چپتر 276: یاکشا سیاه
0بدنی که کاملاً در سیاهیداشت پوشیده شده بود و ماسک یاکشانبرد که محکم به صورتش چسبیده بود.
منظره عجیبی بود.
حتی شایدفارغ خندهدار بهسنگینی نظر میرسید.
اما هیچکسیعنی در عمارت بهشکست ظاهر او نخندید.
چطور میتوانستند؟
در دنیای رزمی، در تمام دنیا،نبرد تنها یک مرد شناخته شده بودفضا که ماسک یاکشا به چهره میزد.
«...یاکشا سیاه.»
مو هونگ نالهای سر داد.
او تنها کسیپیروزی نبود که اینحالا واکنش را نشان داد.
تمام اعضای جوخه نابودی در عمارتنبرد از لای دندانهای به هم فشردهشانفضا نالهای کردند و سر جایشان خشکشان زد.
نام یاکشافارغ سیاه چیزسنگینی پیشپاافتادهای نبود.
یکی ازیعنی سه جانشینظالم بزرگ جهان.
نابغه بیبدیلی که آنقدر برجسته بود که رهبرهمراهانش اتحادیه سیاه شر، تنها بر اساس استعدادش، اوسنگینی را به عنوان شاگرد مستقیم خود پذیرفته بود.
انواع و اقسامهمراهانش ستایشها برای توصیفنبرد او به کار میرفت.
«شنیده بودم طولتنش میکشه تا برسه...کرده اما همین الان اینجاست.»
«این اصلاً تو برنامه نبود.»
عرق سرد ازپیروزی پشت اعضای جوخهحالا نابودی سرازیر شد.
چون هوی به تازگی ارباب قبیله شمشیرآغاز باران خون، یعنی شمشیر خونین ظالم را شکستآرام داده بود و در آستانه پیروزی قرار داشت.
اما حالا، با ظهور یاکشافضا سیاه و همراهانش، مرحله جدیدیبرانداز از نبرد آغاز شده بود.
در همین حال، فارغ از تنش سنگینی که فضا را پرحالا کرده بود، چون هوی با نگاهی آرام و بیخیال یاکشا سیاهفضا را برانداز کرد، انگار که فقط داشت به یک نمایش نگاه میکرد.
سپس سرش را کج کرد.
«درسته که هوا سردمرحله شده، ولی این دیگه زیادیفارغ خودش رو نپیچیده؟ گرمش نمیشه؟»
این اولینفارغ برداشت او ازفضا یاکشا سیاه بود.
شنلی بزرگتریعنی از هیکلشظالم پوشیده بود.
علاوه بر این، حتی دستهایی که بین گردنهمراهانش و آستینهایش مشخص بود، با پارچهای که با دقتفضا از نخهای سیاه بافته شده بود، پوشانده شده بود.
«فقط نگاهظهور کردن بهش آدمجدیدی رو خفه میکنه.»
چون هویفارغ سرش راسنگینی تکان داد.
با دقت که نگاه میکردی، حتیداده گوشها و گونههایش که کاملاً توسطظهور ماسک پوشانده نشده بودند نیز پنهان بودند.
به نظرآستانه میرسید تمام بدنشداشت پوشیده شده است.
«یعنی دلشظهور نمیخواد پوستشمرحله رو کسی ببینه؟»
برای لحظهای،فارغ نوری در چشمانفضا چون هوی درخشید.
کنجکاویاش تحریک شد که این یارو چه چیزیپیروزی را میخواست اینقدر پنهان کند که تمام بدنشنبرد را به این شکل عجیب با پارچه پوشانده بود.
همان لحظه بود.
سسسک—
یاکشا، یعنی ماسکش، تکان خورد.
ماسک بهیعنی سمت چونظالم هوی چرخید.
بهزودی، نور آبی وحشتناکیقرار از دو سوراخ ماسکهمراهانش به بیرون سرازیر شد.
«شمشیر قابلتحسینی بود.»
صدای ناخوشایندیفارغ در عمارتسنگینی طنینانداز شد.
با شنیدن این صدای عجیب که فقطآستانه شنیدنش باعث میشد لرزه بر اندامشان بیفتد،مرحله چهره افراد حاضر در عمارت در هم رفت.
اینکه مرد بود یا زن.
اینکه چهظهور هنرهای رزمیایمرحله آموخته بود.
هیچچیز قابل تشخیص نبود.
او کسی بود که به اندازه فردیآستانه که در مه غلیظی پنهان شده باشد،مرحله مبهم و غیرقابل درک به نظر میرسید.
به خاطر همین مرموز بودن، درحالا یک چشم به هم زدن تمامآغاز نگاهها در عمارت روی او متمرکز شد.
با این حال، یاکشامرحله سیاه به نظر نمیرسید کوچکترینفارغ اهمیتی به نگاههای آنها بدهد.
او فقطفارغ به چونسنگینی هوی نگاه میکرد.
«داشتن چنینیعنی هنر رزمیایظالم تو این سن...»
چشمان یاکشاآستانه پرتوی ازقرار نور بیرون داد.
این یک نیت وحشتناکمرحله بود، نیتی که باعث میشدفارغ حریفش خودش را جمع کند.
بهزودی، انرژی سردی که ازفضا زیر پاهای یاکشا سیاه سرچشمهبرانداز میگرفت، با مرکزیت او فوران کرد.
در یکیعنی لحظه، طوفانیظالم عمارت را درنوردید.
در مواجهه با طوفان انرژی شیطانی،حالا افراد حاضر در عمارت با عجلهآغاز نیروی درونی خود را بالا بردند، اما...
«کوک!»
«هوپ!»
جذب کاملیعنی این ضربهظالم کار سختی بود.
علاوه بر این، تراکم انرژی شیطانی که در حالمرحله حاضر روی عمارت فشار میآورد آنقدر عظیم بود کهکرده حتی مقاومت در برابر آن هم دشوار به نظر میرسید.
هواااک!
موهای خاکستری یاکشاتنش سیاه به سمتکرده بالا سیخ شد.
لحظهای بود که این توهم راداده ایجاد میکرد که ماسک یاکشا در حالهمراهانش تبدیل شدن به یک یاکشای واقعی است.
دقیقاً در همان زمان.
«بادش یهظهور کم زیادیمرحله تنده، نه؟»
چون هوی با بیخیالی گفت.
او ماه شکوفه را بالاشکست آورد، انگار که طوفان انرژیداشت شیطانی کوچکترین تأثیری رویش نگذاشته بود.
بلافاصله پسآستانه از آن، ماهداشت شکوفه تار شد.
فلش!
نور شمشیر درخشانی فوران کرد.
ماه شکوفه تار شده در یک چشمآستانه به هم زدن مانند پرتوی از نورمرحله تاب خورد و یک خط افقی رسم کرد.
یک زخم شمشیر واحدقرار که آسمان و زمینهمراهانش را از هم جدا کرد.
در آن لحظه،همراهانش فضای عمارت مانند رودخانهایآغاز طغیانگر به خروش آمد.
ضربه شمشیر مستقیمتنش به سمت کمرکرده یاکشا سیاه پیش رفت.
سرعتش وحشتناک بود.
ضربه شمشیر بهزودی باقرار انرژی شیطانیای که اوهمراهانش ساطع میکرد برخورد کرد.
ججئوجئوجئوک!
انرژی شیطانیفارغ با بیرحمی ازفضا هم شکافته شد.
طوری متلاشییعنی شد که دیگرشکست قابل تشخیص نبود.
«...»
چشمان یاکشا سیاه که تا آن لحظهآغاز با چانهای بالا گرفته و پر ازنگاهی غرور به اطرافش نگاه میکرد، باریک شد.
اما هیچفارغ تعجبی درسنگینی نگاهش دیده نمیشد.
انگار ازیعنی قبل انتظارشظالم را داشت.
و در همان لحظه.
هوویک!
سایه سیاهی مداخله کرد.
کواااانگ!
دقیقاً زمانی که انفجاریقرار رخ داد و گرد ومرحله غبار غلیظی به هوا برخاست.
هوک!
سایهای با شکافتنتنش گرد و غبارکرده به جلو هجوم آورد.
او همان مرد میانسالی بود که روحیه جنگندگیپیروزی از خود ساطع میکرد، یکی از اعضای گروهینبرد که با یاکشا سیاه به عمارت آمده بودند.
در نقطهای نامعلوم،پیروزی شمشیر پهنی درحالا دستش ظاهر شده بود.
شمشیر پهن وهمراهانش بزرگی با رنگینبرد سیاه و جوهر مانند.
«یارو بدک نیست.»
چون هوییعنی بلافاصله یکظالم قدم حقیقی برداشت.
لحظهای که نوک کفش چرمیاشداشت را روی زمین حس کرد،جدیدی بدنش به جلو پرتاب شد.
بلافاصله پسظهور از آن، ماهجدیدی شکوفه اوج گرفت.
«درخشش سقوط شکوفه آلو.»
این فکریعنی بلافاصله بهظالم شمشیر منتقل شد.
با حرکتی شبیه به یک اژدهای در حال صعود، ماهجدیدی شکوفه در یک نفس با شمشیر پهن مرد میانسال شاخآرام به شاخ شد و موج شوک عظیمی را آزاد کرد.
ججئو-ائوئوک!
فضایی که شمشیر پهن و شمشیر بانگاهی هم برخورد کردند دچار اعوجاج شد ونمایش ضربه مانند یک موج به بیرون پخش شد.
بوم—
کسانی که برای مسدود کردن انرژی شیطانی یاکشا سیاهمرحله نیروی درونی خود را بالا برده بودند، ناخودآگاه توسطکرده این موج جارو شدند و با باسن به زمین افتادند.
منظرهای بود کههمراهانش درک آن غیرممکننبرد به نظر میرسید.
دوئل بین شمشیر خونین ظالم و چون هویآرام برای آنها مانند نبرد موجودات مطلق بود، امامیکرد این مبارزه در سطح حتی بالاتری قرار داشت.
«باورم نمیشهیعنی همچین هیولاییظالم وجود داشته باشه!»
مردمک چشمان مرد میانسال لرزید.
نمیتوانست باورش کند.
او که بود؟
ده سال پیش، او به استادی در قلمرو نهایت رزمیداشت تبدیل شده بود و با لقب تیغه بیقلب در سراسرتنش دنیای رزمی برای خود نامی دست و پا کرده بود.
به همین دلیل، اتحادیه سیاه شرحالا حتی شخصاً از او دعوت کردهآغاز بود تا یک ارباب محافظ باشد.
او تا این حدمرحله به مهارتهای خودش اطمینانحال داشت، و با این حال...
اینکه شمشیر پهنش توسط یک تائوئیست جواننگاهی که به زور به نظر میرسید بیستنمایش سالش باشد دفع شود، به سادگی مبهوتکننده بود.
«هی بهش میگفتنخونین قهرمان الهی شکوفهداده آلو، و حالا...»
لباسهای تیغه بیقلب متورم شد.
هنر بیکرانی که از کودکیجدیدی تمرین کرده بود، دور تمامتنش بدنش پیچید و سپس فوران کرد.
هووواک!
از موج شدید انرژی،ظالم آستینهایش پودر شد وپیروزی پوست برهنهاش بیرون زد.
روی عضلات کاملاً منقبضش، رگها بهحالا وضوح بیرون زده بودند و روحیه جنگیحال تهدیدآمیزی از دستها و شمشیرش ساطع میشد.
روحیه جنگی آزادهمراهانش شده مثل یک گردابآغاز روی شمشیر جمع شد.
در درون آن، شمشیرش خودشفضا را در روحیه جنگی شدیدتریبرانداز پیچید و قدرتش را بازیابی کرد.
به معنای واقعیخونین کلمه، قدرتی کهداده میتوانست شکست دهد...
قدرتی برای خردپیروزی کردن همهچیز درحالا آن دمیده شده بود.
این موجی از انرژی بود که از کسانیحال ساطع میشد که نگاهی اجمالی به قلمرو رزمیبیخیال آسمانی انداخته بودند، فراتر از نهایت هنرهای رزمی.
«انرژیش بدک نیست.»
با دیدن اینخونین صحنه، چون هویداده لبخند محوی زد.
انرژی تیغهای که ازقرار شمشیرِ روبهروی ماه شکوفههمراهانش حس میکرد، کاملاً قابلتوجه بود.
یک متخصص ردهبالا،همراهانش حتی در داخلنبرد قلمرو نهایت رزمی.
میتوانست بگوید که این استاد قطعاًکرده از شمشیر خون ظالم که همینانگار الان با او جنگیده بود، برتر است.
چون هوی در دلشظالم سر تکان داد و بدنهیقرار شمشیرش را کمی زاویه داد.
این حرکتِآستانه انحراف شکوفهها وداشت پیوند شاخهها بود.
برای یک لحظه، شمشیر حریفجدیدی با این حرکت هدایت شد وسنگینی در امتداد تیغه ماه شکوفه لغزید.
«چطور جرئت میکنی!»
تیغه بیرحم غرید.
صدای رعدآسایش هوا راقرار به لرزه درآورد وهمراهانش باد شدیدی ایجاد کرد.
همزمان، عضلاتشظهور به شدتمرحله متورم شدند.
اودودوک—
صدای پارهیعنی شدن چیزیظالم به گوش رسید.
در تلاشش برای مقابله با انحرافحالا شکوفهها و پیوند شاخهها با نیروی خالص،حال عضلاتش به حد نهایی خود رسیده بودند.
اما تیغه بیرحم متوقف نشد.
«فکر کردی همهچیزتنش همونطور که توکرده میخوای پیش میره؟!»
تیغه بیرحم باخونین فریاد، پاهایش راداده بدون تردید حرکت داد.
ناگهان بدنش تار به نظرداشت رسید و در یک نفس،جدیدی فاصله را به شدت کم کرد.
تجلی جریان بازگشتی.
این یک تکنیک حرکتی منحصربهفرد بود که اوآرام در آن استاد شده بود و ظرافتهای جاخالیمیکرد دادن و حمله را همزمان در خود داشت.
در نتیجه، آنخونین دو به سرعتداده به هم نزدیک شدند.
آنقدر نزدیک کهپیروزی اگر نفس میکشیدند،حالا نفسهایشان به هم میخورد.
در فاصلهای آنقدر کوتاه کهجدیدی نمیشد تکنیکهای شمشیر یا تیغه راسنگینی به درستی اجرا کرد، تیغه بیرحم...
هوواک!
ناگهان کمرش را چرخاند.
حرکتی روان و سریع بود.
و بلافاصله،ظهور دست چپشمرحله را دراز کرد.
این یک تکنیک بینقصسنگینی بود که هماهنگ باآرام حرکت کمرش تاب داده شد.
از کف دست کاملاًظالم بازش، روحیه جنگی شدیدیپیروزی به صورت جریانهایی ساطع میشد.
درست مثل یک رعد تاریک.
«واکنشش سریعه.»
چشمان چون هوی باریک شد.
معمولاً یک شمشیرزن به جایشکست استفاده از تکنیکهای دست، همهچیزشداشت را در تکنیکهای شمشیرش میریخت.
اما او فرق داشت.
تکنیکهای دستش هم ترسناک بودند.
«و باهوش هم هست. کم کردن فاصله برایآرام کنترل کردن تاب شمشیرم و بعد تلاش برای تمومسپس کردن کار با یه تکنیک دست... کارش بد نیست.»
چون هوی با دیدن کف دستی که دقیقاً شقیقهاشقرار را هدف گرفته بود، بالاتنهاش را کمی به عقبحال خم کرد و به مویی از آن جاخالی داد.
هوووونگ!
باد شدیدیظهور از کنارمرحله نوک بینیاش گذشت.
در حالی که موهایش با تاخیرکرده به سمت آسمان پرتاب شدند، چونانگار هوی پایش را به عقب کشید.
سوک—
همزمان، چون هوی که رانش رایحهحالا پنهان را اجرا کرده بود، قدمیآغاز را که تازه برداشته بود چرخاند.
سپس بدنش یک دور چرخید.
مثل یک رقص شمشیر، لباسهایش با این حرکتآرام درخشان به زیبایی به اهتزاز درآمدند و ازمیکرد میان آن، تیغه صیقلی ماه شکوفه خطی رسم کرد.
یک چرخش زیبا.
نوری قرمز به دنبال تیغهداشت تاب داده شده حرکت کردجدیدی و مسیر درخشانی را کشید.
یک ضدحمله بینقص کهمرحله در یک چشم بهحال هم زدن اجرا شد.
چشمان چونفارغ هوی به سمتفضا تیغه بیرحم چرخید.
چهرهاش که از خشم در هم رفته بود، حالاقرار پر از شوک شده بود و چشمانش چنان گشادحال شده بود که انگار چیزی غیرقابل دیدن را دیده است.
و.
سروروک—
او میتوانست ببیند که دست چپکرده حریف، که با عجله برای دفاعانگار بالا آمده بود، به کندی بالا میرود.
«خیلی کنده.»
ماه شکوفه عمیقاً در پشت دستحالا چپ تیغه بیرحم، که نتوانسته بودآغاز آن را کاملاً بالا بیاورد، فرو رفت.
سپس، تیغهای که در پوست فرونبرد رفته بود، به شکلی تمیز تافضا شانهاش بالا رفت و آن را شکافت.
چواااک—
خون فواره زد.
«کوک!»
تیغه بیرحم نالهای سر داد.
او سریعفارغ به بازویسنگینی چپش نگاه کرد.
زخم شمشیر که از شانهاششکست امتداد یافته بود، آنقدر عمیقداشت بود که استخوان سفیدش دیده میشد.
این یک زخم کشنده بود.
تیغه بیرحم از درد سوزانیجدیدی که در دست چپش احساستنش میکرد، اخمهایش را در هم کشید.
ککادوک—
دندانهایش را به هم سایید.
نمیتوانست هیچآستانه نیرویی به بازویداشت چپش وارد کند.
در حالی که خون ازجدیدی نوک انگشتانش میچکید، گودالی ازتنش خون زیر پاهایش شکل گرفت.
«هنوز تموم نشده.»
صدایی آرام به گوشش خورد.
«...!»
سپس، بدنهیظهور یک شمشیر واردجدیدی میدان دیدش شد.
تیغه بیرحم به خودش آمد وکرده تجلی جریان بازگشتی را اجرا کرد، سپسفقط شمشیرش را با تمام انرژیاش تاب داد.
پااانگ!
شمشیر که با قدرت سنگینِ عضلاتحالا ستبرش تاب داده شده بود، هواآغاز را در هم کوبید و پایین آمد.
ظرافتِ سنگینی.
از شمشیر تاب داده شده، انرژیکرده شیطانی شرورانهای به بیرون سرازیر شدانگار و تندبادی از نیرو ایجاد کرد.
در آن لحظه، شمشیرِ چون هوی که به صورتقرار افقی تاب داده شده بود و شمشیر حریف که بهفارغ صورت عمودی پایین میآمد، در هوا به هم برخورد کردند.
جوجووجوک!
فضای بینظهور آنها دچارمرحله اعوجاج شد.
این به خاطر آن بودفضا که هوا نمیتوانست برخورد انرژیبرانداز شیطانیِ طاقتفرسا را تحمل کند.
درست در همان لحظه.
جوروروک—
جریان باریکی از خونمرحله از لبانِ به همحال فشردهی تیغه بیرحم پایین چکید.
این یک جراحت درونی بود.
ناامیدی در مردمک چشمانش نشست.
در نگاه اول، به نظر میرسیدحالا که او به خوبی دفاع کرده است،حال اما نتیجه از قبل مشخص شده بود.
مردمکهایش به عقب چرخیدند.
به سمت یاکشا سیاه.
«باید فرار کنم...»
در حالی کهپیروزی این فکر راحالا با خودش زمزمه میکرد.
چنگ-گانگ!
در حالی کهتنش ماه شکوفه شمشیرکرده حریف را شکافت،
سوگوک!
صدایی وحشتناک طنینانداز شد.
ماه شکوفه که به صورت افقی تابآغاز داده شده بود، شمشیرِ تیغه بیرحم را بریدهآرام و گردن او را هم قطع کرده بود.
کوگوگونگ—
موج شوکییعنی با تاخیر،ظالم زمین را لرزاند.
و در آسمانِ بالا،قرار یک سرِ قطع شدههمراهانش و خون زرشکی حک شد.
و در آن فضا.
چون هویفارغ اجازه دادسنگینی شمشیرش پایین بیفتد.
موج عجیبی از انرژی ازشکست تمام بدنش جریان یافت و بهحالا آرامی بر محیط اطراف مسلط شد.
تجلی هنر الهی شکوفه آلو.
این انرژی، پیچیده در انرژی طبیعت که ریشهحال تمام انرژیهای جهان است، سکوتی را در اینبیخیال لحظه بر دنیا تحمیل کرد و بدینگونه فرود آمد.
منظرهای کهفارغ هیبت و ترسفضا را القا میکرد.
همه مسحورانهیعنی به چون هویشکست خیره شده بودند.
تیغه بیرحم که ازقرار قبل مرده بود، دیگرهمراهانش حتی در چشمانشان ثبت نمیشد.
فقط چون هوی وجود داشت.
انگار کهفارغ او در اینفضا دنیا تنها بود.
موجودی دستنیافتنی و طاقتفرسا.
درست در همان لحظه.
هوک—
ناگهان، بدنفارغ چون هویسنگینی ناپدید شد.
مثل شعله شمعیخونین که خاموش میشود،داده مانند یک توهم بود.
چون هوی با اجرای رانش رایحه پنهان، بههمراهانش یاکشا سیاه و همراهانش که هنوز وضعیت را درکفضا نکرده بودند نزدیک شد و شمشیرش را تاب داد.
«حالا، نوبت شماست.»