چپتر 539: فصل 539
0نبرد میان اینطوفانی دو استاد بیبدیل،شمشیر وحشتناک و نفسگیر بود.
امواج شوکشبح یکی پس ازمانده دیگری منفجر میشدند.
صدها رزمیکاری که به طمع به دست آوردنباد گنجینه بینظیر، یعنی کتابچه مخفی ارشد هزارچهره، به فرقهآوار آسمانی تهبک هجوم آورده بودند، حالا هیچکجا دیده نمیشدند.
آنها با دیدن برخورد این دوپوست هیولا، در اوج وحشت برای حفظنکردن جانشان پا به فرار گذاشته بودند.
و البتهبوم که عاقلانهترین کاربادهای را کرده بودند.
بوم!
طوفانی خشن ازبادهای بادهای شمشیر بهکشید هر سو زبانه کشید.
دهها باد شمشیر، تالارهای فرقه آسمانی تهبک را در همبیشمار دریدند و خرد کردند و در یک چشم به همبهتزده زدن، آنها را به تلی از خاکستر و آوار تبدیل کردند.
فرقه آسمانی تهبک که تا همینشمشیر یک ربع پیش با شکوه تمامدریدند پابرجا بود، دیگر وجود خارجی نداشت.
و در گوشهای از این خرابههایحدود فرقه آسمانی تهبک، زن فرقه سهنزدیک بخش به سختی روی پاهایش ایستاده بود.
ظاهرش اصلاً تعریفیبادهای نداشت و از آندهها صلابت اولیهاش خبری نبود.
موهای نرم و درخشانش حالا آشفته و پریشان شدهخراشهای بود، لباسهایش در چندین جا پاره شده و پوستنمیشه و صورتش پر از بریدگیها و خراشهای بیشمار شمشیر بود.
این تاوان فرار نکردن وبادهای تحمل امواج شوک ناشی ازباد درگیری آن دو نفر بود.
«...باورم نمیشه.»
زن فرقه سه بخش با چهرهای بهتزدهدهها زمزمه کرد، در حالی که چشمانش بهزدن آن دو شبح در دوردست خیره مانده بود.
او حدودشده سی جانگ باپاره آنها فاصله داشت.
در ابتدا خیلی به آنها نزدیک بود، اماکشید امواج شوک نبردشان او را به عقب پرتابزدن کرده و این فاصله را به وجود آورده بود.
اما با وجود این فاصله، هر بار که امواجداشت شوکِ ناشی از برخورد آنها در هوا به اوشوکِ میرسید، تمام بدنش به لرزه میافتاد و مورمور میشد.
این قدرتیخشن واقعاً سرگیجهآورشمشیر و وحشتناک بود.
«اینکه فقط امواجلباسهایش شوکِ ضرباتشون چنینپوست قدرتی داشته باشه...»
رنگپریده ازبوم شوک، بهخشن خود لرزید.
امپراتور شمشیر ودوردست آن مرد مرموزحدود با کلاه حصیری.
هر طور که بود سر جایش ایستادهدهها بود، اما با این حال نمیتوانست حرکات آنهاتلی را به طور کامل با چشمانش دنبال کند.
آن دو نفر که از این فاصلهصورتش بسیار کوچک به نظر میرسیدند، در قلمرویی مبارزهدرگیری میکردند که او اصلاً قادر به درکش نبود.
نه فقط نحوه تاب دادن شمشیرهایشان،شمشیر بلکه حتی قدمهایشان برای کم کردندریدند فاصله هم فراتر از فهم او بود.
او مطلقاً نمیتوانستدوردست روند مبارزه آنهاحدود را هضم کند.
تنها امواج شوکی که در هوا منفجر میشدباد و نیت قتلی که پوستش را میشکافت، بهخاکستر او میفهماند که این نبرد وحشتناک هنوز ادامه دارد.
در لحظهای،شده لب پایینشچندین را گاز گرفت.
وقتی برای اولین بار پابادهای به دنیای رزمی گذاشت، پرباد از اعتماد به نفس بود.
به هر حال، در سن جوانیِ سیجانگ سالگی، از قلمرو نهایت رزمی عبور کرده وعقب در آستانه ورود به قلمرو رزمی آسمانی بود.
استادش با دیدن رشد او غرق دردهها غرور شده و به او گفته بودزدن که استعداد شمشیرزنیاش دستکمی از امپراتور شمشیر ندارد.
اما تمام آن اعتماد به نفس،پوست با دیدن صحنهای که اکنون پیشنکردن رویش بود، با بیرحمی در هم شکست.
موجوداتی ماوراییبوم در برابرشخشن حضور داشتند.
قلمرویی که او هرگزخیره حتی نمیتوانست رویای رسیدن بهداشت آن را در سر بپروراند.
قلمرویی چنان دستنیافتنیبادهای که فاصلهاش تا آندهها بینهایت به نظر میرسید.
«سطح اونا کاملاً متفاوته.»
او با دقت بهخشن شبحی که حدس میزدکشید امپراتور شمشیر باشد، خیره شد.
اختلاف زیادی در سالهای عمرشان وجود داشت؛ اگرفاصله او هم به همان اندازه عمر میکرد وپرتاب زمان میخرید، آیا میتوانست به چنین قلمرویی برسد؟
نمیتوانست پاسخخشن قطعی بهشمشیر این سوال بدهد.
قدرت آنها تالباسهایش این حد خردکنندهپوست و مطلق بود.
«...استاد حتماً درطوفانی مورد مهارتهای رزمیشمشیر امپراتور شمشیر اشتباه کرده.»
او به یاددوردست استادش، رهبر فرقهحدود سه بخش افتاد.
او واقعاً مرد مهربانی بود.
او را که یک یتیم بود به فرزندیبریدگیها پذیرفته، مثل دختر خودش بزرگ کرده و بانفر تمام وجود و قلبش به او آموزش داده بود.
هنرهای رزمی را به او آموخت و حتی برایش به دنبالتالارهای اکسیرهای کمیاب گشت، با این حال همیشه میگفت که هیچ چیزیربع در عوض نمیخواهد و تنها به فکر سلامتی و موفقیت اوست.
اما وقتی همین آدم مهربان از امپراتورجانگ شمشیر حرف میزد، خشمی از خود نشاننبردشان میداد که هیچ شباهتی به شخصیت همیشگیاش نداشت.
البته قابل درک بود.
فرقه سه بخش،لباسهایش فرقهای تکشاخهای باپوست تاریخی چندصد ساله بود.
بنابراین، طبق سنت، شاگرد فرقه سه بخش باید حدود دهباد سال در دنیای رزمی سفر میکرد، برای خودش نامی دست وهمین پا میکرد و سپس به فرقه برمیگشت تا رهبر فرقه شود.
با این حال، امپراتورخیره شمشیر که با همینفاصله هدف رفته بود، هرگز بازنگشت.
به همین دلیل، رهبر فرقه در آن زمان که دیگر پیر وکردند فرتوت شده بود، مجبور شد شاگرد دیگری بپذیرد، با عجله فقط هنرهای رزمیدیگر را به او بیاموزد و او را در جایگاه رهبر فرقه قرار دهد.
بدون اینکه حتیلباسهایش یک بار در دنیایصورتش رزمی سفر کرده باشد.
آن شخص، همانطوفانی رهبر فعلی فرقهشمشیر سه بخش بود.
«فکر میکردم حتماً مرده...خیره کی فکرشو میکرد اونفاصله نامه حقیقت داشته باشه.»
او، وول ها-اوک، رهبرشمشیر جوان فعلی فرقه سهباد بخش، مشتهایش را گره کرد.
در حالت عادی، منطقی این بود کهصورتش سفرش به دنیای رزمی را پس ازناشی رسیدن به قلمرو رزمی آسمانی آغاز کند.
اما او سنتشکنیطوفانی کرد و در سفرشزبانه عجله به خرج داد.
دلیلش نامهای بود که چندمانده روز پیش، وقتی استادش حضور نداشت،خیلی به فرقه سه بخش رسیده بود.
«امپراتور شمشیرخشن به فرقه آسمانیزبانه تهبک خواهد آمد.»
نامهای کهشده فقط یکچندین خط داشت.
در ابتدابوم برایش مضحکخشن و بیمعنی بود.
نیم قرنشبح از ناپدید شدنمانده امپراتور شمشیر میگذشت.
در دنیای رزمی، لقب امپراتور شمشیرکشید آنقدر کمرنگ شده بود که تقریباًکردند هیچکس دیگر نامی از او نمیبرد.
اما با این وجود، او فرقه سه بخشبریدگیها را ترک کرد و بهانه آورد که زماننفر شروع سفرش در دنیای رزمی فرا رسیده است.
این کاربوم را به خاطربادهای استادش انجام داد.
در نگاهشبح او، استادش دیگرمانده عمر چندانی نداشت.
در بهترین حالت، پنج سال؟
شاید هم کمتر.
از آنجا که با عجله به مقام رهبر فرقه رسیده بود،تالارهای مهارتهای رزمیاش چندان برجسته نبود، بنابراین برخلاف متخصصان عالیرتبهای که بهربع قلمرو نهایی رسیده بودند، نمیتوانست در برابر قوانین بیرحم زمان مقاومت کند.
اما اگرشبح استادش آن نامهمانده را میدید چه؟
قطعاً همهچیز را بهشمشیر آتش میکشید و فرقهباد سه بخش را ترک میکرد.
او میخواست به هرچندین قیمتی که شده ازبریدگیها این اتفاق جلوگیری کند.
بنابراین، خودش آمدهطوفانی بود تا حقیقتشمشیر را کشف کند.
او با باور به نامهمانده نیامده بود، بنابراین فرض را برخیلی این گذاشته بود که دروغ است.
اما چیزی که اکنون بازبانه آن روبرو شده بود، دروغدریدند نبود، بلکه یک حقیقت محض بود.
«کی فکرشوشده میکرد تا صدپاره سالگی زنده بمونه.»
سرمایی ازبوم ستون فقراتشخشن عبور کرد.
طول عمرشبح یک انسانخیره محدود بود.
این قانون طبیعت بود.
اما امپراتور شمشیرلباسهایش این قانون راپوست زیر پا گذاشته بود.
این یعنی او دارای نیروی درونیشمشیر چنان عمیق و ماوراییای بود کهدریدند مرزهای انسانی را در هم شکسته بود.
«اما...»
چشمان وول ها-اوک لرزید.
او نگاهش را به حریف تار وصورتش مبهمی دوخت که در حال مبارزه با امپراتوردرگیری شمشیر، مدام در هوا محو و ظاهر میشد.
«اون دیگه چه هیولاییه که اینطورشمشیر وحشیانه با امپراتور شمشیر میجنگه ودریدند حتی یک قدم هم عقب نمیکشه؟»
«عجیبه.»
چون هوی در حالی کهپاره با بیخیالی ضربه شمشیر رابیشمار دفع میکرد، در ذهنش غرید.
حریفش یکبوم شمشیرزن فوقالعادهخشن ماهر بود.
با هر چرخش شمشیر پیرمرد،مانده میتوانست دانش رزمی عمیقی را کهخیلی در آن نهفته بود، احساس کند.
انرژیاش همخشن به طرزشمشیر آزاردهندهای عمیق بود.
اما یک جای کار میلنگید.
«انگار فقط یه پوسته توخالیه...»
درست همان لحظهدوردست که این فکرحدود از ذهنش گذشت.
سویش!
لبه کلاه حصیریاش بریده شد.
شمشیرِ پیرمردبوم تیز و بهبادهای شدت سریع بود.
از میان شکافدوردست کلاه حصیری، نگاه سوزانجانگ امپراتور شمشیر پیدا بود.
بلافاصله، شمشیرشخشن مستقیم بهشمشیر جلو یورش برد.
انرژی متراکمیشده روی تیغهچندین شمشیر سوسو زد.
انرژی، در هم تنیده مانند یکشمشیر کلاف نخ، محکم دور تیغه پیچیددریدند و نور درخشانی از خود ساطع کرد.
تجلی هاله شمشیر.
قدرتی که تنها کسانی میتوانستند آنکشید را آزاد کنند که مهارتهای رزمیشانکردند به آسمانها رسیده بود، فوران کرد.
چون هوی با تجلی هاله شمشیر،پوست آن انرژی خالص و برنده کهنکردن به سمتش هجوم میآورد، روبرو شد.
نیت قتل شدیدطوفانی آن پیرمرد باعثشمشیر شد پوستش بسوزد.
ناگهان.
سسسک.
نوک کفششده چرمی چونچندین هوی خرد شد.
این یک قدمطوفانی حقیقی بود کهشمشیر در سکوت اجرا شد.
در حالی که نزدیک شدن شمشیر را تماشافاصله میکرد که نوری شبیه به خوشهای متراکم از ستارگانبار آسمان شب ساطع میکرد، هوشیاری چون هوی دوپاره شد.
لحظه بعد.
ووش!
لباسهای مشکیِ چون هوی کمی درشمشیر هوا به رقص درآمدند و رگهایدریدند از نور در فضا حک شد.
از آن لحظهدوردست به بعد، نبردحدود جدیدی آغاز شد.
کرانگ! جیرینگ! شینگ!
ضربات شمشیر این دوچندین نفر مثل سیلابی بیامانبریدگیها روی هم آوار میشد.
زنجیرهای ازبوم جاخالی دادنها،خشن برخوردها و ضدحملات.
با استفاده مداوم از تکنیکهای حرکتیشان،حدود پستصویرهایشان تکثیر میشد، روی هم میافتادنزدیک و از میان یکدیگر عبور میکرد.
در فضایی کهبادهای شعاعش حتی بهکشید یک قدم هم نمیرسید.
هیچکدامشان پا پس نمیکشیدند.
انرژی شمشیر امپراتور شمشیر با قدرتیشمشیر سنگین به پرواز درمیآمد و در مقابلش،خرد شمشیر چون هوی با خشمی طوفانی میخروشید.
وهمآلود، سریع، سنگین، سبک، کند.
انگار میخواستند نشان دهند کهزبانه استادان مطلق شمشیرند، هیچ مرزیدریدند بین نیتهای شمشیر قائل نمیشدند.
با پیدا کردن بینقصترین ضربهپاره شمشیر برای هر لحظه، اینبیشمار رقابت تا بینهایت تکرار میشد.
حرکاتشان زاییده تجربیات بیشمارشان بود.
در یک چشم بهخیره هم زدن، تعداد تبادلفاصله ضرباتشان دو برابر شد.
برخورد شمشیرهاییخشن که از مرززبانه زمان فراتر میرفت.
«خودشه.»
چون هوی کهطوفانی به هیجان آمدهشمشیر بود، بیاختیار پوزخندی زد.
او تنهاشبح کسی نبود کهمانده چنین حسی داشت.
امپراتور شمشیر هم در نقطهای از ایندهها نبرد، با لبخندی که چین و چروکهایزدن صورتش را عمیقتر میکرد، شمشیرش را تاب میداد.
هیچکدامشان زیاد فکر نمیکردند.
بدنهایشان رابوم به غریزه وبادهای تجربه سپرده بودند.
به همین خاطر، سرعت برخورد شمشیرهایشان لحظه به لحظه بیشترابتدا میشد و به تبع آن، امواج شوکی که در هوامیرسید منفجر میشدند نیز لایه به لایه روی هم تلنبار میگشتند.
حتی قبل از اینکه امواجزبانه شوک فرصت فوران پیدا کنند،دریدند امواج انرژی روی هم انباشته میشدند.
تا اینکه،شده در یکچندین لحظه خاص.
ووووش—
هوا با محوریت نقطهای کهمانده دو شمشیر به هم برخورد کردهخیلی بودند، شروع به مکیده شدن کرد.
موها وخشن ابروهای سفید امپراتورزبانه شمشیر و لباسهایش.
موها وشده ردای سیاهچندین چون هوی.
و در نهایت.
بوممممم!
هوایی که به داخلشمشیر مکیده شده بود، باباد شدت به بیرون منفجر شد.
غرش کرکنندهای با کمی تأخیرپاره فوران کرد و به هر گوشهتاوان از فرقه آسمانی تهبک کوبیده شد.
در میان این هرجخشن و مرج، چون هویکشید مچ دستش را چرخاند.
تیغه شمشیر که حامل انرژی کدرحدود و ماتی بود، هوای در حال انفجاراما را شکافت و به جلو یورش برد.
امپراتور شمشیر هم بیکار ننشست.
او به جای عقب کشیدن شمشیرش، نیرویصورتش درونی را به دست چپش سرازیر کردناشی و نیمتنه بالاییاش را به شدت خم کرد.
فوووش!
سپس چانه چون هوی رامانده هدف گرفت و با دستشابتدا ضربهای رو به بالا وارد کرد.
انرژی درون کف دستش طوفانیزبانه به پا کرد و جریان هوایخرد مارپیچ و عظیمی را آزاد ساخت.
کف دست گرداب.
طولی نکشید کهطوفانی این دو تکنیکشمشیر با هم تلاقی کردند.
کلنگ!
چون هوی بر اثر ضربهایزبانه که هاله محافظش را شکافتهدریدند بود، کمی به عقب پرتاب شد.
حس سوزنسوزن شدنلباسهایش خفیفی را درپوست چانهاش احساس کرد.
تکنیک فوقالعاده قدرتمندی بود.
ساراک.
چون هوی که در هوازبانه پرتاب شده بود، به نرمیدریدند در فاصله یک قدمی فرود آمد.
بلافاصله چانهاش رالباسهایش مالید و زیرپوست لب غرغر کرد:
«بدجوری مورمور شد.»
چون هوی در حالیخیره که حرف میزد، مستقیمفاصله به امپراتور شمشیر خیره شد.
پیرمرد داشت با دستششمشیر خونِ زخمِ شمشیر رویباد پهلویش را پاک میکرد.
امپراتور شمشیر نگاهشلباسهایش را بالا آورد وصورتش لبهایش را تکان داد:
«میسوزه.»
نگاههای امپراتور شمشیردوردست و چون هوی عمیقاًجانگ در هم گره خورد.
ناگهان.
پوزخند—
گوشه لبهای هرطوفانی دو نفر همزمان بهزبانه سمت بالا کج شد.
برای لحظهای بهدوردست هم نگاه کردندحدود و لبخند زدند.
امپراتور شمشیرخشن با لحنیشمشیر آرام گفت:
«سپاسگزارم. باعثشده افتخارمه که توپاره آخرین حریفم هستی.»
«آخرین حریف؟»
چشمان چونشبح هوی مثلخیره شکافی باریک شد.
«میدونستم یه جایبادهای کار میلنگه. مثلکشید اینکه اشتباه نمیکردم.»
در حین صحبت،لباسهایش برقی در چشمانپوست چون هوی درخشید.
«به نظر میادطوفانی مهلت زندگیت خیلیشمشیر وقته تموم شده، نه؟»
با این حرفدوردست سرد او، لبخندحدود امپراتور شمشیر عمیقتر شد.
بلافاصله شمشیرشخشن را بالاشمشیر برد و گفت:
«این ضربه آخره.»
چون هوی همطوفانی شمشیرش را روشمشیر به بالا گرفت:
«بیا.»
انرژی ساطع شده ازشمشیر این دو نفر بهباد شدت در نوسان بود.
سنگین و نفسگیر بود.
با قبل فرق داشت.
اگر قبل از این مثل شعلهای سرشارجانگ از روحیه جنگندگی بود، حالا مثل یک تیغهعقب تازه تیز شده، برنده و مرگبار شده بود.
هوا متراکم و سنگین شد.
با ادامهشده این رویارویی، درپاره یک لحظه خاص.
سسسک—
پیکر اینشبح دو استادخیره بیبدیل ناپدید شد.
آن دو که بدون جا گذاشتن حتی یک پستصویرتالارهای محو شده بودند، در محوری از زمان که باتبدیل بقیه جهان تفاوت داشت، به سمت یکدیگر حرکت کردند.
سرعتشان ذرهای کم نشد.
در عوض، شتابطوفانی گرفتند و بازشمشیر هم شتاب گرفتند.
امپراتور شمشیر، با آزاد کردن تکنیک یکجانگ قدم نیلوفر، انرژی قدرتمند شمشیر را در دستشعقب احساس کرد و با تمام قوا فوران کرد.
بوم! بوم! بوم!
صدای ضربان قلبشلباسهایش تمام گوشش راپوست پر کرده بود.
به اندازهبوم یک جیغ، خشنبادهای و کرکننده بود.
حتی در میان اینخیره تپشهای وحشیانه، امپراتور شمشیر تنهاداشت به یک چیز فکر میکرد.
معنای هنرهایخشن رزمی فرقهشمشیر سه بخش.
او فقطشده روی همانچندین تمرکز کرده بود.
خیلی زود، شکوفه نیلوفر زیباییبادهای در زیر پاهایش شکفت وباد باد چرخانی از شمشیرش برخاست.
امپراتور شمشیر بادوردست احساس این تغییر، مستقیمجانگ به جلو خیره شد.
مردی با کلاهبادهای حصیری که در حیندهها نزدیک شدن سوسو میزد.
با دیدن آتش شبحوارچندین از میان شکاف کوچکبریدگیها کلاه حصیری، چشمانش درخشید.
بلافاصله پس از آن.
ووووش!
پیکرش مانندخشن صاعقهای بهشمشیر جلو یورش برد.
تجلی الهی سه بخش.
یک هنر الهی، که از طریق مطالعاتزبانه خودش با متحد کردن هنرهای رزمی فرقهکردند سه بخش خلق شده بود، متجلی شد.
«این کاملاً با شمشیر اون رهبر فرقهجانگ سه بخش تو زندگی قبلیم فرق داره.نبردشان تو یه سطح دیگهست. منظم و تمیزه.»
چشمان چون هوی برقی زد.
با فشار عظیمی که در یکپوست لحظه تمام بدنش را در هم میکوبید،تحمل لبخندی روی لبان چون هوی شکل گرفت.
در حالی که این فشاربادهای سنگین حرکاتش را سرکوب میکرد، ذهنشتالارهای با سرعت در حال پردازش بود.
چشمانش تغییراتی را کهخیره در ضربه شمشیر خروشانفاصله امپراتور شمشیر رخ میداد، میشکافت.
شکوفه نیلوفر،خشن باد چرخان،شمشیر لرزش رعد.
سه حد نهاییلباسهایش که فرقه سهپوست بخش به دنبالش بود.
با دیدن ضربه شمشیری که با ترکیب بینقصکشید آنها به هماهنگی رسیده بود، چون هوی احساسزدن کرد قلبش از هیجان به تپش افتاده است.
«شاید این شمشیر یکی از همونحدود قلمروهای نهایی باشه که رهبر فرقه سهاما بخش اون زمان دنبال رسیدن بهش بود.»
ذهنش احساس طراوت میکرد.
یک تکنیک شمشیر جدید همیشه حواسپوست چون هوی را که تشنه هنرهاینکردن رزمی بود، به شدت تحریک میکرد.
ناگهان.
شووووینگ!
چون هویخشن ناخودآگاه شمشیرششمشیر را جلو برد.
و آن را رو بهپاره بالا، به سمت ضربه شمشیربیشمار مرتعش امپراتور شمشیر تاب داد.
مسیری مستقیم و واضح.
شمشیری که اینگونه تاب خورده بود،حدود زمانی را که مانند آب جریاننزدیک داشت شکافت و سکوت را فرا خواند.
در لحظهای که به اندازهزبانه یک ابدیت به نظر میرسید، سرانجامخرد با شمشیر امپراتور شمشیر برخورد کرد.
شااااا—
بارانی ازبوم نور کورکنندهخشن فوران کرد.
سوووووش...
موج شوکیخشن با خشونت تمامزبانه منطقه را درنوردید.
هیچ انفجاری درلباسهایش کار نبود، هیچپوست صدایی به گوش نمیرسید.
پسلرزههای برخورد قبلیطوفانی سریعتر از صوتشمشیر فرا رسیده بود.
بلافاصله پس از آن، انرژی عظیمی مانند یکفاصله موج جزر و مدی بالا آمد و فرقهپرتاب آسمانی تهبک را که نیمهویران شده بود، بلعید.
بوممممممم!
انفجاری مهیب، شبیهلباسهایش به رانش زمین،پوست محیط اطراف را پوشاند.
لحظهای بعد.
انفجار و لرزشها متوقف شد.
در مرکز فضایی که درزبانه یک چشم به هم زدندریدند در سکوت فرو رفته بود.
چون هویشده با غرورچندین ایستاده بود.
آستینش که شمشیرِ از وسطبادهای نصفشدهای بیرمق از آن آویزانباد بود، کاملاً پاره پاره شده بود.
در نگاه اول به نظر میرسید کهجانگ او آسیب دیده است، اما دیدن حریفش کافیعقب بود تا این تصور کاملاً از بین برود.
امپراتور شمشیر که با او جنگیده بود، نهباد تنها دست چپش را از دست داده بود،خاکستر بلکه تمام سمت چپ بدنش متلاشی شده بود.
این زخم کشنده به قدری ویرانگر وصورتش عمیق بود که حتی نمیشد حدس زدناشی چه نوع ضربه شمشیری باعث آن شده است.
چون هویبوم شمشیر شکستهاشخشن را رها کرد.
تود.
سکوتی که از برف دههزارزبانه ساله هم سردتر بود، با صدایخرد افتادن شمشیر روی زمین شکسته شد.
سرفه!
کاسهای خون از دهان امپراتوربادهای شمشیر بیرون ریخت و باباد خون روی سینهاش مخلوط شد.
چون هویشبح در سکوت بهمانده او نگاه کرد.
از میان کلاه حصیری ترکخوردهاش،زبانه مردمکهای سرخرنگ کمرنگی سوسو زدنددریدند و تاریکی را روشن کردند.
امپراتور شمشیر با دیدن آنپاره نگاه، چشمانش را بست و بازتاوان کرد و با صدایی ضعیف گفت:
«...دومین شکست.»