چپتر 411: چپتر 411
0چون هوی در سالن رافوری بست، به سمت جگال گونگداد رفت و روی صندلی روبهرویش نشست.
«انگار خیلی وقته منتظری.»
چون هوی این را در حالیکارش گفت که به قوری سرد وهنرهای فنجان خالی جلوی جگال گونگ نگاه میکرد.
چای ته فنجان خشک شدهدوباره بود؛ نشانه واضحی از اینکهگدایان مدت زیادی آنجا منتظر مانده بود.
جگال گونگ باجواب صدایی آرام گفت:پرسید «اونقدرها هم منتظر نموندم.»
لحنش کاملاً بیتفاوت بود.
فقط لحنش نبود. حالت چهرهاش همکارش هیچ تغییری نمیکرد، انگار که ماسکهنرهای تغییر چهره به صورت زده بود.
لبهایش دوباره از هملبهایش باز شد: «وضعیت رهبررهبر اتحادیه گدایان رو دیدی؟»
«پس از قبلجواب میدونستی رفتم دیدنپرسید رهبر اتحادیه گدایان.»
«اگه ندونم تو اتحاد رزمیانجام چه خبره، چطور میتونم خودمهنرهای رو استراتژیست نظامی اینجا بدونم؟»
چون هوی چشمانش را ریزرسمی کرد، شانهای بالا انداخت و تاییداستعدادت کرد: «... آره، حق با توئه.»
مسخره بود اگر استراتژیست نظامیدوباره که بر اتحاد رزمی نظارت داشت،دیدی از اتفاقات داخل آن بیخبر میماند.
«همونطور که گفتی،جواب وضعیت رهبر اتحادیه گدایانهمین رو خوب بررسی کردم.»
«خب، چطور بود؟»
«خب، چی میتونمرفتارش بگم. همونطور کهکارش گفتی، تو کما بود.»
در جواب سوالزده فوری جگال گونگباز که پرسید: «همین؟»
چون هوی باجواب چشمانی نیمهباز جواب داد:همین «دیگه چی باید باشه؟»
«فقط محض احتیاط پرسیدم.»
اما جگال گونگ هیچ تزلزلی نشانکارش نداد. رفتارش کاملاً بیاحساس و رسمی بود،پزشکی انگار فقط داشت کارش را انجام میداد.
«هیون دو بهم گفت که استعدادت تو هنرهای پزشکی اونقدر برجستهستدیدی که حتی پزشک الهی هم بهش حسادت میکنه. برای همین، فکرمیتونم کردم شاید دلیل از پا دراومدن رهبر اتحادیه گدایان رو فهمیده باشی...»
چون هوی نوچنوچ کرد، نگاهی به سمتیهمین که حدس میزد هیون دو آنجا باشدمحض انداخت و گفت: «تچ، اون پیرمرد اینو گفت؟»
و با خونسردیرسمی جواب داد: «آره،میداد یه چیزایی دستگیرم شد.»
کاملاً واضح بود که جزئیات وضعیتکارش رهبر اتحادیه گدایان به هر حالهنرهای خیلی زود به گوش جگال گونگ میرسید.
اتحادیه گدایان برای تهیهلبهایش اکسیرها و هستههای درونی مجبوراتحادیه بود وضعیت را توضیح دهد.
و این دقیقاً همانسوال چیزی بود که چونچشمانی هوی هدفش را داشت.
'فکر میکردم بعد از اینکه خبر وضعیتهیون رهبر اتحادیه گدایان پخش بشه، منو احضارحتی میکنه. اما خودش با پای خودش اومد.'
چون هوینداد در دلشبیاحساس پوزخندی زد.
اینکه به اتحادیه گدایان گفته بودباز اکسیرها و هستههای درونی زیادی تهیه کنند،میدونستی فقط برای افزایش نیروی درونی خودش نبود.
این کار راهی بود تا به طورهمین نامحسوس رهبر اتحاد رزمی و استراتژیست نظامیمحض را از وضعیت رهبر اتحادیه گدایان مطلع کند.
حتی قبل از رسیدن به اتحاد، چون هویبهم مطمئن بود که مقصر بلایی که سر رهبرالهی اتحادیه گدایان آمده، خود رهبر اتحاد رزمی است.
به هر حال، مدت کوتاهی پس از اینکه رهبرهیون اتحادیه گدایان گفته بود در مورد پیشینه رهبر اتحادالهی رزمی تحقیق میکند، به این حالت کما افتاده بود.
هیچ مدرک فیزیکیزده وجود نداشت، اما شواهدوضعیت محیطی بسیار قوی بودند.
بنابراین، قصد داشت ببیند وقتی وضعیتپرسید رهبر اتحادیه گدایان فاش شود، اینباید دو نفر چه واکنشی نشان خواهند داد...
'اما خودشبیاحساس با پایکارش خودش اومد.'
چون هوی همانطور که فکر میکرد،کارش لب به سخن گشود: «در موردهنرهای دلیل اینکه چرا به این روز افتاده.»
نگاه جگال گونگ عمیقتر شد.دوباره این اولین تغییر در چهرهاشگدایان در طول آن روز بود.
با احتیاطکما پرسید: «...سوال میدونی چرا؟»
به هر حال،رسمی موضوع مربوط به وضعیتهیون رهبر اتحادیه گدایان بود.
حتی برای استراتژیست نظامی اتحاد رزمیکارش هم، پرسوجو در این مورد بدونهنرهای اجازه اتحادیه گدایان، کاری بیادبانه محسوب میشد.
و چون هویزده هم این راباز به خوبی میدانست.
«یه کم زیادهرویهجواب که بدون اطلاع اتحادیههمین گدایان همینطوری بهت بگم.»
«من مسئولیتشبیاحساس رو بهکارش عهده میگیرم.»
چون هوی شانهای بالا انداخترسمی و طوری که انگار موضوعبهم مهمی نیست، گفت: «همم، اگه اینطوره...»
«نیروی درونی به دانتیان بالاییدوباره رهبر اتحادیه گدایان نفوذ کردهگدایان و جریانش رو مسدود کرده.»
چون هوی همانطور که حرففوری میزد، انگشت اشارهاش را بالاداد آورد و به شقیقهاش ضربه زد.
«در نتیجه، جریان ذهن و نیرویمیداد درونیاش مختل شده و اونو تواونقدر وضعیتی شبیه به انحراف چی قرار داده.»
«...»
جگال گونگ ساکتزده شد و درباز افکارش غرق گشت.
چون هویکما با دقت بهفوری او خیره شد.
پس از لحظهای مشاهده برای اینکه ببیندهیون آیا او خودش را به نفهمی زدهحتی یا واقعاً نمیدانسته، چون هوی نگاهش را برگرداند.
'تشخیصش سخته.'
خواندن حالت چهره جگال گونگ دشوارباز بود. صورتش شبیه ماسکی بود کهقبل روی پوست واقعیاش کشیده شده باشد.
«میشه درمانش کرد؟»
«برای یه درمانرسمی درست و حسابی،میداد پزشک الهی باید بیاد.»
«انگار براینداد تو بهبیاحساس تنهایی سخته.»
«غیرممکن نیست،صورت اما بهترلبهایش نیست احتیاط کنیم؟»
جگال گونگ سرجواب تکان داد: «پس بایدهمین دو هفته صبر کنیم.»
از فرقه کوه هوآشان تا اتحادمیداد رزمی در ووهان. حتی با کالسکه همبرجستهست این سفر حداقل ده روز طول میکشید.
در همیننداد حین، چشمان چونرسمی هوی نیمهباز بود.
واکنش جگال گونگ به این خبرباز که در صورت آمدن پزشک الهیقبل امکان درمان وجود دارد، بسیار ناچیز بود.
این واقعاً عجیب بود.
'... یعنی براش مهم نیست کهمیداد رهبر اتحادیه گدایان بیدار بشه یااونقدر نه؟ این حتماً بخشی از نقشهشه.'
در واقع، از همان لحظهای که چونانجام هوی رهبر اتحادیه گدایان را دیده بود،اونقدر یک چیز ذهنش را درگیر کرده بود.
چرا اوصورت زنده بودلبهایش و نمرده بود؟
وقتی به آنجواب فکر میکرد، عجیبپرسید به نظر میرسید.
اگر مقصر رهبر اتحاد رزمی بود و قصدبهم داشت با رهبر اتحادیه گدایان که او راالهی تعقیب میکرد برخورد کند، کشتنش بسیار کارآمدتر بود.
اما به جای کشتن او، باکارش استفاده از روشی دقیق و حسابشده، رهبرپزشکی اتحادیه گدایان را به کما برده بود.
'انگار که نمیتونستن بکشنش.'
چشمان چون هوی تاریکسوال شد و گفت: «حالا چینیمهباز شده که اومدی سراغ من؟»
چون هوی همانطوررسمی که حرف میزد،میداد نگاهش را پایین انداخت.
«شک دارم استراتژیست نظامی پرمشغله ما فقطانجام برای این اومده باشه که یه کماونقدر زودتر از وضعیت رهبر اتحادیه گدایان باخبر بشه.»
«... غریزه خوبی داری.»
«غریزه خوب؟ هر کسیسوال که یه ذره عقلچشمانی تو کلش باشه اینو میفهمه.»
با شنیدن حرفهای چون هویانجام که موضوع را بسیار بدیهی جلوهپزشکی میداد، چشمان جگال گونگ برقی زد.
«در واقع، دلیلی داره کهرسمی هر کسی ارباب جوان روبهم دیده، اینقدر بیوقفه تحسینش میکنه.»
جگال گونگ که تالبهایش آن لحظه زمزمه میکرد،رهبر با صدایی کمی بلندتر گفت.
«راستش، به چند نفرسوال مشکوکم که ممکنه مقصر حملهنیمهباز به رهبر اتحادیه گدایان باشن.»
چون هوی بارسمی کمی تاخیر واکنشمیداد نشان داد: «... مقصرها؟»
این حرف خیلی ناگهانی بود.
در برابر این ادعای غیرمنتظره، در حالیوضعیت که چون هوی به دنبال کلمات مناسبرفتم برای پاسخ میگشت، جگال گونگ اضافه کرد:
«یادت میاد قبلاً اشاره کردمفوری که یه جاسوس از طرفداد «هوی» داخل اتحاد رزمی وجود داره؟»
چون هویبیاحساس بلافاصله متوجهکارش نیت او شد.
ببینش. داره سعی میکنهبیاحساس کاسهکوزهها رو سر هوی بشکنههیون و خودش قسر در بره.
چون هوی افکار درونیاشلبهایش را پنهان کرد ورهبر لب به سخن گشود.
«یعنی میگی اونا مقصرن؟»
«این چیزیه که بهش مشکوکم.»
جگال گونگ با صدایبیاحساس آرامی جواب داد و بلافاصلههیون شروع کرد به تکمیل توضیحاتش.
«روز قبل از اینکه رهبر اتحادیهباز گدایان به کما بره، من جداگانهقبل باهاش ملاقات کردم تا صحبت کنیم.»
چشمان چون هوی تیره شد.
جداگانه با هم ملاقات کردن؟
ادعای بهشدت مشکوکی بود.
رهبر اتحادیه گدایان به او گفتهباز بود که مخفیانه در مورد پیشینهقبل رهبر اتحاد رزمی تحقیق خواهد کرد.
در چنین وضعیتی، آیا او اول بههمین سراغ استراتژیست نظامی که دستیار نزدیک رهبر اتحاداحتیاط رزمی بود میرفت و با او تماس میگرفت؟
احتمال دروغبیاحساس بودنش خیلیکارش زیاد بود.
اما چون هویرفتارش خودش را بهکارش نادانی زد و پرسید.
«در مورد چی حرف زدید؟»
«اون موقع، رهبر اتحادیه گدایان گفت کسانی رو که مظنون به جاسوسی برایباشه ‹هوی› هستن شناسایی کرده و روز بعد اطلاعات دستهبندیشده رو برام میفرسته. اما همونطورهیون که ارباب جوان میدونه، روز بعدش رهبر اتحادیه گدایان به دلیل نامعلومی بیهوش شد.»
نگاه چونبیاحساس هوی از قبلانجام هم تاریکتر شد.
به نظر نمیاد دروغ باشه.
چون هوی بهسرعت مردمکهایلبهایش شفاف جگال گونگ ورهبر ضربان قلبش را خواند.
اگر دروغ میگفت،جواب حداقل یکی از اینهمین دو باید متزلزل میشد.
اما حرکات چشمرسمی و تپش قلب جگالهیون گونگ کاملاً آرام بود.
«همم، اینکه فقط بر اساسرسمی همین یه مورد به هویبهم مشکوک بشی، یه کم ضعیف نیست؟»
درست در همان لحظه بود.
«انگار که رهبر اتحادیه گدایان پیشبینیپرسید میکرد ممکنه همچین اتفاقی بیفته، یه دفترچهباشه رو در قالب یه بسته برام فرستاد.»
جگال گونگ دستش را درانجام لباسش فرو برد و دفترچههنرهای کوچکی را روی میز گذاشت.
دفترچه نسبتاً نازکی بود.
«اگه محتویاتش روزده بخونی، میفهمی چراباز به جاسوسهای ‹هوی› مشکوکم.»
«که اینطور؟»
چون هویبیاحساس دفترچه را گرفتانجام و باز کرد.
نامهای زیادینداد در آنبیاحساس نوشته شده بود.
از متخصصان عالیرتبهای که در اتحاد نهوضعیت فرقه کاملاً مشهور بودند تا چهرههایی متعلق بهدیدن فرقههایی که حتی اسمشان را هم نشنیده بود.
«اگه این واقعیتجواب داشته باشه، یهپرسید جهنم به پا میشه.»
چون هوی در حالیکارش که نگاهی به دفترچهبهم میانداخت این را گفت.
کاملاً هم جدی بود.
این فقطصورت یک هرجومرجلبهایش ساده نبود.
اکثر آنها چهرههایی بودند که حتی نامشان هم ناشناختهنیمهباز بود، چه برسد به شهرتشان، اما هویت همان چند نفرینشان که نامشان شناخته شده بود، بیش از حد مهم بود.
«ارشدهای اتحاد نه فرقه،کارش و برای بعضی فرقهها،بهم خود رهبر فرقه جاسوسه.»
چون هوینداد چشمانش رابیاحساس ریز کرد.
در میان بیست نامی که انگار مهم بودندرهبر با خط درشت نوشته شده بودند، حتی چون هویِندونم بیتفاوت هم شهرت درخشان چند نفرشان را شنیده بود.
پنج شمشیر فرقه صدای شفاف.
رهبر فرقهبیاحساس شمشیر مست، درنایانجام سیاه جنگل بامبو.
از شائولین،نداد بودای آرامبیاحساس شب پاییزی.
حتی یک متخصصزده عالیرتبه از شورای ارشدهاوضعیت هم در میانشان بود.
در حالی که چون هویفوری در حال خواندن نامها بود کهدیگه تعدادشان به حدود صد نفر میرسید.
«مهارت رزمی رهبر اتحادیه گدایان فوقالعادهست. تعداد کسانی که بتونن بدون هیچاونقدر آسیبی اونو بیهوش کنن و به کما ببرن، تو دنیا به اندازهدراومدن انگشتای دو دست هم نمیرسه. نه، حتی برای اونا هم کار راحتی نیست.»
جگال گونگنداد با لحنیبیاحساس آرام گفت.
انگار داشت توضیح میداد.
«اما اگه کار کسی باشه که رهبر اتحادیهچشمانی گدایان عمیقاً بهش اعتماد داشته، یه پادوی هوی، کهاما وقتی گاردش پایین بوده بهش شبیخون زده باشه چی؟»
چون هویبیاحساس دفترچه راکارش بست و گفت.
«انگار کسینداد رو دربیاحساس نظر داری.»
«اخیراً کسی توی اتحاد رزمی بوده که حرکاترهبر نگرانکنندهای از خودش نشون داده. کسی که به رهبرندونم اتحادیه گدایان نزدیک بود و اغلب باهاش صحبت میکرد.»
«کیه؟»
جگال گونگ لحظهای نفسکارش گرفت و سپس بابهم چشمانی گودرفته جواب داد.
«سول گوم.»
هفت شبانهروز ازجواب آمدن چون هویپرسید به اتحاد رزمی میگذشت.
در این مدت، افرادکارش بیشماری درخواست ملاقات دربهم اقامتگاه او را داده بودند.
قهرمان الهینداد شکوفه آلو،بیاحساس چون هوی.
نام او فراتر ازلبهایش اتحاد رزمی در تمام گوشهاتحادیه و کنار جهان پیچیده بود.
«دوست دائوئیست، چون هوی!»
«برادر کوچکتر!»
«قهرمان جوان، چون هوی.»
امروز هم مثل همیشه، چون هوی با نادیده گرفتناتحادیه درخواستهای ملاقات متعدد برای صرف غذا، از اتاقش بیروناتحاد آمد و با سه نفری که منتظرش بودند روبرو شد.
آنها قیلین یشمی،جواب چون هیانگ وپرسید دانری گوانچئون بودند.
«نمیخوای رهبربیاحساس جوخه واحدکارش قطع آسمانی بشی؟»
«برادر کوچکتر، نظرت چیه برگردی؟»
«برای مقام رهبر جوخهلبهایش واحد قطع آسمانی، هیچکسرهبر جز قهرمان جوان مناسب نیست.»
چون هوی با نادیده گرفتن این سه نفر که بهداد خاطر آشناییشان بهراحتی وارد شده بودند و حالا با چشمانینداد درخشان به او نگاه میکردند، مستقیم از پلهها پایین رفت.
دیگر هفت شبانهروز گذشته بود.
او مدام رد میکرد،بیاحساس اما آنها مثل زالو باهیون پیشنهادهایشان به او چسبیده بودند.
«به محض اینکهزده این قضیه تموم بشه،وضعیت باید از اینجا برم.»
در حالی کهجواب چون هوی سرشپرسید را تکان میداد.
تق تق، تق تق.
صدای تقتقنداد از بیرونبیاحساس به گوش رسید.
صدای چرخهای کالسکه بود.
به این زودی رسیدن؟
چون هوی که به سمتانجام میز غذاخوری میرفت، بلافاصله برگشتهنرهای و سالن را ترک کرد.
کالسکه کوچکینداد در دوردستبیاحساس دیده میشد.
در صندلی راننده کالسکه معمولی، یک مرد ورهبر یک زن با لباس فرم فرقه کوه هوآشاناگه با چهرههایی پرتنش افسار را در دست داشتند.
چهرههایشان بسیار آشنا بود.
جوک گومبیاحساس و سولکارش ران هستن.
در حالی کهرفتارش چون هوی بهکارش آن دو نگاه میکرد.
«استاد ارشد!»
«خیلی وقت بود ندیده بودیمتون!»
آن دو که دیر متوجه چونمیداد هوی شده بودند، با وجود فاصلهاونقدر قابلتوجه، با صدای بلند فریاد زدند.
این فریادی بودرفتارش که در بدنشانکارش حک شده بود.
درست در همان لحظه.
غیییژ!
درِ کالسکهیبیاحساس در حالکارش حرکت باز شد.
بلافاصله پس از آن،بیاحساس چهرهای که نقاب سیاهرنگیمیداد به صورت داشت بیرون آمد.
زن، با چشمان شفاف و چشمگیرش، هالهای مرموزرهبر داشت که با وجود پوشیده بودن نیمی ازاگه صورتش، نهتنها کم نشده بلکه بیشتر هم شده بود.
«آه!»
«عجب زن زیبایی!»
کسانی که در اطراف سالن چونکارش هوی منتظر اجازه ورود بودند، ازهنرهای تعجب نفسشان در سینه حبس شد.
آنها بهطور غریزیزده مجذوب ظاهر زن خیرهکنندهوضعیت و زیبا شده بودند.
در همین حین،جواب چون هوی سرشپرسید را کج کرد.
او هویت زن را میدانست.
چرا اون اومده؟
در همان لحظه بود.
ووش!
زن نقابدار، دانموک لین، که چشمانشمیداد با چشمان چون هوی تلاقی کرد،اونقدر با لگد درِ کالسکه را باز کرد.
پریدن از کالسکهیرفتارش در حال حرکت مسلماًانجام کار خطرناکی بود، اما.
بوم.
دانموک لین بهنرمی بهسوال زمین فشار آورد وچشمانی بهسرعت به جلو جهید.
این رانش رایحهرسمی پنهان بود، یک تکنیکهیون مخفی از کوه هوآشان.
او که سریعتر ازبیاحساس کالسکه میدوید، مستقیم بهمیداد سمت چون هوی هجوم آورد.
«برادر ارشد!»