---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 713: فصل 713 • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 713: فصل 713

0

«حواسم به ارباب ظالم باشه؟»

چون هوی آخرین جمله را‌جنگ​ زیر لب زمزمه کرد و با‌زیردستانش​ چهره‌ای کنجکاو سرش را کج کرد.

معنیش خیلی کلی بود.

چون هوی با این فکر که‌شمال​ شاید چیز دیگری هم نوشته شده باشد،‌لذت​ طومار را از هر زاویه‌ای بررسی کرد.

اما هر چقدر هم‌دیگه‌ای​ که با دقت نگاه‌شمشیر​ می‌کرد، چیز دیگری وجود نداشت.

باید حواسش‌پرواز​ به چه چیزی‌جنگ​ می‌بود و چرا؟

دلیلش نوشته نشده بود.

پیام دقیقاً‌رفته​ با همان جمله‌دوباره​ آخر تمام می‌شد.

«دنبال منه؟‌منه​ یا پای‌دیگه‌ای​ چیز دیگه‌ای وسطه؟»

چون هوی‌پرواز​ با طومار‌میدان​ بازی کرد.

جاودانه شمشیر وودانگ که تا الان دیده بود،‌بنابراین​ مردی بود که همیشه دنبال صراحت و شفافیت بود،‌بیشتری​ بنابراین از جهاتی، این پیام اصلاً به او نمی‌خورد.

اما شاید‌رفته​ دقیقاً به‌می‌گفتند​ همین دلیل بود.

این جمله‌منه​ کوتاه تأثیر‌دیگه‌ای​ بسیار بیشتری داشت.

«یعنی به‌پرواز​ ارباب ظالم‌میدان​ شک کرده؟»

با اینکه اطلاعات واضح نبود، اما‌صراحت​ می‌توانست بفهمد که جاودانه شمشیر وودانگ‌همین​ مطمئن است ارباب ظالم دارد نقشه‌ای می‌کشد.

«حرکاتش که‌رفته​ اخیراً خیلی‌می‌گفتند​ عجیب بوده.»

چون هوی فعالیت‌های‌پای​ اخیر ارباب ظالم‌بازی​ را به یاد آورد.

شنیده بود که آن مرد رهبر جامعه آسمان پرواز شده‌بدون​ است، اما به جای اینکه از میدان جنگ پشتیبانی کند، داشت‌رسیده​ به تنهایی و حتی بدون زیردستانش در دنیای رزمی پرسه می‌زد.

انگار که داشت‌دیده​ برای خودش در‌صراحت​ دنیای رزمی قدم می‌زد.

خبر رسیده بود که به‌دوباره​ سمت جنوب رفته، اما حالا می‌گفتند‌بازگشت​ دوباره دارد به سمت شمال برمی‌گردد.

در نگاه اول، به نظر می‌رسید که‌جاودانه​ دارد از بازگشت طولانی‌مدتش به دنیای رزمی لذت‌شفافیت​ می‌برد، اما عواقب کارهایش به شدت سنگین بود.

«می‌گفتن پنج‌پرواز​ تا فرقه به‌جنگ​ دستش نابود شدن.»

در میان سفرهایش، ارباب ظالم چندین درگیری با‌بنابراین​ فرقه‌هایی از اتحاد رزمی و اتحاد سیاه شرور‌بسیار​ داشت و هر بار، هیچ رحمی نشان نمی‌داد.

هر طور شده بهانه‌ای پیدا‌دوباره​ می‌کرد و از آن برای به‌بازگشت​ زیر کشیدن فرقه مقابل استفاده می‌کرد.

همه این‌ها فقط در‌دیگه‌ای​ یک شب و کاملاً‌شمشیر​ به تنهایی انجام می‌شد.

این پیروزی‌ها تنها‌جای​ از طریق قدرت رزمی‌کند​ سرکوب‌کننده‌اش به دست می‌آمد.

مسیری که از خود‌مردی​ نشان می‌داد، معنای واقعی‌بنابراین​ کلمه یک ظالم بود.

در نتیجه، برخلاف زمان ظهور اولیه‌اش، اعتبار رزمی‌کاران‌اول​ مطلقی که به عنوان هشت خدای رزمی شناخته‌کارهایش​ می‌شدند، بار دیگر در سراسر جهان طنین‌انداز شده بود.

«تنها حرکت کردنش هم بخشی‌وسطه​ از یه نقشه است؟ اگه‌الان​ پای ذهن قبیله جگال وسطه...»

چشمان چون‌پرواز​ هوی به‌میدان​ شدت درخشید.

روحیه مبارزه ضعیفی در نگاهش نقش بست؛ نگاهی که در‌اصلاً​ حین دویدن، ردپای محوش را دنبال می‌کرد، فضا را در‌کرده​ هم می‌کشید و مانند یک خط طولانی از نور کش می‌آمد.

به خاطر روش‌های ظالمانه‌اش به او‌شمال​ «ارباب ظالم» می‌گفتند، اما خط خونی‌طولانی‌مدتش​ او چیزی جز قبیله جگال نبود.

خاندانی که برای‌پای​ نسل‌ها در استراتژی‌بازی​ و نقشه‌کشی بی‌رقیب بودند.

او قطعاً‌پرواز​ نقشه‌ای در‌میدان​ سر داشت.

«آدم غیرقابل پیش‌بینی‌ای بود.»

چون هوی به طور طبیعی ملاقات‌هایش با ارباب‌اول​ ظالم را در طول گردهمایی قبیله جگال و‌کارهایش​ نه استان و سه قلمرو به یاد آورد.

در آن دو ملاقات،‌دیگه‌ای​ او هرگز نیات واقعی‌اش را‌وودانگ​ به وضوح نشان نداده بود.

او با مهارت‌جای​ همه چیز را‌پشتیبانی​ پنهان کرده بود.

نیروی درونی‌اش،‌الان​ افکارش و حتی‌همیشه​ حالات چهره‌اش را.

و جاودانه شمشیر‌حالا​ وودانگ هم حتماً‌شمال​ این را می‌دانست.

احتمالاً به همین دلیل بود که چنین نامه‌ای‌شمشیر​ را برای او فرستاده بود؛ رزمی‌کاری که به اندازه‌جهاتی​ کافی قوی بود تا در برابر ارباب ظالم بایستد.

با این حال.

«خیلی بهتر‌الان​ می‌شه اگه‌مردی​ بیاد سراغ خودم.»

چون هوی در واقع‌می‌گفتند​ امیدوار بود که ارباب‌اول​ ظالم به سراغش بیاید.

او همیشه احساس حسرت می‌کرد.

با اینکه دو بار همدیگر را دیده‌کند​ بودند، اما حتی یک بار هم با‌پرسه​ هم دست و پنجه نرم نکرده بودند.

اما حالا، با دیدن اینکه حتی جاودانه‌شفافیت​ شمشیر وودانگ تا این حد محتاط شده‌کوتاه​ بود، نمی‌توانست جلوی احساس اشتیاقش را بگیرد.

«حالا نقشه‌اش هر‌حالا​ مزخرفی که هست،‌شمال​ کی اهمیت می‌ده.»

گوشه‌های چشمان چون‌پای​ هوی مانند هلال‌بازی​ ماه خم شد.

ذهن جگال؟ استراتژی‌های غیرقابل پیش‌بینی؟

برای چون‌الان​ هوی، چنین چیزهایی‌همیشه​ کاملاً بی‌معنی بود.

«هر چقدر هم که به اون‌شمال​ مغزشون فشار بیارن، در نهایت این‌طولانی‌مدتش​ قدرت رزمیه که نتیجه رو مشخص می‌کنه.»

حاکمیت مطلق‌منه​ قدرتمندان، قانونی‌دیگه‌ای​ تغییرناپذیر بود.

به همین دلیل بود که‌جنگ​ چون هوی هرگز حتی به احتمال‌زیردستانش​ شکست خوردن هم فکر نکرده بود.

این مسئله‌الان​ ربطی به اعتماد‌همیشه​ به نفس نداشت.

او فقط‌رفته​ آن را یک‌دوباره​ حقیقت محض می‌دانست.

فوووش—

ناگهان، طومار آتش گرفت.

شعله‌ای تاریک،‌الان​ شبیه به گلبرگی‌همیشه​ زیبا و ظریف.

چون هوی که دائماً در حال به گردش درآوردن هنر‌می‌رسید​ الهی حاکم شکوفه آلو بود، آتش حقیقی سامائه را ایجاد‌پنج​ کرد و طومار را در یک چشم به هم زدن سوزاند.

با یک «سووش»، تکنیک‌های حرکتی‌وسطه​ چون هوی سوسو زد و او‌دیده​ به سرعت به سمت جلو تاخت.

«ارباب ظالم‌پرواز​ فعلاً می‌تونه‌میدان​ صبر کنه.»

نگاه چون هوی‌دیده​ روی یک نقطه‌صراحت​ ثابت مانده بود.

آنجا عمارت صد طلا بود،‌دوباره​ ملکی بزرگ که در خلوت‌ترین‌می‌رسید​ گوشه شهرستان هوآیین قرار داشت.

خش— خش—

در اتاقی عجیب و بدون‌همیشه​ پنجره، تنها صدای ورق خوردن‌اصلاً​ کاغذ فضا را پر کرده بود.

رهبر دروازه هائو، اون چو-بین، با پاهای روی‌اول​ هم انداخته نشسته بود و به چون هوی که‌شدت​ پاهایش را روی میز دراز کرده بود نگاه می‌کرد.

او طوری وارد شده بود که‌بازی​ انگار خانه خودش است و با‌مردی​ خونسردی در حال ورق زدن کاغذها بود.

سرانجام، پس از‌جای​ خواندن همه چیز،‌پشتیبانی​ کاغذها را پرت کرد.

کاغذها به نرمی در هوا‌همیشه​ شناور شدند و به صورت‌اصلاً​ مرتب روی میز فرود آمدند.

این حرکتی بود که‌می‌گفتند​ با یک تکنیک گرفتن در‌نظر​ خلاء طبیعی آمیخته شده بود.

«اینا هیچ فرقی با اطلاعاتی‌وسطه​ که اتحادیه گدایان بهم داد‌الان​ ندارن... اما این یکیش یکم جالبه.»

وقتی نگاه چون هوی به‌جنگ​ کلمات روی بالاترین برگه کاغذ‌بدون​ افتاد، لبخند کجی روی لب‌هایش نشست.

—ظهور اساتید‌الان​ در سرتاسر‌مردی​ دنیای رزمی.

نه تنها اساتید سابقی که در انزوا زندگی می‌کردند،‌نظر​ بلکه کسانی که هنوز نامی برای خود دست و پا‌می‌گفتن​ نکرده‌اند نیز اکنون آشکارا در حال ارسال چالش‌های مبارزه هستند.

«پس همه اینا به‌دیگه‌ای​ خاطر چیزی به اسم‌شمشیر​ رتبه‌بندی تکنیک‌های دنیای رزمیه؟»

با سؤال چون هوی،‌میدان​ اون چو-بین سر تکان‌تنهایی​ داد و توضیحی اضافه کرد.

«همین چند سال پیش، مهم نبود شهرت یک نفر در دنیای رزمی چقدر‌دلیل​ بزرگ باشد، معنای چندانی نداشت. البته کسانی هم بودند که مشهور شدند، اما بیشترشان‌مطمئن​ متعلق به نه استان و سه قلمرو بودند، بنابراین این یک پیامد طبیعی بود.»

«به عبارت دیگر، حتی اگر یک استاد برجسته‌اول​ بودید، اگر به نه استان و سه قلمرو تعلق‌شدت​ نداشتید، مهارت و شهرت شما به رسمیت شناخته نمی‌شد.»

«دقیقاً همین‌طور است.»

«پس جای تعجب نیست که بیشتر‌پشتیبانی​ اونایی که بهشون می‌گفتن استاد، از‌دنیای​ نه استان و سه قلمرو بودن.»

«چون این دوران صلحی بود که توسط نه استان و سه قلمرو برقرار شده بود. اگر به همان جناح تعلق داشتید، حتی یک کار کوچک هم شهرت شما را بالا‌نقشه‌ای​ می‌برد، در حالی که اگر مخالفشان بودید، حتی یک دستاورد بزرگ هم نادیده گرفته می‌شد. به همین دلیل قضاوت اینکه چه کسی بر اساس شهرت برتر است دشوار بود. با‌برای​ این حال، هنوز هم فرض بر این بود که اعضای اصلی نه استان و سه قلمرو اساتیدی در سطح خاصی هستند، بنابراین رتبه‌های آنها به طور تقریبی تخمین زده می‌شد.»

«از اونجایی که هیچ نبرد‌دوباره​ بزرگی بینشون نبود، فقط بر اساس‌بازگشت​ مقام و جایگاهشون تخمین می‌زدن، درسته؟»

چون هوی در حالی‌دیگه‌ای​ که چانه‌اش را نوازش‌شمشیر​ می‌کرد، زیر لب گفت.

او منظور‌پرواز​ اون چو-بین‌میدان​ را فهمید.

او شخصاً موقعیتی را‌مردی​ تجربه کرده بود که‌بنابراین​ با حرف‌های او مطابقت داشت.

«یه چیزی عجیب به نظر می‌رسید. می‌گفتن خدای مرگ‌نظر​ سفید ضعیف‌ترین بین شش دروازه امپراتوره، اما اون از رهبر‌می‌گفتن​ دروازه خورشید و ماه که قبلاً دیدم خیلی بهتر بود.»

خدای مرگ سفید، اولین کسی که پس‌جاودانه​ از تناسخ در این بدن با او‌صراحت​ یک مبارزه حسابی داشت، به یادش آمد.

او توسط‌پرواز​ دنیا دست‌کم‌میدان​ گرفته شده بود.

اما مهارتی که‌دیده​ چون هوی تجربه کرده‌شفافیت​ بود، کاملاً مهیب بود.

هنر حاکم مطلق‌حالا​ خود به خود‌شمال​ واکنش نشان داده بود.

همین به تنهایی کافی بود تا بگوید‌جاودانه​ قدرت رزمی او در میان اساتید قلمرو‌صراحت​ رزمی آسمانی در بالاترین سطح قرار داشت.

خِش— خِش—

اون چو-بین با‌دیده​ عجله قلم‌موی خود‌صراحت​ را حرکت داد.

این اطلاعات جالبی بود که برای‌شمال​ اولین بار می‌شنید، بنابراین به سرعت‌طولانی‌مدتش​ آنچه را که شنیده بود یادداشت کرد.

با این حال،‌پای​ دهانش همچنان به‌بازی​ توضیح دادن ادامه داد.

«بنابراین، برخی از اساتید که محدودیت‌های دوران نه استان و سه‌زیردستانش​ قلمرو را احساس می‌کردند، زندگی در انزوا را انتخاب کردند. اما‌سمت​ با پیدایش رتبه‌بندی تکنیک‌های دنیای رزمی، همه چیز تغییر کرده است.»

اون چو-بین بعد از‌مردی​ نوشتن سریع، قلموی خود‌بنابراین​ را پایین گذاشت و گفت:

«نمی‌دونم کی اینو نوشته، اما فقط به نه استان و سه قلمرو‌طولانی‌مدتش​ محدود نشده؛ اساتیدی رو که تو بیست سی سال گذشته تو کل‌شدن​ دشت‌های مرکزی ظهور کردن رتبه‌بندی کرده. و اینو، امپراتور سم بازگشت به بهشت...»

اون چو-بین‌منه​ برای لحظه‌ای‌دیگه‌ای​ مکث کرد.

با دونستن رابطه بین امپراتور سم‌پشتیبانی​ بازگشت به بهشت و چون هوی،‌دنیای​ با احتیاط به او نگاه کرد.

اما چون‌الان​ هوی کاملاً‌مردی​ بی‌تفاوت بود.

اون چو-بین که خیالش راحت‌دوباره​ شده بود، با لحنی نرم‌می‌رسید​ حرف نصفه‌کاره‌اش رو ادامه داد.

«...امپراتور سم بازگشت به بهشت تایید کرد که‌شمشیر​ با چند تا استثنا، این رتبه‌بندی درسته. احتمالاً‌بنابراین​ بقیه اساتید هم فهمیدن که این رتبه‌بندی تقریباً دقیقه.»

«همم، پس اونایی که به خاطر دوران‌کند​ نه استان و سه قلمرو نتونستن اسمی در‌می‌زد​ کنن، الان دارن واسه خودشون جولان می‌دن، آره؟»

«برخلاف قبل، اونا الان می‌تونن صرفاً با مهارت رزمیشون و بدون توجه به فرقه‌شون شهرت به‌بسیار​ دست بیارن. برای همین اونایی که به قدرت رزمیشون اعتماد دارن، هدفشون رو ورود به این‌حرکاتش​ رتبه‌بندی تکنیک‌های دنیای رزمی گذاشتن. بعضی‌ها همین الانشم برای ورود به این لیست دست به کار شدن.»

«و منظورت همون چالش‌های مبارزه‌ست؟»

اون چو-بین سر تکون داد.

«اساتید سابقی که جزو پنج شمشیرزن برتر‌کند​ جهان بودن، و همین‌طور اساتید تازه‌نفس، دارن‌پرسه​ برای اساتید داخل لیست چالش مبارزه می‌فرستن.»

«ولی من که هیچی نگرفتم.»

چون هوی چونه‌اش‌حالا​ رو روی دستش‌شمال​ گذاشت و حرف زد.

لحنش پر‌منه​ از ناامیدی‌دیگه‌ای​ و کلافگی بود.

«یعنی هیچ‌کس دنبال من نیست؟»

«...این به خاطر‌دیده​ اینه که شما،‌صراحت​ خود شمایید ارباب.»

چون هوی چشماشو ریز کرد.

«چون منم؟»

«دستاوردایی که اخیراً به دست آوردید، همگی تو یه مدت کوتاه بودن. برخلاف اونایی‌پرسه​ که شناخته‌شدن، بیشتریا نمی‌تونن درک درستی از مهارت رزمی شما داشته باشن. علاوه بر‌شمال​ این، سن و سال و جایگاه شما هم مانعی برای فرستادن چالش مبارزه بوده.»

«یعنی ترجیح می‌دن برن سراغ یه‌صراحت​ آدم شناخته‌شده تا اینکه ریسک باختن‌همین​ به یه جوجه‌رزمی‌کار رو به جون بخرن؟»

«...این حدس سازمان ماست.»

«تچ، یه مشت بزدل ترسو.‌وسطه​ فقط بلدن شرایط رو بسنجن‌الان​ و دست به عصا راه برن.»

چون هوی با حالتی تاسف‌بار‌جنگ​ نوچی کرد، بعد چشماش رو‌بدون​ ریز کرد و ادامه داد:

«اگه منو شکست می‌دادن،‌مردی​ می‌تونستن تمام دستاوردام رو‌بنابراین​ به اسم خودشون بزنن.»

«...»

اون چو-بین‌منه​ برای لحظه‌ای‌دیگه‌ای​ زبونش بند اومد.

حرفش کاملاً درست بود.

اما خیلی کم پیدا‌مردی​ می‌شدن کسایی که جیگر‌بنابراین​ همچین قماری رو داشته باشن.

«خب، اونا به جای اینکه به فکر در هم‌نظر​ شکستن دوران نه استان و سه قلمرو باشن، قایم‌سنگین​ شدن، پس طبیعیه که جراتشون در همین حد باشه.»

با این حرفای تند و تیز‌بازی​ چون هوی، اون چو-بین تو دلش‌مردی​ نوچی کرد و سرش رو تکون داد.

این نه استان و سه قلمرو بودن که‌تنهایی​ دنیای رزمی فعلی رو تحت سلطه داشتن و‌انگار​ حتی هشت خدای رزمی رو هم کنار زده بودن.

با این حال، اون‌مردی​ طوری حرف می‌زد انگار‌بنابراین​ نابود کردنشون هیچ کاری نداشت.

«کی تو این‌حالا​ دنیا جرات داره‌شمال​ همچین حرفی بزنه؟»

احتمالاً فقط چون هوی.

در همین حین، چون هوی که با‌کند​ حرفای اون چو-بین علاقه‌اش رو کاملاً از‌پرسه​ دست داده بود، بحث رو عوض کرد.

«بیا بریم سر اصل مطلب.»

اون چو-بین‌رفته​ منقبض شد و‌دوباره​ سر تکون داد.

«بفرمایید.»

«دارم سعی می‌کنم چند تا شیء الهی‌کند​ یا گنجینه‌ای که حضور معنوی داشته باشه‌پرسه​ گیر بیارم. چیزی تو دست و بالت داری؟»

«اشیاء الهی و گنجینه... منظورتونه؟»

ذهن اون‌رفته​ چو-بین به سرعت‌دوباره​ به کار افتاد.

این یه دستور ناگهانی بود.

«چه نقشه‌ای تو سرشه؟»

با وجود اینکه ذهنش پر‌همیشه​ از این سوالات بود، اون‌اصلاً​ چو-بین با آرامش جواب داد:

«متاسفانه، سازمان ما‌حالا​ هیچ شیء الهی یا‌برمی‌گردد​ گنجینه‌ای در اختیار نداره.»

چون هوی‌منه​ با نگاهی‌دیگه‌ای​ تیز پرسید:

«حتی یدونه هم نه؟»

عرق سردی از پشت‌مردی​ اون چو-بین سرازیر شد، اما‌جهاتی​ تونست با آرامش جواب بده.

«حتی اگه اشیاء الهی یا‌دوباره​ گنجینه‌ای هم داشتیم، سازمان ما‌می‌رسید​ قدرت محافظت از اونا رو نداره.»

چون هوی‌منه​ در سکوت به‌وسطه​ او خیره شد.

دو مردمک چشمش که با نوری سرخ‌کند​ رنگ آمیخته شده بود، انعکاس تصویر اون چو-بین‌می‌زد​ رو در خود نگه داشت و بی‌حرکت موند.

چقدر بهش خیره شد؟

برای اون‌رفته​ چو-بین، انگار یک‌دوباره​ ابدیت گذشته بود.

«ارزیابی خوبی از خودت داری.»

تازه اون موقع‌جای​ بود که چون‌پشتیبانی​ هوی نگاهش رو برگردوند.

همون‌طور که گفت، برای یه فرقه‌صراحت​ اطلاعاتی مثل دروازه هائو، داشتن اشیاء‌همین​ الهی یا گنجینه هیچ سودی نداشت.

درست زمانی که‌حالا​ اون چو-بین بالاخره تونست‌برمی‌گردد​ یه نفس راحت بکشه.

چون هوی‌منه​ با صدایی‌دیگه‌ای​ پایین پرسید:

«پس جای دیگه‌ای رو‌میدان​ این اطراف می‌شناسی که اشیاء‌حتی​ الهی یا گنجینه داشته باشه؟»

«...فرقی می‌کنه چه نوعی باشه؟»

«تا زمانی‌رفته​ که حضور معنوی‌دوباره​ داشته باشه، نه.»

«من اطلاعات رو‌پای​ جمع‌وجور می‌کنم و‌بازی​ سریع براتون می‌فرستم.»

«و اگه‌پرواز​ تونستی، خودت‌میدان​ برام گیرشون بیار.»

«متوجهم.»

بعد از شنیدن جوابش، چون‌دوباره​ هوی می‌خواست پاهاش رو از روی‌بازگشت​ میز پایین بیاره که مکث کرد.

بعد سرش رو‌پای​ بلند کرد و‌بازی​ به بالا نگاه کرد.

ناگهان.

ششآآآ—

تاریکی عمیقی روی سقف‌می‌گفتند​ شکل گرفت و از درون‌نظر​ اون، یک سایه ظاهر شد.

او هه-ران بود، زنی با ردایی‌بازی​ به سیاهی تاریکی، و نقابی که‌مردی​ نیمه پایینی صورتش رو پوشونده بود.

«ها؟»

پلک‌های چون هوی کمی افتاد.

هه-ران که بعد از نمایان‌دوباره​ شدن به نرمی فرود اومده‌می‌رسید​ بود، با قبل فرق داشت.

اگه بخوام دقیق‌تر‌پای​ بگم، دست راستش‌بازی​ تغییر کرده بود.

آستین راستش که همیشه‌میدان​ تو باد تکون می‌خورد،‌تنهایی​ حالا شکل گرفته بود.

نگاه چون‌الان​ هوی روی‌مردی​ دست راستش چرخید.

اون نمی‌تونست هیچ نبضی از‌دوباره​ دست راستش حس کنه و‌می‌رسید​ هیچ نشاطی در اون وجود نداشت.

«یه دست مصنوعی...؟»

در همین حین، انگار‌میدان​ که هه-ران نگاه چون‌تنهایی​ هوی رو خونده باشه.

دست راستش رو بالا‌مردی​ آورد و حرکتش به طرز‌جهاتی​ عجیبی طبیعی به نظر می‌رسید.

اما چون‌رفته​ هوی بلافاصله‌می‌گفتند​ متوجه شد.

«تکنیک گرفتن در خلاء.»

هه-ران داشت از تکنیک گرفتن در‌پشتیبانی​ خلاء استفاده می‌کرد تا دست مصنوعی رو‌رزمی​ به همون راحتی دست خودش کنترل کنه.

«ارباب سم‌الان​ تاریک اینو‌مردی​ برام ساخت.»

چون هوی‌رفته​ چشماش رو‌می‌گفتند​ ریز کرد:

«اوه؟»

خاندان تانگ سیچوان نه تنها تو‌پشتیبانی​ ساخت سم، بلکه تو ساخت سلاح‌های پنهان‌رزمی​ و وسایل مختلف دیگه هم مهارت داشت.

«به نظر‌الان​ میاد یه‌مردی​ چیزی اون توئه.»

چون هوی نگاهش رو‌می‌گفتند​ از دست مصنوعی گرفت‌اول​ و به هه-ران گفت:

«اگه حرفی داری، زودتر بگو.»

«به یه چیزی‌جای​ با حضور معنوی‌پشتیبانی​ نیاز داری، درسته؟»

هه-ران به‌الان​ آرومی به‌مردی​ جلو خم شد.

موهای سیاه و پرکلاغیش مثل ابریشم تاب می‌خورد و خیلی‌می‌رسید​ زود صورتش اون‌قدر به صورت چون هوی که روی صندلیش تقریباً‌فرقه​ دراز کشیده بود نزدیک شد که نفس‌هاشون به هم برخورد می‌کرد.

«من یکیشو دارم.»

همون‌طور که حرف می‌زد،‌میدان​ صدای زنگ زیبایی به بلندی‌حتی​ از کمرش به صدا دراومد.

جیرینگ جیرینگ.

صدای واضح و خالصی بود.

اما چشم‌های اون چو-بین‌دیگه‌ای​ با شنیدن اون، به‌شمشیر​ شدت شروع به لرزیدن کرد.

دید او که همیشه‌میدان​ تحت تاثیر تکنیک چشم‌تنهایی​ روح شبح بود، تغییر کرد.

تار شد، انگار‌دیده​ که مه غلیظی‌صراحت​ جلوش نشسته باشه.

اون انرژی معنوی‌حالا​ بود، هاله‌ای از‌شمال​ یک حضور معنوی.

انرژی معنوی که اتاق رو پر کرده‌جاودانه​ بود اون‌قدر متراکم بود که برای یک لحظه،‌شفافیت​ توهم غرق شدن در آب رو ایجاد می‌کرد.

«...اون زنگ دیگه چه کوفتیه؟»

او که جا خورده بود، با چشمانی مات و مبهوت‌اصلاً​ به شیئی که انرژی معنوی ازش ساطع می‌شد خیره شد؛‌کرده​ زنگی که از کمر هه-ران آویزون بود و تاب می‌خورد.

اون یه‌رفته​ شیء الهی‌می‌گفتند​ معمولی نبود.

حتی او که در حین جمع‌آوری‌بازی​ اطلاعات اشیاء الهی و گنجینه‌های مختلفی رو‌همیشه​ دیده بود، در آستانه مدهوش شدن بود.

در همین‌پرواز​ حین، فارغ‌میدان​ از شگفتی او.

سووش—

هه-ران از قبل زنگی رو که به کمرش آویزون‌نظر​ بود، یعنی زنگ سرقت روح آسمانی رو گرفته بود‌سنگین​ و داشت به آرومی جلوی چشم‌های چون هوی تکونش می‌داد.

«این به دردت نمی‌خوره؟»

چون هوی‌پرواز​ چشماش رو ریز‌جنگ​ کرد و پرسید:

«همین‌طوری می‌خوای بدیش به من؟»

«اگه بهش نیاز داری.»

«چرا این‌قدر‌منه​ به خودت‌دیگه‌ای​ زحمت می‌دی؟»

«برای اینکه‌پرواز​ اعتمادت رو‌میدان​ جلب کنم.»

گوشه‌های چشم‌الان​ هه-ران با لبخندی‌همیشه​ عمیق جمع شد.

بلافاصله بعد از اون، لب‌هاش رو‌شمال​ به گوش چون هوی نزدیک کرد‌طولانی‌مدتش​ و با صدایی ضعیف زمزمه کرد:

«چون تو‌منه​ برای من یه‌وسطه​ وجود ضروری هستی.»

ناولها | novelha.net