چپتر 186: چپتر 186
0مهماندار ارشد بیسروصدا یک قدم به عقب برداشت. سپس،باشه در حالی که تمام تمرکزش روی صحنهای بود که جلویشبیخ رقم میخورد، گوشه لبش با زیرکی به پوزخندی کج شد.
قرصی که همین الان پرت کرده بود...تهش همان چیزی بود که در ازای بخشیدنبدگمان قدرتی عظیم، عقل و منطق طرف را میبلعید.
«هه. هر چقدر زور زدم، حاضر نشد قرصوسط از دست دادن روح رو بخوره. کی فکرشمحتاط رو میکرد هوآشان تو این کار بهم کمک کنه.»
برق موذیانهایسمت در چشمانهرچند مهماندار ارشد درخشید.
بهطور معمول، وقتی یک رزمیکار به قرصی میرسید که میتوانست نیروی درونیاش راچرخید ناگهان منفجر کند و بالا ببرد، با کله آن را میبلعید. اما اربابچهارتا دره بید مرده فرق داشت. او شک میکرد و باز هم شک میکرد.
به همین خاطر بود که قرص از دست دادن روح و تکنیک درونی را به بقیهبیخ داده بود تا روی آنها آزمایش کند. بعد از اینکه کلی وقت تلف کرد تا هم اثراتمخفی و هم عوارض جانبی قرص و تکنیک را تأیید کند، با قاطعیت از خوردنش امتناع کرده بود.
برای همین، مهماندار ارشدخوراندن تقریباً بیخیال خوراندن آنوسط قرص به او شده بود...
«اما وقتیسمت پای جونتهرچند وسط باشه، تهش...»
نگاهش به سمت ارباب دره بید مرده چرخید. هرچند کهتهش او مردی محتاط و بدگمان بود، اما وقتی مرگ بیخ گلویشچسبیده را چسبیده بود، دیگر فرصتی برای اینجور دودوتا چهارتا کردنها نداشت.
«با این حال، مهارت رزمیاشوسط واقعاً چیزی بود. یعنی تمام اینهرچند مدت قدرتش رو مخفی کرده بود؟»
او به تغییراتبیخیال ارباب دره بیدپای مرده خیره شد.
بر اساس ارزیابی مهماندار ارشد، مهارت رزمی او در ابتدای قلمرو اوج یافرصتی اواخر قلمرو درجه یک بود. اما قدرت رزمیای که همین چند لحظه پیش بهتغییرات نمایش گذاشت، حتی در قلمرو اوج هم در سطح پخته و کاملی قرار داشت.
اگر ده سال دیگرخوراندن تمرین میکرد، شاید میتوانستوسط به قلمرو نهایت رزمی برسد.
و...
«با این سطح از مهارت، حتماًپای با خودش فکر کرده که میتونه قرصچرخید از دست دادن روح رو کنترل کنه.»
نیش مهماندارسمت ارشد تاهرچند بناگوش باز شد.
«حیف شد. خیلی بهتر میشدشده اگه بعد از رسیدن به یهنگاهش سطح بالاتر این قرص رو میخورد.»
این قرص قدرت وحشتناکی میبخشید،وسط اما این فرصت فقط یکچرخید بار در خانه آدم را میزد.
و حالا که ارباب درهشده بید مرده آن را بلعیده بود،نگاهش رشد بیشتر برایش تقریباً غیرممکن میشد.
«اون الانسمت عملاً یههرچند مرده متحرکه.»
او دیگر نمیتوانست قلمرو خود را بالا ببرد. سوراخ ایجاد شده درسمت انرژی حقیقی ذاتیاش به نشت کردن ادامه میداد و این نشتی قطعاًاینجور از هر انرژی پس از تولدی که میتوانست جمعآوری کند، بیشتر میشد.
«باید تو پنج سالجونت آینده یه جایگزین براشنگاهش پیدا کنم و آموزش بدم.»
درست همانطورتقریباً که داشت برایشده آینده نقشه میکشید...
فووووش!
هاله اربابتقریباً دره بیدخوراندن مرده منفجر شد.
آن نیروی طاقتفرسا مانند آتشوسط زبانه کشید و بر تمامچرخید دره بید مرده مسلط شد.
«اوه، واقعاًتقریباً خوردش؟ پسخوراندن حسابی رد داده.»
چون هوی با نگاهیهرچند تحقیرآمیز ارباب دره بیدمرگ مرده را برانداز کرد.
بعد از خوردن قرص، نهتنها هالهاش تغییر کردهوسط بود، بلکه حتی حضورش هم حس متفاوتی داشت. انگاربدگمان که به یک آدم کاملاً متفاوت تبدیل شده بود.
«از اون چیزی که فکروسط میکردم سریعتره. تو این مدت کوتاه،هرچند اثرش تا دانتیان پایینی هم رسیده.»
چون هویتقریباً مستقیم به چشمانشده ارباب خیره شد.
مردمکهای سیاهش ناپدید شده بودند. فقطمحتاط صلبیه کاملاً سفید باقی مانده بوددیگر که نوری ترسناک از آن ساطع میشد.
«یعنی تاتقریباً مغز استخونشخوراندن هم نفوذ کرده؟»
چون هوی با خواندن جنون درباشه چشمان او، شمشیرش را به آرامیمردی بالا آورد و با لحنی سرد گفت:
«چه حیف وبیخیال میل مزخرفی برایپای اون انرژی حقیقی ذاتی.»
قلمروش بالاسمت رفته بود. امامردی همهاش همین بود.
ارزشش را نداشت کهخوراندن آدم به خاطرش عقل وباشه عمرش را به باد بدهد.
در آن لحظه، ارباب دره بید مردهتهش در حالی که آب از دهانش راهبدگمان افتاده بود، مثل یک جانور گرسنه غرید.
«...میکشمت.»
«اوه، آره؟سمت خب بیا سعیتمردی رو بکن بدبخت.»
همینکه چون هویبیخیال شمشیرش را باپای حرکتی سبک چرخاند...
تق!
ارباب پا بر زمین کوبید.
ترکها روی زمینچرخید پخش شدند و سقفبدگمان ساختمان به لرزه درآمد.
«هالهات بدک نیست. اما قلمرویی که باجونت قرض گرفتن قدرت بقیه به دست بیاد، فقطمردی یه پوسته توخالیه. هیچ زهر و برشی نداره.»
چشمان ارباب شعلهور شد.
«به من نگو پوسته توخالی!»
انگار که دست روی پولک معکوسش گذاشتهبدگمان باشند، غرش خشمگینی سر داد و با سرعتیدودوتا کورکننده به سمت سر چون هوی هجوم آورد.
در آن لحظه...
شوووش...
شمشیر چونتقریباً هوی بهخوراندن جلو کشیده شد.
انرژی قرمز شمشیر مانند یک نخ ازبدگمان آن جاری شد و به شکوفههای آلویی تبدیلدودوتا شد که زندهتر و سرختر از خون بودند.
یک شکوفه، دو شکوفه.
در یک چشم به هموسط زدن، دهها و سپس صدهاچرخید شکوفه آلو هوا را پر کردند.
«این همه شکوفه آلو...؟!»
چشمان مهماندارسمت ارشد از شدتمردی شوک گشاد شد.
او در گذشته چندینخوراندن بار تکنیک شمشیر شکوفهوسط آلو را دیده بود.
اما این یکی فرق داشت.
آیا به خاطربیخیال این بود که تعدادجونت شکوفهها بیشتر بود؟ نه.
هرچند که حرکت شمشیر به وضوحمحتاط همان بود، اما نمیشد به آن گفتفرصتی همان تکنیک همیشگی. این چیزی فراتر بود.
چون هویتقریباً شمشیرش راخوراندن متوقف کرد.
اما هم ارباب دره بید مرده و همنگاهش مهماندار ارشد که داشت تماشا میکرد، میتوانستند آن راگلویش حس کنند؛ این سکون، آرامش قبل از طوفان بود.
سپس، شمشیرتقریباً چون هویخوراندن فرود آمد.
«بین تکنیکهای شمشیر شکوفه آلو،مردی این یکی از همه ظالمانهتره.گلویش خوب با جون و دلت بپذیرش.»
صدها گلبرگ بهطور مستقلخوراندن حرکت کردند و مانند برفیباشه که میبارد، به پایین رقصیدند.
انگار که زنده بودند.
«...!»
ارباب دره بید مرده که عقلش رابدگمان از دست داده بود، ناگهان حملهاش را متوقفدودوتا کرد و دستانش را ضربدری جلوی خود گرفت.
این یک واکنش غریزی بود؛شده واکنشی که حتی قرص از دستنگاهش دادن روح هم نمیتوانست سرکوبش کند.
مشتهایش به چرخش درآمدند.
او هشت کف دست بید مرده را بهوسط همراه کف دست هشت تریگرام، مشت خورشید بلند،محتاط مشت آینه کوچک و چیزهای دیگر آزاد کرد...
تکنیکهای وحشیانه مشتچرخید و کف دستمحتاط به بیرون فوران کردند.
انگار که داشت ثمره تمام عمر تمریناتش راوسط نشان میداد، نیروی پشت ضرباتش شکوفههای آلوی درمحتاط حال سقوط را درید و از هم شکافت.
اما...
«این تازه اولشه.»
شکوفههای آلو مانند باران باریدند.
در میان بیست و چهار تکنیکپای شمشیر شکوفه آلو، این یکی از همهچرخید ظالمانهتر و پر از قصد قتل بود.
تجلی باران خونین شکوفه آلو.
گلبرگهای در حال رقص ناگهان بهپای خطوطی سوراخکننده تبدیل شدند و بهسمت ارباب دره بید مرده برخورد کردند.
چاک!
به محض اینکه گلبرگهاخوراندن لمسش کردند، زخمهای عمیقیوسط روی بدنش حک شد.
دستهای ضربدریاش تا استخوانجونت پاره پاره شده بودنگاهش و خون دورش حلقه زد.
و در نهایت...
تاپ.
ارباب درهتقریباً بید مردهخوراندن روی زمین افتاد.
«...این همونشده تکنیک شمشیر شکوفهوسط آلو فرقه هوآشانه؟»
قفسه سینهتقریباً مهماندار ارشدخوراندن سرد شد.
اربابِ افتاده حتی با یک نگاه هم به شدتبیخ مجروح به نظر میرسید. حتی یک نقطه سالم روی بدنشحال نمانده بود و خون کف زمین را خیس کرده بود.
این اصلاًتقریباً شبیه تکنیک یکشده فرقه صالح نبود.
«بیشتر بهشده هنرهای رزمیجونت طرف ما نزدیکه.»
در حالی که مهماندار ارشدشده تقلا میکرد شوک خود را پنهاننگاهش کند، چون هوی سرش را چرخاند.
نگاهش روی مهماندار ارشد نشست.
دقیقتر بگویم، روی نیرویخوراندن درونی پنهان شده دروسط اعماق دانتیان پایینی مهماندار ارشد.
همان انرژیِ کسیپای که از تکنیک دگرگونیتهش معکوس استفاده کرده بود.
«حالا، بریم سراغ اصل کاری؟»
حالت چهره مهماندارچرخید ارشد برای لحظهایمحتاط در هم شکست.
اما به سرعت به حالتشده اول برگشت و با نگاهیتهش از تعجب ساختگی جایگزین شد.
«مـ... منظورت چیه؟»
«ادا درنیار.»
«ببخشید؟ نمیفهمم چی میگی...»
«آه، از دردسر بدم میاد.»
چون هویشده شمشیرش راجونت بالا آورد.
یک حرکت سبک.
اما مهماندار ارشد که تازه هنرهای رزمی چونمرگ هوی را به چشم دیده بود، غریزتاً نیرویچهارتا درونیاش را بیرون کشید و حالت تدافعی گرفت.
چون هوی پوزخندی زد.
«خودت داریشده خودت روجونت لو میدی.»
«...»
چهره مهماندار ارشد سرد شد.
«از کِی فهمیدی؟»
«از همون اول.»
ابرویش پرید.
«مزخرفه.»
«هر چیتقریباً دوست داریخوراندن فکر کن.»
چون هوی باپای بیخیالی حرف میزد. واقعاًتهش هم برایش مهم نبود.
مهم نبود مهماندار ارشد چهشده فکری میکرد، فقط یک کارتهش برای انجام دادن باقی مانده بود.
«برام مهم نیست کی هستی. اوه!محتاط اگه یه چیزی باشه که بخوامدیگر بدونم، اینه که اون قرص واقعاً چیه.»
چون هویتقریباً خنده کوچکیخوراندن سر داد.
«البته قرارشده هم نبود بهموسط بگی، مگه نه؟»
«...»
«همونطور کهسمت فکر میکردم. انتظارمردی زیادی هم نداشتم.»
چون هویتقریباً شمشیرش راخوراندن تاب داد.
انرژی تیز شمشیر مثل بادوسط به بیرون شلیک شد وچرخید به سمت مهماندار ارشد هجوم برد.
بوم!
گرد وسمت غبار درهرچند هوا منفجر شد.
و سپس...
ووش!
چیزی از میانبیخیال گرد و غبارپای به بیرون شلیک شد.
«یه بادبزن؟»
چون هوی بادبزن آهنی پرندهشده را با شمشیرش منحرف کرد ونگاهش قصد تیز آن را پراکنده ساخت.
وقتی بادبزنشده کمانه کرد، جرقههاوسط به پرواز درآمدند.
اما مهماندار ارشد که از قبلپای در هوا بود، زانوهایش را خم کردچرخید و با لگد از دیوار فاصله گرفت.
«خب، این یکی جدیده.»
چون هوی در حالی که تماشاپای میکرد مهماندار ارشد آزادانه هنرهای رزمیاشسمت را به نمایش میگذارد، شمشیرش را چرخاند.
با صدای جرینگ بلندی،جونت بادبزن و مهماندار ارشدنگاهش به کناری پرتاب شدند.
سوئیش...
مهماندار ارشد درچرخید هوا چرخید و دوبارهبدگمان بادبزن را پرتاب کرد.
درست زمانی کهبیخیال چون هوی میخواستپای آن را پایین بیندازد...
تق-تق-تق!
مهماندار ارشد مثلبیخیال یک دیوانه رگباری ازجونت مشتها را روانه کرد.
این یکی از تکنیکهای مخفیمردی او بود، مشت خردکننده آهن، کهچسبیده میگفتند حتی فولاد را هم میشکند.
هجده ضربهتقریباً متوالی تنهاخوراندن در یک نفس.
اما چون هوی تنهاجونت با تکان دادن سرشنگاهش از همه آنها جاخالی داد.
«حرکاتت پر زرقبیخیال و برقه، اما مشتجونت و کف دستت کممایهست.»
چون هوی دست چپش را بالا آوردبدگمان و مچ دست مهماندار ارشد را دراینجور حالی که آخرین مشتش را پرتاب میکرد، گرفت.
«آخ!»
مهماندار ارشدشده دندانهایش راجونت به هم سایید.
اما این چنگال آنقدرخوراندن قوی بود که نمیتوانستوسط خودش را رها کند.
سپس، باسمت افزایش فشار، رنگمردی از صورتش پرید.
تق!
صدای مورمورکنندهای طنیناندازپای شد و استخوانباشه مچ دستش خرد شد.
«آآآآه!»
چون هوی با آرامش به مهماندارمحتاط ارشد که جیغ میکشید نگاه کرددیگر و او را به سمت خودش کشید.
حالا فاصلهیتقریباً صورتهایشان فقطخوراندن چند اینچ بود.
تازه آن موقع بودجونت که ترس شروع به خزیدنسمت در چشمان مهماندار ارشد کرد.
«هنوز نه.»
چون هوی لبهایشچرخید را کج کرد وبدگمان او را پرت کرد.
در حالی که مهماندار ارشدشده در هوا معلق بود، چونتهش هوی شمشیرش را تاب داد.
«بس کن!»
چون ایگهتقریباً فریاد زد وشده به سمتشان دوید.
اما دیگرسمت خیلی دیرهرچند شده بود.
شمشیر از قبلبیخیال بدن مهماندار ارشدِ افتادهجونت را سوراخ کرده بود.
چاک!
مهماندار ارشد لرزید.
«...»
چون ایگهتقریباً در جایخوراندن خود خشکش زد.
او با چشمانی گشاد بین چونباشه هوی و مهماندار ارشد نگاه کردمردی و سپس دهانش را باز کرد.
«کُشتیش؟»
چون هویسمت شمشیرش راهرچند بالا آورد.
قطرات غلیظتقریباً خون رویخوراندن زمین چکیدند.
«هنوز نه.»
چون ایگه بلافاصلهبیخیال وضعیت مهماندار ارشدپای را بررسی کرد.
«هاف، هاف.»
وضعیت او وحشتناک بود.
یک زخم شمشیر از شانه چپ تاتهش کمر راستش کشیده شده بود، کاملاً شکافته شدهمرگ بود و خون بیوقفه از آن بیرون میریخت.
اگرچه به اندامهای داخلیاش آسیبی نرسیده بود، اماوسط با توجه به عمق زخم، احتمالاً دندههایش شکستهمحتاط بود و صورتش از درد در هم تنیده بود.
چون ایگه اخم کرد.
او زندهتقریباً بود... اماخوراندن به سختی.
نه، این زندگیپای کردن نبود. شایدباشه مرگ برایش بهتر میبود.
«...به این میگی زنده؟»
«هنوز نفس میکشه.»
«با اینتقریباً حال، اینخوراندن دیگه خیلی...»
چون ایگه سعی کرد چیزیوسط بگوید، اما حرفش را قورتچرخید داد و سرش را تکان داد.
«نه، بیخیال. برایبیخیال حرومزادهای مثل اون،پای این بهترین پایانه.»
حرف خودش را قطع کرد ومحتاط به چشمان مهماندار ارشد که دردیگر حال نفسنفس زدن بود خیره شد.
«انتظار نداشتمتقریباً اینجا ببینمت، شیطانشده ده هزار سلاح.»
«...!»
چشمان مهماندارتقریباً ارشد غرقخوراندن در خون لرزید.
چون هوی از چون ایگهمردی که به نظر میرسید باگلویش یک نگاه او را شناخته، پرسید.
«میشناسیش؟»
«معلومه که میشناسم.»
لبهای چون ایگه کج شد.
«هر وقت یه سلاح جدید گیرش میومد، تیزی اونبیخ رو با کشتن مردم عادی که از اونجا ردنداشت میشدن امتحان میکرد. یه قاتل واقعاً پست و شرور. اخیراً...»
چشمانش تاریک شد.
«به عنوانشده دشمن دنیای رزمیوسط اعلام شده بود.»