چپتر 991: دردسرهای یک رهبر
0مسیر باریکی در کوهستان فرقه.
چون هوی پس از ترک تالار مرواریدموقعیتی شکوفه آلو، در امتداد مسیر قدم برمیداشتعمیقی و افکارش با سرعت در سرش میچرخید.
با خودش فکر کرد:عمداً «فعلاً همهچیز دقیقاً طبقبرای نقشه اولیه پیش میره.»
و نگاهیموقعیتی گذرا بهجای پشت سرش انداخت.
تالار مروارید شکوفه آلو که حالا در دوردست قرار داشت، بهبیهوش اندازه یک نقطه کوچک شده بود، اما امواج انرژی که ازبیشتر درون آن به بیرون ساطع میشد، هنوز هم عظیم و کوبنده بود.
حضور خردکننده امپراتور شرور.
و امواج انرژی رزمیکاران نامداری که در برابرشبرای ایستاده بودند و از شدت تنش به لرزهارتباط درآمده بودند، حتی ذرهای هم کاهش نیافته بود.
اما در این لحظه، تمرکز چون هوی روی امواجعمیقی انرژی آنها نبود، بلکه روی هالهای متمرکز شده بودوقتی که آنقدر ضعیف بود که انگار موشی مرده است.
این یک انرژی مصنوعیبکشند و آزاردهنده بود که ماهیتشدیدند با انرژی طبیعت فرق داشت.
این همان انرژیای بود کهبرای از کسانی که تکنیک قلب کاذبنظر را یاد گرفته بودند، ساطع میشد.
آنها حتی در حالتعمداً بیهوشی هم این انرژیبرای را از خود ساطع میکردند.
«دقیقاً همونطور که انتظار داشتم.»
چون هوی پوزخند کوچکی زد.
او از مدتها پیش متوجه حضور کسانی که تکنیکجای قلب کاذب را یاد گرفته بودند شده بود، امابلافاصله عمداً آنها را به حال خود رها کرده بود.
دقیقاً برای چنین موقعیتی.
در گذشته، آنها به جای احضار او کهارتباط به نظر میرسید ارتباط عمیقی با قصر امپراتورنکردند شرور دارد، سعی میکردند امپراتور شرور را بلافاصله بکشند.
اما این کار را نکردند.
دلیلش این بود که وقتی دیدند امپراتور شرورگذشته کاربران تکنیک قلب کاذب را بیهوش کرده است، حسسعی کردند که رابطه بین آنها چندان هم خوب نیست.
«ظاهراً اونا از جامعهعمداً نه آسمان بیشتر ازبرای قصر منقرضشده امپراتور شرور میترسن.»
چون هوی سرش را ازاحضار سمت تالار مروارید شکوفه آلوقصر برگرداند و شانهای بالا انداخت.
او کارسعی خودش رابکشند انجام داده بود.
او به آنها اطلاع داده بودچنین که امپراتور شرور، ارباب قصر امپراتورمیرسید شرور، با جامعه نه آسمان دشمنی دارد.
از اینجا بهمتوجه بعد، همهچیز به خودکرده امپراتور شرور بستگی داشت.
تا به آنها بفهماند کهاحضار او، ارباب فعلی قصر امپراتور شرور،دارد با امپراتور خون کاملاً تفاوت دارد.
و اعتمادشان را جلب کند.
«خب، خودشحال یه خاکیکرده تو سرش میریزه.»
چون هوی بلافاصلهمتوجه علاقهاش را به اینکرده موضوع از دست داد.
با توجه به رفتار امپراتوراحضار شرور تا به اینجای کار، جلبدارد اعتماد آنها نباید کار سختی باشد.
اگرچه او خودش را ارباب قصر امپراتور شروروقتی مینامید، اما هیچ قصدی برای بازسازی قصر امپراتور شرورنیست نداشت و هیچ دلبستگیای هم به آن نشان نمیداد.
البته که آنها در ابتدا مشکوک خواهندموقعیتی بود، اما از حرفها و اعمال امپراتورعمیقی شرور به این موضوع پی خواهند برد.
«حالا، چیزی که باقی مونده...»
با فکر کردن بهجای برنامههای آیندهاش، چین عمیقیارتباط روی پیشانی چون هوی افتاد.
«یه کوه دردسر لعنتیه.»
حتی فکر کردنرها به آن همچنین روی اعصابش سوهان میکشید.
تکمیل چارت سازمانی بر اساسحال روابط بین فرقهها، توزیع مناسب متخصصانگذشته عالیرتبه و از این قبیل مزخرفات.
چیزهای زیادیموقعیتی برای نگرانجای بودن وجود داشت.
«تچ، عجب مکافاتی.»
چون هوی سرشرها را به چپچنین و راست تکان داد.
این کار بیشترمتوجه از چیزی کهرها انتظار داشت دردسرساز بود.
و بزرگترین مشکلگذشته در میان همهنظر آنها این بود:
«چطور باید بهبلافاصله این احمقها دستورنکردند بدم؟ مسئله اینه.»
برنده مسابقاتحال مبارزه، رهبرکرده اتحاد میشد.
این قانونی بود که از رایجترین قانون دنیای رزمی، یعنی حاکمیتگذشته مطلق قدرتمندان پیروی میکرد، اما آیا همه بدون هیچ شکایتی کسیبکشند را که از این طریق به مقام رهبر اتحاد رسیده بود، میپذیرفتند؟
بعید به نظر میرسید.
«مخصوصاً توسعی این جناحبکشند عدالت لعنتی.»
چشمان چونحال هوی در افکاربرای عمیقی فرو رفت.
با وجود اینکه حاکمیت مطلق قدرتمندان یککرده قانون تغییرناپذیر بود، اکثر فرقههای جناح عدالت،نظر عدالت و درستکاری را بر آن ارجح میدانستند.
به عنوان مدرک، وقتی اعلام شد که رهبر اتحادعمیقی از طریق مسابقات مبارزه انتخاب میشود، مگر دنیای رزمی غوغادیدند به پا نکرد و آن را یک رویداد بیسابقه نخواند؟
«حتی اگه تو مبارزات برندهکار بشم و رهبر اتحاد بشم، فقطبیهوش تعداد کمی واقعاً ازم پیروی میکنن.»
«احتمالاً تو ظاهر اطاعت میکنن، اما اگه ببیننگذشته حتی یه ذره از اون عدالت و درستکاریدارد مسخرهشون منحرف شدم، سریع جفتک میندازن و کولیبازی درمیارن.»
حتی بدون دیدنمتوجه هم این موضوعرها کاملاً واضح بود.
نیازی نبود راه دوری برود؛احضار چند بار چنین مسخرهبازیهایی راقصر در اتحاد رزمی دیده بود؟
طرز شکایت کردنشان، در حالیکار که آن را در پوشش عدالت،بیهوش درستکاری و توجیهات احمقانه پنهان میکردند.
«با اینکه من اتحاد رزمی رو نجاتموقعیتی دادم، فقط به خاطر اینکه یه ذرهعمیقی انرژی شیطانی ازم ساطع شد، بهم شک کردن.»
چون هوی پوزخندی زد.
حالا که به آنجای فکر میکرد، آنها یکارتباط مشت حرومزاده احمق بودند.
«فرقههای راستین و خانوادههای اشرافی که اینجادلیلش جمع شدن احتمالاً اون کار رو نمیکنن،بین اما به همون اندازه خشک و مقرراتیان.»
«و اگه جناحرها غیرمتعارف رو همچنین بهشون اضافه کنی...»
تچ، عجب آشفتهبازاری میشه.
چون هوی سرشگذشته را به چپنظر و راست تکان داد.
با وجود اینکه فرقههای بزرگ و متخصصان عالیرتبه با هدفکاربران نابودی جامعه نه آسمان متحد شده بودند، سازماندهی آنها آنقدرجامعه سست بود که شبیه یک گروه اوباش بینظم به نظر میرسیدند.
کاریش نمیشد کرد.
این نیرویی نبود که قدم به قدم ساخته شدهچنین باشد، بلکه یک واحد رزمی بود که با جمعآوریقصر متخصصان عالیرتبه و جناحهای مختلف به سرعت گسترش یافته بود.
«از این لحاظ،گذشته فرقه شیطان آسمانینظر خیلی بهتر بود.»
چون هویسعی زندگی گذشتهاش راکار به یاد آورد.
فرقه شیطان آسمانی هم جایی بود که خانوادهها و فرقههایاحضار بیشماری در آن در هم تنیده شده بودند، جناحهای مختلفی وجودنکردند داشتند و هر کدام پایگاه قدرت خود را تأسیس کرده بودند.
اما حتی آنهامتوجه هم در یکرها چیز اتفاق نظر داشتند.
اگر قدرت خردکنندهای میدیدند، همگیاحضار یکپارچه تسلیم میشدند و آنقصر را مانند یک خدا میپرستیدند.
«بعد از اینکه وقتی رهبر فرقه شدم، تماموقتی اون عوضیهایی رو که زیرپوستی نارضایتیشون رو نشونخوب میدادن قتلعام کردم، همهجا تو سکوت مطلق فرو رفت.»
با کشتن چند نفر از هشت استاد اعظم فرقههای شیطانی که مخفیانهمیرسید او را هدف قرار داده بودند شروع شد و سپس با نابودیدیدند کامل قبیله تیانفنگ هانگ، قدرت مطلق و سرسپردگی بیچونوچرا به دنبالش آمد.
چقدر راحت و تمیز.
اینکه همهچیزموقعیتی با قدرتجای مطلق تعیین میشد.
از طرف دیگر،بلافاصله دنیای رزمی دشتهاینکردند مرکزی کاملاً متفاوت بود.
«اگه بخوام اینا روکرده هم اونطوری نابود کنم،گذشته جهنم به پا میشه.»
اگر او چنین کاری را در جناح عدالت انجام میداد، جناحی کهجای عدالت و درستکاری را بیشتر از قدرت ارج مینهاد، نه تنها درنکردند جلب اعتماد آنها شکست میخورد، بلکه خود فرقه کوه هوآشان نیز متزلزل میشد.
مهم نبود چقدر جامعه نه آسمان رامیرسید یک دشمن مشترک میدانستند، ممکن بود اول ازکار همه نسبت به او محتاط و بدگمان شوند.
«عجب دردسری.»
«تو همچین مواقعی، داشتنکرده یکی مثل اون حرومزاده، مغزجای شیطانی، خیلی به درد میخورد.»
با فکری که ناگهانعمداً به ذهنش خطور کرد، چونچنین هوی چشمانش را ریز کرد.
او یک عوضی سگصفت بود کهنظر به او خیانت کرده بود، اماسعی نمیشد انکار کرد که تواناییهایش فوقالعاده بود.
چطور میتوانستسعی آن رابکشند انکار کند؟
مگر او کنترل فرقه شیطان آسمانی را بدون اینکه نیازی به نگرانیمیرسید درباره چیزی داشته باشد به دست نگرفته بود و کاری نکرده بوددیدند که آنها او را به عنوان رهبر فرقه، یک خدای مطلق، بپرستند؟
«حالا که بهش فکر میکنم، فقطرها این نبود؛ من هرگز کمبود منابعجای مالی یا چیزایی شبیه به این نداشتم.»
«نه، در واقع اونقدر فراووناحضار بود که اونا برای حمله بهدارد دشتهای مرکزی سر و دست میشکوندن.»
چون هویسعی نگاهی بهبکشند کناری انداخت.
چون هوی با نگاه کردن به سمتموقعیتی قبری که مغز شیطانی، ثبتکننده آسمانی، درعمیقی آن دفن شده بود، سرش را تکان داد.
«فکر کردن بهمتوجه یه آدم مردهرها چه فایدهای داره؟»
چون هوی در حالی که سرش را تکانارتباط میداد و افکار مربوط به مغز شیطانی رانکردند از ذهنش پاک میکرد، پشت سرش را خاراند.
«من واقعاً بهبلافاصله یه استراتژیست نظامینکردند نیاز دارم. هوم.»
در حالی که باکرده خودش زمزمه میکرد، پلکهایگذشته چون هوی کمی افتاد.
اخم کمرنگی روی صورتش نشست.
«هیچ کاندیدای درست وجای حسابیای وجود نداره. جگالارتباط گونگ، اون یارو، بهترین گزینهست.»
استراتژیست نظامی اتحاد رزمی، کهکار حالا با نام مو میونگکاربران شناخته میشد، به ذهنش خطور کرد.
اگرچه او در مقایسه با مغز شیطانی کمبودهایی داشت، اما هنوزنظر هم یکی از اعضای قبیله جگال بود و در میان کسانیدلیلش که در این زندگی ملاقات کرده بود، ذهن بسیار تیزی داشت.
به علاوه، او ازعمداً قبل تجربه کار به عنوانچنین یک استراتژیست نظامی را داشت.
یک شخص بسیار مناسب.
اما...
«این غیرممکنه.»
چون هوی بامتوجه صدای «تچ» زبانش راکرده روی سقف دهانش کشید.
او چند روز پیش شخصاً نامهای فرستادهمیرسید بود، با این حال آن مرد تابکشند آخر در کنار اتحاد رزمی مانده بود.
«فکر میکردمسعی اون اولین نفریکار باشه که میاد.»
چشمان چونحال هوی به خطوطبرای باریکی تبدیل شد.
او مردی بود که پوست خودش را سوزانده بودچنین تا اراده دوستش، استاد شمشیر سیم اوی، جو چون-گئوک، رادارد پیش ببرد و به استراتژیست نظامی اتحاد رزمی تبدیل شود.
دشمنی او با جامعه نه آسمان از هرارتباط کس دیگری قویتر بود، با این حال اونکردند تا آخر در کنار اتحاد رزمی مانده بود.
«اون حتماً میدونه کهبکشند احتمال نابودی جامعه نهوقتی آسمان در اینجا بسیار بالاست.»
«اما اینکه اونجا مونده یعنی...»
نگاه چون هوی تیز شد.
نمیدانست چه نقشهای در سراحضار دارد، اما محال بود آن مرددارد همینطور بیدلیل در اتحاد رزمی بماند.
«احتمالاً خیلی زود میفهمم.»
سر چونحال هوی بهکرده سمت شرق چرخید.
آن سمت،مدتها مسیر اتحادعمداً رزمی بود.
شنیده بود که اتحاد رزمی درنظر حال حاضر توسط جامعه نه آسمان محاصرهبلافاصله شده و در آستانه حمله قرار دارد.
قطعاً بایدسعی چیزی ازبکشند خودش نشان میداد.
«با اینحال حال، نتیجه ازبرای همین الان مشخصه.»
چون هوی انتظار زیادی نداشت.
با در نظر گرفتن قدرت فعلینظر اتحاد رزمی، حتی گفتن اینکه ده درصدبلافاصله شانس پیروزی دارند هم زیادی خوشبینانه بود.
نتیجه چیزیسعی جز شکست قطعیکار اتحاد رزمی نبود.
«تچ، چه حیف. برام سؤاله که اون حرومزادههای جامعهجای نه آسمان، چیزایی که تو کتابخانه مخفی آسمان وبلافاصله خزانه مخفی دنیای رزمی بود رو جمع میکنن یا نه.»
چون هوی مناظر کتابخانه مخفی آسمان وکرده خزانه مخفی دنیای رزمی را که درنظر گذشته واردشان شده بود، به یاد آورد.
کتابچههای راهنمایموقعیتی مخفی بیشمارجای و سلاحهای الهی.
حیف بودسعی که همینطوری دوکار دستی تقدیمشان کند.
«نه، صبر کن.»
ناگهان، انگار که ایده بکریحال به ذهنش رسیده باشد، لبخند گشادیگذشته روی صورت چون هوی نقش بست.
لبخندی کهموقعیتی بهطرز بینظیری شیطانیاحضار و شوم بود.
«اتفاقاً فرصت خوبیه. میتونم خیلی راحتنکردند چیزایی که اون حرومزادههای جامعه نهکردند آسمان جمع کردن رو برای خودم بردارم.»
به هر حال صاحبانشان دیگر مرده بودند— باگذشته اضافه کردن این فکر، کتابچههای مخفی و سلاحهای بیشماریسعی مثل قارچهای بعد از باران در ذهنش سبز شدند.
«همم...؟»
ناگهان، چشمانموقعیتی چون هوی بهاحضار پایین خیره شد.
در انتهای مسیر ناهموار کوهستانی،کار حضورهای آشنایی را احساس کردکاربران که دور هم جمع شده بودند.
نگاهش ناگهانحال به آنکرده سمت کشیده شد.
چون هوی بلافاصله تکنیک چشمیاش را فعالکرده کرد و از دور به تماشای آننظر سه نفر که در حال گفتگو بودند، ایستاد.
دو موجود با چی سماحضار و یک نفر که چی رعددارد برهما را در اطرافش پخش میکرد.
سی-ریانگ ایل-لیانگ، شاه چرخان سابق دارما، و شاگرد فرقه پنجکاربران سم که قبلاً توسط هیوک ریون-چان شکست خورده بود، حالا دورآسمان هم جمع شده و با چهرههایی جدی در حال صحبت بودند.
با این حال، چشمان چون هوی نه به آنها،جای بلکه به بقچه خاصی که شاگرد فرقه پنج سمبلافاصله روی دوشش حمل میکرد، دوخته شد و ریز شد.
«...اون دیگه چرا اینجاست؟»
«خیلی وقت گذشته، برادر ارشد.»
سی-ریانگ ایل-لیانگ در حالی که بهچنین شخصی که به او سلام میکرد،میرسید یعنی دوکهو، نگاه میکرد، لبخند تلخی زد.
لحن ومدتها حالت چهرهاشعمداً اصلاً خوشامدگویانه نبود.
نگاهش تیز بود وجای فک گرهخوردهاش نشان میداد کهعمیقی دارد خشمش را سرکوب میکند.
«...اخبار رو شنیدم.»
«حتی بعد ازرها شنیدنش هم هنوزچنین توی دشتهای مرکزی موندی.»
با شنیدن کلماتمتوجه تند دوکهو، سی-ریانگ ایل-لیانگکرده چشمانش را محکم بست.
او انتظارموقعیتی چنین واکنشی رااحضار از دوکهو داشت.
عجیب بودسعی اگر انتظارشبکشند را نداشت.
فرقه پنج سم توسطکرده فرقه شیطان آسمانی کاملاً ازجای روی زمین محو شده بود.
«کاری برای انجام دادن داشتم.»
«اونقدر مهم بود کهجای مجبور شدی فرقه اصلی...ارتباط خانوادهمون رو رها کنی؟»
«...»
سی-ریانگ ایل-لیانگ سکوت کرد.
فرقه پنج سم و خانوادهاش که او را پذیرفته بودند، مهمگذشته بودند، اما او نمیتوانست ارتباط مقدرشدهاش با جامعه نه آسمان رابکشند که از بدو تولد به او گره خورده بود، نادیده بگیرد.
«اینم از جوابت، برادر ارشد.»
دوکهو این را با سردی گفت ودلیلش در حالی که بقچه را از رویبین دوشش باز میکرد، آن را روی زمین انداخت.
«بگیرش. این چیزیه کهکرده استاد بهم گفت بهگذشته دستت برسونم، برادر ارشد.»
«...به من؟»
سی-ریانگ ایل-لیانگ شیء را که محکم درمیرسید ابریشم سفید برفی پیچیده شده بود، دربکشند دست گرفت و اخم غلیظی روی پیشانیاش نشست.
چهرهاش طوری در همبکشند رفته بود که انگاروقتی جلوی اشکهایش را میگرفت.
دندانهایش را به هم سایید،برای مستقیم به دوکهو نگاه کرداحضار و لبهایش را تکان داد.
«دلیل اینکهمدتها اومدی به دشتهایحال مرکزی، برادر اصغر...؟»
«چند روز پیش، استاد بهم گفت با این شیء فرار کنم وسعی اون رو به دستت برسونم، برادر ارشد. اولش برام سؤال بود که چراچندان باید چیزی رو به برادر ارشدی بده که فرقه رو رها کرده، اما...»
دوکهو لبسعی پایینش رابکشند گاز گرفت.
شاید نمیتوانستحال خشمش راکرده سرکوب کند.
قطرهای خون از گوشه دهانش جاری شد،کرده اما دوکهو هیچ توجهی به آن نکردنظر و با چشمانی تیز به حرفش ادامه داد.
«احتمالاً میدونست که فرقه شیطان آسمانینظر قراره به فرقه اصلیمون حمله کنه،سعی و برای همین این کار رو کرد.»
در حالی که سی-ریانگ ایل-لیانگکار با فکری که از ذهنشکاربران عبور کرد، ناله خفهای سر داد.
«اگه چیزیه که رهبرکرده فرقه پنج سم داده،گذشته قطعاً شیء معمولیای نیست.»
شاه چرخان سابق دارما، جو هان، اینکرده را گفت و با برداشتن یک قدم بهمیرسید جلو، ورودش به گفتگوی آنها را اعلام کرد.
«تو دیگه کی هستی...»
دوکهو به جوبلافاصله هان چشمغره رفت،نکردند اما بعد مکث کرد.
او در هالهای کهکرده از جو هان ساطعگذشته میشد، حس آشنایی پیدا کرد.
«چی رعدمدتها برهما از معبدحال صدای رعد بزرگ...؟»
جو هان با دیدن دوکهواحضار که خشکش زده بود، پوزخندی زددارد و رو به سی-ریانگ ایل-لیانگ گفت.
«چرا اول بازش نمیکنی؟ اگهکار شخص دوکجون اون رو براتکاربران فرستاده، قطعاً چیز سادهای نیست.»
سی-ریانگ ایل-لیانگ سر تکان داد.
سپس ابریشم محکم بستهشدهعمداً را باز کرد و شیءچنین درون آن را بیرون آورد.
«این...»
در آنسعی لحظه، چشمان سی-ریانگکار ایل-لیانگ گشاد شد.
فقط او نبود.
نه تنها دوکهو، بلکه حتیحال چشمان جو هان هم باموقعیتی دیدن شیء آشکارشده گرد شد.
یک مهرهموقعیتی یشمی به اندازهاحضار یک مشت بود.
اما هر سه نفرشانبکشند به خوبی میدانستند که آندیدند یک مهره یشمی معمولی نیست.
«گوی سم روح حقیقی؟»
«استاد تومدتها رو انتخابعمداً کرد، برادر ارشد؟»
«مصنوع الهی فرقه پنج سم.»
با ظاهر شدن مصنوع الهی فرقه پنج سم، که گفته میشد تمامکردند سموم را برای هزاران سال در خود جای داده بود، حالات چهرهمیترسن آن سه نفر که به آن نگاه میکردند لحظه به لحظه تغییر میکرد.
شوک، خلسه، طمع.
قدرت مرموز گوی سم روح حقیقی، که تنها با نگاه کردنگذشته به آن احساسات افراد را تحریک میکرد، حتی هوشیاری استوار آنبکشند سه نفر را که به قلمرو بالایی رسیده بودند، متزلزل کرد.
«عجب چیز غیرمنتظرهای پیدا شد.»
درست در همانبلافاصله لحظه، صدای ناگهانینکردند حرفشان را قطع کرد.
بهطور همزمان، چشمانرها هر سه نفرچنین از هم باز شد.
«چی...!»
«من داشتم...»
«نزدیک بود بلعیده بشم.»
آن سه نفر که حواسشان را به دست آورده بودند، با عجلهمیرسید نیروی درونی خود را بالا بردند تا از هوشیاریشان محکم محافظت کنند وکاربران به شخصی که بدون جلب توجه به آنها نزدیک شده بود، نگاه کردند.
قدیس قهرمان فضیلتمتوجه باشکوه، گل آسمانرها شمشیر، چون هوی.
با ظاهر شدن چون هوی، که حضور الهی و کوبندهایقصر از خود نشان داده بود، دوکهو با حالتی به اوکاربران نگاه میکرد که انگار میپرسید او چرا آنجا پیدایش شده است.
«این اینجا چه غلطی میکنه؟»
با سؤال چونرها هوی، هر سهچنین نفر از جا پریدند.
سپس، جومدتها هان بلافاصلهعمداً جواب داد.
«رهبر فرقهموقعیتی پنج سمجای اون رو فرستاده.»
«رهبر فرقهسعی پنج سم؟بکشند این رو؟»
ابروی چون هوی پرید.
انگار که نمیتوانست درک کند.
در پاسخ، جو هان نگاهیاحضار حاکی از درک به خودقصر گرفت و شروع به صحبت کرد.
«قابل درکه کهبلافاصله ندونی. این مصنوعنکردند الهی فرقه پنج سمه...»
«من هیچ علاقهایرها به گوی سمچنین روح حقیقی ندارم.»
چون هویمدتها با تندی حرفشحال را قطع کرد.
سپس، نگاهش را نه به گوی سم روح حقیقیعمیقی که آنها با تعجب به آن خیره شده بودند،وقتی بلکه به چیزی که زیر آن بود، پایین انداخت.
«دارم درباره این میپرسم.»
«منظورت چیه...»
جو هانمدتها که میخواست حرفحال بزند، مکث کرد.
با صدای خِشخِش.
ناگهان، دست چون هوی حرکتکار کرد و ابریشمی که رویکاربران زمین بود، در هوا شناور شد.
این همان ابریشمی بود که تا لحظهای پیش گوی سماحضار روح حقیقی را در خود پیچیده بود، و در حالیکار که به آرامی در هوا شناور میشد، شکل کاملش نمایان گشت.
آن ابریشم نبود.
«یه ردا؟»
«لباس به جای ابریشم؟ چراکار استاد باید گوی سم روحکاربران حقیقی رو توی یه لباس بپیچه؟»
نه تنها جو هان و سی-ریانگ ایل-لیانگ، بلکه حتی دوکهواحضار که برای تحویل دادن شیء آمده بود، چشمانش را گشاد کرد،نکردند انگار که اصلاً خبر نداشت آن ابریشم در واقع یک رداست.
با صدایی نرم.
ردا درموقعیتی دستان چونجای هوی قرار گرفت.
در آن لحظه.
پدیدهای عجیب رخ داد.
لباس سفید برفی به رنگحال سیاه درآمده و نمادی سرخرنگ شروعگذشته به نقش بستن روی آن کرد.
این پدیدهایموقعیتی کاملاً عجیبجای و غریب بود.
در حالی که آن سه نفر با چهرههایی وحشتزده بهکاربران این تغییر ناگهانی خیره شده بودند، نماد سرخی که روی ردایآسمان در دست چون هوی حک میشد، شکل واضحی به خود گرفت.
یک اژدهای حلقهزده بود.
چون هوی در حالی که لباسی را که در یک چشمگذشته به هم زدن تبدیل به ردای طلایی شده بود در دستبکشند داشت، چشمانش برقی زد و با نگاهی تیز به آن خیره شد.
ظاهر ردایموقعیتی طلایی برایشجای آشنا بود.
باید هم میبود.
او آنحال را در درهبرای صعود دیده بود.
ردای طلایی امپراتور بزرگ شیطان آسمانی کهکرده صدها سال پیش، فرقه شیطان خون، یعنینظر سلف فرقه خون را از بین برده بود.
نه، یک گنجینه الهی.
«چرا ردای هزار تغییربکشند شیطانی الهی باید دستوقتی فرقه پنج سم باشه؟»
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: چون هوی دوباره داره از دست فرقههای راستین و قوانین مسخرهشون حرص میخوره!]