---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 341: مبارزه تمرینی • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 341: مبارزه تمرینی

0

در یک چشم به هم‌می‌کرد​ زدن، نگاه‌های بی‌شماری مثل رگبار‌زمزمه​ تیر به سمتش هجوم آورد.

نگاه‌هایی که‌تماشاچی​ پر از شوک‌می‌کرد​ و تعجب بود.

حتی بدون این اتفاق هم، ظاهر شدن قهرمان‌می‌بره​ الهی شکوفه آلو، چون هوی، باعث شده بود رهگذران‌مسئله​ متوقف بشن و تمام حواسشون رو بهش جمع کنن.

اما حالا، به دلایلی نامعلوم، رهبر جوخه خدای مرگ،‌فکرش​ یکی از چهار جوخه رزمی اتحاد رزمی، روی پشت‌بام‌بقیه​ ظاهر شده بود و مستقیم جلوی پاش فرود اومد.

آن هم با‌ریخت​ به نمایش گذاشتن‌داشته​ یک تکنیک حرکتی فوق‌العاده.

جماعتی که شاهد این صحنه بودن، با چشم‌هایی براق و پر از‌نفر​ هیجان به ملاقات بین رهبر جوخه خدای مرگ و رهبر تازه به‌کارهاش​ شهرت رسیده جوخه نابودی، یعنی قهرمان الهی شکوفه آلو، زل زده بودن.

«این دو‌ریخت​ تا همدیگه‌می‌کرد​ رو می‌شناسن؟»

«اینکه رهبر جوخه خدای مرگ شخصاً بیاد دنبال‌ریخت​ قهرمان الهی شکوفه آلو... تازه، به نظر نمیاد‌ناگهانی​ از قبل قرار گذاشته باشن؛ انگار همین‌جا منتظرش بوده.»

اما قبل از اینکه بتونن‌می‌کرد​ این تعجب رو هضم کنن،‌زمزمه​ با شوک خیلی بزرگ‌تری روبه‌رو شدن.

چون حرفی که رهبر جوخه خدای مرگ، بلافاصله بعد‌می‌بره​ از فرود نرمش روی زمین، به قهرمان الهی شکوفه‌مسئله​ آلو زد، چیزی بود که حتی تو خواب هم نمی‌دیدن.

«تـ... تو‌ریخت​ الان گفتی می‌خوای‌داشته​ مبارزه تمرینی کنی؟»

«ها، این دو‌تمرینی​ تا می‌خوان با‌جمعیت​ هم مبارزه کنن؟»

جمعیت تماشاچی به هم ریخت.

کی فکرش رو می‌کرد؟ که‌می‌کرد​ این دو تا با هم‌زمزمه​ یه مبارزه تمرینی داشته باشن.

«ولی به نظرت کی می‌بره...؟»

با این زمزمه ناگهانی‌کنی​ یک نفر، بقیه آب‌ریخت​ دهان خشک‌شده‌شون رو قورت دادن.

مسئله واقعاً جالبی بود.

با اینکه شهرت قهرمان الهی شکوفه آلو اخیراً سر‌می‌بره​ به فلک کشیده بود، کارهاش اون‌قدر غیرقابل باور بود‌مسئله​ که بیشتر مردم فکر می‌کردن توشون یه مقدار اغراق شده.

علاوه بر این، رهبر‌می‌کرد​ جوخه خدای مرگ، رهبر یکی‌زمزمه​ از چهار جوخه رزمی بود.

او کسی بود که خیلی قبل‌تر از‌تماشاچی​ اینکه اسم چون هوی سر زبان‌ها بیفته،‌می‌بره​ اعتبارش تو دنیای رزمی شناخته شده بود.

مگه الکی بود که به عنوان‌داشته​ استاد مشت ستایش می‌شد و بهش‌نفر​ لقب مشت الهی درخشان رو داده بودن؟

درست وقتی که‌ریخت​ کنجکاوی اطرافیان به‌داشته​ اوج خودش رسید...

«مگه من صراحتاً‌فکرش​ نگفتم که نباید‌ولی​ جلب توجه کنیم؟»

صدای سرزنش‌گری به گوش رسید و‌جمعیت​ طولی نکشید که هیکلی پشت سر‌ولی​ رهبر جوخه خدای مرگ ظاهر شد.

مردی با ردای‌ریخت​ آبی که در‌داشته​ باد تکان می‌خورد.

او رهبر نیروی‌ریخت​ ویژه قهرمانان، شمشیر‌داشته​ سرگردان، چو گی-گوانگ بود.

«همه دارن نگاهمون می‌کنن.»

صداش پر‌مبارزه​ از نیش‌کنی​ و کنایه بود.

نقشه اصلی این بود که‌می‌کرد​ بی‌سروصدا با چون هوی ملاقات کنن‌ناگهانی​ و یه مبارزه تمرینی داشته باشن.

فقط یه مبارزه دوستانه ساده بود، پس‌ولی​ نیازی به جار زدن نداشت. تازه، مبارزه‌دهان​ تمرینی تو زمان جنگ اصلاً جلوه خوبی نداشت.

اما حالا، رهبر جوخه خدای مرگ که جلوش ایستاده‌زمزمه​ بود، اون نقشه رو نادیده گرفته و نابودش کرده‌واقعاً​ بود، چیزی که باعث شد خونش به جوش بیاد.

با این حال، با وجود این‌جمعیت​ سرزنش‌ها، رهبر جوخه خدای مرگ حتی‌ولی​ یه ذره هم احساس شرمندگی نکرد.

در عوض، جوری حرف‌فکرش​ زد که انگار طبیعی‌ترین‌نظرت​ کار دنیا رو کرده.

«آخه به عنوان یه رزمی‌کار،‌می‌کرد​ چطور می‌تونم بعد از حس کردن‌ناگهانی​ این انرژی جلوی خودم رو بگیرم؟»

با این حرف‌ها که در حالی زده شد که‌زمزمه​ فقط به چون هوی زل زده بود، چو گی-گوانگ‌واقعاً​ آه عمیقی کشید و دستش رو روی پیشانی‌اش گذاشت.

قیافه‌اش شبیه‌مبارزه​ آدم‌های دردکشیده‌کنی​ شده بود.

«چطور ممکنه با این‌فکرش​ سن و سالش هنوز‌نظرت​ هم هیچ تغییری نکرده باشه...»

برخلاف ظاهر جوانش، او خیلی وقت‌داشته​ بود که از چهل سالگی عبور کرده‌بقیه​ بود و به زودی به پنجاه می‌رسید.

و با این حال، با وجود سنش،‌نظرت​ هیچ نشانه‌ای از پختگی در او دیده نمی‌شد‌قورت​ و هنوز هم مثل همیشه بچه‌گانه رفتار می‌کرد.

با کشیدن آهی‌تمرینی​ سرش رو تکون داد‌تماشاچی​ و نگاهش رو برگرداند.

«بابت این‌تماشاچی​ ملاقات ناگهانی‌فکرش​ عذر می‌خوام.»

با لبخندی طبیعی که روی لب‌هاش‌داشته​ نقش بسته بود، چو گی-گوانگ به چون‌بقیه​ هوی نگاه کرد و به حرف اومد.

«ما اول قصد داشتیم تو سالنی که قهرمان جوان‌زمزمه​ اقامت داره منتظر بمونیم، اما یه نفر حتی یه‌واقعاً​ لحظه هم نتونست صبر کنه، برای همین الان اینجاییم.»

با نگاهی به رهبر جوخه خدای مرگ، سرزنش‌ریخت​ ظریفی بهش کرد، اما همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌ناگهانی​ هیچ تأثیری روش نداشت؛ او همچنان بی‌خیال بود.

«تا تنور‌تماشاچی​ داغه باید‌فکرش​ نون رو چسبوند.»

درست همون‌تماشاچی​ لحظه که‌فکرش​ حرفش تموم شد...

«باشه.»

چون هوی با پوزخندی گفت.

«بیا مبارزه کنیم.»

هر چی باشه، مگه خودش‌می‌کرد​ همون کسی نبود که از‌زمزمه​ اول درخواست مبارزه تمرینی داده بود؟

«دیدن کجا و خوندن کجا.»

چشم‌های چون هوی هلالی شد.

مگه نمی‌گن‌تماشاچی​ شنیدن کی‌فکرش​ بود مانند دیدن؟

خوندن کتاب‌های رزمی تو کتابخانه‌می‌کرد​ آسمان پنهان مفید بود، اما دیدن‌ناگهانی​ اون‌ها از نزدیک خیلی بهتر بود.

مخصوصاً هنرهای‌ریخت​ رزمی اون‌می‌کرد​ سه نفر.

وووش—

روحیه جنگندگی‌تماشاچی​ از بدن چون‌می‌کرد​ هوی فوران کرد.

«اوهو.»

چشم‌های رهبر جوخه‌فکرش​ خدای مرگ برقی‌ولی​ زد و بازتر شد.

روحیه جنگندگیِ‌مبارزه​ خروشانش بی‌نهایت‌کنی​ عظیم بود.

اون‌قدر قوی بود که تو‌می‌کرد​ یک لحظه روحیه جنگندگی خودش رو‌ناگهانی​ پس زد و بهش فشار آورد.

روحیه جنگندگی‌تماشاچی​ او هم‌فکرش​ اوج گرفت.

درست زمانی که نیروی درونی‌اش شروع‌ولی​ به گردش کرد و مشت‌هاش به‌طور‌بقیه​ طبیعی در حال گره خوردن بود...

«پس چطوره‌مبارزه​ اول بریم‌کنی​ یه جای دیگه؟»

صدایی از‌تماشاچی​ بغل به‌فکرش​ گوش رسید.

مردی که‌تماشاچی​ ردای بنفش‌فکرش​ به تن داشت.

رهبر جوخه سرکوب شیاطین، متخصص قطع‌ولی​ روح، سو سونگ-جوک، نگاهی به اطراف انداخت،‌دهان​ چشم‌هاش رو ریز کرد و ادامه داد.

«چشم‌های زیادی دارن نگاهمون می‌کنن.»

همون‌طور که‌تماشاچی​ حرف می‌زد،‌فکرش​ نگاهش رو برگردوند.

«بیاین بریم زمین تمرین.»

چون هوی‌مبارزه​ قدم به‌کنی​ زمین تمرین گذاشت.

زمین تمرین که در حالت عادی‌داشته​ باید پر از رزمی‌کارانی می‌بود که‌نفر​ در حال تمرین بودن، کاملاً خالی بود.

انگار از‌تماشاچی​ قبل آماده‌اش‌فکرش​ کرده بودن.

«خوب تدارک دیدن.»

تق.

درست زمانی که چون هوی با آرامش‌ولی​ در حال بررسی محیط بود، صدای شکستن‌دهان​ قولنج استخوان‌ها از طرف دیگه بلند شد.

رهبر جوخه خدای مرگ که زودتر وارد‌ولی​ زمین تمرین شده بود، داشت خودش رو‌دهان​ سبک گرم می‌کرد تا برای مبارزه آماده بشه.

در نهایت، بعد از اینکه کمرش رو‌نظرت​ به عقب خم کرد، دست‌هاش رو به آرومی‌قورت​ تکون داد و به چون هوی زل زد.

اگه دقیق‌تر‌مبارزه​ بخوام بگم،‌کنی​ به کمرش.

«قبلاً دیدم که‌ریخت​ دو تا شمشیر‌داشته​ با خودت حمل می‌کنی...»

همون‌طور که زیر‌ریخت​ لب زمزمه می‌کرد،‌داشته​ کمرش رو صاف کرد.

و تو‌ریخت​ همون لحظه،‌می‌کرد​ هاله‌اش تغییر کرد.

در میان اون‌تمرینی​ هاله، به آرومی‌جمعیت​ دست‌هاش رو پایین انداخت.

یه ژست که‌ریخت​ ظاهراً کاملاً بی‌دفاع‌داشته​ به نظر می‌رسید.

اما این‌تماشاچی​ بی‌نقص‌ترین حالت ممکن‌می‌کرد​ برای او بود.

برای یک لحظه،‌فکرش​ سکوت سردی فضا‌ولی​ رو فرا گرفت.

آرام و بی‌صدا بود.

حالت آینه‌تماشاچی​ شفاف و‌فکرش​ آب راکد.

وقتی استادی از قلمرو رزمی آسمانی‌داشته​ آرامش خودش رو پیدا کرد، اتمسفر‌نفر​ اطراف فوراً بهش واکنش نشون داد.

وووش—

در میان موهاش که تو باد ملایم تکون‌ریخت​ می‌خورد، چشم‌هاش به طرز وحشتناکی تاریک شده بود،‌ناگهانی​ انگار تمام نور خورشید رو مسدود کرده بودن.

طولی نکشید که اون چشم‌ها به سمت‌ولی​ چون هوی چرخید و لب‌های بسته رهبر جوخه‌خشک‌شده‌شون​ خدای مرگ به آرومی از هم باز شد.

«چیکار می‌کنی؟‌تماشاچی​ نمی‌خوای شمشیرت‌فکرش​ رو بکشی؟»

صداش هیچ‌ریخت​ اثری از‌می‌کرد​ شوخی نداشت.

«حالا می‌بینیم.»

چون هوی‌تماشاچی​ شونه‌ای بالا‌فکرش​ انداخت و گفت.

با وجود انرژی درنده رهبر جوخه‌داشته​ خدای مرگ که مثل یه موج‌نفر​ به سمتش میومد، لحنش کاملاً آروم بود.

طولی نکشید که‌فکرش​ گوشه‌های لبش به‌ولی​ شدت بالا رفت.

«اگه خطرناک شد می‌کشمش.»

«اوهو. از حرف‌هات این‌طور‌فکرش​ برداشت می‌شه که من‌نظرت​ رو یه تازه‌کار می‌بینی...»

«دقیقاً. خوب فهمیدی.»

«خیلی وقته‌ریخت​ کسی این‌طوری باهام‌داشته​ رفتار نکرده بود.»

همون لحظه که رهبر‌کنی​ جوخه خدای مرگ این‌ریخت​ رو زیر لب زمزمه کرد...

وووش!

ناگهان، هیکلش تار شد‌فکرش​ و لحظه بعد، درست‌نظرت​ جلوی چون هوی ظاهر شد.

این تکنیک حرکتی‌فکرش​ بود که سرعتش به‌نظرت​ سرعت الهی تنه می‌زد.

اساتید هنرهای مشت‌زنی تو دنیای‌می‌خوان​ رزمی همیشه تکنیک‌های حرکتی‌شون رو‌می‌کرد​ بیشتر از هر چیزی ارزشمند می‌دونستن.

برای روبه‌رو شدن با یه حریف مسلح با دست‌های‌می‌بره​ خالی، سرعت و تکنیک حرکات شخص حیاتی بود، و‌مسئله​ این تکنیک حرکتی بود که این مسئله رو پشتیبانی می‌کرد.

و رهبر جوخه خدای مرگ کسی بود که‌نظرت​ در میان بی‌شمار رزمی‌کاران سبک مشت در دنیای‌قورت​ رزمی، به عنوان یک استاد اعظم شناخته می‌شد.

سرعت تکنیک حرکتی‌فکرش​ او کاملاً در‌ولی​ سطح دیگری بود.

«پس منِ‌مبارزه​ تازه‌کار اول‌کنی​ حمله می‌کنم.»

رهبر جوخه خدای مرگ در حالی‌داشته​ که این را به چون هوی‌نفر​ می‌گفت، پای چپش را جلو گذاشت.

تق!

با همان یک قدم، کف‌داشته​ زمین تمرین ترک برداشت و پایش‌نفر​ یک اینچ در آن فرو رفت.

لباس‌ها و‌مبارزه​ موهایش به‌کنی​ هوا برخاستند.

و در میان آن دو.

وووش!

صدای شکافته‌ریخت​ شدن باد‌می‌کرد​ به گوش رسید.

مشتش با نیرویی‌تمرینی​ شبیه به باد‌جمعیت​ طوفانی شمال نزدیک شد.

در یک چشم به هم زدن، جو‌ولی​ لرزید و موجی ایجاد کرد، انگار که‌دهان​ در هوای خالی موج‌هایی در حال شکل‌گیری بود.

'چه فرم خامی.'

چون هوی‌ریخت​ مشت او‌می‌کرد​ را بررسی کرد.

مشت دیگر‌مبارزه​ دقیقاً جلوی‌کنی​ دماغش بود.

در یک چشم به هم زدن،‌داشته​ آن مشت می‌توانست دماغش را خرد‌نفر​ کند و هوش از سرش بپراند.

'اما تو ضربه‌ریخت​ زدن به نقاط‌داشته​ ضعف مهارت داره.'

ناگهان، دست‌ریخت​ راست چون هوی‌داشته​ به حرکت درآمد.

به نظر می‌رسید‌تمرینی​ که خیلی دیر‌جمعیت​ حرکت کرده است.

اما بلافاصله پس از شروع حرکت،‌داشته​ از میدان دید ناپدید شد و‌نفر​ لحظه‌ای بعد دوباره در هوا ظاهر گشت.

سرعتش باورنکردنی بود، انگار‌فکرش​ که اصلاً روند حرکت در‌می‌بره​ این میان حذف شده باشد.

کوواااانگ!

انفجاری میان‌مبارزه​ آن دو‌کنی​ رخ داد.

فقط یک‌تماشاچی​ یا دو‌فکرش​ بار نبود.

برخوردهای متعددی‌تماشاچی​ یکی پس از‌می‌کرد​ دیگری اتفاق افتاد.

زمین به شدت لرزید‌می‌کرد​ و فضای بین آن‌ها‌می‌بره​ مثل آب موج برداشت.

این انتشار‌مبارزه​ یک موج‌کنی​ شوک قدرتمند بود.

«...!»

«قدرتش تا این حد بود؟!»

پایین زمین تمرین، رهبر نیروی ویژه قهرمانان‌نظرت​ و رهبر جوخه سرکوب شیاطین که در حال‌قورت​ تماشای مبارزه بودند، چشمانشان از تعجب گشاد شد.

لباس‌هایشان بر اثر‌تمرینی​ موج شوک شدید‌جمعیت​ به اهتزاز درآمد.

انرژی وارد شده‌ریخت​ آن‌قدر شدید بود‌داشته​ که پوستشان را می‌سوزاند.

در همان لحظه بود.

هووووش!

باد شدیدی وزید و گرد‌می‌خوان​ و غباری را که روی زمین‌داشته​ تمرین نشسته بود، با خود برد.

در دید واضح شده، رهبر جوخه‌داشته​ خدای مرگ دیده می‌شد که در‌نفر​ حال نزدیک شدن به چون هوی بود.

تکنیک حرکتی فوق‌العاده سریعی که او به‌ولی​ تازگی به نمایش گذاشته بود، یعنی قدم‌دهان​ شکافنده رعد، بار دیگر به کار گرفته شد.

در حالی که لباس‌هایش به شدت در باد‌می‌بره​ تکان می‌خورد، به نزدیکی چون هوی رسید و‌دادن​ سپس پای چپش را به سمت آسمان بالا برد.

به نظر‌مبارزه​ می‌رسید یک گارد‌می‌خوان​ ایستاده‌ی بالا باشد.

سپس، لحظه‌ای که انرژی او در نقطه طب‌نظرت​ سوزنی ته‌گیه در پاشنه پایش جمع شد، نیت‌قورت​ تیزی مانند یک تیغه صیقل‌یافته از خود ساطع کرد.

هوووک!

پایش را مانند‌فکرش​ صاعقه به سمت پیشانی‌نظرت​ چون هوی پایین آورد.

چون هوی که تازه مشت او را‌تماشاچی​ دفع کرده بود، تکنیک لگد فرود آینده را‌زمزمه​ تماشا کرد و دست راستش را حرکت داد.

پشت دستش، با ظرافتی شبیه به‌داشته​ بال زدن پروانه حرکت کرد و‌نفر​ به مچ پای او ضربه زد.

کوواااانگ!

انفجاری کرکننده‌ و‌فکرش​ موج شوکی از این‌نظرت​ برخورد قدرتمند فوران کرد.

لبه‌های لباس‌هایشان‌مبارزه​ به شدت در‌می‌خوان​ هوا تکان می‌خورد.

در یک لحظه‌ریخت​ گذرا، نگاهشان به‌داشته​ هم گره خورد.

لحظه بسیار کوتاهی بود.

حتی قبل از آن بود‌داشته​ که بتوانند کاملاً درک کنند‌ناگهانی​ که چشمانشان به هم افتاده است.

ناگهان، دست‌مبارزه​ چون هوی‌کنی​ به حرکت درآمد.

سوییش—

پشت دستش که به پای او ضربه زده بود، به‌زمزمه​ طور طبیعی به سمت داخل چرخید و مچ پای او‌جالبی​ را که در حال پرت شدن به عقب بود، چنگ زد.

این تکنیک‌ریخت​ انحراف شکوفه‌ها و‌داشته​ پیوند شاخه‌ها بود.

'چی...!'

چشمان رهبر‌تماشاچی​ جوخه خدای‌فکرش​ مرگ گشاد شد.

آسمان آبی به پایین‌فکرش​ سقوط کرد و زمین‌نظرت​ شکسته تمرین به بالا رفت.

آسمان و‌ریخت​ زمین در دیدگاه‌داشته​ او واژگون شد.

'داره منو پرت می‌کنه!'

او با‌تماشاچی​ تاخیر وضعیت را‌می‌کرد​ درک کرد، اما.

کوواااانگ!

ضربه از‌ریخت​ قبل به کمرش‌داشته​ برخورد کرده بود.

شوک که از تیغه‌کنی​ شانه‌اش شروع شده بود، فوراً‌فکرش​ در تمام بدنش پخش شد.

همه چیز‌تماشاچی​ در یک‌فکرش​ آن رخ داد.

درد شدیدی به خاطر‌فکرش​ سقوط درمانده‌اش از بالا‌نظرت​ او را فرا گرفت، اما.

ووش!

او فوراً‌مبارزه​ از جا‌کنی​ بلند شد.

این یک غریزه بود.

«آخ!»

سپس خون بالا آورد.

خونی بود که با‌کنی​ تکه‌های کوچکی از اندام‌های‌ریخت​ داخلی‌اش مخلوط شده بود.

سوییش—

آستینش را بالا آورد تا‌می‌کرد​ خون را از دهانش پاک‌زمزمه​ کند و به جلو خیره شد.

چون هوی با نگاهی‌می‌کرد​ بی‌تفاوت از بالا به‌می‌بره​ او خیره شده بود.

او منتظر مانده بود، با وجود‌جمعیت​ اینکه اگر همان موقع حمله می‌کرد‌ولی​ می‌توانست یک پیروزی قطعی به دست آورد.

این به وضوح رفتار کسی‌می‌کرد​ بود که داشت با یک‌زمزمه​ تازه‌کار دست و پنجه نرم می‌کرد.

«...فکر می‌کردم اون‌ریخت​ مغروره، اما شاید من‌ولی​ بودم که مغرور بودم.»

نگاه رهبر‌ریخت​ جوخه خدای‌می‌کرد​ مرگ سنگین شد.

او مردی بود‌تمرینی​ که مهارت‌هایش بیش از‌تماشاچی​ حد شایسته شایعات بود.

سوییش.

نوک موهایش تکان خورد.

این اثر انرژی‌فکرش​ عظیمی بود که از‌نظرت​ تمام بدنش فوران می‌کرد.

'پختگی نیروی درونی‌اش‌تمرینی​ بین این سه‌جمعیت​ نفر از همه بهتره.'

چون هوی نگاهی به رهبر جوخه سرکوب شیاطین و رهبر نیروی‌ناگهانی​ ویژه قهرمانان انداخت که با چهره‌هایی پرتنش از پایین زمین تمرین در‌کشیده​ حال تماشا بودند، و فاصله بین خودش و او را اندازه گرفت.

اما در آن لحظه.

هوک!

هیکل رهبر جوخه‌تمرینی​ خدای مرگ ناگهان‌جمعیت​ بزرگ جلوه کرد.

او که ناگهان در فاصله سه فوتی چون هوی ظاهر‌زمزمه​ شده بود، پای چپش را به زمین کوبید و مشت راستش‌اخیراً​ را که پر از روحیه جنگندگی بود، به جلو پرتاب کرد.

مشتی جنگی که فقط‌فکرش​ پیشروی را می‌شناخت، با موجی‌می‌بره​ خروشان از انرژی شلیک شد.

جو به گونه‌ای مخدوش‌می‌کرد​ شد که انگار در‌می‌بره​ حال له شدن بود.

این مشت نیروی عظیمی‌کنی​ به همراه داشت، گویی می‌توانست‌فکرش​ کوه‌ها را در هم بشکند.

مشت خودشکافنده آسمان.

این همان مشت‌ریخت​ تک‌ضربه‌ای بود که او‌ولی​ به آن افتخار می‌کرد.

'این مشتی نیست‌فکرش​ که فقط از یادگیری‌نظرت​ به دست اومده باشه.

این یه مشت‌تمرینی​ سخته که با‌جمعیت​ تجربه صیقل خورده.'

برق سردی‌تماشاچی​ در چشمان‌فکرش​ چون هوی درخشید.

لحظه‌ای که‌تماشاچی​ آن را‌فکرش​ دید، متوجه شد.

که این ضربه‌فکرش​ مشتی بود که‌ولی​ خودش خلق کرده بود!

هواااک!

نقطه طب‌تماشاچی​ سوزنی تاج او‌می‌کرد​ کاملاً باز شد.

در حالی که هوشیاری‌اش به سرعت‌داشته​ شتاب می‌گرفت، چشمان درخشانش تمام جزئیات مشتی‌بقیه​ را که او رها می‌کرد، اسکن کرد.

این تکنیک مشت که برای اولین‌ولی​ بار آن را می‌دید، کنجکاوی‌اش را‌بقیه​ برانگیخت و روحیه جنگندگی‌اش را بیرون کشید.

فرم، کنترل‌مبارزه​ نیروی درونی‌کنی​ و غیره.

چون هوی پس از خواندن مختصر‌داشته​ آن‌ها، با پای چپش قدمی به جلو‌بقیه​ برداشت و ماه شکوفه را بالا آورد.

هنوز در غلافش بود.

سوییش—

برای لحظه‌ای،‌مبارزه​ رد قرمزی در‌می‌خوان​ هوا ظاهر شد.

در زیر آن رد طولانی که به‌ولی​ صورت افقی کشیده شده بود، درخشش قرمزی‌دهان​ به آرامی شروع به پر شدن کرد.

'مثل غروب خورشیده...'

هوشیاری رهبر جوخه خدای مرگ‌داشته​ که در حال تحسین این رد‌نفر​ بود، با یک 'تق' قطع شد.

بام!

بلافاصله پس از آن، رهبر جوخه‌داشته​ خدای مرگ در حالی که بدنش‌نفر​ شل شده بود، به عقب پرتاب شد.

او تنها‌تماشاچی​ با یک ضربه‌می‌کرد​ بیهوش شده بود.

چون هوی ماه شکوفه غلاف‌شده‌داشته​ را روی شانه‌اش گذاشت و به‌نفر​ رهبر جوخه خدای مرگ خیره شد.

«فکر نمی‌کردم‌مبارزه​ مجبورم کنی‌کنی​ شمشیرم رو بکشم.»

مهارت او غیرمنتظره بود.

مخصوصاً آخرین مشتی که نشان داد؛ در میان‌نظرت​ بالاترین رده‌های تکنیک‌های مشتی بود که او می‌شناخت،‌قورت​ حتی با در نظر گرفتن تکنیک‌های زندگی گذشته‌اش.

«اگه یکم دیگه صیقلش بده، می‌تونه‌ولی​ اسم خودش رو تو تاریخ به‌بقیه​ عنوان یه استاد بزرگ مشت ثبت کنه.»

اگر کسانی بودند که چون‌می‌خوان​ هوی را به خوبی می‌شناختند،‌می‌کرد​ از چنین تحسین بالایی شگفت‌زده می‌شدند.

چون هوی پس از زمزمه کردن‌داشته​ افکارش در حالی که به زن‌نفر​ بیهوش نگاه می‌کرد، چشمانش را پایین انداخت.

نگاهش را به سمت رهبر جوخه سرکوب شیاطین و رهبر نیروی ویژه قهرمانان‌بقیه​ چرخاند که با چشمانی شوکه به رهبر جوخه خدای مرگ خیره شده بودند،‌غیرقابل​ و شمشیری را که روی شانه‌اش بود حرکت داد تا به آن‌ها اشاره کند.

چون هوی با تکان‌می‌کرد​ دادن سرش، با لحنی تمسخرآمیز‌زمزمه​ به آن دو رهبر گفت.

«خب، نفر بعدی کیه؟»

ناولها | novelha.net