چپتر 103: راز دروازه سوم
0وقتی چون هوی به هفت دروازهاما شکوفه آلو رسید، یک دیوانه ژولیده بامیخواست تکان دادن دستش به او سلام کرد.
«پهلوان جوان! اومدی!»
این دیوانهتوجه کسی نبودچطور جز جگال سونگ-هیون.
باز همچیزی امروز خودش راگوشهای نشسته بود. کثافت.
شاید از اتفاق قبلی عذاب وجدان گرفته بود که اینطور خودش را تمام و کمال وقف ساختنتوجه دروازه کرده بود، و حالا ظاهرش یک افتضاح تمامعیار بود. چهرهاش بهطور خاصی جدی به نظر میرسید.سپس با آن ریش نامرتب و موهای چرب و شانهنشدهاش، سخت میشد باور کرد که همسنوسال چون هوی باشد.
«گفتی مشکلی پیش اومده؟»
«آه، یهتوجه لحظه صبرچطور کن، لطفاً.»
جگال سونگ-هیون در حالی که سرش را انگار کهدقیقاً خارش گرفته باشد میخاراند، با عجله نقشهای را که کنارشتوجه چپانده بود بیرون کشید و آن را کاملاً باز کرد.
«این دور و برها...»
او در حالی که با خودشباور زمزمه میکرد، نگاهی به نقشه لکهداراومده انداخت و به نقطهای اشاره کرد.
«اینجا، میتونی در موردچطور آرایشی که میخوایم اینجاجهت نصب کنیم بهم توضیح بدی؟»
چون هوی به آرایشی کهگوشهای جگال سونگ-هیون به آن اشاره میکردواقعی نگاه کرد و کمی جا خورد.
ها؟ مرکزکوچک دروازه سومقرار رو پیدا کرده؟
چیزی که به آن اشاره میکرد یک آرایش کوچک بودمشکلی که در گوشهای از دروازه سوم قرار داشت. اما آن آرایشعجله دقیقاً همان چیزی بود که مرکز واقعی دروازه سوم را میشکافت.
جریان رو خونده؟
انگار که میخواستآرایش افکار چون هویقرار را تأیید کند—
«با توجه به اینکه چطور هشت سهخطی و پنجواقعی جهت رو مسدود و کنترل میکنه، به نظر میاداینکه چیزی باشه که انرژی رو میبنده، اما جریان اینجا...»
جگال سونگ-هیون با چهرهای جدی بهباور توضیح دادن ادامه داد و به نقشهلحظه اشاره کرد، سپس آهی کشید و نالید.
«بیشتر از این چیزی نمیفهمم.»
در نهایت، تسلیمآرایش شد و هر دوداشت دستش را بالا برد.
او از قبل روی تمام آرایشهای قبیله جگالهمان تسلط پیدا کرده بود، اما این یکی را—نه تاتوجه به حال دیده و نه چیزی دربارهاش شنیده بود.
«درسته. جریان همونجا قطع میشه.»
«جریان قطع میشه؟»
در آن لحظه، جگالکوچک سونگ-هیون احساس کرد انگار بادقیقاً چکش به پشت سرش کوبیدهاند.
«امکان نداره...!»
با دیدن اینکه چشمان چونمیشد هوی باریک شدند، جگال سونگ-هیون آبپیش دهانش را به سختی قورت داد.
«هدف اینتوجه آرایش مختلچطور کردن نیروی درونیه...؟»
اوه، پس فهمید؟
چون هویکوچک با تعجب بهداشت او نگاه کرد.
«برای پراکنده کردنش.»
با این تأیید،اینکه رنگ از رخسارسهخطی جگال سونگ-هیون پرید.
پراکنده کردن نیروی درونی چیزی نبود که بشود اینقدر راحت دربارهاش حرف زد. بهخونده جز چند تکنیک عجیب و غریب که در متون باستانی ثبت شده بودند، تنهامیکنه زهر به شدت سمی میهونسان که گنجینه قبیله تانگ سیچوان بود، میتوانست چنین کاری کند.
و حالا داری میگیقرار میخوای اون رو باهمان یه آرایش بازسازی کنی؟
چشمانش به این طرفسخت و آن طرف دوید وگفتی لبان لرزانش به حرکت درآمد.
«این... اصلاً ممکنه؟»
«بعداً معلوم میشه.»
دستی کهکوچک نقشه را نگهداشت داشته بود میلرزید.
«اگه معلوم بشهشانهنشدهاش که حقیقت داره،باور حاضری بهم بگی؟»
چون هوی پوزخند زد.
«فکر کردیچیزی همه چیز روگوشهای میذارم کف دستت؟»
«پس چی...»
جگال سونگ-هیونچرب بقیه حرفهایشسخت را قورت داد.
درخواست برای دانستن ماهیت واقعیهشت آرایش، هیچ فرقی با درخواست برایمیکنه هنرهای رزمی مخفی یک خانواده نداشت.
«طبق نقشه میسازمش.»
جگال سونگ-هیون دیگر سؤالی نپرسید.
در عوض، آنشانهنشدهاش آرایش را درباور ذهنش حک کرد.
وقتی برگشتمتوجه به عمارت اصلی،هشت باید امتحانش کنم.
چون هوی متوجهآرایش افکار جگال سونگ-هیون شد،داشت اما زیاد دخالتی نکرد.
حتی اگه بفهمه،گوشهای عمراً بتونه درستاما ازش استفاده کنه.
آن یکچرب آرایش ازسخت تزکیه شیطانی بود.
مهم نبود قبیله جگال چقدر مهارتسهخطی داشته باشد، بدون دانش تزکیه شیطانی،میاد هرگز نمیتوانستند آن را بازسازی کنند.
درست در همان لحظه، دانموک لین و قهرمان شمشیر آهنینهمان که با تأخیر به دنبال چون هوی آمده بودند، بااینکه نگاه کردن به هفت دروازه شکوفه آلو چشمانشان گرد شد.
«اینجا دیگه کجاست؟»
«چه خبره...؟»
درون غار که پرچطور از انرژی معنوی بود،جهت افراد بیشماری مشغول ساختوساز بودند.
آنها اصلاً نمیدانستند هدف از این کارداشت چیست یا چه چیزی در حال ساختهخونده شدن است و همانطور ماتومبهوت آنجا ایستاده بودند.
«ها؟»
یکی از اعضای قبیلهسخت جگال ناگهان کارش را رهاگفتی کرد و به سمتشان دوید.
«اوه خدایتوجه من! قهرمانچطور شمشیر آهنین!»
قهرمان شمشیر آهنین باکوچک چهرهای گیج به مردی کهدقیقاً به سمتش میدوید نگاه کرد.
«صبر کن،کوچک تو جگالقرار گونگ نیستی؟»
«خیلی وقته ندیدمتون، قربان.»
«آره، خیلی وقته.»
وقتی جگال گونگ برای دست دادنقرار دستش را دراز کرد، قهرمان شمشیرمیشکافت آهنین آن را فشرد و پرسید:
«اما چیکوچک تو روقرار به هوآشان کشونده؟»
«هاهاها، من به نمایندگیسخت از عمارت اصلی اومدم تاگفتی درخواست هوآشان رو انجام بدم.»
«درخواست...؟»
قهرمان شمشیر آهنین غافلگیر شد.
هوآشان از قبیله جگال درخواستیداشت کرده بود و قبیله جگالمیشکافت هم آن را پذیرفته بود؟
این دیگه چه مزخرفیه؟
او باتوجه ناباوری به جگالهشت گونگ خیره شد.
از اول تا آخرش هیچ منطقی نداشت،داشت اما با توجه به حالت چهره جگالخونده گونگ، به نظر نمیرسید که دروغ بگوید.
«هوآشان چهکوچک درخواستی میتونهقرار داشته باشه...؟»
«شرمندهام، ولی نمیتونم بگم.»
جگال گونگتوجه شرمنده بهچطور نظر میرسید.
او میخواست جزئیات را به اشتراک بگذارد، اما ایندقیقاً مسئلهای مربوط به هوآشان بود. یک کلمه بیدقت میتوانست باعثتوجه ایجاد شکاف بین قبیله دانموک و جامعه آسمان پرواز شود.
بنابراین بایدکوچک در حرفهایشقرار محتاط میبود.
«اما این به این معنیمیشد نیست که هیچ تبانیای بینمشکلی قبیله ما و هوآشان وجود داره.»
«نباید میپرسیدم. فکر نمیکردم رابطه نزدیکی بین قبیلهجهت جگال و هوآشان وجود داشته باشه. اگه میخواستیچهرهای پنهانش کنی، اصلاً باهام سلام و علیک نمیکردی.»
وقتی قهرمان شمشیر آهنینکوچک با اطمینانخاطر صحبت کرد،اما جگال گونگ نفس راحتی کشید.
«ممنون که درک میکنید.»
«نیازی به تشکر نیست. تازه،میشد منم با هوآشان هستم. برایمشکلی چی باید ازت بازجویی کنم؟»
جگال گونگ از جا پرید.
او هم کنجکاو بود کهگوشهای چرا قهرمان شمشیر آهنین با هوآشانواقعی است، اما جرأت نکرده بود بپرسد.
«...هاها.»
«هاها.»
هر دوتوجه خنده تلخیچطور سر دادند.
«بیا همینجا تمومش کنیم.»
«اینطوری بهتره.»
درست همانچرب موقع، دانموکسخت لین نزدیک شد.
«عمو، ایشون کی هستن؟»
«چه موقع خوبی اومدی.کوچک بیا سلام کن. ایشوناما از آشناهای قدیمی من هستن.»
جگال گونگ از اینکه شنید آن زن جوان قهرمانواقعی شمشیر آهنین را «عمو» صدا میزند جا خورد واینکه سریع دستهایش را به نشانه احترام به هم گره زد.
«من جگالچرب گونگ ازسخت قبیله جگال هستم.»
«قبیله جگال...؟ آه!»
دانموک لین هم که غافلگیر شدهقرار بود، به جگال گونگ نگاه کردمیشکافت و سریع با احترام جواب داد.
«من لین هستم... از هوآشان.»
«هوآشان...؟»
جگال گونگ با گیجیچطور بین او و قهرمانجهت شمشیر آهنین نگاه کرد.
اگر به او میگفتکوچک عمو، پس حتماً برادرزادهاش بود.دقیقاً اما او شاگرد هوآشان بود؟
'نه، قهرمان شمشیرگوشهای آهنین ارتباطات گستردهایاما تو دنیای رزمی داره.'
وقتی شایعات مربوط به قهرمان شمشیرباور آهنین را به یاد آوردند، هراومده دو با درک موضوع سر تکان دادند.
«از دیدنتون خوشحالم.»
«باعث افتخار منه.»
قهرمان شمشیر آهنینگوشهای با لبخند بهاما آنها نگاه کرد.
'همونطور که فکر میکردم،سخت دنیای رزمی هنوز درباشد مورد لین چیزی نمیدونه.'
با اینکه دانموک لین بههشت سلامت وارد هوآشان شده بود،کنترل اما هنوز نگرانیهایی وجود داشت.
به هر حال، پیوستن بچهای ازقرار یکی از هشت قبیله بزرگ بهمیشکافت اتحاد نه فرقه، قطعاً جلب توجه میکرد.
اما با دیدن جگالقرار گونگ و جگال سونگ-هیون،همان کمی خیالش راحت شد.
'حالا میتونم بدون نگرانی برم.'
بار سنگینتوجه روی قلبشچطور سبک شد.
اما حالاچیزی باید عجلهکوچک میکرد و میرفت.
اگر آدم سرشناسی مثلقرار او در هوآشان میماند،همان ممکن بود دردسرساز شود.
'باید قبلچرب از بستهسخت شدن دروازهها برم.'
درست وقتی کهاینکه قهرمان شمشیر آهنین داشتپنج به رفتنش فکر میکرد...
«من، جگال سونگ-هیون ازکوچک قبیله جگال، به قهرمان بزرگ،دقیقاً قهرمان شمشیر آهنین سلام میکنم.»
مردی باکوچک ظاهری ژولیده وداشت وحشی نزدیک شد.
«جگال سونگ-هیون...؟»
با وجود ظاهر نامرتبش، چشمهایهشت قهرمان شمشیر آهنین برقی زد،کنترل انگار که اسمش را شنیده بود.
«هاهاها! اصلاً انتظارآرایش نداشتم اژدهای خفته قبیلهداشت جگال رو اینجا ببینم.»
«من هم انتظار نداشتمقرار قهرمان بزرگ قبیله دانموکهمان رو اینجا ملاقات کنم.»
«قهرمان؟ اینچرب دیگه خیلیسخت لطف شماست.»
در حالی که اعضایچطور قبیلههای جگال و دانموکجهت در هوآشان مشغول خوشوبش بودند...
«به نظر میرسهآرایش دروازه دوم روقرار هم رد کردیم.»
سوهی، بانو سوهی، وقرار گروهش به چون هوی کهواقعی تنها ایستاده بود نزدیک شدند.
«قهرمان جوان، چون هوی.»
وقتی نزدیکتر شد، چونچطور هوی با بیتفاوتی وجهت لحنی سرد جواب داد.
«چیه؟ چیکار داری؟»
«داری چیکار میکنی؟»
لبخند زیبا و صدای نرمشمیشد میتوانست هر مردی را بدونمشکلی فکر کردن وادار به واکنش کند.
«همینجا وایسادم دیگه.»
اما چون هوی حتی ذرهای هم به خودش نلرزید. برای کسی که در زندگیخونده گذشتهاش با وسوسههایی به مراتب بزرگتر روبهرو شده بود، اینجور تلاشهای پیشپاافتاده فقط خندهدارمیکنه بود. او کاملاً میفهمید چه نیت شومی پشت این چهرهی معصومانه پنهان شده است.
«اگه دنبال کسی میگردی، اونجان.»
با دست به بالا اشارهمیشد کرد و بانو سوهی لبخندیمشکلی زد و دهانش را باز کرد.
«من اومدمتوجه که تو روهشت ببینم، قهرمان جوان.»
«هر چی تو بگی.»
چون هویکوچک پوزخندی زد وداشت رویش را برگرداند.
با دیدن واکنششانهنشدهاش او، ابروهای بانو سوهیهمسنوسال در هم گره خورد.
'داره باتوجه من اینطوریچطور رفتار میکنه؟'
غرورش جریحهدار شده بود.
کی تا بهگوشهای حال کسی با اودقیقاً اینطور رفتار کرده بود؟
با آن زیبایی خیرهکنندهسخت و خون سلطنتیاش، او باگفتی همهچیز به دنیا آمده بود.
مطمئن بود که اگر کمی زمانسهخطی بگذرد، میتواند چون هوی را به دستباشه بیاورد. اما هیچ پیشرفتی حاصل نشده بود.
'نکنه... اصلاًچیزی به زنهاکوچک علاقهای نداره؟'
شایعاتی در مورد مردهاییقرار وجود داشت که مردهایهمان دیگر را ترجیح میدادند.
در حالی که باسخت شک و تردید به نیمرخگفتی چون هوی خیره شده بود...
«برادر ارشد، چون هوی!»
دانموک لینچیزی دواندوان بهکوچک سمتشان آمد.
'برادر ارشد...؟'
بانو سوهی سرش را کج کردباور و به دانموک لین که با غضبلحظه به او خیره شده بود، نگاه کرد.
'این دیگهتوجه کیه؟ همچین زنیهشت تو هوآشان نبود.'
دخترک زیبا بود. هنوز جوان بود،قرار اما حتی بانو سوهی هم بهعنوانمیشکافت یک زن نمیتوانست چشم از او بردارد.
دانموک لین که حالا کنار چوناما هوی ایستاده بود، متوجه بانو سوهی شدمیخواست و قبل از حرف زدن مکثی کرد.
«...این کیه؟»
لبها و چشمهایشاینکه میخندیدند، اما نگاهشسهخطی مثل یخ سرد بود.
اما حریفش هم دستوپابسته نبود.
«مگه ادب حکم نمیکنهقرار قبل از پرسیدن اسم کسی،واقعی اول خودت رو معرفی کنی؟»
ابروی دانموک لین پرید.
حالت تحقیرآمیز و کلماتچطور تند بانو سوهی، آرامششجهت را به هم زد.
«...»
دانموک لین که احساس میکردداشت دست بالا را از دستمیشکافت داده، با بیمیلی تعظیم کرد.
«...من لین هستم.»
«آه، دختر دردانهاینکه قبیله دانموک که بهتازگیپنج به هوآشان ملحق شده.»
«تو از کجا میدونی...؟»
«از رهبر فرقه شنیدم.»
دانموک لین زبانش بند آمد.
فقط رهبر فرقهاینکه و ارشدهای هوآشانسهخطی هویتش را میدانستند.
اگر اینچیزی زن میدانست، پسگوشهای آدم معمولیای نبود.
«سوهی.»
«بله؟»
بانو سوهی بااینکه دیدن دانموک لینِسهخطی دستپاچه، لبخندی زد.
«مگه اسمم رو نپرسیدی؟»
«...»
دانموک لینچرب با غیظ بهمیشد او نگاه کرد.
«رابطهات باتوجه برادر ارشدچطور من چیه؟»
«برادر ارشد؟چیزی آه، منظورت قهرمانگوشهای جوان چون هویه؟»
بانو سوهی لبخند معناداری زد.
«این چیزیهچرب که خودممسخت دوست دارم بدونم.»
رو کرد به چون هوی.
«رابطه بین ما چیه؟»
این دیگه چه چرتوپرتاییه؟
چون هوی به بانو سوهی کهباور ناگهان به سمتش برگشته بود نگاه کردلحظه و با لحنی کاملاً بیروح جواب داد.
«فقط درتوجه حد یهچطور آشنای ساده.»
دانموک لین که تاکوچک آن لحظه منقبض شدهاما بود، نفس راحتی کشید.
از طرف دیگر، بانوقرار سوهی انگار که انتظار چنینواقعی جوابی را داشت، خونسرد ماند.
«فکر میکردم اخیراً خیلیسخت به هم نزدیک شدیم.باشد یه کم ناامیدکننده است.»
بعد، با دیدناینکه چهرهی آسودهی دانموک لین،پنج لبخندی زد و پرسید:
«پس، قهرمان جوان،آرایش رابطهی تو باقرار این خانم لین چیه؟»
دانموک لینکوچک سریع سرشقرار را بالا آورد.
با چشمهایی پر ازسخت امید و نگرانی، بهباشد لبهای چون هوی خیره شد.
و خیلیتوجه زود، جوابچطور از راه رسید.
«اون خواهر کوچکتر منه.»