---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 206: مسافرخانه صعود به بهشت • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 206: مسافرخانه صعود به بهشت

0

در میان مسافرخانه‌های بی‌شمار کایفنگ، «مسافرخانه صعود به بهشت» طولانی‌ترین تاریخچه را داشت و‌بزرگی​ هر روزِ خدا، پر از ولوله‌ی مهمانان بود. مسافرخانه‌های دیگری هم در شهر پیدا می‌شد،‌چشیدن​ اما دلیلی که این یکی چنین جمعیتی را به سمت خود می‌کشید، ساده بود؛ غذایش.

سرآشپز آنجا که روزگاری در قصر امپراتوری خدمت می‌کرد، مهارت‌های آشپزی بی‌نظیری در منطقه داشت و‌رفت​ غذاهایی سرو می‌کرد که هیچ‌کس دیگری قادر به تکرارشان نبود. و این تمام ماجرا نبود. صاحب‌نگاهی​ مسافرخانه، از طریق ارتباطاتی نامعلوم، شراب‌های نادر و نفیسی می‌فروخت که به این راحتی‌ها گیر نمی‌آمدند.

غذاهای لذیذ و شراب‌های ناب از سراسر سرزمین؛ این‌ها پیشکش‌های افتخارآمیز مسافرخانه صعود به بهشت‌می‌گذشت​ بودند، چیزهایی که حتی در میان بسیاری از مکان‌های مشابه، برای جذب سیل عظیمی از‌منتظر​ مردم کفایت می‌کردند. به همین دلیل، دیدن صف‌های طولانی مشتریان، منظره‌ای روزمره در آنجا بود.

اما امروز، مسافرخانه‌نمی‌آمدند​ به طرز عجیبی‌ناب​ سوت و کور بود.

«ها؟ چرا هیچ‌شود​ صفی دم مسافرخانه‌قیمت​ صعود به بهشت نیست؟»

«آره، چه خبر شده؟»

چشمان رهگذران از کنجکاوی برق زد. غذا و شراب این مسافرخانه چیزی‌کانال​ نبود که به راحتی نصیب کسی شود. نه فقط به خاطر قیمت‌آمد​ سرسام‌آورشان، بلکه به این دلیل که آنجا همیشه تا خرخره پر بود.

کایفنگ، به هر حال، با وجود کانال بزرگی که از میانش می‌گذشت، قطب اصلی‌حتی​ تجارت به حساب می‌آمد. تاجران مدام در رفت و آمد بودند و بسیاری از‌صف‌های​ آن‌ها وقت می‌گذاشتند تا فقط برای چشیدن غذاهای معروف این مسافرخانه، در صف منتظر بمانند.

بنابراین، وجود صف کاملاً طبیعی بود. اما امروز،‌بلکه​ در غیاب هیچ صفی، چند فرد کنجکاو نگاهی به‌قطب​ اطراف انداختند و با احتیاط قدم به داخل گذاشتند.

چند لحظه بعد...

«اهم. بیا‌شود​ امروز یه جای‌قیمت​ دیگه غذا بخوریم.»

«آ-آره. فکر خوبیه.»

همان‌هایی که داخل شده‌فقط​ بودند، با چهره‌هایی رنگ‌پریده و‌همیشه​ دستپاچه به بیرون هجوم آوردند.

مهماندار مسافرخانه با‌حال​ لبخندی تلخ دنبالشان‌بزرگی​ رفت و گفت:

«لطفاً دفعه‌شود​ بعد بازم به‌قیمت​ ما سر بزنید.»

او به سمت پشت‌های در حال دور شدنشان‌سرزمین​ تعظیم کرد و به داخل برگشت. با دیدن منظره‌ی‌مشابه​ پیش رویش، بی‌اختیار آهی آرام از سینه بیرون داد.

«دیگه حسابش از دستم‌فقط​ در رفته که چند‌بلکه​ بار این اتفاق افتاده.»

در مرکز مسافرخانه، چهار میز که میز اصلی را احاطه کرده بودند،‌حساب​ همگی پر بودند. و کسانی که پشت آن‌ها نشسته بودند، یونیفرم‌های سیاه یکدستی‌بنابراین​ به تن داشتند که روی سینه هر کدام، کاراکتر «تانگ» گلدوزی شده بود.

دلیل فرار مهمانان همین بود.

مهماندار سرش را تکان داد.

«خاندان تانگ‌کسی​ پاشون به اینجا‌خاطر​ هم باز شده...»

او دوباره آهی‌حال​ کشید و نگاهی‌بزرگی​ به اطراف مسافرخانه انداخت.

به جز رزمی‌کاران خاندان تانگ، بقیه میزها کاملاً خالی بودند. آن‌ها‌وجود​ کل مسافرخانه را اجاره نکرده بودند؛ بلکه تنها حضورشان باعث شده بود‌رفت​ تا بقیه مهمانان مثل جزر و مد دریا پا به فرار بگذارند.

و اعضای خاندان تانگ، انگار‌لذیذ​ که به این واکنش‌ها عادت داشتند،‌افتخارآمیز​ با خونسردی مشغول خوردن غذایشان بودند.

«خب، کاسبی امروز نابود شد.»

او پیشانی دردناکش را مالید.

او تا به حال به رزمی‌کاران زیادی خدمت کرده بود. اما خاندان‌کانال​ تانگ فقط یک گروه معمولی از رزمی‌کاران نبودند. برخلاف بقیه، آن‌ها به‌آمد​ استفاده از هنرهای سمی معروف بودند. هیچ‌کس دلش نمی‌خواست نزدیک آن‌ها غذا بخورد.

حتی خودش هم‌نمی‌آمدند​ جرئت نداشت سر یک‌سراسر​ میز با آن‌ها بنشیند.

«فقط کاش زودتر‌شود​ غذاشون رو تموم کنن‌سرسام‌آورشان​ و برن تو اتاق‌هاشون...»

نگاهی به آن‌ها انداخت.

«هوم، بی‌دلیل نیست که می‌گن‌قیمت​ وقتی میای کایفنگ باید حتماً به‌وجود​ مسافرخانه صعود به بهشت سر بزنی.»

«شرابش که عالیه.»

«غذاش هم‌کسی​ به همون اندازه‌خاطر​ خوبه، مگه نه؟»

شنیدن گفتگوی آن‌ها فقط سردردش را بدتر کرد. آن‌ها‌قطب​ هیچ نشانه‌ای از تمام کردن غذایشان نشان نمی‌دادند. در‌آن‌ها​ واقع، داشتند دست‌هایشان را بالا می‌بردند تا سفارش بیشتری بدهند.

«ب-بله؟ صدام کردید؟»

یک خدمتکار جوان با لرز نزدیک شد. با اینکه هنوز‌پیشکش‌های​ یک بچه بود، اما از روی چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش می‌شد فهمید‌سیل​ که به خوبی از شهرت ترسناک خاندان تانگ خبر دارد.

اما مرد جوانی که او را‌قیمت​ صدا زده بود، با بی‌خیالی و‌وجود​ بدون هیچ نگرانی دستش را تکان داد.

«یکی دیگه از همین بیار.»

«چ-چشم! الان میارم!»

خدمتکار تعظیم‌گیر​ کرد و با‌لذیذ​ عجله دور شد.

مهماندار چشمانش را بست.

«حداقل پول خوبی خرج می‌کنن...»

سعی کرد‌شود​ نیمه پر‌خاطر​ لیوان را ببیند.

درست در همان لحظه...

خش...

پرده‌ی مهره‌ای که‌حال​ با نظم آویزان‌بزرگی​ شده بود، تکانی خورد.

مهماندار به طور‌فقط​ غریزی ایستاد و‌سرسام‌آورشان​ برای تازه‌واردها تعظیم کرد.

«خوش آمدید.»

«معلومه، اگه کایفنگیم،‌شود​ باید بیایم مسافرخانه‌قیمت​ صعود به بهشت!»

صدای جسورانه پیرمردی با لباس‌های مرتب که‌میانش​ با قدم‌های بلند وارد می‌شد، طنین‌انداز شد.‌تاجران​ اما با دیدن رزمی‌کاران خاندان تانگ، اخم کرد.

«هوم؟»

مهماندار در‌گیر​ دل به واکنش‌لذیذ​ پیرمرد پوزخند زد.

«یکی دیگه‌کسی​ هم الان‌فقط​ می‌ذاره میره.»

مهمانان مدام وارد می‌شدند،‌وجود​ اما همیشه با دیدن‌می‌گذشت​ خاندان تانگ فرار می‌کردند.

اما بعد...

«بی‌دلیل نیست‌گیر​ که اینجا خالیه.‌لذیذ​ این حروم‌زاده‌ها اینجان.»

پیرمرد طوری زمزمه‌شود​ کرد که انگار هیچ‌سرسام‌آورشان​ اتفاق مهمی نیفتاده است.

مهماندار با تعجب پلک زد.

«اتاق خالی دارید؟»

صدای ملایم و‌نمی‌آمدند​ واضحی از پشت‌ناب​ سر به گوش رسید.

مهماندار سرش‌کسی​ را چرخاند و‌خاطر​ زنی را دید.

او کلاهی حصیری با نقابی سیاه‌بزرگی​ و بلند به سر داشت که تا‌می‌آمد​ شانه‌هایش می‌رسید و چهره‌اش را پنهان می‌کرد.

«امکانش نیست؟»

مهماندار سریع لبخند زد.

«نه، البته که هست.»

«سه تا اتاق می‌خوام، لطفاً.»

زن در حالی‌فقط​ که حرف می‌زد، شمش‌های‌بلکه​ نقره‌ای را بیرون آورد.

«همین کافیه؟»

چشمان مهماندار برق زد. او به فکر این بود که زودتر مسافرخانه‌وجود​ را ببندد، اما حالا یک مشتری دست و دلباز پیدا شده بود.‌رفت​ به عنوان یک تاجر، نمی‌توانست اجازه دهد این فرصت از دست برود.

«پول غذا‌خرخره​ رو هم‌وجود​ حساب می‌کنید؟»

«فعلاً آره. اگه‌فقط​ کم اومد، بعداً‌سرسام‌آورشان​ بقیش رو می‌دم.»

«متوجهم. سه تا اتاق درجه‌لذیذ​ یک آماده می‌کنم. و همین‌پیشکش‌های​ الان می‌گم غذاتون رو حاضر کنن...»

در حالی که‌شود​ مهماندار با عجله‌قیمت​ در حال توضیح بود...

خش...

پرده‌ی مهره‌ای دوباره‌فقط​ تکان خورد و‌سرسام‌آورشان​ مرد جوانی وارد شد.

«چی‌کار می‌کنی،‌گیر​ همون‌جا دم‌غذاهای​ در خشکِت زده؟»

او قبل از اینکه رو به مهماندار‌سرسام‌آورشان​ کند، این حرف را به کسانی که‌بزرگی​ پیش از او وارد شده بودند زد.

«هر جا‌خرخره​ دلم خواست‌وجود​ می‌تونم بشینم؟»

«بله، البته، اما...»

مهماندار تردید کرد و با خود فکر‌سراسر​ کرد که آیا باید او را به میزی‌بسیاری​ دور از خاندان تانگ راهنمایی کند یا نه.

اما مرد جوان با‌فقط​ بی‌خیالی و غرور خاص‌بلکه​ خودش به راه افتاد.

«اونجا به نظر خوب میاد.»

او از کنار پیرمرد و زن‌سرسام‌آورشان​ نقاب‌دار گذشت و پشت میزی نه‌کانال​ چندان دور از خاندان تانگ نشست.

«این توله‌سگِ لعنتی...»

پیرمرد غرولند‌کسی​ کرد و‌فقط​ دنبالش رفت.

زن دوباره‌خرخره​ رو به‌وجود​ مهماندار کرد.

«لطفاً بهترین‌شود​ غذا و‌خاطر​ شرابتون رو بیارید.»

«گرون تموم می‌شه‌ها. مشکلی نیست؟»

«مسئله‌ای نیست.»

«بسیار خب.»

زن پس از تکان‌خاطر​ دادن سرش، به بقیه‌همیشه​ در پشت میز پیوست.

«یا خیلی جیگر‌نمی‌آمدند​ دارن، یا نمی‌دونن‌ناب​ خاندان تانگ چقدر خطرناکه...»

مهماندار تماشا کرد که چطور این گروه با‌بلکه​ خونسردی چای می‌ریختند و هیچ اهمیتی به نگاه‌های‌می‌گذشت​ خیره‌ی خاندان تانگ نمی‌دادند، و سرش را تکان داد.

«مطمئناً قرار نیست‌حال​ با خاندان تانگ‌بزرگی​ دردسر درست کنن...»

با قضاوت از روی شمشیرهایی که حمل‌بلکه​ می‌کردند، آن‌ها رزمی‌کار بودند. که یعنی باید‌میانش​ عقلشان می‌رسید که خاندان تانگ را تحریک نکنند.

او این فکر را از‌لذیذ​ سرش بیرون کرد و برای‌پیشکش‌های​ خدمتکار لرزان دست تکان داد.

«ب-بله، آقا؟»

«به سرآشپز بگو بهترین غذای امروزش رو‌میانش​ آماده کنه. و اون شراب جدیدی که تازه‌مدام​ باز کردیم رو بیار. ببرش سر اون میز...»

در حالی‌شود​ که مهماندار‌خاطر​ دستورات را می‌داد...

چون هوی‌گیر​ در حالی که‌لذیذ​ چای می‌ریخت، پرسید:

«این خراب‌شده‌کسی​ واقعاً این‌قدر‌فقط​ که می‌گن خوبه؟»

«من تا‌خرخره​ حالا تو رو‌کانال​ جای بدی بردم؟»

«خب، عمارت‌شود​ چون‌هیانگ تو‌خاطر​ لوئویانگ یکم...»

«اهم! اون تقصیر من‌غذاهای​ نبود. از کجا باید‌سرزمین​ می‌دونستم صاحبش عوض شده؟»

«اینجا که‌کسی​ مثل اونجا‌فقط​ نیست، هان؟»

«به من شک داری؟»

«فقط یه‌شود​ نگاه به دور‌قیمت​ و برت بنداز.»

چون هوی‌گیر​ با چانه‌اش‌غذاهای​ اشاره کرد.

نگاهی به مسافرخانه‌شود​ خلوت انداخت و به‌سرسام‌آورشان​ چون ایگه خیره شد.

«گفتی اینجا جای سوزن‌وجود​ انداختن نیست، ولی که‌می‌گذشت​ پرنده هم پر نمی‌زنه.»

چون ایگه اخم کرد.

«اون یاروها رو ندیدی؟»

و با سر‌شود​ به میز قبیله‌قیمت​ تانگ اشاره کرد.

«ها؟ تانگ؟‌خرخره​ آها، قبیله‌وجود​ تانگ سیچوانن.»

چون هوی بالاخره دوزاری‌اش افتاد.

«خب، پس دلیلش همینه.»

«تازه گرفتی؟»

«فکر کردم‌خرخره​ فقط یه‌وجود​ مشت مشتری معمولین.»

چون ایگه‌شود​ با ناباوری به‌قیمت​ او خیره شد.

قبیله تانگ درست وسط‌غذاهای​ مسافرخانه نشسته بودند و این‌این‌ها​ پسر تازه متوجه‌شان شده بود؟

نه، وایسا.‌کسی​ این پسر هیچ‌وقت‌خاطر​ آدم نرمالی نبوده.

آهی کشید‌خرخره​ و سرش‌وجود​ را تکان داد.

با شناختی که از چون هوی‌سرسام‌آورشان​ داشت، حتی اگر جلوی در ورودی‌کانال​ هم می‌نشستند، باز هم ککش نمی‌گزید.

«خب، حداقل این‌جوری اعصابم راحت‌تره.»

چون هوی لبخندی زد.

از دیدن مکان‌های معروف در طول سفرشان لذت برده بود،‌اصلی​ اما شلوغی و ازدحام همیشه روی اعصابش رژه می‌رفت. حالا‌می‌گذاشتند​ که اینجا تقریباً خالی بود، همه‌چیز عالی به نظر می‌رسید.

«و به لطف‌فقط​ این یاروها، دیگه نیازی‌بلکه​ نیست تو صف وایسیم.»

چون ایگه هم موافق بود.

از آنجا که مدت‌ها در کایفنگ زندگی کرده بود، آوازه این مسافرخانه را به خوبی می‌دانست.‌می‌گذشت​ حتی خودش هم چند باری اینجا غذا خورده بود. با وجود اینکه یک گدا بود، اما ارشد‌بنابراین​ اعظم اتحادیه گدایان به حساب می‌آمد و اغلب وقتی با دیگر رزمی‌کاران ملاقات می‌کرد، اینجا میزبانشان می‌شد.

با یادآوری طعم غذاهای‌وجود​ مسافرخانه، لبخندی روی لب‌های‌می‌گذشت​ چون ایگه نقش بست.

«هه، امروز‌شود​ قراره حسابی دلی‌قیمت​ از عزا دربیاریم.»

هنوز غذا نرسیده‌نمی‌آمدند​ بود، اما داشت لب‌سراسر​ و لوچه‌اش را می‌لیسید.

«من هم بی‌صبرانه منتظرم.»

دانموک لین‌خرخره​ هم وارد‌وجود​ بحث شد.

او داشت از این سفر نهایت لذت را می‌برد. البته‌حال​ در ابتدا کمی دمغ بود. دلش می‌خواست فقط با چون‌می‌آمد​ هوی سفر کند، اما چون ایگه هم وبال گردنشان شده بود.

اما حالا می‌دید که‌غذاهای​ با حضور این پیرمرد، سفرشان‌این‌ها​ حتی لذت‌بخش‌تر هم شده است.

«این بهترین‌کسی​ و مفرح‌ترین‌فقط​ تجربه‌ی عمرمه.»

لبخندی روی لب‌هایش شکفت.

از آنجا که بیشتر عمرش را درون قبیله گذرانده بود، این تازه دومین‌بزرگی​ باری بود که به مسافرتی طولانی می‌رفت. بار اول، یک مأموریت جدی برای‌وقت​ پیدا کردن شین اوی بود، برای همین اصلاً نتوانسته بود از آن لذت ببرد.

اما این بار فرق داشت. آن‌ها‌ناب​ داشتند به همراه چون هوی از‌بودند​ مکان‌های معروف، مسافرخانه‌ها و میخانه‌ها دیدن می‌کردند.

او واقعاً خوشحال بود؛ آن‌قدر که با‌سرسام‌آورشان​ خودش فکر می‌کرد آیا اصلاً حق دارد‌بزرگی​ تا این حد احساس خوشبختی کند یا نه.

چون هوی‌خرخره​ هم بی‌صبرانه‌وجود​ منتظر غذا بود.

«پس این همون‌فقط​ خراب‌شده‌ایه که چون ایگه‌بلکه​ این‌قدر ازش تعریف می‌کرد...»

چون ایگه با اینکه یک گدا بود، اما ذائقه لطیفی داشت و غذای خوب را‌بسیاری​ می‌شناخت. او اغلب حتی وقتی در مسافرخانه‌های دیگر غذای خوبی می‌خورد، باز هم غر می‌زد‌مشتریان​ و هر بار هم که غر می‌زد، آن‌ها را با مسافرخانه صعود به آسمان مقایسه می‌کرد.

در حالی که‌شود​ این سه نفر‌قیمت​ با اشتیاق منتظر بودند...

«غذاتون حاضره.»

پیشخدمت‌ها ظرف‌های غذا را آوردند.

با گوشت خوک ترش و شیرین بخارپز شروع کردند و‌پیشکش‌های​ بعد توفوی پیازچه، گوشت گاو پخته شده در سویا و‌سیل​ چیزهای دیگر را روی میز چیدند؛ در مجموع حدود هشت غذا.

مهماندار یک بطری شراب آورد.

«این شراب میوه‌حال​ رو سرآشپز ما ده‌میانش​ سال پیش دم کرده.»

آن را‌شود​ روی میز گذاشت‌قیمت​ و عقب کشید.

«دیگه طاقت ندارم!»

چون ایگه که نمی‌توانست در برابر‌قیمت​ این عطر مقاومت کند، به جلو‌وجود​ خم شد و چاپستیک‌هایش را برداشت.

از طرف دیگر،‌حال​ چون هوی اول‌بزرگی​ بطری شراب را برداشت.

لیوانی ریخت و آن‌خاطر​ را بو کرد، لبخندی به‌خرخره​ آرامی روی لب‌هایش شکل گرفت.

«بوی محشری می‌ده.»

جرعه‌ای نوشید.

عطر شیرین و طعم ملایمش او‌بزرگی​ را به وجد آورد. با رضایت، چاپستیک‌هایش‌می‌آمد​ را برداشت و لقمه‌ای از غذا خورد.

«همم؟»

چشمانش کمی گشاد شد.

گوشت آبدار به طرز بی‌نقصی‌خاطر​ با شراب میوه ترکیب می‌شد‌خرخره​ و طعم آن را دوچندان می‌کرد.

«این واقعاً معرکه‌ست.»

چشمانش برقی زد، شراب‌خاطر​ بیشتری ریخت و با‌همیشه​ سرعت شروع به خوردن کرد.

دانموک لین که با لذت به غذا خوردن‌سرزمین​ آن دو نگاه می‌کرد، چاپستیک‌هایش را برداشت و‌مکان‌های​ نقابش را کمی بالا زد تا غذا بخورد.

با وجود اینکه این روش غذا‌قیمت​ خوردن کمی ناجور بود، اما او‌وجود​ با مهارت این کار را انجام داد.

«...!»

از طعم غذا شگفت‌زده شد، دستش‌سرسام‌آورشان​ را روی دهانش گذاشت و سپس‌کانال​ به سرعت به خوردن ادامه داد.

در حالی که این سه نفر روی غذایشان‌سرزمین​ تمرکز کرده بودند، میز قبیله تانگ در سکوت فرو‌مشابه​ رفت، انگار که آب یخی روی آن‌ها ریخته باشند.

اما این‌کسی​ سکوت فقط یک‌خاطر​ لحظه دوام آورد.

«یه پیرمرد‌خرخره​ و دو‌وجود​ تا جوون...»

مرد جوان و خوش‌قیافه‌ای از‌قیمت​ قبیله تانگ در حالی که‌حال​ تماشایشان می‌کرد، زیر لب زمزمه کرد.

کمی چرخید و گفت:

«عمو، می‌دونی اینا کین؟»

مرد میان‌سال در حالی که نگاهش روی‌میانش​ پیرمرد و زن نقاب‌دار قفل شده بود،‌تاجران​ با اخم جواب داد: «تا حالا ندیدمشان.»

«اما آدم‌های معمولی‌ای نیستن.»

مرد جوان،‌گیر​ تانگ جئوک، متعجب‌لذیذ​ به نظر می‌رسید.

عمویش یکی از برترین متخصصان قبیله تانگ سیچوان بود که در‌حال​ دنیای رزمی به عنوان مهمان خنجر پنهان شناخته می‌شد و همه‌تاجران​ از او وحشت داشتند. با این حال، او گارد گرفته بود.

تانگ جئوک لبخندی زد.

«فکر می‌کنی اینا‌فقط​ هم دارن می‌رن‌سرسام‌آورشان​ سمت قبیله جگال؟»

مهمان خنجر پنهان سر تکان داد: «به‌سراسر​ احتمال زیاد.» با قضاوت از روی ظاهر‌حتی​ و رفتارشان، مشخص بود که محلی نیستند.

«پس بهتره‌کسی​ برم یه‌فقط​ سلامی بکنم.»

تانگ جئوک بلند‌حال​ شد و به میز‌میانش​ چون هوی نزدیک شد.

«ببخشید که‌شود​ مزاحم غذا‌خاطر​ خوردنتون می‌شم.»

با لبخندی‌گیر​ بر لب،‌غذاهای​ مودبانه تعظیم کرد.

«من تانگ جئوک از قبیله‌خاطر​ تانگ سیچوان هستم. اگه مشکلی‌خرخره​ نیست، می‌تونم بهتون ملحق بشم؟»

چون هوی نگاهی‌حال​ گذرا به او‌بزرگی​ انداخت و جواب داد:

«نه.»

ابروی تانگ جئوک پرید.

انتظار داشت که قبول کنند. او ارباب جوان‌بلکه​ قبیله تانگ بود که پس از عملکردش در گردهمایی‌قطب​ اژدها و ققنوس، به عنوان اژدهای سم شناخته می‌شد.

بیشتر رزمی‌کاران برای نشستن‌وجود​ سر یک میز با‌می‌گذشت​ او سر و دست می‌شکستند.

اما این سه‌فقط​ نفر حتی ذره‌ای هم‌بلکه​ علاقه‌مند به نظر نمی‌رسیدند.

با این‌گیر​ حال، او‌غذاهای​ تسلیم نشد.

«حالا که‌کسی​ همه‌مون مسافرای‌فقط​ زیر یه آسمونیم...»

دوباره تلاش کرد.

«این یکی هم خیلی خوبه.»

«ملچ ملوچ، بهت‌نمی‌آمدند​ که گفتم، قورت،‌ناب​ غذای اینجا حرف نداره.»

آن‌ها کاملاً‌کسی​ او را‌فقط​ نادیده گرفتند.

اینا واقعاً‌خرخره​ دارن منو‌وجود​ نادیده می‌گیرن؟

رگ‌های روی‌شود​ پیشانی تانگ‌خاطر​ جئوک بیرون زد.

به شدت عصبانی بود، اما‌لذیذ​ به زور لبخندی زد و‌پیشکش‌های​ یک بار دیگر تلاش کرد.

«بیاید سر‌کسی​ یه میز‌فقط​ بشینیم و...»

«این بهترین‌خرخره​ چیزیه که تو‌کانال​ این مدت خوردم.»

«شک نکن.»

«واقعاً مسافرخانه بی‌نظیریه.»

حتی زن هم به‌فقط​ آن‌ها پیوست و با‌بلکه​ خونسردی او را نادیده گرفت.

بالاخره، تانگ جئوک‌حال​ دیگر نتوانست تحمل‌بزرگی​ کند و فریاد زد:

«دارید منو مسخره می‌کنید؟!»

سکوت همه‌جا را فرا گرفت.

چون هوی در حالی که‌خاطر​ لقمه در دهانش بود مکث کرد‌حال​ و به چون ایگه نگاه کرد.

«این یارو چه مرگشه؟»

«من از کجا بدونم؟»

چون ایگه نگاهی به‌غذاهای​ تانگ جئوک انداخت و‌سرزمین​ دوباره مشغول خوردن شد.

«به هر‌کسی​ حال، من‌فقط​ اینو می‌خورم.»

«تو که‌خرخره​ پولشو ندادی.‌وجود​ بذارش زمین.»

«پول تو هم که نیست.»

«پول اون،‌گیر​ پول منه.‌غذاهای​ مگه نه؟»

دانموک لین سر تکان داد.

«درسته.»

«دیدی؟»

«تچ، بازم که‌نمی‌آمدند​ طرف اینو گرفتی... باشه‌سراسر​ بابا. اول تو بخور.»

در حالی که‌شود​ آن سه نفر دوباره‌سرسام‌آورشان​ مشغول غذا خوردن شدند...

بنگ!

تانگ جئوک‌شود​ مشتش را‌خاطر​ روی میز کوبید.

«منو نادیده نگیرید!»

تق.

بطری شراب‌خرخره​ افتاد و‌وجود​ محتویاتش بیرون ریخت.

شراب میوه‌شود​ روی زمین‌خاطر​ چکه کرد.

«...رد داده.»

چون ایگه این را‌فقط​ زیر لب گفت و‌بلکه​ سریع غذاهایش را جمع کرد.

دانموک لین که با ظرافت‌کانال​ غذا می‌خورد نیز دست از‌اصلی​ کار کشید و بلند شد.

آن‌ها که مدتی با چون‌قیمت​ هوی سفر کرده بودند، می‌دانستند‌حال​ چه چیزی در انتظارشان است.

تانگ جئوک گیج شده بود.

او حتی به آن‌ها دست‌خاطر​ هم نزده بود، فقط روی میز‌حال​ کوبیده و کمی شراب ریخته بود.

چرا داشتند‌خرخره​ این‌طور واکنش‌وجود​ نشان می‌دادند؟

ها؟ چرا‌شود​ دارن این‌قدر‌خاطر​ شلوغش می‌کنن؟

درست در همان لحظه...

«حتی یه سگ‌شود​ رو هم موقع‌قیمت​ غذا خوردن اذیت نمی‌کنن...»

چون هوی در حالی که‌کانال​ به شراب ریخته شده خیره‌اصلی​ بود، زیر لب زمزمه کرد.

با صدای‌شود​ تقی، چاپستیک‌هایش‌خاطر​ را پایین گذاشت.

سپس به آرامی سرش را بلند کرد‌سراسر​ و به تانگ جئوک نگاه کرد؛ کلافگی‌حتی​ و خشم از سر و رویش می‌بارید.

«فکر کردی‌کسی​ داری چه‌فقط​ غلطی می‌کنی؟»

ناولها | novelha.net