چپتر 102: چپتر ۱۰۲
0قبل از سپیدهدم،هرگز زمانی که آسمانمسئله هنوز روشن نشده بود.
چون هوی مثل همیشه زود از خواب بیداراستعدادی شد، خودش را با آب سرد شست وروزی درست زمانی که میخواست از کلبه بیرون برود...
«هم؟»
قدمهایش متوقف شد.
«آه...»
مهمانهای ناخواندهایعین دم درتفاوتهایی منتظرش بودند.
«اینجا چی میخوای؟»
هیون ریوهیچ کنار دانموکنمیگیری لین ایستاده بود.
«اومدم شاگرد جدیدیهرگز که قبول کردممسئله رو بهت معرفی کنم.»
چون هویعین سرش راتفاوتهایی کج کرد.
«مگه نگفتهاستعداد بودی هیچامپراتریس شاگرد مستقیمی نمیگیری؟»
این را با یادآوری چیزیاین که مدتها پیش شنیده بود پرسیدپرسید و هیون ریو لبخند ملایمی زد.
«نظرم عوض شد.»
نگاهش که پرحال از گرما بود، بهاستعداد چون هوی دوخته شد.
دلیل اینکه او قبلاً هیچ شاگرد مستقیمی نگرفته'برخلاف بود، این بود که هیچکس جز خودش براینرمی مدیریت امور مالی فرقه کوه هوآشان وجود نداشت.
اما حالا اوضاع فرق میکرد.
به لطف چونهرگز هوی، او کمی فضایپیچیدهای تنفس پیدا کرده بود.
درست زمانی که داشت بهبرخلاف گرفتن یک شاگرد مستقیم فکر میکرد،قابل دانموک لین به سراغش آمده بود.
دختری که درست مثل خودش،شمشیر به خاطر یک نفر تمامممکنه روابطش را قطع کرده بود.
'اون قلبم رو لرزوند.'
در حالت عادی، هیون ریو هرگزمسئله خودش را درگیر چنین مسئله پیچیدهای نمیکرد،عین اما این را به عنوان سرنوشت پذیرفت.
دانموک لین شبیهحال او بود، اما دراستعداد عین حال تفاوتهایی داشت.
برخلاف او،استعداد دانموک لین سرشارشمشیر از استعداد بود.
استعدادی کههیچ با امپراتریس شمشیراین قابل مقایسه بود.
'برخلاف من، این بچهدرگیر ممکنه یه روزی بتونهنمیکرد پشتیبان چون هوی بشه.'
لبهای هیونعین ریو به لبخندبرخلاف نرمی باز شد.
«شنیدم شمااستعداد دو تاامپراتریس همدیگه رو میشناسید.»
«آره، یه جورایی.»
«پس عالی شد. تا وقتیچنین من به امور هوآشان رسیدگیسرنوشت میکنم، میتونی پیش لین بمونی؟»
چون هوی باحال بیحوصلگی گفت: «خیلی رواستعداد مخ به نظر میرسه.»
«خواهش میکنم. در حالامپراتریس حاضر هیچکس دیگهای رو'برخلاف ندارم که بهش اعتماد کنم.»
چون هوی آهی کشید.
از تجربیات گذشتهاش میدانست که وقتیمسئله هیون ریو این روی خودش راشبیه نشان میدهد، دیگر هرگز کوتاه نمیآید.
«خیله خب.»
«ممنونم. من دیگه میرم.»
پس از مدت کوتاهی، هیوناین ریو رفت و فقط آنشنیده دو نفر جلوی کلبه باقی ماندند.
«ناجی...»
دانموک لینعین با لبخندیتفاوتهایی درخشان نزدیک شد.
سپس، در حالی کهامپراتریس بدنش را با خجالت'برخلاف میپیچاند، به چون هوی گفت:
«آه! الان دیگهمستقیمی باید بهت بگمیادآوری برادر ارشد، درسته؟»
چون هوی با نگاهیدرگیر سرزنشآمیز و ناراضی بهنمیکرد دانموک لینِ خجالتی خیره شد.
'با اینعین چرتوپرتها گندتفاوتهایی زد به همهچیز.'
اصلاً چرا ازاستعدادی همان اول باقابل او معامله کرده بود؟
به خاطرهیچ قدرت قبیلهنمیگیری دانموک بود.
اما دانموک لین تمام روابطش را با قبیله دانموک قطعسرنوشت کرده بود و به همین راحتی، پشتیبانی بالقوهای که میتوانست درشمشیر مواقع نیاز روی آن حساب کند، به شدت کاهش یافته بود.
حالا، فقط دانموک لین جلویش بود.سرشار نه... اگر قهرمان شمشیر آهنین رامقایسه هم حساب میکرد، میشد دو نفر.
'حداقل اوناستعداد قهرمان شمشیر آهنینشمشیر یه دردی میخوره.'
قهرمان شمشیر آهنین یک استاد دریادآوری قلمرو نهایت رزمی بود، بنابراین بهلبخند کار میآمد. اما دانموک لین نه.
البته درعادی گذشته اوضاعدرگیر فرق میکرد.
او همعین برای خودشتفاوتهایی استادی بود.
اما الان چه اهمیتی داشت؟
پس از غلبه بر ساختار یین خالص سهمدتها روح، نیروی درونی انباشتهشدهاش پراکنده شده بود و حالاگرما به سختی در سطح یک رزمیکار درجه سه بود.
'تنها نقطه امید اینهدرگیر که استعدادش استثنائیه، پس دوبارهعنوان به یه استاد تبدیل میشه.'
این تنها چیزیحال بود که میتوانستسرشار روی آن حساب کند.
استعداد ذاتی اواستعدادی از بدو تولدقابل جزو بهترینهای جهان بود.
و حالا، با غلبهنمیگیری بر ساختار یین خالص سهپیش روح، بدنش بینقص شده بود.
هر چیزی که یاد میگرفت،چنین مطمئناً به سرعت در آن استادپذیرفت میشد و مهارتهایش را پرورش میداد.
'اما هنوزعین خیلی موندهتفاوتهایی تا اون روز.'
ووش—
چون هوی با نادیده گرفتناین سرِ از روی خجالت پایینافتادهیشنیده دانموک لین، به راهش ادامه داد.
«...برادر ارشد!»
دانموک لین که از گیجی درآمده بود، بااستعدادی عجله به دنبال چون هوی دوید و بهروزی زودی هر دو به یک صخره سنگی رسیدند.
«عجب منظره زیبایی!»
دانموک لین با تحسین بهاین مناظر خیرهکننده کوه هوآشان که درپرسید پایین گسترده شده بود، نگاه کرد.
تلپ—
چون هویعین ناگهان رویتفاوتهایی زمین نشست.
دانموک لین که ابتدا جاشمشیر خورده بود، با دیدن حرکتممکنه بعدی او چشمانش را گشاد کرد.
«تکنیک تنفس...؟»
تکنیک تنفس نوعی تمرین بود کهمسئله ارتباط بین ذهن و بدن را قطععین میکرد و شخص را کاملاً بیدفاع میگذاشت.
با این حال، اوتفاوتهایی داشت این کار رااستعدادی درست جلوی چشمانش انجام میداد.
مگر اینکه بهاستعدادی او اعتماد داشت، وگرنهمقایسه هرگز چنین کاری نمیکرد.
او که تحت تأثیرنمیگیری قرار گرفته بود، دستانشمدتها را به هم گره زد.
«تو بهم اعتماد داری.»
با اینعین کلمات، اوتفاوتهایی به نگهبانی ایستاد.
برای جبران اعتمادی که چون هویقابل نشان داده بود، دانموک لین نگاهشبتونه را متمرکز کرد و به مراقبت پرداخت.
«پس اینجا بودید.»
قهرمان شمشیرعادی آهنین ازدرگیر تپه بالا آمد.
«عمو!»
دانموک لین که میخواست با خوشحالیقابل به او سلام کند، دوباره وضعیتبتونه بدنیاش را صاف و رسمی کرد.
«چرا اینطوری رفتار میکنی؟»
در حالت عادی، او با هیجان بهپیچیدهای سمتش میدوید، اما حالا بیحرکت ایستاده بودحال و این موضوع او را کمی گیج کرد.
«دارم نگهبانی میدم.»
تازه آن موقع بود که قهرمانقابل شمشیر آهنین متوجه حضور چون هویبتونه در پشت سر او شد و خندید.
«هاها، پس گذاشته تونمیگیری نگهبانی بدی. حتماً خیلیمدتها با هم صمیمی شدید.»
«بله!»
دانموک لینعین با اطمینانتفاوتهایی جواب داد.
سپرده شدن وظیفه نگهبانی به او، بهمقایسه این معنی بود که چون هوی به اولبهای اعتماد دارد، یا حداقل خودش اینطور فکر میکرد.
و قهرمان شمشیرمستقیمی آهنین هم دقیقاًیادآوری همین فکر را میکرد.
اما هر دویهرگز آنها چیزی رامسئله نادیده گرفته بودند.
حتی در حین انجام تکنیک تنفس،سرشار چون هوی همچنان میتوانست محیط اطرافش را'برخلاف درک کرده و فوراً واکنش نشان دهد.
بنابراین اواستعداد مکالمه آنها راشمشیر کاملاً واضح میشنید.
'نگهبانی، آره جون خودت.'
چون هوی پوزخندیهرگز زد و دوبارهمسئله روی تنفسش متمرکز شد.
'اول اینو تمومحال میکنم، بعد بهسرشار کارای بعدی فکر میکنم.'
در همین حین، قهرمان شمشیر آهنین در حالی که تماشاممکنه میکرد دانموک لین با محبت به چون هوی خیره شده، لبخندیمیشناسید زد که شبیه شکفتن یک شکوفه آلو در کوه هوآشان بود.
'چه منظرهی دوستداشتنیایه.'
فقط همین حقیقت که آن رفتار تاریکپیچیدهای و منزوی گذشتهاش از بین رفته بود،حال هر بار که او را میدید خوشحالش میکرد.
او با تمام وجودتفاوتهایی دعا کرده بود تااستعدادی این تغییر را ببیند.
'و همهشاستعداد به لطف قهرمانشمشیر جوان چون هویِ.'
نگاهش به چونمستقیمی هوی پر ازیادآوری احساساتی غیرقابل وصف بود.
'حالا، تنها امیدم اینهدرگیر که لین و قهرمان جوانعنوان چون هوی به هم برسن...'
سپس، با یادآوریحال اتفاقات روز گذشته،سرشار از دانموک لین پرسید:
«استادت آدم خوبیه؟»
«خیلی آدم خوبیه.»
چهره دانموکعادی لین ازدرگیر شادی درخشید.
و این حقیقت داشت—هیون ریوبرخلاف چه از نظر شخصیتی و چهقابل از نظر اخلاقی، انسان خوبی بود.
نهتنها این—
'و تازه وقتیمستقیمی درباره چون هوی شنید،چیزی گفت که کمک میکنه.'
دانموک لین با یادآوری اینکه شب گذشتهپیچیدهای چطور دلیل آمدنش به کوه هوآشان را برایتفاوتهایی هیون ریو توضیح داده بود، گونههایش سرخ شد.
هیون ریو بهحال او قول حمایتسرشار کامل داده بود.
دانموک لیناستعداد مشتهایش راامپراتریس گره کرد.
«هم؟»
با شنیدن صدای ناگهانی، هرچنین دو سرشان را چرخاندند وسرنوشت با دیدن پیرمرد خشکشان زد.
«پدربزرگ شین اوی؟»
«...ارشد شین اوی؟»
شین اوی که از تپهاین بالا آمده بود، با چهرهایشنیده گیج به آنها نگاه کرد.
«شما دوعادی تا اینجادرگیر چیکار میکنین؟»
«خیلی وقته ندیدمتون.»
قهرمان شمشیر آهنین به سرعت دستهایشقابل را برای ادای احترام به همبتونه چسباند، اما شین اوی اخم کرد.
«اینا رو بیخیال. اینجانمیگیری چیکار میکنین؟ یادمه گفتیمدتها داری برمیگردی قبیله دانموک.»
«لین میخواست به فرقهدرگیر کوه هوآشان ملحق بشه،نمیکرد برای همین اومدیم اینجا.»
«چی؟ ملحقعین بشه؟ گوشام دارهبرخلاف باهام بازی میکنه؟»
شین اوی در حالی که گوشش رامقایسه میخاراند و به دانموک لین خیره شدهبشه بود، مات و مبهوت به نظر میرسید.
«گفتی میخوایهیچ به فرقه کوهاین هوآشان ملحق بشی؟»
«بله.»
او باعین چشمانی پاک وبرخلاف معصوم جواب داد.
شین اوی نگاهش را برگرداند.
«این دخترههیچ داره چهنمیگیری مزخرفاتی میگه؟»
او باعادی ناباوری به قهرمانچنین شمشیر آهنین گفت.
«حقیقت داره.»
جواب حتیاستعداد از قبلامپراتریس هم مسخرهتر بود.
«داری بهمهیچ میگی همچیننمیگیری دیوانگیای ممکنه؟»
«...اون رابطهاشعادی رو بادرگیر قبیلهاش قطع کرده.»
«چی، قطع کرده؟»
چشمان شین اوی گشاد شد.
چه کسی رابطهاش را با قبیلهاشیادآوری قطع میکرد تا به فرقهای بپیونددلبخند که زمانی با آنها دشمن بودند؟
«فکر میکردم تو دنیادرگیر هیچکس بیکلهتر از من نیست،عنوان اما این دختره رو ببین.»
شین اوی در حالی کهبرخلاف سرش را تکان میداد، روشمشیر به قهرمان شمشیر آهنین کرد.
«پس تواستعداد هم رابطهاتامپراتریس رو قطع کردی؟»
«نه. منهیچ فقط اومدمنمیگیری تا همراهیش کنم.»
«پس میخوای اینجا تنهاش بذاری؟»
«بله.»
«تو ازاستعداد اونی کهامپراتریس فکر میکردم افراطیتری.»
«راستش، اگه من دور واین برش نباشم برای لین امنتره.شنیده بدون من، کسی نمیفهمه کجاست.»
«تچ، توعادی هم بدجوردرگیر گرفتار شدی.»
«هاها، اونقدرها هم بد نیست.»
«با ایناستعداد حال، اونامپراتریس حرومزادهها... هم؟!»
ناگهان، شین اوی حرفشنمیگیری را قطع کرد ومدتها به سمت چیزی پرید.
«تموم شد کارت؟»
چون هوی که تازه تکنیک تنفس خود را تمام کرده بودقابل و داشت از جایش بلند میشد، در حالی که شین اویباز به او چسبیده بود، با چهرهای که به وضوح کلافه بود پرسید.
«امروز چیاستعداد تو روامپراتریس کشونده اینجا؟»
«منظورت چیه؟ خودت گفتینمیگیری اگه وقت داشتی هنرهایمدتها پزشکی رو یاد میگیری.»
«وقت ندارم.»
شین اوی مستأصل شد.
او باید هراستعدادی طور شده توجهشقابل را جلب میکرد.
«بیا دیگه، یه نگاهنمیگیری به این بنداز. این باعثپیش میشه چشمات از حدقه دربیاد.»
«چیه؟»
«با این تکنیک طب سوزنی...»
در همین حین، دانموک لین و قهرمانمقایسه شمشیر آهنین که در حال تماشای اینبشه دو بودند، با ناباوری چشمانشان را مالیدند.
«چه خبره؟»
«ارشد شینعادی اوی اینجوریدرگیر چسبیده بهش...؟»
شین اوی چه کسی بود؟
مردی کهاستعداد از هیچچیز زیرشمشیر این آسمان نمیترسید.
اما با اینمستقیمی حال، او اینجایادآوری بود، دستپاچه و مستأصل.
آن هم فقطهرگز برای اینکه بهمسئله کسی چیزی یاد بدهد.
«یه لحظه صبر کن.»
شین اوی به اطرافامپراتریس نگاه کرد و سپس'برخلاف به آن دو اشاره کرد.
«شما دوهیچ تا، یهنمیگیری لحظه بیاین اینجا.»
آنها که ازهرگز صدای ناگهانی او جاپیچیدهای خورده بودند، جواب دادند:
«ها؟ آه، بله.»
«بله، بله.»
وقتی نزدیک شدند، شیننمیگیری اوی به چون هویمدتها نگاه کرد و پرسید:
«متوجه تغییرعادی این دخترهدرگیر شدی، نه؟»
او در حالی که به دانموکسرشار لین اشاره میکرد پرسید و چون هوی'برخلاف سر تا پای او را برانداز کرد.
«زیاد فرقی نکرده.»
«زیاد نکرده؟! اینجامستقیمی رو ببین. اون ازچیزی خیلی جهات رشد کرده.»
شین اوی به این طرف ومسئله آن طرف اشاره کرد و نگاهشبیه چون هوی نیز او را دنبال کرد.
در واقع،عین او بزرگتفاوتهایی شده بود.
اگرچه هنوز رگههایی از یک دختربچه درمقایسه او باقی مانده بود، اما اکنون شبیهبشه یک زن جوان شانزده ساله به نظر میرسید.
دانموک لین که از نگاههایاین آنها که بدنش را براندازشنیده میکردند دستپاچه شده بود، سرخ شد.
«امم، ارشد شین اوی...»
او باعین خجالت حرفتفاوتهایی زد، اما...
«کار خوبی کردی کهامپراتریس بهش کمک کردی تا بربچه بدن نفرینشدهاش غلبه کنه. اما!»
شین اوی هیچ توجهی نکرد.
او بیشعادی از حد مشغولچنین توضیح دادن بود.
«رگهای خونی اون به قدریبرخلاف مسدود شده بود که غیرممکنشمشیر بود بتونه اینقدر رشد کنه.»
«آره، درسته.»
چون هویهیچ تا حدودینمیگیری موافق بود.
با وجود اینکه ساختار یین خالصمسئله سه روح درمان شده بود، وضعیت دانموکعین لین در آن زمان بسیار وخیم بود.
سپس شینعین اوی رو بهبرخلاف دانموک لین کرد.
«بدنت الان بهتره؟»
«بله.»
«دیگه درد نداری؟»
«گاهی اوقات شکمم سفت میشه...»
«دارویی که بهت دادم چی؟»
«همهاش رو تموم کردم...»
«تچ، بازم درست میکنم.»
او شانهها و سرش رابرخلاف ماساژ داد و سپس به سرعتقابل سوزنهای طب سوزنی را وارد کرد.
«چشمات رواستعداد ببند وامپراتریس آروم باش.»
وقتی دانموکهیچ لین چشمانشنمیگیری را بست...
«هوو.»
شین اویعین ذهنش راتفاوتهایی متمرکز کرد.
در آن لحظه، انرژی یینشمشیر در نوک سوزنها جمع شدممکنه و یخ شروع به شکلگیری کرد.
هم؟ تکنیک چی...؟
چون هوی باهرگز دقت به شینمسئله اوی نگاه کرد.
حرکات خیرهکننده دست، تکنیک چی باورنکردنی... انرژی ازاستعدادی سوزنها به بدن دانموک لین سرازیر شد وروزی رگهای خونی و اندامهای او را تحریک کرد.
پس از مدتی...
سووش!
شین اویعادی سوزنها رادرگیر بیرون کشید.
سوزنهای پوشیده از یخ بخاربرخلاف سردی از خود ساطع کردندشمشیر و به رنگ سفید میدرخشیدند.
این انرژیاستعداد یین باقیمانده درشمشیر بدن او بود.
شین اوی سوزنهایمستقیمی یخزده را تکان دادچیزی و اخم غلیظی کرد.
«تچ! تو اینهرگز چند روز گذشتهمسئله اصلاً مراقب خودت نبودی!»
دانموک لینعین خجالتزده بهتفاوتهایی نظر میرسید.
«اخیراً سرم شلوغ بوده...»
«کافیه! من انرژی یین راکد رو خارج کردم، پسپیش فقط مراقب بدنت باش. با این حال، این کافیدوخته نیست. بعداً بیا پیشم و مرتب طب سوزنی انجام بده.»
«این... این اشکالی نداره؟»
«من قبلاً یه بار درمانت کردم.سرشار تا وقتی کارم رو درست ومقایسه حسابی انجام ندم، خیالم راحت نمیشه.»
چهره دانموک لین روشن شد.
درمان شدن توسطمستقیمی شین اوی مثل چیدنچیزی ستارهها از آسمان بود.
و حالا او پیشنهاددرگیر میکرد که این کار راعنوان به طور منظم انجام دهد!
«ممنونم.»
او که تحتاستعدادی تأثیر قرار گرفتهقابل بود، تعظیم عمیقی کرد.
«چیزی نیستهیچ که بخواینمیگیری براش شلوغش کنی.»
شین اوی آن را نادیده گرفت، اما عرقنمیکرد روی پیشانیاش را با آستینش پاک کرد... مشخصبرخلاف بود که این کار حسابی انرژیاش را گرفته است.
سپس، رو به چون هویبرخلاف که از دور تماشا میکرد کردقابل و با اعتماد به نفس گفت:
«خب، نظرتاستعداد چیه؟ نمیخوایامپراتریس یاد بگیری؟»
تلفیق تکنیکهیچ چی ونمیگیری هنرهای پزشکی.
'جالبه.'
اما فقط همین بود.
چون هوی که قبلاً چیزهای بهقابل مراتب بزرگتری را دیده و انجامبتونه داده بود، هیچ هیجانی احساس نمیکرد.
«نه. امروز کار دارم.»
با شنیدن همانهرگز جواب قبلی، چهره شینپیچیدهای اوی در هم رفت.
«گفتی یاد میگیری!»
«گفتم اگهاستعداد وقت کنمامپراتریس یاد میگیرم.»
«پس الان...»
«باید برمعادی هفت دروازهدرگیر شکوفه آلو.»
«چی؟ هفت دروازه شکوفه آلو...؟»
چهره شین اوی سرخ شد.
«دفعه پیشهیچ هم همیننمیگیری رو گفتی!»
«اون مالعادی اون موقع بود.چنین الان فرق داره.»
«...ای پسرهی عوضی! باز هم!»
شین اوی که دیگر نمیتوانست خودش را کنترل'برخلاف کند، منفجر شد، اما چون هوی از قبلنرمی پایش را روی زمین کوبیده و ناپدید شده بود.
شین اوی در حالی که کوچک شدنچیزی چون هوی را در دوردست تماشا میکرد،نظرم پایش را به زمین کوبید و فریاد زد:
«ای حرومزادهی صاعقهزده! همونجا وایستا!»