چپتر 625: چپتر 625
0طولی نکشید که چون هوی،نگهبانها مو میونگ و رهبر اتحادیهدردسر گدایان هم از مسافرخانه زدند بیرون.
«اون رهبر اتحادیه گدایانچشمتوچشم نیست؟ با اون یارودردسر عجیبغریبه که باندپیچی شده...»
«پس اون یکی کهبدی کلاه حصیری سرشه همبرخلاف به اتحاد رزمی ربط داره؟»
لابد به خاطر اون مسخرهبازیدرگیری و هرجومرجی بود که همیندرست چند لحظه پیش راه افتاده بود.
به محض اینکه پاشون رو گذاشتندچشمتوچشم بیرون، نگاه خیره یه مشت آدمبراشون بیسروپا همزمان روی اونها قفل شد.
و البتهاین بیشترشون همچشمتوچشم آدمهای معمولی نبودند.
دهها نگهبان نیزهبهدست، طوری کهبراشون انگار مسافرخانه رو محاصره کردهبعد باشند، با آمادهباش کامل ایستاده بودند.
معلوم بود به خاطرمیشدند اون سروصداها مثل موربدی و ملخ ریختهاند اینجا.
«...عجب جمعیتی جمع شده.»
رهبر اتحادیه گدایاننگهبانها موهای گرهخورده ودرگیری کثیفش رو خاروند.
نگاه نگهبانهایی که زلبدی زده بودند بهشون، اصلاًبرخلاف بویی از دوستی نبرده بود.
چندتاییشون حتی نیت قتل ازدرگیری خودشون ساطع میکردند، انگار که هرمیشد لحظه منتظر بودند تا حمله کنند.
«بهتره زودتر جیم شیم.»
«فکر خوبیه.»
رهبر اتحادیه گدایاندردسر و مو میونگدرست نگاهشون رو دزدیدند.
شاید اگه جای دیگهای بود فرقمیافتاد میکرد، اما اینجا پکن بود؛ قلمروییبرخلاف که خانواده سلطنتی توش ریشه داشت.
اگه اینجا با این نگهبانهانگهبانها چشمتوچشم میشدند و درگیری راهدردسر میافتاد، دردسر بدی براشون درست میشد.
اما برخلافاین اون دوچشمتوچشم تا بزدل...
«بعد از این همه مدت،براشون هنوزم همونجوریان. فقط بلدن الکیبعد ژست بگیرن و گندهگوزی کنن.»
چون هوی، نه تنها نگاهش رو ندزدید،دردسر بلکه کلاه حصیریاش رو یه کم دادبعد بالا تا چشمهای مغرورش رو بهشون نشون بده.
بعد با نگاهی تحقیرآمیز جمعیت رو از نظردرگیری گذروند و پوزخندی روی لبهاش نقش بست، انگاربزدل که اونها حتی ارزش نگاه کردن هم نداشتند.
چند تا از نگهبانها بامیشدند دیدن اون پوزخند اعصابخردکن، اخمبراشون کردند و نارضایتیشون رو نشون دادند.
اما فقط همیندردسر بود؛ هیچکدومشون جرات نکردمیشد قدم اول رو برداره.
همهشون فقطنگهبانها داشتند همدیگهمیشدند رو برانداز میکردند.
حتی اگه اینجا با دنیای رزمی فرق داشت، بیشترمیافتاد این نگهبانها هم هنرهای رزمی یاد گرفته بودند وهمه اون نیت وحشتناک چند لحظه پیش رو حس کرده بودند.
طبیعتاً فهمیده بودند که با یهدرگیری استاد وحشتناک طرفن، و یه فضایمیشد متشنج و سنگین بینشون شکل گرفته بود.
«اگه اینجا پکن نبود، به محض اینکه همچینبرخلاف اتفاقی میافتاد، همهشون خودشون رو میزدند به کوچهبلدن علیچپ، چه برسه به اینکه اینجوری لشکرکشی کنن.»
چون هوی پوزخندی زد ودرگیری کلاه حصیریاش رو دوباره کشیددرست پایین و زیر لب گفت.
«ولی درگیرریشه شدن بااین این سگهای سلطنتی...»
چون هوی اوننگهبانها پوزخند رو کاملاً ازمیافتاد روی صورتش پاک کرد.
درگیر شدن بادردسر خانواده سلطنتی فقطدرست یه دردسر اعصابخردکن بود.
طبق تجربهاش، اون وسواس و کینهای که اینهابدی از خودشون نشون میدادند، از هر چیزی کهمدت تا حالا دیده بود سمیتر و سیریشتر بود.
چون هوی سرش رو کمینگهبانها چرخاند و خطاب به رهبردردسر اتحادیه گدایان و مو میونگ گفت.
«من دیگه میزنم به چاک.»
شوووش...
بدن چون هویچشمتوچشم تار شد ومیافتاد توی هوا پخش شد.
این تجلی رانش رایحهاین پنهان بود که بهدرگیری بالاترین سطح خودش رسیده بود.
درست همونطور که از اسم این هنرمیافتاد رزمی پیدا بود، بعد از رفتن چون هویبعد فقط یه رایحه پنهان تو هوا باقی موند.
«...!»
تا نگهبانها که از غیب شدنمیافتاد ناگهانی چون هوی جا خورده بودند، بهبزدل خودشون بیان و اطراف رو نگاه کنن...
سااااه...
چون هوی با یه پرش روی سقفمیافتاد یه خونه فرود اومد و با نگاهیبزدل بیتفاوت و سرد به پایین خیره شد.
خیابونها پرمیافتاد از جمعیتبدی کیپتاکیپ بود.
و نگاه چون هوی دقیقاًدرگیری روی یه نفر از بیندرست اون جمعیت قفل شده بود.
همون کسی که ردایاین سرخ خونی پوشیده بود؛درگیری ارباب شمشیر سایه شرور.
اون به همراه امپراتور شرور، بک تک، ازدردسر مسافرخانه بیرون اومده بود، اما به نظر میرسید وسطمدت راه ازشون جدا شده و داره تنهایی حرکت میکنه.
«میگفت اسمش چوندردسر یا از دروازهدرست ده شب هست، نه؟»
چون هوی اطلاعاتی رو که رهبرمیافتاد اتحادیه گدایان قبل از خروج از مسافرخانهبزدل بهش داده بود، تو ذهنش حلاجی کرد.
اطلاعات مربوط به دروازه ده شبچشمتوچشم خیلی بیشتر از خود ارباب شمشیربراشون سایه شرور توجهش رو جلب کرده بود.
«میگفت اینها اصلاًنگهبانها تو هیچ فعالیتدرگیری خارجیای شرکت نمیکنن.»
معمولاً فرقههای غیرمتعارفدردسر برای نشون دادن قدرتشونمیشد سر و دست میشکستند.
کاملاً هم طبیعی بود، چون فرقههایمیافتاد غیرمتعارف جایی بودند که قانون جنگلبرخلاف با بیرحمی تمام توشون اجرا میشد.
اما دروازهریشه ده شباین فرق داشت.
اونها اصلاً قدرتنمایی نمیکردند.
کاملاً قدرتشون رو مخفیبدی میکردند و ترجیح میدادندبرخلاف تو سایهها حرکت کنن.
بنابراین، با قاطعیت میشد گفتدرگیری که هیچکس درک دقیقی ازدرست قدرت واقعی دروازه ده شب نداشت.
نه از قدرت رزمی رهبرنگهبانها دروازه ده شب خبر داشتنددردسر و نه از تعداد شاگردهاش.
حتی اتحادیه گدایان و دروازه هائودرگیری که میگفتند غولهای اطلاعاتی دنیای رزمیان،میشد فقط میتونستند یه حدسهای دستوپاشکستهای بزنند.
«تنها چیزی که ازشون میدونن اینه کهمیشد رهبر دروازه ده شب از رهبر اتحاد سیاهفقط شرور شکست خورده و رفته زیر پرچمش. و...»
در حالی که غرق این افکارمیافتاد بود، چشمهای چون هوی همچنان ارباببرخلاف شمشیر سایه شرور رو تعقیب میکرد.
یه لحظه، وقتی داشتاین از بین جمعیت رد میشد،میافتاد حضورش به سرعت محو شد.
این یهاین تکنیک پنهانکاریچشمتوچشم مخفیانه بود.
«تنها کسی که تو دروازه دهدرست شب علنی کار میکنه، جایی کهمدت حتی شاگردها و رهبرشون هم کاملاً مخفیان.»
چون هوی با دیدن اینکه اونمیافتاد یارو داره از تو سایه مردمبرخلاف جیم میشه، پاش رو بلند کرد.
بعد، درست همون لحظهاین که نیروی درونیاش رو بهمیافتاد نوک انگشتهای پاش هدایت کرد...
ووووش...
یه باد برنده توبدی یه چشمبههمزدن فضا روبرخلاف شکافت و گونهاش رو خراشید.
اون هنوز داشتچشمتوچشم با چشمهاش ارباب شمشیردردسر سایه شرور رو میپایید.
«حیف که وقت زیادی ندارم.»
چون هوی بانگهبانها یه صدای «ملچملوچ»درگیری لبهاش رو لیسید.
کمبود وقت، مانع خیلیبدی بزرگتری از اون چیزیبرخلاف بود که فکرش رو میکرد.
فقط چهار روزچشمتوچشم تا اون جلسهمیافتاد بزرگ باقی مونده بود.
تو این مدت، باید حرکات اون دو تادرگیری جاسوس مشکوک جامعه نه آسمان رو مو بهبزدل مو بررسی میکرد، برای همین باید یه کم میجنبید.
بعد از این چهار روزمیشدند کوتاه، دیگه خیلی سخت میشدبراشون مثل الان زیر نظرشون بگیره.
پس اگه تو این مدت نمیتونست ردیمیشد ازشون پیدا کنه، تمام اطلاعاتی که جمعهمونجوریان کرده بود به درد لای جرز دیوار میخورد.
«با این حال،چشمتوچشم احتمالاً حداقل یهمیافتاد فرصت گیرم میاد.»
با وجود این وضعیتاین هیروشیری، چون هوی مطمئن بودمیافتاد که یه فرصت گیرش میاد.
این جلسهای بود که قدرتهای اصلیدرگیری نه استان و سه قلمرو توش جمعبرخلاف میشدند، نه یه مشت آدم بیسروپای خیابونی.
جامعه نه آسمان که دنبال احضار هشت خدای رزمیبزدل بود و میخواست بین نه استان و سه قلمروژست تفرقه بندازه، عمراً میذاشت این روزها به همین آرومی بگذره.
قطعاً یهنگهبانها نقشهای تومیشدند سرشون بود.
چشمهای چونریشه هوی کمیاین باریک شد.
پس دست به کار میشن.
صددرصد یه حرکتی میزنن.
و یه نقشه هرچقدر هم کهمیافتاد بینقص چیده شده باشه، قبل ازبرخلاف اجرا حداقل یه بار باید چک بشه.
هر چی نباشه،داشت این تجمع هشتچشمتوچشم خدای رزمی بود.
«و همونقدراین هم فرصتچشمتوچشم مهمی برام میشه.»
با این فکر،دردسر چون هوی نیروی درونیاشمیشد رو به گردش درآورد.
«اگه بخوامنگهبانها زاغ سیاهشمیشدند رو چوب بزنم...»
چون هوی هنرهایداشت رزمی رو تو ذهنشمیشدند زیر و رو کرد.
ارباب شمشیر سایهنگهبانها شرور یه متخصصدرگیری قلمرو رزمی آسمانی بود.
باید از یه تکنیک پنهانکاری استفادهدرست میکرد تا حواس به شدت تیزمدت اون یارو رو کاملاً فریب بده.
اما...
«همه تکنیکهایریشه پنهانکاری کم ونگهبانها بیش یه گهیان.»
چون هوی بانگهبانها صدای «تچ» زبونش رومیافتاد به سقف دهانش زد.
تکنیکهای پنهانکاری شاخهای از هنرهایبراشون رزمی بود که چون هوی هیچوقتهمه تره هم براشون خرد نکرده بود.
تو زندگی قبلیاش، عقیده و روش زندگیاشدردسر این بود که بجنگه و بمیره تا اینکههمه مثل یه موش قایم بشه و فرار کنه.
«یعنی فقط یه راه مونده؟»
ورد یه تکنیک پنهانکاری رو به یاد آورد کهبدی تو زندگی قبلیاش، قبل از اینکه رهبر فرقه شیطانهنوزم آسمانی بشه، یاد گرفته بود؛ هنر پنهانکاری شیطان مخفی.
تکنیک پنهانکاریمیافتاد چندان شاخیبدی هم نبود.
دلیلش هم این بود کهدرگیری با توجه به ذات فرقه شیطانمیشد آسمانی، تکنیکهای پنهانکاری اصلاً ارزشی نداشتند.
چون هویریشه تصمیم گرفتاین ازش استفاده کنه.
اگه بخوایم دقیقتر بگیم...
«اگه چیزی نیستدردسر که به دلم بشینه،میشد خودم باید یکی بسازم.»
قصد داشت این هنر پنهانکاری شیطان مخفیدردسر رو پایهای کنه برای یه تکنیک پنهانکاری جدیدهمه که از این به بعد خودش خلقش میکرد.
«اولویت یه تکنیک پنهانکاریاین اینه که وجودت رودرگیری مخفی و پنهان کنی...»
چون هوی نقطهنگهبانها طب سوزنی تاجشدرگیری رو کاملاً باز کرد.
همزمان، در حالی که داشتبراشون عناصر اصلی تکنیکهای پنهانکاری کهبعد تو ذهنش بود رو استخراج میکرد...
«...صبر کن ببینم.»
یهو یهریشه فکری مثل صاعقهنگهبانها به ذهنش زد.
«پنهان کردن وجود؟ یهچشمتوچشم چیز خوب براش دارم.دردسر همین چند لحظه پیش دیدمش.»
چیزی کهمیافتاد به ذهنش رسید،براشون امپراتور شرور بود.
چشمهای چون هوی با به یاد آوردندردسر تشکیلات اون یارو که زمان رو تحریف کردههمه و وجودش رو مخفی کرده بود، برقی زد.
«چی میشه اگهداشت اون رو همیشهچشمتوچشم دور بدنم نگه دارم؟»
لحظهای که این فکر تومیشدند ذهنش جرقه زد، یه حضوربراشون معنوی خیرهکننده تو نگاهش شکل گرفت.
«هیچکس نمیفهمه. حواسشوندردسر هر چقدر همدرست که تیز باشه.»
چون هوینگهبانها سریع تشکیلات رودرگیری به یاد آورد.
شاید به خاطر ایناین بود که تا حالادرگیری دو بار دیده بودش.
توالی تکنیک و نحوهچشمتوچشم تجلی اون، از قبل توبدی ذهنش دستهبندی و آماده بود.
«ولی نمیتونم مثل امپراتور شروربراشون که یه مقاومت عجیبغریب ساخته، اونهمه رو با محوریت بدنم مستقر کنم.
در اون صورت، مجبورم تکنیک رو مثل امپراتور سرقتبراشون روح دور خودم اجرا کنم، ولی اونوقت دیگه نمیشههمونجوریان بهش گفت تکنیک پنهانکاری... باید خودم رو جدا کنم.»
ذهن چون هوی به شدت درگیر شد، امادرگیری روی روش بازسازی تکنیکهایی که امپراتور سرقت روحبزدل و امپراتور شرور نشون داده بودند، متوقف شد.
اما لحظه بعد...
«اگه سختهمیافتاد که بدنم روبراشون سوژه تکنیک کنم...»
چون هوینگهبانها نگاهش رامیشدند به لباسش دوخت.
درست همانطور که امپراتور سرقت روح از قدرت مرواریدی آغشته به انرژیبراشون معنوی استفاده کرده بود، چه میشد اگر او لباسهایی که کل بدنشالکی را پوشانده بود را بهطور مصنوعی به یک شیء الهی تبدیل میکرد؟
با پایان یافتن این فکر،میشدند چون هوی بهسرعت شروع بهبراشون ساختن طلسمی در ذهنش کرد.
«نمیدونم جوابمیافتاد میده یا نه،براشون ولی امتحانش مجانیه.»
لحظهای که انواع و اقسام تکنیکهای مخفیکاری، همراهبدی با هنرهایی که امپراتور شرور و امپراتور سرقتمدت روح به نمایش گذاشته بودند، در هم تنیده شدند.
فوووش!
سرانجام، انرژی هنر الهی شکوفه آلودرگیری از تمام بدنش به بیرون سرازیرمیشد شد و لباسهایش را در بر گرفت.
موجی از انرژی بهبدی ضخامت حدود یک اینچبرخلاف او را احاطه کرد.
این موج بهچشمتوچشم طرز عجیبی فضایمیافتاد اطرافش را خم کرد.
تشکیلات وارونگی آسمان واین زمین، تکنیکی که تمامدرگیری اصول را زیر پا میگذاشت.
چون هوی که آن را ماننددرگیری پردهای دور بدنش کشیده بود، فضامیشد و زمان را در هم پیچید.
«مصرف انرژی درونیاش وحشتناکه.
اما.»
و سپس.
ساااااه...
ناگهان، مناظر اطراف فرو ریخت.
مرزها ازنگهبانها هم پاشیدند ودرگیری دید تار شد.
لحظهای که لبخند محوی بر لبان چونمیشدند هوی که از عقل سلیم منحرف شدهمیشد بود نقش بست و سپس ناپدید شد.
وووش...
فرم او ناپدید شد.
نه فقط حضورش، بلکهمیشدند حتی موج انرژیای کهبدی از او ساطع میشد.
وجودی که به ناماین چون هوی شناخته میشد،درگیری از جهان قطع شد.
پس از بازگشت به اقامتگاهش،براشون ارباب شمشیر سایه شرور بلافاصله پنجرههمه را بست و چراغی روشن کرد.
سپس، بهآرامینگهبانها محیط اطرافشمیشدند را بررسی کرد.
فقط نگاه کردن به اطراف با چشمانی تیزتردرگیری از یک تیغه صیقلخورده کافی نبود؛ او حواسبزدل گستردهاش را پخش کرد تا حضورهای اطرافش را بخواند.
با دقت و سرسختی تمام.
پس از خواندن حضورهای اطراف برای مدتی طولانی،برخلاف یعنی یک ربع کامل، او تایید کرد کهبلدن هیچکس ارزش نگرانی ندارد و نفس عمیقی بیرون داد.
«هوو.»
تنشی که در او انباشته شده بود رهادرگیری شد و او لباسهای قرمز خونیاش را رویبزدل تخت انداخت و سپس روی صندلی مقابلش ولو شد.
به نظراین میرسید تمام بدنشمیشدند سست شده است.
بلافاصله پس از آن، بهبراشون صندلی تکیه داد، سرش را بالاهمه گرفت و چشمانش را محکم بست.
«امپراتور شرور.»
صدایش از خلط گرفته بود.
این به خاطر تنشچشمتوچشم عظیمی بود که دردردسر او ایجاد شده بود.
«نزدیک بود لو برم.»
فقط به یاد آوردن او، نه،میافتاد نگاه چشمانش، لرزه بر اندامش میانداختبرخلاف و موهای تمام بدنش را سیخ میکرد.
چشمانی کهریشه درک عمقاین آنها غیرممکن بود.
وقتی ارباب شمشیر سایه شرور بادرگیری آن چشمان روبرو شد، برای لحظهای احساسبرخلاف کرد که انگار روحش برهنه شده است.
آنها تامیافتاد این حدبدی تیز بودند.
«اگه به حرفهای رهبر فرقهدرگیری گوش نکرده بودم، نقشه قبل ازمیشد اینکه حتی شروع بشه شکست میخورد.»
او عرقریشه پیشانیاش رااین پاک کرد.
اگر به خاطر اکسیر ویژهایمیشدند که رهبر فرقه آماده کردهبراشون بود نبود، او بلافاصله لو میرفت.
ماهیت واقعیمیافتاد هنرهای رزمیای کهبراشون او تمرین میکرد.
«...ارباب ظالم هم موجودمیشدند ترسناکیه، اما رسیدگی بهبدی اون بمونه برای بعد.»
ارباب شمشیر سایهداشت شرور چشمان بستهاشچشمتوچشم را باز کرد.
نور خورشید که از کاغذمیشدند پنجره عبور میکرد، کمکم بهصورتبراشون تکهتکه روی سقف پخش میشد.
بهزودی، او صاف نشستبدی و این بار ارباببرخلاف ظالم را به یاد آورد.
حضوری عظیم و فشاری وحشتناک.
اما در حال حاضر،این اولویت رسیدگی به امپراتوردرگیری شرور بود، نه ارباب ظالم.
«...فعلاً، بزرگترین مانع برای این گردهمایی بزرگ،میافتاد تشکیلات قصر امپراتور شروره، پس اول بایدبزدل اون رو از صفحه روزگار محو کرد.»
ارباب شمشیر سایه شروربدی وضعیت نشستنش را اصلاح کرد،بزدل قلممویی برداشت و زمزمه کرد.
«تنها مایه تسلی اینه که فقط امپراتور شرور باقی مونده. میگن رهبربرخلاف اتحاد سیاه شرور از به ارث بردن تشکیلات قصر امپراتور شرور امتناع کردهکنن و امپراتور سرقت روح، تنها شاگرد مستقیم امپراتور خون هم که کشته شده.»
در حالی که اطلاعاتی را که قبل از رسیدنمیافتاد به پکن به دست آورده بود زمزمه میکرد، چشمانشهمه بینهایت عمیق شد و نور درخشانی از آنها ساطع گردید.
«میگفتن اون فردنگهبانها خطرناک، قهرمان الهیدرگیری شکوفه آلو بوده.»
گوشههای لبانش کمی بالا رفت.
امپراتور سرقت روح کسی بود که دردردسر هر صورت باید میمرد و قهرمان الهیبعد شکوفه آلو در این کار کمک کرده بود.
اما آنریشه لبخند بهسرعتاین ناپدید شد.
«...فکر نکنم ایننگهبانها چیزی باشه که بشهمیافتاد کاملاً ازش خوشحال بود.»
او کمی اخمدردسر کرد و بینیاشدرست بهطور طبیعی چین خورد.
چون هوی،نگهبانها قهرمان الهیمیشدند شکوفه آلو.
آن نام که بهطور درخشانی درچشمتوچشم سراسر جهان طنینانداز شده بود، دربراشون مقطعی بیش از حد عظیم شده بود.
این فقط شهرت او نبود.
«قدرت رزمیاش کاملاً نامرئی بود.»
ارباب شمشیر سایه شرور مردیدرگیری که کلاه حصیری بر سردرست داشت را به یاد آورد.
در ابتدا،ریشه او حتی نمیدانستنگهبانها که او کیست.
نه، او حتینگهبانها هیچ توجهی بهدرگیری او نکرده بود.
لحظهای که با او روبرو شد، هیچچیز احساسبرخلاف نکرد، بنابراین تصور کرده بود که او کسیبلدن است که اصلاً هیچ هنر رزمیای یاد نگرفته است.
اما پس ازچشمتوچشم نگاهی دقیقتر، بهشدتمیافتاد شوکه شده بود.
اینطور نبود کهداشت چیزی برای احساسچشمتوچشم کردن وجود نداشته باشد.
دلیلش این بود کهچشمتوچشم او آنقدر قدرتمند بود کهبدی سنجش او برایش غیرممکن بود.
«میگفتن اونمیافتاد تازه توبدی اوایل بیست سالگیشه.»
ارباب شمشیر سایه شرور با چهرهایمیافتاد جدی، نوک قلممویی که در دستبرخلاف داشت را سخاوتمندانه در جوهر فرو برد.
«قبل ازریشه اینکه قویتر بشه،نگهبانها باید کشته بشه.»
دستش بهسرعت حرکت کرد.
قلممو با ظرافتدردسر روی کاغذ سفید لغزیدمیشد و چند جمله نوشت.
یک.
جلوگیری از پایانداشت یافتن گردهمایی درچشمتوچشم صلح و صفا.
اولویت اصلی، مسدودنگهبانها کردن هدف جاودانهدرگیری شمشیر وودانگ است.
دو.
تحریک خواستههای ارباب ظالم.
سه.
آمادهسازی حملات به هرچشمتوچشم جناح برای عمیقتر کردندردسر درگیریهایشان پس از پایان گردهمایی.
چهار.
اجرای تله.
امپراتور شرور باید بمیرد.
ارباب شمشیر سایه شرور که انگار داشت یک نقشهبدی از پیش تعیینشده را سازماندهی میکرد، چشمانش را برق انداختهمونجوریان و جملهای را اضافه کرد که در نقشه اصلی نبود.
پنج.
زیر نظر گرفتنچشمتوچشم و ترور قهرمانمیافتاد الهی شکوفه آلو.
ارباب شمشیر سایهداشت شرور کاغذ راچشمتوچشم مرتب تا کرد.
بلافاصله پس از آن، آن را درمیافتاد سینهاش گذاشت و از روی صندلی بلندبزدل شد، سپس فرم خود را پنهان کرد.
برای لحظهای سکوت حاکم شد.
«به طرزنگهبانها عجیبی سریعمیشدند اطلاعات جمع کردی.»
صدای آرامی از آن سوی میزیچشمتوچشم که ارباب شمشیر سایه شرور دربراشون آن نشسته بود به گوش رسید.
بلافاصله پس از آن، چهرهای بادرگیری موهای سیاه که تا شانههایش میرسید، یعنیبرخلاف چون هوی، روی آن صندلی ظاهر شد.
این یکمیافتاد اتفاق بسیاربدی عجیب بود.
تا همین یک لحظه پیش هیچچیز آنجا نبود، امابراشون حالا او طوری روی صندلی نشسته بود و چانهاشهمونجوریان را میخاراند که انگار از اول همانجا بوده است.
«انگار به خاطر دیدناین امپراتور شرور و اربابدرگیری ظالم، خیلی عجله داره.»
چون هوی که همراه با ارباب شمشیر سایه شرور وارد شده بود،میشد در حالی که در لباسهایی که او را از جهان قطع کردهبگیرن بود پیچیده شده بود، جملاتی را که او نوشته بود به یاد آورد.
مخصوصاً وقتی جمله آخربدی را مینوشت، حرکات دستشبرخلاف بسیار عجولانه به نظر میرسید.
«همم، پس میخوای منو بکشی...»
لبان چونریشه هوی به سمتنگهبانها بالا کج شد.
این لبخندی از نیتچشمتوچشم قتل بود که بادردسر سرگرمی آمیخته شده بود.
«جالبه.»
جاودانه شمشیر وودانگ به گزارش چونچشمتوچشم هوی گوش داد، سر تکان دادبراشون و لبانش از هم باز شد.
«همونطور که انتظار میرفت بود؟»
شاید او از همان ابتدا متقاعددرست شده بود که ارباب شمشیر سایهمدت شرور جاسوس جامعه نه آسمان است.
صدایش خشک و بیاحساس بود.
«مسئله اینه که آیا جاسوس جامعهچشمتوچشم نه آسمان فقط ارباب شمشیر سایهبراشون شروره، یا کل دروازه ده شب.»
جاودانه شمشیر وودانگ در حالی کهدرگیری زمزمه میکرد، با انگشت اشارهاش روی میزبرخلاف ضربه زد و نگاهش را آرام کرد.
«از حالامیافتاد به بعدبدی میتونیم اینو بفهمیم.»
چون هوی درچشمتوچشم حالی که چایش رادردسر مینوشید، این را گفت.
«اونا کساییریشه هستن که قدمنگهبانها بعدی رو برمیدارن.»
«مشکلی برات پیش نمیاد؟»
مو میونگ که پس ازبراشون شنیدن گزارش برای لحظهای در فکرهمه فرو رفته بود، با احتیاط پرسید.
«طبق اطلاعاتی که دادی، جامعه نه آسماندردسر حالا نه تنها هشت خدای رزمی، بلکهبعد تو رو هم هدف گرفته، قهرمان جوان...»
«اینطوری که خیلی بهتره.»
چون هویاین شانههایش راچشمتوچشم بالا انداخت.
این دقیقاًمیافتاد همان چیزی بودبراشون که او میخواست.
«منم اطلاعاتی دارمچشمتوچشم که باید از جامعهدردسر نه آسمان بیرون بکشم.»
چشمان چونریشه هوی بهشدتاین هلال شد.
او از قبلنگهبانها چیزهای زیادی داشتدرگیری که میخواست بداند.
و حالا آنهادردسر داشتند با پایدرست خودشان به سراغش میآمدند؟
این چیزی بود کهمیشدند باید با آغوش بازبدی از آن استقبال میکرد.
«راستی یادم رفت اینو بپرسم.»
چون هوی موضوع راچشمتوچشم عوض کرد و ازدردسر جاودانه شمشیر وودانگ پرسید.
«هدف از این گردهمایی چیه؟»
این سوالی بود کهمیشدند تا الان اصلاً بهبدی آن فکر نکرده بود.
او فقط به این دلیل شرکت کردهمیشدند بود که شنیده بود متخصصان دور هممیشد جمع میشوند؛ هدف برایش هیچ اهمیتی نداشت.
اما با دیدن اینکه اوضاعمیشدند چطور پیش میرفت، هدف اینبراشون گردهمایی اهمیت پیدا کرده بود.
«تازه الان میپرسی؟»
«فقط فکر میکردم یهمیشدند دورهمیه برای ترویج صلح وبراشون صفا یا یه همچین چیزی.»
چون هویریشه با بالااین انداختن شانهای گفت.
«اما به نظرنگهبانها میرسه که ایندرگیری تنها هدفش نیست.»
«هدف از این گردهمایی سادهست.»
جاودانه شمشیر وودانگچشمتوچشم پاسخ داد و سپسدردسر با آرامش ادامه داد.
«این برایریشه اعلام کردناین به جهانه.»
«اعلام کردن؟ چیو؟»
«اینکه جامعه نه آسمان...»
جاودانه شمشیر وودانگ برای لحظهای مکث کرد، سپسبدی چشمان سردش برقی زد و در حالی کهمدت حرفش را با لحنی یخی تمام میکرد، گفت:
«دشمن دنیای رزمیه.»