چپتر 253: چپتر 253
0صبح روز بعد.
چون هوی در حالی که برایبادی سفرش به اتحاد رزمی آماده میشد، احساسزودیها کرد یک چیزی در پهلویش کم است.
روی کمرش، جایی که در حالت عادیرفت باید دو شمشیر قرار میداشت، فقط شمشیرزمستان شیطانی در غلاف سیاه و تاریکش آویزان بود.
چون هوی در حالی که چانهاش را میمالید،پوستش زیر لب غرولند کرد: «عجب وضعیت مسخرهایه. انرژی شیطانیلحظهای این شمشیر اونقدر زیاده که حتی نمیتونم بیرون بکشمش.»
شمشیر داشت، اما نمیتوانست از آنمرغ استفاده کند. مثل دنده مرغ بود؛دیگه بیمصرف اما حیف برای دور انداختن.
«برم یه شمشیر دیگه بخرم؟»
اما اینسرسری فکر فقط یککلبه لحظه دوام آورد.
«بیخیال، یه جوری حل میشه.»
چون هوی تصمیمکند گرفت دیگر بهمرغ آن فکر نکند.
اینکه بعداً شمشیریپایان گیرش میآمد یابادی نه، مهم نبود.
نگران بودن درلباسهایش این مورد فقطکاهگلی باعث سردردش میشد.
قرار نبودخاطر یک شمشیر اززمستان آسمان برایش بیفتد.
و اصلاًاستفاده نیازی هم بهدنده آن احساس نمیکرد.
به هر حال، شمشیرزنی تنهانزدیک چیزی نبود که در اینعجیبی زندگی رقتانگیز یاد گرفته بود.
«اگه واقعاً کار بیخمرتب پیدا کنه، میتونم همینطوریهوا با غلافش بکوبم تو سرشون.»
با رسیدن به این نتیجهگیری سرسری،نزدیک چون هوی لباسهایش را مرتب کردوضع و از کلبه کاهگلی بیرون رفت.
«هوا سرده.»
شاید به این خاطر بودنزدیک که پاییز رو به پایانعجیبی بود و زمستان نزدیک میشد.
بادی کهسرسری به پوستش میخورد،کلبه سوز عجیبی داشت.
«با اینخاطر وضع، به همینزمستان زودیها برف میباره.»
پس از اینکه لحظهای هوای سرد را احساس کرد،دور چون هوی به سرعت نیروی درونیاش را در پایینتنهاشبیخیال جمع کرد و از قدمهای آسمان پرواز استفاده کرد.
مدت کوتاهیپاییز بعد، وقتی بهنزدیک دروازه اصلی رسید.
«چون هوی.»
«برادر کوچکتر!»
«استاد ارشد!»
افراد زیادی به استقبالش آمدند.
اما چون هوی با دیدن شاگردانکاهگلی نسل اول و شاگردان نسل دوم کهپایان داشتند به او خوشآمد میگفتند، اخم کرد.
«ها، کارخاطر همه تموم شدهزمستان که اینجا پلاسید؟»
برای یک لحظه، شاگردان دردنده میان تکان دادن دستهایشان خشکشانانداختن زد و با خجالت خندیدند.
«ها، هاها. اشکالی نداره کهنزدیک قبل از رفتنت یه کمعجیبی بدرقهت کنیم. مگه نه، برادر کوچکتر؟»
«اهم! حق با برادر ارشده. چطورکاهگلی میتونیم کوچکترین شاگردمون رو بدون یهپاییز خداحافظی درست و حسابی بفرستیم اتحاد رزمی؟»
در حالی که چون هوی بانزدیک نارضایتی به آنها نگاه میکرد، زمزمهوضع کرد: «همم... فکر نکنم قضیه این باشه.»
رهبر فرقه نزدیک شد ودنده با ملایمت لبخند زد: «یهانداختن بدرقه ساده که مشکلی نداره، داره؟»
«همه جمعپاییز شدن چون نگراننزدیک رفتن تو هستن.»
«ها؟ نگران؟»
چون هویخاطر نگاهی بهپایان صورتهایشان انداخت.
این نگرانیاستفاده است؟ ازمثل چه لحاظ؟
حالت چهرههایشان تظاهر به نگرانینزدیک میکرد، اما نمیتوانستند چشمان نافذ ووضع شیطانی چون هوی را فریب دهند.
آیا برقیسرسری از شادیمرتب در چشمانشان نمیدرخشید؟
«این اصلاً شبیه نگرانی نیست.زمستان بیشتر به نظر میرسه ازسوز اینکه دارم میرم، دارن بال درمیارن.»
با این حرف او، بیشتر شاگردانمرغ مثل بچههایی که مچشان هنگام شیطنتدیگه گرفته شده باشد، از جا پریدند.
در حالی که رهبر فرقه از کنار سعیمیخورد میکرد از آنها دفاع کند و میگفت کهلحظهای اینطور نیست، چون هوی پوزخندی زد: «هوهو، چطور ممکنه؟»
«باشه، بیایدسرسری فرض کنیممرتب که همینطوره.»
درست زمانی کهپاییز چون هوی میخواستنزدیک به راهش ادامه دهد.
تق— تق—
مردی میانسال باپایان لباسهای آبی آسمانی وپوستش شنلی سیاه نزدیک شد.
در نگاه اول،لباسهایش میشد او راکاهگلی مردی خوشقیافه نامید.
اجزای صورتش متمایز بود و ابروهای صافشبادی در یک انحنای ظریف به پایان میرسید، گوییبرف با یک حرکت ملایم قلممو کشیده شده بودند.
مرد میانسال، چو گی-گوانگ، درست روبروی چونبیمصرف هوی ایستاد و با احترام دستانش رافکر به نشانه ادای احترام به هم گره زد.
«ملاقات با قهرمان الهی شکوفهنزدیک آلو مشهور، تائوئیست جوان، چونعجیبی هوی، برای من افتخار بزرگی است.»
پس از اینکه یک بار سرشکاهگلی را خم کرد، به چشمان چون هویپایان خیره شد و لب به سخن گشود.
«من چو گی-گوانگ هستمپایان و شما را تاپوستش اتحاد رزمی راهنمایی خواهم کرد.»
«منم چون هوی هستم.»
چون هوی با خونسردی جوابنزدیک سلامش را داد و سپسعجیبی به سرعت او را برانداز کرد.
«میگفتن اون یه رهبر جوخهکلبه از اتحاد رزمیه، و بهشاید نظر میرسه بدک هم نیست.»
نیروی درونی مستحکمش و پینههای روینزدیک دستی که برای ادای احترام استفاده کردههمین بود، نشان میداد که شمشیرزنی قدرتمند است.
در همین حال، چو گی-گوانگ کهمرغ نگاهش با نگاه چون هوی تلاقی کردهبخرم بود، در درونش به شدت غافلگیر شد.
«اینقدر جوونه؟»
قهرمان الهی شکوفه آلو به عنوان یک متخصص بینظیرسرده شناخته میشد که از ارباب شمشیر پرستوی پرنده پیشیمیخورد گرفته و امپراتور جنگل سبز را شکست داده بود.
او شنیده بود که مهارتهای رزمیاش بهبادی قلمرو رزمی آسمانی رسیده است، اما هرگز انتظاربرف نداشت که او تا این حد جوان باشد.
«نکنه شایعات دروغ بوده...؟»
درست زمانی که شک و تردیدبادی به دلیل ظاهر بیش از حدهمین جوان او در حال شکوفه زدن بود.
«رهبر نیروی ویژه قهرمانان.»
هیون دو باپاییز صدایی سنگین به سمتبادی چو گی-گوانگ قدم برداشت.
«به نظراستفاده میرسه همه اینجادنده هستن، راه نمیافتیم؟»
«هنوز یکپاییز نفر دیگهزمستان مونده که برسه.»
ابروهای هیونسرسری دو درمرتب هم گره خورد.
«غیر از ماپاییز دو نفر، همراهنزدیک دیگهای هم هست؟»
«بله، درسته.استفاده باید همینمثل زودیها برسن...»
در حالی که چو گی-گوانگ صحبت میکرد، سرشمیخورد را چرخاند گویی به دنبال همراه دیگر میگشت، وهوای خیلی زود او را دید و سر تکان داد.
«اوناهاش، داره میاد.»
هیون دو و چون هویزمستان رد نگاه او را دنبالسوز کردند و سرهایشان را چرخاندند.
در همان لحظه،کند ناراحتی روی صورت هیونبیمصرف دو کاملاً محو شد.
دلیلش این بود که ها وو-جین وپوستش جونگهیون در حالی که از زمین تمرینبرف جنگل هلو عبور میکردند، از دور نزدیک میشدند.
خیلی زود، ها وو-جینمرتب روبروی چو گی-گوانگ رسید وسرده لبخند ملایمی بر لب داشت.
«مشتاقانه منتظرخاطر همکاری باپایان شما هستم.»
«من هم همینطور.»
پس از پایان احوالپرسیهای رسمی،نزدیک ها وو-جین به هیون دو نزدیکوضع شد و لب به سخن گشود.
«مدتی میشه کهلباسهایش با هم همسفرکاهگلی نشدیم، ارشد هیون دو.»
«واقعاً زمان زیادی گذشته.»
هیون دو لبخند زد.
سفر باپاییز ها وو-جینزمستان و چون هوی.
این او رالباسهایش به یاد سفر بهرفت قلعه شبح سفید میانداخت.
ها وو-جین در پاسخ بهزمستان حرفهای خندان هیون دو لبخندیسوز زد: «پس شما هم میاین.»
«روی کمک شما حساب میکنم.»
در همینپاییز حال، جونگهیون بهنزدیک شدت هیجانزده بود.
«برادر بزرگتر!»
جونگهیون که روبروی چون هویزمستان ایستاده بود، سرش را بالاسوز گرفت و لبخند درخشانی زد.
«این اولین باریهکند که باهات همسفرمرغ میشم، برادر بزرگتر!»
او نمیتوانستپاییز هیجانش رازمستان پنهان کند.
کاملاً طبیعی بود.
این سفری بودپاییز با برادر بزرگتری کهبادی او را تحسین میکرد.
«خیلی برای سفر بامثل استادم و تو هیجانزدهام،حیف برادر بزرگتر. و همینطور...»
جونگهیون همینطور بیوقفه حرف میزدنزدیک و به پهلوی چون هوی چسبیدهوضع بود و از او جدا نمیشد.
چو گی-گوانگ وقتیلباسهایش مطمئن شد همه جمعرفت شدهاند، برگشت و گفت.
«پس راه میافتیم.»
درست وقتی کهکند سفر به سمت اتحادبیمصرف رزمی داشت شروع میشد...
«یه لحظه صبر کن.»
صدای چونسرسری هوی حرفشمرتب را قطع کرد.
چو گی-گوانگ که توی ذهنش ازنزدیک قبل قدم اول را برداشته بود،وضع حس کرد رشته افکارش پاره شده.
«...مشکلی پیش اومده؟»
«چیز مهمی نیست، ولیزمستان قبل از رفتن یهمیخورد سر بریم مسافرخانه شکوفه آلو.»
«مسافرخانه شکوفه آلو...؟»
ابروهای چوخاطر گی-گوانگ درپایان هم گره خورد.
زمان بدجوری تنگ بود.
جلسه بزرگ دنیای رزمی فقطنزدیک زمانی میتوانست شروع شود کهعجیبی هیون دو به اتحاد رزمی برسد.
«دلیلی دارهسرسری که حتماًمرتب باید بریم اونجا؟»
«باید یهخاطر چیزی روپایان از اونجا بردارم.»
چشمان چون هوی برای لحظهایدنده سرد شد و بعد دوبارهانداختن به حالت بیتفاوت همیشگیاش برگشت.
«در ضمن، انگار هنوززمستان هیچکس صبحونه نخورده، پسمیخورد بریم یه چیزی بخوریم.»
وقتی چو گی-گوانگ با شنیدن این حرفرفت با چهرهای مات و مبهوت به او خیرهنزدیک شد، چون هوی پوزخندی زد و اضافه کرد.
«بهتر نیست قبلپاییز از رفتن یه صبحونهبادی حسابی بزنیم به بدن؟»
خش—
چون هوی پرده مهرهدار را کنار زد،رفت وارد مسافرخانه شکوفه آلو شد و با دیدننزدیک جمعیت کم داخل مسافرخانه، سرش را کج کرد.
«چرا اینقدر خلوته؟»
در حالت عادی، اینجا باید جای سوزن انداختنحیف نمیبود و یه صف طولانی هم از آدمهاییدوام که منتظر خریدن منگولهها بودن، اون گوشه تشکیل میشد...
درست در همانپایان لحظه، مهماندار ارشدبادی او دواندوان نزدیک شد.
«قهرمان بزرگ!»
او با صدا زدنپایان چون هوی، به گرمیپوستش به او خوشآمد گفت.
«چی باعثاستفاده شده تشریفمثل بیارید اینجا؟»
«پیرمرد چون اینجاست؟»
«آه! منظورتون استادلباسهایش پیره؟ لطفاً یهکاهگلی لحظه صبر کنید.»
مهماندار ارشد اوپاییز بعد از ایننزدیک حرف، فریاد زد.
«جیریانگ!»
بلافاصله، یکیپاییز از پیشخدمتهازمستان دواندوان آمد.
«ارباب، صدام زدید؟»
«برو وخاطر استاد پیرپایان رو بیار.»
«چشم.»
پیشخدمت بلافاصله چرخید وزمستان با عجله از مسافرخانهمیخورد شکوفه آلو بیرون دوید.
با دیدن اینلباسهایش صحنه، چون هویکاهگلی لب باز کرد.
«هیچ مشتریای تو مسافرخونه نیست.»
«چیز مهمی نیست.»
با وجود وضعیتپایان نامساعد، مهماندار ارشد اوپوستش با آرامش جواب داد.
«شایعه شده که راهزنهای جنگل سبز به کوه هوآشان حمله کردن، برای همینپایان تعداد بازدیدکنندهها موقتاً کم شده. البته شایعه شکست دادن جنگل سبز به دستلحظهای ما هم پخش شده، پس تا چند روز دیگه دوباره مشتریها سرازیر میشن اینجا.»
«همم، که اینطور؟»
چون هویاستفاده با درک وضعیت،دنده سر تکان داد.
فقط از روی کنجکاوی پرسیده بود؛بادی به هر حال هیچ قصدی برایهمین دخالت عمیق در این ماجرا نداشت.
'انگار منسرسری اصلاً چیزی ازکلبه تجارت سرم میشه.'
تجارت روخاطر باید سپردپایان به تاجرها.
هنرهای رزمیاستفاده رو هممثل به رزمیکارها.
این یه قانون آهنین بود.
«اتفاقاً اینطوری بهتر هممرتب شد. نگران بودم برای گروهسرده بزرگ ما جای کافی نباشه.»
«برای غذا خوردن میفرمایید؟»
مهماندار ارشداستفاده او نگاهیمثل به اطراف انداخت.
همین الانش هم بیشترزمستان از چهل نفر دور بیشسوز از ده میز نشسته بودند.
«در این صورت،لباسهایش برای همه میزهاکاهگلی غذا آماده میکنم.»
«آها، راستی، چند تاپایان تائوئیست همراهمون هست. درپوستش مورد الکل و گوشت...»
«نگران اون نباشید. یهمثل غذای جدید که خودم اختراعدور کردم رو براشون سرو میکنم.»
«غذای جدید؟»
«مسافرخانه شکوفه آلولباسهایش با فرقه کوه هوآشانرفت در ارتباطه، اینطور نیست؟»
چشمان مهماندارخاطر ارشد اوپایان برقی زد.
«برای همین، یه غذا درست کردم که فقط از گیاهان وبرم سبزیجات تشکیل شده و تائوئیستها میتونن بخورن. اسمش رو گذاشتم "شینسونچه"گرفت (سبزیجات جاودانه)، با این حس که جاودانههای کوه هوآشان ازش میخورن.»
اوه، ایده بدی نیست.
واقعاً یهسرسری تاجر بهمرتب تمام معناست.
یه غذای کاملاً حسابشده بود.
غذایی بود که مشتریهایی که با تحسینبیمصرف فرقه کوه هوآشان به اینجا میآمدند، احتمالاًفکر برای تجربه حس تائوئیست بودن سفارشش میدادند.
«عالیه. پسپاییز همون روزمستان برای همه بیار.»
«به آشپز خبر میدم.»
وقتی مهماندار ارشد او رفت، چون هوی یک صندلیمیخورد خالی را از میزی که هیون دو، ها وو-جین،هوای جونگهیون و چو گی-گوانگ دور آن نشسته بودند، بیرون کشید.
همه مشغول تماشای اطراف بودند.
«همم، پس این همونزمستان مسافرخانه شکوفه آلوئه کهمیخورد با فرقه ما قرارداد داره.»
مخصوصاً هیون دو که فقط اسمش رارفت شنیده بود، حالا برای اولین بار آن رانزدیک میدید و با دقت همهچیز را بررسی میکرد.
«منگولههاش فقط رنگشونپاییز با منگولههای محافظان شمشیربادی شکوفه آلو فرق داره.»
درست در حالی که هیون دومرغ با چهرهای مشتاق به منگولهها نگاه میکردبخرم و این حرف را زیر لب میگفت...
«...!»
«این...!»
چو گی-گوانگ وپاییز هیون دو مثلنزدیک فنر از جایشان پریدند.
یک انرژی غیرقابل توصیف،مثل عظیم و قدرتمند داشتحیف به این مکان نزدیک میشد.
'چه انرژی متراکم و سنگینی.'
'نکنه این انرژی...؟!'
آن دو که از قبل دستشاننزدیک را روی قبضه شمشیرهایشان گذاشته بودند،وضع با تنشی فزاینده به در خیره شدند.
«رهبر جوخه؟»
«ارشد هیون دو؟»
بقیه که از حرکت ناگهانی آنهاکاهگلی جا خورده بودند، نگاهشان را به سمتیپایان که آن دو خیره شده بودند، چرخاندند.
خش—
درست دراستفاده همان لحظه، پردهدنده مهرهدار کنار رفت.
و از میان آن، پیرمردینزدیک با موها و ابروهای کاملاًعجیبی سفید به آرامی وارد شد.
«همم؟ این دیگه چیه؟»
پیرمرد، یعنی چون یانگگونگ، بازمستان دیدن نگاههای خیرهای که رویشسوز زوم شده بود، اخم کرد که...
«بالاخره پیدات شد.»
او چون هوی را کنار مردهاییبادی که به او زل زده بودندهمین دید و مستقیم به سمتش رفت.
چو گی-گوانگ و هیون دو کهکاهگلی از نزدیک شدن چون یانگگونگِ اخمو احساسپایان خطر کرده بودند، خواستند حرکتی بکنند که...
«من یهخاطر گپی میزنمپایان و برمیگردم.»
چون هویاستفاده از جایشمثل بلند شد.
او به استقبال چون یانگگونگ رفت،بادی کوتاه با او صحبت کرد وهمین بعد با هم به طبقه دوم رفتند.
چو گی-گوانگ و هیون دو با تماشایرفت بالا رفتن آن دو از پلهها، بالاخره توانستندنزدیک نفس راحتی بکشند و از تنش خارج شوند.
'اگه آشنای قهرمان الهی شکوفهزمستان آلوئه، پس نمیتونه یه تزکیهکنندهسوز شیطانی باشه... یعنی اشتباه کردم؟'
'حتماً این اواخر زیادی حساس شدم.مرغ که یه نفر به این نزدیکیدیگه به چون هوی رو اشتباه بگیرم.'
درست در حالی که آن دوبادی هاله عظیم خود را پس کشیدههمین و به طبقه دوم نگاه میکردند...
«اگه فرقه کوه هوآشان توکلبه خطر افتاد، قبل از هر چیزخاطر دیگهای به تائوئیستهای هوآشان کمک کن.»
چون هوی طوری با چون یانگگونگنزدیک که روبهرویش نشسته بود حرف میزد،وضع که انگار داشت به او اخطار میداد.
«تائوئیستهای کوه هوآشان؟ اینمثل با قولی که قبلاًحیف به هم دادیم فرق نداره؟»
چون یانگگونگپاییز بلافاصله جوابشزمستان را داد.
«وظیفه منسرسری فقط محافظتمرتب از این مسافرخونهست...»
«دو تا.»
چون هوی باکند لحنی تند حرفشمرغ را قطع کرد.
و در حالی که دو انگشتشبادی را بالا آورده بود، گوشه لبشهمین به شکل یک پوزخند کج شد.
«اگه این پیشنهاد رو قبول کنی، دو خطهوا از نیمه دوم ورد هنر آتش شیطانی نهبادی جهان زیرین رو بهت میگم. نظرت چیه؟ وسوسهکنندهست، نه؟»