چپتر 1137: تحریک ارباب ظالم
0چشمان باریک ارباب ظالم مثل هلالآورده ماه خم شد و تو اونبودم مردمکهای سهگانهاش، یه خروار تمسخر موج میزد.
جوری رفتار میکرد که انگاربودن با داد و فریاد میخواستبودم بگه اومده رو اعصابم راه بره.
اما در برابر این دلقکبازیها...
«......»
من، شیطانپیامآوران آسمانی، حتی خمکشونکشون به ابرو نیاوردم.
فقط بیحوصلهراست و بیتفاوتآورده نگاش میکردم.
با وجود اینکه این یارو با گستاخی تمام توبهش روم گفته بود که اومده تا من رو بکشه،گوشههای حتی یه ذره احساس هم تو صورتم پیدا نشد.
مثل یه راهبنشد پیر که بهروشنبینی روشنبینی رسیده باشه.
فقط بهش نگاه کردم.
با یه نگاه کاملاًآورده آروم، انگار که داشتمنشون میپرسیدم: «همهش همین بود؟»
گوشههای لب ارباب ظالمراهب که تا بناگوش بازباشه شده بود، آرومآروم پایین افتاد.
چون این بیمحلی من، بیشترپیر از هر چیزی تو کل عمرش،کردم غرور لعنتیاش رو جریحهدار کرده بود.
با چهرهای خشک و درهمرفته، اربابآورده ظالم نگاهش رو تو هوا چرخوندبودم و لب از لب باز کرد.
«چقدر بامزه. واقعاً خندهداره.»
برعکس حرفاش، لحنش مثل یخپیر سرد بود، اونقدر که میتونستنگاه خود هوا رو هم منجمد کنه.
«فکر نمیکردم کسی جرئت کنه با منرسیده اینطوری رفتار کنه. همونطور که انتظار میرفت، اینمیپرسیدم همون غرور کسیه که بهش میگن شیطان آسمانی.»
و اینپیامآوران فقط مالراست الان نبود.
از همون لحظهای که جنازههای پیامآوران نور چپنشون و راست رو کشونکشون آورده بودن تا الان،تماشاچی حتی یه ذره تغییر تو احساساتم نشون نداده بودم.
حتی بعد از اینکه وارد قلمروروشنبینی اون شده بودم، کاری جز این نکردمآروم که مثل یه تماشاچی بهش زل بزنم.
این ثابت میکرد کهراهب وجود «اون» حتی یه تهدیدبهش هم برای «من» حساب نمیشد.
ارباب ظالمپیامآوران یه قدمراست اومد جلو.
موهاش که سفید مایل به آبی بود و بالانداده تو یه تاج شیک بسته شده بود، موج برداشتثابت و یه صدای خشک و خراشمانند تو هوا پیچید.
هنر الهی،پیدا هنر الهیراهب ارباب ظالم.
درست همونطور که تکنیک انرژی درونی من هنر الهی شیطاننگاه آسمانی نامیده میشد، این تکنیک درونی وحشیانه که لقب خودشباز رو یدک میکشید، تا عمق تکتک تارهای موهاش نفوذ کرده بود.
همزمان،
با صدای خشخشی...
ردای آبی تیرهاش، به رنگپیر آسمانهای بلند، مثل امواج یهنگاه دریاچه بهشدت به اهتزاز دراومد.
هاله محافظتی برتر.
امواج سد لرزاننده آسمان امپراتورکشونکشون ظالم که کل بدنش رونشون پوشونده بود، داشت واضحتر میشد.
غرررررش...
اون حال و هوای راحت و بیخیالی که باهاشبهش وارد شده بود تو یه چشمبههمزدن تغییر کرد و نیرویبناگوش ظالمانهای که تالار بزرگ رو لرزونده بود، کمکم سنگینتر شد.
انگار کلپیدا تالار داشت زیرپیر فشار له میشد.
خود مفهومپیامآوران سرکوب انگار تجسمکشونکشون پیدا کرده بود.
انگار هر چیزی که تا الان نشون داده بود فقط یهبعد هشدار ساده بود؛ نیروی ظالمانه و وحشتناکی که آزاد کرد باعثنمیشد شد از سقف تالار خاک بباره، انگار که دیگه نمیتونست دووم بیاره.
مثل اشکهاییپیدا که ازراهب سر درد میریزن.
و درست وسط این بلبشو،
«هاهاها! ولیپیامآوران این غرورتمراست زیاد دووم نمیاره.»
ارباب ظالم در حالیآورده که این رو میگفت، بانداده صدای بلند زد زیر خنده.
دوباره همونپیدا راحتی وراهب خنده بهش برگشت.
با این حال فشاریراهب که از خودش ساطعباشه میکرد به حالت قبل برنگشت.
فقط خشنتر و وحشیتر شد.
تجسم شیطان، شیطان آسمانی.
حتی در برابر من، این نیروی ظالمانه کهباشه حتی یه ذره هم کوتاه نمیاومد، به قدری بودهمین که لیاقت اسم تجسم مسیر ظالم رو داشته باشه.
بعد ارباب ظالم آستین چپش روروشنبینی تکون داد و دست برهنهای کهکاملاً توش قایم کرده بود رو نشون داد.
دستی پر از جای زخم.
اون دست رو که انواع و اقسام سختیهانشون و طوفانها رو از سر گذرونده بود بالاتماشاچی آورد، آروم مشتش کرد و پلکهاش رو بالا کشید.
چشمان با حاشیهنشد سفیدش به طرزروشنبینی مورمورکنندهای نمایان شد.
همزمان، حضور وحشیانه اربابراهب ظالم شروع کرد بهباشه فشار آوردن روی کل تالار.
این نشونهایپیامآوران از مشت الهیکشونکشون امپراتور ظالم بود.
ارباب ظالم یهوکشونکشون پرسید: «چیزی دربارهتغییر زربفت ابریشمی دهگانه میدونی؟»
اما انگار از همون اولش هم قصدرسیده نداشت جوابی بشنوه، نیروی درونی خودش رو بهمیپرسیدم گردش درآورد و بلافاصله به حرفش ادامه داد.
«این روشی بود که نور شمشیر وودانگ بعد از پریدن به قلمرو جاودانه نشون داد.میپرسیدم حتی من که فقط تو مسیر ظالم قدم برداشتم، نتونستم جلوی تحسین کردنم رو بگیرمغرور که چقدر بینهایت ظالمانه بود. حتی از اینکه دست راستم رو گرفت هم پشیمون نشدم.»
قیافهاش جوری بودنور که انگار داشت گذشتهبودن رو به یاد میآورد.
«چیزی که الانکشونکشون استفاده کردم، همونتغییر زربفت ابریشمی دهگانهست.»
به محض اینکه حرفش تمومپیر شد، یه لرزش سنگین بانگاه قدرت از سقف به صدا دراومد.
یه لرزش سنگین و بیرحمانه بود، انگار کهباشه پانگو، خدای غولپیکر افسانهها، داشت در میزد تاهمهش ببینه هنوز کسی اون تو زنده مونده یا نه.
و فقطپیامآوران یه بارراست اتفاق نیفتاد.
اون لرزشراست مداوم دقیقاً دهبودن بار طنینانداز شد.
«البته، چون ورد دقیقش رو نمیدونم،روشنبینی نمیتونم بینقص ازش استفاده کنم، برایکاملاً همین فقط به روش خودم تفسیرش کردم.»
همون لحظه، من که توپیر سکوت نشسته بودم، سرم رو بلندکردم کردم و به سقف خیره شدم.
یه نورپیامآوران غیرعادی تو چشمهایکشونکشون کاملاً سیاهم درخشید.
وضعیت بیرون رو خونده بودم.
ارباب ظالم که دید بالاخرهپیر اون بیتفاوتی شکسته شده، آرومنگاه مشت چپش رو باز کرد.
«اما قدرتش نباید کمترراهب از چیزی باشه کهباشه نور شمشیر وودانگ نشون داد.»
هنوز حرفشپیامآوران تموم نشدهراست بود که...
بوم!
سقف ترکخورده یهو فروراهب ریخت و با شدتباشه به زمین کوبیده شد.
همهچیز توپیدا یه لحظهراهب اتفاق افتاد.
انگار کف دست غولپیکر یه هیولا کلبودن تالار بزرگ رو فشار داده باشه، تماموارد ساختمون له و تبدیل به یه ویرونه شد.
غرررررش مهیب!
یه موجپیدا شوک ویرانگرراهب منفجر شد.
طوفان گرد و خاکی که از فرو ریختنباشه تالار بلند شده بود، حتی وقت نکرد پخشهمهش بشه که با خشونت تمام جارو شد و رفت.
همهچیز توپیامآوران یه چشمبههمزدنراست اتفاق افتاد.
بعد...
فیشششش.
منظرهای متروکپیدا و ویرانراهب نمایان شد.
هیچی اونجا نبود.
فقط یه فضای خالی.
نه فقط تالار بزرگ،راهب بلکه دیوارها و ساختمونهایباشه اطراف تا شعاع پونزده ژانگ.
و حتی لکههای خون پاکنشدنی که از جنازههای پیامآوران نورنگاه چپ و راست و کلی جسد دیگه که تا همینباز چند لحظه پیش اونجا تلنبار شده بودن، به جا مونده بود.
تو واقعیترینپیامآوران معنای کلمه، همهچیزکشونکشون پاک شده بود.
فقط زمین خاکی مونده بود.
و درست تو مرکز اون صحنه، مثلرسیده عواقب نابودی دنیا، یکی از اون دوداشتم نفری که هنوز حرکت میکردن به حرف اومد.
«هیچ حسی تو دستم نیست.»
ارباب ظالم دستنور چپش رو بهآورده آرومی تکون داد.
اما نتیجهاش اصلاً آروم نبود.
بوم!
قدرتی که تو نوک انگشتهاش جمع شده بود،باشه عمیقاً تو زمین فرو رفت و سوراخی به وجودهمین آورد که اونقدر عمیق بود که تهش دیده نمیشد.
بعد میدان دیدش باز شد.
یه دنیای پهناور بدون حتی یه مانع جلوی چشمهاشنداده رو پر کرد، اما یه چیز، و فقط یهثابت چیز بود که درست مثل قبل دستنخورده باقی مونده بود.
تخت یشمی که تکراهب و تنها تو اونباشه ویرونهها سر برآورده بود.
حتی در میان اون روش مخرب که باباشه اصول زربفت ابریشمی دهگانه ترکیب شده بود، من، شیطانهمین آسمانی، دقیقاً همونطور که بودم سر جام مونده بودم.
انگار کهپیامآوران حتی یه خراشکشونکشون هم برنداشته باشم.
ارباب ظالمراست با نگاهیآورده به من پرسید:
«خب؟»
خندهای تو سوالش پنهان بود.
چون میدونست.
فقط ازراست بیرون اینطوریآورده به نظر میرسیدم.
«با اینکه فقط یه تقلیدپیر سطحی بود، تو این سطحنگاه خیلی به درد بخور نیست؟»
به محضپیدا اینکه سوالشراهب تموم شد...
خرد شدن، فرو ریختن.
نیمه بالایی تخت یشمی شکستهبودن تبدیل به پودر نرمی شدبودم و تو باد پخش شد.
منظره بهشدت عجیبی بود.
تازه اون موقعنشد بود که بالاخرهروشنبینی سکوتم رو شکستم.
«کتیبه آسمانی؟»
یه سوال ناگهانی بود.
و البته منطقی هم بود، چون کتیبه آسمانی، هنر الهینگاه استاد بزرگ چئونریونگ از معبد صدای رعد بزرگ بود؛ کسی کهشده تو دوران اساطیری به عنوان بزرگترین فرد تمام دوران شناخته میشد.
مهمتر از اون، حتی تو خود معبد صدای رعد بزرگنگاه هم این هنر تا همین چند سال پیش کاملاً گمباز شده بود و تازه به هزار زحمت پیداش کرده بودن.
با این حال کسی که ازشآورده درباره این موضوع سوال میشد، کسیبودم نبود جز ارباب ظالم از قبیله جگال.
اما بعد...
«چشمای تیزی داری. یا شایدم چون اخیراً باباشه شاه چرخان دارما که کتیبه آسمانی رو یادهمهش گرفته بود دستوپنجه نرم کردی، منطقیه که شناختيش.»
ارباب ظالمپیدا بدون هیچراهب مقاومتی اعتراف کرد.
«همونطور که گفتی، من اصولکشونکشون کتیبه آسمانی رو تو ایننشون زربفت ابریشمی دهگانه قاطی کردم.»
«چه ترفند موذیانهای.»
دستم رو روینشد دسته تخت یشمی گذاشتمرسیده و روی پاهام ایستادم.
همون لحظه...
تق!
تخت یشمی که داشت آرومآروم فروتغییر میریخت و سکوی زیرش، یهو تبدیل بهقلمرو شن و ماسه شدن و پایین ریختن.
گرد وپیدا خاک غلیظیراهب بلند شد.
اما از اون ارتفاع،راهب من هنوزم همونطور بیتغییر،باشه مغرور و دستنیافتنی ایستاده بودم.
«...پس شیطانپیامآوران آسمانی کهراست میگن اینه؟»
چشمان باراست حاشیه سفید ارباببودن ظالم برقی زد.
این باپیدا گام خلاءراهب فرق داشت.
هیچ جریان نیروینشد درونی یا موجیروشنبینی در کار نبود.
انگار خود زمین، خود قانون اینآورده دنیا، وجودی به نام «او» رابودم پس میزد و به عقب میراند.
چیزی فراتر از حد تصور.
شیطان آسمانیپیدا لب بهراهب سخن گشود.
«اینطور نیست که قوانین کتاب آسمانی با زربفت ابریشمی دهگانه قاطیکردم شده باشه. میدونم که این یکی از اورادیه که تکنیک درونیآرومآروم تو رو میسازه؛ همون تکنیکی که وجود فعلیت رو تعریف میکنه.»
«هه هه،پیامآوران مگه جفتشراست یکی نیست؟»
ارباب ظالم بلافاصله جوابآورده داد و با چهرهاینشون بیخیال شانهای بالا انداخت.
«تکنیک درونی یا روش،راهب در نهایت همهشون ازباشه یه دانش رزمی سرچشمه میگیرن.»
«...انرژی ظالمانهای از خودت ساطع میکنیروشنبینی تا جایگزین همه چیز زیر این آسمانآروم بشی، اما تو ریشهت، هنوزم یه "جگال"ی.»
بیهیچ هشداری، خود فضا در اطراف شیطانبودن آسمانی شروع به پیچ و تاب خوردن کردقلمرو و انرژی شیطانی به شکلی وحشیانه فوران کرد.
پسلرزههای آنراست تا خودآورده آسمانها کشیده شد.
تَرک... تَرک... تَرک...
آسمان آبیپیدا تیره ازراهب هم شکافت.
این فقط یک استعاره نبود.
آسمان آبی به معنایآورده واقعی کلمه شبیه یکنشون آینه برنزی شکسته شده بود.
او انسان نبود.
در همان لحظهای که شیطان آسمانیروشنبینی به معنای واقعی کلمه هیبت خداییکاملاً از فراز آسمانها را به خود گرفت،
«شیطان آسمانی نزولنور میکند، ده هزار شیطانبودن سر تعظیم فرود میآورند.»
صداهایی پرصلابتراست از هرآورده سو طنینانداز شد.
تزکیهکنندگان شیطانی داخل قلعهراهب آسمان سیاه هیچ حرکتیباشه برای مقابله با مزاحم نکردند.
در عوض، همگی خودراهب را به خاک انداختند وبهش یکصدا شروع به پرستش کردند.
و بعد...
شینگ.
با صدای زنگی شفاف،راهب تیغهای به سیاهی قیرباشه در دستانش کشیده شد.
انرژی شیطانی تاریکنشد و سیاه بهروشنبینی هر سو پخش شد.
در حالی که آن انرژی شیطانیآورده به درون آسمانِ شکسته نفوذ میکردبودم و خود جهان را تغییر میداد،
«البته که هستم.»
همراه با صدایی به سنگینی کوهروشنبینی تای که به پایین فشار میآورد، فشارآروم خردکنندهای به سرعت به بیرون گسترش یافت.
سرعت آنپیدا کاملاً فراترراهب از منطق بود.
لحظه بعد،
کرررراک!
گویی خود آسمان در اطراف شیطان آسمانی در حالبهش شکافتن بود، زمینی که روی آن ایستاده بود نیزگوشههای تکهتکه شد و تمام شکل خود را از دست داد.
این منظرهای ازنشد زیر و رو شدنرسیده آسمان و زمین بود.
مرز بینپیامآوران آسمان وراست زمین تار شد.
در میانراست این منظرهآورده تحریفشده از واقعیت،
«من جگال هستم.»
تجسم مسیر ظالم، در برابرپیر تجسم شیطانی که علیه آسمانهانگاه قیام کرده بود، اینگونه گفت.
«حالا، و برای همیشه.»
«تچ، آدم واقعاً زنده میمونه تا همه چیزباشه رو تو این دنیا ببینه. هیچوقت تو خوابمهمهش هم نمیدیدم که دوباره پام به اینجا باز بشه.»
نجیبزاده سرگردان در حالی که کلاهروشنبینی بامبوی خود را پایین کشیده بود،کاملاً با چهرهای ناراحت زیر لب غرولند کرد.
کاملاً مشخص بودنور که از اینآورده وضعیت خوشش نمیآید.
و این منطقی بود، چون جایی که اکنوننشون ایستاده بود، ورودی مسیر کوهستانی کوه تای بود؛ جاییبزنم که قبیله جگال یک آرایش در آن چیده بود.
با شنیدن این حرف، مردپیر جوان برنزه و تنومندی کهنگاه کنارش بود، لبخند تلخی زد.
«...اصلاً خبر نداشتم کهراهب عالیجناب تا این حدباشه از قبیله من متنفره.»
«من ازپیامآوران قبیله جگالراست بدم نمیاد.»
نجیبزاده سرگردان بلافاصله حرف جگالبودن سونگ-هیون را رد کرد وبودم بعد پشت سرش را خاراند.
«من ازپیدا ارباب ظالم بدمپیر میاد، اون حرومزاده.»
«......»
چهره جگال سونگ-هیون آشفته شد.
وقتی به ارباب ظالم، جگال گو-چئون،تغییر یا بهتر بگویم، پدربزرگش فکر میکرد،وارد قلبش پر از احساسات پیچیده میشد.
'تو سرش چی میگذره؟'
نمیتوانست درک کند.
پدربزرگی که او میشناخت کسیکشونکشون بود که با گرمی از اونداده محافظت کرده و بزرگش کرده بود.
وقتی هیچ استعداد رزمیای نداشت و در قبیله مثل یک عضوبعد اضافه با او رفتار میشد، تنها کسی که او را بهنمیشد خاطر نشان دادن مهارت در آرایشها تحسین میکرد، همان مرد بود.
به همین دلیل بودراهب که بیشتر از هرباشه کسی پیرو پدربزرگش بود.
و به همین خاطر، نمیتوانست ازروشنبینی نحوه رفتار پیرمرد در زمان خیانتکاملاً اخیرش به اتحاد رزمی شوکه نشود.
چون این رفتار با تمامکشونکشون چیزهایی که قبلاً از او دیدهنداده بود، زمین تا آسمان فرق داشت.
و به همین دلیل بود که اکنوناحساساتم در این اقدام ناخلفانه یعنی ربودن اژدهای خوابیدهنکردم کوچک، رهبر قبیله جگال، پدر خودش، شرکت میکرد.
میخواست مستقیماً بانشد او ملاقات کندروشنبینی و حرف بزند.
درست زمانی که جگال سونگ-هیونپیر در حالی که به پدربزرگشنگاه فکر میکرد لبش را گاز میگرفت،
«خب، میخوایپیامآوران با اینراست آرایش چیکار کنی؟»
«...فقط دنبالم بیا.»
جگال سونگ-هیون بانشد قدمهای بلند بهروشنبینی جلو حرکت کرد.
از آنجا که او آرایشهای پخش شده در سراسربهش کوه تای را بهتر از هر کسی در قبیلهگوشههای جگال میشناخت، حتی کوچکترین تردیدی در قدمهایش دیده نمیشد.
سرررک.
منظره به سرعت تغییر کرد.
تبدیل به یکنشد جنگل شد، وروشنبینی سپس یک صحرای بزرگ.
گاهی اوقات به یک باتلاقپیر تبدیل میشد و گاهی منظرهای ازکردم آتش سوزان به سمتشان هجوم میآورد.
دشتهای مرکزیپیامآوران و سرزمینهای بیرونی،کشونکشون آسمان و زمین.
تمام آفرینش در این یک مکانتغییر به نام کوه تای در هموارد آمیخته و به آشوب کشیده شده بود.
«واقعاً هر نوعنشد آرایش توهمی روروشنبینی اینجا پخش کردن.»
نجیبزاده سرگردان درنشد حالی که حرفروشنبینی میزد، نوچنوچ کرد.
چون با هرنور قدم، تغییرات در انرژیبودن اطراف اصلاً عادی نبود.
«حتی فرقه کوهکشونکشون مو هم تاتغییر این حد پیش نمیره.»
«به نظر میرسه آرایشهای دیگهای هم برای متوقفباشه کردن حمله جامعه نه آسمان راه انداختن. اینجاهمهش آرایشهای توهمیای هست که حتی من هم نمیشناسم، پس...»
«پس کمکتپیدا میکنم جریانراهب رو بخونی...»
«مشکلی نیست. آرایشهای توهمی تو اینآورده سطح آسونن. حتی به تنهایی هم میتونمبعد بدون اینکه کسی متوجه بشه وارد بشم.»
«اوه؟»
نگاه نجیبزاده سرگردان تغییر کرد.
شنیده بود که جگال سونگ-هیون استعداد برجستهای در آرایشهابهش دارد، اما حالا که با هم حرکت میکردند، میتوانستگوشههای عمق این استعداد را به معنای واقعی کلمه احساس کند.
'با توجه به جریان انرژی، اینا آرایشهایی نیستن که بشه به راحتی ازشون عبور کرد. حتی برای من، اگه میخواستم بدونتهدید از بین بردنشون جریان رو کاملاً درک کنم، برای هر کدوم حدود یه ربع وقت نیاز داشتم. با این حال این پسر،تکنیک که مهارت رزمی پایینی داره، در یک نگاه دستشون رو میخونه. یه هیولا از ترکیب چشم الهی مادرزادی و استعداد متولد شده.'
حالا میفهمید چرا چون هویبودن با وجود ارتباطش با ارباببودم ظالم، گذاشته بود زنده بماند.
استعداد ذاتیپیدا او درراهب سطح دیگری بود.
اگر بخواهیم آن را با اصطلاحاتروشنبینی رزمی مقایسه کنیم، احتمالاً در همان سطحآروم استعداد دانموک لین در هنرهای رزمی بود.
درست در همان لحظه،
«عالیجناب.»
جگال سونگ-هیون، که بهراهب راه رفتن ادامه دادهباشه بود، لب به سخن گشود.
«میتونم یه چیزی ازتون بپرسم؟»
«چیه؟»
«از قهرمان جوان شنیدم که شما یهاحساساتم بار چند روز با پدربزرگ من و اتحادنکردم رزمی همسفر بودید. اما چرا اینقدر ازش متنفرید...؟»
«تو همونپیدا سفر بودراهب که فهمیدم.»
نجیبزاده سرگردان نوچنوچ کرد.
«از قبل میدونستم که ارباب ظالم از اون دسته آدماییه که نقاب بهبعد چهره میزنه. اما با این وجود، فکر میکردم اون فقط کسیه که آشوب وجلو درگیری به بار میاره، چون تو همچین مسیر ظالمانهای قدم برمیداشت. اما اشتباه میکردم.»
«منظورتون از این حرف چیه...؟»
«اون حرومزادهپیدا دنبال آشوبراهب و درگیری نیست.»
چشمان نجیبزادهپیدا سرگردان عمیقاً درپیر هم فرو رفت.
درست در همان لحظه،
«چه حرف جالبی.»
ناگهان صدایی لرزان طنینانداز شد.
«اگه اشکالی نداره، اجازهراهب میدی این حقیر هم اونبهش داستان رو با جزئیات بشنوه؟»
«...!»
چشمان جگال سونگ-هیون از شدت شوک گشاداحساساتم شد، و در همان لحظه نجیبزاده سرگردانکاری با خونسردی پشت گردن او را گرفت.
انگار از قبل میدانست که تحتروشنبینی نظر هستند، او به طور طبیعیکاملاً از تکنیک ابریشم طلایی استفاده کرد.
سپس، با فشار دادن نقطه طب سوزنیرسیده جگال سونگ-هیون تا نتواند حرف بزند، نجیبزادهداشتم سرگردان کلاه بامبوی خود را کمی بالا برد.
«تچ، این دیگه غیرمنتظره بود.کشونکشون فکر نمیکردم اول کار اینقدر رکنداده و راست خودت رو نشون بدی.»
نجیبزاده سرگردان در حالی که حرفتغییر میزد نوچنوچ کرد، اجازه داد چشمانش برقیقلمرو بزند و به فضای خالی خیره شد.
«خوب متوجهم شدی.»
«شانس آوردم.»
پاسخ مستقیماًپیامآوران از فضایراست خالی آمد.
نجیبزاده سرگردان به آن فضای خالیتغییر خیره شد، سپس نیروی درونی را درقلمرو پای چپ خود جمع کرد و گفت.
«همم، گفتی میخوای بشنویراهب چی میگفتم؟ بذار بیایمباشه داخل، اونوقت بهت میگم.»
«تو واقعاًپیدا با بیشرمیراهب تمام پررویی.»
نجیبزاده سرگردان در واکنش بهکشونکشون روش غیرمستقیم طرف مقابل براینشون پوستکلفت خواندن او، پوزخند محوی زد.
«ما که دیگهکشونکشون لو رفتیم، پستغییر چه اهمیتی داره؟»
«اینم حرف غلطی نیست.»
طرف مقابل، در حالی که با او موافقتباشه میکرد، هنگام حرف زدن لبخند محوی زد وهمهش در همان لحظه فضای خالی موج بزرگی برداشت.
لحظه بعد،
بام!
لرزش سنگینی به دنبال آنپیر آمد و فضای خالی ازنگاه هم شکافت و چهرهای نمایان شد.
مردی میانسال آنجا ایستاده بود و دررسیده حالی که بادبزن پردار و ظریفی راداشتم تکان میداد، لبخند درخشانی بر لب داشت.
رهبر قبیله جگال، اژدهای خوابیده کوچکآورده جگال شین، با لبخندی که پهنای صورتشبعد را پوشانده بود، لب به سخن گشود.
«به عمارت اصلی خوش اومدید.»