چپتر 1005: شکوفههای آلو در میانه تابستان
0«این لرزش الان...؟»
«از اتاق شاهزاده شمشیر آزادروح بود.وجودشون فکر کنم قهرمان بزرگ، گل آسمانتمام شمشیر، همین چند لحظه پیش رفت اونجا...»
«چه خبر شده؟»
تالار پزشکیسیخ حسابی بهوجودشون هم ریخته بود.
رزمیکارانی که در حال درمان بودند، از لرزشی کهتائوئیستهای کل تالار پزشکی رو تکون داد و موج انرژیایجای که به همراهش اومد، نتونستن خودشون رو جمعوجور کنن.
البته حق هم داشتن.
چون حس میکردن دست یه شبح،اون در حالی که برای درمان دراز کشیدهپخش یا نشسته بودن، بدنشون رو لمس کرده.
مو به تنشون سیخ شدهپیچید بود و از سرمایی کهتمام تو وجودشون پیچید، مثل بید میلرزیدن.
ترس تمامعطر وجودشون روآشنای گرفته بود.
همون رزمیکارانی که دزدکی از لایوجودشون درِ نیمهباز به اتاق شاهزاده شمشیرتمام آزادروح سرک میکشیدن، با دستپاچگی داد زدن:
«خـ-خطر!»
«باید همین الان فرار کنیم...!»
در حالی که از ترسشکوفههای و هرجومرجِ پیشرو پاک عقلشون روفهمیده باخته بودن و میخواستن جیم بشن...
«همه آروم باشین!»
صدای غرشاونقدر شیری رعدآساصداش تو فضا پیچید.
کار استادسیخ تالار پزشکی،وجودشون چون گو بود.
بعد از اینکه اونقدر بلند داد زد کهشکوفه صداش به گوش همه تو اون تالار پرهرجومرج برسه،مریضا بلافاصله انرژی طراوتبخش تائوئیستی رو تو فضا پخش کرد.
واکنش سریع و خونسردانهای بود.
وقتی عطر غلیظ و آشنای شکوفههای آلو از تکنیک انرژیانرژی شکوفه آلو پخش شد، تائوئیستهای تالار پزشکی که منظورشو فهمیده بودن،آشنای نگاهی به اطراف انداختن و شروع کردن به آروم کردن مریضا.
«جای نگرانی نیست.»
«لطفاً برگردین تو اتاقهاتون.»
«درمانتون هنوز تموم نشده.»
تائوئیستهای تالار پزشکی که از قبل یه چیزایی دربلافاصله مورد احتمال وقوع همچین اتفاقی بهشون گفته شده بود، سریععطر رفتن سمت رزمیکارانی که از ترس میلرزیدن و زدن پشتشون.
با حرکت دستاشون، انرژیوجودشون تکنیک انرژی شکوفه آلومیلرزیدن آروم به پشتشون نفوذ کرد.
برای این بودغلیظ که ذهن و بدنشونتکنیک رو ثابت نگه دارن.
شاید بهکرده خاطر همینسیخ بود که...
لرزش بدنشون کمکم خوابیدصداش و ذهنهای آشفتهشون آرومآرومبرسه به حالت عادی برگشت.
البته با این وجود،وجودشون هنوز ترس کاملاً ازمیلرزیدن وجودشون بیرون نرفته بود.
هووووااااااک—!
ناگهان، یهکرده انرژی متعالیسیخ منفجر شد.
از داخل همونبلند اتاقی بود که شاهزادهپرهرجومرج شمشیر آزادروح اونجا بود.
انفجار ناگهانی انرژی با سرعت وحشتناکی مثلبید یه سرنوشت گریزناپذیر به بیرون پرتاب شدلای و تو کل تالار پزشکی پخش شد.
تو یهعطر چشم به همشکوفههای زدن اتفاق افتاد.
موجی از انرژی که اونقدر غلیظ بود که بابید چشم غیرمسلح هم دیده میشد، تو ارتفاع پایین پخشنیمهباز شد و بعد روی کف تالار پزشکی هجوم آورد.
و به یهبلند مه غلیظ واون قرمز تیره تبدیل شد.
«...!»
«اووااااه!»
ظاهرش که شبیه یه مه خونی بود، حسمثل بدی به آدم میداد و رزمیکارای وحشتزده ناخودآگاه بادرِ جون و دل تقلا کردن تا بهش برخورد نکنن.
اما درستاونقدر قبل از اینکهگوش بتونن فرار کنن.
سااااا—
مه قرمز کهغلیظ دیگه نزدیک شده بود،تکنیک از پایینتنهشون عبور کرد.
و همونکرده لحظه، همهشونسیخ خشکشون زد.
فقط اوناییاونقدر که میخواستنصداش فرار کنن نبودن.
حتی تائوئیستهای تالار پزشکی هم کهمثل از قبل بهشون هشدار داده شده بود،دزدکی حرکتشون متوقف شد و دیدشون تار شد.
برای یه لحظه، صحنهای توشکوفههای کل تالار پزشکی رقم خوردمنظورشو که انگار زمان متوقف شده بود.
«آه... چهکرده عطر غلیظیسیخ از شکوفههای آلو.»
«ذهنم چقدر آروم شد.»
«این باید انرژیسرمایی قهرمان بزرگ، گلمثل آسمان شمشیر باشه.»
از هر طرف،غلیظ مسحور و هیپنوتیزمشده، اینتکنیک حرفا رو زمزمه میکردن.
وقتی اون انرژی غلیظ ازسرمایی روی پاهاشون رد شد، چهرههایمیلرزیدن رزمیکارا از اون حالت منقبض دراومد.
انگار اون مه قرمز که از روشونپرهرجومرج رد شد، تمام ترسی که وجودشون روکرد گرفته بود رو شسته بود و برده بود.
قلبهاشون گرم و آروم شد.
بعضیهاشون حتی چشماشون روآشنای بستن تا از اینشکوفه انرژی حسابی لذت ببرن.
«این دفعه دیگه نریخت.»
چون گو در حالیصداش که با لبخند بهبرسه اتاق نگاه میکرد، اینو گفت.
تالار پزشکی همین چند وقتپیچید پیش به خاطر حمله فرقهتمام خون با خاک یکسان شده بود.
به لطف کمک قبیله جگال، تازه تا حدودیشکوفه بازسازی شده بود و اون پیرمرد همش دلشورهکردن داشت که مبادا دوباره روی سرشون خراب بشه.
خوشبختانه، همچین اتفاقی نیفتاد.
«هاها، هر دفعه کهصداش کوچیکترین شاگردمون درمان میکنه،برسه چه بساطی به پا میشه...»
چون گو در حالی که به اتاقی کهمیلرزیدن چون هوی توش بود نگاه میکرد و اینانیمهباز رو زیر لب میگفت، کمکم دهنش باز موند.
اصلاً یادشعطر رفت داشتآشنای چی میگفت.
به خاطر صحنهای بود کهسرمایی با محو شدن اون مهمیلرزیدن قرمزِ منفجرشده و پراکنده، نمایان شد.
«...شکوفههای آلو؟»
روی کفی که مه قرمزپیچید ازش رد شده بود، شکوفههایتمام قرمز آلو کاملاً شکفته بودن.
چون گو که جا خورده بود،آلو سریع با دستش شکوفه آلویی کهنگاهی جلوی پاش شکفته بود رو لمس کرد.
«اینا شکوفههای شمشیر نیستن.»
حسی که بهبلند دستش منتقل میشد،اون کاملاً زنده بود.
اینا بدونسیخ شک شکوفههایوجودشون زنده آلو بودن.
الان توعطر دوره سومانآشنای بودیم، وسط تابستون.
دقیقاً برعکس فصلتنشون زمستون که فصلوجودشون شکوفه دادن آلوهاست.
اما الان،اونقدر شکوفههای آلوصداش شکفته بودن.
صحنهای که عقلسرمایی سلیم این دنیامثل رو به سخره میگرفت.
فقط چون گو نبود کهشکوفههای از این قضیه کف کردهمنظورشو بود؛ بقیه هم همینطور بودن.
نه، اوناکرده حتی بیشتر همسرمایی شوکه شده بودن.
«غـ-غیرممکنه! شکوفههای آلو!»
«اینا شکوفههای شمشیرن؟»
«شکوفههای شمشیر ارشد اعظم خیلیشکوفههای طبیعی بودن، اما نگاه کنین.منظورشو اینا شکوفههای واقعی آلو هستن.»
در حالی که اونایی کهسرمایی شکوفهها رو لمس کرده بودن،میلرزیدن با چهرههایی ناباورانه داشتن نوازششون میکردن...
«دقیقاً مثلاونقدر قضیه ارشدصداش اعظم هیون یانگ...»
ناگهان، چون گو یادوجودشون اون جوانههای سبزی افتاد کهترس زمین بایر رو پوشونده بودن.
«اما اون موقع، به خاطرشکوفههای یادگاریای بود که امپراتور اژدهایمنظورشو کونلون به جا گذاشته بود.»
در همین حین، داخل اتاقی کهوجودشون همچین صحنه عرفانیای رو خلق کرده بود،گرفته پزشک الهی داشت با ناباوری نوچنوچ میکرد.
«عجب هیولایی هستی تو.»
حرفی کهسیخ تا حالا دههاپیچید بار زده بود.
اما واقعاًعطر چیز دیگهای نبودشکوفههای که بتونه بگه.
حتی اون هم فقط تونسته بود باپیچید طب سوزنی جلوی فرار چی حقیقی مبدأ ودزدکی انرژی درونی بدن شاهزاده شمشیر آزادروح رو بگیره.
این چون هویبلند بود که کاراون رو تموم کرد.
و این کار رو فقط با گذاشتن کف دستش رویتمام بدن شاهزاده شمشیر آزادروح انجام داد و انرژی حقیقی ذاتیزدن و انرژی درونیای که از دست داده بود رو بهش برگردوند.
این دیگه توغلیظ قلمرو هنرهای پزشکیآلو یا همچین خزعبلاتی نبود.
«حالا دیگه میخوایتنشون نیروی حیات یه آدمپیچید رو هم کنترل کنی؟»
«بیشتر شبیهاونقدر اینه کهصداش بهش برگردوندم.»
چون هوی اینوسرمایی گفت و دستشمثل رو کشید عقب.
«میسوزه.»
برخلاف تصور پزشک الهی دستسرمایی مقدس، چون هوی شوک قابلتوجهی بهترس ذهن و بدنش وارد شده بود.
مصرف انرژی درونیبلند خیلی بیشتر از چیزیپرهرجومرج بود که انتظار داشتم.
علاوه بر اون، باید مقدار زیادی از نیروی ارادهام روتمام هم خرج میکردم تا با دقت انرژی حقیقی ذاتی وزدن انرژی درونی رو کنترل کنم، و این داشت روحم رو میخورد.
«کار راحتی نیست. پس برایشکوفههای همینه که بهش میگن اوجمنظورشو "حیات". قضیه حسابی جالب شد.»
چون هویکرده تو دلشسیخ نیشخندی زد.
اینا همه به لطف اون بینشی بود که وقت هدایت جریان انرژیِتائوئیستی امپراتور اژدهای کونلون و جاودانه شمشیر وودانگ – وقتی داشتن به مقامتکنیک جاودانگی میرسیدن و انرژیشون رو پخش میکردن – به دست آورده بودم.
مسیری کهسیخ به عنوان قلمروپیچید «حیات» شناخته میشه.
«دقیقاً نقطهعطر مقابل تزکیهآشنای شیطانی. اما...»
چون هوی مشتش رو گره کرد و انرژیمثل قلمرو «حیات» رو که هنوز به صورت محولای تو کف دستِ مورمورشدهاش حس میشد، لمس کرد.
«وقتی آدم بهبلند "بازگشت تمام جریانهااون به مبدأ" برسه...»
چون هوی کهسرمایی فکرش رو تموم کردهبید بود، به حرف اومد.
«اگه چی حقیقی مبدأ مال یکی دیگهتکنیک بود، عمراً میتونستم نجاتش بدم. فقط به اینشروع خاطر تونستم که انرژی حقیقی ذاتیِ خودش بود.»
«این که معلومه. اگه کسی بتونه انرژی حقیقیمثل ذاتی یکی دیگه رو برای نجات یه جونلای کنترل کنه، اون دیگه آدم نیست، یه خدائه.»
«همم، یه خدا.»
«هرچند، همین کاریسرمایی هم که الان کردیبید اصلاً به آدمیزاد نمیبره.»
پزشک الهی با حرکات ظریف دستش، سوزنهای طب سوزنیتائوئیستهای رو از بدن شاهزاده شمشیر آزادروح کشید بیرون وجای بعد تنفسش رو چک کرد و نبضش رو گرفت.
تنفس منظمکرده و یهسیخ نبض واضح.
اندامهای داخلیش که تا مرز انفجاراون رفته بودن و حسابی به همتائوئیستی ریخته بودن، حالا تثبیت شده بود.
انگار زمانسیخ به عقبوجودشون برگشته بود.
«...این دیوانهکنندهست. اگه بشه این کار روتکنیک فقط با هنرهای رزمی انجام داد، دیگهانداختن اصلاً هنرهای پزشکی به چه دردی میخوره.»
پزشک الهی دست مقدسسیخ با نگاهی پر ازمثل تردید، شونههاش رو انداخت پایین.
اون تمام زندگیشبلند رو وقف هنرهایاون پزشکی کرده بود.
اما با دیدن روش چون هویمثل که از هنرهای پزشکی فراتر رفتههمون بود، حس پوچی تمام وجودش رو گرفت.
«معلومه که به درد میخوره. چونآلو تو کل این دنیای خرابشده، مننگاهی تنها کسیام که میتونم همچین کاری بکنم.»
«آره، واقعاً حرف آرامشبخشی بود.»
درست همون موقع کهصداش پزشک الهی با قیافهای ناباورانهبلافاصله داشت سرش رو تکون میداد...
«اوغ...»
ناگهان، یهعطر ناله ضعیفآشنای به گوش رسید.
صدا از پایین میومد.
بعد، قفسه سینه شاهزاده شمشیر آزادروح کهپرهرجومرج تا اون موقع بیحرکت بود، یه بارکرد بالا اومد و پلکهاش از هم باز شد.
«اینجا... کجاست...»
هنوز به خودش نیومده بود؟
در حالی که با چهرهای گیج و منگ چشماش رومیلرزیدن میچرخوند، به محض اینکه نگاهش با نگاه چون هوی گرهمیکشیدن خورد، رنگ از رخش پرید و چشماش از حدقه بیرون زد.
انگار کهاونقدر شوک شدیدی بهشگوش وارد شده باشه.
بعد، تمام بدنش مثلوجودشون صاعقهزدهها به لرزه افتادمیلرزیدن و از جاش بلند شد.
سپس کمرش رو به سمت چونآلو هوی خم کرد و دستاش رونگاهی با احترام به هم گره زد.
دقیقاً شبیهکرده یه خدمتکارسیخ شده بود.
رفتاری کاملاً متفاوت با قبل.
پزشک الهی که نشسته بود، با چهرهایبید مات و مبهوت سرش رو بلند کردلای و چهرهی او رو در حال تعظیم دید.
مژههای لرزان.
و به هم خوردن مداومسرمایی دندونهاش نشون میداد که ترس وترس وحشت عمیقی وجودش رو فرا گرفته.
پزشک الهی بابلند دیدن این صحنهاون سرش رو برگردوند.
«...چیکار کردی؟»
«من که کاری نکردم.»
چون هوی هم که خودشسرمایی کمی جا خورده بود، نگاهیمیلرزیدن به شاهزاده شمشیر آزادروح انداخت.
«مهر محدودکننده شکسته.»
درست در همون لحظه، چون هوی دوباره تأییدمیلرزیدن کرد که حضور معنوی و جادوی مهر محدودکنندهای کهسرک عمیقاً تو سرش کاشته شده بود، کاملاً نابود شده.
نگاهش رو حس کرد؟
موهای بلوند وتنشون زیبای آبشاریاش کمیوجودشون لرزید و تاب خورد.
لحظهای بعد.
با احترام زانو زد وپیچید با صدای تالاپ، دستها وتمام پیشانیاش رو به زمین چسبوند.
این سجدهعطر پنجگانه بود،آشنای نماد اطاعت مطلق.
«مـ... منکرده به حاکمسیخ درود میفرستم.»
«حاکم؟»
چون هوی به او که ناگهانمثل سجده پنجگانه رو به جا آورده بوددزدکی خیره شد و بعد چشماش برقی زد.
نقطه طب سوزنیغلیظ تاج که کمیآلو باز شده بود.
چیزی رو درونش خونده بود.
«...اوهو.»
چون هویسیخ با لبخندیوجودشون سرد گفت:
«بلند شو.»
به محض اینکه حرفش تموم شد،وجودشون زنی که در حال سجده پنجگانهتمام بود، مثل فنر از جاش پرید.
اما هنوزاونقدر هم سرش روگوش بالا نیاورده بود.
کمرش رو خم نگه داشته بود، انگاربید میخواست از نگاهش فرار کنه و دستهاشلای رو با احترام به هم گره زده بود.
چون هویعطر با دیدنآشنای این وضعیت گفت:
«تو چشمام نگاه کن.»
شاهزاده شمشیر آزادروح انگار که صاعقه بهشپرهرجومرج زده باشن، سرش رو بالا آورد وکرد مستقیماً به چشمهای چون هوی خیره شد.
حتی یکسیخ لحظه هموجودشون درنگ نکرد.
چون هویعطر مستقیماً بهآشنای چشماش نگاه کرد.
چهرهاش که غرق در ترس بود، نشون میدادمثل دلش میخواد نگاهش رو بدزده، اما هر دولای مردمک چشمش مستقیم به او زل زده بودن.
این حالت کسی بودصداش که بیقید و شرطبرسه از هر دستوری اطاعت میکنه.
«من کهسیخ هنر تسخیر روحپیچید رو پس گرفتم.»
نگاه چون هوی عمیقتر شد.
دلیلی که الان داشت ازسرمایی دستوراتش اطاعت میکرد، نه مهر محدودکنندهترس بود و نه هنر تسخیر روح.
«این یه دستاورد غیرمنتظرهست. میتونم بدون نیاز به هنر تسخیر روح، اطلاعات مفیدیپخش ازش بکشم بیرون. تازه، اگه روحش به این روز افتاده باشه، دیگه نمیتونهتائوئیستهای روی حرفم حرف بزنه، پس شاید به عنوان یه خدمتکار به دردم بخوره.»
در حالی که چون هوی با لبخندیبید موذیانه، انگار که چیز غیرمنتظرهای به دست آوردهدرِ باشه پوزخند میزد، پزشک الهی واکنش نشون داد.
«میدونی چرا اینطوری شده؟»
«عقلش پریده.»
چون هوی با انگشت اشاره ضربهایاون به شقیقهاش زد و لبهاش روتائوئیستی به یه پوزخند کج کش داد.
«به نظر میاد شوک وارد شده به ذهن و روحش تو حالت بیهوشی،دزدکی کار خودش رو کرده. علاوه بر اون، بیدفاع در معرض قصد و نیت کشندهایپاک که آزاد کردم قرار گرفت، پس جای تعجب نداره که روحش پر کشیده باشه.»
«...روحش؟ پس درمانش...»
«غیرممکنه. خودِ روحش آسیب دیده.»
چون هوی جوری بهصداش زن نگاه کرد کهبرسه انگار میگفت: «مگه نه؟»
«...!»
شاهزاده شمشیر آزادروح برایآشنای لحظهای لرزید، اما بازشکوفه هم نگاهش رو برنگردوند.
نه تنها نگاهشتنشون رو ندزدید، بلکهوجودشون حتی پلک هم نمیزد.
در نهایت، رگهای چشمش بیرون زداون و اشک از چشماش جاری شد، اماپخش همچنان به چون هوی خیره مونده بود.
«حتماً به خاطرسرمایی دستورم بوده که گفتمبید تو چشمام نگاه کنه.»
چون هویعطر با پوزخندیآشنای لب باز کرد:
«میتونی پلک بزنی.»
تازه اون موقع بود که شاهزاده شمشیر آزادروحبرسه چشمهای خشکشدهاش رو پلک زد، اما نگاهش حتی یهخونسردانهای ذره هم نلغزید و روی چون هوی قفل موند.
حتی باسیخ وجود اینکهوجودشون از ترس میلرزید.
«هیچوقت فکرعطر نمیکردم کارآشنای به اینجا بکشه.»
دست شیطانی الهی روح نخستین که برای شکستنمثل مهر محدودکننده استفاده کرده بود و آزادسازی انرژیلای برای نجات جونش، نتیجه غیرمنتظرهای به همراه داشت.
«خب، هرچیاونقدر شد بهصداش نفعم شد.»
چون هویسیخ اصلاً این موضوعپیچید رو جدی نگرفت.
نه، درعطر واقع فکر میکردشکوفههای اتفاق خوبی افتاده.
موج انرژی اوتنشون کاملاً روح زنوجودشون رو تسخیر کرده بود.
درست مثل یه مهر محدودکننده.
اما برخلاف مهرسرمایی محدودکننده، این چیزیمثل نبود که بشه شکستش.
«اگه اونقدر مهارت رزمی جمع کنه کهتکنیک بتونه بر شوکی که به روحش واردانداختن شده غلبه کنه، نمیتونه بهبود پیدا کنه؟»
«مهارت رزمی؟ تا چه حد...»
«باید ازاونقدر سطح الانِصداش من قویتر بشه.»
«...پس غیرممکنه.»
پزشک الهیعطر با آهیآشنای این رو گفت.
در همین حین، چون هوی رووجودشون به شاهزاده شمشیر آزادروح که تصادفاًتمام به خدمتکارش تبدیل شده بود، گفت:
«باید هراونقدر اطلاعاتی که داریگوش رو بهم بگی.»
«از کجا شروع کنم؟»
شاهزاده شمشیرعطر آزادروح باآشنای صدایی لرزان پرسید.
چون هوی با دیدن اینکه با وجودپیچید فروکش نکردن ترسش، تمام تلاشش رو میکردهمون تا نلرزه، انگار که منتظر همین بود گفت:
«از کسی شروعبلند کن که مهراون محدودکننده رو روت گذاشت.»
«کار ملکه مادر بود.»
شاهزاده شمشیرعطر آزادروح فوراًآشنای جواب داد.
«وقتی بچه بودم، روزی که همراه پدرمپیچید به خانواده سلطنتی دعوت شدیم، توسط اون دزدیدهدزدکی شدم و مهر محدودکننده درون من کاشته شد.»
«دعوت شده بودی؟»
«بله، درسته.»
«برای چی دعوت شده بودین؟»
«دعوتی از طرف خود ملکه مادر بود،پیچید میگفت میخواد با پدرم که رهبر اتحادهمون صد شمشیر بود، روابط دوستانهای برقرار کنه.»
بچه رهبر اتحاد صد شمشیر؟
اخمی رویسیخ پیشانی چونوجودشون هوی نشست.
عجیب بود.
او از امپراتریس شمشیر شنیده بود که شاهزادهمثل شمشیر آزادروح توسط جامعه نه آسمان بزرگ شدهلای و بعداً شاگرد رهبر اتحاد صد شمشیر شده.
اما چیزی کهبلند الان گفت، ترتیب اتفاقاتپرهرجومرج رو کاملاً برعکس میکرد.
چون هوی بعدسرمایی از کمی فکر کردن،بید دوباره به حرف اومد:
«مطمئنی کهعطر بچه رهبر اتحادشکوفههای صد شمشیر هستی؟»
«بله، درسته.»
«عجیبه. من شنیده بودمصداش که تو بعداً شاگردبرسه رهبر اتحاد صد شمشیر شدی.»
«بعد از اینکه اون روز مهر محدودکننده روم گذاشته شد،تمام هنرهای رزمی رو تو خانواده سلطنتی یاد گرفتم و چندزدن سال بعد، با هویتی مخفی به اتحاد صد شمشیر برگشتم.»
«چرا همچین کاری کردی؟»
«این یهکرده معامله باسیخ ملکه مادر بود.»
«معامله؟ چه جور معاملهای؟»
چون هوی درسرمایی حالی که چشماشمثل برق میزد پرسید.
حس میکرد سرنخی پیدا کرده.
«در ازای اینکه من تو خانواده سلطنتی بمونممثل و رابطه عمیقی بسازم، قرار بود اتحاد صد شمشیردرِ یه کرسی تو جامعه نه آسمان به دست بیاره.»
نگاه چون هوی عمیقتر شد.
«تو از کجاسرمایی از وجود جامعهمثل نه آسمان خبر داشتی؟»
«خود ملکه مادر بهم گفت.»
«لابد وارد کردنتتنشون به جامعه نه آسمانپیچید هم پیشنهاد اون بود؟»
«بله، درسته.»
«نه رهبر جامعه نه آسمان، بلکه ملکه مادر؟میلرزیدن مگه ملکه مادر این قدرت رو داره کهنیمهباز اتحاد صد شمشیر رو وارد جامعه نه آسمان کنه؟»
در حالی که غرق در افکارش شدهتکنیک بود، شاهزاده شمشیر آزادروح لبهاش رو تکونانداختن داد، انگار حرفهای بیشتری برای گفتن داشت.
«با این حال، قبل از اینکه اتحاد صد شمشیر بتونهمیلرزیدن به جامعه نه آسمان ملحق بشه، رهبر اتحاد سیاه شرورمیکشیدن به اونجا اومد. و اتحاد صد شمشیر رو نابود کرد.»
رهبر اتحاد سیاه شرور؟
چشمهای چون هوی تیز شد.
تو اون همه گیر و دار، رهبر اتحاد سیاه شرورمنظورشو دقیقاً زمانی تو اتحاد صد شمشیر پیداش شد که اونانیست در شرف پیوستن به جامعه نه آسمان بودن و نابودشون کرد؟
زمانبندیش خیلی مشکوک بود.
اما قبل از اینکهصداش بتونه عمیقتر بهش فکر کنه،بلافاصله زن به حرفش ادامه داد.
«اون یه اتفاق غیرمنتظره بود، برای همینبید من به اتحاد صد شمشیر خیانت کردم،لای تسلیمش شدم و قبول کردم که زیردستش بشم.»
«به نظرعطر نمیاد به فکرشکوفههای انتقام بوده باشی.»
با حرف چون هوی، شاهزادهسرمایی شمشیر آزادروح لرزید، بعد لبمیلرزیدن پایینش رو گاز گرفت و گفت:
«...مهر محدودکننده اون،بلند بهم اجازه نمیداداون دنبال انتقام باشم.»
«یه مهر محدودکننده؟ همم،وجودشون چه راحت. به هر حالترس میخواستم در این مورد بپرسم.»
چون هوی با علاقه پرسید:
«دقیقاً این مهرتنشون محدودکنندهای که ملکهوجودشون مادر روت گذاشته چیه؟»
«بعد از تسلط نه تنها بر هنرهایپرهرجومرج رزمی اتحاد صد شمشیر، بلکه انواع هنرهای رزمیواکنش برای رسیدن به سطح بالایی از مهارت رزمی...»
به خاطر این بودوجودشون که مدت زیادی تحتمیلرزیدن تأثیر مهر محدودکننده قرار داشت؟
صدای شاهزادهعطر شمشیر آزادروح برایشکوفههای لحظهای قطع شد.
چون هوی با دیدن این صحنه، هنر الهی حاکمبید شکوفه آلو رو فعال کرد و شاهزاده شمشیر آزادروحنیمهباز که برای لحظهای مردد شده بود، با وحشت زانو زد.
بلافاصله بعد از اون، باگوش احترام سجده پنجگانه رو بهانرژی جا آورد و جواب داد:
«قرار بودسیخ تبدیل بهوجودشون یک قربانی بشم.»