چپتر 743: چپتر 743
0موهای تنسنگینی جاودانه هیونهیچ سانگ سیخ شد.
یه لزجیِ مورمورکننده، مثلنبود زبون یه جونور درنده،میکرد کل بدنش رو فرا گرفت.
فورا تمرکزش رو جمع کرد.
دامنه دیدشکرده تا آخرین حدسنگینی ممکن باز شد.
اما با این حال،هیچ روی اون خطالرأسی که بهشنداشت زل زده بود، هیچی نمیدید.
نه هیکلعجیب آدمی، نهنبود حتی یه سایه.
با این وجود، فهمیدن اینکه کیلحظهای داره از بالای اون خطالرأس اطراففوقالعاده رو برانداز میکنه، خیلی راحت بود.
نه تنها از قبل براش کمین کردههیچ بود، بلکه اون حضور سنگینی که توظالم نگاهش بود، هیچ قصدی برای مخفی موندن نداشت.
«ارباب ظالم...»
دید جاودانهعجیب هیون سانگنبود تار شد.
تو این لحظه،لرزید حواسش بیشتر از هرنگاه زمان دیگهای جمع بود.
همهاش برای این بود که مبادا حرکتهیچ ارباب ظالم رو اونور تپه و دشمنایظالم دور و برش رو از دست بده.
میتونست شعاع صدنگاهش قدمی رو طوری ببینهمخفی که انگار کف دستشه.
حواس یه متخصص عالیرتبه تو قلمرو رزمیتجربه آسمانی، اون سطح بالایی که میگفتن هنرهایقیافههای رزمی توش به آسمون میرسه، همینقدر گسترده بود.
اما حالا، اون شبکه حسی کهلحظهای جاودانه هیون سانگ اینقدر پهنش کردهفوقالعاده بود، لرزید و از هم پاشید.
همون لحظهای که اون نگاهسنگینی رو حس کرد، یه شکافمخفی گنده تو هوشیاریش به وجود اومد.
یه حس فوقالعاده عجیب بود.
و فقط همفقط اون نبود کهاینو داشت اینو تجربه میکرد.
هیون دو که کنارش بود، به همراه تمامشکاف متخصصهای عالیرتبه اتحاد رزمی، با قیافههای مات و مبهوتاینو و نفسهای حبسشده به اون خطالرأس زل زده بودن.
بدنهاشون از فشاربلکه وحشتناک اون نگاهنگاهش خشک شده بود.
در حالی که همه مثل مجسمهبرای یخ زده بودن، فقط صدای یه بادتار سرد و بیروح تو اون حوالی میپیچید.
«فقط با یه نگاه...»
قیافه جاودانهپهنش هیون سانگپاشید تو هم رفت.
فقط یه نگاه بود.
اما اون حضور متراکم توقصدی اون نگاه، به زور کل اینظالم جنگل پهناور رو خفه کرده بود.
کلمه «فراتر ازفقط آسمونها» خود بهاینو خود اومد تو ذهنش.
«این یه خدای رزمیه.»
درست تو همون لحظه بود.
«میگن ظالمترین آدمنگاهش تو این دنیاست،برای انگار نگاهشم همینه.»
هیون دو اون سکوت سنگین رواینو شکست و در حالی که بهمتخصصهای تپه نگاه میکرد، زیر لب زمزمه کرد.
با اینکه با نگاه سنگینهمون ارباب ظالم روبهرو شده بود،هوشیاریش خیلی زود به حالت عادیش برگشت.
حتی قیافهاشکرده آروم بهحضور نظر میرسید.
جاودانه هیون سانگ با دیدن تغییر حالت هیون دو،نداشت که تا همین چند لحظه پیش پر از تنشدیگهای بود، با یه نگاه عجیب بهش خیره شد و گفت:
«عجیب خیالت راحته.»
هیون دو که انگار ذهن جاودانه هیوننگاه سانگ رو از تو چشماش خونده بود،فقط زد زیر خنده و بهش نگاه کرد.
«یه لحظه یاد هوی افتادم.»
«هوی...؟»
حرف غیرمنتظرهای بود.
اما همون موقع، جاودانه هیون سانگ حسنگاه کرد اون تنشی که مثل فنر جمعفقط شده بود، یهو دود شد و رفت هوا.
فقط با فکربلکه کردن به چون هوی،هیچ خیالش راحت شده بود.
«هاها، آره والا. الان کهقصدی فکرشو میکنم، این سطح ازارباب فشار چیزیه که زیاد حسش کردم.»
جاودانه هیون سانگفقط اینو گفت واینو از ته دل خندید.
قطعا حضور حریف وحشتناک بود.
هشت خدای رزمی، ارباب ظالم.
برازنده لقبهاش بود.
اما واقعاعجیب اونقدر از چونداشت هوی سرتر بود؟
«عمرا اینطور باشه.»
جاودانه هیونکرده سانگِ خندونحضور پلک زد.
همزمان، درخششی از کلهیچ بدنش پخش شد و بهنداشت سرعت تاریکی رو عقب روند.
یه درخشش غروبمانندفقط که انگار زماناینو رو تندتر میکرد.
هنر الهی فرقه کوه هوآشان.
هنر الهی مه بنفشحضور بدون اینکه خودش بفهمهقصدی واکنش نشون داده بود.
در جواب اون بود؟
هیون دو هم که کنارش بود، انرژیش رو بهکنارش جریان انداخت و یه انرژی خالص و سفید تائوئیستی ازبودن بدنش سرازیر شد و یه هاله شفاف به وجود آورد.
ساااااا—
از همه طرف،بلکه درخششهایی شروع بهنگاهش روشن کردن تاریکی کردن.
نور طلایی خاص تکنیکهای درونی بودایی،برای انرژیهای مختلف تائوئیستی و امواج انرژیهای گوناگونتار تو رنگهای مختلف خودشون رو نشون دادن.
متخصصهای عالیرتبه اتحاد رزمی که تااینو اون موقع حضورشون رو مخفی کردهمتخصصهای بودن، شروع به آزاد کردن انرژیشون کردن.
همه اینا همزمان اتفاق افتاد،همون بدون اینکه کسی نیاز داشتههوشیاریش باشه حتی یه کلمه حرف بزنه.
طبق نقشه اولیهشون بایدحضور مخفی میموندن، اما فهمیدنقصدی که اوضاع عوض شده.
کاملا مشخص بود کههیچ همون لحظهای که اون نگاههانداشت روشون افتاد، جاشون لو رفته.
نیتی که هر لحظه آماده حمله بود،تجربه جنگل رو لرزوند و در جواب، فشاری کهمات از سمت خطالرأس میاومد حتی قویتر هم شد.
اوضاع به مویی بند بود.
درست همون موقع که این فضای متشنجهیچ و ناپایدار داشت به اوج خودش میرسید،ظالم اتفاقی افتاد که به این وضعیت پایان داد.
ساااااا—
موج وحشتناکی از انرژی توداشت جنگلی که درخششهای ضعیفی ازهمراه جاهای مختلفش ساطع میشد، موج زد.
سر جاودانهپهنش هیون سانگ باهمون شتاب بالا اومد.
از لابهلای موهای سفیدحضور و پریشونش، منظرهای معجزهآساقصدی تو شبکیه چشمش حک شد.
مرکز اون موج فورانکننده.
از اونجا، یهو یه نور سفیداینو و خالص به بالا شلیک شد واتحاد زمین و آسمون رو به هم دوخت.
یه صحنه غیرقابل درک.
اما جاودانه هیونبلکه سانگ هیچ مشکلی توهیچ تشخیص اون ستون نداشت.
نه تنها قبلا دیده بودش،قصدی بلکه چیزی بود که خودشارباب هم زیاد ازش استفاده میکرد.
«چی شمشیر...!»
هنوز اینپهنش فریاد حیرتزده تمومهمون نشده بود که...
سوووش—
اون ستونی که زمین و آسمون رومخفی به هم وصل میکرد، اون چی شمشیرلحظه بینظیر، کمکم زاویه گرفت و کج شد.
انگار کهعجیب میخواست خود خطالرأسداشت رو خرد کنه.
یه صحنهپهنش رویایی وپاشید فانتزی بود.
مثل ضربه تبر پانگو که میگفتن زمین وقصدی آسمون رو از هم شکافته، این ضربه شمشیرتار هم انگار میخواست کوه رو دو نیم کنه.
ستون نور سفیدنگاهش خیلی زود رویبرای خطالرأس فرود اومد.
درخشش!
یه نور خیرهکننده فوران کرد.
به دنبال مسیر اون چی شمشیر وحشتناک که بهبرای تپه برخورد کرد، تاریکی و هوا با کمی تاخیرحواسش شروع به چرخیدن کردن و به داخل کشیده شدن.
تاریکی به هم پیچید.
درخشش به لرزه دراومد.
وقتی خطالرأس کاملا روشنپاشید شد، یه پیکر تنها خودشگنده رو به دنیا نشون داد.
یه پیرمرد که دستاش روسنگینی پشتش گره کرده بود ومخفی یه قیافه ریلکس و آروم داشت.
این همون لحظهای بود کهقصدی جاودانه هیون سانگ با تمام تمرکزش،ظالم ظاهر اون پیرمرد رو تایید کرد.
سااااااا—
چشمهایی که روی خطالرأس وهمون جنگل قفل شده بودن، شروعهوشیاریش به عقبنشینی و پراکنده شدن کردن.
بلافاصله بعدش،کرده یه فاجعهحضور رخ داد.
کوووووونگ!
یه طوفانعجیب وحشتناک کلنبود منطقه رو درنوردید.
طوفانی کهپهنش با یه درخششهمون کورکننده همراه بود.
جنگلی که تا همین چند لحظه پیشهیچ غرق تو سکوت بود، تو این موجظالم به شدت به اینور و اونور تکون خورد.
«هوف.»
جاودانه هیونعجیب سانگ یه نفسداشت توخالی بیرون داد.
اون از قبل یه آرایش مسدودکننده چی فعال کردهگنده بود و در حالی که داشت جلوی نیروی برنده بادمیکرد رو میگرفت، تمام حواسش رو به صحنه روبهروش داده بود.
فرمی کهکرده همین الان اجراسنگینی شد رو میشناخت.
فقط هم اون نبود.
چیزی بودعجیب که هرنبود شمشیرزنی میشناختش.
اما دقیقاپهنش به همین دلیل،همون غیرقابل باور بود.
تکنیک شمشیرکرده سه عنصر، خردسنگینی شدن کوه تای.
یه فرم از یه تکنیک درجه سه کهموندن میشد تو خیابونها هم دیدش، طوری فرود اومده بودزمان که انگار میخواست واقعا کوه تای رو خرد کنه.
یه چی شمشیرفقط عظیم رو بهاینو نمایش گذاشته بود.
«این ضربهپهنش شمشیر جاودانهپاشید شمشیر وودانگه...»
مردمک چشماشکرده به شدتحضور گشاد شد.
قلبش تند میزدنگاهش و نفسش بهبرای شماره افتاده بود.
خلق یه همچین نتیجهای، اونم فقطاینو با یه فرم پایه که شمشیرمتخصصهای رو از بالا به پایین تاب میده.
کی تو این دنیا میتونست بالحظهای یه همچین حرکت سادهای، یه چیفوقالعاده شمشیر به این عظمت تولید کنه؟
فقط جاودانه شمشیر وودانگ.
«یعنی منمسنگینی میتونم بههیچ اون نقطه برسم؟»
هوشیاریش تاعجیب دوردستها گسترشنبود پیدا کرد.
درست همون موقع که روحهمون بیدارشده یه استاد اعظم داشتهوشیاریش اون ضربه شمشیر رو درک میکرد.
«همونطور کهکرده از جاودانهحضور شمشیر انتظار میرفت.»
صدایی توسنگینی کل جنگلهیچ طنینانداز شد.
صدایی که تمام متخصصهای عالیرتبهداشت اتحاد رزمی که تو اینهمراه جنگل پهناور پخش شده بودن، شنیدنش.
ماهیت آنپهنش با انتقال صدایهمون ششگانه تفاوت داشت.
صدایش روی زمینبلکه پخش میشد و درهیچ گوشهای اطرافیان نفوذ میکرد.
مثل زمزمهایسنگینی که مستقیم درقصدی گوش نجوا شود.
«واقعاً، بزرگترینعجیب ضربه شمشیرنبود زیر آسمان. هاها.»
صدایی آمیخته با خندهپاشید طنینانداز شد و بادیشکاف چسبناک به هر سو وزید.
تندبادی سنگینکرده که طوفانحضور را آرام کرد.
موج شوک ایجاد شده توسط آنبرای ضربه شمشیر مهیب از هم شکافتدید و درخشش آن نیز محو شد.
ناگهان.
سوووو—
شبحی ازکرده میان جنگل بهسنگینی بالا پرتاب شد.
نهایت قدم خلأ.
رهبر اتحاد رزمی که به تازگی آنتجربه تکضربه متعالی را وارد کرده بود، جاودانهقیافههای شمشیر وودانگ، جین مو، به هوا برخاسته بود.
او همچون اژدهای سیلی که به آسمان اوج میگیرد بالاهوشیاریش رفت و در حالی که شمشیر باستانی سونگمون به شکلیکنارش رها در دستش آویزان بود، به خطالرأس کوه نزدیک شد.
حرکتی که بیشباهتبلکه به تکنیک بدننگاهش بیحرکت واجرا شائولین نبود.
همانطور که نزدیک شدن رهبر اتحادبرای رزمی به خطالرأس را تماشا میکرد،دید سر جاودانه هیون سانگ به سرعت چرخید.
«برادر ارشد رهبر فرقه.»
هیون دوپهنش از کنارشپاشید به حرف آمد.
در حالی که شمشیری راسنگینی که معلوم نبود کِی بیرون کشیدهموندن در دست داشت، چشمانش برق میزد.
تجلی یک نیت تهدیدآمیز.
جاودانه هیون سانگ لحظهای بهداشت او خیره شد و سپسهمراه غلاف شمشیرش را در پهلویش فشرد.
درخشش غروبی که مختص هنر الهی مهنگاه بنفش بود، از گوشه چشمانش شروع بهفقط پخش شدن کرد و دیدش را شفاف ساخت.
«همانطور که برنامهریزی شدهحضور بود، رهبر اتحاد باقصدی ارباب ظالم روبرو خواهد شد.»
جاودانه هیون سانگنگاهش همزمان با این حرف،مخفی شمشیرش را بیرون کشید.
شیء الهی فرقهفقط کوه هوآشان، شمشیراینو الهی مه بنفش.
شمشیر الهی مه بنفش با ساطعلحظهای کردن نوری ملایم شبیه به سپیدهدم،فوقالعاده تاریکی را پس زد و درخشید.
«وقت آن استبلکه که ما هم سهمهیچ خودمان را انجام دهیم.»
بر فراز خطالرأسفقط کوه، ارباب ظالماینو صاف ایستاده بود.
بالاتنهاش افراشتهپهنش و دوپاشید پایش استوار بود.
با دستانی که پشت سرش گره خوردههیچ بود، گویی از بالا به دنیا نگاه میکرد،دید با نگاهی ثابت به جنگل اطراف خیره شد.
«بالاخره شروع شد.»
انرژی بهعجیب هر سونبود فوران کرد.
جوخه باد و هارمونی و جوخه اژدهای آسمانی ازگنده جامعه آسمان پرواز که مخفیانه او را تعقیب کرده بودند،میکرد در حال یورش به سمت متخصصان عالیرتبه اتحاد رزمی بودند.
در وضعیتی کهبلکه در آستانه یکنگاهش نبرد خونین قرار داشت.
«برای یکسنگینی تله، زیادیهیچ ناچیز است.»
صدایی بیپردهعجیب از بالا بهداشت پایین شلیک شد.
جاودانه شمشیر وودانگ که قدم خلأ مهیبی راشکاف اجرا کرده بود، در عرض چند نفس کشیدن، فاصلهاینو سیصد قدمی را طی کرده و نزدیک شده بود.
ارباب ظالم لبخندیبلکه زد و سرشنگاهش را بالا آورد.
او حضورسنگینی آرام اما قدرتمندیقصدی را حس کرد.
حضوری که به شدتنبود متناقض بود، اما بهمیکرد شکلی طبیعی هماهنگ شده بود.
این باید انرژیلرزید تایجی میبود کهلحظهای مختص فرقه وودانگ است.
ارباب ظالم در حالی کهسنگینی او را تماشا میکرد، لبهایشمخفی را از هم باز کرد.
«فکر کردی من همهیچ مثل تو، متخصصان عالیرتبهموندن جامعهام را با خودم میآورم؟»
صدایی نرم در هوا پیچید.
در پاسخ، جاودانه شمشیر وودانگ رویلحظهای هوا قدم گذاشت و طوری پایینفوقالعاده آمد که گویی از پلهها پایین میرود.
«هوه.»
ارباب ظالم صداینگاهش تحسین کوچکی ازبرای خود ساطع کرد.
این فقطعجیب یک قدمنبود خلأ نبود.
او که فوراً متوجه شد حریفش در حال اجرایگنده تکنیک مخفی وودانگ، یعنی هنر قدم زدن روی ابر، بهمیکرد همراه قدم خلأ است، با چهرهای تحتتأثیر قرار گرفته خندید.
«حقیقتاً مهارت رزمیات شایسته این است که درقصدی کنار من، یکی از هشت خدای رزمی نامیده شوی.لحظه چنین اصول عمیقی تنها از یک قدم جریان مییابد.»
«...»
جاودانه شمشیرعجیب وودانگ دهانشنبود را باز نکرد.
گویی که بهلرزید یک چیز کاملاًلحظهای بدیهی اشاره شده بود.
جاودانه شمشیر وودانگ سرانجام کفشهای چرمیاشنگاهش را روی زمین گذاشت و درنداشت فاصله دو قدمی ارباب ظالم فرود آمد.
فاصلهای بینهایت نزدیک.
مخصوصاً برای دو نفری که به قلمرو مطلقمیکرد خدای رزمی رسیده بودند، این فاصله مثل اینمبهوت بود که کاملاً در تیررس مستقیم یکدیگر باشند.
ارباب ظالم چانهاشلرزید را کمی بالالحظهای داد و گفت.
«لبالب ازکرده اعتمادیبهنفسی. کهحضور اینقدر نزدیک میشوی.»
«تو کسی هستی کههیچ خیلی راحتی. فرصتهای زیادیموندن برای زدن ضربه اول داشتی.»
«هر چقدر هم که ظالمانه حرکت کنم، چطورمیکرد جرأت میکنم در برابر تو که در تکنیکمبهوت شمشیر وودانگ استاد شدهای، ضربه اول را بزنم؟»
نگاه ارباب ظالم عمیقتر شد.
فرقه وودانگ جایی بود که هنرهای رزمیِهیچ «غلبه نرمی بر سختی» و «دیرتر ضربهظالم زدن اما زودتر رسیدن» در آن غالب بود.
حمله کردن به چنینهیچ مکتبی در قدم اول،موندن یک اقدام احمقانه بود.
ارباب ظالم به نرمی گفت:
«اما تو افراد زیادیپاشید با خودت آوردهای. اینقدرشکاف بد دلت میخواست مرا بکشی؟»
«مگر اینکرده همان چیزی نیستسنگینی که خودت میخواستی؟»
جاودانه شمشیرسنگینی وودانگ با خونسردیقصدی تمام حرف زد.
«در غیر این صورت،نبود در حین ارتکاب چنینمیکرد اعمالی دست به حرکت نمیزدی.»
«هاهاها!»
ارباب ظالم زیر خنده زد.
او خندهای سر داد که بیشباهت به یکموندن غرش نبود، سپس به جاودانه شمشیر وودانگ نگاهبیشتر کرد و لبخندش را از روی لبهایش پاک کرد.
«پس باعجیب علم بهنبود این قضیه آمدی.»
«چیزهای بدیهی میپرسی.»
«خوشم آمد.»
ارباب ظالمسنگینی ناگهان یک قدمقصدی به عقب برداشت.
اما اینعجیب قدمی مثلنبود بقیه قدمها نبود.
بدن او در یک چشم بهلحظهای هم زدن همچون گلوله توپ به عقبعجیب شلیک شد و به انتهای خطالرأس رسید.
نه، آنجا انتهای خطالرأس نبود.
لبه یک صخره شیبدار بود.
ارباب ظالم، در حالی که رودخانهاینو یانگتسه درست زیر پایش خودنمایی میکرد،متخصصهای بدنش را به عقب خم کرد.
یک حرکت ناگهانی.
بلافاصله پس از آن، اربابسنگینی ظالم نگاهش را پایین انداختمخفی و با صدایی بم گفت.
«اگر میخواهیسنگینی مرا بکشی،هیچ پس بیا.»
وووش—
ارباب ظالم از صخرهپاشید شیبدار به پایین سقوط کردگنده و صدایش رفتهرفته محو شد.
جاودانه شمشیرکرده وودانگ به پایینسنگینی صخره نگاه کرد.
شبح ارباب ظالم که به سمتبرای امواج ملایم رودخانه یانگتسه در حالدید سقوط بود، به وضوح دیده میشد.
آنقدر واضح که میتوانستنبود لبخندی را که دوباره رویکنارش لبهایش نقش بسته بود، ببیند.
«از مغزش استفاده کرد.»
جاودانه شمشیر وودانگبلکه نوک کفش چرمیاشنگاهش را بلند کرد.
خواندن نیتسنگینی او کارهیچ آسانی بود.
او قصد داشت تا جای ممکن از میدان نبرد دورهمراه شود و پیش از آنکه سایر متخصصان عالیرتبه از راهبدنهاشون برسند، کار را در یک مبارزه تن به تن تمام کند.
و این اقدامی بود کههمون از باور و اعتماد بههوشیاریش نفس او برای پیروزی نشأت میگرفت.
«اما اینکرده یک اشتباهحضور مرگبار است.»
جاودانه شمشیرسنگینی وودانگ بلافاصله پاهایشقصدی را حرکت داد.
به نظر رسید که لبهداشت ردای ضدباد او کمی تکان خوردتمام و سپس بدنش فضا را درنوردید.
شبحی که درلرزید امتداد صخره بهلحظهای پایین سقوط میکرد.
حتی در حالی که موها و ریشش به سمت بالامخفی پرتاب میشد، جاودانه شمشیر وودانگ با نگاهی تزلزلناپذیر به اربابزمان ظالم که حالا روی رودخانه یانگتسه ایستاده بود، نگاه میکرد.
در مرکز رودخانه یانگتسه، جایی کهبرای نور ماه روی امواج متلاطم منعکسدید میشد و تصویری کج و معوج میساخت.
او آنجا،عجیب کاملاً صافنبود ایستاده بود.
همچنان با دستانیلرزید که پشت سرشلحظهای گره خورده بود.
به زودی.
سوو—
جاودانه شمشیرعجیب وودانگ روی امواجداشت رودخانه یانگتسه ایستاد.
با وجود سقوط ازپاشید ارتفاعی زیاد، این فرودی بدونگنده هیچگونه پسزنی یا شوک بود.
با دیدن او،بلکه ارباب ظالم دستانشنگاهش را باز کرد.
رویارویی بدون هیچ کلمهای.
پس از تأیید حضورنبود یکدیگر، امواج انرژی از بدنهایشانکنارش شروع به جریان یافتن کرد.
نیرویی ظالمانهپهنش که گویی دنیاهمون را سرکوب میکرد.
تایجی هماهنگی کهبلکه همه چیز رانگاهش در بر میگرفت.
چشمان آن دو، که امواج انرژیِبرای رسیده به اوج اصول مختص بهدید خود را ساطع میکردند، عمیق شد.
آیا این یک علامت بود؟
لحظهای بعد.
چواااااک!
ستونهای آب ازنگاهش هر دو طرفبرای به بالا شلیک شدند.
گردبادی کهعجیب گویی عقل سلیمداشت را واژگون میکرد.
در گذشته، موجودی مطلق که بسیارلحظهای فراتر از قلمرو یک هنرمند رزمیفوقالعاده رفته بود و خدای رزمی نامیده میشد.
ارباب ظالم، کهبلکه در مسیری ظالمانهنگاهش قدم برداشته بود.
جاودانه شمشیر وودانگ،نگاهش که در پیبرای شمشیر نهایی بود.
این صحنهای بود کهنبود آغاز نبرد بین دومیکرد خدای رزمی را اعلام میکرد.