---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 991: دردسرهای یک رهبر • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 991: دردسرهای یک رهبر

0

مسیر باریکی در کوهستان فرقه.

چون هوی پس از ترک تالار مروارید‌موقعیتی​ شکوفه آلو، در امتداد مسیر قدم برمی‌داشت‌عمیقی​ و افکارش با سرعت در سرش می‌چرخید.

با خودش فکر کرد:‌عمداً​ «فعلاً همه‌چیز دقیقاً طبق‌برای​ نقشه اولیه پیش میره.»

و نگاهی‌موقعیتی​ گذرا به‌جای​ پشت سرش انداخت.

تالار مروارید شکوفه آلو که حالا در دوردست قرار داشت، به‌بیهوش​ اندازه یک نقطه کوچک شده بود، اما امواج انرژی که از‌بیشتر​ درون آن به بیرون ساطع می‌شد، هنوز هم عظیم و کوبنده بود.

حضور خردکننده امپراتور شرور.

و امواج انرژی رزمی‌کاران نامداری که در برابرش‌برای​ ایستاده بودند و از شدت تنش به لرزه‌ارتباط​ درآمده بودند، حتی ذره‌ای هم کاهش نیافته بود.

اما در این لحظه، تمرکز چون هوی روی امواج‌عمیقی​ انرژی آن‌ها نبود، بلکه روی هاله‌ای متمرکز شده بود‌وقتی​ که آن‌قدر ضعیف بود که انگار موشی مرده است.

این یک انرژی مصنوعی‌بکشند​ و آزاردهنده بود که ماهیتش‌دیدند​ با انرژی طبیعت فرق داشت.

این همان انرژی‌ای بود که‌برای​ از کسانی که تکنیک قلب کاذب‌نظر​ را یاد گرفته بودند، ساطع می‌شد.

آن‌ها حتی در حالت‌عمداً​ بیهوشی هم این انرژی‌برای​ را از خود ساطع می‌کردند.

«دقیقاً همون‌طور که انتظار داشتم.»

چون هوی پوزخند کوچکی زد.

او از مدت‌ها پیش متوجه حضور کسانی که تکنیک‌جای​ قلب کاذب را یاد گرفته بودند شده بود، اما‌بلافاصله​ عمداً آن‌ها را به حال خود رها کرده بود.

دقیقاً برای چنین موقعیتی.

در گذشته، آن‌ها به جای احضار او که‌ارتباط​ به نظر می‌رسید ارتباط عمیقی با قصر امپراتور‌نکردند​ شرور دارد، سعی می‌کردند امپراتور شرور را بلافاصله بکشند.

اما این کار را نکردند.

دلیلش این بود که وقتی دیدند امپراتور شرور‌گذشته​ کاربران تکنیک قلب کاذب را بیهوش کرده است، حس‌سعی​ کردند که رابطه بین آن‌ها چندان هم خوب نیست.

«ظاهراً اونا از جامعه‌عمداً​ نه آسمان بیشتر از‌برای​ قصر منقرض‌شده امپراتور شرور می‌ترسن.»

چون هوی سرش را از‌احضار​ سمت تالار مروارید شکوفه آلو‌قصر​ برگرداند و شانه‌ای بالا انداخت.

او کار‌سعی​ خودش را‌بکشند​ انجام داده بود.

او به آن‌ها اطلاع داده بود‌چنین​ که امپراتور شرور، ارباب قصر امپراتور‌می‌رسید​ شرور، با جامعه نه آسمان دشمنی دارد.

از اینجا به‌متوجه​ بعد، همه‌چیز به خود‌کرده​ امپراتور شرور بستگی داشت.

تا به آن‌ها بفهماند که‌احضار​ او، ارباب فعلی قصر امپراتور شرور،‌دارد​ با امپراتور خون کاملاً تفاوت دارد.

و اعتمادشان را جلب کند.

«خب، خودش‌حال​ یه خاکی‌کرده​ تو سرش می‌ریزه.»

چون هوی بلافاصله‌متوجه​ علاقه‌اش را به این‌کرده​ موضوع از دست داد.

با توجه به رفتار امپراتور‌احضار​ شرور تا به اینجای کار، جلب‌دارد​ اعتماد آن‌ها نباید کار سختی باشد.

اگرچه او خودش را ارباب قصر امپراتور شرور‌وقتی​ می‌نامید، اما هیچ قصدی برای بازسازی قصر امپراتور شرور‌نیست​ نداشت و هیچ دلبستگی‌ای هم به آن نشان نمی‌داد.

البته که آن‌ها در ابتدا مشکوک خواهند‌موقعیتی​ بود، اما از حرف‌ها و اعمال امپراتور‌عمیقی​ شرور به این موضوع پی خواهند برد.

«حالا، چیزی که باقی مونده...»

با فکر کردن به‌جای​ برنامه‌های آینده‌اش، چین عمیقی‌ارتباط​ روی پیشانی چون هوی افتاد.

«یه کوه دردسر لعنتیه.»

حتی فکر کردن‌رها​ به آن هم‌چنین​ روی اعصابش سوهان می‌کشید.

تکمیل چارت سازمانی بر اساس‌حال​ روابط بین فرقه‌ها، توزیع مناسب متخصصان‌گذشته​ عالی‌رتبه و از این قبیل مزخرفات.

چیزهای زیادی‌موقعیتی​ برای نگران‌جای​ بودن وجود داشت.

«تچ، عجب مکافاتی.»

چون هوی سرش‌رها​ را به چپ‌چنین​ و راست تکان داد.

این کار بیشتر‌متوجه​ از چیزی که‌رها​ انتظار داشت دردسرساز بود.

و بزرگ‌ترین مشکل‌گذشته​ در میان همه‌نظر​ آن‌ها این بود:

«چطور باید به‌بلافاصله​ این احمق‌ها دستور‌نکردند​ بدم؟ مسئله اینه.»

برنده مسابقات‌حال​ مبارزه، رهبر‌کرده​ اتحاد می‌شد.

این قانونی بود که از رایج‌ترین قانون دنیای رزمی، یعنی حاکمیت‌گذشته​ مطلق قدرتمندان پیروی می‌کرد، اما آیا همه بدون هیچ شکایتی کسی‌بکشند​ را که از این طریق به مقام رهبر اتحاد رسیده بود، می‌پذیرفتند؟

بعید به نظر می‌رسید.

«مخصوصاً تو‌سعی​ این جناح‌بکشند​ عدالت لعنتی.»

چشمان چون‌حال​ هوی در افکار‌برای​ عمیقی فرو رفت.

با وجود اینکه حاکمیت مطلق قدرتمندان یک‌کرده​ قانون تغییرناپذیر بود، اکثر فرقه‌های جناح عدالت،‌نظر​ عدالت و درستکاری را بر آن ارجح می‌دانستند.

به عنوان مدرک، وقتی اعلام شد که رهبر اتحاد‌عمیقی​ از طریق مسابقات مبارزه انتخاب می‌شود، مگر دنیای رزمی غوغا‌دیدند​ به پا نکرد و آن را یک رویداد بی‌سابقه نخواند؟

«حتی اگه تو مبارزات برنده‌کار​ بشم و رهبر اتحاد بشم، فقط‌بیهوش​ تعداد کمی واقعاً ازم پیروی می‌کنن.»

«احتمالاً تو ظاهر اطاعت می‌کنن، اما اگه ببینن‌گذشته​ حتی یه ذره از اون عدالت و درستکاری‌دارد​ مسخره‌شون منحرف شدم، سریع جفتک می‌ندازن و کولی‌بازی درمیارن.»

حتی بدون دیدن‌متوجه​ هم این موضوع‌رها​ کاملاً واضح بود.

نیازی نبود راه دوری برود؛‌احضار​ چند بار چنین مسخره‌بازی‌هایی را‌قصر​ در اتحاد رزمی دیده بود؟

طرز شکایت کردنشان، در حالی‌کار​ که آن را در پوشش عدالت،‌بیهوش​ درستکاری و توجیهات احمقانه پنهان می‌کردند.

«با اینکه من اتحاد رزمی رو نجات‌موقعیتی​ دادم، فقط به خاطر اینکه یه ذره‌عمیقی​ انرژی شیطانی ازم ساطع شد، بهم شک کردن.»

چون هوی پوزخندی زد.

حالا که به آن‌جای​ فکر می‌کرد، آن‌ها یک‌ارتباط​ مشت حروم‌زاده احمق بودند.

«فرقه‌های راستین و خانواده‌های اشرافی که اینجا‌دلیلش​ جمع شدن احتمالاً اون کار رو نمی‌کنن،‌بین​ اما به همون اندازه خشک و مقرراتی‌ان.»

«و اگه جناح‌رها​ غیرمتعارف رو هم‌چنین​ بهشون اضافه کنی...»

تچ، عجب آشفته‌بازاری می‌شه.

چون هوی سرش‌گذشته​ را به چپ‌نظر​ و راست تکان داد.

با وجود اینکه فرقه‌های بزرگ و متخصصان عالی‌رتبه با هدف‌کاربران​ نابودی جامعه نه آسمان متحد شده بودند، سازماندهی آن‌ها آن‌قدر‌جامعه​ سست بود که شبیه یک گروه اوباش بی‌نظم به نظر می‌رسیدند.

کاریش نمی‌شد کرد.

این نیرویی نبود که قدم به قدم ساخته شده‌چنین​ باشد، بلکه یک واحد رزمی بود که با جمع‌آوری‌قصر​ متخصصان عالی‌رتبه و جناح‌های مختلف به سرعت گسترش یافته بود.

«از این لحاظ،‌گذشته​ فرقه شیطان آسمانی‌نظر​ خیلی بهتر بود.»

چون هوی‌سعی​ زندگی گذشته‌اش را‌کار​ به یاد آورد.

فرقه شیطان آسمانی هم جایی بود که خانواده‌ها و فرقه‌های‌احضار​ بی‌شماری در آن در هم تنیده شده بودند، جناح‌های مختلفی وجود‌نکردند​ داشتند و هر کدام پایگاه قدرت خود را تأسیس کرده بودند.

اما حتی آن‌ها‌متوجه​ هم در یک‌رها​ چیز اتفاق نظر داشتند.

اگر قدرت خردکننده‌ای می‌دیدند، همگی‌احضار​ یکپارچه تسلیم می‌شدند و آن‌قصر​ را مانند یک خدا می‌پرستیدند.

«بعد از اینکه وقتی رهبر فرقه شدم، تمام‌وقتی​ اون عوضی‌هایی رو که زیرپوستی نارضایتی‌شون رو نشون‌خوب​ می‌دادن قتل‌عام کردم، همه‌جا تو سکوت مطلق فرو رفت.»

با کشتن چند نفر از هشت استاد اعظم فرقه‌های شیطانی که مخفیانه‌می‌رسید​ او را هدف قرار داده بودند شروع شد و سپس با نابودی‌دیدند​ کامل قبیله تیان‌فنگ هانگ، قدرت مطلق و سرسپردگی بی‌چون‌وچرا به دنبالش آمد.

چقدر راحت و تمیز.

اینکه همه‌چیز‌موقعیتی​ با قدرت‌جای​ مطلق تعیین می‌شد.

از طرف دیگر،‌بلافاصله​ دنیای رزمی دشت‌های‌نکردند​ مرکزی کاملاً متفاوت بود.

«اگه بخوام اینا رو‌کرده​ هم اون‌طوری نابود کنم،‌گذشته​ جهنم به پا می‌شه.»

اگر او چنین کاری را در جناح عدالت انجام می‌داد، جناحی که‌جای​ عدالت و درستکاری را بیشتر از قدرت ارج می‌نهاد، نه تنها در‌نکردند​ جلب اعتماد آن‌ها شکست می‌خورد، بلکه خود فرقه کوه هوآشان نیز متزلزل می‌شد.

مهم نبود چقدر جامعه نه آسمان را‌می‌رسید​ یک دشمن مشترک می‌دانستند، ممکن بود اول از‌کار​ همه نسبت به او محتاط و بدگمان شوند.

«عجب دردسری.»

«تو همچین مواقعی، داشتن‌کرده​ یکی مثل اون حروم‌زاده، مغز‌جای​ شیطانی، خیلی به درد می‌خورد.»

با فکری که ناگهان‌عمداً​ به ذهنش خطور کرد، چون‌چنین​ هوی چشمانش را ریز کرد.

او یک عوضی سگ‌صفت بود که‌نظر​ به او خیانت کرده بود، اما‌سعی​ نمی‌شد انکار کرد که توانایی‌هایش فوق‌العاده بود.

چطور می‌توانست‌سعی​ آن را‌بکشند​ انکار کند؟

مگر او کنترل فرقه شیطان آسمانی را بدون اینکه نیازی به نگرانی‌می‌رسید​ درباره چیزی داشته باشد به دست نگرفته بود و کاری نکرده بود‌دیدند​ که آن‌ها او را به عنوان رهبر فرقه، یک خدای مطلق، بپرستند؟

«حالا که بهش فکر می‌کنم، فقط‌رها​ این نبود؛ من هرگز کمبود منابع‌جای​ مالی یا چیزایی شبیه به این نداشتم.»

«نه، در واقع اون‌قدر فراوون‌احضار​ بود که اونا برای حمله به‌دارد​ دشت‌های مرکزی سر و دست می‌شکوندن.»

چون هوی‌سعی​ نگاهی به‌بکشند​ کناری انداخت.

چون هوی با نگاه کردن به سمت‌موقعیتی​ قبری که مغز شیطانی، ثبت‌کننده آسمانی، در‌عمیقی​ آن دفن شده بود، سرش را تکان داد.

«فکر کردن به‌متوجه​ یه آدم مرده‌رها​ چه فایده‌ای داره؟»

چون هوی در حالی که سرش را تکان‌ارتباط​ می‌داد و افکار مربوط به مغز شیطانی را‌نکردند​ از ذهنش پاک می‌کرد، پشت سرش را خاراند.

«من واقعاً به‌بلافاصله​ یه استراتژیست نظامی‌نکردند​ نیاز دارم. هوم.»

در حالی که با‌کرده​ خودش زمزمه می‌کرد، پلک‌های‌گذشته​ چون هوی کمی افتاد.

اخم کمرنگی روی صورتش نشست.

«هیچ کاندیدای درست و‌جای​ حسابی‌ای وجود نداره. جگال‌ارتباط​ گونگ، اون یارو، بهترین گزینه‌ست.»

استراتژیست نظامی اتحاد رزمی، که‌کار​ حالا با نام مو میونگ‌کاربران​ شناخته می‌شد، به ذهنش خطور کرد.

اگرچه او در مقایسه با مغز شیطانی کمبودهایی داشت، اما هنوز‌نظر​ هم یکی از اعضای قبیله جگال بود و در میان کسانی‌دلیلش​ که در این زندگی ملاقات کرده بود، ذهن بسیار تیزی داشت.

به علاوه، او از‌عمداً​ قبل تجربه کار به عنوان‌چنین​ یک استراتژیست نظامی را داشت.

یک شخص بسیار مناسب.

اما...

«این غیرممکنه.»

چون هوی با‌متوجه​ صدای «تچ» زبانش را‌کرده​ روی سقف دهانش کشید.

او چند روز پیش شخصاً نامه‌ای فرستاده‌می‌رسید​ بود، با این حال آن مرد تا‌بکشند​ آخر در کنار اتحاد رزمی مانده بود.

«فکر می‌کردم‌سعی​ اون اولین نفری‌کار​ باشه که میاد.»

چشمان چون‌حال​ هوی به خطوط‌برای​ باریکی تبدیل شد.

او مردی بود که پوست خودش را سوزانده بود‌چنین​ تا اراده دوستش، استاد شمشیر سیم اوی، جو چون-گئوک، را‌دارد​ پیش ببرد و به استراتژیست نظامی اتحاد رزمی تبدیل شود.

دشمنی او با جامعه نه آسمان از هر‌ارتباط​ کس دیگری قوی‌تر بود، با این حال او‌نکردند​ تا آخر در کنار اتحاد رزمی مانده بود.

«اون حتماً می‌دونه که‌بکشند​ احتمال نابودی جامعه نه‌وقتی​ آسمان در اینجا بسیار بالاست.»

«اما اینکه اونجا مونده یعنی...»

نگاه چون هوی تیز شد.

نمی‌دانست چه نقشه‌ای در سر‌احضار​ دارد، اما محال بود آن مرد‌دارد​ همین‌طور بی‌دلیل در اتحاد رزمی بماند.

«احتمالاً خیلی زود می‌فهمم.»

سر چون‌حال​ هوی به‌کرده​ سمت شرق چرخید.

آن سمت،‌مدت‌ها​ مسیر اتحاد‌عمداً​ رزمی بود.

شنیده بود که اتحاد رزمی در‌نظر​ حال حاضر توسط جامعه نه آسمان محاصره‌بلافاصله​ شده و در آستانه حمله قرار دارد.

قطعاً باید‌سعی​ چیزی از‌بکشند​ خودش نشان می‌داد.

«با این‌حال​ حال، نتیجه از‌برای​ همین الان مشخصه.»

چون هوی انتظار زیادی نداشت.

با در نظر گرفتن قدرت فعلی‌نظر​ اتحاد رزمی، حتی گفتن اینکه ده درصد‌بلافاصله​ شانس پیروزی دارند هم زیادی خوش‌بینانه بود.

نتیجه چیزی‌سعی​ جز شکست قطعی‌کار​ اتحاد رزمی نبود.

«تچ، چه حیف. برام سؤاله که اون حرومزاده‌های جامعه‌جای​ نه آسمان، چیزایی که تو کتابخانه مخفی آسمان و‌بلافاصله​ خزانه مخفی دنیای رزمی بود رو جمع می‌کنن یا نه.»

چون هوی مناظر کتابخانه مخفی آسمان و‌کرده​ خزانه مخفی دنیای رزمی را که در‌نظر​ گذشته واردشان شده بود، به یاد آورد.

کتابچه‌های راهنمای‌موقعیتی​ مخفی بی‌شمار‌جای​ و سلاح‌های الهی.

حیف بود‌سعی​ که همین‌طوری دو‌کار​ دستی تقدیمشان کند.

«نه، صبر کن.»

ناگهان، انگار که ایده بکری‌حال​ به ذهنش رسیده باشد، لبخند گشادی‌گذشته​ روی صورت چون هوی نقش بست.

لبخندی که‌موقعیتی​ به‌طرز بی‌نظیری شیطانی‌احضار​ و شوم بود.

«اتفاقاً فرصت خوبیه. می‌تونم خیلی راحت‌نکردند​ چیزایی که اون حرومزاده‌های جامعه نه‌کردند​ آسمان جمع کردن رو برای خودم بردارم.»

به هر حال صاحبانشان دیگر مرده بودند— با‌گذشته​ اضافه کردن این فکر، کتابچه‌های مخفی و سلاح‌های بی‌شماری‌سعی​ مثل قارچ‌های بعد از باران در ذهنش سبز شدند.

«همم...؟»

ناگهان، چشمان‌موقعیتی​ چون هوی به‌احضار​ پایین خیره شد.

در انتهای مسیر ناهموار کوهستانی،‌کار​ حضورهای آشنایی را احساس کرد‌کاربران​ که دور هم جمع شده بودند.

نگاهش ناگهان‌حال​ به آن‌کرده​ سمت کشیده شد.

چون هوی بلافاصله تکنیک چشمی‌اش را فعال‌کرده​ کرد و از دور به تماشای آن‌نظر​ سه نفر که در حال گفتگو بودند، ایستاد.

دو موجود با چی سم‌احضار​ و یک نفر که چی رعد‌دارد​ برهما را در اطرافش پخش می‌کرد.

سی-ریانگ ایل-لیانگ، شاه چرخان سابق دارما، و شاگرد فرقه پنج‌کاربران​ سم که قبلاً توسط هیوک ریون-چان شکست خورده بود، حالا دور‌آسمان​ هم جمع شده و با چهره‌هایی جدی در حال صحبت بودند.

با این حال، چشمان چون هوی نه به آن‌ها،‌جای​ بلکه به بقچه خاصی که شاگرد فرقه پنج سم‌بلافاصله​ روی دوشش حمل می‌کرد، دوخته شد و ریز شد.

«...اون دیگه چرا اینجاست؟»

«خیلی وقت گذشته، برادر ارشد.»

سی-ریانگ ایل-لیانگ در حالی که به‌چنین​ شخصی که به او سلام می‌کرد،‌می‌رسید​ یعنی دوکهو، نگاه می‌کرد، لبخند تلخی زد.

لحن و‌مدت‌ها​ حالت چهره‌اش‌عمداً​ اصلاً خوشامدگویانه نبود.

نگاهش تیز بود و‌جای​ فک گره‌خورده‌اش نشان می‌داد که‌عمیقی​ دارد خشمش را سرکوب می‌کند.

«...اخبار رو شنیدم.»

«حتی بعد از‌رها​ شنیدنش هم هنوز‌چنین​ توی دشت‌های مرکزی موندی.»

با شنیدن کلمات‌متوجه​ تند دوکهو، سی-ریانگ ایل-لیانگ‌کرده​ چشمانش را محکم بست.

او انتظار‌موقعیتی​ چنین واکنشی را‌احضار​ از دوکهو داشت.

عجیب بود‌سعی​ اگر انتظارش‌بکشند​ را نداشت.

فرقه پنج سم توسط‌کرده​ فرقه شیطان آسمانی کاملاً از‌جای​ روی زمین محو شده بود.

«کاری برای انجام دادن داشتم.»

«اون‌قدر مهم بود که‌جای​ مجبور شدی فرقه اصلی...‌ارتباط​ خانواده‌مون رو رها کنی؟»

«...»

سی-ریانگ ایل-لیانگ سکوت کرد.

فرقه پنج سم و خانواده‌اش که او را پذیرفته بودند، مهم‌گذشته​ بودند، اما او نمی‌توانست ارتباط مقدرشده‌اش با جامعه نه آسمان را‌بکشند​ که از بدو تولد به او گره خورده بود، نادیده بگیرد.

«اینم از جوابت، برادر ارشد.»

دوکهو این را با سردی گفت و‌دلیلش​ در حالی که بقچه را از روی‌بین​ دوشش باز می‌کرد، آن را روی زمین انداخت.

«بگیرش. این چیزیه که‌کرده​ استاد بهم گفت به‌گذشته​ دستت برسونم، برادر ارشد.»

«...به من؟»

سی-ریانگ ایل-لیانگ شیء را که محکم در‌می‌رسید​ ابریشم سفید برفی پیچیده شده بود، در‌بکشند​ دست گرفت و اخم غلیظی روی پیشانی‌اش نشست.

چهره‌اش طوری در هم‌بکشند​ رفته بود که انگار‌وقتی​ جلوی اشک‌هایش را می‌گرفت.

دندان‌هایش را به هم سایید،‌برای​ مستقیم به دوکهو نگاه کرد‌احضار​ و لب‌هایش را تکان داد.

«دلیل اینکه‌مدت‌ها​ اومدی به دشت‌های‌حال​ مرکزی، برادر اصغر...؟»

«چند روز پیش، استاد بهم گفت با این شیء فرار کنم و‌سعی​ اون رو به دستت برسونم، برادر ارشد. اولش برام سؤال بود که چرا‌چندان​ باید چیزی رو به برادر ارشدی بده که فرقه رو رها کرده، اما...»

دوکهو لب‌سعی​ پایینش را‌بکشند​ گاز گرفت.

شاید نمی‌توانست‌حال​ خشمش را‌کرده​ سرکوب کند.

قطره‌ای خون از گوشه دهانش جاری شد،‌کرده​ اما دوکهو هیچ توجهی به آن نکرد‌نظر​ و با چشمانی تیز به حرفش ادامه داد.

«احتمالاً می‌دونست که فرقه شیطان آسمانی‌نظر​ قراره به فرقه اصلی‌مون حمله کنه،‌سعی​ و برای همین این کار رو کرد.»

در حالی که سی-ریانگ ایل-لیانگ‌کار​ با فکری که از ذهنش‌کاربران​ عبور کرد، ناله خفه‌ای سر داد.

«اگه چیزیه که رهبر‌کرده​ فرقه پنج سم داده،‌گذشته​ قطعاً شیء معمولی‌ای نیست.»

شاه چرخان سابق دارما، جو هان، این‌کرده​ را گفت و با برداشتن یک قدم به‌می‌رسید​ جلو، ورودش به گفتگوی آن‌ها را اعلام کرد.

«تو دیگه کی هستی...»

دوکهو به جو‌بلافاصله​ هان چشم‌غره رفت،‌نکردند​ اما بعد مکث کرد.

او در هاله‌ای که‌کرده​ از جو هان ساطع‌گذشته​ می‌شد، حس آشنایی پیدا کرد.

«چی رعد‌مدت‌ها​ برهما از معبد‌حال​ صدای رعد بزرگ...؟»

جو هان با دیدن دوکهو‌احضار​ که خشکش زده بود، پوزخندی زد‌دارد​ و رو به سی-ریانگ ایل-لیانگ گفت.

«چرا اول بازش نمی‌کنی؟ اگه‌کار​ شخص دوکجون اون رو برات‌کاربران​ فرستاده، قطعاً چیز ساده‌ای نیست.»

سی-ریانگ ایل-لیانگ سر تکان داد.

سپس ابریشم محکم بسته‌شده‌عمداً​ را باز کرد و شیء‌چنین​ درون آن را بیرون آورد.

«این...»

در آن‌سعی​ لحظه، چشمان سی-ریانگ‌کار​ ایل-لیانگ گشاد شد.

فقط او نبود.

نه تنها دوکهو، بلکه حتی‌حال​ چشمان جو هان هم با‌موقعیتی​ دیدن شیء آشکارشده گرد شد.

یک مهره‌موقعیتی​ یشمی به اندازه‌احضار​ یک مشت بود.

اما هر سه نفرشان‌بکشند​ به خوبی می‌دانستند که آن‌دیدند​ یک مهره یشمی معمولی نیست.

«گوی سم روح حقیقی؟»

«استاد تو‌مدت‌ها​ رو انتخاب‌عمداً​ کرد، برادر ارشد؟»

«مصنوع الهی فرقه پنج سم.»

با ظاهر شدن مصنوع الهی فرقه پنج سم، که گفته می‌شد تمام‌کردند​ سموم را برای هزاران سال در خود جای داده بود، حالات چهره‌می‌ترسن​ آن سه نفر که به آن نگاه می‌کردند لحظه به لحظه تغییر می‌کرد.

شوک، خلسه، طمع.

قدرت مرموز گوی سم روح حقیقی، که تنها با نگاه کردن‌گذشته​ به آن احساسات افراد را تحریک می‌کرد، حتی هوشیاری استوار آن‌بکشند​ سه نفر را که به قلمرو بالایی رسیده بودند، متزلزل کرد.

«عجب چیز غیرمنتظره‌ای پیدا شد.»

درست در همان‌بلافاصله​ لحظه، صدای ناگهانی‌نکردند​ حرفشان را قطع کرد.

به‌طور همزمان، چشمان‌رها​ هر سه نفر‌چنین​ از هم باز شد.

«چی...!»

«من داشتم...»

«نزدیک بود بلعیده بشم.»

آن سه نفر که حواسشان را به دست آورده بودند، با عجله‌می‌رسید​ نیروی درونی خود را بالا بردند تا از هوشیاری‌شان محکم محافظت کنند و‌کاربران​ به شخصی که بدون جلب توجه به آن‌ها نزدیک شده بود، نگاه کردند.

قدیس قهرمان فضیلت‌متوجه​ باشکوه، گل آسمان‌رها​ شمشیر، چون هوی.

با ظاهر شدن چون هوی، که حضور الهی و کوبنده‌ای‌قصر​ از خود نشان داده بود، دوکهو با حالتی به او‌کاربران​ نگاه می‌کرد که انگار می‌پرسید او چرا آنجا پیدایش شده است.

«این اینجا چه غلطی می‌کنه؟»

با سؤال چون‌رها​ هوی، هر سه‌چنین​ نفر از جا پریدند.

سپس، جو‌مدت‌ها​ هان بلافاصله‌عمداً​ جواب داد.

«رهبر فرقه‌موقعیتی​ پنج سم‌جای​ اون رو فرستاده.»

«رهبر فرقه‌سعی​ پنج سم؟‌بکشند​ این رو؟»

ابروی چون هوی پرید.

انگار که نمی‌توانست درک کند.

در پاسخ، جو هان نگاهی‌احضار​ حاکی از درک به خود‌قصر​ گرفت و شروع به صحبت کرد.

«قابل درکه که‌بلافاصله​ ندونی. این مصنوع‌نکردند​ الهی فرقه پنج سمه...»

«من هیچ علاقه‌ای‌رها​ به گوی سم‌چنین​ روح حقیقی ندارم.»

چون هوی‌مدت‌ها​ با تندی حرفش‌حال​ را قطع کرد.

سپس، نگاهش را نه به گوی سم روح حقیقی‌عمیقی​ که آن‌ها با تعجب به آن خیره شده بودند،‌وقتی​ بلکه به چیزی که زیر آن بود، پایین انداخت.

«دارم درباره این می‌پرسم.»

«منظورت چیه...»

جو هان‌مدت‌ها​ که می‌خواست حرف‌حال​ بزند، مکث کرد.

با صدای خِش‌خِش.

ناگهان، دست چون هوی حرکت‌کار​ کرد و ابریشمی که روی‌کاربران​ زمین بود، در هوا شناور شد.

این همان ابریشمی بود که تا لحظه‌ای پیش گوی سم‌احضار​ روح حقیقی را در خود پیچیده بود، و در حالی‌کار​ که به آرامی در هوا شناور می‌شد، شکل کاملش نمایان گشت.

آن ابریشم نبود.

«یه ردا؟»

«لباس به جای ابریشم؟ چرا‌کار​ استاد باید گوی سم روح‌کاربران​ حقیقی رو توی یه لباس بپیچه؟»

نه تنها جو هان و سی-ریانگ ایل-لیانگ، بلکه حتی دوکهو‌احضار​ که برای تحویل دادن شیء آمده بود، چشمانش را گشاد کرد،‌نکردند​ انگار که اصلاً خبر نداشت آن ابریشم در واقع یک رداست.

با صدایی نرم.

ردا در‌موقعیتی​ دستان چون‌جای​ هوی قرار گرفت.

در آن لحظه.

پدیده‌ای عجیب رخ داد.

لباس سفید برفی به رنگ‌حال​ سیاه درآمده و نمادی سرخ‌رنگ شروع‌گذشته​ به نقش بستن روی آن کرد.

این پدیده‌ای‌موقعیتی​ کاملاً عجیب‌جای​ و غریب بود.

در حالی که آن سه نفر با چهره‌هایی وحشت‌زده به‌کاربران​ این تغییر ناگهانی خیره شده بودند، نماد سرخی که روی ردای‌آسمان​ در دست چون هوی حک می‌شد، شکل واضحی به خود گرفت.

یک اژدهای حلقه‌زده بود.

چون هوی در حالی که لباسی را که در یک چشم‌گذشته​ به هم زدن تبدیل به ردای طلایی شده بود در دست‌بکشند​ داشت، چشمانش برقی زد و با نگاهی تیز به آن خیره شد.

ظاهر ردای‌موقعیتی​ طلایی برایش‌جای​ آشنا بود.

باید هم می‌بود.

او آن‌حال​ را در دره‌برای​ صعود دیده بود.

ردای طلایی امپراتور بزرگ شیطان آسمانی که‌کرده​ صدها سال پیش، فرقه شیطان خون، یعنی‌نظر​ سلف فرقه خون را از بین برده بود.

نه، یک گنجینه الهی.

«چرا ردای هزار تغییر‌بکشند​ شیطانی الهی باید دست‌وقتی​ فرقه پنج سم باشه؟»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: چون هوی دوباره داره از دست فرقه‌های راستین و قوانین مسخره‌شون حرص می‌خوره!]