---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 292: چپتر 292 • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 292: چپتر 292

0

«هنر رزمی جالبی بود.»

چون هوی در حالی که به جسد‌نفس‌هایش​ خشکیده و مچاله شده‌ی نونگ‌جی زیر پایش‌منبع​ خیره شده بود، این را زمزمه کرد.

هنر رزمی بسیار عجیبی بود.

لحظه‌ای که جان داد،‌گوشش​ انرژی‌ای که به زمین‌سمت​ بازگشت، انرژی مرگ بود.

«حتی فرقه شیطان آسمانی هم‌نفس‌هایش​ از انرژی مرگ دوری می‌کرد، اما‌سمت​ این زنیکه سعی داشت مهارش کنه.»

زنده‌ها اصلاً قرار‌انگار​ نبود با انرژی‌آخرین​ مرده‌ها سروکار داشته باشن.

اما او که حالا خودش‌ضعیف​ به یه جسد تبدیل شده‌نفس‌هایش​ بود، تونسته بود از پسش بربیاد.

البته که نصفه‌ونیمه دیوانه شده بود،‌آرامی​ اما کاملاً مشخص بود که انرژی‌استاد​ مرگ رو کنترل و استفاده می‌کرد.

شاید همون هنر رزمی‌ای که یاد گرفته‌گوشش​ بود، یعنی هنر شیطانی سرپیچی از بهشت، چیزی‌استاد​ بود که جنون انرژی مرگ رو سرکوب می‌کرد.

«همم، یه‌ضعیف​ هنر رزمی از‌کشیدن​ قصر امپراتور شرور...»

چون هوی در حالی‌صدایی​ که با خودش غرولند می‌کرد،‌آخرین​ ماه شکوفه را بیرون کشید.

تیغه‌ای که بی‌نقص در‌گوشش​ قلب نونگ‌جی فرو رفته‌سمت​ بود، به نرمی بیرون آمد.

هیچ خونی از‌کشیدن​ سینه جسد خشک و‌گوشش​ شکننده نونگ‌جی بیرون نزد.

فقط رد جایی که ماه‌کشیدن​ شکوفه در آن فرو رفته‌رسید​ بود، به وضوح دیده می‌شد.

«احتمالاً این‌بگیرد​ تاوان مهار‌صدایی​ کردن انرژی مرگه.»

درست زمانی که چون‌گوشش​ هوی می‌خواست نگاهش را‌سمت​ از آن جسد خشکیده بگیرد.

«ممنون...»

صدایی ضعیف، انگار که‌حال​ در حال کشیدن آخرین‌باشد​ نفس‌هایش باشد، به گوشش رسید.

چون هوی به آرامی‌صدایی​ چشمانش را به سمت‌کشیدن​ منبع آن صدای ضعیف چرخاند.

استاد سو اون، در حالی که‌آرامی​ به دیوار یک عبادتگاه نیمه‌ویران تکیه‌استاد​ داده بود، به او نگاه می‌کرد.

وضعیتش افتضاح بود.

رداهای سفید و خالصش با خاک و خون‌باشد​ لخته‌شده کثیف شده بود و بدنش پر از‌چرخاند​ زخم‌هایی بود که بی‌وقفه از آن‌ها خون می‌چکید.

جراحات کشنده‌ای که زنده ماندنش‌ضعیف​ را به یک معجزه تبدیل‌نفس‌هایش​ می‌کرد، سراسر بدنش را پوشانده بود.

او عملاً‌نفس‌هایش​ یک جسد‌گوشش​ متحرک بود.

چون هوی با نگاه به استاد‌باشد​ سو اون، ماه شکوفه را در‌منبع​ غلاف گذاشت و لب باز کرد.

«بیدار شدی.»

«به لطف‌بگیرد​ تو... تونستم...‌صدایی​ زنده بمونم.»

شاید به خاطر جراحات داخلی عمیقش‌آرامی​ بود که کلماتش همراه با تنفس‌استاد​ نامنظمش، بریده‌بریده از دهانش خارج می‌شد.

«حرف نزن.‌حال​ زخم‌های داخلی‌ات‌آخرین​ بدجور ناجوره.»

«هنوز... کار...‌ضعیف​ مهمی مونده که‌کشیدن​ باید انجام بدم.»

اما با وجود این، استاد‌ضعیف​ سو اون سرش را تکان داد‌باشد​ و به حرف زدن ادامه داد.

«می‌دونم... خیلی پرروییِ... سرفه!»

همان‌طور که حرف می‌زد، سرفه‌ای کرد‌باشد​ و یک مشت خون بالا آورد‌منبع​ که احتمالاً ناشی از جراحات داخلی‌اش بود.

با پخش شدن‌انگار​ لکه‌های خون روی ردایش،‌نفس‌هایش​ رنگ چهره‌اش رنگ‌پریده‌تر شد.

از هر زاویه‌ای‌ممنون​ که نگاه می‌کردی،‌انگار​ وضعیتش وخیم بود.

اما دوباره لب‌های خون‌آلودش‌گوشش​ را از هم باز کرد‌منبع​ تا حرفش را ادامه دهد.

«می‌تونی... به‌حال​ این حقیر‌آخرین​ کمک کنی؟»

پلک‌های نیمه‌بسته‌اش لرزید‌انگار​ و چشمانش روی‌آخرین​ چون هوی متمرکز شد.

مردمک‌هایش بعد از‌ممنون​ بالا آوردن آن همه‌حال​ خون، تار شده بود.

اما اراده‌ی درون آن‌ها‌گوشش​ آن‌قدر واضح بود که‌سمت​ به چون هوی برسد.

چون هوی سرش را خاراند‌نفس‌هایش​ و گفت: «اول بنال ببینم‌چشمانش​ چی می‌خوای، بعد تصمیم می‌گیرم.»

در سراسر کوه امی،‌صدایی​ کسانی که در حال‌کشیدن​ مبارزه بودند ناگهان متوقف شدند.

فقط یکی دو نفر نبودند.

هر رزمی‌کاری که حواس توسعه‌یافته‌ای‌نفس‌هایش​ داشت، از مبارزه دست کشید و‌سمت​ به سمت دروازه اصلی نگاه کرد.

چهره‌هایشان کمی خشک شده بود.

دروازه اصلی که تا همین چند لحظه‌حال​ پیش امواج انرژی لرزاننده بهشت را به‌آرامی​ اطراف پخش می‌کرد، در سکوت فرو رفته بود.

و فقط این نبود.

انرژی‌ای که به کوه امی هجوم آورده‌گوشش​ بود، انگار که می‌خواست آن را کاملاً بپوشاند،‌استاد​ طوری ناپدید شد که گویی شسته شده است.

این فقط‌ضعیف​ یک معنی‌حال​ می‌توانست داشته باشد.

«... ساکت شد.»

«تموم شد؟»

صدای حبس شدن نفس‌ها از‌نفس‌هایش​ همه طرف به گوش می‌رسید و‌سمت​ تنشی ناشناخته فضا را پر کرد.

طبیعی بود.

بسته به اینکه چه کسی‌ضعیف​ در آنجا پیروز شده بود،‌نفس‌هایش​ جریان جنگ فعلی می‌توانست تغییر کند.

«کی برد؟»

«نمی‌دونم.»

«هیچ انرژی‌ای حس نمی‌کنم.»

درست زمانی که انتظار و اضطراب شروع‌حال​ به پر کردن چشمان کسانی کرد که‌آرامی​ در سکوت به دروازه اصلی خیره شده بودند.

جیرینگ—

ناگهان صدای‌حال​ زنگی به‌آخرین​ گوش رسید.

در همان زمان.

تق.

استاد سو اون ظاهر شد.

وضعیت خوبی نداشت.

رداهایش خونی‌ضعیف​ بود و بدنش‌کشیدن​ پر از زخم.

اما چه اهمیتی داشت؟

مهم این بود‌باشد​ که او اکنون‌آرامی​ ظاهر شده بود.

«رهبر فرقه...!»

«آمیتابا!»

«استاد سو اون پیروز شد.»

«غیرممکنه!»

«چطور ممکنه!»

در یک چشم به هم زدن، جو‌نفس‌هایش​ بین رزمی‌کاران فرقه امی و نیروهای اتحاد‌منبع​ سیاه شرور در دو جهت مخالف جریان یافت.

چهره‌ی راهبه‌های فرقه امی روشن شد و دست‌هایشان را‌آخرین​ برای دعا به هم گره زدند، در حالی که‌صدای​ رزمی‌کاران فرقه‌های صالح در دلشان فریاد شادی سر دادند.

از طرف دیگر.

«نکنه نونگ‌جی...»

«شکست خورده؟»

نیروهای اتحاد‌بگیرد​ سیاه شرور نفس‌هایشان‌ضعیف​ را حبس کردند.

جریان جنگ کاملاً برگشته بود.

سووش—

پلک‌های نیمه‌بسته استاد سو اون بالا‌آخرین​ رفت و نگاهی را نشان داد که‌سمت​ انگار به جایی دوردست خیره شده بود.

نیروهای اتحاد سیاه شرور‌صدایی​ که با نفس‌های حبس‌شده وضعیت‌آخرین​ را تماشا می‌کردند، خشکشان زد.

وقتی چشمان طلایی‌اش که پر‌رسید​ از قدرت الهی بودایی بود‌صدای​ نمایان شد، آن‌ها کاملاً مقهور شدند.

در آن لحظه، او که مانند یک خدای‌رسید​ کوهستان از بالا به نیروهای اتحاد سیاه شرور نگاه‌دیوار​ می‌کرد، عصای چرخه تناسخ خود را کمی بالا آورد.

بوم!

و آن‌بگیرد​ را با قدرت‌ضعیف​ به زمین کوبید.

فوووش!

یک موج دایره‌ای قدرتمند از انرژی‌باشد​ که از عصای چرخه تناسخ سرچشمه‌منبع​ می‌گرفت، به همه جهات کشیده شد.

«هومف!»

نیروهای اتحاد‌بگیرد​ سیاه شرور‌صدایی​ تلوتلو خوردند.

برخی از ضعیف‌ترها توسط موج‌رسید​ کوبنده‌ی انرژی به عقب پرتاب‌صدای​ شده و روی زمین غلتیدند.

این تجلی قدرت بودایی‌آخرین​ بود که شامل تکنیک‌رسید​ الهی سکون بزرگ می‌شد.

استاد سو اون با نگاهی‌کشیدن​ نافذ به آن‌ها چشم دوخت‌رسید​ و لب‌هایش از هم باز شد.

«نونگ‌جی سقوط کرد!»

غرش رام‌کننده‌نفس‌هایش​ شیاطین در همه‌رسید​ جا طنین‌انداز شد.

«...»

با تأیید این حقیقت،‌حال​ نیروهای اتحاد سیاه شرور به‌گوشش​ آرامی شروع به عقب‌نشینی کردند.

«وااااه!»

«همون‌طور که انتظار می‌رفت...!»

رزمی‌کاران فرقه‌های صالح‌کشیدن​ بالاخره از ته دل‌گوشش​ فریاد شادی سر دادند.

در همین حین، استاد سو اون‌آخرین​ به سختی توانست خونی را که‌چشمانش​ می‌خواست از درونش بالا بیاید، قورت دهد.

«فقط کمی بیشتر...»

آزاد کردن غرش رام‌کننده شیاطین در‌آرامی​ حالی که جراحات داخلی داشت، شوک‌استاد​ و درد عظیمی به هسته‌اش وارد کرد.

اگر این وضعیت‌کشیدن​ ادامه پیدا می‌کرد،‌باشد​ جراحات داخلی‌اش بدتر می‌شد.

اما او درد تیز را‌کشیدن​ تحمل کرد و حتی از‌رسید​ انرژی واقعی ذاتی‌اش هم مایه گذاشت.

و سپس دوباره‌ممنون​ غرش رام‌کننده شیاطین‌انگار​ را آزاد کرد.

«آن هم‌نفس‌هایش​ به دست قهرمان‌رسید​ الهی شکوفه آلو!»

«...!»

«قهرمان الهی شکوفه آلو؟!»

«کـ-کی رو گفتی؟»

همهمه‌ها در‌نفس‌هایش​ همه جا‌گوشش​ پخش شد.

نه تنها نیروهای اتحاد سیاه شرور، بلکه‌گوشش​ حتی راهبه‌های فرقه امی و رزمی‌کاران فرقه‌های‌چرخاند​ صالح نیز از کلمات او جا خوردند.

هیچ‌کس انتظار‌ضعیف​ شنیدن چنین‌حال​ حرفی را نداشت.

در حالی که‌ممنون​ هیچ‌کس نمی‌توانست گیجی و‌حال​ بهت‌زدگی‌اش را پنهان کند...

قدم.

قدم.

ناگهان، صدای قدم‌های‌انگار​ نرمی از میان هوای‌نفس‌هایش​ خالی به گوش رسید.

در یک چشم به هم‌ضعیف​ زدن، نگاه همه به سمتی چرخید‌باشد​ که صدای قدم‌ها از آن می‌آمد.

نقطه سیاهی‌نفس‌هایش​ در دوردست‌گوشش​ شناور بود.

در حالی که همه با سردرگمی‌باشد​ به آن نقطه سیاه خیره شده‌منبع​ بودند، نقطه به سرعت نزدیک‌تر شد.

و هیچ‌کدام‌ضعیف​ نمی‌توانستند دهان‌های‌حال​ بازشان را ببندند.

چون یک نفر داشت زیر‌ضعیف​ طاق آسمان، روی هوا قدم برمی‌داشت‌باشد​ و با سرعت بالایی نزدیک می‌شد.

«اون دیگه چه کوفتیه...»

کسی با صدایی توخالی زمزمه‌نفس‌هایش​ کرد، انگار نمی‌توانست صحنه روبه‌رویش را‌سمت​ باور کند: «قدم گذاشتن در خلأ...»

قدم.

یک قدم دیگر برداشت.

فقط یک قدم.

اما با همان یک قدم،‌نفس‌هایش​ در یک لحظه فاصله‌ای بیش‌چشمانش​ از ده ژانگ را طی کرد.

قدمی بود که‌انگار​ انگار خود فضا‌آخرین​ را فشرده کرده بود.

هر کسی که شاهد‌صدایی​ این منظره الهی و معجزه‌آسا‌آخرین​ بود، سر جایش خشکش زد.

منظره‌ای بود که‌باشد​ حتی با دیدنش‌آرامی​ هم نمی‌توانستند باورش کنند.

یک نفر‌حال​ داشت در‌آخرین​ آسمان راه می‌رفت.

نه، اصلاً اون آدم بود؟

چند نفری چشم‌هایشان‌ممنون​ را مالیدند و‌انگار​ دوباره نگاه کردند.

اما.

«...»

منظره تغییری نکرده بود.

سکوت مرگباری حاکم شد.

انگار نفس‌هایشان به‌باشد​ زور در سینه‌آرامی​ حبس شده بود.

با این حال، شبحی که در هوا شناور‌رسید​ بود، با بی‌خیالی و مثل یک خدای آسمانی‌اون​ به قدم برداشتن رو به جلو ادامه داد.

قدم.

قدم.

صدای هر قدم‌باشد​ بلندتر می‌شد و‌آرامی​ روی سینه‌شان سنگینی می‌کرد.

تجلی حضوری که‌کشیدن​ سکوت را به‌باشد​ همه تحمیل می‌کرد.

دیگر هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد دهانش‌کشیدن​ را باز کند و فقط‌رسید​ به تماشای این صحنه ایستاده بودند.

انگار آسمان هم‌ممنون​ داشت همراه با‌انگار​ او کم‌کم پایین می‌آمد.

خیلی زود، هیکل او که تا پیش از این مثل‌صدای​ یک نقطه کوچک بود، کنار استاد سو اون فرود آمد و‌افتضاح​ تازه آن موقع بود که مردم توانستند ظاهرش را واضح ببینند.

یک تائوئیست جوان‌کشیدن​ با لباس فرم‌باشد​ سیاه و قرمز.

و لحظه‌ای که دو شمشیر، یکی‌آخرین​ سیاه و دیگری قهوه‌ای، که به‌چشمانش​ کمرش بسته بود، توجه‌شان را جلب کرد...

فقط یک‌بگیرد​ لقب در ذهن‌ضعیف​ همه نقش بست.

'قهرمان الهی شکوفه آلو!'

چون هوی بعد از‌آخرین​ این ورود دراماتیکش، با چهره‌ای‌آرامی​ بی‌تفاوت نگاهش را پایین انداخت.

و به آرامی‌انگار​ لب‌های بسته‌اش را‌آخرین​ از هم باز کرد.

«فقط یه‌بگیرد​ مشت جوجه‌رنگی‌صدایی​ باقی موندن.»

صدای پرغرور و‌باشد​ متکبرانه‌اش در سراسر‌آرامی​ میدان نبرد پیچید.

لحظه‌ای که انرژی نهفته‌آخرین​ در صدایش به آن‌ها رسید،‌آرامی​ مو بر تنشان سیخ شد.

هیچ‌کس نمی‌توانست چیزی بگوید.

سکوت فقط عمیق‌تر شد.

در میان این سکوت،‌گوشش​ فقط چشم‌های چون هوی‌سمت​ با نوری شفاف می‌درخشید.

نه تنها نیروهای اتحاد سیاه شرور،‌باشد​ بلکه حتی هنرمندان رزمی فرقه صالح‌منبع​ هم در آن نگاه بلعیده شدند.

نگاهی پر از سلطه‌ای‌حال​ که می‌توانست دنیا را‌باشد​ زیر و رو کند.

شینگ—

چون هوی بلافاصله‌باشد​ شمشیر ماه شکوفه‌آرامی​ را بیرون کشید.

لحظه‌ای که تیغه، با‌آخرین​ آن رنگ قرمز کم‌رنگش،‌رسید​ نور خورشید را منعکس کرد...

از جا پریدند!

نیروهای اتحاد سیاه‌ممنون​ شرور سریع به‌انگار​ هم نگاه کردند.

اوضاع اصلاً خوب نبود.

آن‌ها به سرعت تعداد راهبه‌های فرقه امی و هنرمندان رزمی‌چشمانش​ فرقه صالح را کم کرده بودند، اما تعداد اعضای جوخه سایه‌داده​ شبح و جوخه سایه خون هم به شدت کاهش یافته بود.

در این وضعیت، این واقعیت که نونگ‌جی‌نفس‌هایش​ مرده بود و استاد سو اون هنوز زنده‌صدای​ بود، کاملاً کشنده و مرگبار به حساب می‌آمد.

علاوه بر این، چون‌صدایی​ هوی هم با چنین نیت‌آخرین​ قتل قدرتمندی ظاهر شده بود.

'اگه همین‌طوری‌نفس‌هایش​ پیش بره،‌گوشش​ شکست‌مون قطعیه.'

همین نتیجه‌گیری‌حال​ در ذهن‌آخرین​ همه‌شان نقش بست.

بعد از یک‌انگار​ لحظه رد و‌آخرین​ بدل کردن نگاه.

سویش-سویش-سویش!

کسانی که در‌باشد​ آن منطقه بودند، هم‌زمان‌چشمانش​ شروع به فرار کردند.

در هر صورت، آن‌ها هنوز از نظر تعداد برتری‌آرامی​ داشتند، بنابراین به این نتیجه رسیدند که بهتر است به‌نیمه‌ویران​ جای تسلیم شدن در حال حاضر، برای آینده برنامه‌ریزی کنند.

«چی؟!»

«کجا فکر کردین دارین درمیرین!»

در حالی که راهبه‌های فرقه امی و‌چشمانش​ هنرمندان رزمی فرقه صالح در آن نزدیکی‌دیوار​ با عجله سعی کردند جلویشان را بگیرند...

استاد سو‌حال​ اون به آرامی‌نفس‌هایش​ گفت: «ولشون کنید.»

کسانی که می‌خواستند حرکت کنند،‌کشیدن​ با حرف ناگهانی استاد سو‌رسید​ اون سر جایشان میخکوب شدند.

و با استفاده از همین‌ضعیف​ فرصت کوچک، نیروهای اتحاد سیاه‌نفس‌هایش​ شرور با عجله فرار کردند.

«رهبر فرقه...! ما‌باشد​ نمی‌تونیم بذاریم فرار‌آرامی​ کنن... رهـ... رهبر فرقه!»

استاد سوجئونگ که داشت از همان نزدیکی این وضعیت غافلگیرکننده‌چشمانش​ را تماشا می‌کرد، می‌خواست از رهبر فرقه بخواهد که دستور‌تکیه​ را لغو کند، که ناگهان با وحشت نفسش را حبس کرد.

خون سیاه از دهان‌حال​ استاد سو اون که هنوز‌گوشش​ صاف ایستاده بود، جاری شد.

نه، فقط از دهانش نبود.

خون سیاه از چشم‌ها‌گوشش​ و گوش‌هایش هم بیرون‌سمت​ می‌زد و روی لباس‌هایش می‌چکید.

او با عجله از تکنیک‌نفس‌هایش​ حرکتی‌اش استفاده کرد و به‌چشمانش​ استاد سو اون نزدیک شد.

«حـ... حالتون خوبه؟»

«من خوبم.»

استاد سو اون به آرامی به این‌چشمانش​ سؤال جواب داد و بعد سرش را‌دیوار​ چرخاند تا به چون هوی نگاه کند.

«همه‌شون... فرار کردن؟»

در حالی که استاد سوجئونگ از‌آخرین​ صدای بسیار ضعیف او جا خورده‌چشمانش​ بود، چون هوی لب‌هایش را تکان داد.

«الان دارن برای جونشون‌صدایی​ فرار می‌کنن. بعیده که‌کشیدن​ بخوان دوباره پیداشون بشه.»

«... خیالم راحت شد.»

با نگاهی پر از آسودگی،‌نفس‌هایش​ قدرتی که در چشم‌های باز‌چشمانش​ استاد سو اون بود، محو شد.

پلک‌هایش شروع‌ضعیف​ به افتادن و‌کشیدن​ بسته شدن کردند.

خیلی زود،‌بگیرد​ با سختی لب‌هایش‌ضعیف​ را تکان داد.

«حالا... می‌تونم‌نفس‌هایش​ یه کم‌گوشش​ استراحت کنم...»

قبل از اینکه استاد‌آخرین​ سو اون بتواند حرفش را‌آرامی​ تمام کند، روی زمین افتاد.

«رهبر فرقه!»

استاد سوجئونگ با وحشت،‌صدایی​ بدن در حال سقوط او‌آخرین​ را با یک دست گرفت.

و به شدت ترسیده بود.

گرمای سوزانی از تمام‌آخرین​ بدن استاد سو اون ساطع‌آرامی​ می‌شد و تنفسش ضعیف بود.

استاد سوجئونگ با‌انگار​ نگرانی به چون‌آخرین​ هوی نگاه کرد.

«چه... چه اتفاقی داره میفته؟»

«منظورت چیه‌نفس‌هایش​ که چه‌گوشش​ اتفاقی داره میفته؟»

چون هوی شانه بالا انداخت و به‌گوشش​ استاد سوجئونگ که هنوز تغییر ناگهانی اوضاع‌چرخاند​ را کاملاً درک نکرده بود، نگاه کرد.

«دیگه همه‌چی تموم شد.»

چون هوی شمشیرش را‌صدایی​ در غلاف گذاشت و‌کشیدن​ میدان نبرد را بررسی کرد.

نیروهای اتحاد سیاه شرور، از همان‌هایی که نزدیک بودند شروع کرده و طوری ناپدید‌دیوار​ شده بودند که انگار آب آن‌ها را برده بود، و فقط شاگردان بهت‌زده امی‌کثیف​ و هنرمندان رزمی فرقه صالح باقی مانده بودند که به آن‌ها خیره شده بودند.

غافلگیری، نگرانی و سردرگمی.

آن‌ها هنوز کاملاً‌انگار​ متوجه نشده بودند که‌نفس‌هایش​ در جنگ پیروز شده‌اند.

'تچ، یه کم حیف شد.

اگه همه‌شون‌نفس‌هایش​ رو می‌کشتم‌گوشش​ خیلی بیشتر می‌چسبید.'

چون هوی لب‌هایش را لیسید.

اگر دست خودش بود، تمام هنرمندان رزمی‌نفس‌هایش​ اتحاد سیاه شرور را می‌کشت، اما انجام‌منبع​ این کار نیازمند فداکاری‌ها و تلفات بود.

نیروهای اتحاد سیاه‌ممنون​ شرور هنوز هم‌انگار​ تعدادشان زیاد بود.

و استاد‌نفس‌هایش​ سو اون هیچ‌رسید​ تلفات دیگری نمی‌خواست.

'کاریش نمی‌شه کرد.'

درست همان موقع، کسانی‌حال​ که با چهره‌های خالی ایستاده‌گوشش​ بودند، یکی‌یکی به خودشان آمدند.

«ما... ما‌بگیرد​ اتحاد سیاه شرور‌ضعیف​ رو بیرون کردیم!»

«ما... ما بردیم!»

«ما اون گروه شروری‌آخرین​ که به فرقه امی حمله‌آرامی​ کرده بودن رو بیرون کردیم!»

فریادهای شادی از همه‌جا به‌کشیدن​ هوا برخاست و پایان جنگ‌رسید​ مقدس امی را رقم زد.

ناولها | novelha.net