چپتر 1126: کتابچه مخفی رزمی
0«کتابچه مخفی رزمی؟»
نگاه چونباید هوی بهآخرتون پایین خیره شد.
هر بار که با تکانشادابیاش دادن سرش موهایش به حرکتقبل درمیآمد، هوا به شکلی نامحسوس میلرزید.
انگار تیغهایقبل نامرئی در حالگذشته شکافتن هوا بود.
این نشان میدادسرزندهتر که هنوز نیت قتلشگذشته را مهار نکرده است.
او میتوانست ارباب جنگل زاهدان را که پس از تزریققدرتتون تمام نیروی درونی و حضور معنویاش به نیروی حیات خود درچشم حال تلوتلو خوردن بود، تنها با نیت خالصش در هم بشکند.
اما ظاهراً تصمیمپرسه گرفته بود ایننداد کار را نکند.
ارباب جنگل زاهدان، به جای اینکهباید از پا بیفتد، صاف ایستاده بودموندم و به چون هوی نگاه میکرد.
لبخند محویگفت روی لبهایشقبل نقش بسته بود.
«اون مبارزهباید فقط یهآخرتون بهونه بود؟»
«البته که نه.»
ارباب جنگلقبل زاهدان با لحنیگذشته شاداب جواب داد.
«همونطور که گفتم، هدف این حقیرمیرسید فقط پنجه در پنجه انداختن با شمازنده بود. و در حال حاضر، بینهایت راضیام.»
با وجود از دست دادن دو تا از دست و پاهایش واینطور زخم عمیق شمشیر که سینهاش را شکافته بود، ارباب جنگل زاهدان حتی باجدا مرگ که درست در برابر چشمانش پرسه میزد، شادابیاش را از دست نداد.
حتی میشد گفتپرسه سرزندهتر از قبلنداد به نظر میرسید.
«گذشته از این، من باید با اون ضربهآخرتون آخرتون میمردم. تنها دلیلی که زنده موندم اینهاینطور که شما قدرتتون رو مهار کردید، اینطور نیست؟»
چون هوی پوزخند آرامی زد.
حق با او بود.
«جهانی روشن از درخشش شفق» ضربه شمشیریمیشد بود که باید در یک چشم بهباید هم زدن بالاتنه را از پایینتنه جدا میکرد.
اینکه کار به اینجا ختم شده بود،ضربه فقط به این دلیل بود که چونقدرتتون هوی عمداً قدرتش را پس کشیده بود.
‘چون چیزیگفت هست کهقبل باید بشنوم.’
چون هوی باضربه نگاهی درنده به اربابزنده جنگل زاهدان خیره شد.
‘یعنی میدونستچشمانش و دست بهشادابیاش همچین ریسکی زد؟’
بعید به نظر میرسید.
چون در لحظات آخر، او لبخندمیرسید محوی بر لب داشت، گویی بادلیلی کمال میل مرگ را پذیرفته بود.
چون هوی طوری پرسیدآخرتون که انگار کلمات را بااینه بیاعتنایی به بیرون پرتاب میکند.
«پس، این یه گفتگوی فیالبداههست؟»
«اگه بخوام دقیق بگم، اینا حرفایی بود که از اوندلیلی بچه خواسته بودم بعد از مرگم به شما برسونه. اماجهانی حالا که اینطوری زنده موندم، قصد دارم خودم بهتون بگم.»
ارباب جنگل زاهدان نگاهی به هه-رانمیرسید انداخت و سپس نقطههایی را که آسمانزنده را پر کرده بودند از نظر گذراند.
آنها نقطه نبودند.
آدم بودند.
منظره اطرافشان از دوردست طوری سوسوباید میزد که انگار میخواست اعلام کندموندم هر کدام از آنها متخصصان برجستهای هستند.
مثل چیزیگفت که در روغننظر داغ سرخ میشود.
وضعیت طوری بودضربه که از هردلیلی طرف محاصره شده بودند.
ارباب جنگل زاهدان نگاهی به اطراف انداخت،میشد سپس نفسی آغشته به نیروی درونی راباید به آرامی بیرون داد و روی زمین نشست.
با یک پای نداشتهاشمیرسید در حالت چهارزانو نشستآخرتون و سرش را بالا آورد.
«اگه تمایلی به شنیدن ندارید، میتونید هر لحظه که خواستیدآخرتون سرم رو بشکافید. نه، اصلاً در حدی نیستم که اینو بگم.آرامی برای شما، جون من باید مثل جون یه حشره حقیر باشه.»
با این حرفها، ارباب جنگل زاهداندلیلی دست چپش را داخل ردایش برد ونیست کمی گشت، سپس چشمانش را ریز کرد.
بعد دستشچشمانش را بیرون آوردشادابیاش و تکان داد.
«حیف شد. خیلی به زحمت افتادم تا کمیآخرتون شراب یانگهه از استان جیانگسو گیر بیارم، بهاینطور این امید که فرصتی بشه با شما بنوشم.»
آیا اینگفت از اولش یکنظر بطری شراب بود؟
«به نظر میرسهضربه نتونسته در برابردلیلی اون مبارزه دووم بیاره.»
در حالی که با حرکت دست اومیشد پودر نرمی در هوا پخش میشد، چونباید هوی تیغه ماه شکوفه را در غلافش گذاشت.
و همزمانقبل با لحنیمیرسید سرد گفت:
«تو خیلیگفت چیزا دربارهقبل من میدونی.»
«هاهاها! این حقیر اونقدر التماسمیمردم کرد تا دست و پاش تاولکردید زد تا اینا رو بهش بگن.»
چشمان چروکیده اربابپرسه جنگل زاهدان به شکلمیشد هلالی پهن جمع شد.
«میخواستم درباره شما بدونم، کسی که دنیایضربه رزمی فعلی رو رهبری میکنه... نه. کسیقدرتتون که خود دنیای رزمی و خود این جهانه.»
«به نظر میرسه با چاپلوسینظر تونستی یه صندلی تو نه آسمانمیمردم برای خودت دست و پا کنی.»
«این چاپلوسی نیست. شما واقعاً دنیای رزمی و خود جهان هستید. به همین دلیله کهآرامی این حقیر شخصاً به دیدارتون اومد. با اینکه اصلاً در حد شما نیستم، اما میخواستمعمداً دنیای رزمیای رو که فقط تو رؤیاهام دیده بودم، از نزدیک ببینم و حس کنم.»
ارباب جنگل زاهدانپرسه با لحنی جدی ومیشد صادقانه این را گفت.
او تمام ردپاینظر خنده را ازباید چهرهاش پاک کرده بود.
طوری که انگار مسئله بسیارنظر مهمی در میان است، بهطورآخرتون استثنایی مؤدب و محترم شده بود.
مثل درباریایباید که به حضورمیمردم امپراتور رسیده باشد.
«همم.»
چون هوی با بیتفاوتی بهگذشته او نگاه کرد و سپسدلیلی یک قدم به جلو برداشت.
«حداقل بهگفت آخرین حرفاتقبل گوش میدم.»
در همان لحظهایضربه که چون هویدلیلی آن قدم را برداشت.
غرررررر—
زمینی که ارباب جنگل زاهدان رویباید آن نشسته بود ناگهان به لرزهموندم درآمده و به سمت بالا پرتاب شد.
«...!»
ارباب جنگل زاهدان از لرزش ناگهانی زیرزنده پایش جا خورد و در حالی کهپوزخند خط دیدش بالا میرفت، نفس ناباوری کشید.
زمین بهچشمانش یک صندلیمیزد تبدیل شده بود.
فقط زمینیقبل که روی آنگذشته نشسته بود نبود.
تکه خاکی که در مقابلشنظر بود نیز بالا آمد وآخرتون یک میز صاف را شکل داد.
این اتفاق آنقدر عرفانی ومیمردم عجیب بود که میشد آن راکردید به عنوان یک رؤیا نادیده گرفت.
«از اونجایی کهپرسه به هر حالنداد یه مرده حسابی میشی.»
در آن لحظه بود که چون هوی،ضربه در حالی که صدایش ناگهان نزدیکتر شدهقدرتتون بود، جلو آمد و در برابر میز ایستاد.
غرررررر—
زمین دقیقاً زیر پای چون هوی نیز بهموندم بالا پرتاب شد و برخلاف آن میز ساده، بهروشن یک تخت پادشاهی یشمی باستانی و باشکوه تبدیل گشت.
حضور وچشمانش ابهت آنمیزد فوقالعاده بود.
با وجود اینکه هیچ نمادی روی آن حک نشده بود، تنها نگاهموندم کردن به آن کافی بود تا کسانی که در آن نزدیکی جمع شدهچشم بودند، شوکی را احساس کنند که ذهن و بدنشان را در هم میکوبید.
این تخت یشمی طوری به نظرمیرسید میرسید که گویی از اعماق خفقانآوردلیلی یک گودال بیانتها تراشیده شده است.
در حالی که تماشاگران ومیمردم حتی خود هوای فرقه کوهقدرتتون هوآشان به شکلی نامحسوس میلرزیدند.
«شراب.»
چون هوی این رامیرسید گفت و خود راآخرتون روی تخت یشمی رها کرد.
با وجود اینکه این کلمه با بیاعتناییگذشته به زبان آورده شد، اما فشار خفقانآوریموندم که حول تخت یشمی متمرکز بود، کاهش یافت.
در همان زمان.
سوووش.
زنی با موهای بلوند و چشمان آبیضربه در کنار میز دستساز ظاهر شد و یککردید بطری شراب و چند فنجان روی آن گذاشت.
«بفرمایید.»
شاهزاده شمشیر آزادروح این رامیمردم گفت و در حالی کهقدرتتون به عقب قدم برمیداشت دور شد.
درست در لحظهای که او، که اکنون جایگاه خود راقبل میدانست و به جای حمله کردن، در همان نزدیکی نفسش رااینه حبس کرده بود، وظیفهاش را انجام داد و قصد عقبنشینی داشت.
«پس شاهزاده شمشیر آزادروحمیرسید هنوز زندهست. فکر میکردمآخرتون با ملکه مادر مرده باشه.»
ارباب جنگل زاهدانسرزندهتر با لحنی کوتاهمیرسید به زبان آورد.
طوری بهباید نظر میرسید کهمیمردم انگار چیزی میداند.
«منظورت چیه؟»
«دقیقاً همونی که گفتم. شاهزاده شمشیرباید آزادروح شخصیت مهمی تو خانواده سلطنتی بود،اینه برای همین فرض کردم با اونا میمیره.»
در حالی که صحبت میکرد، ارباب جنگل زاهدانباید در پاسخ به نگاه چون هوی که انگارقدرتتون میپرسید درباره چه چیزی حرف میزند، توضیحات بیشتری داد.
«اسم شاهزادهباید شمشیر آزادروحآخرتون رو میدونید؟»
«نه.»
«اسمش جو هه-اون هست.»
چشمان چونگفت هوی به باریکینظر یک شکاف درآمد.
نام خانوادگی جو.
این چهچشمانش معنایی میتوانستمیزد داشته باشد؟
به این معنانظر بود که اوباید از قبیله امپراتوری است.
«واقعاً غیرمنتظرهست. فکرش رو بکنید که ملکه مادر از قبیلهآخرتون امپراتوری بود و عمداً اتحاد صد شمشیر رو به مسائلپوزخند خانواده سلطنتی کشوند. و نابودی فرقه هم نقشه اون بود...»
«دیگه کافیه.»
چون هویچشمانش حرفش رامیزد قطع کرد.
هر حرفقبل اضافهای فقطمیرسید وراجی بیفایده بود.
سپس شراب را در فنجانینظر که شاهزاده شمشیر آزادروح آورده بودمیمردم ریخت و لبهایش را تکان داد.
«خوب میدونیباید چرا قدرتمآخرتون رو مهار کردم.»
«به خاطر اینپرسه نیست که میخواید چیزیمیشد از این حقیر بشنوید؟»
ارباب جنگل زاهدان طوری جواب داد که انگار ازمیمردم قبل میدانست، و به همان شکل بازوی چپ آغشته بهآرامی خونش را حرکت داد تا در فنجان خودش شراب بریزد.
«ممم، این عطر شکوفههای آلوست. باید شرابگذشته شکوفه آلو از مسافرخانه شکوفه آلو باشهموندم که اخیراً تو شانشی خیلی معروف شده.»
در حالی که با لذت بردن اززنده عطر شراب لبخند میزد، چین و چروکهایپوزخند روی صورت ارباب جنگل زاهدان عمیقتر شد.
فقط چین و چروکها نبودند.
انتهای موهای سیاه ومیرسید زمانی درخشانش دوشاخه شد ومیمردم به تدریج به سفیدی گرایید.
این نشانهای بود از اینکهنظر انرژیای که جوانیاش را حفظآخرتون میکرد در حال فروپاشی است.
به نظر میرسیدضربه که زمان زیادیدلیلی برایش باقی نمانده است.
و ارباب جنگل زاهدان، کسی که این موضوع راسرزندهتر بهتر از هر کس دیگری میدانست، با فنجان شرابشدلیلی بازی کرد و با عجله شروع به صحبت کرد.
«ما درباره آینده جنگل زاهدان بحثباید کردیم، اما راستش رو بخواید، غلط نیستاینه اگه بگیم که دیگه وجود خارجی نداره.»
«چی؟»
«اگه بخوام دقیق بگم،آخرتون این حقیر تنها کسیه کهاینه از جنگل زاهدان باقی مونده.»
ارباب جنگل زاهدان فنجان را بالا بردمیشد و شراب داخلش را سر کشید، سپس دهانشضربه را با آستینش پاک کرد و ادامه داد.
«همونطور که قبلاً گفتم، جنگل زاهدان با فراری دادن کسانی که به عنوان جاسوس توسط جامعه نه آسمانپوزخند استفاده میشدند، شکل گرفت. اما حالا که جامعه نه آسمان سقوط کرده، دیگه چه نیازی به جنگل زاهدانکشیده هست؟ بنابراین، همون روزی که جامعه نه آسمان به دست شما سقوط کرد، این جنگل هم منحل شد.»
«این یه راه درروئه.»
«همینطوره. این یه راه درروئه.»
ارباب جنگل زاهدانپرسه بدون هیچ مقاومتینداد آن را پذیرفت.
حتی اگر جنگل زاهدان را همباید ترک میکردند، این حقیقت که بهموندم جامعه نه آسمان تعلق داشتند، عوض نمیشد.
«برای همین این درخواستقبل رو ازت دارم. ازباید دنیای رزمی، از خود دنیا.»
«...»
«و چیزی که میخوام بهعنوان رشوهنداد تقدیم کنم، کتابهای راهنمای هنرهای رزمی جامعهگذشته نه آسمانه که مدتهاست مخفیانه جمعآوری کردم.»
حرفش رک و راست بود.
نه طفره میرفتسرزندهتر و نه بامیرسید استعاره حرف میزد.
اینطور نبود کهضربه چون مرگش نزدیکدلیلی بود اینطوری حرف بزند.
کلاً شخصیتشچشمانش همینطور بهمیزد نظر میرسید.
درست مثل فرمهایی که کمی قبلباید به نمایش گذاشته بود؛ مستقیم، بهموندم شکل احمقانهای صادقانه و نه هیچچیز دیگر.
چون هوی با بیخیالی گفت:نظر «بعد از اینکه دیدم چهآخرتون جور کتابهای مخفیای هستن، تصمیم میگیرم.»
راستش را بخواهید، اصلاً قصدمیمردم نداشت تکتک رزمیکاران جنگل زاهدان راکردید پیدا کند و هویتشان را دربیاورد.
چون واقعاً مایه دردسر بود.
ارباب جنگل زاهدان در حالی که شراب بیشتریآخرتون میریخت، گفت: «متأسفانه الان نمیتونم نشونت بدم. چوناینطور کتابهای مخفی مهمی هستن، تو جاهای مختلفی قایم شدن.»
«اما مطمئنم راضیت میکنه.»
«انگار خیلی مطمئنی.»
«چیزهایی هستن کهپرسه حتی تو رونداد هم راضی میکنن.»
با وجود طعنه چون هوی، ارباب جنگلضربه زاهدان طوری با تأکید سر تکان دادقدرتتون که انگار این موضوع کاملاً بدیهی بود.
«بیشترشون کپی کتابهای راهنمای هنرهای رزمیای هستن کهباید دره صعود در اختیار داشت، برای همین اغراق نیستکردید اگه بگم هر کدومشون یه هنر الهی محسوب میشن.»
«تکنیکهای مخفی دره صعود؟»
نگاه چون هوی تغییر کرد.
در گذشته، حتی همان چندگذشته تکنیک مخفی باقیمانده در دره صعودزنده هم کاملاً جذاب و وسوسهانگیز بودند.
اما این حرف یعنیقبل کتابهای مخفی خیلی بیشتریباید از آنها وجود داشت.
«چطور اینا دست توئه؟»
«بهم داده شدن.»
«بهت داده شدن؟»
«با اینکه هنرهای رزمی رو از استاد دره صعود یاد گرفتم، اما اون فقط یه تکنیکقدرتتون درونی بود. چطور میتونستم فقط با همون یه چیز، به تنهایی فرقهای مثل جنگل زاهدان رواینجا بسازم؟ من این نیرو رو با کمک یه نفر دیگه ساختم. کسی غیر از استاد دره صعود.»
ناگهان سر چون هوی چرخید.
چون با شنیدن اسم کپیشادابیاش تکنیکهای مخفی دره صعود، ناخودآگاهقبل نجیبزاده سرگردان به ذهنش خطور کرد.
او که تا الان با دفع پسلرزههای مبارزه قبلیمیمردم از یانگ سه-ریونگ و دانموک لین محافظت میکرد، باپوزخند دیدن نگاه خیره چون هوی، شانههایش را بالا انداخت.
حرکتی که نشانسرزندهتر میداد هیچ ربطیمیرسید به این قضیه ندارد.
همان موقع بود.
ارباب جنگلچشمانش زاهدان بلافاصله گفت:شادابیاش «کار اون نیست.»
«احتمالاً تو اوننظر شخص رو بهترباید از من میشناسی.»
برای لحظهای،گفت چشمان چونقبل هوی درنده شد.
چون یادباید یک شخصآخرتون خاص افتاد.
«ثبتکننده آسمانی؟»
«دقیقاً.»
نیت کشتارگفت چون هویقبل تغییر کرد.
تخت یشمی باستانیضربه با ساطع کردن برندگیزنده خشنی، لرزش خفیفی کرد.
«چه رابطهای باهاش داری؟»
«همونطور که گفتم. ثبتکننده آسمانی، رهبر اون زمانِ جامعهمیمردم نه آسمان، مخفیانه کپی کتابهای مخفی رو به منپوزخند داد و از پشت پرده... بودجهمون رو هم تأمین کرد.»
در انتهایگفت حرفهایش، نفسش کمینظر به شماره افتاد.
و فقط این نبود.
دستی که باپرسه فنجان شراب بازی میکرد،میشد چروکیده و لاغر شد.
سرعت تحلیلقبل رفتنش خیلیمیرسید زیاد بود.
اما با این وجود،قبل دوباره نفسش را تنظیمباید کرد و با آرامش گفت:
«اون موقع میگفت که بیشتر اعضای نه آسمان طرف رهبر فعلی جامعهاینطور نه آسمان رو گرفتن و برای همین داره کمکم میکنه تا فرقهپایینتنه خودم رو بسازم. اما حالا، به نظر میرسه هدف دیگهای در کار بوده.»
نگاهش به نرمی تغییر کرد.
چون هوی با دیدن نگاهگذشته مرد، ابروهایش را در همدلیلی کشید و دهان باز کرد:
«برای اینکهگفت اونا روقبل تحویل من بده؟»
«قطعی نیست. اما بناآخرتون به دلایلی، فقط احساسموندم میکنم قضیه همین بوده.»
«...»
«انگار حرف اضافهای زدم. میتونیگذشته از یه گوش بشنوی ودلیلی از اون یکی در کنی.»
چون هوی باسرزندهتر سردی گفت: «همینمیرسید کار رو میکنم.»
چون فهمیده بود که دیگرمیمردم محال است بتواند اطلاعات بیشتریقدرتتون از این مرد بیرون بکشد.
«حرف زدنت تموم شد؟»
«قبول میکنی؟»
چون هوی باسرزندهتر کلافگی گفت: «بهمیرسید هر حال علاقهای ندارم.»
«حوصله همباید ندارم کهآخرتون دونهدونه دنبالشون بگردم.»
ارباب جنگل زاهدان فنجان شرابی را که با یکسرزندهتر دست نگه داشته بود پایین گذاشت، دستانش را به نشانهزنده احترام به هم گره زد و لبخند درخشانی زد: «ممنونم.»
چین وقبل چروکهای صورتش حتیگذشته عمیقتر هم شد.
'یک ربع؟ نه،سرزندهتر کمتر از اینمیرسید حرفا دووم میاره.'
چون هوی نیروی حیات باقیمانده مرددلیلی را ارزیابی کرد و سؤالی را کهنیست به ذهنش رسیده بود به زبان آورد.
«میدونی رهبرچشمانش جامعه نهمیزد آسمان کجا رفته؟»
ارباب جنگلقبل زاهدان سرشمیرسید را تکان داد.
«نمیدونم. با وجود اینکه من ارباب هیونچئونگذشته هستم، اما اگه بخوایم روراست باشیم، رابطهامموندم با جامعه نه آسمان اصلاً خوب نبود.»
از همانباید بدو تأسیسآخرتون هم همینطور بود.
سازمانی که با فراری دادن جاسوسان جامعهمیشد نه آسمان ایجاد شده بود؛ اصلاً راهباید نداشت که رابطه خوبی با آنها داشته باشد.
او فقط به این دلیل بهعنوانباید بخشی از نه آسمانِ جامعه نه آسماناینه وجود داشت که از دستوراتشان پیروی میکرد.
«اما اگه واقعاً این حاکم شب شرورگذشته بوده که رهبر جامعه نه آسمان روموندم با خودش برده، پس به جای من...»
ارباب جنگل زاهدان به جای جوابدلیلی دادن، سرش را چرخاند و بااینطور دقت به یک نفر خیره شد.
کسی کهچشمانش کلاه حصیریاش راشادابیاش پایین کشیده بود.
او نجیبزاده سرگردان بود.
«همم؟»
نجیبزاده سرگردان با دیدن نگاهی کهدلیلی به او دوخته شده بود، بااینطور حالتی معذب پشت سرش را خاراند.
ارباب جنگل زاهدان درمیزد حالی که سرش را برمیگرداند،سرزندهتر گفت: «اون مرد بیشتر میدونه.»
«اون نمیدونست.»
«...پس دیگه هیچسرزندهتر راهی برای فهمیدنش نیست.گذشته اگه اون مرد نمیدونه.»
چون هوی با چشمانی که تاریک شدهزنده بود پرسید: «با این اطمینانی که داری، حتماًآرامی رابطه عمیقی بین این دو تا هست، نه؟»
«شنیدم که ازپرسه حاکم شب شرور شکستمیشد خورده و زخمی شده.»
«تو که همهچیز رو میدونی. اما اون مردآخرتون از شکستش مقابل حاکم شب شرور فقط یه زخمنیست نصیبش نشد، بلکه یه چیزی رو هم ازش دزدیدن.»
«چی ازش گرفتن؟»
«اون رو دیگه منم نمیدونم. اما ثبتکننده آسمانیموندم یه بار افسوس میخورد که یه چیز مهمیجهانی ازش گرفته شده و اوضاع رو یکم پیچیده کرده.»
'اون یارو افسوس میخورد؟'
درست زمانی کهنظر چون هوی چشمانشباید را ریز کرد.
«در این مورد، بهتره مستقیماًنظر از زبون خودش بشنوی. به هرمیمردم حال اون نمیتونه بهت دروغ بگه.»
چون هوی برایضربه لحظهای به نجیبزادهدلیلی سرگردان خیره شد.
اما فقط برای یک لحظه.
ارباب جنگل زاهدان در حالی که باضربه فنجان خالی شرابش بازی میکرد، با نگاهیقدرتتون بیقرار پرسید: «چیز دیگهای هست که بخوای بپرسی؟»
نفسهایش ازگفت قبل بهقبل خسخس افتاده بود.
اما نورباید چشمانش بهآخرتون شکلی درخشان میتابید.
این آخرینچشمانش فوران نیرویمیزد حیاتش بود.
«کسی بهقبل اسم مغزمیرسید شیطانی رو میشناسی؟»
ارباب جنگل زاهدانسرزندهتر سرش را کجمیرسید کرد: «مغز شیطانی؟»
با دیدن واکنشش که انگار تا به حالموندم این اسم را نشنیده بود، چون هوی دستشجهانی را تکان داد تا بگوید همین کافی است.
«بیخیالش شو.»
«...که اینطور؟»
در حالی که ارباب جنگل زاهدانمیرسید لبخند معذبی میزد، چین و چروکهایدلیلی عمیقی در دو طرف دهانش شکل گرفت.
پیری بهباید سرعت در حالمیمردم نزدیک شدن بود.
با در هم شکستن کاملشادابیاش انرژیاش، تمام سالهایی که درقبل برابرشان مقاومت کرده بود داشتند برمیگشتند.
«من به اون بچه گفتم که کتابهای مخفیآخرتون کجا هستن. اونو به شکل یه نقشه گنجاینطور آماده کردم. لطفاً یه روزی بهش سر بزن.»
وقتی آخرین کلماتش را بهنظر زبان میآورد، حس رهایی وآخرتون تعالی از وجودش ساطع میشد.
«آه، یه چیزضربه دیگه. میخوام یهدلیلی سؤال ازت بپرسم.»
ارباب جنگل زاهدان حتی منتظرشادابیاش جواب چون هوی نماند وقبل بلافاصله سؤالش را بیرون ریخت.
«اسم من یادت هست؟»
«گفتی چونگ ایل.»
این را چون هوی طوری بادلیلی بیخیالی پرتاب کرد که انگار میپرسیداینطور چرا دارد چنین مزخرفات عجیبی میبافد.
«هاهاها!»
ارباب جنگل زاهدان.
نه، چونگ ایل سرشقبل را به عقب انداختباید و از ته دل خندید.
او برایباید لحظهای به اینمیمردم کار ادامه داد.
«دیدی؟ دنیا من رومیزد که فقط یه آدمگفت معمولی بودم، به یاد میاره.»
در حالی که این کلمات را برای مخاطبیآخرتون ناشناس زمزمه میکرد، نور چشمانش محو شد و طولینیست نکشید که بدنش به سرعت شروع به فروپاشی کرد.
بلافاصله پس ازسرزندهتر آن، فنجان شرابمیرسید روی زمین افتاد.
تق.
سپس زخمی که سرکوب شده بود شکافتمیشد و خون بیرون زد و از روی صندلیایضربه که از خاک ساخته شده بود، پایین چکید.
اما حتی درنظر میان تمام اینها، لبخندشضربه همچنان به درخشانی میتابید.
درخشانتر از نور تابان خورشید.
«...»
چون هوی باپرسه چهرهای بیحالت بهنداد او خیره شد.
برای لحظهای، با مردی روبهرو شد کهضربه مرگش، بیشتر از هر کسی که اخیراًقدرتتون دیده بود، شبیه مرگ یک رزمیکار واقعی بود.
سویش—
چون هویباید به آرامیآخرتون سرش را چرخاند.
به سمت نجیبزاده سرگردان.
«داری چه غلطینظر میکنی؟ چرا پاباید نمیشی بیای اینجا؟»