---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 175: واحد رزمی جدید • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 175: واحد رزمی جدید

0

«فرمانده کل جوخه‌ها؟»

چون هوی اخم کرد.

با عجله خودش رو رسونده بود چون رهبر‌سال​ فرقه احضار فوری داده بود، اما حالا به نظر‌خاطر​ می‌رسید که می‌خوان یه دردسر بزرگ رو بندازن گردنش.

«قبلاً هم‌شاگرد​ گفتم که‌مثل​ انجامش نمی‌دم.»

«بابتش عذر می‌خوام. اما الان‌سال​ هیچ‌کس دیگه‌ای نیست که بتونم‌کرده​ این کار رو بهش بسپارم.»

رهبر فرقه‌بگیره​ با لحنی‌لبخند​ ملتمسانه حرف می‌زد.

اونا بر اساس پیشرفت شاگردان نسل دوم در حال آماده‌سازی‌گرفته​ واحد رزمی بودن، اما راستش رو بخوای، این برنامه‌ای بود‌مشترک​ که حداقل برای یک سال آینده در نظر گرفته شده بود.

با اینکه شاگردان نسل‌مثل​ دوم پیشرفت کرده بودن،‌عهده​ اما تعدادشون بیشتر نشده بود.

با این حال، به خاطر شکست عملیات مشترک و مجروح‌کرده​ شدن استاد تالار تمرین رزمی، نیاز به یک واحد رزمی‌استاد​ به شدت احساس می‌شد و برنامه با عجله جلو افتاده بود.

شاید عجولانه به نظر می‌رسید.

نه، قطعاً عجولانه بود.

اما چاره دیگه‌ای نداشتن.

اونا تازه داشتن جون می‌گرفتن و‌آینده​ پرواز می‌کردن؛ محال بود بذارن بال‌هاشون‌بیشتر​ چیده بشه و دوباره سقوط کنن.

«آخه چرا من؟»

چون هوی‌بودن​ به وضوح کلافگی‌اش‌برنامه‌ای​ رو نشون داد.

«بهتر نیست یکی که مقامش از‌نقش​ یه شاگرد ساده مثل من بالاتره،‌تلخی​ این نقش مهم رو به عهده بگیره؟»

«درسته، اما...»

رهبر فرقه لبخند تلخی زد.

وقتی تو جلسه اعلام کرده بود که چون هوی‌آینده​ قراره به عنوان فرمانده کل جوخه‌ها منصوب بشه، بیشتر ارشدها‌عملیات​ به جز چند نفر، به شدت باهاش مخالفت کرده بودن.

«چطور می‌تونید همچین مقام‌مثل​ مهمی رو به یه‌عهده​ شاگرد نسل اول بسپارید؟»

«بقیه اتحاد‌برنامه‌ای​ نه فرقه‌برای​ بهمون می‌خندن!»

«موافقم. اگه قرار بود یکی از سه‌جلسه​ جوخه رو رهبری کنه، قابل درک بود، اما‌باهاش​ اینکه فرمانده کل جوخه‌ها بشه دیگه خیلی زیاده.»

بیشترشون همون حرفایی رو‌بخوای​ زده بودن که الان‌سال​ چون هوی داشت می‌گفت.

اما رهبر فرقه نظراتشون‌مثل​ رو نادیده گرفته و‌عهده​ روی تصمیمش پافشاری کرده بود.

فقط یه دلیل داشت.

«در غیر این صورت، قوی‌تر نمی‌شیم.‌وقتی​ فرقه ما... نه، شاگردان ما برای‌ارشدها​ قوی‌تر شدن به توانایی تو نیاز دارن.»

رهبر فرقه مستقیم‌راستش​ تو چشم‌های چون‌حداقل​ هوی نگاه کرد.

با اینکه اسمش واحد‌مثل​ رزمی بود، اما هدف نهایی‌اش‌بگیره​ رشد و امنیت شاگردان بود.

و تنها شخص مناسب‌برای​ برای این نقش کسی‌شده​ نبود جز چون هوی.

اون هم قدرت‌درسته​ رزمی داشت و‌وقتی​ هم مهارت رهبری.

و وقتی رشد شاگردانی که‌برنامه‌ای​ زیر نظر چون هوی تمرین‌گرفته​ کرده بودن رو در نظر می‌گرفتی...

«از این‌شاگرد​ به بعد اوضاع‌بالاتره​ قراره فرق کنه...»

چون هوی نوچ‌نوچ کرد.

«خب، این که درسته، اما...»

رهبر فرقه متوجه تغییر چهره‌برنامه‌ای​ چون هوی شد و یه‌گرفته​ پیشنهاد وسوسه‌انگیز به حرفاش اضافه کرد.

«هدف از تشکیل واحد رزمی، قبل از هر چیزی،‌بگیره​ رشد شاگرداست. من فقط می‌خوام تو پایه‌هاش رو بریزی.‌منصوب​ بعد از اون، هر وقت خواستی می‌تونی کنار بکشی.»

«هر وقت خواستم کنار بکشم؟»

باورش سخت بود.

مگه ارشدهای هوآشان‌راستش​ به خشک و غیرقابل‌برای​ انعطاف بودن معروف نبودن؟

چون هوی‌شاگرد​ با نگاهی‌مثل​ مشکوک پرسید.

«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟ هر چی هم‌گرفته​ که بگی، اگه من این مقام رو ول‌شکست​ کنم، بقیه ارشدها همین‌جوری دست رو دست نمی‌ذارن.»

«نگران اون‌بگیره​ بخش نباش. یه‌تلخی​ جوری حلش می‌کنم.»

رهبر فرقه با قاطعیت گفت.

در حال حاضر، مهم‌ترین‌مثل​ چیز تو تشکیل واحد‌عهده​ رزمی حضور چون هوی بود.

برای همین باید به هر قیمتی که شده اونو فرمانده‌کرده​ کل جوخه‌ها می‌کرد. پس در حالی که از هر چیزی‌استاد​ که چون هوی بدش می‌اومد دوری می‌کرد، این پیشنهاد رو داد.

حتی اگه به‌درسته​ قیمت نادیده گرفتن‌وقتی​ نظرات ارشدها تموم می‌شد.

و همین رویکرد،‌راستش​ مخالفت اولیه چون هوی‌برای​ رو کمی متزلزل کرد.

«همم. فقط پایه‌ریزی، ها...»

چون هوی چونش رو مالید.

پیشنهاد خیلی بهتری‌درسته​ از چیزی بود‌وقتی​ که انتظار داشت.

نه، حتی‌بودن​ می‌تونست یه‌بخوای​ چیز خوب باشه.

مگه به خاطر این نبود که‌نقش​ هوآشان ضعیف‌تر از حد انتظار بود‌تلخی​ که داشتن سعی می‌کردن سریع رشد کنن؟

و اگه فرمانده کل‌برای​ جوخه‌های واحد رزمی می‌شد،‌شده​ می‌تونست به همه آموزش بده.

تازه، هر وقت‌درسته​ هم که می‌خواست‌وقتی​ می‌تونست بکشه کنار.

یه پیشنهاد‌بودن​ بدون هیچ‌بخوای​ نقطه ضعفی بود.

«هرچند تا‌شاگرد​ اون موقع‌مثل​ حسابی دردسر میشه.»

ابروی چون هوی کمی پرید.

آموزش دادن به سه نفر‌تلخی​ با آموزش دادن به ده‌ها‌عنوان​ نفر، زمین تا آسمون فرق داشت.

بعد از یه لحظه‌بخوای​ فکر کردن، چون هوی‌سال​ دهنش رو باز کرد.

«باشه، انجامش می‌دم.»

«ممنونم.»

با جواب مثبت چون‌لبخند​ هوی، چهره رهبر فرقه با‌قراره​ لبخندی از هم باز شد.

«ولی باید اختیار تام‌بخوای​ بهم بدی؛ از انتخاب رهبر‌آینده​ جوخه‌ها گرفته تا آموزش‌شون. همه‌چیز.»

چون هوی‌شاگرد​ یه شرط‌مثل​ اضافه کرد.

«البته. این‌برنامه‌ای​ که اصلاً نیازی‌سال​ به گفتن نداره.»

رهبر فرقه سر تکون داد.

وقتی به مقام فرمانده کل‌برنامه‌ای​ جوخه‌ها فکر می‌کرد، این مورد رو‌شده​ از قبل در نظر گرفته بود.

اما این پایان ماجرا نبود.

«و از این به بعد،‌سال​ تو هیچ‌کدوم از کارایی که‌کرده​ برای واحد رزمی می‌کنم دخالت نکن.»

نگاه چون هوی سرد شد.

«مهم نیست چیکار می‌کنم.»

در زمین تمرین دریم رید، محافظان‌آینده​ شمشیر شکوفه آلو و شاگردان نسل دوم‌نشده​ در حالت گیجی و سردرگمی ایستاده بودن.

«چه خبر شده؟»

«چرا یهو‌بودن​ همه رو‌بخوای​ جمع کردن...؟»

کسانی که جمع‌ساده​ شده بودن، مضطرب‌نقش​ به نظر می‌رسیدن.

بعد از شکست عملیات مشترک،‌سال​ اینکه یهو این‌طوری احضار بشن، نشون‌تعدادشون​ می‌داد که یه اتفاق جدی افتاده.

در همون لحظه، رهبر فرقه‌تلخی​ و چند نفر از ارشدها به‌منصوب​ آرومی جلو اومدن و روبروشون ایستادن.

«همه هستن؟»

رهبر فرقه‌شاگرد​ با صدای‌مثل​ آرومی پرسید.

ارشدها پشت سرش صف‌برای​ کشیدن و فضا به‌شده​ شدت جدی و سنگین شد.

شاگردا که تحت تأثیر فضا قرار‌وقتی​ گرفته بودن، همگی صاف ایستادن و‌ارشدها​ نفس‌هاشون رو تو سینه حبس کردن.

رهبر فرقه با‌راستش​ غرور بهشون نگاه کرد‌برای​ و به حرف اومد.

«حتماً براتون سواله که‌مثل​ چرا یهو به زمین‌عهده​ تمرین دریم رید احضار شدید.»

همه از اطراف سر تکون‌سال​ دادن. در همون حال، سایه‌ای‌کرده​ از نگرانی روی چهره‌هاشون افتاد.

رهبر فرقه و ارشدها‌لبخند​ اضطراب رو تو چهره‌هاشون‌اعلام​ خوندن و لبخند تلخی زدن.

اما فقط برای یه لحظه. رهبر‌حداقل​ فرقه لبخندش رو جمع کرد و‌اینکه​ یه بار دیگه به شاگردا خیره شد.

بعد با‌شاگرد​ نیروی درونی‌مثل​ صحبت کرد.

«این بار، فرقه ما قراره یه واحد رزمی جدید‌اینکه​ تشکیل بده. این واحد شامل سه جوخه میشه: جوخه‌مجروح​ شکوفه رزمی، جوخه تیغه پرنده، و جوخه روح گل.»

«یـ... یه واحد رزمی؟»

«اونم سه تا؟»

بین شاگردا همهمه افتاد.

قلب‌هاشون به شدت می‌تپید.

اینکه الان و اینجا‌لبخند​ این حرف رو بزنه‌اعلام​ چه معنی‌ای می‌تونست داشته باشه؟

بعضی‌ها به‌بودن​ سختی آب دهنشون‌برنامه‌ای​ رو قورت دادن.

رهبر فرقه‌شاگرد​ با آرامش‌مثل​ ادامه داد.

«و کسایی که‌حداقل​ قرار بخشی از این‌گرفته​ واحد رزمی باشن، شماهایید.»

شاگردا نفس‌بگیره​ تو سینه‌شون‌لبخند​ حبس شد.

با به یاد آوردن وضعیت‌برنامه‌ای​ فعلی هوآشان، حرف‌های رهبر فرقه‌گرفته​ حتی سنگین‌تر هم به نظر می‌رسید.

اون به شاگردای‌ساده​ مضطرب نگاه کرد‌نقش​ و دوباره گفت.

«حتماً سوالات زیادی دارید. اما کسی که‌گرفته​ به عنوان فرمانده کل جوخه‌ها منصوب شده همه‌چیز‌شکست​ رو براتون توضیح میده، پس از اون بپرسید.»

درست همون موقع‌درسته​ که کنجکاوی تو‌وقتی​ چهره‌هاشون موج می‌زد...

«پس بذارید فرمانده کل موقت‌برنامه‌ای​ جوخه‌ها رو که قراره واحد رزمی‌شده​ رو سازماندهی کنه، بهتون معرفی کنم.»

رهبر فرقه همون‌طور‌ساده​ که حرف می‌زد‌نقش​ سرش رو برگردوند.

نگاه همه، انگار که‌برای​ طلسم شده باشن، به‌شده​ همون سمت کشیده شد.

تق... تق...

با نزدیک‌بودن​ شدن صدای قدم‌ها،‌برنامه‌ای​ شاگردا جا خوردن.

«برادر ارشد؟»

«استاد چون هوی؟»

«چرا استاد اینجاست...؟»

چون هوی که کنار رهبر‌برنامه‌ای​ فرقه ایستاده بود، به شاگردای‌گرفته​ بهت‌زده نگاه کرد و پوزخندی زد.

«همه‌تون که قیافه‌های آشنایید.»

با این حرف‌حداقل​ چون هوی، شاگردا‌آینده​ از ترس لرزیدن.

«یه جورایی مجبور شدم نقش رهبر کل جوخه‌اعلام​ رو قبول کنم. ولی فقط قراره یه پایه‌ریزی‌مخالفت​ کنم و بعدش بکشم کنار، پس الکی حرص نخورید.»

وقتی چون هوی آشکارا گفت که بعداً‌برای​ این مقام را واگذار می‌کند، نه تنها‌تعدادشون​ شاگردان بلکه حتی ارشدها هم به هم ریختند.

«رهبر فرقه،‌شاگرد​ این چه‌مثل​ معنی‌ای میده؟»

«داره چی میگه...؟»

«فقط موقتیه.»

رهبر فرقه شک‌راستش​ و تردید آن‌ها‌حداقل​ را رد کرد.

«فعلاً فقط تماشا کنیم.»

«...»

بعضی از ارشدها می‌خواستند‌لبخند​ چیزی بگویند، اما با حرف‌های‌قراره​ رهبر فرقه دهانشان را بستند.

به هر حال، رهبر فرقه، استاد تالار‌برای​ تمرین رزمی، هیون ریو و هیون چونگ همگی‌بیشتر​ به شدت از چون هوی حمایت کرده بودند.

در عوض، آن‌ها‌ساده​ نارضایتی و خشم‌نقش​ خود را قورت دادند.

«چطور می‌تونه این‌قدر بی‌مسئولیت باشه؟»

«به خاطر همینه‌درسته​ که نمی‌تونی نقش‌های مهم‌جلسه​ رو به جوون‌ترها بدی...»

«مهارت رزمی و شخصیت‌بخوای​ با هم فرق دارن.‌سال​ رهبر فرقه اینو فراموش کرده؟»

در همین حال، چون‌مثل​ هوی بدون توجه به واکنش‌های‌بگیره​ آن‌ها به حرفش ادامه داد.

«اول از همه،‌حداقل​ قراره سه تا رهبر‌گرفته​ جوخه رو انتخاب کنم...»

در آن لحظه،‌درسته​ شاگردان خشکشان زد و‌جلسه​ پر از تنش شدند.

انتخاب رهبران‌بودن​ جوخه مسئله‌بخوای​ کوچکی نبود.

به خصوص محافظان شمشیر شکوفه آلو بیشتر‌مهم​ عصبی بودند، چرا که مطمئن بودند رهبران‌جلسه​ از میان آن‌ها، یعنی قوی‌ترین‌ها، انتخاب خواهند شد.

«الان وقت خوبیه، نه؟»

با حرف چون‌درسته​ هوی، همه پر‌وقتی​ از تنش شدند.

بیشترشان فرض می‌کردند که این موضوع‌حداقل​ از طریق مبارزه تمرینی مشخص می‌شود‌اینکه​ و شروع به تنظیم نفس‌هایشان کردند.

«پس همین‌شاگرد​ الان همگی‌مثل​ با هم بجنگید.»

یک حرف ناگهانی.

«چی؟»

«ها...؟»

چون هوی به شاگردان‌مثل​ گیج نگاه کرد و‌عهده​ با لحنی سرد ادامه داد.

«سه نفر آخری‌حداقل​ که اینجا سر پا‌گرفته​ بمونن، میشن رهبر جوخه.»

شاگردان به هم ریختند.

معمولاً از مبارزه‌راستش​ تمرینی برای تعیین‌حداقل​ مهارت استفاده می‌شد.

اما حالا به آن‌ها‌مثل​ گفته می‌شد که فقط‌عهده​ همه با هم همزمان بجنگند؟

فقط شاگردان‌برنامه‌ای​ نبودند که‌برای​ شوکه شده بودند.

«این دیگه قانون بقای اصلحه؟»

«مگه نباید موقع‌راستش​ انتخاب رهبر جوخه به‌برای​ شخصیت هم توجه کنیم؟»

«این یه واحد جنگیه.‌مثل​ بیشتر از هر چیز دیگه‌ای،‌بگیره​ قدرت رزمیه که اهمیت داره.»

«با این حال،‌حداقل​ انتخاب رهبر با این‌گرفته​ روش خام و زمخت...»

«حتی اتحاد رزمی هم رهبران واحد جنگی‌جلسه​ رو از طریق مبارزه و آزمایش انتخاب‌نفر​ می‌کنه. ما چطور می‌تونیم این‌طوری عمل کنیم...»

حالات چهره ارشدها‌راستش​ به وضوح به دو‌برای​ دسته تقسیم شده بود.

بعضی‌ها از آن‌ساده​ حمایت می‌کردند، اما بیشترشان‌مهم​ واکنش منفی نشان دادند.

«پس مثل‌برنامه‌ای​ اینکه زبون‌برای​ خوش فایده نداره.»

چون هوی که واکنش‌ها را‌تلخی​ تماشا می‌کرد، نگاهش را به سمت‌منصوب​ جوک گوم و سول ران چرخاند.

سپس یک‌بودن​ انتقال صدای‌بخوای​ درونی فرستاد.

«حرکت کنید.»

آن دو نفر که از صبح‌آینده​ در جریان این موضوع قرار گرفته‌بیشتر​ بودند، سر تکان دادند و جلو رفتند.

شینگ—

وقتی شمشیرهایشان را بیرون کشیدند—

«برادر ارشد جوک گوم؟»

«خواهر ارشد؟»

شاگردان جا خوردند.

با دیدن واکنش آن‌ها، جوک گوم‌حداقل​ و سول ران دست‌هایشان را به نشانه‌کرده​ احترام رزمی به سوی یکدیگر مشت کردند.

«لطفاً راهنماییم کن، برادر ارشد.»

«همچنین، خواهر جوان‌تر.»

آن‌ها رو‌بگیره​ در روی‌لبخند​ هم قرار گرفتند.

این درست مثل همان‌بخوای​ مبارزات تمرینی بود که‌سال​ هر روز انجام می‌دادند.

اما برخلاف‌شاگرد​ قبل، طرز فکرشان‌بالاتره​ کاملاً متفاوت بود.

به خصوص جوک گوم.

«می‌تونم ببرم؟»

او که در پنج روز گذشته‌حداقل​ رشد سول ران را از نزدیک‌اینکه​ تماشا کرده بود، استرسش را قورت داد.

سول ران‌شاگرد​ هم همین‌مثل​ احساس را داشت.

«چه انرژی فوق‌العاده‌ای. این همون‌سال​ انرژی‌ایه که بعد از جذب تمام‌تعدادشون​ نیروی قرص پلاتین به دست آورده؟»

جوک گوم نمی‌دانست، اما چشمان‌تلخی​ سول ران از هاله‌ای که او‌منصوب​ از خود ساطع می‌کرد، برق زد.

«پس.»

«پس.»

همان‌طور که همزمان حرف زدند—

جرینگ!

صدای برخورد فلز‌راستش​ مانند موجی از‌حداقل​ انرژی طنین‌انداز شد.

شاگردان اطراف از موج‌مثل​ ضربه جا خوردند و‌عهده​ به عقب قدم برداشتند.

سپس چون‌برنامه‌ای​ هوی دوباره‌برای​ به حرف آمد.

«آها، راستی! از الان به بعد، هر‌جلسه​ کی زودتر بیفته زمین یا درست نجنگه،‌نفر​ بعداً یه تمرین اضافه و مشتی مهمون منه.»

صدایش آرام بود.

اما مانند‌شاگرد​ تیغی برنده‌مثل​ گوش‌هایشان را شکافت.

سرمایی از‌برنامه‌ای​ ستون فقراتشان‌برای​ عبور کرد.

«اگه اول بیفتم، کارم تمومه!»

«خدا می‌دونه‌بودن​ می‌خواد چه‌بخوای​ بلایی سرمون بیاره...»

درست زمانی که کابوس قرص‌بالاتره​ رایحه تاریک و هنر چی تغییر‌لبخند​ شکل بدن از ذهنشان عبور کرد—

«هاهاها! این برادر ارشد خودمونه!»

چون هیانگ زیر خنده زد.

آن‌قدر خندید که اشک‌بخوای​ از چشمانش سرازیر شد، و‌آینده​ سپس شمشیرش را بیرون کشید.

در حالی که به‌مثل​ جوک گوم و سول‌عهده​ ران اشاره می‌کرد، گفت:

«ولی واقعاً‌برنامه‌ای​ لازمه این‌طوری‌برای​ مبارزه کنیم؟»

«چرا باید این کار‌لبخند​ رو بکنیم؟ این‌طوری نیست که‌قراره​ دشمنا بیان تک‌به‌تک باهاتون بجنگن.»

چون هوی پوزخندی زد.

«آها! پس واسه همینه که تو‌نقش​ اون عملیات مشترک گند زدید و‌تلخی​ دست از پا درازتر برگشتید، نه؟»

محافظان شمشیر‌برنامه‌ای​ شکوفه آلو‌برای​ خشکشان زد.

آن‌ها هرگز تصور نمی‌کردند‌لبخند​ که او بحث عملیات‌اعلام​ مشترک را وسط بکشد.

حالت چهره چون‌راستش​ هیانگ هم سفت‌حداقل​ و سخت شد.

او هم در آن عملیات‌بالاتره​ شرکت کرده بود، اما فقط‌درسته​ برای اینکه با شکست عقب‌نشینی کند.

«پس منظورت اینه‌حداقل​ که از هر روشی‌گرفته​ که لازمه استفاده کنیم؟»

چون هوی‌بگیره​ دست‌هایش را‌لبخند​ به هم کوبید.

«دقیقاً! واقعاً که‌راستش​ تو از همه‌حداقل​ بهتر می‌فهمی، خواهر ارشد.»

«هه هه.‌شاگرد​ که این‌طور؟‌مثل​ پس باشه.»

چون هیانگ‌برنامه‌ای​ بلافاصله نیروی درونی‌اش‌سال​ را بالا کشید.

«استاد تالار پزشکی هم‌لبخند​ اینجاست، پس همون‌طور که‌اعلام​ می‌خوای قراره حسابی وحشی‌بازی دربیارم.»

با این‌بودن​ حرف‌ها، هاله‌اش‌بخوای​ فوران کرد.

و فقط‌شاگرد​ هم هاله‌مثل​ او نبود.

کسانی که با حرف‌های چون‌سال​ هوی احساس می‌کردند جانشان در‌کرده​ خطر است، به شدت هوشیار شدند.

آن اتمسفر پخش شد و‌تلخی​ به آرامی زمین تمرین نیزار‌عنوان​ رویا را در بر گرفت.

یکی پس‌بودن​ از دیگری، شمشیرها‌برنامه‌ای​ بیرون کشیده شدند.

جرینگ! جرینگ!

صدای برخورد‌برنامه‌ای​ از هر‌برای​ طرف طنین‌انداز شد.

«ببخشید، برادر‌بگیره​ ارشد! ولی منم‌تلخی​ باید زنده بمونم!»

«آخ! مـ-منم باید زنده بمونم!»

«استاد!»

«منو ببخشید!»

شاگردان در هم‌درسته​ گره خوردند و‌وقتی​ شروع به جنگیدن کردند.

خیلی زود، زمین تمرین نیزار رویا‌حداقل​ پر از مبارزانی شد که حتی یک‌کرده​ نفر هم از آن‌ها جا نمانده بود.

«بیش از حد بچه مثبتن.»

چون هوی‌برنامه‌ای​ با نارضایتی به‌سال​ آن‌ها نگاه کرد.

به خاطر این‌درسته​ بود که از‌وقتی​ یه فرقه صالح بودن؟

نه کمین می‌کردند و‌بخوای​ نه دسته‌جمعی به کسی‌سال​ حمله می‌کردند—فقط تک‌به‌تک می‌جنگیدند.

«این اون‌شاگرد​ مبارزه واقعی‌ای نیست‌بالاتره​ که من می‌خواستم.»

درست در‌برنامه‌ای​ همان لحظه‌برای​ که اخم کرد—

«آها!»

ناگهان فکر خوبی به‌بخوای​ ذهن چون هوی رسید‌سال​ و پوزخند موذیانه‌ای زد.

خم شد و‌ساده​ چند سنگ کوچک‌نقش​ از روی زمین برداشت.

«اگه حس واقعی‌حداقل​ بودن بهش دست‌آینده​ نمیده، خودم واقعی‌ش می‌کنم.»

با این‌بگیره​ حرف، انگشتانش‌لبخند​ را تکان داد.

فیش!

ده‌ها سنگ به‌ساده​ سمت جمعیت در‌نقش​ حال مبارزه شلیک شد.

تق! تق!

«آخ!»

«آاارغ!»

ناله‌ها از‌شاگرد​ هر طرف‌مثل​ به گوش رسید.

بعضی از سنگ‌ها حتی به طرز ظریفی‌گرفته​ به تیغه شمشیر کسانی که در حال حمله‌شکست​ بودند برخورد کرده و مسیرشان را تغییر می‌دادند.

«گااه!»

«این دیگه چه—؟!»

بعضی‌ها از این حملات‌مثل​ غیرمنتظره جا خوردند و‌عهده​ با شوک جاخالی دادند.

«داری چه غلطی می‌کنی!»

«کـ-کار من نبود!‌درسته​ یهو یه چیزی‌وقتی​ خورد به شمشیرم...»

حمله‌کنندگان هم به همان اندازه‌برنامه‌ای​ گیج شده بودند. مسیر شمشیرشان‌گرفته​ از هیچ‌کجا منحرف شده بود.

«یکی زد به شمشیرم...»

«حتماً یه حمله غافلگیرانه بوده...»

درست وقتی که‌درسته​ بعضی‌ها سعی کردند این‌جلسه​ سوءتفاهم را برطرف کنند—

«نه به این سرعت.»

چون هوی سنگ‌های‌ساده​ بیشتری را با‌نقش​ تلنگر پرتاب کرد.

تق! تق!

«آخ! یه حمله‌درسته​ دیگه؟ باشه، پس بیا‌جلسه​ با هم بریم پایین!»

«چی داری میگی! تو بودی که‌حداقل​ زدی پس کله‌ام! گفتم کار من نبود،‌کرده​ حالا عصبانی شدی و بهم حمله می‌کنی؟»

با ادامه سنگ‌پرانی‌های چون‌مثل​ هوی، شاگردان شروع به‌عهده​ بی‌اعتمادی نسبت به یکدیگر کردند.

«بیا جلو! فکر‌حداقل​ کردی با یه حمله‌گرفته​ غافلگیرانه از پا درمیام؟»

«ببین کی داره‌درسته​ حرف می‌زنه! کار‌وقتی​ خودت بود، نه؟!»

«آااارغ! بیا جلو ببینم!»

در نهایت، همه در هم گره‌نقش​ خوردند و یک دعوای پرهرج‌ومرج و‌تلخی​ آشفته در زمین تمرین نیزار رویا درگرفت.

«آره، همینه.»

چون هوی با لبخندی رضایت‌بخش‌تلخی​ به این آشفتگی نگاه کرد‌عنوان​ و دست به سینه ایستاد.

«حالا این‌بودن​ ارزش تماشا‌بخوای​ کردن داره.»

ناولها | novelha.net