژ-ژنرال دونگ‌چانگ!»

«ژنرال دونگ‌چانگ؟»

برقی از‌ببینیم​ تعجب در چشمان‌گوری​ چون هوی درخشید.

این اسم بزرگی بود.

عجیبه.

در همان‌پنجره​ زمان، سوالی‌می‌تابید​ برایش پیش آمد.

چرا ژنرال دونگ‌چانگ که محافظ خاندان‌می‌مونه​ سلطنتی بود، باید بخواهد بانو سوهی‌سرعت​ و ارباب استان چینگهای را بکشد؟

با عقل جور درنمی‌آمد.

«چرا ژنرال‌پنجره​ دونگ‌چانگ باید بخواد‌انگار​ اونا رو بکشه؟»

«ا-اینو، نمی‌دونم.»

چشمان چون هوی تاریک شد.

«خیلی رو داری.»

او دوباره‌پنجره​ نقاط طب سوزنی‌انگار​ بازرس را زد.

تلق—

با صدای شکستن‌رهبر​ استخوان‌ها، بدن بازرس به‌یادآوری​ شکل غیرطبیعی پیچ خورد.

با استفاده از تکنیک‌های شکافتن تاندون و‌ذهنش​ جابه‌جایی استخوان، چون هوی به تماشای مردی‌ضعیفی​ نشست که در دردی بی‌صدا به خود می‌پیچید.

اشک، آب بینی‌بیرون​ و حتی ادرارش‌فانوسی​ راه افتاده بود.

چون هوی در نهایت‌می‌تابید​ تکنیک و نقاط طب‌روشن​ سوزنی را آزاد کرد.

«آه، م-من واقعاً نمی‌دونم.»

صدای هق‌هق‌کدوم​ بازرس شبیه‌می‌مونه​ دروغ نبود.

«پس بدون اینکه دلیلش‌می‌تابید​ رو بدونی، دستور قتل‌روشن​ بانو سوهی رو اجرا کردی؟»

«ب-بهم قول دادن اگه این‌انگار​ کار رو بکنم یه مقام‌سرکوب​ تو دربار سلطنتی بهم می‌دن!»

بازرس طوری فریاد‌رهبر​ زد که انگار می‌خواست‌یادآوری​ خودش را توجیه کند.

چشمان چون‌کدوم​ هوی به باریکی‌یادآوری​ یک شکاف درآمد.

به نظر نمیاد دروغ بگه.

او سر تکان داد.

«کس دیگه‌ای‌ببینیم​ هم غیر‌کدوم​ از تو درگیره؟»

«ن-نه، فقط من.»

«مطمئنی؟»

«خب... راستش، مطمئن‌بیرون​ نیستم. شاید کسای‌فانوسی​ دیگه‌ای هم باشن...»

جواب مبهم او‌رهبر​ باعث شد حرفش‌می‌مونه​ قابل‌باورتر به نظر برسد.

«پس دیگه سوالی ندارم.»

«و-واقعاً؟!»

چهره بازرس روشن شد.

«پس حالا ولم می‌کنی؟»

چون هوی پوزخندی زد.

«معلومه که نه.»

«چ-چرا نه...»

«چون هنوز بهت نیاز دارم.»

با این حرف، چون هوی دوباره‌اطلاعاتی​ نقاط طب سوزنی مرد را زد‌یکی​ و او را روی زمین انداخت.

هنوز وقت کشتنش نرسیده بود.

نه تا وقتی‌بیرون​ که هنرهای رزمی‌فانوسی​ رهبر فرقه رو بشناسم.

نقشه چون هوی ساده بود.

کاری کند که رهبر فرقه بازرس را بکشد و‌کرده​ مدارکی از خودش به جا بگذارد. نقشه‌ای ساده، اما‌انگار​ از آن‌هایی که فقط از پس چون هوی برمی‌آمد.

«خدا می‌دونه‌پنجره​ کِی قراره‌می‌تابید​ بیاد بیرون.»

چون هوی‌پنجره​ روی صندلی نشست‌انگار​ و منتظر ماند.

حدود یک ربع بعد—

غییییژ—

تخت حرکت‌پنجره​ کرد و گذرگاه‌انگار​ را نمایان ساخت.

خیلی زود،‌پنجره​ رهبر فرقه‌می‌تابید​ ظاهر شد.

«...»

چهره‌اش در هم رفت.

«تو کی هستی؟»

«من؟»

چون هوی به‌رهبر​ مردی که نامش را‌یادآوری​ پرسیده بود، پوزخند زد.

«چون هوی.»

ناولها | novelha.net