---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 107: آغاز تغییرات و بحران چینگهای • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 107: آغاز تغییرات و بحران چینگهای

0

روز بعد از‌حیرت​ پایان آزمون محافظان‌چشم​ شمشیر شکوفه آلو.

«رهبر فرقه!‌شروعه​ این قابل‌جمله​ قبول نیست.»

«این چه حرفیه که می‌زنید!»

مثل همیشه، اعلام اسامی قبول‌شدگان آزمون محافظان شمشیر‌فرمان​ شکوفه آلو در عمارت ابر در حال برگزاری‌می‌کنم​ بود و فریادها از هر طرف به گوش می‌رسید.

«قصد دارید عنوان اصیل محافظ‌هیچ‌کس​ شمشیر شکوفه آلو رو با‌اقتدار​ یه رقابت مسخره لکه‌دار کنید؟»

«تو کل تاریخ‌همین​ فرقه هوآشان سابقه نداشته‌ساکت​ همچین تصمیمی گرفته بشه!»

بزرگان فرقه با پیشنهاد‌همین​ رهبر فرقه برای تغییر این‌سپس​ سنت دیرینه، به‌شدت مخالفت می‌کردند.

در همان لحظه—

شینگ—

رهبر فرقه که تا آن‌تمام​ لحظه در سکوت به مخالفانش خیره‌روی​ شده بود، شمشیرش را بیرون کشید.

«ا... اون...!»

بزرگان با دیدن شمشیر‌تمام​ از شدت شوک یک‌فرمان​ قدم به عقب برداشتند.

تیغه‌ای که نمایان شد، بی‌نظیر بود. با این‌که کند به نظر می‌رسید و انگار‌فرمانی​ حتی نمی‌توانست یک ساقه علف را ببرد، اما انرژی مرموزی از خودش ساطع می‌کرد.‌سپس​ ولی مهم‌تر از همه، نمادی بود که این شمشیر با خود به همراه داشت.

بزرگانی که هویت‌همین​ شمشیر را شناختند،‌مخالفان​ غرق در حیرت شدند.

«اون شمشیر...»

هیچ‌کس نمی‌توانست‌همین​ چشم از‌تمام​ آن بردارد.

آن شمشیر الهی، نماد اقتدار رهبر‌چشم​ فرقه بود و می‌شد از آن‌یک‌بار​ یک‌بار برای اجرای هر فرمانی استفاده کرد.

«می‌خواید با‌شروعه​ این کار به‌تمام​ همه‌چیز پایان بدید؟»

«این پایان نیست، بلکه شروعه.»

رهبر فرقه با همین یک جمله تمام مخالفان‌فرمان​ را ساکت کرد. سپس شمشیر فرمان رهبر فرقه را‌شروع​ محکم روی میز کوبید و به آن‌ها اعلام کرد:

«من بدین‌وسیله‌غرق​ فرمان رهبر فرقه‌هیچ‌کس​ رو اجرا می‌کنم.»

فرقه هوآشان‌بلکه​ شروع به‌همین​ تغییر کرد.

چیزهای کوچک زیادی‌جمله​ عوض شدند، اما چهار‌سپس​ تغییر عمده وجود داشت.

اول، تعداد محافظان شمشیر شکوفه آلو‌چشم​ حالا ثابت شده بود و هر سال‌اجرای​ برای تعیین آن‌ها یک رقابت برگزار می‌شد.

دوم، غرفه ده هزار طومار‌تمام​ حالا به روی شاگردان بی‌نام‌محکم​ و شاگردان سکولار باز بود.

سوم، هیون چونگ که به شاگردان نسل دوم‌ساکت​ آموزش می‌داد، حالا استاد عمارت تالار بی‌گل شده‌بدین‌وسیله​ بود و بر شاگردان نسل سوم نظارت می‌کرد.

و در نهایت، یک ساختمان جدید‌ساکت​ منحصراً برای تعداد افزایش‌یافته محافظان شمشیر‌کوبید​ شکوفه آلو ساخته شد—عمارت شکوفه آلو.

در ابتدا، نه تنها بزرگان بلکه بیشتر شاگردان با تصمیمات‌اقتدار​ رهبر فرقه مخالفت کردند. با این حال، با گذشت زمان‌بدید​ و متقاعد شدن عده‌ای توسط دیگران، کم‌کم این تغییرات را پذیرفتند.

در همین حین، چون هوی که به رهبر فرقه‌فرمان​ در گرفتن این تصمیمات کمک کرده بود، از همان‌شروع​ کله سحر توسط چهار مهمان مزاحم کلافه شده بود.

«برادر ارشد!»

«قهرمان جوان!»

«همون‌طور که گفتی رفتم‌شدند​ و راضیشون کردم. پس‌الهی​ بیا دوباره مبارزه تمرینی کنیم.»

«شماها اینجا چه غلطی‌جمله​ می‌کنید؟ گمشید بیرون. این یارو‌فرمان​ امروز قراره طبابت یاد بگیره.»

چقدر رو مخن.

چون هوی به چرت و پرت‌هایشان‌ساکت​ بی‌محلی کرد؛ از یک گوش می‌شنید‌کوبید​ و از آن یکی بیرون می‌داد.

«ار... ارباب!»

شیم وی-جین در‌همین​ حالی که نفس‌نفس‌مخالفان​ می‌زد، دوان‌دوان آمد.

همه با‌بلکه​ دیدن او‌همین​ جا خوردند.

شیم وی-جین که همیشه‌تمام​ نیشش باز بود، حالا رنگش‌محکم​ مثل گچ دیوار پریده بود.

بانو سوهی اخم کرد.

«چی شده؟ اتفاقی افتاده؟»

«یـ... یه‌بلکه​ نامه از‌همین​ قلعه رسیده.»

چشمان بانو سوهی گرد شد.

او طومار را از‌شدند​ دست شیم وی-جین قاپید‌الهی​ و سریع بازش کرد.

همین‌طور که چشمانش‌همین​ روی خطوط نامه می‌دوید،‌ساکت​ چهره‌اش در هم رفت.

«این... این!»

دندان‌هایش را به هم سایید و نامه‌سپس​ را چنان محکم در مشتش فشرد که‌بدین‌وسیله​ مچاله شد و بعد آن را پاره‌پاره کرد.

«قضیه چیه؟»

«چه خبر شده؟»

«ها؟»

همه از این‌جمله​ واکنش ناگهانی او‌ساکت​ گیج شده بودند.

مخصوصاً دانموک لین و چون هیانگ که تا‌الهی​ همین چند لحظه پیش داشتند با بانو سوهی‌کرد​ یکی‌به‌دو می‌کردند، با چشم‌های ورقلمبیده به او زل زدند.

اما بانو سوهی بی‌توجه‌جمله​ به واکنش آن‌ها، سر‌سپس​ شیم وی-جین فریاد زد:

«وی-جین! این دیگه چه صیغه‌ایه؟»

«منم از جزئیاتش خبر ندارم.»

شیم وی-جین‌غرق​ لبش را‌شدند​ گاز گرفت.

خودش هم وقتی نامه‌جمله​ را خوانده بود، چیزی‌سپس​ نمانده بود پس بیفتد.

«وی-جین! سو‌بلکه​ ریونگ رو‌همین​ بیار اینجا.»

«چشم، بانوی من!»

شیم وی-جین ناپدید شد.

ووش!

بانو سوهی کلبه را‌همین​ ترک کرد و ولوله‌ای‌ساکت​ بین بقیه راه افتاد.

«یعنی چه اتفاقی افتاده؟»

«خدا کنه چیز مهمی نباشه.»

«حالش خوب می‌شه، نه؟»

«هوم، مطمئنم چیز خاصی نیست.»

شاید به خاطر زمانی بود که‌ساکت​ با هم گذرانده بودند، اما حالا‌کوبید​ همه نگران بانو سوهی شده بودند.

و در میان آن‌ها،‌شدند​ کسی که بیشترین وقت را‌نماد​ با او گذرانده بود—چون هوی—

بالاخره شر‌شروعه​ این مگس‌های‌جمله​ مزاحم کم شد.

به محض‌بلکه​ رفتنشان، لبخند رضایت‌جمله​ روی لب‌هایش نشست.

در همین حال، بانو سوهی به‌ساکت​ همراه شیم وی-جین و سو ریونگ،‌کوبید​ یکراست به دیدن رهبر فرقه هوآشان رفتند.

«چی باعث شده بیاین اینجا؟»

با وجود این ملاقات‌جمله​ ناگهانی، رهبر فرقه با‌سپس​ آرامش از آن‌ها استقبال کرد.

«من به‌بلکه​ یه اسکورت نیاز‌جمله​ دارم. همین الان.»

یک درخواست ناگهانی.

اما با قضاوت از روی نگاه بانو‌بردارد​ سوهی، مشخص بود که اتفاق جدی و‌فرمانی​ بدی افتاده است. رهبر فرقه با احتیاط پرسید:

«می‌تونم دلیلش رو بپرسم؟»

بانو سوهی نگاهی به اطراف انداخت،‌تمام​ انگار می‌ترسید کسی حرف‌هایش را بشنود،‌روی​ و بعد به آرامی زمزمه کرد:

«پدرم به‌شدت بیماره.»

«...!»

چهره‌ی خونسرد‌شروعه​ رهبر فرقه‌جمله​ در هم شکست.

«لطفاً چند نفر رو‌همین​ بفرستید تا ما رو‌ساکت​ تا استان چینگهای اسکورت کنن.»

با این التماس‌جمله​ صادقانه، رهبر فرقه‌ساکت​ چشمانش را محکم بست.

...صعود یا سقوط فرقه‌شدند​ ما ممکنه به همین‌الهی​ تصمیم بستگی داشته باشه.

آیا باید با ارباب‌جمله​ استان چینگهای متحد می‌شد؟‌سپس​ یا درخواستش را رد می‌کرد؟

هوآشان حالا بر‌شروعه​ سر یک دوراهی‌تمام​ قرار گرفته بود.

آه... چه وضعیت سختی.

حتی فراهم کردن یک تیم اسکورت هم کار‌الهی​ ساده‌ای نبود. یک اشتباه کوچک می‌توانست شاگردانی را که‌می‌خواید​ با هزار زحمت بزرگ کرده بود، به خطر بیندازد.

باید چیکار کنم؟

بعد از لحظه‌ای تفکر در‌جمله​ سکوت، چشمانش را باز کرد؛‌فرمان​ انگار تصمیمش را گرفته بود.

«بسیار خب. من محافظان‌تمام​ شمشیر شکوفه آلو رو‌فرمان​ برای اسکورت شما تعیین می‌کنم.»

بانو سوهی‌غرق​ نفس راحتی کشید‌هیچ‌کس​ و تشکر کرد.

«ممنونم. این‌شروعه​ لطفتون رو‌جمله​ هرگز فراموش نمی‌کنم.»

رهبر فرقه سر تکان داد.

البته، اگر سودی‌جمله​ برایش نداشت، هرگز با‌سپس​ فرستادن اسکورت موافقت نمی‌کرد.

«کی قصد دارید حرکت کنید؟»

«راستش...»

بانو سوهی‌بلکه​ به شیم‌همین​ وی-جین اشاره کرد.

شیم وی-جین‌همین​ با عجله‌تمام​ گفت: «هرچه زودتر.»

ارباب استان چینگهای به‌شدت‌شدند​ بیمار بود. زمان در‌الهی​ اینجا حکم طلا را داشت.

«من افراد اسکورت رو‌جمله​ انتخاب می‌کنم و در‌سپس​ سریع‌ترین زمان ممکن می‌فرستمشون.»

درست زمانی که‌شروعه​ رهبر فرقه می‌خواست‌تمام​ آنجا را ترک کند—

«یه لحظه صبر کن.»

بانو سوهی جلویش را گرفت.

«یه درخواست آخر هم دارم.»

«اسکورت؟»

چون هوی که رهبر فرقه از‌چشم​ او خواسته بود اسکورتشان کند، اصلاً‌یک‌بار​ سعی نکرد کلافگی‌اش را پنهان کند.

«تا جایی که من‌جمله​ دیدم، بقیه محافظان شمشیر شکوفه‌فرمان​ آلو برای این کار کافی‌ان.»

اولین باری که با‌همین​ گروه بانو سوهی روبرو شده‌سپس​ بود را به یاد آورد.

قاتلانی که‌همین​ ناگهان به او‌مخالفان​ حمله کرده بودند.

هر کدامشان شاید درجه‌یک‌شدند​ به حساب می‌آمدند، اما‌الهی​ آن‌قدرها هم قدرت کوبنده‌ای نداشتند.

محافظان شمشیر‌شروعه​ شکوفه آلو‌جمله​ که ضعیف نیستند.

تازه سو ریونگ هم بود.

اگر او و محافظان شمشیر شکوفه آلو‌سپس​ با هم کار می‌کردند، مثل این بود‌بدین‌وسیله​ که یک ارتش هزار نفره همراهشان باشد.

اما...

«نه. من‌شروعه​ به قدرت‌جمله​ تو نیاز دارم.»

رهبر فرقه قاطع بود.

قدرت من، هاه.

«همه‌اش به‌غرق​ خاطر شین‌شدند​ اویِ، مگه نه؟»

«درسته.»

رهبر فرقه‌بلکه​ با خونسردی‌همین​ اعتراف کرد.

اگه دستور رهبر فرقه نبود...

درجا ردش می‌کرد.

اما چه کار‌همین​ می‌توانست بکند؟ فرمان‌مخالفان​ رهبر فرقه بود.

«هوف، باشه.»

بالاخره با‌همین​ یک آه‌تمام​ کلافه قبول کرد.

«هه هه.»

صورت رهبر‌شروعه​ فرقه از‌جمله​ خوشحالی روشن شد.

«ممنونم.»

«می‌تونم چند‌همین​ نفر رو‌تمام​ با خودم بیارم؟»

رهبر فرقه طوری سر‌شدند​ تکان داد که انگار‌الهی​ منتظر همین سوال بود.

«من خودم جداگانه‌همین​ به جوک گوم و‌ساکت​ سول ران خبر می‌دم.»

چقدر زود می‌گیره قضیه رو.

چون هوی‌همین​ سرش را‌تمام​ خاراند و پرسید:

«پس کی راه بیفتیم؟»

«هر چه زودتر، بهتر.»

«پس همین الان می‌ریم.»

«همین الان؟»

«خودت گفتی‌غرق​ هر چی‌شدند​ زودتر بهتر، نگفتی؟»

اگر نمی‌شد عقبش‌همین​ انداخت، بهتر بود‌مخالفان​ زودتر شرش کنده شود.

«به هر‌بلکه​ کی که‌همین​ قراره بیاد بگو.»

«دم دروازه اصلی منتظرم.»

مدتی کوتاه بعد،‌حیرت​ چون هوی جلوی‌چشم​ دروازه اصلی ایستاده بود.

«استاد!»

درست همان موقع، جوک گوم و‌تمام​ سول ران در حالی که بقچه‌های‌روی​ بزرگی همراه داشتند، از راه رسیدند.

«بار و بندیل؟»

«همه چیز رو آوردیم.»

«خوبه.»

جوک گوم سر‌شروعه​ تکان داد و یک‌مخالفان​ قدم به عقب برداشت.

سپس متوجه شد که سول‌مخالفان​ ران کنارش وول می‌خورد و‌روی​ با تعجب سرش را کج کرد.

«خواهر کوچک‌تر، چی شده؟»

«این لباس یه جوری نیست؟»

این اولین باری بود که‌جمله​ می‌دید او این‌قدر سر لباسش‌فرمان​ معذب است، و خنده‌اش گرفت.

شاید چون‌همین​ این یک‌تمام​ ماموریت مخفی بود.

سول ران با همیشه فرق داشت. او لباس فرمش را نپوشیده بود و‌اجرای​ به جایش لباس‌های ساده‌ای به تن داشت که در هر بازاری پیدا می‌شد.‌مخالفان​ حتی شمشیری که به کمر بسته بود هم منگوله شکوفه آلو را نداشت.

«عجیب نیست.‌شروعه​ خیلی هم‌جمله​ بهت میاد.»

«واقعاً؟»

سول ران‌همین​ کمی خیالش‌تمام​ راحت شد.

«تو هم‌غرق​ خوش‌تیپ شدی،‌شدند​ برادر ارشد.»

«هاها، مگه نه؟»

جوک گوم‌بلکه​ سینه‌اش را‌همین​ سپر کرد.

او هم مشابه لباس پوشیده بود. با لباس‌های فاخر‌محکم​ و شمشیری بدون منگوله شکوفه آلو، برای هر کسی‌چیزهای​ که او را نمی‌شناخت شبیه پسر یک نجیب‌زاده بود.

«اما...»

جوک گوم‌شروعه​ نگاهی به‌جمله​ چون هوی انداخت.

«استاد از‌بلکه​ همه ما‌همین​ بهتر نشده؟»

سول ران‌همین​ به نشانه تایید‌مخالفان​ سر تکان داد.

چون هوی تغییر زیادی نکرده بود. فقط‌بردارد​ یک ردای رزمی مشکی و یک غلاف‌فرمانی​ شمشیر مشکی که به کمرش بسته بود.

اما با آن چشمان متمایل‌تمام​ به سرخ و اجزای تیز‌محکم​ صورتش، به شدت چشمگیر بود.

مردی به طرز‌شروعه​ خطرناکی جذاب که هر‌مخالفان​ کسی می‌توانست شیفته‌اش شود.

جوک گوم با لبخندی تلخ‌مخالفان​ زیر لب زمزمه کرد: «انگار‌روی​ قیافه برای مردا هم خیلی مهمه.»

«منتظر موندین؟»

شخصیت اصلی این سفر.

گروه بانو سوهی با همان‌جمله​ کالسکه‌ای که اولین بار به‌فرمان​ هوآشان آمده بودند، از راه رسیدند.

حداقل کالسکه هست.

چهره چون‌غرق​ هوی کمی‌شدند​ آرام‌تر شد.

همین‌طوری هم دلش نمی‌خواست‌جمله​ برود. اگر مجبور می‌شد پیاده‌فرمان​ برود که دیگر واویلا بود.

بانو سوهی نزدیک شد.

«خیلی وقته تو‌جمله​ رو بدون لباس‌ساکت​ فرم ندیده بودم.»

«و این اولین باریه‌شدند​ که من تو رو‌الهی​ تو همچین لباسایی می‌بینم.»

«این‌طور فکر می‌کنی؟»

او به نرمی‌شروعه​ خندید و دهانش‌تمام​ را با آستینش پوشاند.

«چطور شدم؟ بهم میاد؟»

در حالی‌غرق​ که حرف‌شدند​ می‌زد چرخید.

دیگر خبری از لباس‌های پر‌تمام​ زرق‌وبرق همیشگی‌اش نبود. آن لباس ساده‌روی​ کاملاً با پوست رنگ‌پریده‌اش همخوانی داشت.

«بهت میاد.»

«ممنونم.»

او با‌غرق​ چشمانش به چون‌هیچ‌کس​ هوی لبخند زد.

«تچ، آخه‌شروعه​ چرا باید پاشیم‌تمام​ بریم استان چینگهای؟»

در نهایت، شین اوی در حالی که‌مخالفان​ مثل همیشه غرغر می‌کرد و همان لباس‌های‌کوبید​ همیشگی‌اش را پوشیده بود، از راه رسید.

«اومدی.»

«منتظرت بودیم.»

بانو سوهی و‌همین​ شیم وی-جین با گرمی‌ساکت​ به او خوش‌آمد گفتند.

«تچ، به‌بلکه​ خاطر شماها‌همین​ نیست که اومدم.»

«می‌دونیم.»

بانو سوهی که او‌شدند​ را بهتر از همه‌الهی​ می‌شناخت، سر تکان داد.

در حالی که آن‌ها حرف‌تمام​ می‌زدند، چون هوی نگاهی به‌محکم​ گروه انداخت و اخم کرد.

«همون قیافه‌های تکراری همیشگی.»

گروهی که به سمت استان چینگهای‌ساکت​ می‌رفتند، همان افراد همیشگی بودند که‌کوبید​ در کلبه گلی دور هم جمع می‌شدند.

«...به جز یه نفر.»

کسی که‌شروعه​ چون هوی به‌تمام​ او اشاره می‌کرد.

دانموک لین در فاصله‌ای ایستاده بود‌تمام​ و در حالی که ناخن‌هایش را‌روی​ می‌جوید، گروه را در دروازه تماشا می‌کرد.

«برادر ارشد.»

او مضطرب بود.

فقط این نبود که چون هوی داشت می‌رفت.‌سپس​ مسئله این بود که او داشت با زنی‌اجرا​ سفر می‌کرد که علناً با او لاس می‌زد.

منم باید می‌رفتم...

او بعد از اینکه تصادفاً‌مخالفان​ شنیده بود چون هوی به چینگهای‌میز​ می‌رود، قصد داشت مخفیانه دنبالش برود.

اما رهبر‌غرق​ فرقه جلویش‌شدند​ را گرفته بود.

حتی بقیه شاگردها‌همین​ هم دارن می‌رن،‌مخالفان​ پس چرا من نمی‌تونم؟

او با‌بلکه​ دلیل و منطق‌جمله​ بحث کرده بود.

با مهارت‌های فعلی‌ات، فقط یه بار‌ساکت​ اضافی می‌شی. به جای اینکه به چون‌آن‌ها​ هوی کمک کنی، می‌خوای وبال گردنش بشی؟

توضیح بی‌نقص رهبر‌حیرت​ فرقه او را‌چشم​ لال کرده بود.

همان‌طور که او گفته بود، دانموک لین تمام‌سپس​ هنرهای رزمی‌اش را از دست داده بود و‌اجرا​ داشت تکنیک‌های هوآشان را از صفر یاد می‌گرفت.

او حتی نمی‌توانست از پس خودش‌تمام​ بربیاید، چه برسد به اینکه به او‌میز​ کمک کند. فقط او را پایین می‌کشید.

در نهایت،‌همین​ چاره‌ای جز‌تمام​ عقب‌نشینی نداشت.

«...برادر ارشد.»

دانموک لین با‌همین​ چهره‌ای غمگین به پشت‌ساکت​ سر گروه نگاه می‌کرد.

اما بعد‌بلکه​ سرش را‌همین​ تکان داد.

نه.

شاید این فرصت را از دست‌چشم​ داده بود، اما چون هوی یک‌یک‌بار​ تائوئیست از کوه هوآشان بود. او برمی‌گشت.

«و دفعه بعد...»

ناگهان لبخند‌بلکه​ درخشانی روی چهره‌ی‌جمله​ قبلاً غمگینش شکفت.

قبل از رفتن رهبر فرقه،‌مخالفان​ او حرفی برای دلداری‌اش زده بود‌میز​ که مدام در گوشش زنگ می‌زد.

وقتی تبدیل به یکی از محافظان شمشیر شکوفه‌الهی​ آلو شدی، می‌تونی به این فکر کنی که‌کرد​ با چون هوی قدم به دنیای رزمی بذاری.

چشمانش در حالی که به‌تمام​ قامت حالا کوچک‌شده‌ی چون هوی‌محکم​ نگاه می‌کرد، با برقی عجیب درخشید.

«وقتی بشم یکی‌شروعه​ از محافظان شمشیر‌تمام​ شکوفه آلو، فقط دوتایی...»

ناولها | novelha.net