---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 149: مهمان ناخوانده در عمارت مه بنفش • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 149: مهمان ناخوانده در عمارت مه بنفش

0

مدت‌ها بود که هیچ‌می‌توانست​ مهمانی پایش به عمارت‌کند​ مه بنفش باز نشده بود.

رهبر فرقه در سکوت به مرد‌تبدیل​ جوان روبرویش خیره شد و بعد،‌دوران​ یک فنجان چای به دستش داد.

«مـ-ممنونم.»

«هه هه، بالا‌جمع​ اومدن تا اینجا باید‌گرفت​ حسابی خسته‌ت کرده باشه.»

«اصلاً این‌طور نیست!»

رهبر فرقه در حالی که به‌تبدیل​ جو گو-ریول که به وضوح مضطرب‌دوران​ بود نگاه می‌کرد، جرعه‌ای از چایش نوشید.

«نیازی نیست این‌قدر هول باشی.»

«آه... چشم.»

رهبر فرقه با‌گشاد​ نگاهی رضایت‌بخش به‌ذهنش​ جو گو-ریول خیره شد.

«پس اون‌بچه​ بچه این‌قدر‌اینکه​ قد کشیده.»

با اینکه حالا تبدیل به یک مرد‌گفت​ جوان و برازنده شده بود، اما هنوز هم‌تأسیس​ ردپایی از دوران کودکی در چهره‌اش دیده می‌شد.

«خب پس...»

همین که دهان‌گشاد​ باز کرد، لبخند از‌مجسم​ روی لب‌هایش محو شد.

«حالا می‌تونی‌بچه​ جزئیات رو‌اینکه​ برام بگی؟»

جو گو-ریول‌جمع​ کمرش را‌لبش​ صاف کرد.

«...اخیراً فرقه‌های غیرمتعارف مثل‌بشن​ قارچ دور و بر‌گفت​ فرقه ما سبز شدن.»

«منظورت تو یان‌آن هست؟»

چشمان رهبر فرقه ریز شد.

به جز دروازه ایلهوا،‌لبش​ یان‌آن به داشتن فرقه‌سقوط​ قابل‌توجه دیگری معروف نبود.

و حالا یک‌دفعه فرقه‌های غیرمتعارف؟

«چرا باید فرقه‌های‌گشاد​ غیرمتعارف یهو تو‌ذهنش​ یان‌آن جمع بشن؟»

جو گو-ریول‌بچه​ لبش را گاز‌حالا​ گرفت و گفت:

«بعد از سقوط قلعه شبح‌گاز​ سفید، رزمی‌کاران غیرمتعارف به اونجا اومدن‌سفید​ و شروع به تأسیس فرقه کردن.»

«...!»

چشمان رهبر فرقه گشاد شد.

می‌توانست وضعیت‌بچه​ را در‌اینکه​ ذهنش مجسم کند.

«پس بعد از اینکه قلعه شبح سفید‌گفت​ که روی شانشی حکومت می‌کرد فرو پاشید،‌شروع​ بقیه فرقه‌های غیرمتعارف به اون منطقه طمع کردن.»

بی‌اختیار آهی‌یهو​ از سینه‌اش‌بشن​ خارج شد.

آن‌قدر روی فرقه هوآشان‌می‌توانست​ تمرکز کرده بود که از‌شانشی​ دنیای بیرون غافل شده بود.

«...این اشتباه فرقه ماست.»

رهبر فرقه لبخند تلخی زد.

آن‌ها فقط قلعه شبح سفید را‌گاز​ نابود کرده بودند، اما هیچ مسئولیتی در‌رزمی‌کاران​ قبال عواقب بعد از آن نپذیرفته بودند.

چطور ممکن‌کردن​ بود این یک‌وضعیت​ اشتباه مهلک نباشد؟

«وضعیت دروازه ایلهوا چقدر خطرناکه؟»

«خیلی جدیه. اونا بدون هیچ رحمی بهمون حمله کردن‌قلعه​ و مدام تهدیدمون می‌کنن. بیشتر شاگردها یا به شدت‌می‌توانست​ زخمی شدن یا زیر فشار، فرقه رو ترک کردن.»

دست جو گو-ریول در‌بشن​ حالی که فنجان چای‌گفت​ را نگه داشته بود، می‌لرزید.

«فقط حدود ده نفرمون باقی‌وضعیت​ موندن، از جمله پدرم و‌حکومت​ خودم. با این وضع، فرقه ما...»

با تصور بدترین‌کشیده​ حالت ممکن، صدایش‌تبدیل​ از شدت بغض لرزید.

«خواهش می‌کنم، کمکمون کنید.»

در آن لحظه—

«متأسفم.»

رهبر فرقه دستش را‌اینکه​ دراز کرد و دست‌شده​ جو گو-ریول را گرفت.

جو گو-ریول که از این لمس‌گرفت​ ناگهانی جا خورده بود، سرش را‌رزمی‌کاران​ بالا آورد و به او نگاه کرد.

رهبر فرقه‌یهو​ با او‌بشن​ هم‌دردی می‌کرد.

«دروازه ایلهوا حتی زمانی که هوآشان تو شرایط سختی‌شانشی​ بود کنارمون ایستاد، با این حال من حتی خبر‌سینه‌اش​ نداشتم چه بلایی داره سرشون میاد. همه‌ش تقصیر منه.»

در حالی‌بچه​ که سرش‌اینکه​ را پایین می‌انداخت—

«خواهش می‌کنم،‌جمع​ رهبر فرقه. سرتون‌گاز​ رو بالا بیارید.»

جو گو-ریول شوکه شده بود.

رهبر فرقه هوآشان در برابر‌وضعیت​ پسر رهبر یک فرقه دنیوی‌حکومت​ و معمولی سر خم کرده بود؟

«چطور می‌تونم به این‌اینکه​ راحتی سرم رو بالا‌شده​ بگیرم؟ از روی آسمان شرمنده‌ام.»

کلماتش تلخ بودند.

و خشمگین بود.

نه از دست‌گشاد​ کس دیگری، بلکه‌ذهنش​ از دست خودش.

«هیون سانگ...‌بچه​ آیا دائو‌اینکه​ رو فراموش کردی...؟»

دروازه ایلهوا حتی زمانی که‌گاز​ هوآشان در آستانه فروپاشی بود،‌شبح​ از آن‌ها حمایت کرده بود.

رهبر دروازه ایلهوا هر سال‌لبش​ بدون استثنا به دیدنشان می‌آمد‌قلعه​ و نگرانی‌اش را نشان می‌داد.

اما او،‌کردن​ رهبر فرقه هوآشان،‌وضعیت​ چه کرده بود؟

اصلاً به‌بچه​ دروازه ایلهوا‌اینکه​ فکر کرده بود؟

نه.

آیا بعد از سقوط‌بشن​ قلعه شبح سفید، هیچ‌گفت​ توجهی به شانشی کرده بود؟

به هیچ وجه.

او فقط در کوه هوآشان مانده بود،‌برازنده​ بدون هیچ تردیدی پیشکش‌ها را می‌پذیرفت و‌چهره‌اش​ فقط برای بالا بردن اعتبار فرقه قدم برمی‌داشت.

چقدر شرم‌آور.

اگر سوراخ موشی‌جمع​ آن اطراف پیدا‌گاز​ می‌شد، حتماً تویش می‌خزید.

«اما با این حال...»

با شنیدن صدای مضطرب‌اینکه​ جو گو-ریول، رهبر فرقه به‌اما​ آرامی سرش را بالا آورد.

جو گو-ریول نفس‌بشن​ راحتی کشید و دستش‌گفت​ را روی سینه‌اش گذاشت.

«فقط کمی صبر کن.‌بشن​ من آدم‌هایی رو آماده می‌کنم‌سقوط​ تا به دروازه ایلهوا بفرستم.»

«وا-واقعاً؟»

صورت جو گو-ریول روشن شد.

«ممنونم!»

«فقط شرمنده‌ام‌یهو​ که دیر‌بشن​ متوجه شدم.»

«نـ-نه، اصلاً این‌طور نیست.»

جو گو-ریول‌بچه​ با دستپاچگی دست‌هایش‌حالا​ را تکان داد.

عذرخواهی‌های پی‌درپی‌جمع​ رهبر فرقه‌لبش​ برایش سنگین بود.

«اما... آیا اوضاع اون‌قدر‌بشن​ وخیمه که خود رهبر‌گفت​ دروازه نتونست شخصاً بیاد؟»

با شنیدن‌کردن​ این حرف، جو‌وضعیت​ گو-ریول جا خورد.

اما این واکنش آن‌قدر‌اینکه​ گذرا بود که رهبر‌شده​ فرقه متوجه آن نشد.

«بـ-بله، همین‌طوره.»

«من عجله می‌کنم. اما بازم‌لبش​ کمی طول می‌کشه، پس فعلاً‌قلعه​ همین‌جا تو فرقه ما استراحت کن.»

کمی بعد، وقتی جو گو-ریول از‌ذهنش​ عمارت مه بنفش بیرون آمد، آه‌پاشید​ عمیقی کشید و مشتش را گره کرد.

«تموم شد!»

درست در همان لحظه،‌لبش​ یک تائوئیست که بیرون منتظر‌قلعه​ بود به او نزدیک شد.

«بالاخره اومدی بیرون.»

جوک اون با‌گشاد​ لبخند درخشانی به‌ذهنش​ جو گو-ریول نگاه کرد.

«لطفاً دنبالم بیا.»

«آه، باشه.»

جو گو-ریول‌یهو​ سریع مشتش‌بشن​ را باز کرد.

او به دنبال جوک اون‌وضعیت​ از مسیر کوهستانی پایین رفت‌حکومت​ و به اطراف نگاهی انداخت.

«پس کوه هوآشان این‌جوریه.»

به جز زمانی که‌لبش​ خیلی بچه بود، دیگر هرگز‌قلعه​ به کوه هوآشان نیامده بود.

همه‌چیز برایش ناآشنا‌جمع​ بود، انگار که‌گاز​ بار اولش بود.

«اما با‌کردن​ چیزی که تصور‌وضعیت​ می‌کردم فرق داره.»

وقتی کسی به کوه‌اینکه​ هوآشان فکر می‌کرد، ناخودآگاه‌شده​ یاد شکوفه‌های آلو می‌افتاد.

اما تعداد شکوفه‌های آلو خیلی کمتر‌گرفت​ از انتظارش بود و به جای‌رزمی‌کاران​ آن، پر از صخره‌های بزرگ بود.

«و مسیرش هم خیلی شیب‌داره.»

او به پایین نگاه کرد.

مسیر کوهستانی باریک‌کشیده​ بود و شیبی شبیه‌برازنده​ به یک صخره داشت.

نگاه کردن از‌بشن​ آن بالا، سرگیجه‌اش‌گرفت​ را بیشتر می‌کرد.

«اگه تکنیک‌های حرکتی رو یاد‌لبش​ نگرفته بودم، بالا اومدن از‌قلعه​ اینجا یه قرن طول می‌کشید.»

شنیده بود که تائوئیست‌های کوه هوآشان‌ذهنش​ و کونلون مهارت خاصی در تکنیک‌های‌پاشید​ حرکتی دارند و حالا دلیلش را می‌فهمید.

درست وقتی‌بچه​ که داشت از‌حالا​ منظره لذت می‌برد...

«وااااه! یـ-یکی کمکم کنه!»

«دارم می‌میرم!»

ناگهان صدای‌کردن​ جیغ و فریادهایی‌وضعیت​ به گوش رسید.

جو گو-ریول که جا خورده بود، به پشت سر‌اما​ جوک اون نگاه کرد، اما این تائوئیست طوری به‌دهان​ راهش ادامه داد که انگار هیچ چیزی نشنیده است.

جو گو-ریول با‌بشن​ عجله صدا زد:‌گرفت​ «امم، قهرمان جوان...»

جوک اون‌یهو​ با لبخندی برگشت:‌لبش​ «بله؟ چیزی شده؟»

جو گو-ریول به سمت‌می‌توانست​ شرق اشاره کرد و‌کند​ پرسید: «اونجا دارن جیغ می‌کشن...»

جوک اون طوری دهانش را باز‌تبدیل​ کرد که انگار تازه چیزی یادش آمده‌کودکی​ باشد: «آه! نیازی نیست نگران اون باشین.»

جو گو-ریول‌جمع​ مات و‌لبش​ مبهوت ماند: «ببخشید...؟»

نگران نباشد؟

«خـ-خواهش می‌کنم تمومش کنید!»

«آخ!»

حتی همین الان هم‌لبش​ صدای جیغ‌ها اکو می‌شد.‌سقوط​ چطور می‌توانست نگران نباشد؟

جوک اون‌یهو​ لبخند معذبی زد:‌لبش​ «دارن تمرین می‌کنن.»

«تمرین؟»

نگاه جو گو-ریول تغییر‌اینکه​ کرد. گیجی‌اش جای خود‌شده​ را به تعجب داد.

‹همین انتظار هم از‌لبش​ هوآشان می‌رفت! تمریناتشون اون‌قدر سنگینه‌قلعه​ که آدم‌ها این‌طوری جیغ می‌کشن.›

او هرگز چیزی درباره روش‌های تمرینی‌گاز​ فرقه کوه هوآشان نشنیده بود، اما‌سفید​ حالا می‌فهمید قضیه از چه قرار است.

‹اوه، مثل‌کردن​ اینکه زیادی‌می‌توانست​ بهش عادت کردم.›

جوک اون پشت سرش را خاراند. او هر‌شده​ روز این جیغ‌ها را می‌شنید، برای همین بدون‌می‌شد​ هیچ فکری فقط از کنارشان رد شده بود.

درست در همان‌بشن​ لحظه، ناگهان یک‌گرفت​ چهره سیاه‌پوش ظاهر شد.

مرد جوانی‌یهو​ بود، با جذبه‌ای‌لبش​ چشمگیر و منحصربه‌فرد.

جوک اون از‌گشاد​ جا پرید و‌ذهنش​ گفت: «عـ-عموی ارشد؟»

‹عـ-عموی ارشد؟›

چشمان جو گو-ریول با دیدن مرد‌گرفت​ جوانی که به نظر می‌رسید هم‌سن و‌اونجا​ سال خود جوک اون باشد، گرد شد.

آن مرد جوان، یعنی چون هوی، نگاهی به جو‌سقوط​ گو-ریول انداخت، سپس به جوک اون خیره شد و با‌می‌توانست​ لحنی کلافه پرسید: «چرا تمرین نمی‌کنی؟ اینجا چه غلطی می‌کنی؟»

جوک اون خودش را‌می‌توانست​ جمع کرد: «مـ-من داشتم‌کند​ یه مهمون رو راهنمایی می‌کردم.»

«مهمون؟»

نگاه چون هوی، جو گو-ریول را‌گرفت​ سوراخ کرد. جو گو-ریول احساس کرد‌رزمی‌کاران​ نفسش در سینه حبس شده است.

‹همچین چشم‌هایی واقعاً وجود دارن...›

چشمان او که به وضوح به دو بخش‌کند​ سیاه و سفید تقسیم شده بودند، فقط قلبش را‌آهی​ سوراخ نمی‌کردند، بلکه انگار آن را به لرزه درمی‌آوردند.

«این کیه؟»

«ایشون رهبر فرقه ایلهوا هستن.»

«فرقه ایلهوا؟»

چون هوی‌کردن​ سرش را‌می‌توانست​ کج کرد.

اونجا دیگه کدوم گوری بود؟

در حالی که سعی می‌کرد این نام‌گفت​ ناآشنا را به یاد بیاورد، جوک اون‌شروع​ اضافه کرد: «یکی از فرقه‌های سکولار وابسته‌مونه.»

«ها؟ فرقه سکولار؟»

با این سؤال چون هوی، جوک اون با‌کند​ استرس نگاهی به جو گو-ریول انداخت. خوشبختانه او‌بی‌اختیار​ هنوز گیج بود و به خودش نیامده بود.

جوک اون جلو رفت و در‌تبدیل​ گوش چون هوی زمزمه کرد: «اون‌ها مدت‌هاست‌کودکی​ که هر سال به فرقه‌مون خراج می‌دن.»

«واقعاً؟»

چشمان چون هوی برقی زد.

حتی بعد از این همه افول و‌مجسم​ بدبختی فرقه، بازم خراج می‌دادن؟ بیشترشون تا الان‌طمع​ رابطه‌شون رو قطع کرده بودن. این یعنی وفاداری.

«پس حتماً‌بچه​ دوباره اومده‌اینکه​ خراج بده.»

جوک اون من‌من کرد: «خـ-خب...»

جو گو-ریول که به خودش‌لبش​ آمده بود، با تعظیمی محترمانه‌قلعه​ گفت: «من برای درخواست کمک اومدم.»

چشمان چون هوی‌گشاد​ با علاقه برقی‌ذهنش​ زد: «چه جور کمکی؟»

«فرقه ما در‌کشیده​ حال حاضر از طرف‌برازنده​ فرقه‌های غیرمتعارف تهدید می‌شه...»

«تهدید، هان...»

گوشه لب‌یهو​ چون هوی‌بشن​ بالا رفت.

‹به نظر جالب میاد.›

او به فرقه کوه هوآشان‌حالا​ برگشته بود، اما هیچ کار‌هنوز​ خاصی برای انجام دادن نداشت.

«فرقه ایلهوا کجاست؟»

«در یان‌آن.»

«همم، عالیه.»

لبخند چون هوی عمیق‌تر شد.

«تیم اعزامی مشخص شده؟»

«رهبر فرقه‌یهو​ گفتن خودشون‌بشن​ تصمیم می‌گیرن...»

«خیلی خب.»

در همان لحظه...

ووش...

چون هوی‌یهو​ مثل باد‌بشن​ ناپدید شد.

جو گو-ریول با چهره‌ای‌می‌توانست​ خالی به سمتی که او‌شانشی​ ناپدید شده بود خیره ماند.

جوک اون با لحنی‌اینکه​ که بوی ترحم می‌داد‌شده​ گفت: «...قراره حسابی اذیت بشی.»

«ببخشید؟»

«هیچی.»

با سؤال جو گو-ریول، جوک‌وضعیت​ اون طوری سرش را تکان‌حکومت​ داد که انگار چیزی نگفته است.

سپس به چشمانش خیره‌اینکه​ شد: «اگه عموی ارشد بره،‌اما​ فرقه ایلهوا در امان می‌مونه.»

با دیدن اینکه جوک اون با‌گرفت​ چنین اطمینانی حرف می‌زد، چشمان جو‌رزمی‌کاران​ گو-ریول گرد شد: «اون دیگه کیه...؟»

رهبر فرقه با تعجب به چون‌ذهنش​ هوی که ناگهان ظاهر شده بود‌پاشید​ نگاه کرد: «تو می‌خوای بری فرقه ایلهوا؟»

«آره.»

«این تصمیم‌جمع​ ناگهانی دیگه‌لبش​ برای چیه؟»

«به هر حال‌جمع​ تو هوآشان کاری‌گاز​ برای انجام دادن ندارم.»

«خب، این درسته، اما...»

«نکنه از‌بچه​ قبل انتخاب کردی‌حالا​ کی رو بفرستی؟»

رهبر فرقه با نگاهی تیز گفت:‌گرفت​ «داشتم فکر می‌کردم استاد تالار تمرین رزمی‌اونجا​ و محافظان شمشیر شکوفه آلو رو بفرستم.»

شاید زیاده‌روی به نظر می‌رسید، اما به خاطر‌گفت​ وفاداری‌ای که فرقه ایلهوا نشان داده بود، ارزشش‌تأسیس​ را داشت که چنین نیروی قدرتمندی را بفرستد.

«مطمئنی؟ بدون استاد تالار،‌می‌توانست​ نمی‌تونیم هفت دروازه شکوفه‌کند​ آلو رو باز کنیم.»

فقط چون هوی و استاد تالار تمرین‌برازنده​ رزمی می‌دانستند چطور اتاق کنترل و مکانیزم‌های‌چهره‌اش​ هفت دروازه شکوفه آلو را هدایت کنند.

«تو که می‌تونی انجامش بدی...»

«حتی اگه منم انجامش‌بشن​ بدم، وقتی محافظان شمشیر شکوفه‌سقوط​ آلو نیستن، چه فایده‌ای داره؟»

دقیقاً. کسانی که برای ورود در اولین‌مجسم​ بازگشایی هفت دروازه شکوفه آلو تعیین شده‌منطقه​ بودند، همان محافظان شمشیر شکوفه آلو بودند.

«پس می‌تونیم عقب بندازیمش.»

«همین الانشم به ندرت‌لبش​ بازش می‌کنیم. می‌خوای یه فرصت‌قلعه​ دیگه رو هم حروم کنی؟»

«اما تو تازه‌جمع​ از یه مأموریت‌گاز​ برگشتی... مطمئنی مشکلی نداری؟»

چون هوی پوزخند‌گشاد​ زد: «طوری نیست. به‌مجسم​ هر حال همین نزدیکی‌هاست.»

«به هر حال کاری‌اینکه​ برای انجام دادن نداشتم. یه‌اما​ هوایی تازه کردن بد نیست.»

رهبر فرقه با‌بشن​ کمی احساس گناه‌گرفت​ گفت: «...خیلی خب.»

«باز هم‌یهو​ دارم بهت‌بشن​ مأموریت می‌دم.»

«قبلیه یکم زیاده‌روی بود.»

چون هوی مأموریت اسکورت‌اینکه​ بانو سوهی را به‌شده​ یاد آورد و نیشخند زد.

«اما این یکی خوبه.»

رهبر فرقه‌یهو​ لبخند ملایمی زد:‌لبش​ «خیالم راحت شد.»

«کسی رو‌کردن​ در نظر داری‌وضعیت​ که باهات بیاد؟»

چون هوی پوزخند زد: «البته.»

ناولها | novelha.net