چپتر 880: چپتر 880
0قامت اربابشدن ظالم بهپسلرزههای عقب کشیده شد.
برای یک استاد مشتزنی، کم کردن فاصله بالاترین اولویتمچاله را دارد، که این عقبنشینی را غیرعادی میکرد، امافووووش— او حتی ذرهای هم تردید به خود راه نداد.
دلیلش درد سوزانی بود که درخودش ساعد راستش احساس میکرد؛ همان دستینفوذ که شمشیر حریف را دفع کرده بود.
فاصله بین آندرونیِ دو در یکخودش چشمبههمزدن بیشتر شد.
در کمتر از یک پلک زدن،پای ارباب ظالم فاصلهای حدود چهار جانگوقتی از جاودانه شمشیر وودانگ گرفته بود.
در مسیر حرکتش، به نظرمیرسید میرسید خود فضا با تأخیرشدن در حال مچاله شدن است.
پسلرزههای حرکتش حتیدرونیِ نمیتوانستند به پایخودش کار قدمهایش برسند.
فووووش—
در نهایت، وقتی فضایی که مثل یک سراب تحریفبرسند شده بود به آرامی شروع به بازگشت به حالتآرامی عادی کرد، سر ارباب ظالم به یک طرف خم شد.
موهای سفیدش که هالهای آبیرنگ داشت و درحال یک تاج باشکوه به بالا بسته شده بود، تاببرسند خورد و صدای ترق و توروق واضحی ایجاد کرد.
تکنیک مخفینیروی الهی، هنرفوقالعاده الهی ارباب ظالم.
درست همانطور که تکنیک درونی شیطان آسمانی، هنر الهی شیطان آسمانیمویش نامیده میشود، نیروی درونیِ تکنیک درونی فوقالعاده قدرتمند خودش که ازبرنده لقبش گرفته شده بود، عمیقاً در تکتک تارهای مویش نفوذ کرده بود.
«خب خب،شدن عجب تکنیکپسلرزههای شمشیر مرموزی.»
ارباب ظالممسیر با لحنینظر بازیگوشانه گفت.
با این حال،درونیِ برخلاف قبل، صدایشخودش سنگین و برنده بود.
به این خاطردرونیِ که زخم روی ساعدلقبش راستش را دیده بود.
از میان پارگی بلند و مستقیمپای در آستین لرزان ردایش، رد خونینوقتی ضربه شمشیر به وضوح دیده میشد.
قطرات خون،مسیر چکچک روینظر زمین میریختند.
اما در کمال تعجب، سد لرزاننده آسمان امپراتور ظالم کهتارهای تمام بدنش را احاطه کرده بود، هیچ نشانهای از ضربه خوردنسنگین نداشت، حتی حس لمس شدن هم به آن دست نداده بود.
«فکرشم نمیکردم بتونی سد لرزانندهقدرتمند آسمان امپراتور ظالم رو کاملاًتارهای نادیده بگیری و منو زخمی کنی.»
ارباب ظالمشدن حس جدیدیپسلرزههای را تجربه میکرد.
سد لرزاننده آسمان امپراتور ظالم یک هاله محافظ بود؛مچاله نوعی زره که او به عنوان یک استاد مشتزنیفووووش— برای مبارزه با رزمیکاران سلاح به دست خلق کرده بود.
تمام بدنش در یک انرژیقدرتمند ظالمانه و متراکم احاطه شده بودمویش که اجازه هیچگونه نفوذی را نمیداد.
آیا به همین دلیل بود؟
این سد نه تنها حملات حریف،پای بلکه سلاحهای پنهان و حتی سموموقتی قبیله تانگ سیچوان را هم دفع میکرد.
این یک تکنیک مخفی متعالی بود،فضا که هیچ تفاوتی با پیچیدن تمامپسلرزههای بدنش در یک حصار عظیم نداشت.
با این حال، حمله شمشیر قبلی جاودانهلقبش شمشیر وودانگ از سد لرزاننده آسمان امپراتورمرموزی ظالم عبور کرده و او را بریده بود.
شمشیری بودنیروی که اصول راقدرتمند زیر پا میگذاشت.
در همین حین، جاودانه شمشیر وودانگ باکار آرامش شمشیر شبنم یشمی را پایین آوردمثل و مستقیماً با ارباب ظالم روبهرو شد.
مردمک چشمانش که از قدرتمیرسید هنر الهی تایجی لبریز بود،شدن درخشش ضعیفی را پراکنده میکرد.
یک تکنیک مخفیدرونیِ از وودانگ، چشمخودش حقیقی سه پاک.
او پس از رها کردن هنرخودش عالی فرقه وودانگ که گفته میشد اصولعجب و جریان جهان را میخواند، زمزمه کرد.
«خیلی سطحی بود.»
با یادآوری حرکت لحظاتینظر پیش ارباب ظالم، چشمانحال جاودانه شمشیر وودانگ برقی زد.
شمشیر خرد تایجیدرونیِ به بینقصترین شکلخودش ممکن اجرا شده بود.
ضربه شمشیر که خودسرانه اصول جهان را در همتکتک تنیده بود، به سد لرزاننده آسمان امپراتور ظالم نفوذبرخلاف کرد و در یک نفس به گلوی ارباب ظالم رسید.
ضربه شمشیری کهاست از فضا وپای زمان فراتر میرفت.
مسیر شمشیری بود کهنظر حتی واکنش نشان دادنحال به آن غیرممکن بود.
اما در همان لحظه، دست راستخودش ارباب ظالم به بیرون شلیک شدنفوذ و شمشیر شبنم یشمی را منحرف کرد.
تنها با یکدرونیِ اینچ فاصله جان سالملقبش به در برده بود.
درست در همان لحظه.
واااااه—!
غرش دیرهنگامینیروی سکوی مبارزهفوقالعاده را فرا گرفت.
جمعیت فشرده تماشاچیان نتوانستند احساسات پرالتهابخودش خود را با دیدن آن دو پنهانعجب کنند و با صدای بلند فریاد زدند.
«ارباب ظالمشدن به شدتپسلرزههای زخمی شده!»
«همونطور که ازحرکتش قهرمان بزرگ، جاودانهفضا شمشیر وودانگ انتظار میرفت!»
«این نبرد هشت خدای رزمیه…!»
بیشتر جمعیتنیروی اصلاً نمیدانستند چهقدرتمند اتفاقی افتاده است.
چطور میتوانستند بدانند؟
از لحظهای که گرد و غبار ناگهان از کف سکوی مبارزه بلندپسلرزههای شد تا زمانی که فرو نشست و آن دو را در حالتهایتحریف متضادشان نشان داد، همه چیز تنها در یک نفس رخ داده بود.
آنها چیزی از روند مبارزهقدرتمند نمیدانستند و فقط با دیدن زخممویش ارباب ظالم به هیجان آمده بودند.
در مقابل، کسانی کهفوقالعاده در جایگاههای افتخاری نشستهعمیقاً بودند، واکنش متفاوتی داشتند.
«دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟»
دو یانگ-هئون، یکیحرکتش از ارشدهای فرقهفضا نیزه نقطه، زمزمه کرد.
گونههایش در حالی که بهقدرتمند سکوی مبارزه نگاه میکرد میپریدند ومویش حیرت در تمام چهرهاش نمایان بود.
«هاله محافظ ارباب ظالمفوقالعاده دستنخوردهست، پس چطور ممکنهعمیقاً همچین زخمی برداشته باشه…»
او سؤالش را به زباننمیتوانستند آورد، اما حتی یک نفرفووووش— هم نتوانست پاسخش را بدهد.
آنها هم نمیدانستند.
واقعاً چطور ضربه شمشیر جاودانهقدرتمند شمشیر وودانگ از هاله محافظ عبورمویش کرده بود تا به او برسد؟
صحنهای بود کهدرونیِ عقل سلیم راخودش زیر پا میگذاشت.
حتی قدیس شمشیر انتهای جنوبی، که به عنوان ماهرترین شمشیرزنفووووش— در میان آنها شناخته میشد، ساکت ماند و ابروهایش رابازگشت در هم کشید، گویی اصلاً نمیتوانست از آن سر در بیاورد.
با این حال،حرکتش یک نفر بافضا بقیه فرق داشت.
«ببینین توروخدا.نیروی این یارو اینوقدرتمند قایم کرده بود؟»
چشمان قرمزنیروی تیره چونفوقالعاده هوی عمیقتر شد.
او مستقیماً ذات تکنیک شمشیرینمیتوانستند را که جاودانه شمشیر وودانگفووووش— به نمایش گذاشته بود، خوانده بود.
چون قبلاً شاهد آن بود.
«شمشیر خرد تایجی.»
این هنرنیروی عالی شمشیرفوقالعاده فرقه وودانگ بود.
با این حال، در سطحی کاملاً متفاوتکار از چیزی بود که قبلاً از یشممثل کیرین یا امپراتور شمشیر تایجی دیده بود.
تراکم سالهایی کهحرکتش در آن نهفتهفضا بود فرق داشت.
بینهایت عمیق و بیکران بود.
و شمشیر خرد تایجی، که برخودش پایه چنین سالهای بلندی بنا شده بود،عجب کاملاً اصول جهان را در هم میپیچید.
«کی فکرشوشدن میکرد بتونهپسلرزههای اینجوری اجراش کنه.»
چون هوی درگیریحرکتش لحظاتی پیش رافضا به یاد آورد.
در همان لحظهای که شمشیر خرد تایجیلقبش برخورد کرد، هاله محافظی که ارباب ظالم رالحنی احاطه کرده بود، به کنار پس زده شد.
گویی دروازههاینیروی یک سد کاملاًقدرتمند باز شده بودند.
اوج انحراف شکوفهها و پیوند شاخهها باعث شدهقدمهایش بود هاله محافظِ اطراف ارباب ظالم طوری کنارتحریف برود که انگار اصلاً نادیده گرفته شده است.
«عمراً به عقل من یکیمیرسید میرسید که از 'انحراف شکوفههاشدن و پیوند شاخهها' اینطوری استفاده کنم.»
حتی او که بر هنرهایقدرتمند رزمی بیشماری تسلط یافته بود، هرگزمویش چنین روشی را تصور نکرده بود.
انحراف شکوفهها و پیوند شاخهها تکنیکی بود کهعمیقاً شامل خواندن جریان و مسیر نیروی درونی دربازیگوشانه حمله حریف برای منحرف کردن یا بازگرداندن آن میشد.
بنابراین، ناگزیر اصلیاست بود که برایپای ضدحمله تخصصی شده بود.
علاوه بر این، برای یک هاله محافظ که شکل ثابتی نداشتاست و بیوقفه برای محافظت از کل بدن حرکت میکرد، منحرف کردنمثل آن با انحراف شکوفهها و پیوند شاخهها باید یک شاهکار غیرممکن میبود.
با این حال، شمشیر خرد تایجیِ جاودانه شمشیر وودانگ به تازگی نسخهاینفوذ پیشگامانه از انحراف شکوفهها و پیوند شاخهها را به نمایش گذاشته و باروی موفقیت اجرا کرده بود که تمام قراردادهای شناخته شده را زیر پا میگذاشت.
«نکنه از 'تکنیک درونیفوقالعاده دو اصل' استفاده کردهعمیقاً که اینجوری درش بیاره؟»
یک تکنیک مخفی الهیپسلرزههای که هوشیاری را بهقدمهایش دو نیم تقسیم میکند.
او حتماً شمشیر خرد تایجی را با یک هوشیاریمچاله رها کرده بود و در عین حال با هوشیاری دیگر،نهایت جریان دائماً در حال تغییرِ هاله محافظ را درک میکرد.
گویی برای اثبات این موضوع، یک حضورلقبش معنوی شفاف اکنون از نقطه طب سوزنیمرموزی تاجِ جاودانه شمشیر وودانگ در جریان بود.
این نشانهای بود کهفوقالعاده او نقطه طب سوزنی تاجتکتک خود را باز کرده است.
«موقع مبارزه با منپسلرزههای که از این خبراقدمهایش نبود و اینو رو نکرد.»
چون هوی باحرکتش غضب به جاودانهفضا شمشیر وودانگ خیره شد.
از اینکه او چنین تکنیک باورنکردنیایخودش را در طول مسابقهشان فاش نکردهنفوذ بود، کلافگی در وجودش موج میزد.
درست در همان لحظه.
«انحراف شکوفهها و پیوند شاخهها…؟»
با صدایی که ناگهان گوششمیرسید را قلقلک داد، سر چونشدن هوی به یک طرف چرخید.
دانموک لیننیروی داشت بافوقالعاده خودش زمزمه میکرد.
او با دقت به سکوی مبارزهخودش خیره شده بود، اما مردمکهایش سست وعجب بیتمرکز بودند، گویی هوشیاریاش مهآلود شده بود.
این نشانهشدن یک روشنگریپسلرزههای قریبالوقوع بود.
«خب، اینو باش.»
در حالی که چشمان چون هوی با دیدن اینکهتکتک دانموک لین اصلی را درک کرده بود که حتیبرخلاف دیگر متخصصان عالیرتبه حاضر در اینجا نتوانسته بودند، برقی زد،
بوم.
لرزشی مبهمشدن از همهپسلرزههای طرف طنینانداز شد.
با لرزش ناگهانی که زیرمیرسید پاها احساس شد، دهان جمعیتشدن به طور هماهنگ بسته شد.
ارباب ظالم که با یک کوبشخودش پایش این همهمه را ساکت کردهنفوذ بود، سرش را تکان داد و گفت.
«میگن شمشیر وودانگ دنبال اصل غلبهخودش نرمی بر سختیه، و واقعاً همنفوذ فرق داره. قبلاً داشتی خودتو نگه میداشتی؟»
«اون موقع،شدن کار درستپسلرزههای همون بود.»
«هاهاها!»
با پاسخ جاودانه شمشیر وودانگ که حرفهایلقبش قبلی خودش را به او برگرداند، اربابمرموزی ظالم زیر خنده از ته دل زد.
او خوشحال به نظر میرسید.
«اینجا رو خوب اومدی.»
در حالی که ایننظر را زمزمه میکرد، دستحال چپش را حرکت داد.
لحظهای که انگشتان لاغر و استخوانیاش، که اصلاً برازندهتکتک یک استاد مشتزنی که با ظلم بر جهان مسلطبرخلاف شده بود نبود، خون جاری روی ساعدش را نوازش کرد.
تیسسس—
به دنبال ایناست حرکت، پوستش جلزپای و ولز کرد.
آتش حقیقی سامائه نهایی.
دود تند و بوی بدی پخشخودش شد و روی ساعد لاغرش، رگهاینفوذ آبی متورم شدند و عضلاتش منقبض گشتند.
«آخ…»
نالههای درد سرکوبشده از اینجا و آنجاکار با دیدن این صحنه که حتی تماشایشمثل هم دردناک به نظر میرسید، به گوش رسید.
اما حالت چهره ارباب ظالم،میرسید کسی که در واقع آنشدن را تجربه میکرد، آرام بود.
«همونطور که گفتی، ارزیابیفوقالعاده دیگه تموم شده، با اینتکتک حال من یه اشتباه کردم.»
با این حرفها، آستینفوقالعاده لرزانش را چنگ زدعمیقاً و آن را پاره کرد.
ساعدش به وضوح نمایان شد.
جمعیت با دیدنحرکتش این صحنه نفسهایشان راتأخیر در سینه حبس کردند.
ساعدش، برخلاف لقب ارباب ظالم،قدرتمند لاغر و نحیف بود وتارهای پر از جای زخم بود.
انگار زخم شمشیری که بهقدرتمند تازگی دریافت کرده بود هیچ نبود،مویش دستش پوشیده از انواع بریدگیها بود.
از زمانی کهاست به تنهایی باپای جهان روبهرو شده بود.
آن سالها، که با ظلممیرسید و مبارزه آغشته شده بود، اکنوناست روی این ساعد حک شده بودند.
«اما ازنیروی حالا به بعد،قدرتمند همهچی فرق میکنه.»
ناگهان، قامتنیروی ارباب ظالمفوقالعاده پایین افتاد.
اما جاودانه شمشیر وودانگپسلرزههای دستپاچه نشد و شمشیر شبنمبرسند یشمی را به پهلو چرخاند.
یک تکنیک بیشکل،حرکتش پیچیده در یکفضا مسیر شمشیر ضخیم.
به نظر میرسید که بهقدرتمند طور تصادفی چرخانده شده است،تارهای اما حاوی اصل متعالی تایجی بود.
جیرررنگ—!
ارباب ظالم که در کنار جاودانه شمشیر وودانگ ظاهربرسند شده بود، پای راستش را دراز کرد و بهآرامی سطح صاف شمشیر شبنم یشمیِ در حال چرخش ضربه زد.
این تکنیکمسیر مخفی، لگد قطعکنندهمیرسید جهان زیرین بود.
این تکنیک لگد که میتوانست با یک ضربه جانتکتک انسان را به جهان زیرین بفرستد، با مسیر شمشیربرخلاف برخورد کرد و همچنان نیروی ظالمانه عظیمی را آزاد کرد.
پسلرزه آننیروی به همهفوقالعاده جهات پراکنده شد.
در میانشدن موج ضربهایپسلرزههای مواج و مهآلود.
«از تمام قدرتم استفاده میکنم.»
ارباب ظالم به آرامی گفت.
این تازه شروع ماجرا بود.
ارباب ظالم پس از کوبیدن روی پایشکار به سطح صاف شمشیر، بدنش را چرخاندمثل و لگد محکمی در هوا پرتاب کرد.
جو طوری منفجرحرکتش شد که انگارفضا ترک برداشته است.
ارباب ظالم با لگد زدن به هوا،لقبش فاصلهاش را با جاودانه شمشیر وودانگ کم کردلحنی و کف دست چپش به جلو شلیک شد.
ضربه کفی کهدرونیِ کمر بیدفاع اوخودش را هدف گرفته بود.
در برابر تکنیک کف ظالمانهای که مانند پرتویی ازبرسند نور نزدیک میشد، جاودانه شمشیر وودانگ روی پای چپش چرخیدشروع و شمشیر شبنم یشمی را در جهت معکوس تاب داد.
کااااانگ!
با صدایی که برای برخورد یک تیغه و یک تکنیکتارهای کف دست غیرقابل باور بود، جرقههایی به پرواز درآمدند وصدایش هر دو بر اثر موج ضربه به عقب رانده شدند.
آن دو که نزدیکفوقالعاده به پنج جانگ بهعمیقاً عقب پرتاب شده بودند.
بوم—!
بهطور همزمان بهحرکتش زمین لگد زدندفضا و هجوم بردند.
دو شبح کهدرونیِ مانند رعد وخودش برق سوسو میزدند.
با سرعت مهیب آنها، مجموعهایقدرتمند از امواج دایرهای و کدرتارهای یکی پس از دیگری شکل گرفت.
کرااااااک—!
میدان مبارزه باحرکتش صدای شکستن بلندی بهتأخیر دو نیم تقسیم شد.
این حتینیروی به خاطر پسلرزهقدرتمند برخوردشان هم نبود.
میدان مبارزه به سادگی نتوانست در برابر امواجی کهتکتک به دنبال هجوم مهیب این دو استاد بیهمتا ایجادبرخلاف شده بود مقاومت کند و در یک خط مستقیم شکافت.
این منظرهای بود کهپسلرزههای توسط تکنیکهای حرکتی متعالیقدمهایش به وجود آمده بود.
سرانجام، آن دو که در یک چشمتأخیر به هم زدن به یکدیگر رسیده بودند،پای فرمهایی را که آماده کرده بودند، رها کردند.
سووویش—
ارباب ظالم، درست مانند قبل با نادیده گرفتن سدتکتک لرزاننده آسمان امپراتور ظالم، اجازه داد ضربه شمشیری که بهقبل شانهاش نزدیک میشد از کنارش عبور کند و زمزمه کرد.
«سد لرزانندهشدن آسمان امپراتور ظالمنمیتوانستند دیگه بیمعنی شده.»
این وضعیتمسیر خوبی براینظر او نبود.
برای یک استاد مشت، هالهقدرتمند محافظتی بسیار مهم بود وتارهای حالا کاملاً بیفایده شده بود.
اما در آن لحظه.
«در این صورت،است چارهای ندارم جز اینکهکار از شرش خلاص بشم.»
ارباب ظالم در عوض سد لرزاننده آسمان امپراتورحال ظالم را که تمام بدنش را پوشانده بود،قدمهایش متفرق کرد و مشت راستش را پرتاب کرد.
مشت الهینیروی امپراتور ظالم،فوقالعاده درخشش روح زیرین.
مشت او به نور تبدیل شدخودش و در یک لحظه به ساعدنفوذ چپ جاودانه شمشیر وودانگ برخورد کرد.
بوم—!
ابروهای جاودانهمسیر شمشیر وودانگنظر در هم رفت.
هاله محافظتی که تمامفوقالعاده بدنش را پوشانده بود،عمیقاً لحظهای لرزید و ترک برداشت.
این تکنیک انحرافدرونیِ شکوفهها و پیوندخودش شاخههای خودش نبود.
این فقط با نیرویپسلرزههای خالص به پایین فشارقدمهایش میآورد و خرد میکرد.
این نتیجه رها کردن نیروی درونیای بود کهحال برای حفظ سد لرزاننده آسمان امپراتور ظالم استفاده میشدبرسند و تنها به دنبال ظلمت و قدرت مطلق بود.
جاودانه شمشیر وودانگ به سرعت مچخودش دستی که شمشیر شبنم یشمی را نگهعجب داشته بود چرخاند و آستینش تاب خورد.
سووویک—!
شمشیر سوسوزن، پهلویاست راست بیدفاع اربابپای ظالم را برید.
گوشت ومسیر خون بهنظر بیرون پاشید.
اما حتی با چنینفوقالعاده زخمی، ارباب ظالم کفعمیقاً دست چپش را عقب نکشید.
در عوض،نیروی قدرت بیشتری بهقدرتمند آن سرازیر کرد.
کرووونچ—!
در نتیجه، صدایحرکتش خرد شدن سنگینیفضا به گوش رسید.
کف دست چپ که حتی هالهخودش محافظتی را مچاله کرده بود، ساعدنفوذ جاودانه شمشیر وودانگ را خرد کرد.
جاودانه شمشیر وودانگ با احساس درد شدیدلقبش در ساعدش اخمهایش را در هم کشیدمرموزی و لبهایش را از هم باز کرد.
«داری دفاع رو نادیده میگیری؟»
«چرا ازمسیر چیزی استفادهنظر کنم که بیفایدهست؟»
«این کارنیروی مثل پریدنفوقالعاده پروانه تو آتیشه.»
«یک رزمیکارنیروی ذاتاً مثلفوقالعاده پروانهای تو آتیشه.»
ارباب ظالم با آرامش گفت.
در چهرهاش که خالی ازمیرسید هرگونه لبخندی بود، چشمان سهشدن مردمکیش به شدت خودنمایی میکردند.
چشمانش که آغشته به روحیه مبارزهخودش عمیق و قصد کشتار بود، تا حدودیعجب شبیه به آتش ارواح به نظر میرسید.
«چون ما کسانیدرونیِ هستیم که در مسیرلقبش مرگ و زندگی ایستادهایم.»
ارباب ظالم با ارسال صدای گستردهای،پای بالاتنهاش را به جلو خم کردوقتی و پای چپش را دراز کرد.
بوم!
به دلیل قدم واقعیفوقالعاده و سنگینش، کف میدان مبارزهتکتک حدود چهار اینچ فرو رفت.
منظرهای که فراتردرونیِ از درک وخودش منطق انسانهای فانی بود.
ارباب ظالم که این منظره را خلقکار کرده بود، مشت راستش را در نیرویمثل ظالمانهای پیچید و از فضا عبور کرد.
تکنیک فشردهسازی زمینیحرکتش که بسیار فراترفضا از جایگزینی توهم بود.
تکههای قدرت انفجاری عظیمی که درخودش مشت راستش نهفته بود، رد بلندی درعجب گرد و غبار پراکنده به جا گذاشت.
مشت الهینیروی امپراتور ظالم،فوقالعاده ضربه نابودکننده آسمان.
در حالی که ضربه مشت با آن نامقدمهایش مغرورانه، که عهد کرده بود آسمانها را نابودتحریف کند، به سوی جاودانه شمشیر وودانگ رها شد.
سووویش—
جاودانه شمشیر وودانگدرونیِ شمشیر شبنم یشمیخودش را بالا آورد.
به دنبال حرکت نوک شمشیر،قدرتمند جو اطراف کاملاً مخدوش شدتارهای و سپس به حالت اول بازگشت.
این جو نبود،است بلکه انگار خودپای فضا شکافته شده بود.
آگاهی جاودانه شمشیر وودانگ کهمیرسید نوک شمشیر را تا سینهاششدن بالا آورده بود، گسترش یافت.
یک تایجی با مرکزیت خودش.
جاودانه شمشیر وودانگ که بار دیگر سهلقبش تایجی را خلق کرده بود، شمشیر شبنم یشمیلحنی را تاب داد و فضای خالی را شکافت.
کااااانگ—! کلنگ! بوم!
مجموعهای از انفجارها در میدانقدرتمند مبارزه رخ داد و پستصویرهاییتارهای را در همهجا حک کرد.
این برخوردی بود کهفوقالعاده دنبال کردن آن باعمیقاً چشم غیرمسلح غیرممکن بود.
در یک چشم به هم زدن، دههاکار موج ضربهای به صورت لایهلایه منفجر شدندمثل و میدان مبارزه بیرحمانه در حال نابودی بود.
با دیدن این صحنه، بیشتر جمعیتفضا حاضر در جایگاهها با دهان باز ایستادهنمیتوانستند بودند و آب دهانشان سرازیر شده بود.
در مقابل، کسانی که در حالخودش حفظ یک آرایش مسدودکننده چی براینفوذ محافظت از آنها بودند، رنگشان پریده بود.
چکه—
خون از دهانشان چکه میکرد.
امواج مهیب ناشی ازنظر این دو خدای رزمیحال باعث جراحات داخلی عمیقی میشد.
درست زمانی کهدرونیِ به نظر میرسید آنهالقبش در حال فروپاشی هستند.
«با آرامشنیروی نیروی درونی خودتونقدرتمند رو کنترل کنید.»
صدای ملایمی شنیده شد.
این قدیسمسیر شمشیر انتهاینظر جنوبی بود.
او تنهانیروی کسی نبود کهقدرتمند پایین آمده بود.
پیش از آنکه متوجه شوند، متخصصان برتر از جایگاههای افتخاریتارهای به آنها نزدیک شده بودند و در حالی که با ناامیدیسنگین آرایش را حفظ میکردند، نیروی درونی خود را به آن میافزودند.
«آمیتابا.»
«این اصلاً آسون نیست.»
در حالی که ازفوقالعاده امواجی که مستقیماً حسعمیقاً میکردند نفسنفس میزدند، بدنهایشان میلرزید.
«اونها واقعاً شایستهدرونیِ این هستن که دشمنانلقبش خونی جامعه ما باشن.»
بک ری-سو-چئون که در میاننمیتوانستند جمعیت مشغول تماشای مسابقه بود، بانهایت چشمانی که برق میزد زمزمه کرد.
نگاهش تزلزلناپذیر بود.
مبارزه هشت خدای رزمی که تا بهلقبش حال فقط وصفش را شنیده بود، برایمرموزی جلب توجه او بیش از حد کافی بود.
'یک جاودانهنیروی شمشیر وفوقالعاده یک تجسم ظلمت.'
دهها برخوردی که درپسلرزههای یک لحظه رخ داد، بدونبرسند استثنا در چشمانش حک میشد.
دوئلی میان دوحرکتش استاد بیهمتا کهفضا گویی تسخیر شده بودند.
نه، این یک دوئل نبود.
شاید به عنوان یک دوئل شروع شدهلقبش بود، اما چیزی که اکنون در حالمرموزی رخ دادن بود را نمیشد دوئل نامید.
مگر نه اینکه هر حرکتی کهپای توسط این دو خدای رزمی رهاوقتی میشد، مملو از قصد کشتن دیگری بود؟
این یک نبرد آشکار مرگمیرسید و زندگی بود که تنها بااست مرگ یکی از آنها پایان مییافت.
'آیا همهچیز طبق برنامهست؟'
در حالی کهدرونیِ چشمان بک ری-سو-چئون بهلقبش پایین خیره شده بود.
«بیدلیل بهشون خدایان رزمی نمیگن.»
صدای خندانیمسیر از کنارشنظر به گوش رسید.
اندکی بعد، مردی که کلاهقدرتمند حصیری لبهپهنی بر سر داشت،تارهای در کنار بک ری-سو-چئون ایستاد.
«اونها تونیروی یه سطحفوقالعاده کاملاً متفاوت هستن.»
حضور ناگهانیشدن و حرفهایپسلرزههای آن مرد.
اما بک ری-سو-چئون که انگار از قبلتأخیر نزدیک شدنش را میدانست، حتی سرش راپای هم برنگرداند و لب به سخن گشود.
«اما اونهانیروی هنوز همفوقالعاده طعمههای جامعه هستن.»
صدایش آرام و مغرورانه بود.
حتی در حین تماشای آن دوپای نفر که باعث یک دوئل فاجعهباروقتی شده بودند، او کاملاً مطمئن بود.
«اما انتظارمسیر نداشتم تو جلویمیرسید من ظاهر بشی.»
نگاه بکنیروی ری-سو-چئون بهفوقالعاده تندی افتاد.
'...!'
برای لحظهای،شدن نجیبزاده سرگردان درنمیتوانستند درونش جا خورد.
با وجود اینکه به خاطرمیرسید کلاه حصیری نمیتوانست نگاه اوشدن را ببیند، قلبش به شدت میتپید.
'باز هم قویتر شده؟'
نجیبزاده سرگردان در درون از خلق و خوی مهیبتر ازتارهای قبل او غافلگیر شده بود، اما در ظاهر هیچ نشانهایصدایش از آن بروز نداد و فقط شانههایش را بالا انداخت.
«همونطور که قبلاً گفتم، من بخشی از جامعهقدمهایش نه آسمان نیستم. من فقط برای ثبت کردنتحریف میمونم. خودت هم میدونی، من یک ثبتکننده هستم.»
«آیا همراهی با اربابنظر ظالم هم به خاطرحال همون ثبت کردن بود؟»
«هاهاها، دقیقاً.»
«در این صورت، اینفوقالعاده بار چیزهای زیادی برایعمیقاً ثبت کردن وجود خواهد داشت.»
با شنیدن کلماتاست سنگین بک ری-سو-چئون، نجیبزادهکار سرگردان لبخند درخشانی زد.
«بالاخره قرارهمسیر حرکتت رونظر انجام بدی؟»
«این مسیر مقدر شده کاره.»
چشمان بک ری-سو-چئون درخشید.
«از همونشدن لحظهای کهپسلرزههای ثبتکننده آسمانی مرد.»
«هاهاها! ازمسیر این خوشم میاد.میرسید واقعاً خوشم میاد.»
نجیبزاده سرگردان زیر خنده زد.
در حالی که انگار سرگرم شدهخودش بود میخندید، نگاهش را به بکنفوذ ری-سو-چئون دوخت و دهانش را باز کرد.
«پس گذاشتی تمام این آدمهایینمیتوانستند که اینجا جمع شدن باخبر بشننهایت و به حال خودشون رهاشون کردی؟»
«اونها مهرههای مناسبی براینظر شلیک آغازین نقشه بزرگیحال هستن که قراره فاش بشه.»
«شلیک آغازین، که اینطور...»
نجیبزاده سرگردان چانهاش را نوازشقدرتمند کرد و زمزمه کرد، سپستارهای به آرامی سر تکان داد.
«امیدوارم همونطور که میخوایپسلرزههای پیش بره. اینطوری برایقدمهایش من هم سرگرمکنندهتر میشه.»
نجیبزاده سرگردان باحرکتش پوزخندی گفت، سپسفضا لحظهای خشکش زد.
احساس کرد نگاهی روی اوست.
«...تچ، یهنیروی آدم ترسناکفوقالعاده اینجا بود.»
نجیبزاده سرگردان با خواندن نگاه چونپای هوی که از جایگاههای افتخاری بهوقتی پایین نگاه میکرد، سرش را تکان داد.
درست مثل قبل بود، امامیرسید فقط همین که به اوشدن نگاه میکردند، لرزه بر اندامش میانداخت.
«اون گل آسمان شمشیره؟»
بک ری-سو-چئون، انگار که اوقدرتمند هم نگاه چون هوی را خواندهمویش بود، سرش را کمی بالا آورد.
«من دیگه باید برم. اگهنمیتوانستند خیلی پیشت بمونم، فقط شکفووووش— و تردید رو بیشتر میکنه.»
نجیبزاده سرگردان که بعد از تمامفضا شدن حرفهایش قصد داشت برود، لحظهایپسلرزههای مکث کرد و دهانش را باز کرد.
«آه، اما از اونجایی کهقدرتمند برای لحظهای به جامعه کمکتارهای کردم، یه نصیحت بهت میکنم.»
تصویر نجیبزاده سرگرداندرونیِ که در حالخودش صحبت بود، تار شد.
به زودی، او با تکنیک حرکتی مرموزی شبیهقدمهایش به جادوگری ناپدید شد و تنها صدای پایینشتحریف باقی ماند که عمیقاً در فضا طنینانداز بود.
«مراقب حاکم شب شرور باش.»