چپتر 333: چپتر 333
0نور سپیدهدمدیگری که به پایینفعلی میتابید، تکهتکه شد.
و زیر آن نورخودش پراکنده، ناگهان سکوتی سنگینقورت همهجا را فرا گرفت.
همه لال شده بودند.
«...»
جوانی کهدیگری از هیچکجاداشت پیدایش شده بود.
و نامی کهبزرگتر چیلین یشمی بهرسمی زبان آورده بود.
انگار زمان را در این میدانهرجومرج نبرد وحشیانه متوقف کرده باشند، لحظهایبیشتر همه را در جای خود میخکوب کردند.
اما اینبالاتر فقط برایدیگری یک لحظه بود.
«چو... چون هوی...»
«...قهرمان الهی شکوفه آلو!»
با فریاد ناگهانی یکسکوت نفر، سکوت شکست وچشمبههمزدن هرجومرج جایش را گرفت.
در یک چشمبههمزدن،چیز سروصدا حتی ازداشت قبل هم بیشتر شد.
«اون... اون همون استاد برتریهفعلی که امپراتور جنگل سبز و رهبرکوبندهای فرقه جاودانه آسمانی رو شکست داده؟!»
«تو این سنبزرگتر کم، استادای بیرقیب مسیردست غیرمتعارف رو له کرده؟»
«هرچقدر هم که نابغه باشه، بهترینِهرجومرج زیر آسمان، بازم داستانش غیرقابل باوره... ولیاون فکر نمیکردم تا این حد جوون باشه...»
نالههای ناشی از حیرت از هرداشت طرف به گوش میرسید و احساساتاستادی شدیدی را به فضا تزریق میکرد.
راستش رادیگری بخواهید، انتظارشداشت هم میرفت.
در دنیای رزمی، قدرتخودش رزمی و شهرت بالاتر ازگروهی هر چیز دیگری قرار داشت.
و در دنیای رزمی فعلی، وجودی که به عنوان قهرمان الهی شکوفه آلو شناختههمون میشد، استادی بود که قدرت رزمی کوبندهای از خود نشان داده و سریعتر وغیرمتعارف بزرگتر از هر کس دیگری برای خودش اسم و رسمی دست و پا کرده بود.
«...قورت.»
گروهی که در حال مبارزه باوجودی جوخه عدالت آسمانی بودند، جا خوردندنشان و آرامآرام شروع به عقبنشینی کردند.
بیش از صدبزرگتر نفر همزمان اینرسمی حرکت را انجام دادند.
آنها زیر سنگینی لقب «قهرمان الهی شکوفهجایش آلو» که دنیای رزمی را به لرزههمون درآورده بود، در حال له شدن بودند.
«از یهبالاتر زخم کشندهدیگری قسر در رفتی.»
در همین حین، چون هوی بدون اینکه پشیزیشناخته به نگاههای خیره آنها اهمیت بدهد، در حالی کهرسمی به شکم چیلین یشمی نگاه میکرد، این را گفت.
خون چکه میکرد، اما زخماسم آنقدرها هم کاری نبود کهحال او را به آغوش مرگ بفرستد.
چیلین یشمیناگهانی با پوزخندی گفت:شکست «خیلی نزدیک بود.»
با پیدایش چون هوی، به نظرداشت میرسید که خونسردیاش را پس گرفتهاستادی و خیلی راحتتر به نظر میرسید.
چون هوی سرش راداشت بالا آورد و پرسید: «راستی،میشد اون دو تا احمق کیان؟»
چیلین یشمی بعد از اینکه نفسش را تازه کرد، جوابحال داد: «اونا ارباب شمشیر شکسته، استاد عمارت شمشیر خردکننده روح،حرکت و شرور دو دست، استاد فرقه ده هزار دست هستن.»
«چی؟ استادناگهانی فرقه دهسکوت هزار دست؟»
چون هویبالاتر سرش رادیگری کج کرد.
واقعاً چیز عجیبی بود.
همین چند روز پیش، فرقهاسم ده هزار دست در آستانهحال حمله قبیله نامگونگ قرار داشت.
اما رهبر فرقه اینجا بود؟شکست آن هم نه فقط به عنوانقبل یکی از نیروهای اتحادیه سیاه شیطانی؟
در حالی که ایندیگری سوال در ذهنش میچرخید، پوزخندیعنوان روی لبهای چون هوی نشست.
تقریباً دستگیرش شدهقرار بود که چهوجودی اتفاقی افتاده است.
«پس قضیه از این قراره.»
در همین حین، شیار عمیقی روی پیشانی ارباب شمشیرسروصدا شکسته نشست؛ کسی که به چون هوی که باجنگل آرامش روی جریان خروشان آب ایستاده بود، زل زده بود.
او زیر لب زمزمهدیگری کرد: «اون بچه... همونوجودی قهرمان الهی شکوفه آلوئه...؟»
نگاهش همدیگری عمیق وداشت تاریک شد.
تنش تمامسریعتر بدنش راخودش فرا گرفت.
کاملاً هم طبیعی بود.
از لحظهای که صدای قدمها را شنید تا الانعنوان که این مرد تکنیک قدم زدن روی آب رااسم اجرا میکرد، حضورش مدام او را تحت فشار قرار میداد.
«...اون یه استاد برتره.»
درست زمانی که باخودش غریزه یک هنرمند رزمیقورت به این نتیجه رسید...
«قهرمان الهی شکوفه آلو؟ هه. دارینهرجومرج هر حقهای رو سوار میکنین تابیشتر این وضعیت افتضاحتون رو تغییر بدین.»
صدایی آمیختهبالاتر با خندهدیگری طنینانداز شد.
صدا دقیقاً از کنارش میآمد.
استاد فرقه ده هزار دست بارسمی چشمانی سرد به چون هوی خیره شدعدالت و نیت قتل قدرتمندی را آزاد کرد.
وووونگ—
هوا به لرزهچیز درآمد و جریانداشت آب متلاطم شد.
این نتیجه جریان یافتن نیروی درونی هنر بزرگ دفع شیطانیاستادی در رگهای تمام بدنش بود؛ تکنیک درونی منحصربهفردی که نسلگروهی به نسل به استاد فرقه ده هزار دست منتقل میشد.
او هم خوببزرگتر میدانست که جوان روبهرویشدست یک استاد برتر است.
فشاری که در حالسکوت حاضر در تمام بدنشچشمبههمزدن حس میکرد، اصلاً شوخیبردار نبود.
اما استاد فرقه ده هزارقرار دست حرفهای چیلین یشمی راشناخته به همین سادگی باور نکرد.
در عوض، فکرقرار کرد این یکوجودی حقه کثیف است.
«شنیده بودم قهرمان الهی شکوفه آلو یهدست تائوئیست از فرقه کوه هوآشانه. پس لباسخوردند فرم هوآشانش کجاست؟ چرا اینطوری لباس پوشیده؟»
صدایش موج برداشتنفر و در سراسرهرجومرج میدان نبرد پخش شد.
او عمداً نیرویچیز درونیاش را بهداشت صدایش تزریق کرده بود.
با شنیدن صدایش، چشمان هنرمندان رزمیوجودی فرقه غیرمتعارف که تا الان جا خوردهسریعتر و در حال عقبنشینی بودند، گشاد شد.
«حالا کهسریعتر فکرشو میکنم، چرااسم اون لباسا تنشه...؟»
«اگه اون یه تائوئیست از فرقههرجومرج کوه هوآشانه، تو هر شرایطی بایدبیشتر لباس فرمش رو بپوشه، مگه نه؟»
استاد فرقه ده هزار دست به گروهیفعلی که کمکم بذر شک در دلشان جوانه میزدسریعتر نگاه کرد و گوشه لبش را کج کرد.
چشمانش برق عجیبی زد.
«چیزی کهسریعتر تو جنگخودش مهمه، روحیهست.»
در حال حاضر، او... نه، فرقه دهجایش هزار دست به لبه پرتگاهی رسیده بودهمون که دیگر راه پس و پیشی نداشت.
قبیله نامگونگ از پشت سر درداشت تعقیبشان بود و اتحاد رزمی هم روبهرویشانکوبندهای سبز شده بود؛ یک وضعیت کاملاً اجتنابناپذیر.
البته، چیلین یشمی و جوخه عدالت آسمانی هیچشناخته قصدی برای شروع درگیری با فرقه ده هزار دسترسمی نداشتند، اما او از کجا باید این را میدانست؟
و برای او، جوخه ویژه اتحاد رزمی که ازگروهی جانشینان تشکیل شده بود، در مقایسه با قبیله نامگونگ کههمزمان تشنه انتقام بودند، حریف دندانگیرتر و راحتتری به نظر میرسید.
در چنین موقعیتی، او به دنبال بهترینجایش انتخاب بود تا روحیه از دسترفته شاگردانشهمون را در حین فرار دوباره شعلهور کند.
«اگه فقط اینچیز احمقها رو بکشمداشت و به ووشوئه برسم...»
استاد فرقه ده هزار دست پیامیوجودی را که اتحادیه سیاه شیطانی چند روزسریعتر پیش برایش فرستاده بود، به یاد آورد.
«پونگری وسریعتر تیپ هیولایخودش سیاه اونجان!»
پونگری، یکیناگهانی از هفتسکوت جاودانه شیطانی.
و قدرت رزمی تیپ هیولای سیاه،داشت یکی از سه تیپ اتحادیه سیاهاستادی شیطانی، با یک فرقه بزرگ برابری میکرد.
اگر فقط میتوانستند خودشان را بهوجودی جایی که آنها مستقر بودند برسانند، حتیسریعتر قبیله نامگونگ هم مجبور به عقبنشینی میشد.
«اگه فقط بتونیمبزرگتر از این سدرسمی رد بشیم، زنده میمونیم!»
پس ازناگهانی پایان افکارش، دهانششکست را باز کرد.
«به نظر میرسه قصد دارین با جا زدنوجودی اون یارو به عنوان قهرمان الهی شکوفه آلو،بزرگتر از این بحران جون سالم به در ببرین.»
صدایی پر از حسداشت شوم و شیطانی باشناخته قدرت در فضا پخش شد.
«فکر کردین همهچیزبزرگتر همونطور که دلتونرسمی میخواد پیش میره؟»
او بلافاصله با قاطعیت نگاهش را بینجایش چون هوی و چیلین یشمی چرخاند وهمون ادامه داد: «نزدیک بود گولتون رو بخورم.»
«میگن چیلین یشمی الگویدیگری مسیر صراطه، اما حقههای کثیفشعنوان دستکمی از مسیر غیرمتعارف نداره.»
«با خودم گفتم یه جای کاروجودی میلنگه. اینکه قهرمان الهی شکوفه آلونشان دقیقاً تو همچین لحظه بینقصی پیداش بشه.»
«اونم تک و تنها. کاملاًاسم واضح گفته شده بود کهحال اون مسئول یکی از جوخههای ویژهست.»
هنرمندان رزمی فرقه غیرمتعارف دوباره روحیه گرفتندجایش و با خشم به جوخه عدالت آسمانیهمون که در حال تازهکردن نفسشان بودند، خیره شدند.
«دقیقاً طبق برنامه پیش رفت.»
درست در لحظهای که استادفعلی فرقه ده هزار دست بااستادی رضایت چشمانش را بالا آورد...
چون هوی با بیخیالیخودش و لحنی سرد گفت:قورت «هر غلطی دلتون میخواد بکنید.»
«واسه یه لقبنفر مسخره دارن خودشونهرجومرج رو جر میدن.»
برخلاف بقیه، چونچیز هوی القاب راداشت زیاد جدی نمیگرفت.
از نظر او،قرار اینها فقط بخشیوجودی از شایعات بیاساس بودند.
«چیزی که مهمه،بزرگتر قدرتیه که الان قرارهدست تو صورتتون خرد بشه.»
استاد فرقه دهنفر هزار دست بههرجومرج این جواب خندید.
«هاه، حالا کهچیز دستت رو شده، میخوایفعلی بحث رو عوض کنی...»
درست زمانی که او بافعلی این تصور که حدسش درست بوده،کوبندهای با هیجان در حال وراجی بود...
صدایی سردسریعتر حرفش راخودش قطع کرد:
«چون بهناگهانی هر حال همهتونشکست قراره همینجا بمیرید.»
ارباب فرقه دهچیز هزار دست چشمانشداشت را ریز کرد:
«چی گفتی؟»
اما خیلی زودبزرگتر مجبور شد نفسش رادست در سینه حبس کند.
چون هوی، با لبخندی دلهرهآورشکست و تمسخرآمیز بر لب، ازحتی قبل با شمشیر کشیده ایستاده بود.
موجی بیشکل ازچیز انرژی از تمامداشت بدنش ساطع میشد.
قدرت هنر الهی شکوفه آلو که به سرعت یکمیشد گردش کامل را به اتمام رسانده بود، در رگهایش جریانقورت یافت، شکل گرفت و حضور سهمگینش را به رخ کشید.
هووو—
ردای سیاه و بلندش بهشکست آرامی تکان خورد و نسیمیحتی ملایم از زیر پاهایش برخاست.
با ایستادن او روی آبقرار به عنوان مرکز، رودخانه موجشناخته برداشت و دایرههای متحدالمرکزی شکل گرفت.
انگار که یکقرار جاودانه از کوهستانوجودی نزول کرده باشد.
با دیدن این صحنه، چهره ارباب فرقهدست ده هزار دست و ارباب شمشیر شکستهخوردند ناخودآگاه در هم رفت و خشک شد.
نور سپیدهدم کهنفر بر آنها میتابید،هرجومرج برای لحظهای سوسو زد.
موج انرژی که ازدیگری تمام بدن حریفشان برمیخاست،وجودی فضا را تحریف کرده بود.
این گواهی مطلققرار بر دستاورد فوقالعادهوجودی نیروی درونی او بود.
ارباب شمشیر شکسته زمزمه کرد:
«...فوقالعادهست.»
دستی که قبضهچیز شمشیرش را گرفته بود،فعلی غرق در عرق شد.
تنها با انرژیای که در همین یکعنوان لحظه نشان داده شد، او به طوربزرگتر تقریبی به قدرت رزمی حریفش پی برده بود.
ارباب فرقه دهبزرگتر هزار دست بارسمی لحنی مضطرب گفت:
«باید با هم حمله کنیم.»
ارباب شمشیربالاتر شکسته سردیگری تکان داد.
در حالت عادی، او ازفعلی یک حمله مشترک امتناع میکرد،استادی اما این حریف اصلاً شوخیبردار نبود.
ارباب شمشیرسریعتر شکسته باخودش صدایی بم گفت:
«من سمت چپ رو میگیرم.»
سپس شمشیرش،بالاتر گونگمیول، را درقرار غلافش قرار داد.
پس از آن، هنر نابودی خود را بهشناخته کار گرفت، رگهای خونیاش را منقبض کرد واسم به آرامی شمشیر را با همان غلاف بالا آورد.
تا بتواند دربزرگتر هر لحظه ضربهاشرسمی را وارد کند.
«هووو.»
پس از تازه کردندیگری نفسش، نگاهش به شدتوجودی تیز و برنده شد.
درست ماننددیگری شمشیر پنهانداشت در غلافش، گونگمیول.
«همه چیز روبزرگتر تو همین یهرسمی ضربه نشون میدم.»
از دست راستش که قبضه شمشیر را گرفتهچشمبههمزدن بود، موج عظیمی از انرژی جریان یافت، کانالهای خونیامپراتور ساعدش را تحریک کرد و عضلاتش را منقبض نمود.
سپس تمام قدرتشچیز را در نوکداشت پاهایش جمع کرد.
شمشیری سریع کهقرار همزمان با بیرونوجودی کشیده شدن، فوران میکرد.
تا همه چیزبزرگتر را در آنرسمی یک ضربه خلاصه کند.
از میان دستان ارباب فرقه ده هزارجایش دست که کنار او بود، موج ضعیفیهمون از انرژی در تمام جهات پخش شد.
این قدرتبالاتر هنر بزرگدیگری دفع شیطانی بود.
هوااااک!
در واکنش به آن، موجی بیشکل ازدست انرژی از تمام بدن چون هوی بهخوردند آسمان برخاست و بر محوطه رودخانه مسلط شد.
موج انرژی باعث خروش رودخانه شدهرجومرج و در یک چشم به همبیشتر زدن به آن دو نفر منتقل گردید.
«عجب انرژیای!»
«همف!»
در حالی که آن دواسم نفر جا خورده بودند وحال به چون هوی نگاه میکردند.
هوووک!
ناگهان، قامتبالاتر چون هویدیگری ناپدید شد.
به دنبال آن، قطرات آب ازوجودی جایی که او ناپدید شده بودنشان به هوا پاشید و امواجی ایجاد کرد.
موج کوچکی بود.
اما خیلی زود به موجی خروشانهرجومرج تبدیل شد و باعث شد جریانبیشتر رودخانه به سمت بالا فوران کند.
رودخانه رابالاتر از وسط بهقرار دو نیم کرد.
«داره شروع میشه؟!»
ارباب شمشیرسریعتر شکسته انرژیاشخودش را آزاد کرد.
حضور ضعیفی که درسکوت میان امواج حس میکرد، بهسروصدا قلمرو او نفوذ کرده بود.
با سرعتی فوقالعاده زیاد.
«نابودی خردکننده خلاء.»
پای چپش که در حال آمادهسازیرسمی یک فرم واحد بود، با انرژیجوخه خشنی یک قدم واقعی به جلو برداشت.
کراک!
لحظهای که کفش چرمیاش گل و لای درون آب را لگد کرد وکوبندهای در یک آن تا مچ در آن فرو رفت، شمشیری که در دستعدالت داشت، گونگمیول، به سرعت از غلاف بیرون کشیده شد و هوا را شکافت.
تنها یک لحظه بود.
آب خروشان رودخانه به دروناسم شمشیر سریع او مکیده شدحال و مسیر شدیدی را ترسیم کرد.
برای یکناگهانی لحظه، رودخانه بهشکست گرداب تبدیل شد.
سپس، نابودی خردکننده خلاء، در حالی که دروجودی جریان آب پیچیده شده بود، خلاء را در همخودش شکست و در یک آن به جلو شلیک شد.
به سمت حضوریقرار که درست دروجودی مقابلش قرار گرفته بود!
کواااانگ!
عواقب این برخورد،نفر تمام منطقه راهرجومرج در بر گرفت.
گل و لای و آب مانندداشت سونامی از هر طرف به هوااستادی برخاست و در اطراف رودخانه پراکنده شد.
و در مرکز آن طوفان.
«ایـ... این غیرممکنه...»
ارباب شمشیرناگهانی شکسته نتوانست حیرتششکست را پنهان کند.
قلبش دقیقاً شکافته شده بود.
او اصلاً ندیده بودداشت شمشیر چگونه تاب خوردهشناخته یا چطور حرکت کرده است.
تنها کاری که میتوانست بکند این بوددست که به حریفش، چون هوی، که ناگهانخوردند در برابر چشمانش ظاهر شده بود، خیره شود.
درست در همان لحظه.
هویریک!
چون هوی پاهایشقرار را حرکت دادوجودی و بدنش را چرخاند.
چون هوی که حس کرده بود اربابدست فرقه ده هزار دست از پهلو بهخوردند سمتش هجوم میآورد، شمشیرش را بالا برد.
برای یک لحظه،نفر ردای بلندش بههرجومرج شدت به اهتزاز درآمد.
ارباب شمشیر شکسته با خودشقرار فکر کرد ردایی که دیدش رامیشد مسدود کرده، چقدر روی اعصاب است.
و ایندیگری آخرین فکرداشت او بود.
سوییش!
شمشیر پس از یک چرخش، نه تنها قلب ارباب شمشیر شکسته را برید،اون بلکه با ظرافتی تمام، مسیر بلندی را به سمت ارباب فرقه ده هزار دستمسیر ترسیم کرد؛ کسی که با دستانی باز، پشت چون هوی را هدف گرفته بود.
نور قرمزی باچیز تأخیر، مسیر شمشیرداشت را دنبال کرد.
بلافاصله پس از آن.
سوااااه!
آب رودخانه که بهسکوت آسمان فوران کرده بود،چشمبههمزدن به پایین فرو ریخت.
درست مانند یک آبشار.
تنها پس از آنکه آبفعلی رودخانه برای مدتی فرو ریخت،استادی صحنه درون آن نمایان شد.
چون هویسریعتر با شمشیریخودش پایینافتاده ایستاده بود.
با وجود آبی که به پایینهرجومرج میریخت، حتی یک قطره رطوبت همبیشتر روی موها یا ردایش ننشسته بود.
تنها از شمشیری کهدیگری در دست داشت، ماهوجودی شکوفه، آب قرمز رنگی—خون—میچکید.
اما در طرفقرار مقابل، وضعیت حریفانشوجودی کاملاً متفاوت بود.
بدنهای ارباب شمشیر شکسته واسم شیطان دو دست تا نیمهحال در رودخانه خروشان فرو رفته بود.
آنها کاملاً بیحرکت بودند.
در حالی که بدنهایشان در جریان متلاطمفعلی رودخانه تکان میخورد، شروع به خونریزی کردنشان و آب را به رنگ سرخ درآورد.
«ار... ارباب...!»
«شیطان دو دستبزرگتر و ارباب شمشیر شکسته،دست فقط با یه ضربه!»
«این غیرممکنه!»
رزمیکاران فرقهبالاتر نامتعارف دردیگری شوک فرو رفتند.
ارباب شمشیر شکسته وداشت شیطان دو دست به عنوانمیشد حاکمان بلامنازع ژجیانگ شناخته میشدند.
اما حتی پس از آنکه بارسمی هم حمله کردند، تنها با یکجوخه ضربه به اجسادی ترحمانگیز تبدیل شده بودند.
این قدرتیناگهانی از یک کلاسشکست کاملاً متفاوت بود.
«اوغ، اوغغ!»
«فرار کنید!»
رزمیکاران فرقهسریعتر نامتعارف بهخودش سرعت چرخیدند.
این یک واکنش غریزی بود.
درست زمانیبالاتر که قصددیگری فرار داشتند.
«واحد عدالت آسمانی، دشمنا رو...»
کیلین یشمی که او هماسم مات و مبهوت مانده بود،حال میخواست فرمان فوری صادر کند.
اما پیش از آن.
پابابات!
ناگهان سایههاییدیگری از تمام جهاتفعلی به بیرون پریدند.
این سایهها، در حالی که سپیدهدمِ در حالقورت طلوع در پشت سرشان بود، رزمیکاران فرقه نامتعارفشروع را که در حال فرار بودند محاصره کردند.
تعدادشان آنقدرها هم زیاد نبود.
حدود چهل نفر میشدند.
در مقایسه با بیش ازفعلی صد رزمیکار فرقه نامتعارف، ایناستادی تعداد ناچیز به نظر میرسید.
اما رزمیکاران فرقهبزرگتر نامتعارف از ترس دردست جای خود خشکشان زد.
نیت قتلناگهانی آنها فوقالعادهسکوت هولناک بود.
در همان لحظه بود.
«برادر کوچکتر!»
زنی ازسریعتر میان آنها صدایشاسم را بلند کرد.
زنی که آستینهای ردایش را پارههرجومرج کرده بود تا بازوهایش را نشان دهد،اون لبخند درخشانی زد و با خوشحالی گفت:
«همه رو آوردم.»
چون هوی در حالی کهفعلی خون روی ماه شکوفه را باکوبندهای یک تکان میتکاند، با بیتفاوتی گفت:
«خیلی زود رسیدید.»
خون سرخ و روشنسکوت در هوا پخش شدچشمبههمزدن و روی آب ریخت.
نور ضعیفبالاتر خورشید رویدیگری آن منعکس شد.
«رهبر جوخه.»
مرد جوانی در لباس یک دانشمندرسمی که کنار او ایستاده بود، با برقیعدالت سرد در چشمانش لب به سخن گشود.
شمشیری در دست داشت.
«دستورات شما؟»
نگاهش بهدیگری سمت رزمیکارانداشت فرقه نامتعارف چرخید.
چشمانش مملوسریعتر از روحیهخودش جنگندگی بود.
چون هوی به او نگاه کرد، سپسجایش به آرامی لبهایش را از هم بازهمون کرد و اجازه داد صدایش طنینانداز شود:
«کار همهشون رو بسازید.»