---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 512: شایعات و قهرمانان دروغین • ⏱ 20 دقیقه

چپتر 512: شایعات و قهرمانان دروغین

0

روز بعد.

شایعه حمله به فرقه کوه‌می‌شنیدند​ هوآشان با سرعتی غیرعادی و‌انتظار​ مضحک دهان به دهان چرخید.

دلیلش این بود‌نیمه‌شب​ که تمام چشم‌ها به‌اما​ آن‌ها دوخته شده بود.

وقتی نصفه‌شب یک منور هشدار به آسمان‌باز​ پرتاب شد، جماعت بی‌شماری مثل مگس دور شیرینی‌آخه​ جمع شدند. خب، فضولی در ذات این آدم‌هاست.

به همین خاطر، دهان آن احمق‌هایی که‌داستان‌ها​ کله‌سحر از کوه هوآشان بالا رفته و‌می‌رفت​ برگشته بودند، یک لحظه هم بسته نمی‌شد.

«کی فکرشو می‌کرد! اینکه‌داستان‌ها​ جرئت کنن به فرقه‌می‌کردند​ کوه هوآشان حمله کنن!»

«اوف، اصلاً حرفشو نزن. اونقدر‌قرار​ جنازه ریخته بود که بوی‌می‌شنیدند​ خونش هنوز داره سرمو می‌ترکونه.»

«زمین کل کوه هوآشان زیر و رو شده بود.‌جلوی​ فقط این نیست! به نظر می‌رسید تائوئیست‌ها هم بدجوری‌بودن​ زخمی شدن، همین نشون می‌ده جنگ چقدر بزرگ بوده...»

با اینکه فرقه در حال حاضر مهمانی نمی‌پذیرفت، آن‌هایی که تا‌می‌کردند​ دروازه اصلی بالا رفته بودند، هر خزعبلاتی که از آن‌سوی دروازه دیده‌آخه​ یا از رزمی‌کارانِ سرگردان شنیده بودند را با بقیه به اشتراک می‌گذاشتند.

انگار که از جمع شدن‌می‌شنیدند​ این جمعیت هیجان‌زده شده باشند، داستان‌هایشان‌می‌رفت​ هر لحظه اغراق‌آمیزتر و مسخره‌تر می‌شد.

با این حال،‌نیمه‌شب​ هسته اصلی این‌گرفت​ خزعبلات یک چیز بود.

هوآشان در‌چاپلوسی​ نیمه‌شب مورد‌می‌گفتند​ حمله قرار گرفت.

اما هوآشان‌مورد​ آن‌ها را‌گرفت​ در هم کوبید.

آن‌هایی که این داستان‌ها را می‌شنیدند، شروع به چاپلوسی‌می‌گفتند​ می‌کردند و می‌گفتند: «از هوآشان همین انتظار می‌رفت!»، اما باز‌ولی​ هم نمی‌توانستند جلوی فضولی‌شان را بگیرند و یک سؤال بپرسند.

«ولی آخه‌چیز​ کیا حمله‌مورد​ کرده بودن؟»

مگر فرقه کوه‌می‌کردند​ هوآشان یک فرقه درِ‌باز​ پیت و معمولی بود؟

آن‌ها یک فرقه بزرگ‌گرفت​ و یکی از اعضای‌می‌شنیدند​ اتحاد نه فرقه بودند!

تازه، شهرتشان اخیراً آن‌قدر بالا‌می‌شنیدند​ رفته بود که یکی از برترین‌می‌رفت​ فرقه‌های اتحاد نه فرقه محسوب می‌شدند.

«چهار ارباب شینژو رو یادتونه؟»

«چهار ارباب شینژو؟ آهان! منظورت‌انتظار​ همون حرومزاده‌های جناح غیرمتعارفه که‌فضولی‌شان​ می‌خواستن شانشی رو کنترل کنن؟»

«مگه اونا با اتحاد‌گرفت​ نیروهای هوآشان و فرقه‌می‌شنیدند​ انتهای جنوبی نابود نشدن؟»

«اون عوضی‌ها کینه‌کوبید​ به دل گرفتن و‌چاپلوسی​ به هوآشان حمله کردن!»

«چی؟ همون یاروها؟»

«هه! حتی اگه شرافتمندانه هم‌انتظار​ دنبال انتقام بودن مسخره بود،‌فضولی‌شان​ چه برسه به اینکه شبیخون بزنن!»

«از اون‌مورد​ حرومزاده‌های جناح غیرمتعارف‌اما​ همین کارا برمیاد!»

درست در زمانی که شایعات‌می‌شنیدند​ حمله به هوآشان با محوریت شهرستان‌می‌رفت​ هوآیین در حال پخش شدن بود.

«فعلاً همون‌طور که‌نیمه‌شب​ برنامه‌ریزی شده بود‌گرفت​ داره پخش می‌شه.»

جین گه، هو‌می‌کردند​ گه از اتحادیه‌می‌رفت​ گدایان، نفس راحتی کشید.

او که به مسافرخانه شکوفه آلو‌کوبید​ برگشته بود، نگاهی به آدم‌هایی انداخت‌می‌گفتند​ که دور و برش وراجی می‌کردند.

آن‌هایی که تا حدودی از اوضاع‌شروع​ باخبر بودند، با صدای بلند حرف می‌زدند،‌نمی‌توانستند​ انگار می‌خواستند تمام مسافرخانه صدایشان را بشنوند.

«بی‌دلیل نیست که‌نیمه‌شب​ رهبر فرقه یکی‌گرفت​ از اون نه فرقه‌ست.»

جین گه با‌می‌کردند​ یادآوری رهبر فرقه،‌می‌رفت​ سرش را تکان داد.

با اینکه این حمله کار فرقه شیطانی بود،‌می‌شنیدند​ رهبر فرقه این شایعه را پخش کرده بود‌نمی‌توانستند​ که بازماندگان چهار ارباب شینژو برای انتقام حمله کرده‌اند.

دلیلش کاملاً واضح بود.

برای جلوگیری‌چیز​ از یک هرج‌قرار​ و مرج بزرگ‌تر.

دنیای رزمی همین‌می‌کردند​ حالا هم در‌می‌رفت​ وضعیت آشفته‌ای قرار داشت.

تعادل نه استان و سه قلمرو‌کوبید​ فرو ریخته بود و مرگ رهبر اتحاد‌انتظار​ رزمی به زودی به گوش همه می‌رسید.

و در کنار تمام این‌ها، فرقه شیطانی که‌می‌کردند​ صدها سال بود گورش را گم کرده و‌بگیرند​ چهره‌اش را نشان نداده بود، ناگهان ظاهر شده بود؟

آن هم‌چیز​ با حمله به‌قرار​ فرقه کوه هوآشان؟

این کار فقط‌می‌کردند​ هرج و مرج‌می‌رفت​ بیشتری ایجاد می‌کرد.

بنابراین، رهبر فرقه تصمیم گرفته بود‌کوبید​ با پیش کشیدن اسم چهار ارباب‌می‌گفتند​ شینژو، فعلاً روی این گندکاری سرپوش بگذارد.

«البته کاملاً هم دروغ نیست.‌می‌شنیدند​ هر چی باشه، اونا بودن که‌می‌رفت​ پشت چهار ارباب شینژو وایساده بودن.»

در حالی که افکارش‌مورد​ را دنبال می‌کرد، جین گه‌داستان‌ها​ ناگهان نفس عمیقی بیرون داد.

«اوف، ولی‌چاپلوسی​ من دیگه‌می‌گفتند​ کارم تمومه.»

حالا که اوضاع تا حدودی‌اما​ تحت کنترل درآمده بود، آینده خودش‌می‌کردند​ به شدت تاریک به نظر می‌رسید.

ناتوانی در تشخیص حمله فرقه شیطانی و‌چاپلوسی​ این حقیقت که آن‌ها حامی جناح غیرمتعارفی بودند‌فضولی‌شان​ که تحت نام چهار ارباب شینژو قدرت می‌گرفت.

قطعی بود که به خاطر متوجه‌گرفت​ نشدن این دو حقیقت مهم، توانایی‌چاپلوسی​ اطلاعاتی اتحادیه گدایان زیر سؤال می‌رفت.

و او کسی‌می‌کردند​ بود که بر اطلاعات‌باز​ این منطقه نظارت داشت.

«باید شروع کنم به جمع‌آوری‌اما​ اطلاعات از زمان قبل از اینکه‌می‌کردند​ چهار ارباب شینژو به قدرت برسن...»

در حالی که جین گه‌می‌شنیدند​ با فکر کردن به جمع‌آوری‌انتظار​ اطلاعات از گذشته‌های دور آه می‌کشید.

«مهمونای عزیز،‌چیز​ من واقعاً‌مورد​ عذر می‌خوام.»

مهماندار ارشد او، که‌می‌گفتند​ با تأخیر مهمانان را راهنمایی‌جلوی​ کرده بود، مشغول عذرخواهی بود.

حمله هیچ ربطی به او نداشت،‌کوبید​ اما به عنوان صاحب مسافرخانه، از‌می‌گفتند​ روی وظیفه سرش را خم می‌کرد.

وقتی خودش را‌کوبید​ جای آن‌ها می‌گذاشت، این‌چاپلوسی​ کار کاملاً طبیعی بود.

آن‌ها پول داده بودند تا در‌گرفت​ مسافرخانه استراحت کنند، اما تمام شب را‌می‌کردند​ از ترس در زیرزمین کز کرده بودند.

چطور می‌توانستند‌چاپلوسی​ اعصاب درست و‌انتظار​ حسابی داشته باشند؟

به همین دلیل، مهماندار ارشد‌اما​ او فقط به یک عذرخواهی‌چاپلوسی​ خشک و خالی بسنده نکرد.

«عذر می‌خوام. این بار هیچ پولی ازتون نمی‌گیریم.‌می‌کردند​ و اگه در آینده دوباره به اینجا سر بزنید،‌سؤال​ سه شب اقامت و غذای رایگان مهمون ما هستید.»

درست زمانی که به نظر می‌رسید با حرف‌های مهماندار‌داستان‌ها​ ارشد او، اعصاب مهمانان کمی آرام شده و شروع‌نمی‌توانستند​ به صاف کردن گلویشان با چند سرفه مصلحتی کردند.

«این تقصیر تو نیست.»

صدایی از ورودی اصلی و کاملاً‌کوبید​ باز مسافرخانه به گوش رسید و‌می‌گفتند​ دو نفر با قدم‌های بلند وارد شدند.

در یک چشم‌کوبید​ به هم زدن، مردمک‌چاپلوسی​ چشم همه گشاد شد.

آن‌هایی که حرف‌نیمه‌شب​ می‌زدند، مهمان‌هایی که‌گرفت​ عذرخواهی را می‌پذیرفتند.

و حتی مهماندار‌می‌کردند​ ارشد او که‌می‌رفت​ در حال عذرخواهی بود.

«چـ... چرا‌مورد​ تائوئیست‌های فرقه‌گرفت​ کوه هوآشان اینجان؟»

«چی باعث شده بیاین اینجا...»

در حالی که مردم، که آن‌ها را‌اما​ از روی لباس‌هایشان به عنوان تائوئیست‌های هوآشان‌می‌گفتند​ شناخته بودند، با من‌من کردن حرف می‌زدند.

«تقصیر از فرقه ماست.‌می‌گفتند​ ما باید برای کمک می‌اومدیم،‌جلوی​ اما یه قدم دیر رسیدیم.»

هیون چونگ، که برای اولین بار به همراه‌می‌شنیدند​ چون یو به مسافرخانه شکوفه آلو آمده بود،‌نمی‌توانستند​ با آن ژست‌های مؤدبانه و همیشگی‌شان عذرخواهی کرد.

مهمانان از‌اما​ این وضعیت‌داستان‌ها​ گیج شده بودند.

نمی‌دانستند چه واکنشی نشان دهند.

چون یو، که یک قدم عقب‌تر سرش را‌نمی‌توانستند​ خم کرده بود، خیلی زود سرش را بالا‌کیا​ آورد و به مهماندار ارشد او نزدیک شد.

«متأسفم. فرقه‌مورد​ ما باید‌گرفت​ کمک می‌کرد...»

«اوه خدای‌اما​ من، نه،‌داستان‌ها​ اصلاً این‌طور نیست.»

مهماندار ارشد او‌نیمه‌شب​ به سرعت سرش‌گرفت​ را تکان داد.

در همین حین، نگاهی‌می‌گفتند​ به واکنش اطرافیانش انداخت‌نمی‌توانستند​ و نفس راحتی کشید.

«هاهاها، پیش میاد دیگه.»

«شنیدم به خود هوآشان‌داستان‌ها​ هم حمله شده، چطور‌می‌کردند​ می‌تونستید به ما هم برسید؟»

وقتی تائوئیست‌های هوآشان، که در آن منطقه تقریباً‌کوبید​ مثل جاودانه‌ها پرستش می‌شدند، سر خم کردند و عذرخواهی‌باز​ کردند، فضای بین مهمانان به طور محسوسی نرم شد.

در آن لحظه، چون یو‌انتظار​ نزدیک مهماندار ارشد او ایستاد‌فضولی‌شان​ و با صدای آرامی زمزمه کرد.

«راستی، اون اینجا نیست؟»

«منظورت از "اون" کیه؟»

«همونی که داشت‌نیمه‌شب​ از مسافرخانه شکوفه‌گرفت​ آلو محافظت می‌کرد...»

در حالی که حرف‌می‌گفتند​ می‌زد، چون یو سرش‌نمی‌توانستند​ را به سرعت چرخاند.

در همان لحظه، سایه‌ای روی‌اما​ درِ باز افتاد و شخصی‌چاپلوسی​ که دنبالش می‌گشت، ظاهر شد.

«آقا...»

درست زمانی که‌نیمه‌شب​ مهماندار ارشد او‌گرفت​ می‌خواست صدایش کند.

فیش!

بدن چون‌مورد​ یو سوسو زد‌اما​ و ناپدید شد.

بلافاصله پس از آن، نه‌می‌شنیدند​ تنها چون یو، بلکه هیون چونگ‌می‌رفت​ هم جلوی چون یانگ‌گونگ سبز شدند.

اخم‌های چون‌چیز​ یانگ‌گونگ در‌مورد​ هم رفت.

«این دیگه چه وضعیه؟»

با این فکر که مکالمه‌اش با رهبر دروازه‌می‌شنیدند​ هائو طولانی خواهد شد، آمده بود تا به‌نمی‌توانستند​ مهماندار ارشد او بگوید که مدتی دور خواهد بود.

اما به دلایلی نامعلوم، مسافرخانه‌می‌شنیدند​ روی هوا بود و دو تائوئیست‌می‌رفت​ هوآشان راهش را سد کرده بودند.

«... چیه؟»

در حالی که چون یانگ‌گونگ، که‌می‌رفت​ هیچ‌چیز از اوضاع فعلی نمی‌فهمید، می‌خواست‌سؤال​ با کلافگی به آن دو بتوپد.

تق!

آن دو ناگهان‌کوبید​ دست‌هایشان را با‌شروع​ احترام به هم چسباندند.

یک ژست کاملاً مؤدبانه بود.

«ممنون بابت‌چاپلوسی​ کمکتون تو‌می‌گفتند​ شب گذشته.»

«از کمکتون سپاسگزاریم. قهرمان بزرگ.»

حالت چهره‌اما​ چون یانگ‌گونگ برای‌می‌شنیدند​ لحظه‌ای عجیب شد.

با اینکه آن‌ها به وضوح دیده بودند که‌کوبید​ او از هنرهای شیطانی استفاده می‌کند، وقتی از‌می‌رفت​ او تشکر کردند، احساس عجیبی به او دست داد.

درست در حالی‌می‌کردند​ که داشت به‌می‌رفت​ آن‌ها نگاه می‌کرد.

«بی‌دلیل نبود‌مورد​ که دیشب‌گرفت​ یهو غیبت زد!»

«پس رفته بودی‌کوبید​ به فرقه کوه‌شروع​ هوآشان کمک کنی!»

«هه، اینکه‌چیز​ تائوئیست‌های هوآشان این‌طوری‌قرار​ ازش تشکر می‌کنن...»

فریادهای تحسین از‌می‌کردند​ هر گوشه و‌می‌رفت​ کناری به هوا رفت.

نه تنها مهمانانی که دیشب شاهد مهارت رزمی او‌شروع​ بودند، بلکه حتی آن‌هایی که از اوضاع خبر نداشتند‌فضولی‌شان​ و فقط وراجی می‌کردند هم زبان به تحسین گشودند.

طبیعتاً، وقتی به چون یانگ‌گونگ‌می‌شنیدند​ نگاه می‌کردند، نگاهی پر از‌انتظار​ حسادت در چشمانشان موج می‌زد.

«...»

و در این موقعیت بی‌سابقه،‌انتظار​ چون یانگ‌گونگ که زبانش بند‌فضولی‌شان​ آمده بود، همان‌جا خشکش زد.

سپس، درست در لحظه بعد.

«واااااه! قهرمان بزرگ!»

«این قهرمان بزرگه!»

تشویق‌ها برای‌چاپلوسی​ چون یانگ‌گونگ‌می‌گفتند​ به هوا برخاست.

چون یانگ‌گونگ که از این‌اما​ تشویق‌های ناگهانی شوکه شده بود،‌چاپلوسی​ با گیجی زیر لب زمزمه کرد.

«این دیگه چه بساطیه...»

«اوف، به‌چاپلوسی​ نظر می‌رسه بحران‌انتظار​ رو رد کردیم.»

استاد تالار پزشکی،‌قرار​ چون گو، عرقش‌کوبید​ را پاک کرد.

سپس نگاهی به اطراف انداخت.

نه تنها تائوئیست‌های تالار پزشکی، بلکه پزشکانی‌اما​ که از فرقه‌های دیگر برای کمک فراخوانده‌می‌گفتند​ شده بودند نیز در حال امدادرسانی بودند.

«تو گذشته‌چاپلوسی​ همچین چیزی‌می‌گفتند​ غیرقابل تصور بود.»

چون گو‌مورد​ قلقلکی در‌گرفت​ سینه‌اش احساس کرد.

احساس بسیار عجیبی بود.

در حالی که‌نیمه‌شب​ چون گو برای مدتی‌اما​ به اطراف نگاه می‌کرد.

«خسته نباشید.»

صدایی آمیخته‌مورد​ با اندوه‌گرفت​ به گوش رسید.

چون گو بلافاصله ایستاد و‌می‌شنیدند​ در برابر شخصی که حرف‌انتظار​ زده بود، سر خم کرد.

«رسیدید، رهبر فرقه.»

رهبر فرقه دست‌هایش را روی‌انتظار​ شانه‌های چون گو که ایستاده‌فضولی‌شان​ بود گذاشت و به نرمی گفت.

«خوب استراحت کن.»

«پس، با اجازه‌تون.»

چون گو‌چیز​ لبخندی زد‌مورد​ و نشست.

رهبر فرقه پس از تماشای‌انتظار​ نشستن و نفس تازه کردن چون‌بگیرند​ گو، بالاخره نگاهی به اطراف انداخت.

در میان کسانی که در‌اما​ رفت و آمد بودند، چهره‌های‌چاپلوسی​ ناآشنای زیادی به چشم می‌خورد.

«خیلیا دارن کمک می‌کنن.»

«چندین فرقه پزشک‌نیمه‌شب​ فرستادن یا رزمی‌کارای‌گرفت​ مرتبط رو اعزام کردن.»

«ما مدیونشونیم.»

«دقیقاً.»

چون گو‌اما​ به نشانه تأیید‌می‌شنیدند​ سر تکان داد.

تعداد تائوئیست‌های متعلق به تالار پزشکی کمی‌اما​ بیشتر از بیست نفر بود و تعداد بسیار‌انتظار​ کمی از آن‌ها در هنرهای پزشکی مهارت داشتند.

اگر کمک آن‌ها نبود.

درمان نمی‌توانست‌مورد​ به این‌گرفت​ سرعت پیش برود.

ناگهان.

تق، تق.

رهبر فرقه شروع‌می‌کردند​ به راه رفتن‌می‌رفت​ به سمت داخل کرد.

در حالی که کسانی که به خاطر‌داستان‌ها​ قدم‌های بی‌درنگش با تأخیر متوجه حضور او‌می‌رفت​ شده بودند، سعی کردند از جایشان بلند شوند.

«نیازی به‌اما​ ادای احترام‌داستان‌ها​ نیست. استراحت کنید.»

رهبر فرقه دستش‌نیمه‌شب​ را تکان داد و‌اما​ این حرف‌ها را زد.

ولی با وجود حرف‌های این‌انتظار​ پیرمرد، بیشترشان انگار روی میخ‌فضولی‌شان​ نشسته بودند و مدام وول می‌خوردند.

خب، طرف رهبر فرقه‌گرفت​ هوآشان بود دیگر. حضورش همین‌قدر‌شروع​ روی این ضعیفه‌ها سنگینی می‌کرد.

پیرمرد که این وضع را دید، انگار کمی فکر‌می‌گفتند​ کرد. بعد دست‌هایش را به هم چسباند، یک ژست احترام‌آمیز‌ولی​ مسخره به خودش گرفت و شروع کرد به حرف زدن.

«از کمک همه‌تون ممنونم.»

صدایش که با نیروی درونی ملایمی‌می‌رفت​ قاطی شده بود، مثل یک نسیم‌سؤال​ گرم توی کل تالار پزشکی پخش شد.

چند نفر از‌قرار​ ترس یا تعجب‌کوبید​ از جا پریدند.

«این وظیفه‌مونه، رهبر فرقه!»

«وظیفه تالار پزشکی همینه!»

تائوئیست‌ها با‌چاپلوسی​ دستپاچگی ادای‌می‌گفتند​ احترام کردند.

«آه، نه! معلومه که باید...»

«ای وای،‌اما​ ما که‌داستان‌ها​ کار خاصی نکردیم!»

پزشک‌های مهمان هم نمی‌توانستند گیجی‌شان‌قرار​ را قایم کنند و دست‌می‌شنیدند​ و پایشان را گم کرده بودند.

رهبر فرقه نگاهشان‌می‌کردند​ کرد و یک‌می‌رفت​ لبخند محو زد.

«این لطفتون‌مورد​ رو هیچ‌وقت‌گرفت​ فراموش نمی‌کنم.»

با این حرف‌ها،‌کوبید​ دوباره راه افتاد‌شروع​ و یک‌جا متوقف شد.

کنار تخت‌چیز​ آن شاگرد‌مورد​ غیررسمی، سونگ ایگانگ.

«رهـ... رهبر فرقه.»

سونگ ایگانگ با بدبختی لب‌هایش‌اما​ را تکان داد. رنگ پریدگی صورتش‌می‌کردند​ از صد متری هم داد می‌زد.

رهبر فرقه زانو زد، کنارش‌می‌شنیدند​ نشست و دست چپش را‌انتظار​ خیلی ملایم روی دست او گذاشت.

«متأسفم.»

سونگ ایگانگ‌چاپلوسی​ از این عذرخواهی‌انتظار​ یهویی پلک زد.

«به خاطر کم‌کاری‌قرار​ من بود که‌کوبید​ این‌جوری داغون شدی.»

«تقصیر... رهبر‌اما​ فرقه نیست... مهارت‌می‌شنیدند​ من... کم بود...»

«این حرفا رو نزن، ایگانگ.»

رهبر فرقه‌چاپلوسی​ با لحنی‌می‌گفتند​ محکم گفت.

«فکر می‌کنی نمی‌دونم‌قرار​ چقدر برای کوه‌کوبید​ اصلی زحمت کشیدی؟»

«...»

چشم‌های سونگ ایگانگ‌نیمه‌شب​ سرخ شد، انگار یک‌دفعه‌اما​ احساساتش غلیان کرده باشد.

«من، هوآشان،‌چاپلوسی​ مسئولیتت رو‌می‌گفتند​ به عهده می‌گیرم.»

رهبر فرقه با تأکید گفت.

«اگه بخوای دوباره هنرهای رزمی یاد بگیری، برات اکسیر پیدا می‌کنم. اگه بخوای از کوه بری،‌بگیرند​ بهت پول می‌دم، و اگه فکر می‌کنی آینده‌ت تاریکه، با تمام وجود ازت حمایت می‌کنم تا یه‌اخیراً​ فرقه غیررسمی برای خودت بزنی. حتی اگه بخوای، می‌گم کتاب‌های هنرهای رزمی قابل‌انتقال رو برات کپی کنن.»

چشم‌های سونگ‌چیز​ ایگانگ از‌مورد​ حدقه بیرون زد.

شرایطی که‌چاپلوسی​ پیشنهاد می‌داد،‌می‌گفتند​ غیرقابل‌باور بود.

رهبر فرقه چند لحظه به‌اما​ سونگ ایگانگِ لال‌شده نگاه کرد، بعد‌می‌کردند​ دستش را ول کرد و گفت.

«نمی‌خواد الان جواب بدی. خوب‌می‌شنیدند​ بهش فکر کن، هر وقت‌انتظار​ تصمیمت رو گرفتی، راحت بهم بگو.»

«رهبر فرقه...»

در حالی که سونگ‌می‌گفتند​ ایگانگ با قیافه‌ای احساساتی‌نمی‌توانستند​ به او نگاه می‌کرد...

فیشش!

رهبر فرقه‌اما​ از جایش‌داستان‌ها​ بلند شد.

بعد رفت سراغ شاگردی که تخت‌گرفت​ بغلی افتاده بود، دستش را گرفت‌چاپلوسی​ و شروع کرد به حرف زدن.

عذرخواهی، تشکر،‌چاپلوسی​ و وعده‌می‌گفتند​ کمک برای آینده.

همین‌طور دانه به دانه به تمام شاگردهای افتاده‌می‌شنیدند​ سر می‌زد و به آن‌ها قول یک آینده‌نمی‌توانستند​ روشن را می‌داد. هه، چه نمایش رقت‌انگیزی از دلسوزی!

«خمیـازه.»

تازه بیدار شده بودم و داشتم سرم را می‌خاراندم.‌داستان‌ها​ از اتاقم زدم بیرون که دیدم سه تا احمق،‌نمی‌توانستند​ یک مرد و دو زن، جلوی در زانو زده‌اند.

«برادر ارشد!»

«استاد ارشد!»

«استاد ارشد!»

دانموک لین،‌چیز​ جوک گوم‌مورد​ و سول ران.

قیافه‌هایشان وقتی به من که داشتم چشم‌هایم‌باز​ را می‌مالیدم نگاه می‌کردند، طوری در هم‌ولی​ رفته بود که تا حالا ندیده بودم.

«میشه بهمون آموزش بدی؟»

«من می‌خوام تمرین کنم!»

«من درخواست آموزش دارم!»

این را گفتند‌می‌کردند​ و سرهایشان را‌می‌رفت​ تا زمین خم کردند.

هر سه‌تایشان بدجوری عصبانی بودند.

نه از‌اما​ بقیه، بلکه‌داستان‌ها​ از خودِ بی‌عرضه‌شان.

خودشان را جر داده بودند تا بیایند‌اما​ و به فرقه کوه هوآشان کمک کنند، اما‌انتظار​ وقتی رسیدند که حمام خون تمام شده بود.

تازه اگر هم‌می‌کردند​ به موقع می‌رسیدند،‌می‌رفت​ هیچ غلطی نمی‌توانستند بکنند.

چون تمام نیروی درونی و‌اما​ توانشان را فقط برای رسیدن‌چاپلوسی​ به اینجا هدر داده بودند.

راحت می‌توانستم‌اما​ احساسات این سه‌می‌شنیدند​ تا را بخوانم.

در واقع،‌چیز​ نتیجه از قبل‌قرار​ کاملاً مشخص بود.

«من که قبلاً هر‌می‌گفتند​ چی درباره تمرین کردن‌نمی‌توانستند​ بود رو بهتون گفتم.»

«اون کافی نیست.»

جوک گوم این را‌داستان‌ها​ گفت، در حالی که‌می‌کردند​ دندان‌هایش را به هم می‌سایید.

«می‌خوام از‌چیز​ چیزی که الان‌قرار​ هستم قوی‌تر بشم.»

سول ران‌چاپلوسی​ با پافشاری‌می‌گفتند​ اضافه کرد.

«همم، پس می‌خواین قوی‌تر بشین.»

لب‌هایم به‌اما​ یک پوزخند‌داستان‌ها​ شیطانی کج شد.

با دیدن این لبخند، لرزی به ستون فقرات جوک‌داستان‌ها​ گوم و سول ران افتاد، اما سریع به خودشان‌نمی‌توانستند​ آمدند و مثل احمق‌ها سرشان را بالا و پایین کردند.

«دقیقاً!»

«بله!»

نگاهم را از آن‌داستان‌ها​ دو تا گرفتم و‌می‌کردند​ به دانموک لین خیره شدم.

«تو هم همین‌طور؟»

«ازتون تمنا دارم.»

«باشه.»

با تکان دادن سرم گفتم.

«یه ربع دیگه برگردین.»

در همین‌مورد​ حین... عمارت ابدیت‌اما​ سفیدِ اتحاد رزمی.

هنوز دم‌دمای صبح بود.

آدم‌ها یکی‌یکی وارد عمارت ابدیت‌قرار​ سفید که نور کمی داشت‌می‌شنیدند​ می‌شدند و دور هم می‌نشستند.

این‌ها همان‌چاپلوسی​ مهره‌های کلیدی‌می‌گفتند​ اتحاد رزمی بودند.

قیافه‌هایشان مثل کسانی‌قرار​ بود که در‌کوبید​ مراسم ختم شرکت کرده‌اند.

خب، احضار‌اما​ ناگهانی همین عواقب‌می‌شنیدند​ را هم دارد.

«انگار همه جمع شدن.»

کسی که آن‌ها را صدا زده‌می‌رفت​ بود، یعنی رهبر اتحادیه گدایان، با‌سؤال​ نگاهی به جماعت جمع‌شده این را گفت.

«میرم سر اصل مطلب.»

رهبر اتحادیه گدایان مشتش‌داستان‌ها​ را گره کرد و‌می‌کردند​ شروع کرد به حرف زدن.

«همین چند وقت پیش، اطلاعات رسمی به‌اما​ دستمون رسید که امپراتور شرور با رهبر‌می‌گفتند​ اتحاد سیاه شرور دست به یکی کرده.»

«... همم.»

جماعت جمع‌شده‌مورد​ ناله‌ی خفه‌ای‌گرفت​ سر دادند.

از همان لحظه‌ای که امپراتور شرور‌شروع​ پایش را در اتحاد سیاه شرور‌باز​ گذاشته بود، این نتیجه قابل پیش‌بینی بود.

اما رسمی شدن‌نیمه‌شب​ این خبر، معنای‌گرفت​ کاملاً متفاوتی داشت.

«آمیتاآبا. پس این‌می‌کردند​ شایعه خیلی زود تو‌باز​ کل دنیا پخش میشه.»

«دنیا زیر و رو میشه.»

قیافه‌هایشان فقط‌اما​ در هم‌داستان‌ها​ رفت. ترسوهای رقت‌انگیز.

یکی از‌چیز​ هشت خدای‌مورد​ رزمی، امپراتور شرور.

اینکه او نه‌تنها خودش را به دنیای رزمی نشان داده‌فضولی‌شان​ بود، بلکه طرف اتحاد سیاه شرور را هم گرفته بود،‌درِ​ اتفاق عظیمی بود؛ آن‌قدر بزرگ که می‌توانست دنیا را بلرزاند.

و برای این اتحاد رزمیِ‌اما​ رو به زوال، این یک‌چاپلوسی​ منبع بزرگ برای بی‌ثباتی بود.

مخصوصاً با‌اما​ آن صندلی خالیِ‌می‌شنیدند​ رهبر اتحاد رزمی.

به لطف هرج و مرجی که با پخش شدن اطلاعات مختلف به‌چاپلوسی​ وجود آمده بود، تا الان توانسته بودند خیانت رهبر اتحاد و استراتژیست نظامی‌آخه​ را مخفی نگه دارند، اما رو شدن این گندکاری فقط مسئله زمان بود.

در آن لحظه،‌می‌کردند​ رهبر اتحادیه گدایان‌می‌رفت​ سرش را چرخاند.

با نگاهی‌مورد​ به موک یونگجا‌اما​ از وودانگ، گفت.

«جاودانه شمشیر هنوزم‌کوبید​ صندلی رهبری اتحاد‌شروع​ رو رد می‌کنه؟»

«... درسته.»

موک یونگجا‌چاپلوسی​ با ابروهای‌می‌گفتند​ گره‌خورده جواب داد.

«نمی‌تونم درک کنم.»

رهبر اتحادیه‌اما​ گدایان با‌داستان‌ها​ آهی گفت.

«اینکه انزوای خودش رو بشکنه و‌گرفت​ تا اینجا بیاد تو اتحاد رزمی،‌چاپلوسی​ ولی صندلی رهبری اتحاد رو قبول نکنه...»

جماعت جمع‌شده سر تکان دادند.

جاودانه شمشیر‌مورد​ وودانگ، یکی از‌اما​ هشت خدای رزمی.

حضور ناگهانی‌اش به شدت شوکه‌کننده‌می‌شنیدند​ بود و آن زمان، هیچ‌کس‌انتظار​ نتوانسته بود تعجبش را پنهان کند.

اما این فقط برای یک‌قرار​ لحظه بود، چون خیلی زود با‌شروع​ دیدن جاودانه شمشیر خیالشان راحت شد.

اینکه او‌چاپلوسی​ تا اینجا‌می‌گفتند​ آمده بود.

یعنی به‌مورد​ صندلی رهبر اتحاد‌اما​ رزمی چشم داشت.

اما این خیال‌کوبید​ خام خیلی زود‌شروع​ به باد رفت.

— رهبر اتحاد؟‌نیمه‌شب​ من هیچ علاقه‌ای‌گرفت​ به این مزخرفات ندارم.

— تنها‌چاپلوسی​ چیزی که برام‌انتظار​ مهمه یه چیزه.

— اینکه آیا امپراتور شرور واقعاً‌کوبید​ خودش رو به دنیای رزمی نشون‌می‌گفتند​ داده یا نه. جواب اینو بدین.

این تمام‌اما​ چیزی بود‌داستان‌ها​ که پرسیده بود.

و بعد از شنیدن جواب، جاودانه‌گرفت​ شمشیر اخم کرده بود و بلافاصله‌چاپلوسی​ راهش را کشیده و رفته بود.

«از فرقه کونلون خبری نشده؟»

رهبر اتحادیه گدایان با یادآوری آن زمان، سرش را تکان داد‌می‌کردند​ و این سؤال را از کسی پرسید که تمام بدنش، به‌ولی​ جز چشم‌ها، بینی و دهانش، با پارچه‌ای سفید پوشانده شده بود.

«هنوز نه.»

آن شخص، یعنی مو میونگ،‌قرار​ با صدایی خراشیده مثل کشیده‌می‌شنیدند​ شدن فلز روی هم جواب داد.

«...»

در حالی‌مورد​ که سکوت سنگینی‌اما​ خیمه زده بود...

«ارسـ... ارشد!»

سر و‌چیز​ صدای بلندی از‌قرار​ بیرون بلند شد.

«چخبره؟»

«اطلـ... اطلاعات‌مورد​ جدیدی رسیده. خیلی‌اما​ مهمه، برای همین...»

«اطلاعات جدید؟»

وقتی رهبر اتحادیه گدایان نگاهی‌قرار​ به بقیه انداخت، همه در‌می‌شنیدند​ سکوت با نگاهش موافقت کردند.

«بیا تو.»

در با شتاب باز‌گرفت​ شد و یکی از اعضای‌شروع​ اتحادیه گدایان نفس‌نفس‌زنان پرید داخل.

«چه اطلاعاتی؟ بنال ببینم.»

«جامعه آسمان پرواز داره‌مورد​ به کل دنیا اعلام می‌کنه‌داستان‌ها​ که رهبر جدیدشون انتخاب شده!»

«چی؟!»

«رهـ... رهبر جامعه آسمان پرواز...؟»

عمارت ابدیت سفید‌کوبید​ پر از همهمه‌شروع​ و پچ‌پچ شد.

نیم قرن‌چیز​ از تأسیس جامعه‌قرار​ آسمان پرواز می‌گذشت.

در این مدت، آن‌ها صندلی رهبری را خالی نگه‌جلوی​ داشته بودند و جامعه را با جمع‌آوری نظرات هشت‌بودن​ قبیله بزرگ و کلی خانواده و فرقه دیگر می‌چرخاندند.

به بهانه اینکه‌قرار​ می‌خواهند با مشورت و‌داستان‌ها​ جمع‌آوری نظرات کار کنند.

اما در واقعیت، این نتیجه‌ی ترس‌شروع​ و زیرآب‌زنی‌های خودشان بود تا مبادا‌باز​ رهبری از یک خانواده دیگر بالا بیاید.

شاید چون‌چیز​ این را‌مورد​ خیلی خوب می‌دانستند.

هیچ‌کس نتوانست تعجبش را از حرف‌های‌می‌رفت​ عضو اتحادیه گدایان پنهان کند و‌سؤال​ همه شروع کردند به حرف زدن.

«هاه. نکنه بعد از اینکه‌اما​ فهمیدن امپراتور شرور به اتحاد‌چاپلوسی​ سیاه شرور پیوسته، احساس خطر کردن؟»

«عجب واکنش سریعی نشون دادن.»

«ولی کی‌چیز​ صندلی رهبری‌مورد​ رو گرفته؟»

«نام‌گونگ؟ خاندان‌چاپلوسی​ تانگ؟ یا نکنه‌انتظار​ قبیله پونگ باشه؟»

سؤال‌ها از‌مورد​ در و‌گرفت​ دیوار می‌بارید.

عضو اتحادیه گدایان باید از این رگبار سؤالاتِ مهره‌های کلیدی‌انتظار​ اتحاد رزمی دست و پایش را گم می‌کرد، اما چون‌آخه​ اطلاعات خیلی جدی‌تر از این حرف‌ها بود، سریع جواب داد.

«یه نفر از قبیله جگاله.»

«هاه، اژدهای خوابیده کوچک؟»

«پس بالاخره خودش رهبر شد.»

همه طوری حرف می‌زدند‌داستان‌ها​ که انگار قضیه را‌می‌کردند​ کاملاً فهمیده‌اند. احمق‌های خوش‌خیال.

رهبر قبیله‌چیز​ جگال، اژدهای خوابیده‌قرار​ کوچک، جگال شین.

بین رهبران هشت قبیله بزرگ،‌انتظار​ او از نظر محبوبیت و‌فضولی‌شان​ هوش از همه سرتر بود.

اما در همان لحظه...

«نه.»

عضو اتحادیه گدایان در جواب حرف‌هایی که به سمتش سرازیر‌می‌شنیدند​ شده بود و تأیید می‌کرد که رهبر قبیله جگال انتخاب‌فضولی‌شان​ شده، سرش را تکان داد و دهانش را باز کرد.

«رهبر، رهبر قبیله جگال نیست.»

«رهبر قبیله جگال نیست؟»

«پس کی...»

یک‌دفعه، همه خفه شدند.

فقط یک نفر.

این سؤال خیلی زودگذر‌گرفت​ بود، چون بلافاصله یک‌می‌شنیدند​ چهره به ذهنشان خطور کرد.

چون یک لقب‌کوبید​ خاص در ذهن‌شروع​ همه جرقه زد.

عضو اتحادیه گدایان آب دهان‌قرار​ خشک‌شده‌اش را قورت داد، یک‌می‌شنیدند​ نفس عمیق کشید و فریاد زد.

«ارباب ظالم، جگال‌می‌کردند​ گو-چئون! اون رهبر‌می‌رفت​ جامعه آسمان پروازه!»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: در این چپتر، راوی داستان وقایع پس از حمله را با لحنی تمسخرآمیز و از نگاه بالا به پایین روایت می‌کند.]