---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 250: بازگشت فلاکت‌بار • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 250: بازگشت فلاکت‌بار

0

«رهبر فرقه!»

«رهـ... رهبر فرقه! سالمین!»

«استاد!»

«رهبر فرقه!»

هیون سانگ به این جماعت که با‌خود​ اضطراب اسمش را فریاد می‌زدند و طوری به‌نداشت​ سمتش می‌دویدند انگار سگ دنبالشان کرده، نگاه کرد.

آن‌ها هیون دو، هیون جین و بقیه شاگردان‌امپراتور​ نسل اول به رهبری چون یو بودند. ظاهرشان؟ کلمه‌کنید​ «فلاکت‌بار» هم برای توصیف این وضعیت رقت‌انگیزشان کم بود.

لباس‌های فرمشان غرق در عرق بود و‌جنگل​ کفش‌های چرمی رنگ‌ورورفته‌شان آن‌قدر پاره‌پوره شده بود‌الانش​ که کف پاهای کثیفشان قشنگ بیرون زده بود.

اگر لباس‌های فرقه کوه هوآشان تنشان نبود، حتی گداهای‌گداهای​ اتحادیه گدایان هم آن‌ها را با هم‌کاسه‌های خودشان اشتباه‌می‌کردند​ می‌گرفتند و بهشان سلام می‌کردند. چه وضعی است آخه؟

و در میان این گداگشنه‌ها، مردی که‌خود​ فقط با یک نگاه حس خفه‌کننده‌ای از‌تعجب​ خودش ساطع می‌کرد، با قدم‌های بلند جلو آمد.

«همم...»

هیون سانگ‌بدجور​ ناله آرامی‌بیشتر​ سر داد.

به خاطر این بود که خیلی وقت بود او را ندیده بود؟ یا به‌اشتباه​ خاطر وضعیت فعلی‌اش بود؟ با اینکه می‌دانست مردی که دارد نزدیک می‌شود برادر کوچک‌تر‌ساطع​ رزمی‌اش است، وقتی با او رودررو شد، از ظاهر وحشی و درنده‌اش جا خورد.

از قبل هم ترسناک‌تر شده.

قیافه هیون‌ترسناک‌تر​ دو بدجور‌بدجور​ وحشیانه بود.

بیشتر از خود امپراتور‌بیشتر​ جنگل سبز به راهزن‌های‌سبز​ جنگل سبز شبیه بود.

و خب،‌زده​ جای تعجب‌کوه​ هم نداشت.

فقط الانش را نگاه کنید.

موهای ژولیده و ریش‌های‌بدجور​ نامرتبی که هر کدام به‌جنگل​ یک طرف سیخ شده بود.

مگر نه اینکه آن صورت‌خود​ درنده‌اش که آدم با دیدنش قالب‌جای​ تهی می‌کرد، پر از خشم بود؟

تازه، لباس فرم خیس از عرقش‌تنشان​ محکم به بدنش چسبیده بود و آن‌خودشان​ عضلات گنده‌اش را بیشتر به رخ می‌کشید.

هیون سانگ لبخند‌قیافه​ معذبی به برادر‌بیشتر​ کوچک‌تر رزمی غول‌پیکرش زد.

«خیلی وقته ندیدمت.»

«قـ... قضیه شبیخون چی شد؟»

با لحن هول‌کرده هیون دو،‌هوآشان​ هیون سانگ سرش را کج‌اتحادیه​ کرد و به حرف آمد.

«اگه منظورت جنگل سبزه،‌بدجور​ که خب شکست خوردن. شایعه‌اش‌جنگل​ که همه‌جا پیچیده، مگه نشنیدین؟»

«واقعاً؟! خیالم راحـ...»

درست همان موقع که‌بیشتر​ داشت خیالش راحت می‌شد،‌سبز​ هیون دو به خودش آمد.

شکست آن‌ها‌زده​ که پایان‌کوه​ ماجرا نبود.

«پس، کسی‌ترسناک‌تر​ هم زخمی‌بدجور​ شد یا... کشته...»

هیون دو‌ترسناک‌تر​ نتوانست جمله‌اش‌بدجور​ را تمام کند.

نمی‌خواست بدترین‌بدجور​ حالت ممکن را‌خود​ به زبان بیاورد.

«نیازی نیست الکی نگران باشی.»

هیون سانگ که از‌بدجور​ دل هیون دو خبر‌امپراتور​ داشت، با لبخندی ملایم گفت.

«هیچ‌کدوم از شاگردها کشته نشدن.»

به محض اینکه‌وحشیانه​ این کلمات از‌امپراتور​ دهانش خارج شد.

بام—

هیون جین و‌قیافه​ بقیه شاگردان نسل اول‌خود​ روی زمین ولو شدند.

چون تمام آن تنش‌بدجور​ و استرس یک‌دفعه از‌امپراتور​ بدنشان خارج شده بود.

«خـ... خدا رو شکر.»

«هوو، بهتون نگفتم؟»

در حالی‌ترسناک‌تر​ که با خیال‌وحشیانه​ راحت لبخند می‌زدند.

«ولی خیلی زود رسیدینا.»

هیون سانگ در‌وحشیانه​ حالی که به‌امپراتور​ آن‌ها نگاه می‌کرد، گفت.

اتحاد رزمی‌زده​ در ووهان،‌کوه​ هوبی قرار داشت.

فاصله‌اش تا فرقه کوه هوآشان خیلی‌بیشتر​ زیاد بود، برای همین رسیدن توی‌شبیه​ فقط چهار روز تقریباً غیرممکن بود...

«وقتی شنیدیم‌ترسناک‌تر​ اوضاع خطریه، چطور‌وحشیانه​ می‌تونستیم دیر برسیم؟»

با حرف هیون دو، هیون جین‌امپراتور​ و شاگردهایی که روی زمین نشسته‌تعجب​ بودند، با بی‌حالی سر تکان دادند.

آن‌ها واقعاً با ناامیدی‌کوه​ و تمام توانشان تکنیک‌های‌حتی​ حرکتی‌شان را اجرا کرده بودند.

آب و غذا را بی‌خیال شده‌بیشتر​ بودند، فقط به این هدف که‌شبیه​ زودتر به فرقه کوه هوآشان برسند.

نخوابیده بودند، فقط دویده بودند.

به لطف همین، مسافتی را که در‌جنگل​ حالت عادی بیشتر از ده روز طول‌الانش​ می‌کشید، توی چهار روز طی کرده بودند.

تق. تق.

هیون سانگ زد روی شانه هیون‌بیشتر​ دو، تنها کسی که هنوز سر‌شبیه​ پا بود، و به آرامی گفت:

«...خسته نباشید.»

«اصلاً. برادر کوچیک‌تر هیون‌بیشتر​ جین و بچه‌ها بیشتر‌سبز​ از من سختی کشیدن.»

با این‌زده​ حرف، هیون سانگ‌هوآشان​ سر تکان داد.

«همه‌تون خسته نباشید.»

در حالی که شاگردها‌بدجور​ با حرف هیون سانگ‌امپراتور​ لبخند خسته‌ای روی لب‌هایشان نشست.

«خیلی وقته ندیدمتون.»

صدایی پرید وسط حرفشان.

«چون هوی!»

لبخند درخشانی‌ترسناک‌تر​ روی صورت هیون‌وحشیانه​ دو نقش بست.

فقط او نبود.

هیون جین و شاگردان نسل اول که روی‌حتی​ زمین نشسته بودند هم به زور روی پاهایشان ایستادند‌سلام​ و برای سلام کردن به چون هوی نزدیک شدند.

«خیلی وقته ندیدیمت، برادر کوچیک‌تر.»

«جاییت که زخمی نشده؟»

«اوه، برادر ارشد گو. فکر می‌کنی‌امپراتور​ برادر کوچیک‌تر ما زخمی می‌شه؟ من دلم‌نداشت​ به حال اونایی می‌سوزه که باهاش جنگیدن.»

«هاها، فکر‌زده​ کنم حق‌کوه​ با توئه.»

چون هوی با دیدن شاگردان‌وحشیانه​ نسل اول که این‌طور دوستانه‌سبز​ حرف می‌زدند، چشمانش برقی زد.

«اوه؟ ولی‌ترسناک‌تر​ نیروی درونی‌بدجور​ همه‌تون که ته‌کشیده.»

«ما فقط یه کله دویدیم...»

«نیروی درونیمون تموم شد.»

چون یو و‌قیافه​ شاگردها با خنده‌ای‌بیشتر​ معذب جواب دادند.

فقط نیروی درونی‌شان ته‌بدجور​ کشیده بود؟ الان کل‌امپراتور​ بدنشان از کار افتاده بود.

«پس می‌خواین یه کم اکسیر‌خود​ بخورین؟ به نظر میاد تو‌شبیه​ این وضعیت حسابی به دردتون بخوره.»

«چی؟ اکسیر؟»

«تو اکسیر داری؟»

«پس معلومه که می‌خوریم!»

«پس دارین می‌گین که می‌خورینش؟»

«معلومه که می‌خوریم.»

شاگردان نسل اول، با شروع از‌بیشتر​ چون یو، با عجله حرف می‌زدند،‌شبیه​ انگار می‌ترسیدند که بهشان چیزی ندهد.

«آخه چرا باید‌قیافه​ دست رد به‌بیشتر​ سینه اکسیر بزنیم؟»

«ما له‌له می‌زنیم‌وحشیانه​ برای یه ذره‌اش،‌امپراتور​ ولی گیر نمیاد.»

«بیاین، بگیرین.»

چون هوی بلافاصله قرص رایحه تاریک‌بیشتر​ را از جیب لباسش بیرون آورد‌شبیه​ و بین شاگردان نسل اول پخش کرد.

«قیافه‌اش یه جوریه.»

«فرقه ما همچین اکسیری داشت؟»

همه سرشان را کج کردند.

اولین بار بود‌قیافه​ که قرصی به این‌خود​ سیاهی و براقی می‌دیدند.

«اگه نمی‌خواین بخورینش، پسش می‌گیـ...»

«وقتی دادی‌بدجور​ به من،‌بیشتر​ دیگه مال منه.»

وقتی چون هوی تظاهر کرد که می‌خواهد‌نبود​ آن را پس بگیرد، چون یو سریع قرص‌می‌گرفتند​ رایحه تاریک را انداخت بالا و قورتش داد.

بعد از او،‌قیافه​ بقیه هم قرص‌هایشان‌بیشتر​ را قورت دادند.

نیشخند—

چون هوی مثل ماهی‌گیری که‌خود​ یه ماهی گنده به تورش‌شبیه​ افتاده باشد، موذیانه لبخند زد.

«ها؟ چرا این‌جوری می‌خندی... آخ!»

چون یو که حس کرده بود یه جای کار این خنده عجیب‌شبیه​ چون هوی می‌لنگد، با چهره‌ای مضطرب پرسید، اما قبل از اینکه حرفش‌سیخ​ تمام شود، از درد ناگهانی شکمش چشمانش گرد شد و شکمش را چسبید.

نـ... نه بابا...

نگاهش را‌بدجور​ دور و‌بیشتر​ بر چرخاند.

و بعد وحشت کرد.

فقط او نبود.

تمام شاگردان کوچک‌تری که با‌وحشیانه​ او قرص را خورده بودند،‌سبز​ رنگشان مثل گچ سفید شده بود.

و طولی نکشید که...

قار و‌زده​ قور— قار‌کوه​ و قور—

صداهای بلندی‌ترسناک‌تر​ از شکمشان‌بدجور​ بلند شد.

چهار روز بود که هیچی نخورده بودند‌خود​ و چیزی برای خالی کردن نداشتند، با‌تعجب​ این حال شکمشان مدام قار و قور می‌کرد.

چون یو که‌وحشیانه​ دیگر نمی‌توانست تحمل‌امپراتور​ کند، با بدبختی گفت:

«آآآخ، هوی.‌زده​ آخه این‌کوه​ چی بود دادی...»

«چرا این‌طوری می‌کنی، اکسیره دیگه.»

چون هوی‌ترسناک‌تر​ با خونسردی‌بدجور​ جواب داد.

«البته یه‌بدجور​ نمه سم‌بیشتر​ هم توش هست.»

«سـ... سم؟»

«هی، خیلی قوی نیست‌بدجور​ که. فقط در حدیه‌امپراتور​ که یه دل‌درد کوچیک بگیرید...؟»

دنیا جلوی چشمان چون‌بدجور​ یو و بقیه شاگردان نسل‌جنگل​ اول تیره و تار شد.

بعد از مدت‌ها اولین‌بیشتر​ بار بود که به‌سبز​ فرقه کوه هوآشان برمی‌گشتند.

اما اینکه‌زده​ تو همچین‌کوه​ وضعیتی بیفتند...

با عجله‌ترسناک‌تر​ به اطراف‌بدجور​ نگاه کردند.

و دیدند.

چهره‌های شاگردان نسل دوم‌بیشتر​ را که از دور با‌راهزن‌های​ ترحم به آن‌ها نگاه می‌کردند.

اگه می‌دونستین،‌زده​ باید به‌کوه​ ما هم می‌گفتین!

درست همان موقع،‌قیافه​ صدای چون هوی‌بیشتر​ به گوش رسید.

«آهان، راستی، یادتونه قبل‌بدجور​ از اینکه از اتحاد‌امپراتور​ رزمی برم چی گفتم؟»

چیزی که قبل‌وحشیانه​ از رفتن از‌امپراتور​ اتحاد رزمی گفت...؟

در حالی که چهره‌کوه​ چون یو و شاگردان نسل‌گداهای​ اول به وضوح منقبض شد.

«مهارت‌هاتون اون‌قدری‌ترسناک‌تر​ که فکر‌بدجور​ می‌کردم پیشرفت نکرده.»

«خـ... خب، اون که...»

چون یو با‌وحشیانه​ حرف بعدی چون هوی،‌جنگل​ خنده معذبی سر داد.

بعد از رفتن چون هوی‌هوآشان​ چند روزی سخت تمرین کرده بودند،‌گدایان​ اما ذات بی‌خیالشان کاریش نمی‌شد کرد.

«قبلاً نگفته بودم اگه‌بدجور​ مهارت‌هاتون پیشرفت نکنه، شدت‌امپراتور​ تمرینات رو می‌برم بالا؟»

چون هوی‌ترسناک‌تر​ هم‌زمان با این‌وحشیانه​ حرف، نیشخندی زد.

بعد، بعد از اینکه نگاهی به‌امپراتور​ چون یو و شاگردان نسل اول‌تعجب​ انداخت، شانه‌ای بالا انداخت و اضافه کرد.

«بقیه‌اش برای بعد، فعلاً تکنیک تنفس رو‌نبود​ شروع کنید. اگه همین الان مهارش نکنید،‌اشتباه​ یه صحنه‌ای می‌بینید که اصلاً دلتون نمی‌خواد.»

«...!»

چون یو‌ترسناک‌تر​ و شاگردان نسل‌وحشیانه​ اول جا خوردند.

صحنه‌ای که دلشان نمی‌خواست ببینند...

آن‌ها آب‌زده​ دهانشان را به‌هوآشان​ سختی قورت دادند.

«هان؟ انجامش نمی‌دین؟‌قیافه​ پس برم براتون یه‌خود​ دست لباس تمیز بیارم؟»

با شنیدن این کلمات مورمورکننده، بدون اینکه نیازی‌امپراتور​ باشد کسی بگوید چه کسی اول شروع کند،‌الانش​ چون یو و شاگردان نسل اول چهارزانو نشستند.

'هـ-هوک! تا‌بدجور​ آخر عمرم‌بیشتر​ مسخره‌ام می‌کنن!'

'هر چیزی غیر از اون!'

وقتی همه وارد‌قیافه​ تکنیک تنفس شدند، چون‌خود​ هوی نگاهش را چرخاند.

«شما اساتید‌ترسناک‌تر​ ارشد هم‌بدجور​ یکم می‌خواین؟»

چون هوی قرص‌های رایحه تاریک را به‌جنگل​ هیون دو و هیون جین که با‌الانش​ معذب بودن آنجا ایستاده بودند تعارف کرد، اما...

«نه، خیلی ممنون.»

«اهم، من خوبم.»

آن دو در حالی‌بدجور​ که عرق سردی بر‌امپراتور​ پیشانی‌شان نشسته بود، رد کردند.

«خیلی به‌بدجور​ جمع کردن نیروی‌خود​ درونی کمک می‌کنه.»

برای لحظه‌ای، آن دو با‌هوآشان​ حرف‌هایش وسوسه شدند، اما خیلی زود‌گدایان​ سرشان را به طرفین تکان دادند.

«داشتن نیروی‌ترسناک‌تر​ درونیِ زیاد‌بدجور​ همه چیز نیست.»

«زیادی‌اش هم‌ترسناک‌تر​ به اندازه‌بدجور​ کم بودنش بده.»

مهم نبود یک نفر چقدر نیروی درونی داشته‌سبز​ باشد، اگر نمی‌توانست به درستی آن را کنترل‌موهای​ کند، فقط یک چیز قشنگ اما بی‌فایده بود.

«همم، که این‌طور؟»

چون هوی طوری که انگار‌وحشیانه​ از رد کردن مبهم آن‌ها ناامید‌راهزن‌های​ شده باشد، ملچ‌ملوچی کرد و گفت:

«اگه بعداً‌ترسناک‌تر​ لازم داشتین‌بدجور​ خبرم کنید.»

در حالی که چون هوی قرص‌های رایحه‌جنگل​ تاریک را به داخل لباسش برمی‌گرداند، طوری‌الانش​ که انگار تازه چیزی یادش آمده باشد گفت.

«خیلی هم عالی شد. به هر حال‌نبود​ دست تنها بودم. بهترین فرصته که همزمان‌اشتباه​ هم کار کنن و هم آموزش ببینن.»

در آن لحظه، چون یو و شاگردان‌خود​ با حس شومی لرزیدند و چون هوی به‌نداشت​ اطراف نگاه کرد و لب‌هایش را تکان داد.

«حالا اون حلقه‌های آهنی و‌وحشیانه​ شمشیرهای آهنی رو که قبل‌سبز​ از شبیخون درآوردم کجا گذاشتم؟»

در تالاری‌زده​ عمیق درون‌کوه​ اتحاد رزمی.

دو نفر دور‌قیافه​ میزی در اتاقی با‌خود​ فضایی آرام نشسته بودند.

از بین آن دو، مردی با موهای‌خود​ جوگندمی که حدس زدن اینکه پیر است‌تعجب​ یا میانسال را غیرممکن می‌کرد، به حرف آمد.

«جنگل سبز شکست خورده است.»

با حرف‌های جگال گونگ، استراتژیست نظامی اتحاد رزمی، چشمان‌گداهای​ مرد میانسال و خوش‌قیافه‌ای که روبه‌رویش نشسته بود، یعنی استاد‌وضعی​ شمشیر سیم اوی، رهبر اتحاد، به باریکی یک شکاف درآمد.

«چقدر غافلگیرکننده.»

رهبر اتحاد‌ترسناک‌تر​ با لحنی‌بدجور​ تحسین‌آمیز گفت.

«پس از قلعه شبح سفید،‌خود​ جنگل سبز هم به دست‌شبیه​ فرقه کوه هوآشان سقوط کرد.»

جگال گونگ‌زده​ حرف او‌کوه​ را اصلاح کرد:

«جنگل سبز هنوز‌قیافه​ به طور کامل‌بیشتر​ سقوط نکرده است.»

«گزارش‌هایی وجود دارد که امپراتور‌وحشیانه​ جنگل سبز توانسته جان سالم‌سبز​ به در ببرد و فرار کند.»

«هاها، مگر فرقی هم می‌کند؟»

رهبر اتحاد ریش زیبا‌کوه​ و مرتبش را نوازش‌حتی​ کرد و ادامه داد.

«آن‌ها سعی کردند شبیخون‌بدجور​ بزنند، اما در نهایت‌امپراتور​ پا به فرار گذاشتند.»

«با این حال، او زنده است. تا‌خود​ زمانی که آن مرد زنده باشد، جنگل‌تعجب​ سبز همیشه می‌تواند قدرت خود را بازیابد.»

«نیازی به نگرانی نیست.»

صدای رهبر اتحاد سرد بود.

مانند نوک تیز یک شمشیر.

«به عنوان یک‌قیافه​ هنرمند رزمی، او همین‌خود​ الان هم مرده است.»

با این کلمات‌وحشیانه​ قاطع، استراتژیست نظامی‌امپراتور​ دهانش را بست.

«اما چه کسی امپراتور جنگل سبز‌تنشان​ را شکست داد؟ شمشیر الهی شکوفه‌هم‌کاسه‌های​ آلو که اینجا در اتحاد است.»

«دقیقاً تأیید نشده که کار‌وحشیانه​ چه کسی بوده... اما من‌سبز​ یک نفر را در ذهن دارم.»

«چه کسی؟»

«مردی که به‌وحشیانه​ قهرمان الهی شکوفه‌امپراتور​ آلو معروف است.»

چشمان رهبر‌زده​ اتحاد فوراً‌کوه​ جدی شد.

«قهرمان الهی شکوفه آلو... همان بچه‌ای که‌خود​ در طول مبارزه برای برتری در شانشی‌تعجب​ برای خودش نامی دست و پا کرد.»

«کاملاً درست است.»

«دلیلی دارید‌بدجور​ که این‌طور‌بیشتر​ فکر می‌کنید؟»

«زمانی که شمشیر الهی شکوفه آلو و ارباب‌حتی​ شمشیر پرستوی پرنده به قلعه شبح سفید حمله‌بهشان​ کردند، قهرمان الهی شکوفه آلو نیز آنجا حضور داشت.»

با حرف‌های‌ترسناک‌تر​ استراتژیست نظامی، ریش‌وحشیانه​ رهبر اتحاد لرزید.

«هاهاها، من فقط فکر می‌کردم کسی از‌خود​ پشت پرده کمک می‌کند. یعنی فرقه کوه‌تعجب​ هوآشان یک متخصص عالی‌رتبه دیگر پرورش داده است...»

با این حرف، رهبر‌بیشتر​ اتحاد به آرامی چشمانش‌سبز​ را بست و باز کرد.

«کنجکاوم بدانم او کیست.»

«او لقب رزمی چون هوی‌وحشیانه​ را دارد و یک شاگرد نسل‌راهزن‌های​ اول از فرقه کوه هوآشان است.»

استراتژیست نظامی با لحنی‌بدجور​ روان، گویی که منتظر‌امپراتور​ این سؤال بود، پاسخ داد.

«گفته می‌شود در اوایل دهه بیست زندگی‌اش است، و شنیده‌ام‌شبیه​ که او همچنین مقام رهبر کل جوخه‌های سه جوخه جدیدی را‌طرف​ که اخیراً در فرقه کوه هوآشان تأسیس شده‌اند، بر عهده دارد.»

«استادش چه کسی می‌تواند باشد؟»

«...جاودانه هیون گانگ است.»

«شمشیرزن شکوفه آلو؟»

«دقیقاً.»

چشمان رهبر‌زده​ اتحاد کمی‌کوه​ گشاد شد.

این ظهور‌ترسناک‌تر​ یک نام‌بدجور​ کاملاً غیرمنتظره بود.

«هاها، چه‌ترسناک‌تر​ اطلاعات جالبی. اطلاعات‌وحشیانه​ دیگری هم هست؟»

«این تمام‌بدجور​ اطلاعات شناخته‌بیشتر​ شده است.»

«همین...»

صدای رهبر اتحاد پایین آمد.

«یونگ جو گه، به‌بدجور​ نظر می‌رسد او حرکتش‌امپراتور​ را انجام داده است.»

استراتژیست نظامی سر تکان داد.

«از آنجایی که گفته می‌شد فرقه کوه هوآشان‌حتی​ و اتحادیه گدایان با هم متحد شده‌اند، احتمالاً از‌سلام​ قبل تمام اطلاعات مربوط به او را مسدود کرده‌اند.»

«که این‌طور.»

رهبر اتحاد دیگر سؤالی نپرسید.

از آنجا که یونگ جو گه، رهبر‌جنگل​ اتحادیه گدایان، دست به کار شده بود،‌الانش​ به دست آوردن اطلاعات بیشتر غیرممکن بود.

«وضعیت اتحاد‌زده​ سیاه شرور‌کوه​ چطور است؟»

«کمی متزلزل شده است.»

رهبر اتحاد زیر خنده زد.

«که‌که، به نظر می‌رسد حتی‌خود​ رهبر اتحاد سیاه شرور هم‌شبیه​ نمی‌تواند این را تحمل کند.»

«چطور می‌تواند تحمل کند؟»

گوشه‌های لب‌ترسناک‌تر​ استراتژیست نظامی‌بدجور​ کج شد.

«او جنگل سبز را که تا این حد نادیده گرفته‌سبز​ بود، وارد بازی کرد تا تعادل نه استان و سه‌ریش‌های​ قلمرو را حفظ کند، اما در نهایت با شکست مواجه شد.»

«فرقه کوه‌بدجور​ هوآشان دارد به‌خود​ ما کمک می‌کند.»

درست زمانی که رهبر اتحاد‌هوآشان​ با پوزخندی این را گفت، استراتژیست‌گدایان​ نظامی ابروهایش را در هم کشید.

«با این‌ترسناک‌تر​ حال، مشکل کوچکی‌وحشیانه​ پیش آمده است.»

«مشکل...؟»

«با افزایش اخیر حملات جنگل سبز، صداهایی در میان هنرمندان رزمی جوان درون‌نداشت​ اتحاد بلند شده که می‌پرسند آیا ما باید وارد عمل شویم یا نه. برخی‌قالب​ از افراد تندروتر حتی اصرار دارند که ما باید با اتحاد سیاه شرور بجنگیم.»

ابروهای رهبر اتحاد پرید.

«این باعث ایجاد‌قیافه​ مانع در برنامه‌های‌بیشتر​ ما خواهد شد.»

چیزی که او‌قیافه​ می‌خواست، تفرقه و تجزیه‌خود​ اتحاد نه فرقه بود.

اما اگر دشمن مشترکی مانند این‌امپراتور​ ظاهر می‌شد، اتحاد نه فرقه قطعاً‌تعجب​ نیروهایشان را با هم متحد می‌کردند.

درست زمانی که رهبر اتحاد‌هوآشان​ در سکوت به این وضعیت غیرمنتظره‌گدایان​ فکر می‌کرد، استراتژیست نظامی زمزمه کرد.

«اما چیز‌ترسناک‌تر​ عجیبی در این‌وحشیانه​ مورد وجود دارد.»

استراتژیست نظامی لحظه‌ای مکث کرد،‌وحشیانه​ نفسی کشید و سپس کلمات‌سبز​ ناتمامش را به زبان آورد.

«تا همین اواخر، اصلاً چنین حرف‌هایی مطرح نبود، اما‌راهزن‌های​ از یک روز خاص، ناگهان این صداها بسیار بلندتر‌ریش‌های​ شد. انگار کسی عمداً دارد آن را پخش می‌کند.»

با این کلمات،‌اگر​ رهبر اتحاد فوراً‌تنشان​ واکنش نشان داد.

«یک جاسوس.»

استراتژیست نظامی‌ترسناک‌تر​ در سکوت‌بدجور​ سر تکان داد.

با دیدن این سر تکان دادن،‌امپراتور​ چشمان رهبر اتحاد برقی زد و‌تعجب​ لبخند سردی روی لب‌هایش شکل گرفت.

«پس آن‌ها خواهان جنگ‌کوه​ با اتحاد سیاه شرور هستند،‌گداهای​ هان؟ بالاخره دم‌شان بیرون زد.»

رهبر اتحاد به‌قیافه​ استراتژیست نظامی خیره‌بیشتر​ شد و پرسید.

«راهی هست‌ترسناک‌تر​ که بتوانیم‌بدجور​ مچ‌شان را بگیریم؟»

«یک راه وجود دارد.»

«بگو.»

«ما یک نشست بزرگ از دنیای رزمی‌خود​ برگزار می‌کنیم تا تصمیم بگیریم آیا با‌تعجب​ اتحاد سیاه شرور وارد جنگ شویم یا خیر.»

در حالی که‌قیافه​ او صحبت می‌کرد، چشمان‌خود​ استراتژیست نظامی نیمه‌باز بود.

«اگر آن‌ها کسانی باشند که آرزوی سقوط‌جنگل​ نه استان و سه قلمرو را دارند،‌الانش​ نمی‌توانند این فرصت طلایی را از دست بدهند.»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: بازگشت شاگردان نسل اول و استقبال گرم شیطان آسمانی!]