---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 146: چپتر 146 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 146: چپتر 146

0

چون هوی‌شدند​ جلوی دروازه سوم‌تکان​ شکوفه آلو ایستاد.

به محض اینکه قدم به داخل گذاشت، جریان‌کشتار​ انرژی اطرافش را حس کرد و با چشمان‌بودند​ خودش مسیر واحد مرگ و زندگی را دید.

بدون هیچ تردیدی، چون هوی چند قدم به هر‌فریاد​ جهت برداشت؛ شرق، غرب، جنوب و شمال، تا مسیر‌نقش​ زندگی پنهان شده در تشکیلات این دروازه را پیدا کند.

اما بعد، با کمال‌رگ‌های​ میل و عمداً قدم‌طرز​ در مسیر مرگ گذاشت.

در همان لحظه...

تق!

فشار خردکننده‌ای‌درونی‌اش​ روی بدنش‌وحشیانه‌ای​ آوار شد.

همزمان، رگ‌های خونی و نیروی درونی‌اش‌نیروی​ به طرز وحشیانه‌ای به خروش درآمدند‌تمام​ و تمام بدنش از درد فریاد کشید.

«آره، همینه. باید همین‌جوری باشه.»

پوزخندی روی‌بوم​ صورت چون‌تکان​ هوی نقش بست.

این دقیقاً‌درونی‌اش​ همان چیزی‌وحشیانه‌ای​ بود که می‌خواست.

امنیت به تنهایی چه فایده‌ای داشت؟‌نیروی​ فقط با خطر بود که آدم می‌توانست‌درد​ واقعاً اهمیت یک دروازه را درک کند!

تق!

فشار بیشتر شد.

با این‌درونی‌اش​ حال چون هوی‌خروش​ کاملاً خونسرد ماند.

بعد از اینکه فشار مسیر مرگ را با‌طرز​ تمام وجودش چشید، هنر الهی شکوفه آلو را‌آره​ بیرون کشید و کل تشکیلات را در هم شکست.

غژژ...

صدای عجیبی پیچید‌پاشید​ و ترک‌ها در‌اینجا​ فضا پخش شدند.

بوم!

تشکیلات از هم پاشید.

چون هوی‌شدند​ سر تکان‌پاشید​ داد: «اینجا عالیه.»

دروازه کشتار‌بوم​ شیطان و‌تکان​ دروازه شیاطین شبح!

اینجا جایی بود که دروازه سوم‌درآمدند​ و چهارم از ده دروازه شیطان‌همینه​ آسمانی با هم ترکیب شده بودند.

دروازه کشتار شیطان به این معروف بود‌درونی‌اش​ که آدم را مجبور می‌کرد فقط با‌فریاد​ جیره یک روز غذا، پانزده روز زنده بماند.

این یعنی چی؟

یعنی برای زنده‌پاشید​ ماندن، یا باید‌اینجا​ می‌کشتی یا کشته می‌شدی.

و دروازه شیاطین شبح؟

دروازه‌ای بود که با همکاری شاخه شیطان شبح‌طرز​ فرقه شیطان، یکی از هشت شاخه فرقه شیطان آسمانی‌همینه​ ساخته شده بود و هدفش شکنجه دادن ذهن بود.

درد فیزیکی، شکنجه روانی.

این دروازه هر دو را به‌اینجا​ شکلی بی‌نقص ترکیب کرده بود و‌جایی​ با تعالیم فرقه صالح صیقل خورده بود.

تشکیلاتی که طراحی شده بود‌خروش​ تا آدم درد جسم و‌کشید​ روح را همزمان حس کند.

«اگه نتونی مسیر زندگی رو پیدا کنی، میفتی تو‌وحشیانه‌ای​ توهمات و از گرسنگی جون میدی. و اگه اشتباهی‌باید​ پا تو مسیر مرگ بذاری، از درد به خودت می‌پیچی.»

چون هوی با‌بوم​ رضایت به دروازه سوم‌اینجا​ شکوفه آلو نگاه کرد.

و بعد، در باز شد.

چیک...

چراغ سوم روشن شد.

جگال سونگ-هیون جا خورد.

یک ربع؟‌درونی‌اش​ نه، حتی‌وحشیانه‌ای​ اونقدر هم نشد!

قبل از اینکه حتی بتواند چای‌نیروی​ دم کند، چون هوی از دروازه سوم‌درد​ هفت دروازه شکوفه آلو عبور کرده بود.

«...حتی برای برادر‌بوم​ بزرگترم هم این غیرممکنه.‌اینجا​ نه، فقط اون نه...»

حرفی را‌بوم​ که می‌خواست‌تکان​ بزند قورت داد.

فکری به ذهنش خطور‌وحشیانه‌ای​ کرده بود، اما چیزی نبود‌فریاد​ که بتواند به زبان بیاورد.

«نـ-نه. با این‌همزمان​ حال، دروازه چهارم کاملاً‌درونی‌اش​ با بقیه فرق داره.»

دستش کمی لرزید.

همزمان، به چراغی خیره شد‌داد​ که قرار بود بعد از‌شیاطین​ عبور از دروازه بعدی روشن شود.

«هر چی هم‌طرز​ بشه، این یکی‌درآمدند​ باید طول بکشه.»

دروازه چهارم فرق داشت.

دروازه‌های قبلی را می‌شد با مهارت‌های پایه‌ای‌اینجا​ قوی رد کرد، اما از دروازه چهارم‌چهارم​ به بعد، مهارت رزمی واقعی لازم بود...

درست همان لحظه...

چیک...

چراغ چهارم روشن شد.

«...»

جگال سونگ-هیون‌بوم​ زبانش بند‌تکان​ آمده بود.

در حالی که چون هوی‌خونی​ به سمت مسیر دروازه پنجم شکوفه‌درآمدند​ آلو می‌رفت، نگاهی به عقب انداخت.

«نیازی نیست‌شدند​ اینجا به‌پاشید​ چیزی دست بزنم.»

از آنجا که خودش شخصاً آن‌اینجا​ را تنظیم کرده بود، در دروازه‌جایی​ چهارم هیچ چیزی برای تعمیر وجود نداشت.

تکنیک‌های حرکتی، تکنیک‌های‌طرز​ شمشیر، تکنیک‌های دست،‌درآمدند​ تکنیک‌های کف دست...

چون هوی تشکیلات مکانیکی‌ای نصب کرده‌نیروی​ بود تا به تسلط بر هنرهای‌تمام​ رزمی فرقه کوه هوآشان کمک کند.

برای تکنیک‌های حرکتی، آدم باید ردپاهای به جا‌عالیه​ مانده را دنبال می‌کرد. برای تکنیک‌های شمشیر یا‌ترکیب​ دست، باید دقیقاً از رد و نشانه‌ها تقلید می‌کرد...

نیتش ساده بود.

فقط هنرهای‌درونی‌اش​ رزمی را‌وحشیانه‌ای​ درست یاد بگیرید.

«اگه نتونن از این یکی‌خونی​ رد بشن، باید از خجالت بمیرن‌درآمدند​ که هنرهای رزمی رو یاد نگرفتن.»

شاید از بقیه دروازه‌ها رد می‌شدند،‌داد​ اما شکست در دروازه مربوط به هنرهای‌جایی​ رزمی فرقه کوه هوآشان غیرقابل بخشش بود.

چون هوی زمزمه کرد‌تکان​ و نگاهش تغییر کرد:‌کشتار​ «حالا، دروازه پنجم شکوفه آلو...»

از دروازه‌درونی‌اش​ پنجم به بعد،‌خروش​ همه‌چیز فرق می‌کرد.

تا اینجا، همه‌چیز مربوط به تقویت‌نیروی​ بدن و یادگیری اصول اولیه هنرهای رزمی‌درد​ بود. اما حالا، این قضیه تغییر می‌کرد.

در همان لحظه...

«این بو...؟»

بوی آشنای‌درونی‌اش​ شکوفه آلو بینی‌اش‌خروش​ را قلقلک داد.

ووش...

توهمات بی‌شماری از شکوفه‌های‌پاشید​ آلو جلوی چشمانش چرخیدند و‌کشتار​ منظره اطراف کاملاً تغییر کرد.

مردمک چشمانش محو شد.

فقط ابرها‌درونی‌اش​ و قله‌ها‌وحشیانه‌ای​ باقی ماندند.

چون هوی بر فراز قله‌ای ایستاده‌نیروی​ بود و گلبرگ‌های شکوفه آلو در‌تمام​ هوا می‌رقصیدند و دیدش را پر می‌کردند.

گلبرگ‌ها که حتی ابرها‌پاشید​ را هم پوشانده بودند،‌عالیه​ مسیر زیبایی را شکل دادند.

چون هوی پوزخند زد: «این تشکیلات ارجمندانه‌عالیه​ یا یه چیزی تو همین مایه‌ها؟ به‌آسمانی​ نظر میاد همین باشه. خیلی هم عالی.»

منظره روبه‌رویش، مسیر شکوفه‌های آلو.

دقیقاً با همان صحنه‌ای که‌خونی​ یک بار برای جگال سونگ-هیون‌خروش​ توصیف کرده بود، مطابقت داشت.

«امکان نداره اینو نشناسه.»

چون هوی‌بوم​ شمشیرش را‌تکان​ بیرون کشید.

سپس، گلبرگ‌های شکوفه آلو‌وحشیانه‌ای​ که در آسمان می‌چرخیدند،‌درد​ شروع به چرخشی ملایم کردند.

فرم اول از‌همزمان​ بیست و چهار‌نیروی​ تکنیک شمشیر شکوفه آلو.

تجلی شکوفه‌شدند​ آلو در‌پاشید​ کنار جاده.

سویش...

گلبرگ‌های شکوفه آلو ناپدید شدند.

به جای آن‌ها، یک تائوئیست‌خونی​ پیر با لباس فرم ظاهر‌خروش​ شد که روی ابرها می‌رقصید.

حرکاتش شبیه یک پروانه بود.

نسیمی می‌توانست‌بوم​ او را‌تکان​ با خود ببرد.

چون هوی به رقص‌وحشیانه‌ای​ پیرمرد نگاه کرد و‌درد​ شمشیرش را پایین آورد.

معنی رقص کاملاً واضح بود.

جریان را‌شدند​ دنبال کن. تکانه‌تکان​ را. شمشیرت را.

شمشیر چون هوی حرکت کرد.

نه، دستش‌درونی‌اش​ شمشیر را‌وحشیانه‌ای​ دنبال کرد.

مرز بین‌آوار​ دست و شمشیر‌خونی​ از بین رفت.

تجلی اتحاد شمشیر و بدن.

چیک...

جگال سونگ-هیون مات‌همزمان​ و مبهوت به‌نیروی​ چراغ خیره شد.

«...ها.»

دیگر حتی نمی‌توانست بخندد.

عبور از دروازه‌طرز​ پنجم تو یک‌درآمدند​ چشم به هم زدن؟

این یکی‌آوار​ حسش با‌رگ‌های​ قبلی‌ها فرق داشت.

از آنجا که خودش هر هفت‌داد​ دروازه شکوفه آلو را تجربه کرده‌شبح​ بود، می‌دانست هر کدام چقدر سخت هستند.

فقط به این خاطر که کسی‌اینجا​ از دروازه اول رد می‌شد، به این‌چهارم​ معنی نبود که دروازه دوم آسان‌تر است.

گاهی اوقات دومی‌طرز​ سخت‌تر بود و‌درآمدند​ چهارمی می‌توانست آسان‌تر باشد.

اما یک چیز قطعی بود.

از دروازه پنجم‌بوم​ به بعد، سختی‌داد​ دو برابر می‌شد.

و حالا،‌بوم​ دروازه پنجم هم‌داد​ رد شده بود.

با سرعتی باورنکردنی!

جگال سونگ-هیون سرش‌همزمان​ را تکان داد:‌نیروی​ «...فراتر از حد انتظاره.»

او نمی‌توانست این‌بوم​ شخص را با‌داد​ عقل سلیم قضاوت کند.

نه، فقط او نبود.

دنیا هم‌درونی‌اش​ نمی‌توانست او‌وحشیانه‌ای​ را قضاوت کند.

چون هوی، پس از به نمایش گذاشتن کامل تکنیک‌وحشیانه‌ای​ شمشیر با دنبال کردن توهمی که با معنای تکنیک‌باید​ شمشیر شکوفه آلو عجین شده بود، شمشیرش را غلاف کرد.

«دقیقاً همون‌طوری‌شدند​ که من‌پاشید​ گفتم ساختینش.»

لبخند رضایت‌بخشی روی لبانش نشست.

بین تقلید ساده از‌وحشیانه‌ای​ یک هنر رزمی و درک‌فریاد​ معنای آن تفاوت وجود داشت.

هر کسی می‌توانست فرم را کپی‌نیروی​ کند، اما درک نیت درون آن‌تمام​ به طرز غیرقابل تصوری دشوار بود.

اما دروازه پنجم‌بوم​ شکوفه آلو این کار‌اینجا​ را ممکن کرده بود.

با نشان دادن‌پاشید​ معنای درون فرم‌های‌اینجا​ شمشیر از طریق توهمات.

«این‌طوری، مجبور می‌شن‌طرز​ به فرم‌ها و‌درآمدند​ دلیل وجودشون فکر کنن...»

چون هوی سر تکان داد.

تفکر عمیق، پایه و‌پاشید​ اساس دانش رزمی و مسیر‌کشتار​ رسیدن به سطح بعدی بود.

«از اون‌بوم​ چیزی که‌تکان​ انتظار داشتم بهتره.»

احتمالاً عمدی در کار نبود.

به هر حال،‌همزمان​ قبیله جگال تکنیک شمشیر‌درونی‌اش​ شکوفه آلو را نمی‌شناخت.

این فقط نتیجه‌ی‌بوم​ پشت سر هم‌داد​ قرار گرفتن تصادفات بود.

«دیگه نیازی‌بوم​ نیست اینجا‌تکان​ رو بگردم.»

همین که‌درونی‌اش​ از درِ باز‌خروش​ بعدی عبور کرد—

بوم!

در پشت سرش بسته شد.

همزمان، مرواریدهای‌بوم​ شب‌تاب در تمام‌داد​ جهات روشن شدند.

«دقیقاً مثل دروازه شیطان روح.»

چون هوی‌آوار​ به اطراف‌رگ‌های​ نگاه کرد.

در سمت چپ یک قرص‌تکان​ روزه‌داری و در سمت راست‌شیطان​ یک کوزه آب قرار داشت.

کاملاً مشخص بود که قرار‌داد​ نیست این دروازه در یکی‌شیاطین​ دو روز پشت سر گذاشته شود.

«داره شروع می‌شه.»

درست در همان لحظه،‌رگ‌های​ انرژی معنوی غلیظی شروع‌طرز​ به بیرون ریختن کرد.

آن‌قدر سنگین و متراکم بود‌تکان​ که حس غوطه‌ور شدن زیر‌شیطان​ آب را به آدم می‌داد.

«به نظر می‌رسه انرژی معنوی‌داد​ خیلی بیشتری از اونچه فکر‌شیاطین​ می‌کردم تو هوآشان جمع شده.»

اگر کسی برای اولین بار با چنین‌تمام​ چیزی روبرو می‌شد، شاید از این حجم عظیم‌باشه​ انرژی ذوق‌مرگ می‌شد—اما این یک اشتباه محض بود.

هر چیزی‌آوار​ بیش از‌رگ‌های​ حدش مضر است.

حتی انرژی معنوی هم‌پاشید​ اگر کسی توانایی مهارش را‌کشتار​ نداشت، او را خرد می‌کرد.

«اگه از این آرایش‌تکان​ تو دروازه شیطان روح استفاده‌شیطان​ می‌شد، بیشترشون همونجا سقط می‌شدن.»

در اصل، دروازه شیطان روح آزمایشی بود که در‌فریاد​ آن شخص یک اکسیر شیطانی به نام قرص روح‌نقش​ شیطانی را مصرف می‌کرد تا تحت تصفیه شیطانی قرار بگیرد.

اگر به درستی‌همزمان​ جذب می‌شد، شخص به‌درونی‌اش​ حالت تصفیه شیطانی می‌رسید.

اما اگر نه، دچار‌پاشید​ انحراف می‌شدند و عقلشان‌عالیه​ را از دست می‌دادند.

چون هوی این‌پاشید​ مفهوم را کمی‌اینجا​ تغییر داده بود.

او به جای قرص روح شیطانی، از‌تمام​ انرژی معنوی هوآشان استفاده کرده بود که‌همین‌جوری​ از طریق یک آرایش به داخل کشیده می‌شد.

بنابراین غلظت‌آوار​ آن به‌رگ‌های​ شدت بالا بود.

مثل انرژی شیطانی روی‌پاشید​ مغز تأثیر نمی‌گذاشت، اما‌عالیه​ هنوز هم خطرناک بود.

به جز چند تائوئیست‌تکان​ هوآشان، بیشتر افراد به‌کشتار​ محض ورود از هوش می‌رفتند.

«اما اگه‌درونی‌اش​ کسی بتونه‌وحشیانه‌ای​ تحملش کنه...»

چشمان چون‌آوار​ هوی با‌رگ‌های​ لبخندی هلالی شد.

مگر می‌شد به‌بوم​ همین راحتی قدرت‌داد​ به دست آورد؟

تبادل برابر.

اگر چیزی به دست‌وحشیانه‌ای​ می‌آوری، باید چیزی را‌درد​ هم از دست بدهی.

پس از مدتی—

هیسس—

انرژی معنوی‌بوم​ متراکم به‌تکان​ آرامی پراکنده شد.

«همم، حدش همینه؟»

چون هوی حرف‌های جگال سونگ-هیون‌خونی​ را هنگام برنامه‌ریزی دروازه ششم‌خروش​ شکوفه آلو به یاد آورد.

حتی اگر کوه هوآشان یک‌تکان​ کوه معنوی بود، باز هم‌شیطان​ نمی‌توانست تا ابد انرژی جذب کند.

فقط روزی دو بار—در‌تکان​ سپیده‌دم و غروب—زمانی که‌کشتار​ بیشترین انرژی جمع می‌شد.

و هر‌درونی‌اش​ بار فقط برای‌خروش​ یک ربع ساعت.

حتی همین کار‌همزمان​ را هم نمی‌شد‌نیروی​ هر روز انجام داد.

در غیر این صورت، مهم نبود‌داد​ هوآشان چقدر انرژی داشته باشد، تعادل‌شبح​ به هم می‌ریخت و فرو می‌پاشید.

«شاید حدود‌بوم​ چهار بار‌تکان​ در سال.»

چون هوی‌درونی‌اش​ چانه‌اش را‌وحشیانه‌ای​ نوازش کرد.

به هر حال‌همزمان​ هفت دروازه شکوفه آلو‌درونی‌اش​ نمی‌توانستند همیشه باز باشند.

چیزهای زیادی برای آماده‌سازی‌پاشید​ وجود داشت و به‌عالیه​ مواد مصرفی زیادی نیاز بود.

«سالی یک بار‌پاشید​ تو هر فصل‌اینجا​ باید کافی باشه...»

کلیک—

ناگهان، فضای کوچکی در‌رگ‌های​ کف زمین باز شد و‌وحشیانه‌ای​ یک ستون چوبی بالا آمد.

«چقدر آرایش‌های مکانیکی.»

چون هوی به جعبه چوبی روی‌اینجا​ ستون نگاه کرد، دستش را دراز‌جایی​ کرد و آن را باز کرد.

تق—

داخل آن‌آوار​ یک کتابچه‌رگ‌های​ هنرهای رزمی بود.

یک کتابچه مخفی از شمشیر هفت‌گانه‌داد​ شکوفه آلو، که به طور خاص‌شبح​ برای این دروازه آماده شده بود.

در واقع، دروازه‌های پنجم و‌داد​ ششم به گونه‌ای طراحی شده‌شیاطین​ بودند که به هم متصل باشند.

پس از یادگیری تکنیک بیست و چهار شمشیر‌درد​ شکوفه آلو و احساس کمبود چیزی، شخص به‌پوزخندی​ طور طبیعی به سراغ شمشیر هفت‌گانه شکوفه آلو می‌رفت.

بیشتر افراد‌آوار​ همین مسیر‌رگ‌های​ را دنبال می‌کردند.

«این‌طوری، تمام تمرکزشون‌بوم​ رو می‌ذارن روی‌داد​ شمشیر هفت‌گانه شکوفه آلو.»

چون هوی کتابچه‌پاشید​ را به جعبه برگرداند‌عالیه​ و آن را بست.

بام—

جعبه دوباره‌آوار​ در کف‌رگ‌های​ زمین فرو رفت.

مدتی بعد،‌شدند​ سوراخ بدون هیچ‌تکان​ ردی بسته شد.

«بی‌دلیل نیست که‌پاشید​ قبیله جگال به‌اینجا​ خاطر آرایش‌های مکانیکیشون معروفن.»

در حالی که‌طرز​ با شگفتی به‌درآمدند​ پایین نگاه می‌کرد—

غیژ—

دیوار بعدی باز شد.

«خب پس،‌بوم​ دروازه هفتم‌تکان​ شکوفه آلو...»

با نگاهی پر از انتظار، چون‌درآمدند​ هوی به سمت درِ بازی که‌همینه​ به دروازه هفتم ختم می‌شد قدم برداشت.

تق— تق—

او وارد فضای تاریک شد.

کی ظاهر می‌شه؟

چقدر راه رفته‌طرز​ بود و منتظر‌درآمدند​ دروازه هفتم بود؟

غیژ—

دیواری باز‌شدند​ شد و نور‌تکان​ به بیرون تابید.

«این دیگه چه کوفتیه...؟»

با چهره‌ای گیج، چون‌وحشیانه‌ای​ هوی قدمی به جلو‌درد​ برداشت و اخم کرد.

«اینجا که بیرونه؟»

او به مناظر خیره‌کننده هوآشان‌تکان​ در اطرافش نگاه کرد و‌شیطان​ ابروهایش در هم گره خورد.

«بهم نگو که‌پاشید​ این تهشه؟ دروازه هفتم‌عالیه​ شکوفه آلو همین بود؟»

درست زمانی که‌طرز​ چون هوی مات‌درآمدند​ و مبهوت مانده بود—

«اون همین‌آوار​ الانش هم به‌خونی​ دروازه هفتم رسیده...»

جگال سونگ-هیون بهت‌زده بود.

دروازه هفتم شکوفه آلو همان‌داد​ دروازه‌ای بود که او بیشترین‌شیاطین​ تلاش را برایش کرده بود.

این دروازه از یک آرایش توهم‌درآمدند​ تغییر شکل استفاده می‌کرد که از‌همینه​ بی‌شمار آرایشِ قبیله جگال ساخته شده بود.

«دروازه هفتم شکوفه آلو به فردی که‌درونی‌اش​ تو آرایش گیر افتاده، قوی‌ترین حریفی که می‌تونه‌کشید​ تصور کنه رو نشون می‌ده. و اون فقط...؟»

در حالی که‌بوم​ با نگاهی خالی‌داد​ خیره شده بود—

«دروازه آخر خرابه؟»

صدایی از پشت سرش آمد.

«چـ-چطوری اومدی اینجا؟»

جگال سونگ-هیون که جا خورده بود،‌داد​ از جا پرید و وقتی چون‌شبح​ هوی را دید، نفسش را بیرون داد.

«چطوری می‌خواستی بیام؟‌پاشید​ حضورت رو حس‌اینجا​ کردم و اومدم.»

«...حضور من رو؟»

جگال سونگ-هیون‌آوار​ مات و‌رگ‌های​ مبهوت مانده بود.

حضورش را حس کرده بود؟

این دیگه‌بوم​ چه چرت‌تکان​ و پرتی بود...

«اگه اون‌درونی‌اش​ باشه، شاید همچین‌خروش​ چیزی ممکن باشه.»

او بلافاصله‌آوار​ این موضوع‌رگ‌های​ را پذیرفت.

اگر می‌توانست دروازه هفتم را‌تکان​ به آن سرعت پشت سر بگذارد،‌شیاطین​ حس کردن حضور که چیزی نبود.

«مهم‌تر از اون، دروازه‌تکان​ هفتم رو درست تنظیم کرده‌شیطان​ بودی؟ آرایش اصلاً فعال نشد.»

«چی؟ فعال نشد؟»

«هیچ اتفاقی نیفتاد.»

«امکان نداره...»

جگال سونگ-هیون‌بوم​ سرش را‌تکان​ کج کرد.

او برای‌درونی‌اش​ دروازه هفتم خیلی‌خروش​ زحمت کشیده بود.

اما بخشی از وجودش‌رگ‌های​ در این فکر بود‌طرز​ که شاید جواب همین باشد.

عبور از دروازه‌بوم​ هفتم با این‌داد​ سرعت غیرقابل‌باور بود.

«می‌رم یه نگاهی بهش بندازم.»

چون هوی‌درونی‌اش​ سرش را‌وحشیانه‌ای​ کج کرد.

«کی می‌خوای بری تو؟»

«همین الان می‌تونم برم.»

در حالی که صحبت می‌کرد، جگال‌اینجا​ سونگ-هیون چراغی که در منتهی‌الیه سمت‌جایی​ راست بود را در جهت مخالف چرخاند.

غیژ—

دیوار پشت چراغ‌همزمان​ از هم شکافت و‌درونی‌اش​ گذرگاهی را نمایان کرد.

«پس گذرگاه این‌طوری کار می‌کنه.»

«تـ-تو می‌دونستی؟»

جگال سونگ-هیون شوکه شده بود.

او فهمیده‌آوار​ بود که‌رگ‌های​ گذرگاهی وجود دارد؟

او فکر می‌کرد‌بوم​ دیگر نمی‌تواند غافلگیر شود،‌اینجا​ اما غافلگیری‌ها تمامی نداشتند.

اما چون هوی طوری‌تکان​ پرسید که انگار این‌کشتار​ موضوع کاملاً بدیهی بود.

«چرا نباید می‌دونستم؟»

«نه... آخه...»

جگال سونگ-هیون سعی کرد اعتراض‌تکان​ کند، اما بعد با درماندگی‌شیطان​ خندید و سرش را تکان داد.

«...همین الان می‌رم چکش کنم.»

«باشه.»

چون هوی‌آوار​ با بی‌تفاوتی‌رگ‌های​ جواب داد.

تق— تق—

جگال سونگ-هیون‌بوم​ به درون‌تکان​ تاریکی رفت.

«واقعاً فعال نشد؟»

در حالی که‌همزمان​ در گذرگاه قدم‌نیروی​ می‌زد، گیج شده بود.

دروازه هفتم شکوفه آلو همان دروازه‌ای‌داد​ بود که او تمام قلب و‌شبح​ روحش را در آن ریخته بود.

حتی خواب را‌پاشید​ هم به خاطرش‌اینجا​ از دست داده بود.

طولی نکشید که به انتهای گذرگاه رسید‌تمام​ و اهرمی را که در سمت چپ‌همین‌جوری​ دیوار بود گرفت و به آرامی پایین کشید.

غیژ—

دیوار باز‌شدند​ شد و نور‌تکان​ به داخل ریخت.

و در همان لحظه—

«منظورت چیه که فعال نشده...؟!»

او با کلافگی فریاد زد.

درست در مقابلش، شخصی ایستاده‌تکان​ بود که او در دنیا‌شیطان​ بیش از همه از او می‌ترسید.

رهبر قبیله جگال.

پدرش.

جگال شین.

«لعنتی!»

ناولها | novelha.net