چپتر 322: مویول، هوبئی
0خیابانها پر از جمعیت بود،مسحور اما بیشتر این آدمها قرارمیگذاشتند نبود در مویول ماندگار شوند.
مشتی تاجر و جنگجوی محافظشرابیه که فقط برای عبور ازمسافرخانهها رود یانگتسه به اینجا آمده بودند.
و البته ولگردهایی که یا استخدام اینخودم کاروانها شده بودند، یا توی کوچهپسکوچهها پرسهچشمبههمزدن میزدند تا شاید کسی بهشان کاری بدهد.
تقریباً همهمکانها از همینمسافرانِ قماش بودند.
شهری کهآدمهایی فقط باید ازمسحور آن عبور کرد.
مویول یک چنین خرابشدهای بود.
به همین دلیل، خیابانهای مویولیوننان پر بود از تعداد غیرعادیزده و زیادی مسافرخانه و فاحشهخانه.
این مکانها فقط برای اینجیبپرپول ساخته شده بودند که مسافرانِ جیبپرپولتاریکی را وسوسه کنند و تلکهشان کنند.
و این وسوسه، نه درمسحور روز، بلکه در تاریکی شبمیگذاشتند چهره واقعیاش را نشان میداد.
خورشید غروب کردبودم و تاریکی همهجاچشمبههمزدن را فرا گرفت.
انگار که همه منتظر همین لحظه بودند؛ فانوسهااسم یکی پس از دیگری سر در هر خانهایگوشهوکنار روشن شدند و نورشان خیابان را پر کرد.
نورهای لرزان زرد و قرمز اینوسوسه توهم را به وجود میآوردند کهچهره انگار ستارههای آسمان شب روی زمین افتادهاند.
منظرهای رؤیایی و مرموز بود.
آدمهایی که این صحنه راشرابیه میدیدند، مسحور نور میشدند ومسافرخانهها یکییکی قدم به خیابانها میگذاشتند.
طولی نکشید که...
«مهمون عزیز! بفرما اینطرف!»
«هاهاها! بهت که گفتم، تومسحور یوننان واسه خودم اسم ومیگذاشتند رسمی به هم زده بودم!»
«عجب شرابیه!»
در یک چشمبههمزدن،بهت تمام گوشهوکنار خیابانواسه پر از سروصدا شد.
مسافرخانهها و فاحشهخانهها تا خرخره پروسوسه از مشتری شدند و کل خیابانچهره غرق در هیاهو و زندگی شد.
عدهای مینوشیدند و وراجی میکردند.
عدهای دیگر هم در حالیشرابیه که زنانی را در آغوشمسافرخانهها داشتند، با صدای بلند میخندیدند.
آدمهای بیشماری در خیابانهایگفتم مویول، امیال و هوسهایاسم کثیفشان را به نمایش میگذاشتند.
«بیا اینجا،مکانها یه پیکمسافرانِ برام بریز.»
مردی میانسال با ردای سفید، درنور حالی که در هر بازویش زنینکشید را گرفته بود، لبخند موذیانهای زد.
«اوه، ارباب.»
«بفرمایید.»
زنانی که درساخته دو طرفش بودند، باکنند چشمانی خمار لبخند زدند.
آنها که لباسهای نازک و حریر مانندی بهیکییکی تن داشتند، با صداهایی عشوهگرانه حرف میزدند واینطرف سریع جام او را پر از شراب کردند.
آدمهایی که آن اطرافعجب نشسته بودند، زیرچشمی بهگوشهوکنار این صحنه نگاه میکردند.
مرد میانسال طوری درگفتم مسافرخانه رفتار میکرد کهاسم انگار وسط فاحشهخانه است.
منظرهای بود کهساخته هر کسی راوسوسه کمی معذب میکرد.
درست در همان لحظه، مرد میانسالنور که انگار متوجه نگاههای خیره شده بود،مهمون پاهایش را با وقاحت روی میز کوبید.
بوم!
کاسهها لرزیدندهاهاها و غذاهاگفتم روی میز ریخت.
اما مرد میانسال، انگار که اصلاً برایش مهمتلکهشان نبود، با چشمانی درنده به اطراف خیره شدخورشید و نگاهی به آدمهای حاضر در مسافرخانه انداخت.
«...»
با این نگاه،بودم همه با عجلهچشمبههمزدن چشمهایشان را دزدیدند.
بعد در سکوت سرشان را پایینواسه انداختند و فقط به غذاهای خودشانعجب خیره شدند و به خوردن ادامه دادند.
«خوبه!»
مرد با دیدنصحنه این صحنه پوزخندی زدمیشدند و زیر خنده زد.
خنده بلندش آنقدربودم کرکننده بود کهچشمبههمزدن کل مسافرخانه را میلرزاند.
اما نه مشتریهای دیگر ویوننان نه حتی صاحب مسافرخانه، جرأتزده نداشتند حرفی به او بزنند.
چون او کسیساخته بود که هیچکس نمیتوانستکنند سر به سرش بگذارد.
دانشمند روح شهوانی، جانگ پیو.
او استاد رزمیای بود که آمده بودتمام تا به جای «دست شبح سم» کهغرق اخیراً ناپدید شده بود، بر مویول حکومت کند.
فکرشو بکنهاهاها اون احمقگفتم خودش غیبش زد.
لبخند عمیقی رویساخته لبهای دانشمند روحوسوسه شهوانی نقش بست.
مویول، حالا که استاد رزمیایمسحور مثل دست شبح سم رامیگذاشتند نداشت، عملاً تو مشت او بود.
«یه جام دیگه برام بریز.»
درست زمانی کهبهت با هیجان میخواستواسه جامش را سر بکشد.
چررررک—
صدای تکانآدمهایی خوردن پردهی مهرهایمسحور به گوش رسید.
با صدایی بسیار ضعیف،عجب دستی کاملاً سفید ازگوشهوکنار میان مهرهها بیرون آمد.
در همان لحظه.
تق.
صدای قدمهایی به گوش رسید.
صدای آرامی بود.
اما بههاهاها طرز عجیبی دریوننان گوش طنینانداز میشد.
انگار که مسحور آن صدای ضعیفوسوسه شده باشند، نگاه تمام حاضران درچهره مسافرخانه روی پردهی مهرهای قفل شد.
ساراک—
با عبور ازبودم میان پردهی مهرهای،چشمبههمزدن مرد جوانی ظاهر شد.
موهایش که تا روی شانههایش میرسید را با بیخیالیرسمی پشت سرش بسته بود؛ جوانی خوشقیافه با نگاهی نافذمسافرخانهها و تیز که هر کسی را تحت تأثیر قرار میداد.
وقتی بالاخره کاملاً وارد مسافرخانه شد،وسوسه ردای سیاهی که پشت سرش تاب میخورد،واقعیاش از حرکت ایستاد و روی تنش نشست.
«خوش اومدید!»
پیشخدمت که تا آن لحظه در گوشهای ازگوشهوکنار مسافرخانه قایم شده بود و چهارچشمی دانشمند روح شهوانیعدهای را میپایید، با عجله به سمت مرد جوان رفت.
«همراه دارید؟»
پیشخدمت خیلی طبیعی حرف میزد.
نقشهاش این بود که قبل ازنور اینکه دانشمند روح شهوانی واکنشی نشان دهد،مهمون او را به سمت میزی راهنمایی کند.
«نه.»
مرد جوان،هاهاها چون هوی، بایوننان خونسردی جواب داد.
او در حال حاضر لباس فرم فرقهاشکنند را به تن نداشت، بلکه ردای سبکینشان پوشیده بود که تن هر رهگذری پیدا میشد.
این کار راصحنه برای پنهان کردننور هویتش کرده بود.
شاید روش پیشپاافتادهایبودم به نظر میرسید،چشمبههمزدن اما حسابی جواب میداد.
در میان تمام مشخصاتی که ازواسه او به دست اتحاد سیاه شیطانیعجب رسیده بود، بارزترینشان خیلی ساده بود.
یک تائوئیستمکانها از فرقهمسافرانِ کوه هوآشان.
تنها کاری که بایدمیدیدند میکرد این بود که اینقدم تصور را به هم بزند.
و بهترین راه برای اینشرابیه کار، درآوردن لباس فرم کوهمسافرخانهها هوآشان و خوردن گوشت بود.
خیلی وقته گوشتبهت نخوردم، امروز میخوامواسه تا خرخره گوشت بخورم.
چون هوی که از بوی گوشتی کهکنند به مشامش میرسید حسابی کیفور شده بود،نشان لبخند محوی زد و لب باز کرد.
«تنهام.»
«که اینطور!زده پس همینعجب الان راهنماییتون میکنم.»
پیشخدمت با سرعت حرکت کرد.
با خودش فکر کرد بهتر است به جایتلکهشان کش دادن مکالمه، او را به سمت میزیخورشید ببرد تا از تیررس نگاه آن مرد خارج شود.
خیلی زود، پیشخدمت چون هوی رانور به میزی راهنمایی کرد که تا حدمهمون ممکن از دانشمند روح شهوانی دور بود.
«چه یاروی مسخرهای.»
دانشمند روح شهوانی در حالییوننان که دور شدن چون هویزده را تماشا میکرد، پوزخندی زد.
قیافهاش بدک نبود.
اما بدجورآدمهایی احمق بهمیدیدند نظر میرسید.
«دو تا شمشیربودم تو دنیای رزمیچشمبههمزدن با خودش حمل میکنه.»
پوزخندی ناخودآگاه روی لبش نشست.
حمل کردن دو شمشیر در دنیایوسوسه رزمی، خودش بهترین مدرک بود که طرفواقعیاش حتی الفبای هنرهای رزمی را هم نمیداند.
یه احمق کهصحنه سعی داره اداینور رزمیکارا رو دربیاره.
دانشمند روح شهوانی نگاهش را از چونتمام هوی گرفت و خواست جامش را بلندغرق کند، اما وقتی دید خالی است، اخم کرد.
تازه آن موقع بود که نگاهی به اطراف انداخترسمی و دید زنانی که در دو طرفش نشسته بودند،مسافرخانهها با چشمانی خمار و ماتومبهوت به چون هوی خیره شدهاند.
«دارید چه غلطی میکنید؟»
دانشمند روحآدمهایی شهوانی با چشمغرهایمسحور این را گفت.
زنان که محو تماشایعجب چون هوی بودند، با شنیدنسروصدا صدای یخزدهاش از جا پریدند.
«انگار ازهاهاها قیافه اونگفتم یارو خوشتون اومده.»
زنان از صدایساخته بم و ترسناک دانشمندکنند روح شهوانی وحشت کردند.
«نه، ارباب.»
«وقتی شما اینجا هستید،عجب مگه میتونیم به کسگوشهوکنار دیگهای نگاه کنیم، ارباب؟»
هر دو زن با دستپاچگی حرفواسه میزدند و در حالی که خودشان راشرابیه به دانشمند روح شهوانی میچسباندند، عشوه میآمدند.
اما.
«خفه شید.»
دانشمند روحزده شهوانی باعجب سردی گفت.
قلبش که از قبلگفتم سرد شده بود، دیگراسم با این چیزها نرم نمیشد.
سپس خودش بطری شرابمسافرانِ را کج کرد وتلکهشان جامش را پر کرد.
پس از اینکه با نگاهی تهدیدآمیزنور به جام پر از شراب گرمنکشید خیره شد، آن را یکنفس سر کشید.
«این شراب هیچ مزهای نداره.»
این را با لحنی سرد گفتواسه و جامی را که در دست داشت،شرابیه با تمام قدرت به گوشهای پرت کرد.
هدفش چون هویساخته بود که با راهنماییکنند پیشخدمت تازه میخواست بنشیند.
سوووش!
فنجان هوازده را شکافتعجب و جلو رفت.
دانشمند روح شهوانی با دیدن فنجانیواسه که به سمت پشت سر چونعجب هویِ بیخبر پرواز میکرد، پوزخند کجی زد.
فنجان درمکانها یک چشمبههمزدن بهجیبپرپول او نزدیک شد.
به نظر میرسید فنجان قرار استنور محکم به پشت سرش بخورد ونکشید آن جوانکِ بدبخت را بیهوش کند.
درست در لحظهایبودم که فنجان میخواستچشمبههمزدن به سرش برخورد کند.
ووش!
ناگهان، فنجان ناپدید شد.
«...!»
چشمان دانشمندزده روح شهوانی ازشرابیه تعجب گشاد شد.
جا خورد و پلکگفتم زد، انگار نمیتوانست چیزیاسم را که میبیند باور کند.
تق.
چون هوی از حرکت ایستاد.
«این دیگه چه غلطیه؟»
صدای سردش در فضا پیچید.
«قربان؟»
پیشخدمت که از همهجا بیخبر بود،نور با چهرهای گیج به چون هوینکشید که ناگهان متوقف شده بود نگاه کرد.
سوووک—
ناگهان، چون هوی برگشت.
فنجان در دستش بود.
«مثل اینکهآدمهایی بدجوری هوسمیدیدند مردن کردی.»
صدای سردیزده بر مسافرخانهعجب سایه انداخت.
انگار موجی ازبهت سرمای چله زمستانواسه به داخل وزیده بود.
رنگ ازمکانها رخسار دانشمندمسافرانِ روح شهوانی پرید.
«اون... اونآدمهایی فنجون رومیدیدند گرفت؟ اونم اونطوری؟»
مردمک چشمانش بهشدت میلرزید.
آن فنجانهاهاها با نیروی درونییوننان پرتاب شده بود.
اما او چنان سریع فنجانجیبپرپول را گرفته بود که حتیبلکه متوجه حرکتش هم نشده بود.
این یک تکنیک ماورایی بود،مسحور چیزی که از عهده یکمیگذاشتند آدم معمولی با مهارتهای پیشپاافتاده برنمیآمد.
«یـ... یک استاد...!»
با درکهاهاها اشتباهش، عرق سردییوننان روی کمرش نشست.
در گذشته،مکانها هرگز دست بهجیبپرپول چنین حماقتی نمیزد.
مهم نبود طرف مقابل دو شمشیر حمل میکند یاقدم نه، او همیشه آنقدر محتاط بود که اول هویتبهت حریف را بررسی کند و بعد دست به کار شود.
اما اخیراً، از آنجا که کل مویولتمام را در مشت خود داشت، ناخودآگاه مغرورغرق شده بود و همین غرور کار دستش داد.
در همان لحظه.
تق، تق.
صدای قدمهایی در گوشش پیچید.
چون هوی با چشمانی بیتفاوتشرابیه به دانشمند روح شهوانی خیره شدهفاحشهخانهها بود و به سمتش قدم برمیداشت.
هرچه فاصلهشان کمتر میشد.
هوووو—
بادی ازآدمهایی سطح زمینمیدیدند وزیدن گرفت.
برای لحظهای، فانوسهای داخلعجب مسافرخانه تاب خوردند و نورشانسروصدا به هر سو پخش شد.
چون هویهاهاها انرژیاش راگفتم آزاد کرده بود.
«هوپ!»
بدن دانشمندآدمهایی روح شهوانیمیدیدند به لرزه افتاد.
هرچه آن جوان نزدیکترعجب میشد، فشار ناشناخته وگوشهوکنار سنگینتری روی او آوار میشد.
فشاری غیرقابل توصیف بود.
در همین حین، زنانی که دووسوسه طرفش نشسته بودند، از دیدن دانشمند روحواقعیاش شهوانی که مثل بید میلرزید، دستپاچه شدند.
«سرورم؟»
«چه اتفاقی افتاده؟»
با شنیدن حرفهایشان، رنگگفتم چهره دانشمند روح شهوانیاسم حتی بدتر از قبل شد.
زنانی که درست کنارشمسافرانِ بودند، طوری حرف میزدند کهروز انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
انگار اصلاًآدمهایی این فشار خردکنندهمسحور را حس نمیکردند.
«این حضورزده سنگین... فقط رویشرابیه من متمرکز شده...»
بام!
قلبش به شدت میکوبید.
احساس میکرد دارد خفه میشود.
حتی دچار این توهمعجب شده بود که کسیگوشهوکنار دارد گلویش را فشار میدهد.
در نهایت،هاهاها وقتی آن جوانیوننان درست مقابلش ایستاد.
بامب!
دانشمند روحآدمهایی شهوانی بهمیدیدند پشت افتاد.
همراه با صندلیاش سقوط کرد، رویچشمبههمزدن زمین غلتید و بعد با عجله رویمشتری زانوهایش نشست و شروع به التماس کرد.
«من... من نتونستم یهگفتم جنگجوی بزرگ رو بشناسماسم و جسارت کردم. منو ببخشید!»
با دیدن این رفتار ازجیبپرپول دانشمند روح شهوانی، هیچکس دربلکه مسافرخانه نتوانست تعجبش را پنهان کند.
دانشمند روح شهوانیصحنه در حال حاضر برترینمیشدند استاد رزمی مویول بود.
با این حال،بودم داشت زانو میزدچشمبههمزدن و التماس میکرد.
آن هم به یک جوانک.
در همان لحظه.
سوووک—
چون هوی بدونبودم هیچ حرفی دستشچشمبههمزدن را حرکت داد.
همان دستهاهاها راستی که فنجانیوننان را گرفته بود.
موج ضعیفی از انرژی از دستوسوسه راستش جریان یافت، آستین ردای سیاهش تکانواقعیاش خورد و چیزی به بیرون شلیک شد.
«فـ... فنجون؟!»
تا زمانی که دانشمند روح شهوانی باتمام تأخیر فهمید چه چیزی به سمتش پروازغرق میکند و چشمانش از وحشت گشاد شد...
باک!
صدای بلندی به گوش رسید.
با آن ضربه، دانشمند روح شهوانینور درد وحشتناکی در پیشانیاش حس کردنکشید و هوشیاریاش به سرعت محو شد.
او از هوش رفته بود.
چون هوی فنجان پرش را سر کشید وتلکهشان یک تکه از گوشت خوک پخته شده باخورشید پنج ادویه را که جلویش بود، در دهانش گذاشت.
«بد نیست.»
طعمش چنگی به دل نمیزد.
اما برای چون هوی که بعدواسه از مدتها داشت گوشت میخورد، از هرشرابیه غذای لذیذی در زیر آسمان خوشمزهتر بود.
«همم؟ شراب تموم شد.»
چون هوی بهصحنه فنجان خالیاش نگاهنور کرد و گفت.
«بفرمایید! جنگجوی بزرگ!»
کسی آنجاهاهاها بود که بلافاصلهیوننان برایش شراب ریخت.
او کسیمکانها نبود جزمسافرانِ دانشمند روح شهوانی.
با جای واضح یک فنجان روینور پیشانیاش، زانو زده بود و داشتنکشید در فنجان چون هوی شراب میریخت.
«چیز دیگهای هم لازم دارید؟»
دانشمند روح شهوانیبهت دستهایش را به همخودم مالید و تعظیم کرد.
اثری از آنساخته رفتار مغرورانه چند لحظهکنند پیشش باقی نمانده بود.
زنانی که با دانشمند روحمسحور شهوانی آمده بودند، اصلاً نمیتوانستندمیگذاشتند با وضعیت فعلی کنار بیایند.
«آخه اون مرد کیه...»
«با یه حرکتبهت دانشمند روح شهوانیواسه رو تسلیم کرد.»
آنها بامکانها نگاهشان بامسافرانِ هم حرف میزدند.
اگرچه آنها روسپی بودند، امامسحور در عین حال اعضای دروازهمیگذاشتند هائو هم به حساب میآمدند.
به همین دلیل برای جمعآوری اطلاعاتچشمبههمزدن به دانشمند روح شهوانی چسبیده بودند، امامشتری حالا اتفاق کاملاً غیرمنتظرهای رخ داده بود.
در همان لحظه.
تق—
چون هویآدمهایی چاپستیکهایش رامیدیدند زمین گذاشت.
سیر شده بود.
«هوو، بالاخرههاهاها حس میکنمگفتم یه چیزی خوردم.»
چون هوی که با لبخندی درخشانوسوسه حرف میزد، از جا بلند شدچهره و دو شمشیرش را به پهلویش بست.
«د... دارید میرید؟»
چهره دانشمندزده روح شهوانیعجب روشن شد.
برای او، بزرگترین آرزویش اینیوننان بود که همهچیز به همینزده شکل تمام شود و برود.
«من همینمکانها الان حسابشمسافرانِ رو پرداخت میکنم!»
وقتی چون هوی حرفمیدیدند خاصی نزد، او بایکییکی عجله به راه افتاد.
چون هوی نگاهی گذرا به دانشمندچشمبههمزدن روح شهوانی که برای پرداخت پولخرخره میرفت انداخت و بلافاصله سرش را برگرداند.
دانشمند روح شهوانی اصلاًگفتم در حد و اندازهای نبودرسمی که توجهش را جلب کند.
او فقطمکانها مثل یکمسافرانِ حشرهی گذری بود.
چیزی که الان توجه چون هوینور را جلب کرده بود، آن دو زنیمهمون بودند که در گوشه میز نشسته بودند.
«اون موقع رهبر شعبه شانشیشرابیه میگفت اعضای دروازه هائو بیشترمسافرخانهها تو فاحشهخونهها ول میچرخن، راست میگفت.»
چشمان چون هوی باریک شد.
انرژیای که از این دو زن ساطعکنند میشد، دقیقاً همان کیفیتی را داشت کهنشان در رهبر شعبه شانشی دروازه هائو دیده بود.
چون هوی بهصحنه آن دو نگاه کردمیشدند و به حرف آمد.
در حالی که بیسروصدا یکشرابیه آرایش مسدودکننده چی ایجاد میکردمسافرخانهها تا کسی صدایشان را نشنود.
«شماها ازهاهاها دروازه هائوگفتم هستین، مگه نه؟»
با این سؤالساخته مستقیم چون هوی، هرکنند دو زن جا خوردند.
اما خیلیآدمهایی زود حالت چهرهشانمسحور را کنترل کردند.
«نمیفهمم منظورتون چیه...»
«ما فقطهاهاها چند تاگفتم روسپی سادهایم.»
آن دو سعیساخته کردند با لحنی ملایمکنند و فریبنده حرف بزنند.
این یکی از قوانین دروازهمسحور هائو بود که اعضا هرگزمیگذاشتند نباید هویت خود را فاش کنند.
به همینزده دلیل سعی درشرابیه پنهان کردنش داشتند.
اما.
«این چرتوپرتهامکانها رو تمومش کنید،جیبپرپول فقط راه بیفتید.»
چون هوی تلاشهایشان رامیدیدند نادیده گرفت و بایکییکی بیحوصلگی حرف خودش را زد.
با صدایی سرد و برنده.
«منو ببریدهاهاها پیش رهبرگفتم شعبهی اینجا.»