---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 186: چپتر 186 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 186: چپتر 186

0

مهماندار ارشد بی‌سروصدا یک قدم به عقب برداشت. سپس،‌باشه​ در حالی که تمام تمرکزش روی صحنه‌ای بود که جلویش‌بیخ​ رقم می‌خورد، گوشه لبش با زیرکی به پوزخندی کج شد.

قرصی که همین الان پرت کرده بود...‌تهش​ همان چیزی بود که در ازای بخشیدن‌بدگمان​ قدرتی عظیم، عقل و منطق طرف را می‌بلعید.

«هه. هر چقدر زور زدم، حاضر نشد قرص‌وسط​ از دست دادن روح رو بخوره. کی فکرش‌محتاط​ رو می‌کرد هوآشان تو این کار بهم کمک کنه.»

برق موذیانه‌ای‌سمت​ در چشمان‌هرچند​ مهماندار ارشد درخشید.

به‌طور معمول، وقتی یک رزمی‌کار به قرصی می‌رسید که می‌توانست نیروی درونی‌اش را‌چرخید​ ناگهان منفجر کند و بالا ببرد، با کله آن را می‌بلعید. اما ارباب‌چهارتا​ دره بید مرده فرق داشت. او شک می‌کرد و باز هم شک می‌کرد.

به همین خاطر بود که قرص از دست دادن روح و تکنیک درونی را به بقیه‌بیخ​ داده بود تا روی آن‌ها آزمایش کند. بعد از اینکه کلی وقت تلف کرد تا هم اثرات‌مخفی​ و هم عوارض جانبی قرص و تکنیک را تأیید کند، با قاطعیت از خوردنش امتناع کرده بود.

برای همین، مهماندار ارشد‌خوراندن​ تقریباً بی‌خیال خوراندن آن‌وسط​ قرص به او شده بود...

«اما وقتی‌سمت​ پای جونت‌هرچند​ وسط باشه، تهش...»

نگاهش به سمت ارباب دره بید مرده چرخید. هرچند که‌تهش​ او مردی محتاط و بدگمان بود، اما وقتی مرگ بیخ گلویش‌چسبیده​ را چسبیده بود، دیگر فرصتی برای این‌جور دودوتا چهارتا کردن‌ها نداشت.

«با این حال، مهارت رزمی‌اش‌وسط​ واقعاً چیزی بود. یعنی تمام این‌هرچند​ مدت قدرتش رو مخفی کرده بود؟»

او به تغییرات‌بی‌خیال​ ارباب دره بید‌پای​ مرده خیره شد.

بر اساس ارزیابی مهماندار ارشد، مهارت رزمی او در ابتدای قلمرو اوج یا‌فرصتی​ اواخر قلمرو درجه یک بود. اما قدرت رزمی‌ای که همین چند لحظه پیش به‌تغییرات​ نمایش گذاشت، حتی در قلمرو اوج هم در سطح پخته و کاملی قرار داشت.

اگر ده سال دیگر‌خوراندن​ تمرین می‌کرد، شاید می‌توانست‌وسط​ به قلمرو نهایت رزمی برسد.

و...

«با این سطح از مهارت، حتماً‌پای​ با خودش فکر کرده که می‌تونه قرص‌چرخید​ از دست دادن روح رو کنترل کنه.»

نیش مهماندار‌سمت​ ارشد تا‌هرچند​ بناگوش باز شد.

«حیف شد. خیلی بهتر می‌شد‌شده​ اگه بعد از رسیدن به یه‌نگاهش​ سطح بالاتر این قرص رو می‌خورد.»

این قرص قدرت وحشتناکی می‌بخشید،‌وسط​ اما این فرصت فقط یک‌چرخید​ بار در خانه آدم را می‌زد.

و حالا که ارباب دره‌شده​ بید مرده آن را بلعیده بود،‌نگاهش​ رشد بیشتر برایش تقریباً غیرممکن می‌شد.

«اون الان‌سمت​ عملاً یه‌هرچند​ مرده متحرکه.»

او دیگر نمی‌توانست قلمرو خود را بالا ببرد. سوراخ ایجاد شده در‌سمت​ انرژی حقیقی ذاتی‌اش به نشت کردن ادامه می‌داد و این نشتی قطعاً‌این‌جور​ از هر انرژی پس از تولدی که می‌توانست جمع‌آوری کند، بیشتر می‌شد.

«باید تو پنج سال‌جونت​ آینده یه جایگزین براش‌نگاهش​ پیدا کنم و آموزش بدم.»

درست همان‌طور‌تقریباً​ که داشت برای‌شده​ آینده نقشه می‌کشید...

فووووش!

هاله ارباب‌تقریباً​ دره بید‌خوراندن​ مرده منفجر شد.

آن نیروی طاقت‌فرسا مانند آتش‌وسط​ زبانه کشید و بر تمام‌چرخید​ دره بید مرده مسلط شد.

«اوه، واقعاً‌تقریباً​ خوردش؟ پس‌خوراندن​ حسابی رد داده.»

چون هوی با نگاهی‌هرچند​ تحقیرآمیز ارباب دره بید‌مرگ​ مرده را برانداز کرد.

بعد از خوردن قرص، نه‌تنها هاله‌اش تغییر کرده‌وسط​ بود، بلکه حتی حضورش هم حس متفاوتی داشت. انگار‌بدگمان​ که به یک آدم کاملاً متفاوت تبدیل شده بود.

«از اون چیزی که فکر‌وسط​ می‌کردم سریع‌تره. تو این مدت کوتاه،‌هرچند​ اثرش تا دانتیان پایینی هم رسیده.»

چون هوی‌تقریباً​ مستقیم به چشمان‌شده​ ارباب خیره شد.

مردمک‌های سیاهش ناپدید شده بودند. فقط‌محتاط​ صلبیه کاملاً سفید باقی مانده بود‌دیگر​ که نوری ترسناک از آن ساطع می‌شد.

«یعنی تا‌تقریباً​ مغز استخونش‌خوراندن​ هم نفوذ کرده؟»

چون هوی با خواندن جنون در‌باشه​ چشمان او، شمشیرش را به آرامی‌مردی​ بالا آورد و با لحنی سرد گفت:

«چه حیف و‌بی‌خیال​ میل مزخرفی برای‌پای​ اون انرژی حقیقی ذاتی.»

قلمروش بالا‌سمت​ رفته بود. اما‌مردی​ همه‌اش همین بود.

ارزشش را نداشت که‌خوراندن​ آدم به خاطرش عقل و‌باشه​ عمرش را به باد بدهد.

در آن لحظه، ارباب دره بید مرده‌تهش​ در حالی که آب از دهانش راه‌بدگمان​ افتاده بود، مثل یک جانور گرسنه غرید.

«...می‌کشمت.»

«اوه، آره؟‌سمت​ خب بیا سعیت‌مردی​ رو بکن بدبخت.»

همین‌که چون هوی‌بی‌خیال​ شمشیرش را با‌پای​ حرکتی سبک چرخاند...

تق!

ارباب پا بر زمین کوبید.

ترک‌ها روی زمین‌چرخید​ پخش شدند و سقف‌بدگمان​ ساختمان به لرزه درآمد.

«هاله‌ات بدک نیست. اما قلمرویی که با‌جونت​ قرض گرفتن قدرت بقیه به دست بیاد، فقط‌مردی​ یه پوسته توخالیه. هیچ زهر و برشی نداره.»

چشمان ارباب شعله‌ور شد.

«به من نگو پوسته توخالی!»

انگار که دست روی پولک معکوسش گذاشته‌بدگمان​ باشند، غرش خشمگینی سر داد و با سرعتی‌دودوتا​ کورکننده به سمت سر چون هوی هجوم آورد.

در آن لحظه...

شوووش...

شمشیر چون‌تقریباً​ هوی به‌خوراندن​ جلو کشیده شد.

انرژی قرمز شمشیر مانند یک نخ از‌بدگمان​ آن جاری شد و به شکوفه‌های آلویی تبدیل‌دودوتا​ شد که زنده‌تر و سرخ‌تر از خون بودند.

یک شکوفه، دو شکوفه.

در یک چشم به هم‌وسط​ زدن، ده‌ها و سپس صدها‌چرخید​ شکوفه آلو هوا را پر کردند.

«این همه شکوفه آلو...؟!»

چشمان مهماندار‌سمت​ ارشد از شدت‌مردی​ شوک گشاد شد.

او در گذشته چندین‌خوراندن​ بار تکنیک شمشیر شکوفه‌وسط​ آلو را دیده بود.

اما این یکی فرق داشت.

آیا به خاطر‌بی‌خیال​ این بود که تعداد‌جونت​ شکوفه‌ها بیشتر بود؟ نه.

هرچند که حرکت شمشیر به وضوح‌محتاط​ همان بود، اما نمی‌شد به آن گفت‌فرصتی​ همان تکنیک همیشگی. این چیزی فراتر بود.

چون هوی‌تقریباً​ شمشیرش را‌خوراندن​ متوقف کرد.

اما هم ارباب دره بید مرده و هم‌نگاهش​ مهماندار ارشد که داشت تماشا می‌کرد، می‌توانستند آن را‌گلویش​ حس کنند؛ این سکون، آرامش قبل از طوفان بود.

سپس، شمشیر‌تقریباً​ چون هوی‌خوراندن​ فرود آمد.

«بین تکنیک‌های شمشیر شکوفه آلو،‌مردی​ این یکی از همه ظالمانه‌تره.‌گلویش​ خوب با جون و دلت بپذیرش.»

صدها گلبرگ به‌طور مستقل‌خوراندن​ حرکت کردند و مانند برفی‌باشه​ که می‌بارد، به پایین رقصیدند.

انگار که زنده بودند.

«...!»

ارباب دره بید مرده که عقلش را‌بدگمان​ از دست داده بود، ناگهان حمله‌اش را متوقف‌دودوتا​ کرد و دستانش را ضربدری جلوی خود گرفت.

این یک واکنش غریزی بود؛‌شده​ واکنشی که حتی قرص از دست‌نگاهش​ دادن روح هم نمی‌توانست سرکوبش کند.

مشت‌هایش به چرخش درآمدند.

او هشت کف دست بید مرده را به‌وسط​ همراه کف دست هشت تریگرام، مشت خورشید بلند،‌محتاط​ مشت آینه کوچک و چیزهای دیگر آزاد کرد...

تکنیک‌های وحشیانه مشت‌چرخید​ و کف دست‌محتاط​ به بیرون فوران کردند.

انگار که داشت ثمره تمام عمر تمریناتش را‌وسط​ نشان می‌داد، نیروی پشت ضرباتش شکوفه‌های آلوی در‌محتاط​ حال سقوط را درید و از هم شکافت.

اما...

«این تازه اولشه.»

شکوفه‌های آلو مانند باران باریدند.

در میان بیست و چهار تکنیک‌پای​ شمشیر شکوفه آلو، این یکی از همه‌چرخید​ ظالمانه‌تر و پر از قصد قتل بود.

تجلی باران خونین شکوفه آلو.

گلبرگ‌های در حال رقص ناگهان به‌پای​ خطوطی سوراخ‌کننده تبدیل شدند و به‌سمت​ ارباب دره بید مرده برخورد کردند.

چاک!

به محض اینکه گلبرگ‌ها‌خوراندن​ لمسش کردند، زخم‌های عمیقی‌وسط​ روی بدنش حک شد.

دست‌های ضربدری‌اش تا استخوان‌جونت​ پاره پاره شده بود‌نگاهش​ و خون دورش حلقه زد.

و در نهایت...

تاپ.

ارباب دره‌تقریباً​ بید مرده‌خوراندن​ روی زمین افتاد.

«...این همون‌شده​ تکنیک شمشیر شکوفه‌وسط​ آلو فرقه هوآشانه؟»

قفسه سینه‌تقریباً​ مهماندار ارشد‌خوراندن​ سرد شد.

اربابِ افتاده حتی با یک نگاه هم به شدت‌بیخ​ مجروح به نظر می‌رسید. حتی یک نقطه سالم روی بدنش‌حال​ نمانده بود و خون کف زمین را خیس کرده بود.

این اصلاً‌تقریباً​ شبیه تکنیک یک‌شده​ فرقه صالح نبود.

«بیشتر به‌شده​ هنرهای رزمی‌جونت​ طرف ما نزدیکه.»

در حالی که مهماندار ارشد‌شده​ تقلا می‌کرد شوک خود را پنهان‌نگاهش​ کند، چون هوی سرش را چرخاند.

نگاهش روی مهماندار ارشد نشست.

دقیق‌تر بگویم، روی نیروی‌خوراندن​ درونی پنهان شده در‌وسط​ اعماق دانتیان پایینی مهماندار ارشد.

همان انرژیِ کسی‌پای​ که از تکنیک دگرگونی‌تهش​ معکوس استفاده کرده بود.

«حالا، بریم سراغ اصل کاری؟»

حالت چهره مهماندار‌چرخید​ ارشد برای لحظه‌ای‌محتاط​ در هم شکست.

اما به سرعت به حالت‌شده​ اول برگشت و با نگاهی‌تهش​ از تعجب ساختگی جایگزین شد.

«مـ... منظورت چیه؟»

«ادا درنیار.»

«ببخشید؟ نمی‌فهمم چی می‌گی...»

«آه، از دردسر بدم میاد.»

چون هوی‌شده​ شمشیرش را‌جونت​ بالا آورد.

یک حرکت سبک.

اما مهماندار ارشد که تازه هنرهای رزمی چون‌مرگ​ هوی را به چشم دیده بود، غریزتاً نیروی‌چهارتا​ درونی‌اش را بیرون کشید و حالت تدافعی گرفت.

چون هوی پوزخندی زد.

«خودت داری‌شده​ خودت رو‌جونت​ لو می‌دی.»

«...»

چهره مهماندار ارشد سرد شد.

«از کِی فهمیدی؟»

«از همون اول.»

ابرویش پرید.

«مزخرفه.»

«هر چی‌تقریباً​ دوست داری‌خوراندن​ فکر کن.»

چون هوی با‌پای​ بی‌خیالی حرف می‌زد. واقعاً‌تهش​ هم برایش مهم نبود.

مهم نبود مهماندار ارشد چه‌شده​ فکری می‌کرد، فقط یک کار‌تهش​ برای انجام دادن باقی مانده بود.

«برام مهم نیست کی هستی. اوه!‌محتاط​ اگه یه چیزی باشه که بخوام‌دیگر​ بدونم، اینه که اون قرص واقعاً چیه.»

چون هوی‌تقریباً​ خنده کوچکی‌خوراندن​ سر داد.

«البته قرار‌شده​ هم نبود بهم‌وسط​ بگی، مگه نه؟»

«...»

«همونطور که‌سمت​ فکر می‌کردم. انتظار‌مردی​ زیادی هم نداشتم.»

چون هوی‌تقریباً​ شمشیرش را‌خوراندن​ تاب داد.

انرژی تیز شمشیر مثل باد‌وسط​ به بیرون شلیک شد و‌چرخید​ به سمت مهماندار ارشد هجوم برد.

بوم!

گرد و‌سمت​ غبار در‌هرچند​ هوا منفجر شد.

و سپس...

ووش!

چیزی از میان‌بی‌خیال​ گرد و غبار‌پای​ به بیرون شلیک شد.

«یه بادبزن؟»

چون هوی بادبزن آهنی پرنده‌شده​ را با شمشیرش منحرف کرد و‌نگاهش​ قصد تیز آن را پراکنده ساخت.

وقتی بادبزن‌شده​ کمانه کرد، جرقه‌ها‌وسط​ به پرواز درآمدند.

اما مهماندار ارشد که از قبل‌پای​ در هوا بود، زانوهایش را خم کرد‌چرخید​ و با لگد از دیوار فاصله گرفت.

«خب، این یکی جدیده.»

چون هوی در حالی که تماشا‌پای​ می‌کرد مهماندار ارشد آزادانه هنرهای رزمی‌اش‌سمت​ را به نمایش می‌گذارد، شمشیرش را چرخاند.

با صدای جرینگ بلندی،‌جونت​ بادبزن و مهماندار ارشد‌نگاهش​ به کناری پرتاب شدند.

سوئیش...

مهماندار ارشد در‌چرخید​ هوا چرخید و دوباره‌بدگمان​ بادبزن را پرتاب کرد.

درست زمانی که‌بی‌خیال​ چون هوی می‌خواست‌پای​ آن را پایین بیندازد...

تق-تق-تق!

مهماندار ارشد مثل‌بی‌خیال​ یک دیوانه رگباری از‌جونت​ مشت‌ها را روانه کرد.

این یکی از تکنیک‌های مخفی‌مردی​ او بود، مشت خردکننده آهن، که‌چسبیده​ می‌گفتند حتی فولاد را هم می‌شکند.

هجده ضربه‌تقریباً​ متوالی تنها‌خوراندن​ در یک نفس.

اما چون هوی تنها‌جونت​ با تکان دادن سرش‌نگاهش​ از همه آن‌ها جاخالی داد.

«حرکاتت پر زرق‌بی‌خیال​ و برقه، اما مشت‌جونت​ و کف دستت کم‌مایه‌ست.»

چون هوی دست چپش را بالا آورد‌بدگمان​ و مچ دست مهماندار ارشد را در‌این‌جور​ حالی که آخرین مشتش را پرتاب می‌کرد، گرفت.

«آخ!»

مهماندار ارشد‌شده​ دندان‌هایش را‌جونت​ به هم سایید.

اما این چنگال آن‌قدر‌خوراندن​ قوی بود که نمی‌توانست‌وسط​ خودش را رها کند.

سپس، با‌سمت​ افزایش فشار، رنگ‌مردی​ از صورتش پرید.

تق!

صدای مورمورکننده‌ای طنین‌انداز‌پای​ شد و استخوان‌باشه​ مچ دستش خرد شد.

«آآآآه!»

چون هوی با آرامش به مهماندار‌محتاط​ ارشد که جیغ می‌کشید نگاه کرد‌دیگر​ و او را به سمت خودش کشید.

حالا فاصله‌ی‌تقریباً​ صورت‌هایشان فقط‌خوراندن​ چند اینچ بود.

تازه آن موقع بود‌جونت​ که ترس شروع به خزیدن‌سمت​ در چشمان مهماندار ارشد کرد.

«هنوز نه.»

چون هوی لب‌هایش‌چرخید​ را کج کرد و‌بدگمان​ او را پرت کرد.

در حالی که مهماندار ارشد‌شده​ در هوا معلق بود، چون‌تهش​ هوی شمشیرش را تاب داد.

«بس کن!»

چون ایگه‌تقریباً​ فریاد زد و‌شده​ به سمتشان دوید.

اما دیگر‌سمت​ خیلی دیر‌هرچند​ شده بود.

شمشیر از قبل‌بی‌خیال​ بدن مهماندار ارشدِ افتاده‌جونت​ را سوراخ کرده بود.

چاک!

مهماندار ارشد لرزید.

«...»

چون ایگه‌تقریباً​ در جای‌خوراندن​ خود خشکش زد.

او با چشمانی گشاد بین چون‌باشه​ هوی و مهماندار ارشد نگاه کرد‌مردی​ و سپس دهانش را باز کرد.

«کُشتیش؟»

چون هوی‌سمت​ شمشیرش را‌هرچند​ بالا آورد.

قطرات غلیظ‌تقریباً​ خون روی‌خوراندن​ زمین چکیدند.

«هنوز نه.»

چون ایگه بلافاصله‌بی‌خیال​ وضعیت مهماندار ارشد‌پای​ را بررسی کرد.

«هاف، هاف.»

وضعیت او وحشتناک بود.

یک زخم شمشیر از شانه چپ تا‌تهش​ کمر راستش کشیده شده بود، کاملاً شکافته شده‌مرگ​ بود و خون بی‌وقفه از آن بیرون می‌ریخت.

اگرچه به اندام‌های داخلی‌اش آسیبی نرسیده بود، اما‌وسط​ با توجه به عمق زخم، احتمالاً دنده‌هایش شکسته‌محتاط​ بود و صورتش از درد در هم تنیده بود.

چون ایگه اخم کرد.

او زنده‌تقریباً​ بود... اما‌خوراندن​ به سختی.

نه، این زندگی‌پای​ کردن نبود. شاید‌باشه​ مرگ برایش بهتر می‌بود.

«...به این می‌گی زنده؟»

«هنوز نفس می‌کشه.»

«با این‌تقریباً​ حال، این‌خوراندن​ دیگه خیلی...»

چون ایگه سعی کرد چیزی‌وسط​ بگوید، اما حرفش را قورت‌چرخید​ داد و سرش را تکان داد.

«نه، بی‌خیال. برای‌بی‌خیال​ حروم‌زاده‌ای مثل اون،‌پای​ این بهترین پایانه.»

حرف خودش را قطع کرد و‌محتاط​ به چشمان مهماندار ارشد که در‌دیگر​ حال نفس‌نفس زدن بود خیره شد.

«انتظار نداشتم‌تقریباً​ اینجا ببینمت، شیطان‌شده​ ده هزار سلاح.»

«...!»

چشمان مهماندار‌تقریباً​ ارشد غرق‌خوراندن​ در خون لرزید.

چون هوی از چون ایگه‌مردی​ که به نظر می‌رسید با‌گلویش​ یک نگاه او را شناخته، پرسید.

«می‌شناسیش؟»

«معلومه که می‌شناسم.»

لب‌های چون ایگه کج شد.

«هر وقت یه سلاح جدید گیرش میومد، تیزی اون‌بیخ​ رو با کشتن مردم عادی که از اونجا رد‌نداشت​ می‌شدن امتحان می‌کرد. یه قاتل واقعاً پست و شرور. اخیراً...»

چشمانش تاریک شد.

«به عنوان‌شده​ دشمن دنیای رزمی‌وسط​ اعلام شده بود.»

ناولها | novelha.net