---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 1005: شکوفه‌های آلو در میانه تابستان • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 1005: شکوفه‌های آلو در میانه تابستان

0

«این لرزش الان...؟»

«از اتاق شاهزاده شمشیر آزادروح بود.‌وجودشون​ فکر کنم قهرمان بزرگ، گل آسمان‌تمام​ شمشیر، همین چند لحظه پیش رفت اونجا...»

«چه خبر شده؟»

تالار پزشکی‌سیخ​ حسابی به‌وجودشون​ هم ریخته بود.

رزمی‌کارانی که در حال درمان بودند، از لرزشی که‌تائوئیست‌های​ کل تالار پزشکی رو تکون داد و موج انرژی‌ای‌جای​ که به همراهش اومد، نتونستن خودشون رو جمع‌وجور کنن.

البته حق هم داشتن.

چون حس می‌کردن دست یه شبح،‌اون​ در حالی که برای درمان دراز کشیده‌پخش​ یا نشسته بودن، بدنشون رو لمس کرده.

مو به تنشون سیخ شده‌پیچید​ بود و از سرمایی که‌تمام​ تو وجودشون پیچید، مثل بید می‌لرزیدن.

ترس تمام‌عطر​ وجودشون رو‌آشنای​ گرفته بود.

همون رزمی‌کارانی که دزدکی از لای‌وجودشون​ درِ نیمه‌باز به اتاق شاهزاده شمشیر‌تمام​ آزادروح سرک می‌کشیدن، با دستپاچگی داد زدن:

«خـ-خطر!»

«باید همین الان فرار کنیم...!»

در حالی که از ترس‌شکوفه‌های​ و هرج‌ومرجِ پیش‌رو پاک عقلشون رو‌فهمیده​ باخته بودن و می‌خواستن جیم بشن...

«همه آروم باشین!»

صدای غرش‌اون‌قدر​ شیری رعدآسا‌صداش​ تو فضا پیچید.

کار استاد‌سیخ​ تالار پزشکی،‌وجودشون​ چون گو بود.

بعد از اینکه اون‌قدر بلند داد زد که‌شکوفه​ صداش به گوش همه تو اون تالار پرهرج‌ومرج برسه،‌مریضا​ بلافاصله انرژی طراوت‌بخش تائوئیستی رو تو فضا پخش کرد.

واکنش سریع و خونسردانه‌ای بود.

وقتی عطر غلیظ و آشنای شکوفه‌های آلو از تکنیک انرژی‌انرژی​ شکوفه آلو پخش شد، تائوئیست‌های تالار پزشکی که منظورشو فهمیده بودن،‌آشنای​ نگاهی به اطراف انداختن و شروع کردن به آروم کردن مریضا.

«جای نگرانی نیست.»

«لطفاً برگردین تو اتاق‌هاتون.»

«درمانتون هنوز تموم نشده.»

تائوئیست‌های تالار پزشکی که از قبل یه چیزایی در‌بلافاصله​ مورد احتمال وقوع همچین اتفاقی بهشون گفته شده بود، سریع‌عطر​ رفتن سمت رزمی‌کارانی که از ترس می‌لرزیدن و زدن پشتشون.

با حرکت دستاشون، انرژی‌وجودشون​ تکنیک انرژی شکوفه آلو‌می‌لرزیدن​ آروم به پشتشون نفوذ کرد.

برای این بود‌غلیظ​ که ذهن و بدنشون‌تکنیک​ رو ثابت نگه دارن.

شاید به‌کرده​ خاطر همین‌سیخ​ بود که...

لرزش بدنشون کم‌کم خوابید‌صداش​ و ذهن‌های آشفته‌شون آروم‌آروم‌برسه​ به حالت عادی برگشت.

البته با این وجود،‌وجودشون​ هنوز ترس کاملاً از‌می‌لرزیدن​ وجودشون بیرون نرفته بود.

هووووااااااک—!

ناگهان، یه‌کرده​ انرژی متعالی‌سیخ​ منفجر شد.

از داخل همون‌بلند​ اتاقی بود که شاهزاده‌پرهرج‌ومرج​ شمشیر آزادروح اونجا بود.

انفجار ناگهانی انرژی با سرعت وحشتناکی مثل‌بید​ یه سرنوشت گریزناپذیر به بیرون پرتاب شد‌لای​ و تو کل تالار پزشکی پخش شد.

تو یه‌عطر​ چشم به هم‌شکوفه‌های​ زدن اتفاق افتاد.

موجی از انرژی که اون‌قدر غلیظ بود که با‌بید​ چشم غیرمسلح هم دیده می‌شد، تو ارتفاع پایین پخش‌نیمه‌باز​ شد و بعد روی کف تالار پزشکی هجوم آورد.

و به یه‌بلند​ مه غلیظ و‌اون​ قرمز تیره تبدیل شد.

«...!»

«اووااااه!»

ظاهرش که شبیه یه مه خونی بود، حس‌مثل​ بدی به آدم می‌داد و رزمی‌کارای وحشت‌زده ناخودآگاه با‌درِ​ جون و دل تقلا کردن تا بهش برخورد نکنن.

اما درست‌اون‌قدر​ قبل از اینکه‌گوش​ بتونن فرار کنن.

سااااا—

مه قرمز که‌غلیظ​ دیگه نزدیک شده بود،‌تکنیک​ از پایین‌تنه‌شون عبور کرد.

و همون‌کرده​ لحظه، همه‌شون‌سیخ​ خشکشون زد.

فقط اونایی‌اون‌قدر​ که می‌خواستن‌صداش​ فرار کنن نبودن.

حتی تائوئیست‌های تالار پزشکی هم که‌مثل​ از قبل بهشون هشدار داده شده بود،‌دزدکی​ حرکتشون متوقف شد و دیدشون تار شد.

برای یه لحظه، صحنه‌ای تو‌شکوفه‌های​ کل تالار پزشکی رقم خورد‌منظورشو​ که انگار زمان متوقف شده بود.

«آه... چه‌کرده​ عطر غلیظی‌سیخ​ از شکوفه‌های آلو.»

«ذهنم چقدر آروم شد.»

«این باید انرژی‌سرمایی​ قهرمان بزرگ، گل‌مثل​ آسمان شمشیر باشه.»

از هر طرف،‌غلیظ​ مسحور و هیپنوتیزم‌شده، این‌تکنیک​ حرفا رو زمزمه می‌کردن.

وقتی اون انرژی غلیظ از‌سرمایی​ روی پاهاشون رد شد، چهره‌های‌می‌لرزیدن​ رزمی‌کارا از اون حالت منقبض دراومد.

انگار اون مه قرمز که از روشون‌پرهرج‌ومرج​ رد شد، تمام ترسی که وجودشون رو‌کرد​ گرفته بود رو شسته بود و برده بود.

قلب‌هاشون گرم و آروم شد.

بعضی‌هاشون حتی چشماشون رو‌آشنای​ بستن تا از این‌شکوفه​ انرژی حسابی لذت ببرن.

«این دفعه دیگه نریخت.»

چون گو در حالی‌صداش​ که با لبخند به‌برسه​ اتاق نگاه می‌کرد، اینو گفت.

تالار پزشکی همین چند وقت‌پیچید​ پیش به خاطر حمله فرقه‌تمام​ خون با خاک یکسان شده بود.

به لطف کمک قبیله جگال، تازه تا حدودی‌شکوفه​ بازسازی شده بود و اون پیرمرد همش دلشوره‌کردن​ داشت که مبادا دوباره روی سرشون خراب بشه.

خوشبختانه، همچین اتفاقی نیفتاد.

«هاها، هر دفعه که‌صداش​ کوچیک‌ترین شاگردمون درمان می‌کنه،‌برسه​ چه بساطی به پا می‌شه...»

چون گو در حالی که به اتاقی که‌می‌لرزیدن​ چون هوی توش بود نگاه می‌کرد و اینا‌نیمه‌باز​ رو زیر لب می‌گفت، کم‌کم دهنش باز موند.

اصلاً یادش‌عطر​ رفت داشت‌آشنای​ چی می‌گفت.

به خاطر صحنه‌ای بود که‌سرمایی​ با محو شدن اون مه‌می‌لرزیدن​ قرمزِ منفجرشده و پراکنده، نمایان شد.

«...شکوفه‌های آلو؟»

روی کفی که مه قرمز‌پیچید​ ازش رد شده بود، شکوفه‌های‌تمام​ قرمز آلو کاملاً شکفته بودن.

چون گو که جا خورده بود،‌آلو​ سریع با دستش شکوفه آلویی که‌نگاهی​ جلوی پاش شکفته بود رو لمس کرد.

«اینا شکوفه‌های شمشیر نیستن.»

حسی که به‌بلند​ دستش منتقل می‌شد،‌اون​ کاملاً زنده بود.

اینا بدون‌سیخ​ شک شکوفه‌های‌وجودشون​ زنده آلو بودن.

الان تو‌عطر​ دوره سومان‌آشنای​ بودیم، وسط تابستون.

دقیقاً برعکس فصل‌تنشون​ زمستون که فصل‌وجودشون​ شکوفه دادن آلوهاست.

اما الان،‌اون‌قدر​ شکوفه‌های آلو‌صداش​ شکفته بودن.

صحنه‌ای که عقل‌سرمایی​ سلیم این دنیا‌مثل​ رو به سخره می‌گرفت.

فقط چون گو نبود که‌شکوفه‌های​ از این قضیه کف کرده‌منظورشو​ بود؛ بقیه هم همین‌طور بودن.

نه، اونا‌کرده​ حتی بیشتر هم‌سرمایی​ شوکه شده بودن.

«غـ-غیرممکنه! شکوفه‌های آلو!»

«اینا شکوفه‌های شمشیرن؟»

«شکوفه‌های شمشیر ارشد اعظم خیلی‌شکوفه‌های​ طبیعی بودن، اما نگاه کنین.‌منظورشو​ اینا شکوفه‌های واقعی آلو هستن.»

در حالی که اونایی که‌سرمایی​ شکوفه‌ها رو لمس کرده بودن،‌می‌لرزیدن​ با چهره‌هایی ناباورانه داشتن نوازششون می‌کردن...

«دقیقاً مثل‌اون‌قدر​ قضیه ارشد‌صداش​ اعظم هیون یانگ...»

ناگهان، چون گو یاد‌وجودشون​ اون جوانه‌های سبزی افتاد که‌ترس​ زمین بایر رو پوشونده بودن.

«اما اون موقع، به خاطر‌شکوفه‌های​ یادگاری‌ای بود که امپراتور اژدهای‌منظورشو​ کونلون به جا گذاشته بود.»

در همین حین، داخل اتاقی که‌وجودشون​ همچین صحنه عرفانی‌ای رو خلق کرده بود،‌گرفته​ پزشک الهی داشت با ناباوری نوچ‌نوچ می‌کرد.

«عجب هیولایی هستی تو.»

حرفی که‌سیخ​ تا حالا ده‌ها‌پیچید​ بار زده بود.

اما واقعاً‌عطر​ چیز دیگه‌ای نبود‌شکوفه‌های​ که بتونه بگه.

حتی اون هم فقط تونسته بود با‌پیچید​ طب سوزنی جلوی فرار چی حقیقی مبدأ و‌دزدکی​ انرژی درونی بدن شاهزاده شمشیر آزادروح رو بگیره.

این چون هوی‌بلند​ بود که کار‌اون​ رو تموم کرد.

و این کار رو فقط با گذاشتن کف دستش روی‌تمام​ بدن شاهزاده شمشیر آزادروح انجام داد و انرژی حقیقی ذاتی‌زدن​ و انرژی درونی‌ای که از دست داده بود رو بهش برگردوند.

این دیگه تو‌غلیظ​ قلمرو هنرهای پزشکی‌آلو​ یا همچین خزعبلاتی نبود.

«حالا دیگه می‌خوای‌تنشون​ نیروی حیات یه آدم‌پیچید​ رو هم کنترل کنی؟»

«بیشتر شبیه‌اون‌قدر​ اینه که‌صداش​ بهش برگردوندم.»

چون هوی اینو‌سرمایی​ گفت و دستش‌مثل​ رو کشید عقب.

«می‌سوزه.»

برخلاف تصور پزشک الهی دست‌سرمایی​ مقدس، چون هوی شوک قابل‌توجهی به‌ترس​ ذهن و بدنش وارد شده بود.

مصرف انرژی درونی‌بلند​ خیلی بیشتر از چیزی‌پرهرج‌ومرج​ بود که انتظار داشتم.

علاوه بر اون، باید مقدار زیادی از نیروی اراده‌ام رو‌تمام​ هم خرج می‌کردم تا با دقت انرژی حقیقی ذاتی و‌زدن​ انرژی درونی رو کنترل کنم، و این داشت روحم رو می‌خورد.

«کار راحتی نیست. پس برای‌شکوفه‌های​ همینه که بهش می‌گن اوج‌منظورشو​ "حیات". قضیه حسابی جالب شد.»

چون هوی‌کرده​ تو دلش‌سیخ​ نیشخندی زد.

اینا همه به لطف اون بینشی بود که وقت هدایت جریان انرژیِ‌تائوئیستی​ امپراتور اژدهای کونلون و جاودانه شمشیر وودانگ – وقتی داشتن به مقام‌تکنیک​ جاودانگی می‌رسیدن و انرژیشون رو پخش می‌کردن – به دست آورده بودم.

مسیری که‌سیخ​ به عنوان قلمرو‌پیچید​ «حیات» شناخته می‌شه.

«دقیقاً نقطه‌عطر​ مقابل تزکیه‌آشنای​ شیطانی. اما...»

چون هوی مشتش رو گره کرد و انرژی‌مثل​ قلمرو «حیات» رو که هنوز به صورت محو‌لای​ تو کف دستِ مورمورشده‌اش حس می‌شد، لمس کرد.

«وقتی آدم به‌بلند​ "بازگشت تمام جریان‌ها‌اون​ به مبدأ" برسه...»

چون هوی که‌سرمایی​ فکرش رو تموم کرده‌بید​ بود، به حرف اومد.

«اگه چی حقیقی مبدأ مال یکی دیگه‌تکنیک​ بود، عمراً می‌تونستم نجاتش بدم. فقط به این‌شروع​ خاطر تونستم که انرژی حقیقی ذاتیِ خودش بود.»

«این که معلومه. اگه کسی بتونه انرژی حقیقی‌مثل​ ذاتی یکی دیگه رو برای نجات یه جون‌لای​ کنترل کنه، اون دیگه آدم نیست، یه خدائه.»

«همم، یه خدا.»

«هرچند، همین کاری‌سرمایی​ هم که الان کردی‌بید​ اصلاً به آدمیزاد نمی‌بره.»

پزشک الهی با حرکات ظریف دستش، سوزن‌های طب سوزنی‌تائوئیست‌های​ رو از بدن شاهزاده شمشیر آزادروح کشید بیرون و‌جای​ بعد تنفسش رو چک کرد و نبضش رو گرفت.

تنفس منظم‌کرده​ و یه‌سیخ​ نبض واضح.

اندام‌های داخلیش که تا مرز انفجار‌اون​ رفته بودن و حسابی به هم‌تائوئیستی​ ریخته بودن، حالا تثبیت شده بود.

انگار زمان‌سیخ​ به عقب‌وجودشون​ برگشته بود.

«...این دیوانه‌کننده‌ست. اگه بشه این کار رو‌تکنیک​ فقط با هنرهای رزمی انجام داد، دیگه‌انداختن​ اصلاً هنرهای پزشکی به چه دردی می‌خوره.»

پزشک الهی دست مقدس‌سیخ​ با نگاهی پر از‌مثل​ تردید، شونه‌هاش رو انداخت پایین.

اون تمام زندگیش‌بلند​ رو وقف هنرهای‌اون​ پزشکی کرده بود.

اما با دیدن روش چون هوی‌مثل​ که از هنرهای پزشکی فراتر رفته‌همون​ بود، حس پوچی تمام وجودش رو گرفت.

«معلومه که به درد می‌خوره. چون‌آلو​ تو کل این دنیای خراب‌شده، من‌نگاهی​ تنها کسی‌ام که می‌تونم همچین کاری بکنم.»

«آره، واقعاً حرف آرامش‌بخشی بود.»

درست همون موقع که‌صداش​ پزشک الهی با قیافه‌ای ناباورانه‌بلافاصله​ داشت سرش رو تکون می‌داد...

«اوغ...»

ناگهان، یه‌عطر​ ناله ضعیف‌آشنای​ به گوش رسید.

صدا از پایین میومد.

بعد، قفسه سینه شاهزاده شمشیر آزادروح که‌پرهرج‌ومرج​ تا اون موقع بی‌حرکت بود، یه بار‌کرد​ بالا اومد و پلک‌هاش از هم باز شد.

«اینجا... کجاست...»

هنوز به خودش نیومده بود؟

در حالی که با چهره‌ای گیج و منگ چشماش رو‌می‌لرزیدن​ می‌چرخوند، به محض اینکه نگاهش با نگاه چون هوی گره‌می‌کشیدن​ خورد، رنگ از رخش پرید و چشماش از حدقه بیرون زد.

انگار که‌اون‌قدر​ شوک شدیدی بهش‌گوش​ وارد شده باشه.

بعد، تمام بدنش مثل‌وجودشون​ صاعقه‌زده‌ها به لرزه افتاد‌می‌لرزیدن​ و از جاش بلند شد.

سپس کمرش رو به سمت چون‌آلو​ هوی خم کرد و دستاش رو‌نگاهی​ با احترام به هم گره زد.

دقیقاً شبیه‌کرده​ یه خدمتکار‌سیخ​ شده بود.

رفتاری کاملاً متفاوت با قبل.

پزشک الهی که نشسته بود، با چهره‌ای‌بید​ مات و مبهوت سرش رو بلند کرد‌لای​ و چهره‌ی او رو در حال تعظیم دید.

مژه‌های لرزان.

و به هم خوردن مداوم‌سرمایی​ دندون‌هاش نشون می‌داد که ترس و‌ترس​ وحشت عمیقی وجودش رو فرا گرفته.

پزشک الهی با‌بلند​ دیدن این صحنه‌اون​ سرش رو برگردوند.

«...چیکار کردی؟»

«من که کاری نکردم.»

چون هوی هم که خودش‌سرمایی​ کمی جا خورده بود، نگاهی‌می‌لرزیدن​ به شاهزاده شمشیر آزادروح انداخت.

«مهر محدودکننده شکسته.»

درست در همون لحظه، چون هوی دوباره تأیید‌می‌لرزیدن​ کرد که حضور معنوی و جادوی مهر محدودکننده‌ای که‌سرک​ عمیقاً تو سرش کاشته شده بود، کاملاً نابود شده.

نگاهش رو حس کرد؟

موهای بلوند و‌تنشون​ زیبای آبشاری‌اش کمی‌وجودشون​ لرزید و تاب خورد.

لحظه‌ای بعد.

با احترام زانو زد و‌پیچید​ با صدای تالاپ، دست‌ها و‌تمام​ پیشانی‌اش رو به زمین چسبوند.

این سجده‌عطر​ پنج‌گانه بود،‌آشنای​ نماد اطاعت مطلق.

«مـ... من‌کرده​ به حاکم‌سیخ​ درود می‌فرستم.»

«حاکم؟»

چون هوی به او که ناگهان‌مثل​ سجده پنج‌گانه رو به جا آورده بود‌دزدکی​ خیره شد و بعد چشماش برقی زد.

نقطه طب سوزنی‌غلیظ​ تاج که کمی‌آلو​ باز شده بود.

چیزی رو درونش خونده بود.

«...اوهو.»

چون هوی‌سیخ​ با لبخندی‌وجودشون​ سرد گفت:

«بلند شو.»

به محض اینکه حرفش تموم شد،‌وجودشون​ زنی که در حال سجده پنج‌گانه‌تمام​ بود، مثل فنر از جاش پرید.

اما هنوز‌اون‌قدر​ هم سرش رو‌گوش​ بالا نیاورده بود.

کمرش رو خم نگه داشته بود، انگار‌بید​ می‌خواست از نگاهش فرار کنه و دست‌هاش‌لای​ رو با احترام به هم گره زده بود.

چون هوی‌عطر​ با دیدن‌آشنای​ این وضعیت گفت:

«تو چشمام نگاه کن.»

شاهزاده شمشیر آزادروح انگار که صاعقه بهش‌پرهرج‌ومرج​ زده باشن، سرش رو بالا آورد و‌کرد​ مستقیماً به چشم‌های چون هوی خیره شد.

حتی یک‌سیخ​ لحظه هم‌وجودشون​ درنگ نکرد.

چون هوی‌عطر​ مستقیماً به‌آشنای​ چشماش نگاه کرد.

چهره‌اش که غرق در ترس بود، نشون می‌داد‌مثل​ دلش می‌خواد نگاهش رو بدزده، اما هر دو‌لای​ مردمک چشمش مستقیم به او زل زده بودن.

این حالت کسی بود‌صداش​ که بی‌قید و شرط‌برسه​ از هر دستوری اطاعت می‌کنه.

«من که‌سیخ​ هنر تسخیر روح‌پیچید​ رو پس گرفتم.»

نگاه چون هوی عمیق‌تر شد.

دلیلی که الان داشت از‌سرمایی​ دستوراتش اطاعت می‌کرد، نه مهر محدودکننده‌ترس​ بود و نه هنر تسخیر روح.

«این یه دستاورد غیرمنتظره‌ست. می‌تونم بدون نیاز به هنر تسخیر روح، اطلاعات مفیدی‌پخش​ ازش بکشم بیرون. تازه، اگه روحش به این روز افتاده باشه، دیگه نمی‌تونه‌تائوئیست‌های​ روی حرفم حرف بزنه، پس شاید به عنوان یه خدمتکار به دردم بخوره.»

در حالی که چون هوی با لبخندی‌بید​ موذیانه، انگار که چیز غیرمنتظره‌ای به دست آورده‌درِ​ باشه پوزخند می‌زد، پزشک الهی واکنش نشون داد.

«می‌دونی چرا این‌طوری شده؟»

«عقلش پریده.»

چون هوی با انگشت اشاره ضربه‌ای‌اون​ به شقیقه‌اش زد و لب‌هاش رو‌تائوئیستی​ به یه پوزخند کج کش داد.

«به نظر میاد شوک وارد شده به ذهن و روحش تو حالت بیهوشی،‌دزدکی​ کار خودش رو کرده. علاوه بر اون، بی‌دفاع در معرض قصد و نیت کشنده‌ای‌پاک​ که آزاد کردم قرار گرفت، پس جای تعجب نداره که روحش پر کشیده باشه.»

«...روحش؟ پس درمانش...»

«غیرممکنه. خودِ روحش آسیب دیده.»

چون هوی جوری به‌صداش​ زن نگاه کرد که‌برسه​ انگار می‌گفت: «مگه نه؟»

«...!»

شاهزاده شمشیر آزادروح برای‌آشنای​ لحظه‌ای لرزید، اما باز‌شکوفه​ هم نگاهش رو برنگردوند.

نه تنها نگاهش‌تنشون​ رو ندزدید، بلکه‌وجودشون​ حتی پلک هم نمی‌زد.

در نهایت، رگ‌های چشمش بیرون زد‌اون​ و اشک از چشماش جاری شد، اما‌پخش​ همچنان به چون هوی خیره مونده بود.

«حتماً به خاطر‌سرمایی​ دستورم بوده که گفتم‌بید​ تو چشمام نگاه کنه.»

چون هوی‌عطر​ با پوزخندی‌آشنای​ لب باز کرد:

«می‌تونی پلک بزنی.»

تازه اون موقع بود که شاهزاده شمشیر آزادروح‌برسه​ چشم‌های خشک‌شده‌اش رو پلک زد، اما نگاهش حتی یه‌خونسردانه‌ای​ ذره هم نلغزید و روی چون هوی قفل موند.

حتی با‌سیخ​ وجود اینکه‌وجودشون​ از ترس می‌لرزید.

«هیچ‌وقت فکر‌عطر​ نمی‌کردم کار‌آشنای​ به اینجا بکشه.»

دست شیطانی الهی روح نخستین که برای شکستن‌مثل​ مهر محدودکننده استفاده کرده بود و آزادسازی انرژی‌لای​ برای نجات جونش، نتیجه غیرمنتظره‌ای به همراه داشت.

«خب، هرچی‌اون‌قدر​ شد به‌صداش​ نفعم شد.»

چون هوی‌سیخ​ اصلاً این موضوع‌پیچید​ رو جدی نگرفت.

نه، در‌عطر​ واقع فکر می‌کرد‌شکوفه‌های​ اتفاق خوبی افتاده.

موج انرژی او‌تنشون​ کاملاً روح زن‌وجودشون​ رو تسخیر کرده بود.

درست مثل یه مهر محدودکننده.

اما برخلاف مهر‌سرمایی​ محدودکننده، این چیزی‌مثل​ نبود که بشه شکستش.

«اگه اون‌قدر مهارت رزمی جمع کنه که‌تکنیک​ بتونه بر شوکی که به روحش وارد‌انداختن​ شده غلبه کنه، نمی‌تونه بهبود پیدا کنه؟»

«مهارت رزمی؟ تا چه حد...»

«باید از‌اون‌قدر​ سطح الانِ‌صداش​ من قوی‌تر بشه.»

«...پس غیرممکنه.»

پزشک الهی‌عطر​ با آهی‌آشنای​ این رو گفت.

در همین حین، چون هوی رو‌وجودشون​ به شاهزاده شمشیر آزادروح که تصادفاً‌تمام​ به خدمتکارش تبدیل شده بود، گفت:

«باید هر‌اون‌قدر​ اطلاعاتی که داری‌گوش​ رو بهم بگی.»

«از کجا شروع کنم؟»

شاهزاده شمشیر‌عطر​ آزادروح با‌آشنای​ صدایی لرزان پرسید.

چون هوی با دیدن اینکه با وجود‌پیچید​ فروکش نکردن ترسش، تمام تلاشش رو می‌کرد‌همون​ تا نلرزه، انگار که منتظر همین بود گفت:

«از کسی شروع‌بلند​ کن که مهر‌اون​ محدودکننده رو روت گذاشت.»

«کار ملکه مادر بود.»

شاهزاده شمشیر‌عطر​ آزادروح فوراً‌آشنای​ جواب داد.

«وقتی بچه بودم، روزی که همراه پدرم‌پیچید​ به خانواده سلطنتی دعوت شدیم، توسط اون دزدیده‌دزدکی​ شدم و مهر محدودکننده درون من کاشته شد.»

«دعوت شده بودی؟»

«بله، درسته.»

«برای چی دعوت شده بودین؟»

«دعوتی از طرف خود ملکه مادر بود،‌پیچید​ می‌گفت می‌خواد با پدرم که رهبر اتحاد‌همون​ صد شمشیر بود، روابط دوستانه‌ای برقرار کنه.»

بچه رهبر اتحاد صد شمشیر؟

اخمی روی‌سیخ​ پیشانی چون‌وجودشون​ هوی نشست.

عجیب بود.

او از امپراتریس شمشیر شنیده بود که شاهزاده‌مثل​ شمشیر آزادروح توسط جامعه نه آسمان بزرگ شده‌لای​ و بعداً شاگرد رهبر اتحاد صد شمشیر شده.

اما چیزی که‌بلند​ الان گفت، ترتیب اتفاقات‌پرهرج‌ومرج​ رو کاملاً برعکس می‌کرد.

چون هوی بعد‌سرمایی​ از کمی فکر کردن،‌بید​ دوباره به حرف اومد:

«مطمئنی که‌عطر​ بچه رهبر اتحاد‌شکوفه‌های​ صد شمشیر هستی؟»

«بله، درسته.»

«عجیبه. من شنیده بودم‌صداش​ که تو بعداً شاگرد‌برسه​ رهبر اتحاد صد شمشیر شدی.»

«بعد از اینکه اون روز مهر محدودکننده روم گذاشته شد،‌تمام​ هنرهای رزمی رو تو خانواده سلطنتی یاد گرفتم و چند‌زدن​ سال بعد، با هویتی مخفی به اتحاد صد شمشیر برگشتم.»

«چرا همچین کاری کردی؟»

«این یه‌کرده​ معامله با‌سیخ​ ملکه مادر بود.»

«معامله؟ چه جور معامله‌ای؟»

چون هوی در‌سرمایی​ حالی که چشماش‌مثل​ برق می‌زد پرسید.

حس می‌کرد سرنخی پیدا کرده.

«در ازای اینکه من تو خانواده سلطنتی بمونم‌مثل​ و رابطه عمیقی بسازم، قرار بود اتحاد صد شمشیر‌درِ​ یه کرسی تو جامعه نه آسمان به دست بیاره.»

نگاه چون هوی عمیق‌تر شد.

«تو از کجا‌سرمایی​ از وجود جامعه‌مثل​ نه آسمان خبر داشتی؟»

«خود ملکه مادر بهم گفت.»

«لابد وارد کردنت‌تنشون​ به جامعه نه آسمان‌پیچید​ هم پیشنهاد اون بود؟»

«بله، درسته.»

«نه رهبر جامعه نه آسمان، بلکه ملکه مادر؟‌می‌لرزیدن​ مگه ملکه مادر این قدرت رو داره که‌نیمه‌باز​ اتحاد صد شمشیر رو وارد جامعه نه آسمان کنه؟»

در حالی که غرق در افکارش شده‌تکنیک​ بود، شاهزاده شمشیر آزادروح لب‌هاش رو تکون‌انداختن​ داد، انگار حرف‌های بیشتری برای گفتن داشت.

«با این حال، قبل از اینکه اتحاد صد شمشیر بتونه‌می‌لرزیدن​ به جامعه نه آسمان ملحق بشه، رهبر اتحاد سیاه شرور‌می‌کشیدن​ به اونجا اومد. و اتحاد صد شمشیر رو نابود کرد.»

رهبر اتحاد سیاه شرور؟

چشم‌های چون هوی تیز شد.

تو اون همه گیر و دار، رهبر اتحاد سیاه شرور‌منظورشو​ دقیقاً زمانی تو اتحاد صد شمشیر پیداش شد که اونا‌نیست​ در شرف پیوستن به جامعه نه آسمان بودن و نابودشون کرد؟

زمان‌بندیش خیلی مشکوک بود.

اما قبل از اینکه‌صداش​ بتونه عمیق‌تر بهش فکر کنه،‌بلافاصله​ زن به حرفش ادامه داد.

«اون یه اتفاق غیرمنتظره بود، برای همین‌بید​ من به اتحاد صد شمشیر خیانت کردم،‌لای​ تسلیمش شدم و قبول کردم که زیردستش بشم.»

«به نظر‌عطر​ نمیاد به فکر‌شکوفه‌های​ انتقام بوده باشی.»

با حرف چون هوی، شاهزاده‌سرمایی​ شمشیر آزادروح لرزید، بعد لب‌می‌لرزیدن​ پایینش رو گاز گرفت و گفت:

«...مهر محدودکننده اون،‌بلند​ بهم اجازه نمی‌داد‌اون​ دنبال انتقام باشم.»

«یه مهر محدودکننده؟ همم،‌وجودشون​ چه راحت. به هر حال‌ترس​ می‌خواستم در این مورد بپرسم.»

چون هوی با علاقه پرسید:

«دقیقاً این مهر‌تنشون​ محدودکننده‌ای که ملکه‌وجودشون​ مادر روت گذاشته چیه؟»

«بعد از تسلط نه تنها بر هنرهای‌پرهرج‌ومرج​ رزمی اتحاد صد شمشیر، بلکه انواع هنرهای رزمی‌واکنش​ برای رسیدن به سطح بالایی از مهارت رزمی...»

به خاطر این بود‌وجودشون​ که مدت زیادی تحت‌می‌لرزیدن​ تأثیر مهر محدودکننده قرار داشت؟

صدای شاهزاده‌عطر​ شمشیر آزادروح برای‌شکوفه‌های​ لحظه‌ای قطع شد.

چون هوی با دیدن این صحنه، هنر الهی حاکم‌بید​ شکوفه آلو رو فعال کرد و شاهزاده شمشیر آزادروح‌نیمه‌باز​ که برای لحظه‌ای مردد شده بود، با وحشت زانو زد.

بلافاصله بعد از اون، با‌گوش​ احترام سجده پنج‌گانه رو به‌انرژی​ جا آورد و جواب داد:

«قرار بود‌سیخ​ تبدیل به‌وجودشون​ یک قربانی بشم.»

ناولها | novelha.net