چپتر 250: بازگشت فلاکتبار
0«رهبر فرقه!»
«رهـ... رهبر فرقه! سالمین!»
«استاد!»
«رهبر فرقه!»
هیون سانگ به این جماعت که باژولیده اضطراب اسمش را فریاد میزدند و طوری بهآدم سمتش میدویدند انگار سگ دنبالشان کرده، نگاه کرد.
آنها هیون دو، هیون جین و بقیه شاگرداندرندهاش نسل اول به رهبری چون یو بودند. ظاهرشان؟ کلمهامپراتور «فلاکتبار» هم برای توصیف این وضعیت رقتانگیزشان کم بود.
لباسهای فرمشان غرق در عرق بود واشتباه کفشهای چرمی رنگورورفتهشان آنقدر پارهپوره شده بودآخه که کف پاهای کثیفشان قشنگ بیرون زده بود.
اگر لباسهای فرقه کوه هوآشان تنشان نبود، حتی گداهایراهزنهای اتحادیه گدایان هم آنها را با همکاسههای خودشان اشتباهریشهای میگرفتند و بهشان سلام میکردند. چه وضعی است آخه؟
و در میان این گداگشنهها، مردی کهژولیده فقط با یک نگاه حس خفهکنندهای ازصورت خودش ساطع میکرد، با قدمهای بلند جلو آمد.
«همم...»
هیون سانگگداهای ناله آرامیگدایان سر داد.
به خاطر این بود که خیلی وقت بود او را ندیده بود؟ یا بهالانش خاطر وضعیت فعلیاش بود؟ با اینکه میدانست مردی که دارد نزدیک میشود برادر کوچکترتهی رزمیاش است، وقتی با او رودررو شد، از ظاهر وحشی و درندهاش جا خورد.
از قبل هم ترسناکتر شده.
قیافه هیونکوچکتر دو بدجوروقتی وحشیانه بود.
بیشتر از خود امپراتورگدایان جنگل سبز به راهزنهایمیگرفتند جنگل سبز شبیه بود.
و خب،بدجور جای تعجببیشتر هم نداشت.
فقط الانش را نگاه کنید.
موهای ژولیده و ریشهایوقتی نامرتبی که هر کدام بهخورد یک طرف سیخ شده بود.
مگر نه اینکه آن صورتهمکاسههای درندهاش که آدم با دیدنش قالبمیکردند تهی میکرد، پر از خشم بود؟
تازه، لباس فرم خیس از عرقشامپراتور محکم به بدنش چسبیده بود و آننداشت عضلات گندهاش را بیشتر به رخ میکشید.
هیون سانگ لبخندنداشت معذبی به برادرموهای کوچکتر رزمی غولپیکرش زد.
«خیلی وقته ندیدمت.»
«قـ... قضیه شبیخون چی شد؟»
با لحن هولکرده هیون دو،خود هیون سانگ سرش را کجشبیه کرد و به حرف آمد.
«اگه منظورت جنگل سبزه،الانش که خب شکست خوردن. شایعهاشنامرتبی که همهجا پیچیده، مگه نشنیدین؟»
«واقعاً؟! خیالم راحـ...»
درست همان موقع کهگدایان داشت خیالش راحت میشد،میگرفتند هیون دو به خودش آمد.
شکست آنهابدجور که پایانبیشتر ماجرا نبود.
«پس، کسیتعجب هم زخمیالانش شد یا... کشته...»
هیون دوکوچکتر نتوانست جملهاشوقتی را تمام کند.
نمیخواست بدترینگداهای حالت ممکن راهمکاسههای به زبان بیاورد.
«نیازی نیست الکی نگران باشی.»
هیون سانگ که ازالانش دل هیون دو خبرریشهای داشت، با لبخندی ملایم گفت.
«هیچکدوم از شاگردها کشته نشدن.»
به محض اینکهاتحادیه این کلمات ازخودشان دهانش خارج شد.
بام—
هیون جین ونداشت بقیه شاگردان نسل اولژولیده روی زمین ولو شدند.
چون تمام آن تنشوقتی و استرس یکدفعه ازدرندهاش بدنشان خارج شده بود.
«خـ... خدا رو شکر.»
«هوو، بهتون نگفتم؟»
در حالیتعجب که با خیالکنید راحت لبخند میزدند.
«ولی خیلی زود رسیدینا.»
هیون سانگ دراتحادیه حالی که بهخودشان آنها نگاه میکرد، گفت.
اتحاد رزمیبدجور در ووهان،بیشتر هوبی قرار داشت.
فاصلهاش تا فرقه کوه هوآشان خیلیموهای زیاد بود، برای همین رسیدن تویسیخ فقط چهار روز تقریباً غیرممکن بود...
«وقتی شنیدیمکوچکتر اوضاع خطریه، چطوررودررو میتونستیم دیر برسیم؟»
با حرف هیون دو، هیون جینخودشان و شاگردهایی که روی زمین نشستهوضعی بودند، با بیحالی سر تکان دادند.
آنها واقعاً با ناامیدیبیشتر و تمام توانشان تکنیکهایسبز حرکتیشان را اجرا کرده بودند.
آب و غذا را بیخیال شدهموهای بودند، فقط به این هدف کهسیخ زودتر به فرقه کوه هوآشان برسند.
نخوابیده بودند، فقط دویده بودند.
به لطف همین، مسافتی را که دراشتباه حالت عادی بیشتر از ده روز طولآخه میکشید، توی چهار روز طی کرده بودند.
تق. تق.
هیون سانگ زد روی شانه هیونموهای دو، تنها کسی که هنوز سرسیخ پا بود، و به آرامی گفت:
«...خسته نباشید.»
«اصلاً. برادر کوچیکتر هیونگدایان جین و بچهها بیشترمیگرفتند از من سختی کشیدن.»
با اینبدجور حرف، هیون سانگخود سر تکان داد.
«همهتون خسته نباشید.»
در حالی که شاگردهاوقتی با حرف هیون سانگدرندهاش لبخند خستهای روی لبهایشان نشست.
«خیلی وقته ندیدمتون.»
صدایی پرید وسط حرفشان.
«چون هوی!»
لبخند درخشانیکوچکتر روی صورت هیونرودررو دو نقش بست.
فقط او نبود.
هیون جین و شاگردان نسل اول که رویسبز زمین نشسته بودند هم به زور روی پاهایشان ایستادندژولیده و برای سلام کردن به چون هوی نزدیک شدند.
«خیلی وقته ندیدیمت، برادر کوچیکتر.»
«جاییت که زخمی نشده؟»
«اوه، برادر ارشد گو. فکر میکنیخودشان برادر کوچیکتر ما زخمی میشه؟ من دلماست به حال اونایی میسوزه که باهاش جنگیدن.»
«هاها، فکربدجور کنم حقبیشتر با توئه.»
چون هوی با دیدن شاگردانکنید نسل اول که اینطور دوستانهکدام حرف میزدند، چشمانش برقی زد.
«اوه؟ ولیکوچکتر نیروی درونیوقتی همهتون که تهکشیده.»
«ما فقط یه کله دویدیم...»
«نیروی درونیمون تموم شد.»
چون یو ونداشت شاگردها با خندهایموهای معذب جواب دادند.
فقط نیروی درونیشان تهوقتی کشیده بود؟ الان کلدرندهاش بدنشان از کار افتاده بود.
«پس میخواین یه کم اکسیرهمکاسههای بخورین؟ به نظر میاد توسلام این وضعیت حسابی به دردتون بخوره.»
«چی؟ اکسیر؟»
«تو اکسیر داری؟»
«پس معلومه که میخوریم!»
«پس دارین میگین که میخورینش؟»
«معلومه که میخوریم.»
شاگردان نسل اول، با شروع ازموهای چون یو، با عجله حرف میزدند،سیخ انگار میترسیدند که بهشان چیزی ندهد.
«آخه چرا بایدرزمیاش دست رد بهظاهر سینه اکسیر بزنیم؟»
«ما لهله میزنیماتحادیه برای یه ذرهاش،خودشان ولی گیر نمیاد.»
«بیاین، بگیرین.»
چون هوی بلافاصله قرص رایحه تاریکموهای را از جیب لباسش بیرون آوردسیخ و بین شاگردان نسل اول پخش کرد.
«قیافهاش یه جوریه.»
«فرقه ما همچین اکسیری داشت؟»
همه سرشان را کج کردند.
اولین بار بودنداشت که قرصی به اینژولیده سیاهی و براقی میدیدند.
«اگه نمیخواین بخورینش، پسش میگیـ...»
«وقتی دادیگداهای به من،گدایان دیگه مال منه.»
وقتی چون هوی تظاهر کرد که میخواهدجنگل آن را پس بگیرد، چون یو سریع قرصکنید رایحه تاریک را انداخت بالا و قورتش داد.
بعد از او،نداشت بقیه هم قرصهایشانموهای را قورت دادند.
نیشخند—
چون هوی مثل ماهیگیری کههمکاسههای یه ماهی گنده به تورشسلام افتاده باشد، موذیانه لبخند زد.
«ها؟ چرا اینجوری میخندی... آخ!»
چون یو که حس کرده بود یه جای کار این خنده عجیبسیخ چون هوی میلنگد، با چهرهای مضطرب پرسید، اما قبل از اینکه حرفشعرقش تمام شود، از درد ناگهانی شکمش چشمانش گرد شد و شکمش را چسبید.
نـ... نه بابا...
نگاهش راگداهای دور وگدایان بر چرخاند.
و بعد وحشت کرد.
فقط او نبود.
تمام شاگردان کوچکتری که بارودررو او قرص را خورده بودند،قبل رنگشان مثل گچ سفید شده بود.
و طولی نکشید که...
قار وبدجور قور— قاربیشتر و قور—
صداهای بلندیتعجب از شکمشانالانش بلند شد.
چهار روز بود که هیچی نخورده بودندوحشی و چیزی برای خالی کردن نداشتند، باوحشیانه این حال شکمشان مدام قار و قور میکرد.
چون یو کهاتحادیه دیگر نمیتوانست تحملخودشان کند، با بدبختی گفت:
«آآآخ، هوی.بدجور آخه اینبیشتر چی بود دادی...»
«چرا اینطوری میکنی، اکسیره دیگه.»
چون هویکوچکتر با خونسردیوقتی جواب داد.
«البته یهگداهای نمه سمگدایان هم توش هست.»
«سـ... سم؟»
«هی، خیلی قوی نیستالانش که. فقط در حدیهریشهای که یه دلدرد کوچیک بگیرید...؟»
دنیا جلوی چشمان چونوقتی یو و بقیه شاگردان نسلخورد اول تیره و تار شد.
بعد از مدتها اولینگدایان بار بود که بهمیگرفتند فرقه کوه هوآشان برمیگشتند.
اما اینکهبدجور تو همچینبیشتر وضعیتی بیفتند...
با عجلهتعجب به اطرافالانش نگاه کردند.
و دیدند.
چهرههای شاگردان نسل دومگدایان را که از دور بابهشان ترحم به آنها نگاه میکردند.
اگه میدونستین،بدجور باید بهبیشتر ما هم میگفتین!
درست همان موقع،نداشت صدای چون هویموهای به گوش رسید.
«آهان، راستی، یادتونه قبلوقتی از اینکه از اتحاددرندهاش رزمی برم چی گفتم؟»
چیزی که قبلاتحادیه از رفتن ازخودشان اتحاد رزمی گفت...؟
در حالی که چهرهبیشتر چون یو و شاگردان نسلراهزنهای اول به وضوح منقبض شد.
«مهارتهاتون اونقدریتعجب که فکرالانش میکردم پیشرفت نکرده.»
«خـ... خب، اون که...»
چون یو بااتحادیه حرف بعدی چون هوی،اشتباه خنده معذبی سر داد.
بعد از رفتن چون هویخود چند روزی سخت تمرین کرده بودند،جای اما ذات بیخیالشان کاریش نمیشد کرد.
«قبلاً نگفته بودم اگهالانش مهارتهاتون پیشرفت نکنه، شدتریشهای تمرینات رو میبرم بالا؟»
چون هویکوچکتر همزمان با اینرودررو حرف، نیشخندی زد.
بعد، بعد از اینکه نگاهی بهخودشان چون یو و شاگردان نسل اولوضعی انداخت، شانهای بالا انداخت و اضافه کرد.
«بقیهاش برای بعد، فعلاً تکنیک تنفس روجنگل شروع کنید. اگه همین الان مهارش نکنید،الانش یه صحنهای میبینید که اصلاً دلتون نمیخواد.»
«...!»
چون یوکوچکتر و شاگردان نسلرودررو اول جا خوردند.
صحنهای که دلشان نمیخواست ببینند...
آنها آببدجور دهانشان را بهخود سختی قورت دادند.
«هان؟ انجامش نمیدین؟نداشت پس برم براتون یهژولیده دست لباس تمیز بیارم؟»
با شنیدن این کلمات مورمورکننده، بدون اینکه نیازیدرندهاش باشد کسی بگوید چه کسی اول شروع کند،خود چون یو و شاگردان نسل اول چهارزانو نشستند.
'هـ-هوک! تاگداهای آخر عمرمگدایان مسخرهام میکنن!'
'هر چیزی غیر از اون!'
وقتی همه واردنداشت تکنیک تنفس شدند، چونژولیده هوی نگاهش را چرخاند.
«شما اساتیدکوچکتر ارشد هموقتی یکم میخواین؟»
چون هوی قرصهای رایحه تاریک را بهاشتباه هیون دو و هیون جین که باآخه معذب بودن آنجا ایستاده بودند تعارف کرد، اما...
«نه، خیلی ممنون.»
«اهم، من خوبم.»
آن دو در حالیوقتی که عرق سردی بردرندهاش پیشانیشان نشسته بود، رد کردند.
«خیلی بهگداهای جمع کردن نیرویهمکاسههای درونی کمک میکنه.»
برای لحظهای، آن دو باخود حرفهایش وسوسه شدند، اما خیلی زودجای سرشان را به طرفین تکان دادند.
«داشتن نیرویتعجب درونیِ زیادالانش همه چیز نیست.»
«زیادیاش همکوچکتر به اندازهوقتی کم بودنش بده.»
مهم نبود یک نفر چقدر نیروی درونی داشتهمیگرفتند باشد، اگر نمیتوانست به درستی آن را کنترلگداگشنهها کند، فقط یک چیز قشنگ اما بیفایده بود.
«همم، که اینطور؟»
چون هوی طوری که انگارکنید از رد کردن مبهم آنها ناامیدطرف شده باشد، ملچملوچی کرد و گفت:
«اگه بعداًکوچکتر لازم داشتینوقتی خبرم کنید.»
در حالی که چون هوی قرصهای رایحهاشتباه تاریک را به داخل لباسش برمیگرداند، طوریآخه که انگار تازه چیزی یادش آمده باشد گفت.
«خیلی هم عالی شد. به هر حالجنگل دست تنها بودم. بهترین فرصته که همزمانالانش هم کار کنن و هم آموزش ببینن.»
در آن لحظه، چون یو و شاگردانژولیده با حس شومی لرزیدند و چون هوی بهآدم اطراف نگاه کرد و لبهایش را تکان داد.
«حالا اون حلقههای آهنی ورودررو شمشیرهای آهنی رو که قبلقبل از شبیخون درآوردم کجا گذاشتم؟»
در تالاریبدجور عمیق درونبیشتر اتحاد رزمی.
دو نفر دورنداشت میزی در اتاقی باژولیده فضایی آرام نشسته بودند.
از بین آن دو، مردی با موهایوحشی جوگندمی که حدس زدن اینکه پیر استوحشیانه یا میانسال را غیرممکن میکرد، به حرف آمد.
«جنگل سبز شکست خورده است.»
با حرفهای جگال گونگ، استراتژیست نظامی اتحاد رزمی، چشمانراهزنهای مرد میانسال و خوشقیافهای که روبهرویش نشسته بود، یعنی استادنامرتبی شمشیر سیم اوی، رهبر اتحاد، به باریکی یک شکاف درآمد.
«چقدر غافلگیرکننده.»
رهبر اتحادکوچکتر با لحنیوقتی تحسینآمیز گفت.
«پس از قلعه شبح سفید،همکاسههای جنگل سبز هم به دستسلام فرقه کوه هوآشان سقوط کرد.»
جگال گونگبدجور حرف اوبیشتر را اصلاح کرد:
«جنگل سبز هنوزنداشت به طور کاملموهای سقوط نکرده است.»
«گزارشهایی وجود دارد که امپراتوررودررو جنگل سبز توانسته جان سالمقبل به در ببرد و فرار کند.»
«هاها، مگر فرقی هم میکند؟»
رهبر اتحاد ریش زیبابیشتر و مرتبش را نوازشسبز کرد و ادامه داد.
«آنها سعی کردند شبیخونالانش بزنند، اما در نهایتریشهای پا به فرار گذاشتند.»
«با این حال، او زنده است. تاوحشی زمانی که آن مرد زنده باشد، جنگلوحشیانه سبز همیشه میتواند قدرت خود را بازیابد.»
«نیازی به نگرانی نیست.»
صدای رهبر اتحاد سرد بود.
مانند نوک تیز یک شمشیر.
«به عنوان یکرزمیاش هنرمند رزمی، او همینوحشی الان هم مرده است.»
با این کلماتاتحادیه قاطع، استراتژیست نظامیخودشان دهانش را بست.
«اما چه کسی امپراتور جنگل سبزامپراتور را شکست داد؟ شمشیر الهی شکوفهتعجب آلو که اینجا در اتحاد است.»
«دقیقاً تأیید نشده که کارکنید چه کسی بوده... اما منکدام یک نفر را در ذهن دارم.»
«چه کسی؟»
«مردی که بهاتحادیه قهرمان الهی شکوفهخودشان آلو معروف است.»
چشمان رهبربدجور اتحاد فوراًبیشتر جدی شد.
«قهرمان الهی شکوفه آلو... همان بچهای کهژولیده در طول مبارزه برای برتری در شانشیصورت برای خودش نامی دست و پا کرد.»
«کاملاً درست است.»
«دلیلی داریدگداهای که اینطورگدایان فکر میکنید؟»
«زمانی که شمشیر الهی شکوفه آلو و اربابسبز شمشیر پرستوی پرنده به قلعه شبح سفید حملهموهای کردند، قهرمان الهی شکوفه آلو نیز آنجا حضور داشت.»
با حرفهایتعجب استراتژیست نظامی، ریشکنید رهبر اتحاد لرزید.
«هاهاها، من فقط فکر میکردم کسی ازوحشی پشت پرده کمک میکند. یعنی فرقه کوهوحشیانه هوآشان یک متخصص عالیرتبه دیگر پرورش داده است...»
با این حرف، رهبرگدایان اتحاد به آرامی چشمانشمیگرفتند را بست و باز کرد.
«کنجکاوم بدانم او کیست.»
«او لقب رزمی چون هویکنید را دارد و یک شاگرد نسلطرف اول از فرقه کوه هوآشان است.»
استراتژیست نظامی با لحنیوقتی روان، گویی که منتظردرندهاش این سؤال بود، پاسخ داد.
«گفته میشود در اوایل دهه بیست زندگیاش است، و شنیدهامسلام که او همچنین مقام رهبر کل جوخههای سه جوخه جدیدی راساطع که اخیراً در فرقه کوه هوآشان تأسیس شدهاند، بر عهده دارد.»
«استادش چه کسی میتواند باشد؟»
«...جاودانه هیون گانگ است.»
«شمشیرزن شکوفه آلو؟»
«دقیقاً.»
چشمان رهبربدجور اتحاد کمیبیشتر گشاد شد.
این ظهورتعجب یک نامالانش کاملاً غیرمنتظره بود.
«هاها، چهکوچکتر اطلاعات جالبی. اطلاعاترودررو دیگری هم هست؟»
«این تمامگداهای اطلاعات شناختهگدایان شده است.»
«همین...»
صدای رهبر اتحاد پایین آمد.
«یونگ جو گه، بهوقتی نظر میرسد او حرکتشدرندهاش را انجام داده است.»
استراتژیست نظامی سر تکان داد.
«از آنجایی که گفته میشد فرقه کوه هوآشانسبز و اتحادیه گدایان با هم متحد شدهاند، احتمالاً ازژولیده قبل تمام اطلاعات مربوط به او را مسدود کردهاند.»
«که اینطور.»
رهبر اتحاد دیگر سؤالی نپرسید.
از آنجا که یونگ جو گه، رهبراشتباه اتحادیه گدایان، دست به کار شده بود،آخه به دست آوردن اطلاعات بیشتر غیرممکن بود.
«وضعیت اتحادبدجور سیاه شروربیشتر چطور است؟»
«کمی متزلزل شده است.»
رهبر اتحاد زیر خنده زد.
«کهکه، به نظر میرسد حتیهمکاسههای رهبر اتحاد سیاه شرور همسلام نمیتواند این را تحمل کند.»
«چطور میتواند تحمل کند؟»
گوشههای لبتعجب استراتژیست نظامیالانش کج شد.
«او جنگل سبز را که تا این حد نادیده گرفتهقبل بود، وارد بازی کرد تا تعادل نه استان و سهراهزنهای قلمرو را حفظ کند، اما در نهایت با شکست مواجه شد.»
«فرقه کوهگداهای هوآشان دارد بههمکاسههای ما کمک میکند.»
درست زمانی که رهبر اتحادخود با پوزخندی این را گفت، استراتژیستجای نظامی ابروهایش را در هم کشید.
«با اینتعجب حال، مشکل کوچکیکنید پیش آمده است.»
«مشکل...؟»
«با افزایش اخیر حملات جنگل سبز، صداهایی در میان هنرمندان رزمی جوان دروناست اتحاد بلند شده که میپرسند آیا ما باید وارد عمل شویم یا نه. برخیهمم از افراد تندروتر حتی اصرار دارند که ما باید با اتحاد سیاه شرور بجنگیم.»
ابروهای رهبر اتحاد پرید.
«این باعث ایجادنداشت مانع در برنامههایموهای ما خواهد شد.»
چیزی که اورزمیاش میخواست، تفرقه و تجزیهوحشی اتحاد نه فرقه بود.
اما اگر دشمن مشترکی مانند اینخودشان ظاهر میشد، اتحاد نه فرقه قطعاًوضعی نیروهایشان را با هم متحد میکردند.
درست زمانی که رهبر اتحادخود در سکوت به این وضعیت غیرمنتظرهجای فکر میکرد، استراتژیست نظامی زمزمه کرد.
«اما چیزتعجب عجیبی در اینکنید مورد وجود دارد.»
استراتژیست نظامی لحظهای مکث کرد،رودررو نفسی کشید و سپس کلماتقبل ناتمامش را به زبان آورد.
«تا همین اواخر، اصلاً چنین حرفهایی مطرح نبود، امابهشان از یک روز خاص، ناگهان این صداها بسیار بلندترفقط شد. انگار کسی عمداً دارد آن را پخش میکند.»
با این کلمات،وحشیانه رهبر اتحاد فوراًامپراتور واکنش نشان داد.
«یک جاسوس.»
استراتژیست نظامیکوچکتر در سکوتوقتی سر تکان داد.
با دیدن این سر تکان دادن،خودشان چشمان رهبر اتحاد برقی زد ووضعی لبخند سردی روی لبهایش شکل گرفت.
«پس آنها خواهان جنگبیشتر با اتحاد سیاه شرور هستند،راهزنهای هان؟ بالاخره دمشان بیرون زد.»
رهبر اتحاد بهنداشت استراتژیست نظامی خیرهموهای شد و پرسید.
«راهی هستکوچکتر که بتوانیموقتی مچشان را بگیریم؟»
«یک راه وجود دارد.»
«بگو.»
«ما یک نشست بزرگ از دنیای رزمیژولیده برگزار میکنیم تا تصمیم بگیریم آیا باصورت اتحاد سیاه شرور وارد جنگ شویم یا خیر.»
در حالی کهرزمیاش او صحبت میکرد، چشمانوحشی استراتژیست نظامی نیمهباز بود.
«اگر آنها کسانی باشند که آرزوی سقوطاشتباه نه استان و سه قلمرو را دارند،آخه نمیتوانند این فرصت طلایی را از دست بدهند.»
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: بازگشت شاگردان نسل اول و استقبال گرم شیطان آسمانی!]