چپتر 281: چپتر 281
0برف از آسمان ابری میبارید.
برف سفیدی که درنیست تضاد با آسمان قیرگون،دردسر آرام به زمین مینشست.
زیر این منظره متناقض.
تقتق— تقتق—
دهها اسبچشم در جادهوقتی اصلی چهارنعل میتاختند.
و روی آن اسبها، سایههاییاگه سوار بودند که همگی شنلهایخودم سفید خالص به تن داشتند.
آنها جوخه نابودی بودنداما که قبیله شمشیر بارانجنونآمیز خون را ترک کرده بودند.
چون هوی در حالی که بهمقدم جلو نگاه میکرد، زیر لب غر زد:پیشتاز «انگار دیوانه شدن، چه تاختنی هم میکنن.»
در حالت عادی، او کسی بود که درنیست خط مقدم میتاخت، اما الان، یک اسب تکاونجا و تنها با سرعتی جنونآمیز به جلو میتاخت.
کسی کهخطره پیشتاز بود،نیست دانری گوانچئون بود.
او به عنوان تنها کسی در جوخه نابودی که دشمنی درگوانچئون سیچوان داشت، به محض شنیدن خبر ماموریت از زبان چون هوی،بیشتر با عجلهای بیشتر از هر کس دیگری به راه افتاده بود.
با اینکه فقط پشت او و دستهایش کهاما افسار را چسبیده بودند دیده میشد، همه اعضای جوخهدشمنی نابودی میتوانستند وضعیت روانی دانری گوانچئون را حس کنند.
بیقراری، اضطراب و نگرانی.
او در حالی که انواع و اقسام احساساتدردسر منفی را در خود جمع کرده بود، چشمهایششما را به جلو دوخت و به تاختن ادامه داد.
درست در همان لحظه، کسیالان به اسبش مهمیز زد و خودشگوانچئون را به کنار چون هوی رساند.
هو گوانگگه بود.
هو گوانگگه در حالی که چسبیده به چون هوی حرکت میکرد ودردسر چشم به دانری گوانچئون داشت، گفت: «وقتی فرقهاش تو خطره، طبیعی نیست؟ اگهخونسردی اتحادیه گدایان هم تو دردسر میافتاد، خودم با یه پرش تا اونجا میدویدم.»
«فکر کنم شماطبیعی هم همین کاراتحادیه رو میکردین، رهبر جوخه.»
چون هوی بامیتاخت خونسردی جواب داد:تنها «خب، آره، درسته.»
فرقه هوآشان در خطر باشد؟
مهم نبود حریف چه کسیفرقهاش باشد، او بلافاصله میدوید تااتحادیه طرف را له و لورده کند.
«چقدر جون کندمطبیعی تا فرقه هوآشان روگدایان به این سطح برسونم.»
فقط ساختن قرص رایحهاما تاریک و آرایش همگرایی کلیپیشتاز از او انرژی گرفته بود.
تازه فقط همین بود؟ مگربود انواع و اقسام چیزهای دیگرتنها را به آنها نداده بود؟
آن فرقه لعنتی مطلقاً حقفرقهاش نداشت قبل از تبدیل شدن بهگدایان بزرگترین فرقه زیر آسمان، سقوط کند.
چون هوی با تصور اینکهاگه فرقه هوآشان مورد حمله قرارخودم گرفته، اخمهایش را در هم کشید.
هو گوانگگه دوباره چوناما هوی را صدا زد:جنونآمیز «مهمتر از اون، رهبر جوخه.»
صدایش کمی میلرزید.
تظاهر میکرد که خونسرد است،فرقهاش اما کاملاً مشخص بود کهاتحادیه بیشتر از همیشه متزلزل شده است.
هو گوانگگه باطبیعی احتیاط پرسید: «برنامه خاصیگدایان برای این ماموریت دارین؟»
اینها حریفان سادهای نبودند.
نیرویی متشکلحالت از دوکسی هزار رزمیکار.
و مگر هر رزمیکاری بودند؟
آنها جوخه سایهطبیعی خون و جوخهاتحادیه سایه شبح بودند.
دو تا از چهار واحدالان رزمی اتحاد سیاه شرور برایدانری حمله با هم متحد شده بودند.
چطور میتوانست نگران نباشد؟
اما...
جواب کوتاهی کهطبیعی دریافت کرد ایناتحادیه بود: «نه. راستش نه.»
«مگه نیازی به یه نقشهالان گنده و دهنپرکن هست؟ فقطدانری باید بریم و لهشون کنیم.»
با شنیدن حرفهای چون هوی کهمقدم طوری بیان شد انگار بدیهیترین چیز درپیشتاز دنیاست، هو گوانگگه لحظهای زبانش بند آمد.
البته، تاچشم حدودی انتظارشوقتی را داشت.
مگر وقتی به قبیله شمشیر باران خون حملهدردسر کردند، و قبل از آن در اولین ماموریتشانشما علیه قلعه ببر سرخ، دستور حمله مستقیم نداده بود؟
«اما فکر نمیکردممیتاخت این دفعه همتنها همون کار رو بکنه.»
سرش را تکان داد.
این رویکرد بیش ازوقتی حد وحشیانه و متکینیست به زور بازو بود.
اما ازخطره طرف دیگر،نیست درک میکرد.
این شخصمقدم کسی نبوداما جز چون هوی.
همان کسی که شمشیر خونین ظالم و تیغه بیقلب راتنها شکست داده بود، و کاری کرده بود که یاکشا سیاه وشنیدن راکشاسا درخشش ستاره دمشان را روی کولشان بگذارند و فرار کنند.
«با سطح مهارت رزمی رهبر جوخه، احتمالاً نیازی بهاگه نقشه نیست. تازه، اگه یه نقشه نصفهونیمه بکشیم وفکر یه وضعیت غیرمنتظره پیش بیاد، ممکنه باعث نابودیمون بشه.»
در واقع، یک متخصص عالیرتبهاگه با سطح قدرت چون هویخودم اغلب نقشهها را بیمعنی میکرد.
پس همانطور که چون هویالان گفت، بهتر بود اول با آنهاگوانچئون درگیر شوند و قدرتشان را بسنجند.
همانطور که هو گوانگگه بهبود این موضوع فکر میکرد، خندهتنها توخالیای از لبانش فرار کرد.
در گذشته، ازگفت نداشتن نقشه مضطرب میشد،طبیعی اما الان فرق میکرد.
«با وجود رهبرطبیعی جوخه در اینجا،اتحادیه ترسی وجود نداره.»
نگاهش رویمقدم چون هویاما ثابت ماند.
هر چه زمان بیشتری را بامقدم او میگذراند، بیشتر عظمت چون هویجنونآمیز را تا مغز استخوانش حس میکرد.
حتی نمیتوانست ازگفت ظاهر فعلی اوخطره تحت تاثیر قرار نگیرد.
برخلاف سایر اعضای جوخه نابودی که شنلهایشان رادردسر در برابر سرمای کولاک شدید محکم پایین کشیدهشما بودند، صورت چون هوی کاملاً در معرض دید بود.
او کاملاًمقدم سرحال بهاما نظر میرسید.
انگار اصلاًحالت سرما راکسی حس نمیکرد.
«حتماً به قلمرو مقاومتوقتی در برابر سرما ونیست گرما رسیده، مگه نه؟»
با این فکر، زبانشنیست را به سقف دهانشدردسر چسباند و نوچ کرد.
به کمال رساندن بدنی مصون در برابر سرما و گرمادانری به این معنی بود که او حداقل یک دگرگونی کاملزبان در استخوان و گوشت خود را پشت سر گذاشته است.
«رهبر جوخه بینعادی اونایی که بهشون میگنمیتاخت نابغه، یه چیز دیگهست.»
وقتی برایچشم اولین بار چونفرقهاش هوی را دید.
کمی حسادت در وجودش بود.
هر چهمقدم باشد، او همالان یک رزمیکار بود.
و با اینکه هرگز به زبان نیاورد، او همالان یکی از جانشینان اتحادیه گدایان بود و مهارت رزمیاشسیچوان در بین نسل جوان جزو بهترینها به حساب میآمد.
به همین دلیل بود که چون هوی، که اخیراًاگه شهرت زیادی در دنیای رزمی به دست آورده بود،فکر ناگزیر به ابژهای برای حسادت و رشک تبدیل میشد.
اما پس از پیوستن به جوخه نابودی،گدایان حسادت و رشک او چنان ناپدید شدفکر که انگار با آب شسته شده باشد.
«حسادت، چه حسادتی آخه.»
حسادت و رشک تنها زمانیبود ممکن بود که تا حدودیتنها اختلاف سطح وجود داشته باشد.
با چنین شکاف طاقتفرساوقتی و عظیمی، چنین افکارینیست اصلاً به ذهن خطور نمیکرد.
درست در همانطبیعی لحظه، چون هویاتحادیه سرش را چرخاند.
نگاهشان درمقدم یک لحظه بهالان هم گره خورد.
«یه چیزیحالت هست کهکسی میخوام بپرسم.»
هو گوانگگه بلافاصلهگفت به این سوالخطره واکنش نشان داد.
«همم؟ چیزیخطره هست کهنیست میخواین بپرسین؟»
او لبخندمقدم درخشانی زد والان به سینهاش کوبید.
«هاهاها! بفرمایید، هر چی میخواینبود بپرسین. اگه چیزی باشه کهتنها بدونم، همهچیز رو بهتون میگم.»
چون هوی با یادآوری نامی که در پیامنیست نوشته شده بود، پرسید: «میگن یه یارویی بهاونجا اسم نونگجی داره نیروها رو رهبری میکنه. میدونی کیه؟»
در ابتدا، فکرطبیعی کرد آن رااتحادیه اشتباه خوانده است.
و دلیل خوبی هم داشت، چرا کهسرعتی این نام دقیقاً با نام یک هیولایسیچوان افسانهای یکی بود، بدون حتی یک هجا تفاوت.
روباهی باحالت نه سرکسی و نه دم.
نام هیولایی که گفته میشد باخطره گریههایی شبیه به صدای یک کودک،دردسر مردم را فریب داده و میبلعید.
«بعیده اشتباه نوشته باشن.»
در همان لحظه،میتاخت دهان هو گوانگگهتنها از تعجب باز ماند.
«چـ-چی؟! نونگجی دارهعادی میاد...؟ اون شاه شادیمیتاخت اشک خون تو سیچوانه؟»
او چنان دستپاچه شده بود که وضعیت روانی فعلیاشاگه را میشد فقط از چشمانش، که به سختی ازفکر زیر شنل پایین کشیده شدهاش دیده میشد، حس کرد.
با دیدن این واکنش،نیست چون هوی با چهرهایدردسر گیجتر سرش را کج کرد.
«شاه شادیمقدم اشک خون؟اما خیلی معروفه؟»
هو گوانگگه با سردرگمی پرسید: «رهـ-رهبرمقدم جوخه. این چه شوخیایه؟ امکان ندارهجنونآمیز شاه شادی اشک خون رو نشناسین...» اما...
«ها؟ چه شوخیای؟»
تنها چیزی کهطبیعی در جواب دریافت کرد،گدایان یک پاسخ گیجومنگ بود.
حالت چهرهمقدم هو گوانگگهاما کمی سفت شد.
او هرگز تصور نمیکرد کسیبود در دنیای رزمی وجود داشتهتنها باشد که نونگجی را نشناسد.
اما...
«اون چشما کاملاً صادقن.»
چشمان پرسشگر چونمیتاخت هوی پر ازتنها کنجکاوی خالص بود.
«باورم نمیشه رهبر جوخهکسی تا این حد ازاما امور دنیا بیخبر باشه...»
هو گوانگگه که ازوقتی این وضعیت غیرمنتظره دستپاچه شدهاگه بود، با احتیاط فراوان پرسید.
«...پس، رهبر جوخه. حتماً هفتاگه جاودانه شیطانی رو میشناسین، مگه نه؟پرش نگین که اونا رو هم نمیشناسین...»
چون هوی بامیتاخت لبخند محوی جواب داد:سرعتی «آه، اونا رو میشناسم.»
«همون متخصصهای عالیرتبه زیرکسی دست رهبر اتحاد سیاه شرورالان یا یه همچین چیزیان، درسته؟»
هفت جاودانه شیطانی چهرههاییوقتی بودند که چون هوینیست از وجودشان خبر داشت.
یونگ جو گه و هیون دو به او گفته بودند که دراونجا جنگ با اتحاد سیاه شرور باید مراقب این افراد باشد، و بارهادرسته به او هشدار داده بودند که اگر با آنها روبرو شد، زیادهروی نکند.
«میگفتن اگه اتحاد سیاه شرور و دروازههایسرعتی پنج امپراتور وجود نداشتن، اونا هر کدومسیچوان به عنوان حاکم مطلق یه استان حکومت میکردن؟»
به عنوان زیردستان مستقیمی که فقط به دستوراتاما رهبر اتحاد سیاه شرور گوش میدادند، شنیده بودعنوان که مهارت رزمی آنها در دنیای رزمی بینظیر است.
«آها! پسچشم واسه همینه کهفرقهاش بهش میگن نونگجی.»
وقتی به هفت جاودانهنیست شیطانی فکر کرد، احساسدردسر کرد حالا میداند او کیست.
شنیده بود که هفت جاودانه شیطانیتنها به جای نام واقعیشان، از نامعنوان هیولاها برای اشاره به خودشان استفاده میکنند.
«داشتم با خودم فکرکسی میکردم این دیگه چهاما اسمهای عجیبیان که دارن.»
هو گوانگگه نفس راحتی کشید:فرقهاش «پوف، خدا رو شکر که اینوگدایان میدونین. نگران بودم نکنه اینم ندونین...»
مهم نبود یک نفر چقدراگه از امور دنیا بیخبر باشد، نشناختنپرش هفت جاودانه شیطانی مسئلهای جدی بود.
آنها کسی نبودندمیتاخت جز نیروی مبارزتنها اصلی اتحاد سیاه شرور.
اما اینحالت خیالراحتی فقط برایبود یک لحظه بود.
«نه، الانچشم وقت نفسوقتی راحت کشیدن نیست.»
سرش را تکان داد.
اطلاعات در جنگ حیاتی بود.
اما با دیدن چون هویبود که هیچچیز نمیدانست، احساس خطرتنها خفیفی به او دست داد.
«اول باید بهش اطلاعات بدم...»
هو گوانگگهخطره بلافاصله به حرفاگه زدن ادامه داد.
«چقدر درمقدم مورد اونا میدونین،الان هفت جاودانه شیطانی؟»
چون هوی با خونسردی گفت: «خب، تا حدودی. اگهالان بخوام ساده بگم، اونا متخصصهای عالیرتبهای هستن که فقط ازداشت دستورات رهبر اتحاد سیاه شرور پیروی میکنن، یه همچین چیزی؟»
هو گوانگگه در حالی کهفرقهاش چشمانش برقی میزد، سر تکان دادگدایان و گفت: «برای الان همین کافیه.»
«نونگجی یکیخطره از هفتنیست جاودانه شیطانیه.»
چون هوی طوری واکنش نشانالان داد که انگار بدیهیترین حرفدانری دنیاست: «خب، معلومه که هست.»
او همان لحظه که هو گوانگگهمقدم در مورد هفت جاودانه شیطانی پرسید،جنونآمیز این موضوع را حدس زده بود.
«و نونگجی فعلی اولین کسیه که از زمان تاسیس هفتاتحادیه جاودانه شیطانی، نونگجی قبلی رو کشته و جایگاهش رو غصبشما کرده. به خاطر همین، بدنامیش حتی از بقیه هم بیشتره...»
«ها؟ غصبش کرده؟»
چون هوی در آناما لحظه شک و تردیدشجنونآمیز را به زبان آورد.
«همینطوری عضو جدید قبول نمیکنن؟»
«جایگاههای هفت جاودانه شیطانی روی عدد هفت ثابت شده، و برای بهدردسر دست آوردنش، باید درخواست یه دوئل مرگ و زندگی بدی تا غصبشرهبر کنی. نمیدونم هدفش چیه، اما شنیدم رهبر اتحادیه سیاه شرور اینطوری تصمیم گرفته...»
با اینخطره توضیح، چشمان چوناگه هوی باریک شد.
ها؟ درخواست دوئل مرگاما و زندگی برای گرفتنجنونآمیز یه جایگاه؟ صبر کن ببینم...
چیزی برایشحالت آشنا بهکسی نظر میرسید.
چون هویچشم بلافاصله ازوقتی او پرسید.
«هیچ محدودیت زمانی برای این دوئلهایاتحادیه مرگ و زندگی وجود نداره، نه؟اونجا مثلاً فقط هفت شبانهروز توی سال.»
چشمان هو گوانگگه گشاد شد.
«تو از کجا...»
پنهان کردن تعجبش سخت بود.
نامها و القاب هفت جاودانه شیطانی به طور گستردهایمیافتاد شناخته شده بود، اما جزئیات مربوط به نبردها برایکار تصاحب جایگاهشان اطلاعاتی نبود که برای عموم فاش شده باشد.
برای چون هوی که همین چند لحظه پیشجنونآمیز پرسیده بود نونگجی کیست، دانستن چنین اطلاعات فاشنشدهایمحض باعث شد هو گوانگگه نتواند جلوی تعجبش را بگیرد.
در همینحالت حال، نگاه چونبود هوی تاریک شد.
فکرش رو همگفت نمیکردم همچین روشی روطبیعی تو دشتهای مرکزی ببینم.
روشی که چون هوی دربارهاش پرسیده بود، دقیقاً همان راهیخودم بود که فرقه شیطان آسمانی برای مدتهای بسیار طولانی سلسله مراتبخونسردی خود را با آن تعیین میکرد؛ نبرد برای تعیین رتبههای شیطانی.
چون هوی به هواما گوانگگهِ متعجب نگاه کردجنونآمیز و با بیخیالی نظری پراند.
«اگه میتونستن هر وقت که دلشون خواست دوئل مرگ و زندگیسرعتی راه بندازن، برای اون هفت نفر فعلی خیلی به ضررشون میشد،خبر واسه همین با خودم گفتم احتمالاً یه بازه زمانی براش تعیین کردن.»
«اینطوره...؟»
هو گوانگگه نگاهی گیج واگه سردرگم به خود گرفت، اماخودم خیلی زود سوءظنش را کنار گذاشت.
اون حتی نمیدونست نونگجیاما کیه، پس از کجاجنونآمیز باید این رو میدونست؟
از آنجایی که حرفهای چون هویمقدم کاملاً منطقی به نظر میرسید، هوجنونآمیز گوانگگه فوراً به توضیحاتش ادامه داد.
«به هر حال، بدنامی اون فقط به خاطرنیست کشتار بیرحمانه و مهارتهای رزمی بالاش نیست... منشأ هنرهایمیدویدم رزمیای که یاد گرفته، اونو حتی بدنامتر هم کرده.»
«منشأ هنرهای رزمیاش؟»
«قصر امپراتور شرور.»
چشمان هو گوانگگه لرزید.
این ترس بود.
«شنیدم هنرهای رزمی قصر امپراتوراگه شرور رو یاد گرفته، همون جاییپرش که صد سال پیش نابود شد.»
«هنرهای رزمی قصر امپراتور شرور.»
در یک چشمعادی به هم زدن، علاقهمیتاخت چون هوی عمیقتر شد.
اگر پای هنرهای رزمی قصر امپراتور شرور در میاناگه بود، او در گذشته چندتایی از آنها را درفکر غار مخفی دزد الهی بیسایه، نه، بی ما، دیده بود.
یکی از سهطبیعی تکنیک بزرگ شیطانی، پنجهگدایان روح بازمانده، خون بازمانده.
تکنیک واقعاً فوقالعادهای بود.
پنجه روح بازمانده، خون بازمانده یکیمقدم از بهترین هنرهای رزمی غیرمتعارفی بود کهپیشتاز چون هوی تا به حال دیده بود.
دقیقاً دلم میخواست بدونموقتی قصر امپراتور شرور چهنیست هنرهای رزمی دیگهای داشته.
پوزخندی زد...
لبان چون هویمیتاخت به آرامی کج شد.سرعتی انتظار در وجودش جوشید.
«باید یه بار ببینمش.»
فرقه امی.
در حالت عادی، اینجا باید مکانی بسیار آرامجنونآمیز و صلحآمیز میبود، اما اکنون، تنش سنگینی برمحض مرکز فرقه امی، یعنی معبد فوهو، سایه افکنده بود.
«اتحادیه سیاه شرور...!»
«...دارن بهچشم سمت معبدوقتی اصلی ما میان.»
راهبههای فرقه امی نالهاینیست سر دادند و به افرادمیافتاد پیش روی خود نگاه کردند.
ارشد فرقه صدای پاک، شمشیر پاکتنها تنها نام چون، لبخند تلخی زدعنوان و با راهبههای فرقه امی صحبت کرد.
«این راهب حقیر وکسی شاگردانم اومدیم تا کمکاما ناچیزمون رو ارائه بدیم.»
حتی با وجود اینوقتی کلمات یاریبخش، سایه تاریکی زیراگه چشمان راهبههای امی افتاده بود.
همان موقع بود.
جیرینگ—
صدای زنگی به گوش رسید.
«آمیتابا.»
به دنبالخطره آن، دعایینیست بودایی خوانده شد.
صدای ملایم این دعا برای لحظهایتنها در فضای داخلی معبد فوهو طنینانداز شددشمنی و انرژی تازهای آنها را فرا گرفت.
و مدت کوتاهی بعد.
تق— تق—
راهبهای میانسال بهطبیعی آرامی از پلههای طولانیگدایان معبد فوهو پایین آمد.
او عصاییمقدم ششحلقهای دراما دست داشت.
با هرحالت قدم، عصا بهبود زمین برخورد میکرد.
جیرینگ—
زنگولههای رویخطره عصا بهنیست صدا درمیآمدند.
بعد از چند قدم.
تق.
قدمهای راهبه متوقف شد.
در یک لحظه، تمامنیست راهبهها به نشانه احترام کفمیافتاد دستانشان را به هم چسباندند.
«آمیتابا.»
صدای دعاییحالت آرام در همهبود جا طنینانداز شد.
به زودی، راهبه در برابر تائوئیستهای فرقه صداینیست پاک ایستاد و با عصای خود، ادای احتراماونجا مؤدبانهای با دستان به هم گرهکرده انجام داد.
«آمیتابا. مدت زیادی گذشته.»
نام چون با عجلهاما در پاسخ کف دستانشجنونآمیز را به هم چسباند.
«مدت زیادی گذشته.»
نام چون که یک بار سرش راطبیعی خم کرده بود، به راهبه پیش رویشخودم نگاه کرد و فریاد تحسینی درونی سر داد.
راهبهای که ظاهرطبیعی شده بود، رهبراتحادیه فرقه امی بود.
او یو سو-یاک بود، کهالان به عنوان استاد سو اوندانری مورد احترام و ستایش قرار میگرفت.
اگرچه در دنیا معروف بود که او مدتها پیشالان از تولد شصت سالگیاش گذشته است، اما شبیه زنیسیچوان میانسال بود که تازه چهل سالگی را رد کرده بود.
استاد سو اون در حالی کهخطره چشمانش را به آرامی میبست، گفت:دردسر «داستان رو از طریق پیام شنیدم.»
فرقه امی که به تاریخاگه صدها سالهاش میبالید، حتی یک بارپرش هم اجازه تهاجم را نداده بود.
اما امروز.
بحرانی بهحالت فرقه امیکسی رسیده بود.
شاه شادیچشم اشک خون وفرقهاش دو هزار زیردستش.
به خصوص جوخه سایه خون، تمرینکنندگان جادویگدایان شیطانی، در مسیری کاملاً متضاد با فرقهفکر امی بودند که در مسیر بودایی قدم برمیداشتند.
پس از لحظهای تفکر، استاد سو اونسرعتی به آرامی چشمان بستهاش را باز کردسیچوان و لبانش را برای صحبت حرکت داد.
«فرقه صدای پاک حالش خوبه؟»
«فرقه ما نسبتاًگفت خوبه. اونی که درطبیعی خطر فوری قرار داره...»
صدای نام چون محو شد.
اما همه حاضران دراما آنجا میتوانستند کلماتی را کهپیشتاز در ادامه میآمد حدس بزنند.
استاد سو اونعادی کف دستانش رامقدم به هم چسباند.
«با اینکه فرقه صدایوقتی پاک هم تو خطره، ازتوناگه ممنونم که برای کمک اومدین.»
نام چون دستشطبیعی را تکان داد:اتحادیه «اصلاً اینطور نیست.»
«رهبر فرقه من میخواستاما افراد بیشتری بفرسته، اماجنونآمیز با توجه به شرایط...»
«نه. همین هم جای شکرگزاری زیادی داره. این جنگیه که ممکنه توش جونها ازدانری دست بره، با این حال شما شجاعت به خرج دادین و این سفر طولانیراه رو طی کردین تا به ما کمک کنین. دهها بار تشکر هم کافی نیست.»
استاد سو اون لبخندوقتی کمرنگی زد و قدردانینیست صمیمانهاش را ابراز کرد.
اگر فرقه صدای پاک هم در خطرگدایان بود، او نیز نیروهای پشتیبانی میفرستاد، امافکر پرسنل بیشتری را در فرقه امی نگه میداشت.
این مسئولیت اومیتاخت به عنوان یکتنها رهبر فرقه بود.
«ما فقط کاری رو کردیمبود که به عنوان یک فرقهتنها صالح در همون استان سیچوان طبیعیه.»
«گفتنش تو حرف آسونه، اما همه میدونن کهنیست عملی کردنش سخته. شجاعت جنگجوی بزرگ نام چوناونجا و قهرمانان جوانی که به دنبالش اومدن، شایسته تشکره.»
استاد سو اون با احترام کف دستانشگدایان را به سمت نام چون و شاگردانی کهکنم او را دنبال کرده بودند، به هم چسباند.
این حرکتیمقدم کندتر و صمیمانهترالان از قبل بود.
«آمیتابا. ما هرگزعادی لطف امروز فرقه صدایمیتاخت پاک رو فراموش نمیکنیم.»
با پایان یافتن این کلمات.
«آمیتابا.»
«آمیتابا.»
راهبههای اطراف همهعادی کف دستانشان رامقدم به هم چسباندند.
با حرکات و کلمات صمیمانه فرقه امی،طبیعی نام چون در پاسخ لبخندی زد و ادایپرش احترامی با مشت و کف دست انجام داد.
وقتی کهخطره از حالت ادایاگه احترام خارج شدند.
نام چون چیزی را به یاد آورد وجنونآمیز گفت: «با این حال، میگن قراره از طرف اتحادشنیدن رزمی پشتیبانی بیاد، پس بیاید صبر کنیم و ببینیم.»
«این مایه آرامشه.»
استاد سوچشم اون دستش رافرقهاش روی سینهاش کشید.
اگر این پشتیبانی ازنیست طرف اتحاد رزمی بود،دردسر قطعاً افراد معمولی نمیآمدند.
در حالی کهمیتاخت حس آرامش درتنها چشمانش سوسو میزد.
«ر-رهبر فرقه!»
یک راهبه جوان که ازفرقهاش دروازه اصلی معبد فوهو نگهبانیاتحادیه میداد، نفسنفسزنان به سمتشان دوید.
او تمام آدابطبیعی و رسوم رااتحادیه فراموش کرده بود.
در حالی که برخی ازالان راهبهها از ظاهر او چهرههایدانری کمی دستپاچه به خود گرفتند.
«ن-نیروهای کمکیحالت از اتحادکسی رزمی رسیدن!»
با ادامهچشم کلمات راهبه،وقتی چهرههایشان روشن شد.
«پشتیبانی اتحادخطره رزمی بهنیست این زودی رسیده؟»
«از اتحادمقدم رزمی همیناما انتظار میرفت!»
به همان اندازه که راهبههای اطرافمقدم هیجانزده بودند، چهره استاد سو اون کهپیشتاز پر از نگرانی بود نیز روشن شد.
استاد سو اون فوراًوقتی از راهبهای که برای رساندناگه این خبر دویده بود پرسید.
«خب، چند نفر اومدن؟»
این سوالیمقدم پر ازاما انتظار بود.
در آن لحظه، چهره راهبه جوانمقدم معذب شد و خیلی زود در حالیپیشتاز که به اطراف نگاه میکرد پاسخ داد.
«ی-یعنی، حدود چهل نفر.»
چهره راهبههایی که با شنیدن کلمه «نیروهایگدایان کمکی» غرق در شادی شده بودند، طوریفکر یخ زد که گویی به قندیل تبدیل شدهاند.
«چ-چهل نفر؟»
«تعداد نیروهای کمکی همینه؟»
تعداد دشمنچشم دو هزاروقتی نفر بود.
اما پشتیبانیخطره فقط چهلنیست نفر بود.
«...چهل نفر؟»
استاد سوحالت اون نیزکسی اخم کرد.
اما ازچشم طرف دیگر،وقتی او درک میکرد.
این یک حمله ناگهانی بود.
حتماً زمان کمیمیتاخت برای فرستادن افرادتنها زیاد وجود داشته است.
او که خودش را مجبوربود میکرد مثبت فکر کند، یکتنها بار دیگر سوال مهم را پرسید.
«پس چه کسانی از اتحاد اومدن؟خطره سه جوخه جدیدن، یا چهار جوخه؟دردسر یا متخصصان عالیرتبه رو انتخاب کردن؟»
اینها واحدهایی بودند که وقتیاگه کسی به یک نیروی نخبهخودم کوچک فکر میکرد، به ذهنش میرسیدند.
استاد سو اون با بهالان زبان آوردن نام آنها، با اندکیگوانچئون امید به راهبه جوان نگاه کرد.
«گفتن... جوخه نابودی.»
«جوخه نابودی...؟»
با شنیدن نامی که هرگزاگه قبلاً نشنیده بود، چهره استادخودم سو اون کمی در هم رفت.
«این یه جوخهمیتاخت ویژه جدیدیه که اخیراًسرعتی توسط اتحاد تأسیس شده.»
نام چون پاسخ داد.
چهرهاش درچشم حین صحبت کردنفرقهاش اصلاً خوب نبود.
و دلیل خوبی هم داشت، زیرا اوگدایان نیز کسی بود که با به خطر انداختنکنم جانش برای کمک به فرقه امی آمده بود.
اما پشتیبانی ازمیتاخت طرف اتحاد رزمیتنها تنها چهل نفر بود.
و تازه همان هم...
در حالیچشم که چشمان نامفرقهاش چون باریک شد.
«جوخه نابودی چه جور جاییه؟»
استاد سو اون پرسید.
این سوالحالت با کورسویی ازبود امید همراه بود.
اما امید استاد سووقتی اون بلافاصله با پاسخ بعدیاگه نام چون در هم شکست.
«...شنیدم این یه جوخهنیست ویژهست که از جانشیناندردسر اتحاد رزمی تشکیل شده.»