---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 136: اگر پدر باشد... • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 136: اگر پدر باشد...

0

چشمان چون‌حضور​ هوی روی‌اما​ مرد میانسال چرخید.

«پس این‌میوه‌ای​ یارو رهبر‌بنوشی​ قبیله یانگ سینچانگِ؟»

هیکلش از بیشتر جنگجویان درشت‌تر بود. موهای بازش که به نرمی روی شانه‌هایش ریخته بود،‌حالا​ ترکیب عجیبی با صورت خشنش می‌ساخت. و آن هاله‌ی تسلط و قدرتی که از او ساطع‌معروفه​ می‌شد... قطعاً جذبه‌ای درخور رهبر یکی از هشت قبیله بزرگ، یعنی قبیله یانگ سینچانگ را داشت.

«دقیقاً به‌کار​ همین خاطر بیشتر‌شده​ حالم رو می‌گیره.»

چشمان چون هوی ریز شد. حتی الان هم حضور مرد چشمگیر بود، اما در مقایسه با‌روحیه​ آن هاله‌ی برق‌آسایی که همین چند لحظه پیش حس کرده بود، چنگی به دل نمی‌زد. آن نیت‌تکنیک​ قتل شدید، روحیه مبارزه‌طلبی چون هوی را کمی قلقلک داده بود. اما حالا، اثری از آن نبود.

تنها چیزی که باقی‌بنوشی​ مانده بود، پدری نگران‌کور​ دخترش بود. نه چیزی بیشتر.

«می‌خواستم اون تکنیک نیزه‌ای که به نیزه‌نیت​ الهی سینچانگ معروفه رو ببینم، اما مبارزه‌داده​ باهاش تو این وضعیت هیچ لطفی نداره.»

البته که مرد هنوز هم قوی بود، اما افت ناگهانی هاله‌اش باعث شد چون‌گرفت​ هوی علاقه‌اش را از دست بدهد. مثل این بود که بعد از بالا انداختن یک‌نفسش​ مشروب تند و سنگین، مجبورت کنند شراب میوه‌ای سبک بنوشی؛ هیچ هیجانی در کار نبود.

چون هوی که علاقه‌اش‌اما​ کاملاً کور شده بود،‌لحظه​ شمشیرش را در غلاف گذاشت.

در همین حین، مرد میانسال‌هیجانی​ یانگ سه-ریونگِ گریان را محکم در‌غلاف​ آغوش گرفت و به حرف آمد.

«سه-ریونگ! حالت خوبه؟»

«من خوبم.»

«بذار صورتت رو ببینم.»

تازه آن موقع بود که مرد میانسال متوجه ظاهر‌شده​ رنگ‌پریده و خسته‌ی او شد. نفسش در سینه حبس‌گرفت​ شد و به آرامی گونه‌های دخترش را لمس کرد.

«وای نه، چطور‌پیش​ می‌تونی بگی خوبی؟ فقط‌نیت​ پوست و استخون شدی!»

یانگ سه-ریونگ اشک‌هایش‌کاملاً​ را پاک کرد‌شمشیرش​ و لبخند زد.

«من واقعاً خوبم. اما‌اما​ شما از کجا فهمیدید‌لحظه​ که باید بیاید اینجا؟»

«عمارت پرنده بهم خبر داد.»

«چی؟ عمارت پرنده؟»

چشمانش گشاد شد. عمارت پرنده‌شده​ یک سازمان اطلاعاتی بود، اما آن‌ها‌گریان​ از کجا درباره این کمین می‌دانستند؟

«چطور این‌قدر زود فهمیدن...؟»

«آه...!»

مرد میانسال آه کوتاهی کشید.

یانگ سه-ریونگ متوجه چیزی شد‌شده​ و پرسید: «...دارید یه چیزی‌ریونگِ​ رو مخفی می‌کنید، مگه نه؟»

مرد با دستپاچگی به اطراف نگاه کرد.‌چند​ بعد از چند لحظه، زیر نگاه خیره‌قتل​ و پیگیر او، به همه‌چیز اعتراف کرد.

«راستش رو بخوای، عمارت پرنده‌هیجانی​ تمام این مدت داشت حرکات‌شمشیرش​ شما رو زیر نظر می‌گرفت.»

«چی...؟» چشمانش کمی ریز شد.

«هر بار که گردهمایی اژدها و ققنوس‌غلاف​ برگزار می‌شه، یکی از اعضای عمارت پرنده‌گرفت​ به هر کدوم از جانشین‌ها اختصاص داده می‌شه.»

«منظورتون چیه؟»‌حضور​ چهره‌اش کمی‌اما​ در هم رفت.

«یعنی شما یه نفر‌بنوشی​ از عمارت پرنده رو گذاشتید‌شده​ که ما رو تعقیب کنه؟»

«خب، اگه توی‌پیش​ دنیای رزمی اتفاقی‌نمی‌زد​ برات می‌افتاد، فاجعه نمی‌شد؟»

مرد که می‌دانست دخترش ناراحت‌شده​ شده، سریع اضافه کرد: «مثلاً‌ریونگِ​ همین اتفاقی که الان افتاد.»

اما حتی با‌چشمگیر​ این توضیح هم،‌برق‌آسایی​ چهره‌ی دختر نرم نشد.

«پس تمام این مدت به ما دروغ می‌گفتید.‌کور​ گفتید گردهمایی اژدها و ققنوس برای کسب تجربه‌محکم​ تو دنیای رزمیه و بهمون گفتید مراقب باشیم...»

«من این کار‌پیش​ رو فقط به‌نمی‌زد​ خاطر نگرانی کردم.»

یانگ سه-ریونگ آهی کشید.

آن‌ها آن‌قدر هیجان‌زده بودند که قبیله را ترک کنند‌پیش​ و روی پای خودشان قدم به دنیای رزمی بگذارند،‌کمی​ اما در نهایت، هنوز هم داشتند کف دست والدینشان می‌رقصیدند.

«اما به لطف همین‌بنوشی​ کار، پدر تونست خودش‌کور​ رو به اینجا برسونه...»

چهره‌اش کمی ملایم‌تر شد. او از اینکه‌نیت​ زیر نظر باشد خوشش نمی‌آمد، اما اگر‌داده​ این‌طور نبود، پدرش هم به اینجا نمی‌آمد.

«به لطف‌کار​ همین کار،‌کور​ من الان زنده‌ام.»

«دیدی گفتم؟»

مرد میانسال با دیدن واکنش او، نفس عمیقی از‌شده​ سر آسودگی کشید. اما فقط برای یک لحظه؛ چرا‌گرفت​ که خشمش نسبت به وضعیت فعلی دوباره فوران کرد.

«اما اون حرومزاده‌های دروازه‌کرده​ خورشید و ماه واقعاً‌قتل​ عقلشون رو از دست دادن.»

نگاهش به سمت جنازه‌ها چرخید.

وقتی اولین بار این‌اما​ اطلاعات را از عمارت‌لحظه​ پرنده شنید، نمی‌توانست باورش کند.

وضعیت فعلی دنیای رزمی چگونه بود؟ عصر‌کاملاً​ نه استان و سه قلمرو. دورانی که قرار‌گریان​ بود سه قدرت جهان یکدیگر را مهار کنند.

و با این حال،‌کرده​ آن‌ها مستقیماً وارد عمل شده‌شدید​ بودند؟ دروازه خورشید و ماه؟

غیرممکن بود...‌کار​ مگر اینکه‌کور​ دیوانه شده باشند.

اما حقیقت داشت. لباس‌های روی جنازه‌های‌برق‌آسایی​ افتاده روی زمین، بدون شک متعلق‌نمی‌زد​ به دروازه خورشید و ماه بود.

«اونا جرأت کردن‌سبک​ روی دختر من‌کار​ دست بلند کنن!»

چهره‌اش به شکل‌پیش​ یک خدای خشمگین‌نمی‌زد​ در هم پیچید.

«میرم و...!»

درست زمانی که به نظر‌مقایسه​ می‌رسید آماده است تا یک‌تنه به‌چنگی​ دروازه خورشید و ماه یورش ببرد...

«رهبر قبیله!»

«اگه تنها برید...!»

گروهی از راه رسیدند.

آن‌ها که همان لباس‌های رزمی سفید‌برق‌آسایی​ مرد میانسال را به تن داشتند،‌نمی‌زد​ با دیدن یانگ سه-ریونگ چشمانشان گرد شد.

«بـ-بانوی من!»

«حالتون خوبه؟»

یانگ سه-ریونگ با دیدن جنگجویان‌شده​ قبیله یانگ سینچانگ که به‌ریونگِ​ سمتش می‌دویدند، لبخند درخشانی زد.

«هوف، قبیله یانگ سینچانگ اینجاست.»

جانشین‌هایی که به دنبال یانگ سه-ریونگ آمده بودند، در‌شده​ سکوت این تجدید دیدار را تماشا می‌کردند. وقتی رسیدن‌گرفت​ جنگجویان قبیله یانگ سینچانگ را دیدند، بالاخره چهره‌هایشان آرام گرفت.

«حالا می‌تونیم خیالمون راحت باشه.»

«خدا رو شکر.»

«بالاخره تموم شد.»

«واقعاً جای شکرش باقیه.»

تنشی که تمام این مدت آن‌ها را‌نیت​ در چنگال خود گرفته بود بالاخره رها شد‌حالا​ و خستگی به یکباره روی سرشان آوار گشت.

«بیاید درست‌کار​ و حسابی بهشون‌شده​ ادای احترام کنیم.»

پونگ چول-وی‌حضور​ قدمی به‌اما​ جلو برداشت.

«این‌طوری بهتره.»

جانشین‌ها به‌لحظه​ دنبال او‌کرده​ راه افتادند.

تا-تا-تات!

جنگجویان قبیله یانگ سینچانگ‌اما​ ناگهان با احتیاط مسیر‌لحظه​ آن‌ها را مسدود کردند.

با توجه به ظاهر ژنده‌پوش و‌کار​ داغانشان، غیرممکن بود که بتوان آن‌ها را‌حین​ به عنوان فرزندان هشت قبیله بزرگ شناخت.

«اونا با من هستن.»

یانگ سه-ریونگ‌کار​ سریع به‌کور​ حرف آمد.

جنگجویان یکه‌حضور​ خوردند و با‌مقایسه​ عجله تعظیم کردند.

«عذرخواهی می‌کنیم.»

«شما رو‌لحظه​ با دشمنا‌کرده​ اشتباه گرفتیم.»

جانشین‌ها با معذب بودن‌کور​ خندیدند. تازه الان متوجه شدند‌حین​ که چقدر ظاهرشان افتضاح است.

«مشکلی نیست.»

پونگ چول-وی از طرف گروه جواب داد و به‌شده​ مرد میانسالی که کنار یانگ سه-ریونگ ایستاده بود نزدیک‌گرفت​ شد. او با احترام دستانش را به هم گره زد.

«پونگ چول-وی از قبیله‌کرده​ پونگ، به رهبر قبیله‌قتل​ یانگ سینچانگ ادای احترام می‌کنه.»

«جگال سونگ-هو از اتحاد‌کور​ رزمی، به قهرمان بزرگ‌گذاشت​ سینچانگ ادای احترام می‌کنه.»

«مو یونگ-سانگ به‌چشمگیر​ قهرمان بزرگ سینچانگ‌برق‌آسایی​ ادای احترام می‌کنه.»

«هوانگ‌بو سو-هیون به‌سبک​ رهبر قبیله یانگ‌کار​ سینچانگ ادای احترام می‌کنه.»

نگاهشان پر از احترام بود؛‌چنگی​ با چشمانی خیره به آن‌روحیه​ مرد میانسال زل زده بودند.

رهبر خاندان یانگ سینچانگ،‌کور​ نامی که در تمام‌گذاشت​ دنیا شناخته شده بود.

این مرد کسی‌چشمگیر​ نبود جز یانگ جو-گانگ،‌چند​ نیزه الهی خورشید سقوط‌کننده.

«خیلی بهتون سخت گذشته.»

یانگ جو-گانگ‌لحظه​ نگاهی به‌کرده​ جانشینان انداخت.

وضعیتشان افتضاح بود. چهره‌های تکیده‌، لباس‌های‌شمشیرش​ پاره و زخم‌های عمیق. کاملاً مشخص بود‌آغوش​ که چه جهنمی را از سر گذرانده‌اند.

«اول برید‌حضور​ لباس‌هاتون رو‌اما​ عوض کنید.»

با اشاره او...

«بفرمایید، اینجاست.»

یکی از جنگجویان خاندان یانگ سینچانگ، لباس‌های‌غلاف​ سفید و تمیزی را که انگار از‌گرفت​ قبل آماده شده بود، بینشان پخش کرد.

همین‌طور که جانشینان‌چشمگیر​ داشتند دنبال جایی‌برق‌آسایی​ برای تعویض لباس می‌گشتند...

فوش—

یانگ جو-گانگ سرش را چرخاند.

موقع دیدن دخترش کلاً فراموش کرده بود، اما‌گذاشت​ حالا که دوباره چشمش به جانشینان افتاد، یاد‌آمد​ آن جوانی افتاد که اول کار دیده بود.

آن جوانک داشت آماده رفتن‌مقایسه​ می‌شد، انگار که هیچ‌کدام از‌کرده​ این قضایا به او ربطی نداشت.

'اون جزو جانشین‌هایی‌سبک​ که با سه-ریونگ‌کار​ سفر می‌کردن نبود...'

همان‌طور که‌لحظه​ به جوان‌کرده​ خیره شده بود...

«آه!»

یانگ سه-ریونگ هم متوجه‌اما​ او شد و سریع‌لحظه​ رو به یانگ جو-گانگ کرد.

«پدر، باید‌میوه‌ای​ اون رو به‌هیجانی​ خاندان دعوت کنیم.»

«دعوتش کنیم؟»

یانگ جو-گانگ اخم کرد.

یانگ سه-ریونگ هیچ‌وقت به پسرهای هم‌سن و‌چند​ سال خودش علاقه‌ای نشان نداده بود. و‌قتل​ حالا می‌خواست یکی از آن‌ها را دعوت کند؟

چشمانش را ریز کرد.

«اون جوان کیه؟»

یانگ سه-ریونگ بدون‌کاملاً​ معطلی جواب داد:‌شمشیرش​ «اون بهمون کمک کرد.»

«و حداقل‌حضور​ تو قلمرو نهایت‌مقایسه​ رزمی قرار داره.»

«رسیده به قلمرو نهایت رزمی؟»

حالت چهره‌لحظه​ یانگ جو-گانگ‌کرده​ عوض شد.

«اون جوانک؟»

شوکه شده بود. خودش تا‌مقایسه​ بعد از سی سالگی نتوانسته‌کرده​ بود به آن قلمرو برسد.

اما آن جوان؟

البته، هاله‌ای که در اولین‌چنگی​ برخوردشان حس کرده بود، اصلاً‌روحیه​ چیز عادی و پیش‌پاافتاده‌ای نبود.

«مطمئنی؟»

یانگ سه-ریونگ‌حضور​ با اطمینان‌اما​ گفت: «آره.»

«اون کمین دروازه خورشید و ماه‌کار​ رو در هم شکست و حتی‌گذاشت​ تنهایی از آرایش تور آسمانی عبور کرد.»

«از آرایش‌لحظه​ تور آسمانی عبور‌چنگی​ کرد؟ اونم تنهایی؟»

یانگ جو-گانگ‌کار​ مات و‌کور​ مبهوت مانده بود.

آرایش تور‌حضور​ آسمانی یعنی‌اما​ مرگ حتمی.

و او‌میوه‌ای​ از آن‌بنوشی​ رد شده بود؟

آن هم تنهایی؟

«فقط این نیست.»

نگاهش به‌حضور​ سمت محوطه‌اما​ باز چرخید.

جنازه‌ها در‌میوه‌ای​ گودال‌های خون‌بنوشی​ افتاده بودند.

یکی از آن‌ها‌پیش​ به طور خاصی در‌نیت​ چشمانش جلب توجه می‌کرد.

«اون حتی‌کار​ آشوب رو‌کور​ هم شکست داد.»

«آشوب...؟»

یانگ جو-گانگ جا خورد.

«آشوب اینجا بود؟»

با چهره‌ای پر از‌کور​ شک پرسید و یانگ‌گذاشت​ سه-ریونگ با دست اشاره کرد.

«اوناهاش، اونم جنازه آشوب.»

«...بذار خودم مطمئن شم.»

یانگ جو-گانگ‌لحظه​ سریع به‌کرده​ راه افتاد.

اگر واقعاً آشوب را‌کور​ فرستاده بودند، وضعیت خیلی‌گذاشت​ جدی‌تر از این حرف‌ها بود.

'یعنی دروازه خورشید‌چشمگیر​ و ماه داره‌برق‌آسایی​ برای جنگ آماده می‌شه؟'

آشوب یکی از‌سبک​ چهار محافظ بزرگ دروازه‌کاملاً​ خورشید و ماه بود.

فرستادن او یعنی آن‌ها‌کرده​ واقعاً قصد داشتند جانشینان را‌شدید​ از روی زمین محو کنند.

در یک چشم به هم زدن، یانگ جو-گانگ‌گذاشت​ ده قدم فاصله را طی کرد و جنازه‌ای‌آمد​ که کنار چون هوی افتاده بود را بررسی کرد.

چشمانش لرزید.

لباس جنازه—نیمی سیاه‌سبک​ و نیمی سفید—بدون شک‌کاملاً​ متعلق به آشوب بود.

'این دیگه چه کوفتیه...؟'

در همین حین، چون هوی که‌شمشیرش​ داشت آماده رفتن می‌شد، به یانگ جو-گانگ‌آغوش​ که ناگهان سبز شده بود نگاه کرد.

یانگ جو-گانگ سرش را چرخاند.

«تو این‌میوه‌ای​ مرد رو‌بنوشی​ شکست دادی؟»

چون هوی که دید یانگ جو-گانگ‌نمی‌زد​ چطور به او خیره شده، با‌کمی​ بی‌تفاوتی و لحنی کلافه جواب داد:

«آره.»

«می‌دونی این کیه؟»

«می‌گفتن اسمش آشوبه.»

«پوهاها! و‌لحظه​ تو چقدر راحت‌چنگی​ این رو می‌گی.»

یانگ جو-گانگ‌کار​ از ته‌کور​ دل خندید.

از اینکه چون هوی طوری‌مقایسه​ درباره آشوب حرف می‌زد انگار که‌چنگی​ هیچ پُخی نیست، خوشش آمده بود.

اما بعد خنده‌اش‌سبک​ را قطع کرد‌کار​ و با جدیت گفت:

«اون یکی از‌پیش​ چهار محافظ بزرگ دروازه‌نیت​ خورشید و ماه بود.»

«چهار محافظ بزرگ؟»

چون هوی‌حضور​ سرش را‌اما​ کج کرد.

«فکر می‌کردم‌میوه‌ای​ بهشون می‌گن‌بنوشی​ چهار شیطان...»

«چهار شیطان‌لحظه​ اسم دیگه‌ی همون‌چنگی​ چهار محافظ بزرگه.»

چون هوی اخم کرد.

«خب همون چهار محافظ بزرگ رو‌برق‌آسایی​ بگن دیگه. چرا با اسم‌هایی مثل‌نمی‌زد​ چهار شیطان قضیه رو الکی پیچیده می‌کنن؟»

«این رو نمی‌دونستی؟»

«کی این‌لحظه​ خزعبلات رو‌کرده​ می‌دونه آخه؟»

یانگ جو-گانگ‌کار​ خنده‌ای متعجب‌کور​ سر داد.

هر کسی که در‌اما​ دنیای رزمی با شمشیر زندگی‌پیش​ می‌کرد، این چیزها را می‌دانست.

«پس باید بفهمی‌سبک​ الان تو چه‌کار​ خطر بزرگی افتادی.»

«خطر؟ مگه خطری هم هست؟»

«حالا که دروازه خورشید و ماه‌شمشیرش​ می‌فهمه یکی از چهار شیطانشون به‌محکم​ دست تو کشته شده، عمراً بی‌خیالت بشن.»

«اوه، پس خطرش اینه؟»

یانگ جو-گانگ به‌سبک​ واکنش بی‌خیال چون‌کار​ هوی لبخند زد.

هر کس دیگری بود فکر می‌کرد او‌نیت​ بیش از حد مغرور است، اما این مرد‌حالا​ کسی بود که آشوب را شکست داده بود.

حرف‌هایش وزن و اعتبار داشت.

«انگار خیلی درباره‌ام سؤال داری.»

«البته که دارم.»

یانگ جو-گانگ لبخند زد.

حتی با همین‌کاملاً​ مکالمه کوتاه، از این‌غلاف​ جوان خوشش آمده بود.

او جان دخترش را نجات داده بود،‌چند​ از دروازه خورشید و ماه ترسی نداشت و‌شدید​ با اعتماد به نفس کامل جلویش ایستاده بود.

علاقه‌اش به‌میوه‌ای​ او به‌بنوشی​ اوج رسیده بود.

یانگ جو-گانگ با لبخند گفت:

«شنیدم به‌کار​ سه-ریونگ ما‌کور​ کمک کردی.»

«خب، آره کمک کردم.»

یانگ جو-گانگ‌میوه‌ای​ چون هوی‌بنوشی​ را برانداز کرد.

جوانی با چهره‌ای تیز و نافذ. به نظر‌قتل​ نمی‌رسید هنوز به سی سالگی رسیده باشد، اما چه‌نبود​ کسی می‌دانست؟ شاید در هنر عمیقی استاد شده بود.

'می‌خوام بیارمش تو خاندانمون.'

غرایزش به عنوان رهبر‌اما​ خاندان یانگ سینچانگ این‌لحظه​ را به او می‌گفت.

«جوان، میای به خاندان ما؟»

چون هوی‌لحظه​ به او‌کرده​ نگاه کرد.

چشمانش پر از طمع‌کور​ و خواسته بود—این فقط‌گذاشت​ یک دعوت ساده نبود.

حس کرد که اگر‌اما​ با او برود، فقط‌لحظه​ دردسر روی سرش آوار می‌شود.

«بی‌خیال.»

یانگ جو-گانگ که‌پیش​ انتظار چنین رد کردنی‌نیت​ را نداشت، اخم کرد.

«چرا؟»

«باید برم یه جایی.»

دروغ نمی‌گفت. باید به استان چینگهای‌کار​ می‌رفت و رفتن به خاندان یانگ‌گذاشت​ سینچانگ فقط وقت تلف کردن بود.

«همم... با این حال، اگه بذارم مردی‌نیت​ که جون دخترم رو نجات داده همین‌طوری‌داده​ بره، برای خاندان ما مایه شرمساری می‌شه...»

یانگ جو-گانگ در حالی که زیر‌شمشیرش​ لب زمزمه می‌کرد، ریشش را نوازش‌محکم​ کرد و دوباره شانسش را امتحان کرد.

«نمی‌تونی حداقل‌حضور​ یه سر‌اما​ کوتاه بزنی؟»

«خب...»

«قهرمان بزرگ.»

یانگ سه-ریونگ وسط حرفشان پرید.

در حالی که آن‌ها مشغول صحبت‌برق‌آسایی​ بودند، بی‌سروصدا نزدیک شده بود و‌نمی‌زد​ با لحنی نرم به چون هوی گفت:

«اگه بیای به‌سبک​ خاندان ما، خیلی‌کار​ خوب ازت پذیرایی می‌شه.»

چون هوی مردد شد.

یانگ سه-ریونگ که متوجه‌کور​ این موضوع شده بود،‌گذاشت​ چشمانش با لبخندی درخشید.

«تازه، سرآشپز خاندان‌چشمگیر​ ما بهتر از هر‌چند​ مسافرخونه دیگه‌ای غذا می‌پزه...»

ناولها | novelha.net