چپتر 7: دست طب سوزنی شکوفه ارکیده
0درست قبل ازداشتند اینکه سر و کلههدایت هیون ریو پیدا شود.
ورق... ورق...
چون هوی با دست راستش در حال تقلیدقلب از وردهای نوشته شده در کتابچه هنرهای رزمیپریدن بود و با دست چپش صفحات را ورق میزد.
همینطور که صفحه دیگری را برمیگرداند،اینطوری به یک برگه سفید رسید وهوا با کلافگی سرش را تکان داد.
«حالا یه مشتداشتند از این وردهامسیر هم که غیبشون زده.»
با ناباوری به آن خیره شد،جریان اما بعد تصمیم گرفت محض احتیاطقرار همان وردهای باقیمانده را هم بخواند.
هسته اصلی دست طب سوزنی شکوفهتاکید ارکیده در دو چیز نهفته بود:تکنیک شکوفه ارکیده و نقطه طب سوزنی.
«یعنی باید اینطوری اجرا بشه؟»
ووش...
دست راستش راگویی بالا آورد وجریان در هوا چرخاند.
از بالا بهآخرین پایین و ازتاکید پایین به بالا.
انگشتانش مثل موج به حرکت درآمدند واجرا دست راستش همچون نسیمی لرزان هوا را شکافتانگشتانش و چند بار به فضای خالی ضربه زد.
دو کلمهای که بیربط به نظر میرسیدند،هدایت در قالب یک هنر رزمی واحد بادقیقاً هم ترکیب شدند و به ثمر نشستند.
«پس قضیه اینه.»
حرکات نرم و ظریف دستش، گوییتاکید که در حال لمس یک شکوفهتکنیک ارکیده باشد، جریان را دنبال میکرد.
سسس...
او مسیری را کهردیابی نقاط طب سوزنی درمیکند آن قرار داشتند، ردیابی کرد.
جریان، مسیر را هدایت میکند.
این جمله که در آخرین ورد کتابچهدقیقاً روی آن تاکید شده بود، دقیقاً قلبتمام تپنده دست طب سوزنی شکوفه ارکیده بود.
تق.
پس ازقرار لحظهای، از اجرایکرد تکنیک دست کشید.
«تمام وردهای مهمش پریدن.»
او فهمیدجمله که دقیقاً کدامروی وردها جا افتادهاند.
منطقی بود؛ او در گذشته اجرای ایناجرا تکنیک را توسط پیرزن دیده بود وپایین جریان آن را به خوبی به یاد داشت.
در ذهنش پیرزن را به یاد آورد کهمیکند با استفاده از قدمهای متعالی حلقه یشمی، به شکلیلحظهای وحشیانه دست طب سوزنی شکوفه ارکیده را آزاد میکرد.
یک تکنیک وحشیانه و بیرحمانه.
«پس...»
شکل یک انسان رایعنی در هوای خالی رسمبشه کرد و نفس عمیقی کشید.
سپس دست راستش را که بهمسیر نرمی حرکت میکرد عقب کشید و ناگهانتاکید انگشتانش را با حالتی برنده صاف کرد.
در هماندستش لحظه، هوالمس تغییر کرد.
برای لحظهای کوتاه، دست راستش که حالا پر ازتپنده هالهای تیز و برنده شده بود، شکل یک شمشیرکدام به خود گرفت و به صورت مورب برشی ایجاد کرد.
ووش...
فیگور انسانمانند را بهردیابی سمت خود کشید ومیکند آن را مهار کرد.
حرکت نرم دستش شبیهلمس به تکنیک ابریشم طلایی کهسسس حملات را منحرف میکرد، نبود.
در عوض، هوای اطرافورد را میچرخاند تا حریفقلب را به داخل بکشد.
و سپس، حریف بیدفاع...
بوم.
سوراخ میشد.
کلنگ!
فیگور سوراخشده در هم شکست.
«آره، همینه.»
این همان دست طب سوزنی شکوفه ارکیده بودمیکرد که پیرزن استفاده میکرد؛ یک تکنیک بیرحمانه کهمسیر بدون هیچ تردیدی به نقطه مرگ ضربه میزد.
«این دستجمله طب سوزنیورد شکوفه ارکیدهست.»
او لقبی را کهیعنی شاهدان تکنیک پیرزن به آنووش داده بودند، به یاد آورد.
با اینکه حرکات دست به نرمی یک شکوفهمیکند ارکیده بود، اما به محض اینکه نزدیک میشدی، بهلحظهای اندازه تیغهای که خون میریخت، تیز و مرگبار میشد.
«البته، الاندستش دیگه احتمالا بهباشد کل فراموش شده.»
شانهای بالا انداخت.
سیصد سال گذشته بود.
طبیعی بودقرار که هنرهایردیابی رزمی تغییر کنند.
برخی از وردها تکامللمس یافته و برخی دیگر، مثلسسس همین یکی، گم شده بودند.
مخصوصاً دست طب سوزنیورد شکوفه ارکیده که به شدتتپنده تحت تأثیر قرار گرفته بود.
میتوانست دلیلش را حدس بزند.
اینجا فرقه کوه هوآشان بود.
یک فرقه دائو.
«فرقه کوه هوآشان با اون تاریخچه طولانی تائوئیستیاش، میتونهتپنده همچین تکنیک قاتلانهای رو دستنخورده رها کنه؟ هیچکس تمرینشکدام نکرده و هیچکس هم متوجه نشده که وردهاش غیب شدن.»
نگاهی به کتابخانه انداخت.
حتی تکنیک شمشیر شیطانکش، با وجود اینکههدایت تکنیک فوقالعادهای بود، آنقدر از شمشیرزنی تائوئیستی فاصلهقلب داشت که رها شده بود تا خاک بخورد.
«خب، که اینطور.»
افکارش را قطع کرد.
با پذیرش وضعیت فعلی درباید سیصد سال بعد، این مقداربالا تغییرات دیگر او را آزار نمیداد.
«کار دستقرار طب سوزنی شکوفهکرد ارکیده دیگه تمومه.»
تق.
او وردهای کاملاً بازیابیشده این تکنیکتاکید را در ذهنش ذخیره کرد وتکنیک با چهرهای راضی کتابچه را بست.
«چون هوی!»
صدای بلندی آرامش غرفهردیابی ده هزار کتیبه را لرزاندجمله و او سرش را برگرداند.
«هیون ریو؟»
با حضور غیرمنتظرهآخرین او، اجرای تکنیکتاکید را متوقف کرد.
در حالی کهنقطه با چهرهای گیجاینطوری به او نگاه میکرد...
چنگ!
هیون ریو که درست تا جلوی اودنبال جلو آمده بود، شانهاش را محکم چسبیدردیابی و با چشمانی گشاد شده فریاد زد.
«تو کِیجمله هنرهای رزمیورد رو یاد گرفتی؟»
«ها؟»
با ناباوریقرار این کلمهردیابی از دهانش پرید.
چون هوی میتوانست با اطمینان بگویدجریان که هیچکس در این دنیا بیشتر ازداشتند او هنرهای رزمی را یاد نگرفته است.
و حالا این دخترک داشتروی میپرسید که آیا او هنرهایلحظهای رزمی را یاد گرفته است؟
آنقدر مات ونقطه مبهوت شده بود کهاجرا حتی نمیتوانست حرف بزند.
«من خیلیقرار وقته که هنرهایکرد رزمی رو بلدم...»
شروع به حرفگویی زدن کرد، اماجریان ناگهان خشکش زد.
چشمانش با چشمان هیونورد ریو که با ناباوری بهتپنده او نگاه میکرد، گره خورد.
در چشمان سیاه، عمیق و شفافاینطوری او، چهره یک تائوئیست جوان کههوا پر از ناباوری بود، سوسو میزد.
اَه، لعنتی!
آنقدر غرق در هنرلمس رزمی شده بود کهمیکرد به کل فراموش کرده بود.
او الان دوکگو گویونورد نبود؛ او چون هویقلب از فرقه کوه هوآشان بود.
با دستپاچگی به اطراف نگاهباید کرد و متوجه کتابچه هنرهایبالا رزمی در دست چپش شد.
به سرعت آنداشتند را بالا آوردمسیر و لبخند معذبی زد.
«هاها، فقط داشتم سعی میکردمباشد چیزایی که تو این کتابچهمسیری نوشته شده رو دنبال کنم.»
«...!»
فشار!
شانهاش از درد تیر کشید.
زور ایندستش دختر بهلمس شکل مسخرهای زیاده.
درست زمانی که میخواست ازروی شدت درد چهره در هم بکشد،اجرای دست هیون ریو به لرزه افتاد.
«داری میگی فقط با دنبالباید کردن کتابچه، روی دست طببالا سوزنی شکوفه ارکیده تسلط پیدا کردی؟»
او با چهرهای که ازکرد شدت شوک رنگپریده شده بود زمزمهورد کرد و دستش را رها کرد.
سپس بدنشدستش را بهلمس او نزدیکتر کرد.
«پس اون دست طب سوزنی شکوفه ارکیدهای که همین الانلحظهای اجرا کردی چی بود؟ یه سری از وردهای این کتابچهمنطقی گم شدن، پس یاد گرفتنش باید غیرممکن باشه. تو چطور...!»
در حالی که زن او رااینطوری با رگبار سوالاتش بمباران میکرد، چونهوا هوی کلافه و درمانده به نظر میرسید.
آخه چطورقرار باید بهردیابی این جواب میداد؟
بگوید قبلاً آن رالمس دیده است؟ انگار کهمیکرد حرفش را باور میکرد.
بگوید هنر رزمیای که در گذشته اجرادقیقاً میکرده را به یاد آورده و بازسازیاش کرده؟مهمش این که دیگر خیلی دیوانهوارتر به نظر میرسید.
در حالی که با خودش درگیر بود کهبشه چه بگوید، به نظر میرسید هیون ریو سکوت اوموج را به پای ترس گذاشته و کمکم آرام شد.
«من چیکار کردم...»
شانه او را رهالمس کرد و با ذهنیمیکرد بازتر به فکر فرو رفت.
«من دیوانهام. حتماً همینطوره. اینطوریروی به بچهای که حتی نمیتونه ازاجرای نیروی درونی استفاده کنه فشار میارم...»
با سرزنشنهفته خود، سرشیعنی را تکان داد.
«شاید فقط بدون نیروی درونی بامسیر دستپاچگی اداشو درآورده و تصادفاً شبیهروی اون نسخهای شده که سینهبهسینه نقل میشده.»
این طرز فکرگویی باعث شد احساسجریان بهتری پیدا کند.
به چشمانجمله چون هوی نگاهروی کرد و گفت.
«متأسفم. بدون نیروی درونی، تو نمیتونی دست نقطهبشه طب سوزنی شکوفه ارکیده رو درست اجرا کنی.مثل حتماً خیالاتی شدم و الکی بهت سخت گرفتم...»
چون هویقرار در برابرردیابی حرفهایش ساکت ماند.
خوب شد هیچی نگفتم.
از اینکه توانسته بودورد از یک موقعیت دردسرسازقلب جلوگیری کند، احساس آرامش کرد.
درست در همان لحظه،یعنی هیون ریو ناگهان اوبشه را محکم در آغوش گرفت.
باز هم؟
در دلش سر تکان داد.
هر بار کهآخرین همدیگر را میدیدند،تاکید او را بغل میکرد.
در ابتدا سعی میکرد مقاومت کند، امااجرا حالا دیگر آنقدر خسته بود که نمیتوانست اوانگشتانش را پس بزند و فقط آن را پذیرفت.
پس از چند ثانیه،ردیابی او را رها کردمیکند و به چشمانش خیره شد.
«هوی.»
با حالتی پیچیدهآخرین به او نگاه کرددقیقاً و با احتیاط پرسید.
«دلت میخوادنهفته هنرهای رزمییعنی یاد بگیری؟»
«ها؟ اِ... آره.»
که از این سواللمس ناگهانی غافلگیر شده بود،میکرد بدون فکر جواب داد.
هیون ریو سر تکان داد.
سپس با نگاهینقطه مصمم، مشتهایش رااینطوری گره کرد و گفت.
«بسیار خب.»
انگار که عهدیگویی بسته باشد، چرخید ودنبال از پلهها پایین رفت.
تق... تق...
او در آن سوی پلهها ناپدید شداجرا و چون هوی که همانجا ایستاده بود،پایین با چهرهای مات و مبهوت زیر لب غرید.
«تا اینجا کوبیدهداشتند اومده فقط برایمسیر اینکه همین رو بگه؟»
دو روزجمله بعد، درورد ساعت سگ.
هوا بهنهفته طرز محسوسییعنی گرمتر شده بود.
شکوفههای آلو در اوج شکوفاییکرد بودند و به آرامی کوهآخرین هوآشان را در عطر خود میپیچیدند.
حالا دیگردستش کاملاً بهارلمس شده بود.
زیر آسمان آبی، چون هوی در زمان همیشگیاش عمارتتپنده ده هزار کتیبه را ترک کرد و در امتدادکدام مسیر کوهستانی به سمت کلبه کاهگلی به راه افتاد.
«تکنیکهای فرقههای صالح بیشتر ازباید اون چیزی که فکر میکردمبالا با هنرهای رزمی شیطانی فرق دارن.»
او تا الان صدهاردیابی کتابچه هنرهای رزمی رامیکند زیر و رو کرده بود.
در ایندستش مدت چیزهای زیادیباشد یاد گرفته بود.
هنرهای رزمی شیطانیآخرین برای قویتر شدن ازدقیقاً هر وسیلهای استفاده میکردند.
اما تکنیکهاینهفته فرقههای صالحیعنی متفاوت بودند.
آنها درقرار واقع امتدادیردیابی از تزکیه بودند.
بیشترشان اینطور بودند.
آنها درباره ساختن دائو،ورد رسیدن به روشنگری وقلب صعود به جاودانگی حرف میزدند.
بیشتر آنهانهفته به دنبال پرهیزباید از کشتار بودند.
اگر قرار بود اینطور باشد، اصلاً چراهدایت هنرهای رزمی یاد میگرفتند؟ بهتر بود فقطدقیقاً مینشستند و تکنیکهای درونی را مطالعه میکردند.
اصلاً هنرهای رزمی چه بود؟
سلاحی برای کشتن حریف.
اما اینکهنهفته فقط حریفیعنی را مطیع کنی؟
اگر ذهنهای شیطانی فرقهردیابی شیطان آسمانی این را میدیدند،جمله پوزخند میزدند و مسخرهشان میکردند.
اما برایدستش چون هویلمس جالب بود.
«با چیزهایی کهآخرین میدونم فرق داره،تاکید برای همین جالبه.»
غرق در افکارش، مدتییعنی راه رفت تا اینکهبشه به کلبه کاهگلی رسید.
چشمانش باریک شد.
یک جفت کفش ناآشنالمس به طور مرتب در آستانهسسس در قرار داده شده بود.
او حدود دهآخرین روز بود کهتاکید اینجا اقامت داشت.
تنها کسی که به کلبه آمدهاینطوری بود هیون ریو بود و حتیهوا او هم هرگز داخل نشده بود.
به آرامیقرار در راردیابی باز کرد.
سپس در داخلی رالمس باز کرد، جایی کهمیکرد هیچ نوری در آن نبود.
برقی زد!
دو چشمنهفته درخشان دریعنی تاریکی درخشیدند.
«اومدی؟»
با شنیدندستش این صدای بم،باشد سرش را برگرداند.
در مرکز اتاق، مردیورد میانسال و عظیمالجثه باقلب دستهای دستبهسینه چهارزانو نشسته بود.
این دیگه کیه؟
او مردی راداشتند که در تاریکی پنهانهدایت شده بود، برانداز کرد.
موهایش به شدت ژولیدهلمس بود و جای زخمیمیکرد محو روی گونهاش دیده میشد.
از جا پرید.
زهرهترکم کرد.
فکر کردمقرار همون یارو تیغهکرد شیطان چهرهشبح است.
چشمان تیز و ابروهای پرپشت مرد، هالهای ترسناکمیکرد از خود ساطع میکرد که حتی با آنمسیر مرد وحشتناک از فرقه شیطان آسمانی رقابت میکرد.
اگر به خاطر لباس فرم فرقه کوهدقیقاً هوآشان نبود که به تن داشت، چونتمام هوی فکر میکرد او برادر همان مرد است.
در حالی که مردیعنی را برانداز میکرد، چشمانبشه چون هوی برقی زد.
فقط ظاهرش نبودداشتند که اینقدر خشنمسیر و گیرا بود.
این مرد قویترین حضور راباشد در میان تمام کسانی که درنقاط فرقه کوه هوآشان دیده بود، داشت.
قویتر از رهبر فرقه؟
نامی از ذهنش عبور کرد.
«ارشد... هیون دو؟»
بوم.
هیون دو دستشآخرین را روی زمینتاکید گذاشت و بلند شد.
سرش که تا پیش از ایناینطوری همسطح سینه بود، بالا رفت تاهوا جایی که تقریباً به سقف رسید.
قدش خیلیقرار بیشتر ازردیابی شش فوت بود.
مرد عظیمالجثه باگویی قدمهای بلند بهجریان سمت چون هوی رفت.
«همم...»
ریشهای نامرتبش را نوازشیعنی کرد و به پایین نگاهووش کرد، سپس سر تکان داد.
دهان محکم بستهاش کهردیابی پر از لجاجت بود،میکند به آرامی باز شد.
«شنیدم میخوایدستش هنرهای رزمیلمس یاد بگیری.»
یادگیری هنرهای رزمی...
آه!
ناگهان مکالمه دو روز پیش خودمسیر با هیون ریو را به یادروی آورد و با بیمیلی سر تکان داد.
«آره.»
«برای همین اینجام.»
هیون دو درنقطه حالی که حرف میزداجرا چانهاش را بالا داد.
با حالتی مغرورانه بهردیابی پایین نگاه کرد ومیکند کمرش را صاف کرد.
«تا بهت آموزش بدم.»
«ها؟»
چشمان چون هوی گشاد شد.
یعنی از اینکه میخوام بهش آموزش بدم تحت تأثیر قرارآخرین گرفته؟ هیون دو با خودش فکر کرد و که ازکشید این نگاه غافلگیرانه خشنود شده بود، با لبخندی سر تکان داد.
اما او نمیدانست.
چون هویجمله اصلاً تحت تأثیرروی قرار نگرفته بود.
او کاملاًنهفته مات ویعنی مبهوت مانده بود.
«من باید ازداشتند این ضعیفه هنرهایمسیر رزمی یاد بگیرم؟»